
- ۲ نظر
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۴ ، ۱۰:۴۳
۱. احمد، آن زمان اتاقی در بالخانهی سمت حیاط داشت که پر بود از آثار زندهیاد دکتر علی شریعتی. من و سید علی اصغر به آن اتاق نزد احمد آمدوشد داشتیم. اتاق نبود که! فقط کتاب بود.
۲. او به رایگان دانشآموزان محل را در کلاسی در شب، در دبستان دولتی دارابکلا در وسط محل، ریاضی میآموخت و کلاس تقویتی او اثرگذار بود.
۳. حاجقاسم احمد، عروسی پرباری گرفت. پس از من عروسی کرد. عروسی او شباهت زده بود به سنتیترین عروسی محل که باز نیز در آن روز من و سید علی اصغر بسیار برایش نقش حضور ایفا کردیم.
خواستم فقط با عکس قبرش، نگذارم به همین میزان که نامش زنده کردم، اسمش فراموش شود. خدا بیامرزدش. اگر کسی خاطره ازو دارد، گوید.
شهید ابراهیم عباسیان را شرح میدهم: شهید مظلوم دارابکلا ابراهیم عباسیان به روایت ابراهیم طالبی دارابی دامنه. ابراهیم شهید در قلم ابراهیم طالبی. به مناست هفتهی دفاع مقدس:
شهید مظلوم محل
ابراهیم عباسیان
عکس ۱۸ مرداد ۱۳۹۷
عکاس: اسماعیل دارابکلایی
قبر شهید ابراهیم عباسیان
عکس ۱۹ مرداد ۱۳۹۷ عکاس: سیدمحمد موسوی دارابی وکیل
ابراهیم عباسیان عضو نخبهی خاندان خود بود.
مغز تحلیلی داشت، پُرمایه و با دانش روز، و تحلیلگر.
در انقلاب بر ضد شاه شرکت کرد.
در گرایش سیاسی سوسیالیستی و مردمی فکر میکرد.
من خودم افکار سوسیالیستی را میپسندم.
با طبقهی فرودست جامعه عشق و پیمان داشت.
در موضعگیری سیاسی ضد امپریالیستی عمل میکرد.
در تابستان داغ من روزه میخوردم، اما او روزه داشت.
هم اهل مطالعه بود و هم اهل کار.
در صنعت جوشکاری مخ بود.
در محلهی ما زبانزد بود در مهربانی و فروتنی.
دلسوز سالمندان بود.
دفاع میکرد از کسی که در هر جا مظلوم واقع میشد.
بهترین همسایهی ما بود.
سن او از من سه سال بیشتر بود، اما خودش را نمیگرفت.
به مادرش بسیار حرمت میگذاشت.
در منزل نفوذ کلام داشت.
پدرش مرحوم دائیحاجی شهمیرزادی بزرگمرد بود.
نقش ابراهیم عباسیان همیشه صلحآمیز بود در روابط.
در گرمدشت خوزستان توسط بعثیهای صدام شهید شد.
محل به او پس از شهادت جفای بزرگی شد.
امروزه قبر دورافتادهاش علامت آن جفا است.
من برای شهادت او به همراه داداش حمید برادرش، با حجت الاسلام آقای ناطق نوری که بازرسی را بر عهده داشت، مکاتبه کردم. همیشه سر قبرش حاضر میشدم، حتی آن زمان تهمت میشنیدم. بگذرم. شهید متفکر و مظلوم محل آقا ابراهیم عباسیان سلام دارم به تو آن روح بزرگ. امروز در مدرسه فکرت یاد تو شد. ای رفیق مرا شفیع و میانجی باش پیش خدا. ابراهیم.
من از شهید همنفْسم عزیزالله نصرآبادی یاد میکنم از نصرآباد شهر گرگان. او عارف فیالله بود. آنقدر خوب، که به او «مظلوم» میگفتم! یادش گرامی. از عارفترین رفیق من بود. مشخصات دقیق این رفیق شهیدم: شهید عزیزالله قربانی نصرآباد. از روستای نصرآباد، سه کیلومتر بعد از گرگان به سمت مشهد مقدس سمت راست. متفکر و صاحب بینش بود. با هم سال ۱۳۶۳ نهجالبلاغه را شب مرور میکردیم. نامش در دلم حک است محکم. عکسهایش:
نوشتهی آقای حسن ابراهیمی ۱ . ۶ . ۱۴۰۳ : «اطلاعات عمومی. دارابکلا جزء یکی از بزرگترین روستاهای استان مازندران و بزرگترین روستای شهرستان میاندورود می باشد؛ جمعیت فعلی روستای ما در ۳۱ مرداد ۱۴۰۳ برابر ۵ هزار و ۶۲۷ نفر با تعداد ۱۸۴۳ خانوار ؛ جمعیت خانمها ۲ هزار و ۸۲۲ و آقایان ۲ هزار و ۸۰۵ نفر و کل افراد بالای ۱۸ سال هم ۴ هزار و ۱۳۱ نفر. سالم و تندرست بمانید.»
