...
منصرف شدم و ماندم و ببینم کجای حرفش، درز میدهد. دیدم درز داد که من فاش نکنم. ناهار نگرفتم، نه این که نخواسته باشم، یا اهل پرهیز باشم، نه، اهل ایستادن در صف نیستم. تازه، شکمم هم به قارّ و غور افتاده بود. گرچه نذری مردم خیّر و از خوان مسجد تاریخی جمکران بود ولی حوصلهام درین دریافتها پایین است. زیر باران، البته در برگشت، کم و منقطع، به بیت برگشتم که از هر کجا بیشترش میخواهم و از همه چیز آسایشیترش. به قول آیت الله جوادی آملی -البته اگر درست بتوانم از حافظهام نقلیاش کنم- خداوند به جاهلیت عرب، حَمیت داد اما به ایمانآورندگان، سَکینت. و حتی سکنیت را جعل نکرد بلکه از سوی خود نازل کرد. و خیلی فرق است میان جعل و نازلکردن. پس، قدر منزل را به عنوان محل سکونت و سکنیت بدانیم. سهچندی هم عکس انداختم که در بالا منعکسش کردم، تصویر صحن جمکران را فکر کنم عالیتر انداخته باشم. میدانم با خواندن این گزارش وقت خود را ضایع کردین البته شاید، اما بر من ببخشایید. جمکران. کنگرهی ملی شش هزار و نود شهیدِ استان قم. پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۱ ابراهیم طالبی دارابی دامنه.
به قلم دامنه: مسائل ایران: در کهک گذشت. چی؟! باید حوصله کنی بخونی. به نام خدا. سلام. به روستای کهک رفته بود -الان البته شهر شد- برای تهیهی فیلم از سمَنوپزون. مردمی معتقد که سمَنو نذری میپختند. باید به نوبت، از تمام مراحل پخت، فیلم میگرفت. دیگ بزرگ را بار گذاشتند و هر کس بهنوبت دیگ را باورمند هَم میزد. همزدن هم، از نیمهشب گذشت. ازین جا به بعد است که مرحلهی مهم آغاز گشت. گفتند دیگر هیچ «مرد» (=نامحرم) نباید سرِ دیگ حضور داشته باشد؛ چون میبایست دیگ را دَم میگذاشتند و ژرف معتقد بودند حضرت فاطمه زهرا -سلام الله علیها- میآیند و انگشت بر سمَنو میزنند تا باعث مزه و شیرینشدنش شود و بامداد که دیگ را از حرارت آتش برداشتند جای انگشت حضرت صدیقهی کبرا (س) روی سمَنو خواهد ماند. و اگر مردی (=نامَحرمی) در سرِ صحنه باشد آن حضرت تشریف نمیآورند و لذاست که او -مستندساز- هم، که مرد بود لزوما" باید مثل سایر مردان صحنه را ترک مینمود. اما یک مستند باید تمام مراحل سمَنوپزون را فیلم میکرد حتی هنگام برداشتن آخرین گام، یعنی برداشتنِ درِ دیگ.
هیچ راهی نداشت، این طور، مستندش ناقص میماند. باید هم میرفت. اما فکری سرش رفت و بهانهای زیبا پیدا کرد. (از اینجا به بعدِ نوشتهام ای اهالی محترم صحن دامنه و رزمندگان اگر اهل سوز و گداز فاطمی باشی، شاید چشمانِ خیسی یابی و زبان به زمزمهی ثنا و دعا بگشایی) گفت: من «سیّد» هستم و چون سیّدم وجود من برای تشریففرمایی حضرت زهرای مرضیّه (س) منعی ندارد. یعنی اوی سیّد، مَحرم «حضرت زهرا»ست. او با این دلیل توانست حضورش را موجه کند، خوشبختانه زنان مؤمنهی پارساپیشهی کهکیِ سرِ سمَنو نذری، متقاعد شدند او چون «سیّد» است و از نسل آن حضرت مقدسه، در صحنه بمانَد. ماند. سیّدِ مستندساز کارش را به انجام رساند و خود با چشمش دید خوشبختانه جای انگشت حضرت فاطمه (س) بر روی سمَنو بود. و سمَنو هم بسیار خوشمزه گردید. نفسی راحت کشید و از جانب اهالی کهکی بسیار هم، احترام و تعظیم دید.
سه درس این مردمشناسی از دید بنده: یکی اینکه تفکر نذر، میان ایرانیان مسلمان (حتی با هر مذهب و مرام) یک فرهنگ حنیفی ابراهیمی و الهی است که همچنان موجب تقرّب از راه توسل توحیدی میشود، یعنی گرایش ژرفِ نزدیکی با خدای باریتعالی از راه وسیلهقراردادنِ معصومین سلام الله علیهم اجمعین. دومی اینکه مردم (هم مردان، هم زنان) همواره حریم مَحرم و نامَحرم را برای پاکیزهزیستن مدّ نظر دارند و برای آنان، عفت و طهارت یک اصل پایهای هست، که هم از اسلام ریشه میگیرد و هم در دیرینهی ایرانی، پوشش و عفیفهگری رسمی قطعی بود. و سومی اینکه باورمندان ایرانی، به سیادت و ساداتیِ «سیّد»ها -که نُماد و بازآورهی خاندان حضرت رسول الله (ص) هستند- حُرمت، شرافت، و تقدّم خاصی قائلاند. حتی این آداب در فرهنگ نماز هم دیده میشود؛ آن پیشنمازی که عمامهی مشکی به نشانهی «سیّد»بودن دارد، بر پیشنماز عمامهسفید، معمولا" مقدّم است. البته امامجماعت راتب حکمش سواست.
آیا بر مقدّرات چنین مردم مؤمنی میشود عیّاشها و فاحشهها و ولگردها و ولنگارها که به هیچ مرزی از مرزهای فراوانِ آفریدگار متعال -که دستورها و حکمهایی قطعی و وَحیانیست- پایبند نیستند، تسلط یابند؟! واقعا" به یک شوخی شبیه است! زنهار! زهی خیال باطل!
من این نوشتهام را بر اساس کتاب «خاطراتمردمشناسانایران» که در دست مطالعه دارم نوشتم (برای دیدن کامل رجوع شود به ص ۱۲۲ کتاب) و سعی کردم طوری قلم بزنم که از روایتگریِ امانتدار خارج نشوم. امید است توانسته باشم آن سخنِ اصلیام را در قالب این پیشآمد واقعی در کهکِ قم، برسانم.
توضیح دامنه: به نام خدا. سلام. درین پست چند صفحه از تاریخ مربوط به ممنوعکردن لباس روحانیت توسط حکومت رضاخان، قدغنشدن مراسم روضهخوانی و عزاداری ماه محرم به دستور رضاشاه، قضیهی کشف حجاب اجباری و همچنین ملاقات علمل با پاکروان رئیس ساواک برای آزادی امام خمینی ره از حصر قیطریه از کتاب "خاطرات مرحوم آیت الله آسیدمرتضی پسندیده که زندگی و شرح احوال ایشان است به کوشش آقای محمدجواد مرادینیا. عکسها از دامنه:
ممنوعکردن لباس روحانیت
توسط حکومت رضاخان میرپنج
به قلم دامنه: خاطرات جبهه و جنگ. مزهی گوشت شتر جبهه. به چه تکیه کنیم؟! ( ۱۱۱ ) به نام خدا. سلام. اولین اعزامان -که بهار سال ۱۳۶۱ بود- مستقیم برده شدیم پادگان «الله اکبر» ارتش در اسلامآباد غرب نزدیک کِرند کرمانشاه، باختران آن زمان. چون جوان نوپا بودم دو چیز بیش از هر چیز دقتم را به خود جذب کرد و حس کنجکاویام را شکوفا ساخته بود و یک چیز هم هنوز مزّهاش زیر زبانم درک میشود؛ مزهی گوشت شتر جبهه که ذائقهی من در آن روز، مزهاش را شیرین چشِش میکرد. نخستین بار بود در عمرم گوشت شتر را در وعدهی ناهارم دیده بودم. و واقعا" ارتش آن را به خوشمزگی هرچهتمامتر پخت میکرد. یادم است زردچوبهای بسیارمعطر زده شده بود و بو و طعمش چندمتر آنطرفتر را پُر مینمود. حسابی سیرمان میکرد.