📝 به تاریخ ۲۵ . ۵ . ۱۴۰۳ ابراهیم طالبی دامنه دارابی: دستانت سید، باز، داستانِ فِراق گرفته است. دستی از دیرباز موته مویه بر پدر دراز شد. دیری گذشت، تا شبِ شامِ غریبان عاشورا دیدم دستت بر بالین احتضار عمویت بر پیکرش بال گشود. آن درد عمو با بوی پدر که نگذاشت کمر خم کنید، گذشتُ گذشت تا رسید زمانی که پیکر مادرت را دستانت لمس کرد که بین تو و او فقط عشق خالص حکمفرما بودُ آخرین حدِ خشوعُ خلوص. این غرقه در غم مادر، جدا از آن درد مشترک جانکاه بود که یوسفِ روانشاد بر تارُپودمان انداخت. تا خبر رسید غمانگیزترین غم بر قلبت، جراحتُ شکافُ صدمات بیالتیام گذاشت؛ مهندست، قلبت، فرزند آخرت، دُرّ خانهات آق سیدجواد.
مرحوم
سید اسماعیل شفیعی دارابی
حالا این دستانت باید برادرت را که یک روح بودید در دو کالبَد، آغوش کِشد، آغوش جدایی. آغوش شدیدترین دوری. چون «برادر» پشت «برادر» است. در کربلا به همین عُرف بود که شنیده شد حالا پشت من شکست، چون عباس برادر از اسب بر زمین افتاد... اَلانَ اِنکَسَرَ ظَهری و قَلَّت حیلَتی و انقَطَعَ رَجائی و شَمُتَ بِی عدوِّی و الکَمَدُ قاتِلی. «حالا کمرم شکست و چارهام کم شد و امیدم قطع و دشمن مرا زخم زبان میزند و غصّهی تو مرا میکشد.» دستانت دستانت داستانت سید. تسلیت. تسلیت بر غم سید اسماعیلت؛ چشندهی فقر فقر فقر ولی دارندهی شعَف شعَف شعَف. دستانت داستانت دستانت سید.دستانت داستانت دستانت سید. تسلیت تسلیت بر آحاد بیتت. خدا بیامرزاد، بیامرزاد. غمِ آخرِ آخرِ آخرت. عمرت زیاد بادِتَت و دستَت بر دوشُ سرُ کتف رفقایت سرمد بمانَد.
تکیهپیش دستهی کفنپوشها
عکسهای عاشورای دارابکلا
۲۶ تیر ۱۴۰۳ عاشورای ۱۴۴۶ قمری
عکاس: حمیدرضا طالبی دارابی
و ادامهی مطلب
به قلم دامنه: ۲۷ خرداد ۱۴۰۳ : حالا سقف چِشام چکّه میکند، مثل چشم بچههای یتیم! عمو حمید بیمانندِ من، عمو حمزهی بیریای من و دخترعموهای خوب و محجوب من، با شما حالاها با چه واژههایی مویه کنم، بگریَم، بگویم، بنالم، ازین ساعت ناب عرفه به بعد، مادری را دیگر در زیر سقف خانه ندارید، که دنیا را پا بگذارید مثل او به خودتان مهربانتر، خندانتر، خیرخواهتر، نخواهید یافت که نقطهیپرگار شما در دنیا و عُقْبیٰ بود. من عموزادهاش حیران شدم، گریان شدم، دست و پایم را گم کردم، و برای اون زن نجیب، بیتکلف، مؤمن، خداخواه و یکسره عطوفه هر دم با پشت دستم اشکهایم را پاک میکنم و گونههایم را از رود اشک، میشویم. او یک نشانه بزرگ داشت. همیشه وقتی به من میرسید با او حرفی میزدم با انگشت اشاره به آسمان میگفت: همه چیز با خداهه. این شعار عملی زندگی او بود. عمو حمید حالا بزرگتر از تو آن خانه کسی نیست. حافظ منافع همه باش و روح پدر و مادر خودتان را تا ابد در آن خانه و تمام دورادور حیاط سرسبز و گل و بلبل آن که عطر آنان را میپاشاند، چونان بُقعهی امامزادگان، زنده و قابل رؤیت نگه دارید تا مسیر حیات از آن حیاط مفقود نشود. آن خانه روزگاری محل پخش اذان، جایی برای مناجات سحر ماه رمضان بود. بر باقرمداح آن عموی ذاکر اهل بیت ع من درود و بر عموزادهام اُم کلثوم آن گرامینساء عالَم سلام. اینک مادر را عین پدر به امانت خاک میسپارید و خاکسار قبرشان میمانید. این سه و اندی روزی هر روز مرا تو و حمزه از حال زار مادر خبردار میکردید و حالا بانگ باید داد: انا لله و انا الیه را. آرام باشید و دل را به سوهان غم مادر بسوزانید و چشم را با اشک وداعش بشوئید. من راهیام به همان سمت که شما را به خود کشانده است: سمت غم. برادر غمدیدهی تان: دامنه. حالا سقف چِشام چکّه میکند، مثل چشم بچههای یتیم!