پادگان الله اکبر ارتش. اسلامآباد غرب
۱۳۶۱. راست بنده، بقیه همرزمان مرزنآبادی
چند روزی بودیم و تجهیزات جنگی را هم میرفتیم میدیدیم. یک عکس هم گذاشتم که نفر سمت راستی ریزهمیزه! بغل نفربر زرهی بنده هستم و بقیه هم، همرزمان مرزنآبادی ما. همه خیال میکردیم با دادن شُترگوشت! میخواهند سرِ ما را خَن (=سرگرم) کنند ببَرند عملیات و شربت شهادت نوش کنیم یا خرزهرهی اسارت را چون جام زهر به خوردمان دهند. اما تخیّل ما واقع نیفتاد و صاف برده شدیدم مریوان که آن سال شدیدا" تحت شرارتهای مسلّحین وطنفروش شَریر بود؛ گروهکهایی که از آبشخور غرب و شرق میخوردند و رزمندگان میهن خود را سلاخی مینمودند و اسم خود را هم خلقی میگذاشتند حتی با مته پیشانی رزمنده را سوراخ میکردند تا زجرکُش به شهادت برسانند. بگذرم.
اولین گام این است از کسانی نباید بود که در سطح، زندگی میکنند و از ظاهر زندگی فراتر نمیروند. دومین گام همآهنگکردن خود با قوانین طبیعی حاکم برین جهان است. سومین گام -که به نظرم گام برتر است- گوشدادن به ندای درون است. گام چهارم سادهکردن زندگی است برای توازن روحی. گام پنج خلوص است و ششمین گام هم -که آخرین قدم است- رهایش است؛ رهایی نفس.
علت این است انسان دارای دو خود است: یکی "خودِ فُروزین" است یعنی آن نیروی درونی که انسان را به ماده و دنیا و بدی سوق میدهد. دیگری "خودِ فرازین" است که انسان را به سمت خدا میبرَد. مثلا" از حضرت عیسی علیه السلام نقل شده است که "قلمرو خدا در درون شماست." روی همین قاعده است که علمای مذهبی نامهای شگفتی به «خودِ فرازین» دادهاند؛ مثل: خودِ برتر، قدرت حاکم درون، نورِ درون، مسیح درون. خلاصه اینکه، این درون و دل ماست که قوانین خدا را میشناسد و همیشه باید پذیرای دریافت هدایتهای الهی باشد.
به قلم دامنه: خاطرات جبهه و جنگ. به چه تکیه کنیم؟! ( ۱۱۰ ) به نام خدا. سلام. بیعلت نبود مقامات لشگر اصرار کردند سر را تیغ کنیم. سِری سِری، چندتا چندتا از قرارگاهمان هفتتپه میبردند فاو عراق در عملیات والفجر ۸. شب رسیدیم اروندکنار. بعد برده شدیدم به فاو. یوسف و سید علیاصغر با یک معلم کردکویی آقای محمدی توی یک سنگر تهاجمی، من و دو نفر رزمندهی دیگر ملایی و دیگری اسمش ذهنم نیست، توی یک سنگر تهاجمی دیگر. سنگر که چه عرض کنم شبیه لانهی شال بود، حتی نماز را نشسته هم نمیشد دقیق خواند، از بس سقفش کوتاه بود و باید درازکش توش بودیم. هر سهیمان مسؤول قبضه بودیم. یوسف و سید علیاصغر مسؤول قبضهی خمپاره ۱۲۰ و من مسؤول قبضهی خمپاره ۸۰. روزی یوسف به باسیم من -که موقعیت "حسن" نام داشت- زنگ زد. البته یک لیست اسم رمز داشتیم و باید از روی آن سخن میگفتیم. گفت ابراهیم بیا پیش ما. نود و اندی متر از هم فاصله داشتیم. رفتم. موقع رفتن باید بِدو بِدو میرفتی. گاه بمب و گلوله عین وارش میبارید.
از راست: من. یوسف. سید علیاصغر
چرا یوسف دعوتم کرد؟ وقتی رفتم معلوم گشت. او صبح زود دل به خطر زده بود و جندین متر جلوتر گشت زد چیزی از سنگرهای بجاماندهی بعثیها پیدا کند به شکم زنَد؛ چون جیرهی غذایی ما در آن عملیات، آنی و توی وقتهای معین بود و بسیار هم کم و دیردیر میرسید. یوسف هم، شکمو و بِخور، لذا رفت گشت و گشت و گشت، خیلی هم کار خطری کرد، بلاخره یک تانک عراقی یا نفربر زیر خاک پیدا کرد و از برجکش رفت داخل. یک کیسه سهخطی از انواع کنسرو و کمپوت و خشکبار و تربار! جاماندهی عراقیها را پُر کرد و کول گرفت و خندانخندان خود را رساند توی سنگرشان. دلش نیامد تیناری (=تنهایی) بخورند، مرا صدا کردند و رفتم خوردم و شاید به اندازهی یک سال خندیدم. هنگام آمدن هم، زیر سیل توپ و تفنگ به حالت فرار (=جیم) رسیدم سنگرم و آن دو رفیق آنقدر دم سنگرشان ایستاندند تا من سالم برسم به سنگرم.
به قلم دامنه: خاطرات جبهه. چرا سرمان را تیغ زدند؟! به چه تکیه کنیم؟! ( ۱۰۹ ) به نام خدا. سلام. در یکی از اعزامهایمان در سال ۱۳۶۴، از بس صدام به بکارگیری سلاح شیمیایی علیهی رزمندگان روی آورده بود، تا میرسیدی جبهه در جا یا با کمی تأخیر میگفتند حتما" سر را با تیغ صاف و صوف کنند. آن روز هم که بهمنماه بود و هوا هم نیمهسرد، من و یوسف و سیدعلیاصغر و سیدابوالحسن شفیعی و سیدابراهیم حسینی و شایدم سیدمحمد اندیک رفتیم آرایشگاه لشگر، بهتر است بگویم تراشگاه لشگر، چند کیلومتر از گردان ادوات ما، آنطرفتر تا سرمان را از بیخ بزنیم به قول محلی: سِلوپ شویم، آن هم با تیغ سوسمارنشان! عین حَلق در حج؛ این جا البته بدون «تقصیر» (=کوتاهکردن ناخن) و صد البته مثل حاجیان به قصد قربت و در اینجا نه فقط قربت که اَقرب و نیز به یک نیّت نزدیکتر به حضرت خالق یعنی به قصد نوشیدن شربت شهادت که اکبر عبدی هم زیاد در «اخراجیهای یک تا سه»ی آقای مسعود دهنمکی ازین شربتها خورد و شهید هم نشد هیچ، یک زخم یک سانتی هم برنداشت. آقا، بانو، یکییکی ردیف شدیدم و سلمانیها هم، عین میرغضبان، سریع سریع سرمان را کچل کردند و شدیم عین چوکَهی مازندران و رَشکهی گیلان.
من و حسن آهنگر کل مرتضی
قرارگاه مرکزی سپاه. سال ۱۳۶۲ سمت ابوقریب
من و آق سیدکاظم صباغ
سال ۱۳۶۱. عکاس حاج عباسعلی قلیزاده
اشارهام به این کلاه و زیرپیراهنی
از چپ: من، مرحوم آق سید ابوالحسن شفیعی
و زندهیاد یوسف رزاقی. ۱۳۶۴ بالای زیگورات چغازنبیل
و عکاس آق سید علی اصغر شفیعی دارابی
وداع خواهرم حاجیه طاهره طالبی با بنده
سال ۱۳۶۴ حیاط مسجد جامع دارابکلا
پشت عکس نمای تکیه است. عکاس: حاج نقی طالبی
در عکس مادر گرامی حاج احمد آهنگر در سمت راست من که بسیار نگران و گریان ماست. خدا رحمت کند. آن روز نیمی از مردم محل آمده بودند برای بدرقهیمان که بالای ۲۵ نفر یکجا رهسپار جبهه شده بودیم. یاد یوسف رزاقی و سید ابوالحسن و سید ابراهیم حسینی و آق سید محمد اندیک جاویدان. خدت رحمتشان کناد
علت روشن است؛ چون اگر موی سر باشد و بدتر از آن بلند و گیسومانند هم شود، ماسک جنگی ضد شیمیایی در کاسهی سر جا نمیگرفت و گازهای شیمیایی و میکروبی و بدتر از همه گاز خردَل -که بر پوست بدن را پِله میبست و بدتر از آبله- از مَنفذ مو، نفوذ میکرد و خاصیت ماسک جنگی را کاملا"زائل میساخت و آنگاه نه فقط رزمنده نمیبودی که میشدی یک نعش بیهوش بر سر راه رزمندگان که بدتر میبودی از عدو. ما با سرِ تیغزده مثل حاجیهای منا وارد گردان ادوات شدیم و سخت شدیم موجب خندهی این و آن. دیدیم نه نمیشه مضحکه!! باشیم همینطور. لشگر هم البسه در آن حد نمیدهد به رزمنده. یک روز که همان روز بعد بود یوسف گفت بریم دزفول. رفتیم. چی خریدیم؟! هر کدام یک کلاه جنگی درجهی عالی و یک زیرپوش نخی رنگی. آن هم از جیب خود. عکسی از آن روزها انداختم و گذاشتم در زیر این پست تا ثبت با سند برابر باشد. بگذرم. زیرا خاطرهی آن روز و چندین روز بعد، که رفتیم زیگورات چغازنبیل چنان زیاد است که اگر ادامه دهم از چندین کف دست بیشتر میشود. راستی! در رود کارون شعبهی دزفول هم آن روز یوسف بهزور ما را برد شنا و آبتنی به گویش محلی سَنو و اوهلی. ماسک جنگی هم واقعا" در والفجر ۸ به دادمان آمده بود و یوسف میزد به سر و دماغش و ادا و اطوار و مسخرهبازی قهّاری در میآوُرد که حقیقتا" پمپاژ روحیه و خنده آن هم در گیرودار جنگ، بود.
به قلم دامنه: مسائل عرفان و معنویت : به نام خدا. سلام. چندی پیش کتاب «مقایسهی انسان کامل از دیدگاه بیدل و حافظ» نوشتهی آقای عبدالغفور آرزو را تمام کردم و حالا خواستم شمّهی بنوسم تا شاید برای خِرمن خرَد بزرگوارهای این صحن با این سفر پژوهشیام خوشههایی پردانه آورده باشم که به نشئه و نشاط بینجامد؛ زیرا به علت این که انسان موجودی هستیمند است از آوردههای تازه استقبال دارد. اساسا" سخن راندن از بیدل دهلوی (قرن ۱۱) -که عارفیست شاعر- و حرف زدن از حافظ شیرازی (قرن ۸) -که شاعریست عارف- کاریست دلنشین، چراکه پرورشگاه انسان معنوی، معرفت عارفانهی دینیست و دین مبین این خوراکِ روح را بهتمامه و شگفتانگیز در خود دارد.
تا جایی که بنده فهمیده، شمسالدین محمد حافظ -که «طرح نو دراندازیم» را مطرح کرده- هدفی جزین نداشته که انسان به قلمرو هستیشناختی و شناختِ انسان ورود کند. ممکن است پرسیده شود از کجا مطمئنی؟ از این صورتمسئله که حافظ دادِ سخن سر داده که انسان ظاهری سرشار از ملامت دارد و باطنی از سلامت. و چنین موجودی پاکسرشت، باید هم، دنبال کمالِ خود باشد تا به تعبیرم به جای عصیان، به عرفان برسد. حالا وقتی به عبدالقادر بیدل دهلوی برسیم این مسئله، اوجی عجیب میگیرد و با این که پیرو حافظ است و قدر وی را از روی دلباختگی میداند، از حافظ غنیتر میشود، مثل این حرفش:
چیست انسان، کمال قدرت عشق
معنی کائنات و صورت عشق
او در کتابش «چهار عنصر» با فراست شهودی نوشته است: "اَبجدِ دبستان عشق، قل هوالله احد است، نه تعداد بزرگیهای اَب و جَد". یعنی بیدل دارد به ما به رمز و راز میفهماند همان توحید و یگانهخواهی و یکتاپرستی اصالت دارد، نه تفاخر و غَرّه بر پدر و مادر و تیره و تبار و قبور و قبیله و خون و خویشاوند، اینها همه در جای خود، اما ابجد وجودی انسانِ نائل و نالان اهل ندا و ندبه و ندامت، همان "قل هوالله احد" است. فکر کنم همین مقدار شرح، بس باشد؛ زیرا آنقدر یادداشتها ازین کتاب زیبا برداشتهام که بخواهم بگویم صدها ساعت وقت شما را میخواهد که مزاحمت بیش ازین نکنم.
به قلم دامنه: مسائل روز : "به سمت حکمرانی نو" و "اینا کیاند" ؟!!! به نام خدا. سلام. آقای محمدباقر قالیباف رئیس قوهی مقننه حرف تازهای زد که خواستم گفته باشم روی این گفتهی وی چه برداشتی دارم. اول اصل حرف آقای قالیباف به نقل از منابعی که خواندم:
«امیدوارم هرچه زودتر امنیت در کشور بصورت کامل تثبیت شود تا تغییرات مشروع و لازم به سمت حکمرانی نو در عرصه های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در چارچوب نظام سیاسی جمهوری اسلامی آغاز شود.» منبع
سه پیام مهم درین گفته آشکار است یکی "تغییرات مشروع و لازم"، دومی رفتن "به سمت حکمرانی نو" و مهمتر از همه قید "چارچوب نظام" است. من اطلاعات دقیق ندارم قالیباف این سخن را از ناحیهای گفته و یا از ارادهی خود. اما برداشت و تحلیلم این است این حرف جدید شاید نتیجهی نشست دیروز سران سه قوه باشد که بنا را برین گذاشتند که از زبان ایشان به مردم رسانده شود و بیتردید این پیام از صلاحدید مدار و بالای نظام عبور کرده و به میان مردم آورده شده است. این قصد هم، قصد منحط، منحرف و بدعت نیست. یعنی در خودِ شاکلهی انقلاب اسلامی چنین بازسازییی وجود دارد و نشان عقبنشینی و دستبرداری از آرمان انقلاب نیست؛ کما اینکه تئوریسین انقلاب شهید استاد مطهری اساس تفکر دینی شیعه را منطبقبودن بر مقتضیات زمان معرفی کرده است. و همین، علامت بالندگی مکتب اهل بیت ع است. از نظر بنده این ندای نو، ارادهی مدرن و مکتبییی هست و باید روی آن تفکر و اندیشه و البته احتیاط و خردورزی کرد.
اما همهی این تصمیم تازه از نگاه بنده به عنوان یک شهروند که معیار انقلابیام ماندن در ظل رهبری معظم (به عنوان ولی فقیه این محصول، عصاره، نماد، نماینده، هدایتگر، قدرت مشروع دینی و نافذ مردمی در مکتب امامت) باید زمانی وارد عمل جدی و مردمگرایانه شود که آن حرف مهم رهبری معظم (منبع) در سخنرانی اخیرشان دقیقا" پیاده و عملیاتی شود؛ آنجا که از روی درد و شناخت و اشراف بر اوضاع فرمودند:
"اینها چه کسانیاند؟ باید فکر کرد... از کجا دستور میگیرند؟... اینها را بشناسیم؛ اینها را بشناسید. البتّه ما یقهی اینها را رها نخواهیم کرد."
این را بدانیم رهبری معظم چرا مردم را به استفهام و پیششناخت فرا خواندند. ایشان به نظرم دقیقا" و موبهمو میشناسد، اما با جملات پرسشی تعجبی فقط خواست مردم را دعوت به شناخت و مشاهیر و نخبهها را تحریص به تبیین کنند. بنابرین تصمیم جدید نظام باید هر سه ضلع را به یک میزان پیش ببرَد: ضلع خدمت به مردم و بازسازی سیاسی. ضلع اقتدار قاطع که همان گرفتن "یقهی" جنایتکاران و خیانتپیشگان است و ضلع سوم هم ایجاد امنیت بر پایهی ورود همیشگی و قانونی و مشروع نهادهای امنیتی و انتظامی است که باید برای مردم به یک باور و هنجار تبدیل شود تا کسی خیال نکند هر وقت و هر جا میتواند خدشه بر پلیس و بسیج این حافظان نوامیس و امنیت پایدار وارد کرد. این جُرم بزرگ باید نزد ملت به عنوان یک بزه قبیح و نابخشودنی و خیلی خطرناک تعریف شود.
به قلم دامنه: خاطرات جبهه: اولین اعزامم به جبهه بر من چه گذشت؟ به چه تکیه کنیم؟! ( ۱۰۸ ) به نام خدا. سلام. اسفند یا بهمن سال ۱۳۶۰ بود که بدجوری فکر جبههرفتن به سرم افتاده بود. فضای خاص آن سال، جوان را به غیرت و سلحشوری فرا میخواند؛ خصوصا" برای ماهایی که از همان سال ۱۳۵۸ بعد از پیروزی انقلاب عضو بسیج ملی شده بودیم و چند باری برای آموزش نظامی کوتاهمدت یکهفتهای، به پلاژ گوهرباران و اردوگاه بادله تحت تعلیم مربیان نظامی و عقیدتی سپاه برده شده بودیم. فکر کنم در دارابکلا اولین داوطلب بسیجییی که آن سال یا شاید همان سال نخست جنگ (یعنی سال ۱۳۵۹ که هنوز اعزامهای مردمی رسم نشده بود و زودتر از همه و برای اولین بار به جبهه اعزام شده بود، محمدباقر مهاجر بود که ایشان هم در اعزام بعدی اولین شهید دارابکلا شد؛ انسانی آرام، باسواد، عارفپیشه و باتقوا. (اگر دربارهی اولین اعزام اطلاعاتم ناقص است و کسی از اعزام زودترِ بسیجییی از محل، خبر دارد اصلاح بفرماید)
یکی از اولین کارتهای عضویتم
در بسیج ملی در آغازین روزهای انقلاب
کارت اولین اعزامم به جبهه ( بهار ۱۳۶۱ )
به هر حال زمستان ۱۳۶۰ داوطلب شدم و فرمهای ثبتنام را تهیه و پر کردم. مانده بود موافقت شرعی والدین که پدرم چنان یککَش شده بود که هرگز زیر بار امضا و انگشتمُهر پای ورقهی رضایتنامهی اعزام به جبهه نرفت که نرفت. به حیله! (شما بخوانید: فنوفنون) افتادم که چگونه ازین سدّ عبور کنم که سپاه هم آن را شرط الزامی و صددرصد اعلان کرده بود که اگر کسی ازین امضاء عبور نمیکرد بهآسانی نمیتوانست به جبهه برود. (بر خلاف شایعه و دروغافکنی بیشرمانهی مخالفین نظام در آن زمان که با هدف تضعیف انقلاب اسلامی پخش میکردند حکومت جوانان را بهزور !!! به جبهه میبرَد که حتی یک مورد هم این تهمت نانجیبان صحت نداشت) خلاصه پدرم نه فقط امضاء نکرد بلکه مرا کم نمانده بود تَپچو بگیرد، ولی دنبالم کرد! و گفت: «پدِسّوخته گردنکلفت! بور خاش درسِه ره بَخون؛ جبهه!! جبهه!!» ترسیدم و حین فرار گفتم: "تِه مگه خاش درسِ ره بخوندسی قم جِه راه دکتی بمویی سرِه؟!" حالا که دارم مینویسم دلم به یاد پدرم هست و سخت دلتنگش. کشکولی هم شده بگویم: خدایا وچگی کردم و همجوابی به پدر کردم، مرا ببخش!
حیلهام کارگر افتاده بود؛ برادر ارشدم -که در منزل آقداداش صدایش میکردیم- آن سالها در دانشسرای دکتر علی شریعتی ساری واقع در لب دریای خزرآباد به عنوان یک روحانی تدریس میکرد و در پلاژی در همان دانشسرا خانهی سازمانی داشت. صبح صِوی مدارک و فرم را چَپوندم کَشبِنجیب و آمدم تکیهپیش و فکر کنم سوار پشت وانت مرحوم حاج حسین رجبی که پرده برزنتی داشت و مسافرکشی میکرد، راهی سهراه و از آنجا ساری و خزرآباد شدم. آن هفته مادرم هم پیش آقداداش بود. به زنداداشم گفتم آمدم برای امضای تأیید جبهه. گفت تا ظهر از کلاس برمیگرده. من هم تا ظهر پیچپلیج گرفتم و بیقرار؛ از اشتها هم افتادم که لااقل اینهمه راه رفتم سر یخچال برم و شکمی سیر بنوشم و بخورم. به هر حال آدم وقتی از دِه به شهر میره هوس خوردن سرش میزند. مثل آق سیدعسکری شفیعی که وقتی ساری میرفت امکان نداشت کوبیدهی بازار نرگیسه را نخورد و روزنامهی "جمهوری اسلامی" آن زمان را نخرد که این روزنامه نماد ماها مکتبیها بود که حالا چند سالیست از خط اصلی خارج شده است و هوا و زمین میتراشد و سردرگم گردیده. بگذرم.
ساعت دوِ عصر بود آقداداش -که آن زمان اسمش به «شیخ وحدت» شهرت داشت، رسید. خُب پیش ما سهم (=سهمناکی) داشت و ازو حساب میبردیم! با تِتهپِته طرح مسئله کردم (آن سال البته اصطلاح طرح مسئله را بلد نبودم!) حالا میگویم. ماها را خیلی دوست میداشت. نه فقط مخالفت نکرد بلکه هم امضاء و هم تشویق و حرکتم انقلابیام را تأیید کرد. امضائه را گرفتم و بیمَطّلی درآمدم تا کار بیخ پیدا نکند. خودم را غروب رساندم نمازجماعت پشت سر مرحوم آیتالله آقا، که بتوانم شهید محمدحسین آهنگر را ببینم و به او خبر دهم من امضای پدرم را گرفتم. در واقع امضای آقداداش را به جای پدر جا زدم و با این فریب! به جبهه رفتم. یعنی اول رهسپار آموزش نظامی دوماهه در المهدی چالوس (کاخ شمس خواهر شاه) شدیم و سپس از راه رشت منجیل قزوین تهران به جبهه. که این مسیر خود داستان دارد. خدا خواست خواهم گفت. که ما را پیش از بردن به جبهه بردند (فکر کنم اول برای دیدار با امام) اما نشد و بردند مقر ریاستجمهوری پیش ... . تا بعد. چه امضای سرنوشتسازی کرده بود آقای ابوطالب طالبی. و البته پدرم ضد جبهه نبود؛ گاناهی! برین بود جوانان مردم بروند جبهه و فرزندش خونه لَم بدهد! قسِر در روَد! این هم کشکولی!
به قلم دامنه: خاطرات جبهه: به چه تکیه کنیم؟! ( ۱۰۷ ) به نام خدا. سلام. طی نزدیک پنج ماه داغِ متوالی، یعنی تمام تابستان و بخشی از بهار را در جبههی جوفیر خوزستان به سر بردیم. کی؟ سال ۱۳۶۲. کم پیش میآمد روز و شبی غُرّش شلیک توپ و تفنگ نشنویم. محور ما البته آرامتر از سمت چپ ما بود که نزدیک کوشک و طلائیه بود و درگیری شبانهیشان، بر تاریکیِ سنگر ما برق میانداخت و صدای درگیری در گوشمان طنین. سمت راست ما "شط علی" بود که صدام آن را از ترس آب بسته بود و پر از سَپل بود؛ سَپل در زبان محلی ما نوعی مگس گزنده است که از سگمَغِز بدتره و از زیزم و زنبور پِچاکتر و موذیتر که اگر رزمنده را میگَزید تا سه روز باید پوست بدنش را میرِکید (=میخاراند) و خونِ خوندار میکرد. ما که در جوفیر از دست بارش توپ و خمپارهی بعثیهای عفلَقی، هر شب وصی ناظر را میگفتیم و هیچ امیدی به بازگشت پیش پدرومادر نداشتیم، وای اگر کسی زن و نومزه داشت که دیگر مَپرس و مگو. ما که مجرّدا" اندر مجرّد بودیم و خیالمان ازین دلشوره و بستر فِراق! راحت راحت! بود. وقتی هم، شب جزوِ دستهی مخصوص کانالکَنی برای عملیات شناسایی باشی دیگر این هنوز بدتر. جلوِ چشممان حتی کناردستِ خود، در نزدیکی خاکریز عراقیها، دیدیم همرزمان را که گلولهی خمپاره تکهپارهشان کرده و گوشت تنشان بر بدن ما پاشیده.
خوزستان، مرداد ۱۳۶۲ ، جبههی جوفیر
درین دورهی پرحادثه -که البته سرانجام سالم و فقط کمی فکر کنم با استنشاق گازهای شیمیایی و آلودگیهای منطقه- به خانه برگشتیم با جاگذاشتن صدها خاطره. آق سیدعسکری شفیعی فرمانده دسته بود سمت چپ عکس. پاسدار منصوری گرگانی فرمانده گروهان ما بود نفر سوم از چپ در عکس. بنده هم معاون دسته بودم نفر راست در عکس. کنار سیدعسکری هم محمد بازاری جامخانه است که کلا" یک پای خود را از دست داد و جانباز مطلق شد. مردم و نسل آتی بدانند که هر استان ایران اینک میزبان هزاران شهید است که خون دادند تا انقلاب اسلامی سالم بماند و خدمت و اقتدار باقی گذارَد؛ آمار مازندران را نمیدانم (اگر کسی میداند مرقوم بفرماید) اما قم را خبر دارم که ۶۰۹۰ شهید تقدیم دین و میهن کرد.
به قلم دامنه: مسائل سیاسی و جهانی: به نام خدا. سلام. اول جنگ ترکیبی (=هیبریدی) را باز کنم. فکر میکنم با تمثیلی از قدرت انتقال خودرو، سادهتر تبیین شود. لطفا" هر بار هنگام خواندن این متن به تصویر هیبریدی که گذاشتم نگاه بیندازید. خودِ هیبرید ( Hybrid ) یعنی ترکیب عنصرهای مختلف حتی متفاوت. مثلا" در ماشینهای نوین و مدرنِ هیبریدی، به جای یک موتورِ پایه، از دو موتور مکمّل یکدیگر استفاده میشود: موتور بنزینی یا دیزل گازوئیلی و موتور الکتریکی برقی. ازینرو، خودروهای هیبریدی با وسیلهی موتور برقی، انرژی جنبشی هدررفته را به صورت الکتریسیته در باتریها ذخیره میکند و آن را در سربالاییها و جاهای مورد نیاز وارد مدار میسازد. به چنین پیشرانهای هیبریدی میگویند. حالا به تصویر بنگرید: جلو یک موتور بنزینی، پشتش یک موتور الکتریکی، وسطش یک مدار الکتریکی، عقب ماشین هم یک باک بنزین و یک پکیج باتری تعبیه شده است که وقتی ترکیب میشوند قدرت در مدار بیشتر میشود و جنبش موتور شدیدتر.
اینک میتوانم یک مثال دیگر هم بزنم تا طرح مسئله جا بیفتد. لابد با خودروهایی که توبوشارژ (=پُرخوران) دارند، آشنایید، مثلا" خودرویم توبوشارژ دارد که وقتی دورِ موتور را از دندهی دو به سه به بالای ۳هزار دور ببرم، قدرت توربو از طریق سنسور (=حسگر) وارد مدار میشود و شتاب موتور را جهشی میکند؛ یعنی یک توربین حلزونی کنار موتور و نزدیک لولهی اگزوز، گازهای خروجی را میمَکد و آن را به جای اینکه از اگزوز به بیرون هدر برود، جذب میکند و به صورت یک انژری جهشی و ترکیب هوای اضافی، وارد پیستون میکند و قدرت موتور را دوچندان.
به قلم دامنه: مسائل روز: قیام ضدآمریکایی قم. به نام خدا. سلام. انگیزهای برانگیزانندهتر مردم قم را در ۱۳ آبان ۱۴۰۱ امسال به حرم و خیابان کشانده؛ اول زیارت بارگاه معنوی حضرت معصومه (س) در آستانهی شب وفات غمبارش و آنگاه شرکت از سرِ عقیده و انقلابیماندن، برای فریاد علیهی آمریکا آن بنیاد تباهیها. شگفتزده شدم اینهمه مردم مؤمن در میدان دیدم که اول از روی ادب و تسلیت، محضر کریمهی اهل بیت (س) حاضر و سپس راهی مسیر تظاهرات ضدامپریالیستی میشدند، از همان مبداء یعنی حرم و حتی کمی عقبتر سرِ چهارمردان، مردم پرشور و شعور (زن و مرد و نوجوان و نونهال) به صف شدند تا مقصد یعنی مصلّی و میدان جانبازان و حتی روی پل بلوار امین. من هم یکی ازین مردم ایمن. اول در سردرگاه قبر مرحوم آیتالله بروجردی عرض ادب کرده و از مسجد بالاسر رهسپار زیارت قبر منور حضرت بیبی فاطمهی معصومه (س) شدم که از نوجوانی پابهپای مرحوم پدرم به این حرم قدم میگذاشتم و التیام را میدیدم.
صحن امام هادی (ع)
اجرای سرود زیبا
مقبرهالشهداء حرم
شهدای محافظ شهید قاسم سلیمانی
انبوه مردم
مادران مؤمن با کودک خردسالشان
قم در ۱۳ آبان ۱۴۰۱
خالی نگذارم در صحن امام هادی (ع) هم در روضه شرکت کردم که بسیار سوزناک بود (عکس بالا) و بعد از آن به زیارت مقبرهالشهداء حرم یعنی شهدای محافظ و همراه شهید حاج قاسم سلیمانی نائل آمدم (عکس بالا) و از آنجا وارد آغاز راهپیمایی ضد آمریکایی قم شدم و از صحن امام رضا (ع) تا خود میدان جانبازان مصلّی، زیر پایم زمین خالی برای ایستادن ندیدم.
به قلم دامنه: مسائل سیاسی: های قِر !!! به نام خدا. سلام. یک درّهی عمیق با پرتگاهی حدود چهارصد متر در استان فارس است که دو نام اجتماعی و تاریخی به خود پذیرفته. یکی زمانی بود عروسی را با اسب میبردند، اسب کاروان شتر را دید رم کرد و با عروس افتاد تَهِ درّه و از آن زمان به درّهی "عروس افتاد" -که گویش محلی قشقایی آن یادم نماند- مشهور شد. اما نامی که همچنان برین درّه مانده "های قِر" است. قضیه و پیشآمدش چیست؟ این است که عرض میکنم، چکیده:
سربازان اشغالگر انگلیس در داخل ایران وقتی فرمان مییابند به کمک نیروهای خود بشتابند تا نیروهای رئیسعلی دلواری را که در قیام تنگستان علیهی تجاوز انگلیسیها شجاعانه ظاهر شده بودند، شکست دهند، از شمال استان فارس حرکت کردند تا خود را به خلیج فارس برسانند و از پشت بر نیروهای دلاور دلواریها و تنگستانیها یورش ببرند که برخورد میکنند با این درّهی مِهگرفته در حوزهی ایل قشقاییها. نیروهای قشقایی در برابر آنان میایستند. دو نفر از چابکان قشقاقی در آن غبار مِه فرماندهی انگلیسی را میبینند. یکی از آنها به دیگری با فریاد بلند پشت سرِ هم میگوید: های قِر. های قِر. های قِر. یعنی شلیک کن. شلیک کن. شلیک کن. این صدا در اعماق دره میپیچد و فرماندهی انگلیسی سرآسیمه میشود و گیج، که با شلیک تفنگ قهرمان قشقاقی، کشته و به ته درّه پرتاب میشود. از آن زمان تا الآن این حرکت قهرمانانهی آن قشقاقیها جاویدان میمانَد و نام این درّه هم میشود: "های قِر" که در زبان قشقاقی یعنی: شلیک کن.
آری؛ اگر آن دو قشقاقی با هنرِ رزم و و ایدهی مقاومت خود به فرماندهی انگلیسی متجاوز در خاک ایران شلیک نمیکردند، ارتش انگلیس خیلی آسان خود را به دریا میرساندند و قیام رئیسعلی دلواری و یاران وی در برابر اشغالگران انگلیس را سرکوب میکردند. گاه اگر بههنگام و از سرِ غیرت و کیاست شلیک نکنی، کیان ایران را به خطر میاندازی. افتخار داشتم در نجف اشرف سر قبر شهید قهرمان ایران رئیسعلی دلواری در وادیالسلام حضور یافتم و با عزم و عقیده ادای احترام نمودم. عکس "درّهی های قِر" را نیز خودم از روی مستند ایرانگرد آقای جواد قارایی انداختم که مشاهده میکنید قشقاقیها به یاد آن روز، در لبهی همان درّه، دارند مینوازند. پایان. ۱۱ آبان ۱۴۰۱ ، ابراهیم طالبی دارابی دامنه.
ییوست : "سال ۱۲۹۴، در پی تجاوز انگلیس به جنوب ایران و تصرف قسمت بزرگی از بنادر و منطقه نفتخیز و در اثر ناتوانی دولت مشروطه، قیامی محلی بر ضد نیروهای تجاوزگر شکل گرفت. نیروهای انگلیس در اوایل شوال، بندر دلوار را به تصرف خود در آوردند. مجاهدین به رهبری رئیسعلی دلواری طی یک عملیات متهورانه با شش شهید، پانصد نفر از نیروهای متجاور را از پا در آوردند و مقادیر زیادی مهمات به غنیمت گرفتند... ."
به قلم دامنه: خاطرات جبهه: به چه تکیه کنیم؟! ( ۱۰۶ ) به نام خدا. سلام. سلمانی صلواتی جبهه ازجمله جاهای قشنگی بود که رزمنده وقتی روی صندلی چوبی آن -که از صندوق مهمّات ساخته میشد- مینشست هم خاشخاشیاش میآمد و هم لذت یک آسایش نیمساعته در نتیجهی چندین روز خستگی را میچشید. پیش ما اما این حاج عباسعلی قلیزاده بود که با اینکه با او عضو گروه کمین شب بودیم، روزهایی خاص کنار همسنگران دیگر جمع میشدیم و او با شونه و قیچی که در ملزومات انفرادی خود همراه داشت، شروع میکرد موی سر ماها را سلمانی کردن؛ در عکسی که در زیر گذاشتم کاملا" معلوم است. آن روز، اول سرِ مرا اصلاح کرد. پیش از شروع، تن نمیدادم؛ چون به موی سرم خیلی حساس بودم. گفتم نه، مرا مارو میکنی! (در محل ما، به موی سر افرادی که شبیه چرخهی پشم گوسفندان اصلاح شود که مثل مرزبندی شالیزار میشود، میگویند: مارو، یا کچّلمارو) گفت: نه ابراهیم، بشین حالا میبینی بهترین اصلاح را میکنم.
جبههی مریوان، بوریدر- چشمیدر. تابستان سال ۶۱
ایستاده از چپ: عباسعلی قلیزاد. قلیپور. بنده. چالپلی نکا
نشسته در حال اصلاح: حاج آقا اسماعیل قربانی میانگالهی نکا
این دو نکایی بزرگوار هر دو از معتمدین مشهور محلشان
بودند و صاحب کورهی آجرپزی. عکاس: آقاسیدکاظم صباغ دارابی
آق سیدکاظم هم تضمین کرد ابراهیم قبول کن، مارو نمیکند. آقا، بانو، نشستیم روی صندوق خالی مهمّات، که حکم صندلی را داشت و رویش پتویی بود و نرمی نرمی مینمود. آفتاب هم زده بود، صبح جمعه هم بود و پرندگان هم نغمه سر میدادند. وقتی سر و ریشم را (که اون زمان تازه پشم نوج زده بود و صورتم شبیه ریشکوسهها بود) زد، آینه آورد (همان آینهی مشهور و رایجی که پشتش عکس تمثال امام علی ع داشت و مصرع مولوی نوشته بود: "از علی آموز اخلاص عمل") دیدیم چه اصلاحی هم کرد، من که موهایم را همش چپ میگرفتم، طوری مرا مارو کرد که دیگر مویم نه چپ میرفت و نه راست. شونه را گرفتم مویم را اولین بار زدم بالایی! که آن زمان رسم بود هر کس مویش را بالایی میدهد یعنی عاشق شده است! اگر دقت کنید به موی سرم در عکس (پیراهن زرد برزیلی) دقیقاً معلوم است.
چه روزهای سخت ولی مزهداری بوده است در رزم. بیجهت نیست دین مبین خط مقاومت را برای مؤمنان صراط حق دانسته است و پیوست و ملحق به حضرت حق. برای مرد مؤمن و مبارز و خالص یعنی دوست قدیمی و همرزممان حاج عباسعلی قلیزاده بلند یا به زمزمه صلوات که دیرزمانیست از نزدیک ندیدمش. از نوشتههای روزانهام در هیئت رزمندگان اسلام دارابکلا.
به قلم دامنه: به نام خدا. سلام. مسائل اجتماعی: قابل توجهی شهرداری قم یا هر شهر و دِه دیگر. مدتیست میبینیم -همه یا اغلب- که در هر خیابان و کوچه و بوستان، و در جوف پارک و پارکینگ، موشها (به زبان محلیمان: "گَل") که جدیدا" چنان تناور شده که از جثّهی گربه هم (به گویش محلیمان: "پیشی یا بامشی") پیشی و بیشی گرفته، جولان میدهند و راست راست راه میروند و هر چه خواستند میجَوند و هر وقت خواستند راحت میرَمند. بشر، گربه را به حیاط، حتی گاه به اتاق خود راه داده و به او خدمت عاطفی و غذایی روا داشته که به ازای آن، هر گاه موش و اَشنیک (= بزرگجثّهتر از موش و دُمدراز تر از گَل) دست به جویدن و تاراج و دستبرد زدند، گربهها امانشان ندهند و بر دهن گیرند و غذای صید و شکار خود کنند. اما گربهها یا چنان تنپرور شدند و تنبل و خوابآلو که حال دنبالکردن موش و گرفتن آن ندارند. و یا چنان آتوآشغال و موندهغذا خور شدند که وقتی موش را میبینند از بس از استخوان! و لاشه و پی و غضروف خوردهاند از موش متنفر و سیرند.
وقتی گربه فقط نظارهگر باشد و موش نگیرد، از وظیفهی موشگیریاش شانه خالی کند، دیری نمیپاید که روزی فرا میرسد موش، گربه میگیرد! نه موش، گربه. حالا شهرداری قم یا هر شهر و دِه دیگر وقتی مشاهده میکنند سطح شهر و دِه و قصبه و قریه و روستا، اینگونه جولانگاه موش شده، جَستوخیز ماهرانه کنند با سم دفع حشرات و حیوانات موذی، آز آمارشان بکاهند و تا اذیت این جوندگان در زندگی آدمی کاسته شود و با این اقدام چرخه و سیکل طبیعی حیات را میزان نگه دارند. سگهای ولگرد کم بود، موش و اشنیک اضافه شد. بگذرم که اگر ادامه دهم از رسالهی دلگشای عُبید زاکانی ایضا" از "موش و گربهی" ایشان و هکذا از "ویس و رامین" فخرالدین اسعد گرگان، پیشی میگیرد!
راستی برای همهی خدمات خوب و چشمگیر شهرداری قم یا هر شهر و دِه دیگر، از صمیم دل ممنونم و به دستاندرکاران کرام و بهویژه به پاکبانهای خَدوم و محترم خداقوت میگویم. برای این نوشتهام استناد هم دارم؛ عکس. آن هم عکس تازه و بهروز و بکر: یعنی موش، همان اَشنیک که به گربه پهلو میزند: ( ۹ آبان ۱۴۰۱ ) عکس را خودم انداختم که داشتم به جایی میرفتم و با همین سوژه به نوشتن فوری این پست شائق شدم. خلاصه اینکه گربهها اگر گربگی خود را نکنند موشها شهر و کشور را اشغال میکنند و آت و آشغالها هم بومزیستهای آدمی را احاطه!
به قلم دامنه: نام خدا. سلام. ترور در حرم حضرت شاهچراغ شیراز (احمدبنموسی برادر آقا امام رضا علیهماالسلام) یکی از شریفترین مکانهای مذهبی، در درجهی نخست نشان زبونبودن مخالفین انقلاب اسلامی ایران است که چون از عجز خود در براندازی جمهوری اسلامی ایران مطمئن شدند، دست به رفتاری میزنند که بالاترین بازتاب در ایران و جهان بیافریند. چنین رفتاری آنچنان بهدور از اخلاق و کردار انسانیست که برای دلخوشی خود حاضرند زائر و نمازگزار را به تیر تفنگ ببندند.
عکس حرم شاهچراغ شیراز
لابد (البته شاید) منتقدان داخلی به سر عقل میآیند و ازین حرکت کور دشمنان به این نتیجه میرسند که هدف برهمزنندگان نظم و آسایش و امنیت ایران، نه رسیدن به مطلوب و مطالبات، که مانعتراشی برای پیشرفت ایران است که با رفتارهای جنونآمیز و دنائت بیحد، قصد متلاشی کردن انسجام اجتماعی و ایجاد رعب و هراس در دل ملت دارند. محکومبودن این اقدام خونین، بر هر عقل سلیمی بدیهی و واضح است؛ مگر بر افرادی که کینهای ازین نظام به دل دارند که ممکن است هر کار کثیفی علیهی این مرزوبوم دل آنان را شاد و خنک کند تا اگر به دست ناپاک گروهکهای مسلح باشد، که احتمال میدهم تعداد این افراد دارای حَقد نسبت به نظام، قلیلاً اندر قلیل باشد.
جدا ازین، صاحبان حریم امنیت کشور و مردم بدانند تار امنیتی آنان رسوخپذیر شد و تورهای امنیتیشان نیز مشکل پیدا کرده است. تار امنیتی مفهومی عام است که تمام حریم کشور باید دارای این تار باشد تا کسی نتواند از این تار عبور کند. شبیه تار چسبناک عنکبوت که به وسعت بزرگ از دهن خود بر گذرگاه میتنَد تا بتواند بر روی این تار دایرهای، هم شکار کند و تور بیندازد، و هم از نفوذ و رسوخ دشمنش جلوگیری کند. بنده معتقدم تار امنیتی ایران میبایست محکمتر از پیش شود تا چنین زبونهای خائفی، جرئت نورزند در حرمی مقدس بر روی زائر و نمازگزار تیر بیفکنند و خون بیگناهانی را بیرحمانه زمین ریزند.
توضیحاً عرض کنم تور امنیتی، موردی است و خاص، که فرد یا سوژهی مورد نظر، تحت تعقیب و اِشراف اطلاعاتی قرار میگیرد و تمام حرکات و سکناتش تا رسیدن به سرنخ زیر نظر گمنامان امام زمان -عج- قرار دارد. اما تار امنیتی، عام است و شامل تمام تاروپود کشور میشود. تا تار امنیتی محکم و گسترده و پهنشده نباشد، تور امنیتی هم صدمه میبیند.
امید است گمنامان امام زمان -عج- تار و تور را بیش از پیش مواظبت کنند تا پاره نشود و رسوخ شکل نگیرد و یا دستکم کمتر شکل گیرد. مردم هنوز سلّاخی سه روحانی خدوم در حرم رضوی ع توسط یک نفوذی خارجی با ضربات چاقو را از یاد نبردند، که باز، یک درد تازه رخ داد. این رویداد نیازمند بازنگری فوری در ساختارهای امنیتی است.
این رویداد غمبار را به ایرانیان عزادار تسلیت عرض میکنم. امید است انقلاب اسلامی مثل تمام این سالیان، بر خائنین غالب آید و ملت دغدغهی آسایش نداشته باشد و نظام در خدمت و اقتدار توأمان و بازسازی خود کوتاهی نکند. همه باید ازین پیچیدگیهای ضدامنینی درس بگیریم و قدر نعمتِ عظیم «امنیت» را بدانیم که تمام تلاش دشمنِ عنود این است این فضای امنیت پایدار ایران را -که پیشزمینهی اصلی و حتمی پیشرفتها و تمدنسازیهاست- زائل کند.
به چه تکیه کنیم؟! ( قسمت ۱۰۲ ) به قلم دامنه: به نام خدا. سلام. پس از چندی، از هفتتپه تسویهحساب کردیم؛ چون عملیات والفجر ۸ به نفع رزمندگان تثبیت شده بود. هنگام تسویهحساب، ارزیاب گردان ادوات -که رزمندهای زیرک و مبادی به آداب بود- از ما سه تا (شاید هم از بقیهی دارابکلاییهای اعزامی که من خبر ندارم) خواست به علت نمرهی بالای ارزیابی اخلاقی و رزمی، در لشگر ۲۵ کربلا ماندگارِ رسمی شویم و به عضویت سپاه درآییم. نپذیرفتیم. اول به اتفاق همگی وارد قم شدیم و زیارت کردیم و شب در خوابگاه طلبگی کوچهی ارگ خوابیدیم. صبح روز بعد به منزل اخوی وارد و از آنجا با پیکان سواری مرحوم سیدحسین هاشمی -که شانس ما به قم آمده و در منزل ایشان بود- رهسپار دارابکلا شدیم. خداخدا میکردیم سیدحسین ما را رَف و رام نیندازد! با آن شتاب مشهورش در راندن و جَستن و سبقتجُستن. جبهه چیزی نشدیم حالا این توراه گدوک این ما را تلف نکند. بِرامِبرام (=تند و سریع) ما را رساند. به محل که رسیدیم، شنیدیم سرِ مزار، مراسم شهیدان عیسی ملایی و محمدحسین آهنگریست که توی همین فاو عراق، پیش از اعزام ما، شهید شده بودند. از پیچ پاسگاه، پیاده لنگلنگان از درِ پشتی مزار وارد شدیم. مراسم باشکوه و حزنانگیزی دیدیم که شاید تمام مزار انبوهی از مردم نشسته بودند و زار زار میگریستند. نه فقط برای ما، که از میدان جنگ، ظفرمند و سربلند برگشته بودیم، بلکه بر دیدگان همه، سیل اشک روان بود و اندوه فراق فوَران داشت. از خصوصیات مردم دیار دارابکلا یکی این است که به اهل قبور، حرمت عجیبی قائلاند، اخَص برای یادبود شهداء. صلوات بر روح آنها. ۱ آبان ۱۴۰۱ . دو قطعه عکس هم میگذارم در پایین:
نشر عکس: دامنه
بالاتکیهی دارابکلا
پل حمومپیش دارابکلا و نمای انارقلت
عکاس: جناب یک دوست
قدیمیترین دستهی کفنپوش دارابکلا
عاشورای روستای دارابکلا. روز ۱۷ مرداد ۱۴۰۱ . سمت تکیهپیش
به قلم دامنه: به نام خدا. سلام. جوزپ بورل اسپانیایی (رئیس سیاست خارجی اتحادیهی اروپا) اروپا را "یک باغ" و سایر کشورهای جهان نقاط جهان را "جنگل" فرض کرد. سخن جنونآمیز و نژادپرستانهی وی حتی در خودِ اروپا نیز بر جدار وجدانهای بیدار خراشِ جراحت کشید و اگر روزی اثر زشت این فکر و رسوایی و خوداعترافی وی به استعفایش انجامید چندان شگفتی هم ندارد. شرمآورتر این که، بورل سخنان خود را در یک جمع علمی یعنی "آکادمی دیپلماتیک اروپایی" مطرح کرد. این حرف او را هر بار مرور کنیم ما را به یاد اَسلاف او میاندازد؛ -چهرههای علمی و حتی دانشمند- که دستکم از سه قرن قبل تا کنون، پوست و خون و دودهی اروپایی را نژادی کارفرما و سایر ملل را کارگر و فرمانبُردار تلقی میکردند. لَختی به سخن بورل توجه فرمایید:
"اروپا مانند باغ میمانَد و سایر کشورهای جهان مانند جنگل است و جنگلیهای وحشی به باغهای زیبا حمله میکنند. جنگل رشد بالایی دارد و دیوار نمیتواند از باغ محافظت کند پس باغداران باید به سراغ جنگل بروند."
محمدجواد ظریف و جوزپ بورل
چندی پیشتر نیز قاتلِ خائفِ شهید حاج قاسم سلیمانی یعنی رئیسجمهور فاشیست قبلی آمریکا (ترامپ) در دورهی حکومتش، مردمان تیرهپوست و سادهپوش آفریقا را در بیادبانهترین تعبیر مردمانی معرفی کرده بود که "بوی فاضلاب!!! میدهند". اساسا" غرب از سرِ تبختُر و غرورِ دروغ، روزگاری از ملل ستمدیده "حق توحُّش" میگرفت؛ یعنی وقتی میان ملل عقبنگهداشته شده مأمور میشدند از دُول آنجا پول زور میگرفتند با این توجیه که شما وحشی هستید و به ما که اهل تمدن و رشد و توسعهایم! باید پول پرداخت کنید. در ایران پیش از انقلاب نیز همین رفتار را با دولتهای پیشین داشتند.
حالا این مَردک! جوزپ بورل فراموش کرده است بیشترین جنگ و کشتار میانِ خود اروپاییها بوده و میلیونها تَن آدم، در همین قاره با شلیک تیر و بمب و گلولهی خود دولتهای اروپایی قتل عام شدند. روزگاری کشورهای اروپا تنها سلاح خود در برابر همدیگر را فقط سلاح و تفنگ و جنگ و کشورگشایی میدانستند و حتی پا را ازین قاره فراتر میگذاشتند و در سایر قارهها دست به تصرف سرزمینهای بومیان میزدند. در هر قارهای اگر سری بزنیم هنوز هم آثار خونریزی و تجاوز و تصرف اروپایی موج میزند که با حربهی ننگین استعمار (عمرانکردن و آبادانکردن) به کشورهای دیگر لشگرکشی میکردند و مردم آن را خوار و معادن غنی آنجا را به زور و سوداگری چپاول مینمودند. تمام تمدن فاسد اروپا بر پایهس سرقت منابع خارجی بنا شده است.
جوزپ بورل درین فکر فاسد و پندار باطل و خوی غلط نژادپرستانه تنها نیست، اساسِ اروپا و ایالات متحده آمریکا بر همین ستیزهجویی و نژادپرستی و تفاخر پایهریزی شده است. تمدن غرب برهنهتر از آن است که پندار میشود، این تمدن کژراههای است که بشر موظف است آن را از سر راه خود پس بزند. و انقلاب اسلامی پیشرو درین مبارزهی منطقی است. این تمدن، راه رشد نیست، بستر به روی فساد و تباهی و زر و زور تزویر است که روزگاری زندهیاد دکتر علی شریعتی لایههای اصلی این تمدن باطل را تبیین و هوشمندانه افشاء کرده بود.
امروزه نیز روشن شد اروپا با این فکر ویران، "باغ" نیست؛ بلکه باغی (=بَغْی و خروج از معیار حق) هست؛ و صدالبته یاغی و طاغی. قارهای سرکِش که البته در دل خود وجدانهای بیدار هم دارد؛ و نیز متالّهان معنوی هوشیار که شاید روزی ناجی مردم خودشان شوند و فساد این حوزهی جغرافیایی جهان را -که منبع اصلی عریانی و عصیانی و ویرانی است- بزُدایند و یا دستکم، کم کنند. بگذرم. آیا آقای جوزپ بورِل عبرت میگیرد و ازین وهم، به فهم میرسد؟! اللهُ اعلم.