به شرح و توضیح دامنه
(جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۳)
↓↓↓ ↓↓↓
دامنه و رفقا و همسران
۳ اردیبهشت ۱۴۰۳ ، مشهد
مشهد مقدس، صحن پیامبر اکرم ص
از ۳ تا ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳ از راست:
حاج احمد آهنگر. سید رسول هاشمی
دامنه دارابی. سید علی اصغر شفیعی دارابی
دامنه و رفقا مزار داراب کلا
(غروب سی ام فروردین ۱۴۰۳)
عکاس : حجت رمضانی دارابی
مراسم هفتم بانو شهربانو
همسر سیدعسکری شفیعی
عکسها در حجم بالاتر در
...
دامنه و حمیدرضا. اوسصحرا
مشهد مقدس
چایخانهی باغ رضوان حرم رضوی
در نواب حرم رضوی مشهد مقدس
(از ۳ تا ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳)
عکاس : دامنه . خانمهای رفقا و دامنه
مسجد گوهرشاد
دامنه . سید علی اصغر
مشهد مقدس . دارالحجه
جاده دشت - تونل جنگل گلستان
ماشین جلویی، بنده
داخل جنگل گلستان
ماشین جلویی، بنده
عکاس : سید علی اصغر
از داخل ماشین حاج احمد
بقیهی عکسها در اینجا نگاه شود
رفیق و همرزم جبههی جوفَیری من! تسلیت. آق سید عسکریجانم سلام. میدانی دنبال عکسی ازت در آلبومم میگشتم، که بعد آمدم فضای مجازی را هم مرور نمایم صحنهای ازت بیابم، تازهترین عکست را همین دیدم. خیلی دلم میخواست زیرنویسی مخصوص به خودت، ای همسنگر جبههی جوفَیریام پای این عکست بهیادگار بنگارم، اما هفت حیف! و هفتاد ناله! که مصیبت نابهنگام و سوزناک، سوزای جانت را سِتانْد و من را پای سوگوارگی غمت نشاندْ.
تو از اولین فرماندهان قادر و قابلِ بسیجی در نبرد دفاع مقدس بودی؛ من مَسرورُ سرمَست معاونت در گردان مسلم بن عقیل -علیه السلام و الرحمه- آنم نخستین سالهای جنگ که نه فقط شایستگانی بودی برای فردای انقلاب که بهترینانی بودی برای فصل جنگیدن و فضای صلحیدن. بگذرم. تو تا مرز شهادت رفته بودیُ منم کنارت آن شبِ سختِ پاتکِ عراق به کمینمان در کانال کنار هورالعظیم در گُردانی خطشکن که افتخار مینمودیم شهید عارفِ بالله عالی جویباری فرماندهیمان بوده بود) در اثر خمپارهباران بر هوا افتادم اما این من نبودم که شهید شوم، نعمت مقصودلو بود که جلوِ چشم هر دویمان قطعه قطعه شد و پودر در هوا و حتی سرش از تنش جدا. بااینهمه حسودان پشت جبهه نتوانستند طاقت آورند که تو در کمیتهی انقلاب اسلامی شغل بگیری! شگفتی داشت؛ اما استبعاد نه نداشت. چون رقیب فکری خود را عین شکار شب گنجشگ میزدند که در انقلاب شغلها و پستها به خودِ آنها رسد. آنقدر بر تو ستم ساختند که مجبور شدی برای اِمرار معاشت به کمیتهای با نام دگر اشتغال یابی. خدای بارئ خوب میداند آن زیرآبزنان چند! حبس احساسات خود بودندُ خامی میورزیدند. بگذرم.
اینک چه نویسم سودت دهم ها رفیق؟ فقط این: بانوی دانا و مدرس مدرسه خواهرم بانو شهربانوی پاک و صاف از کنارت رخت بر بستُ خاکسار شد و تو را در دوری خود به دورترین فراق پرتاب ساخت. تسلیتت رفیق، تسلیت به پسرت آقا سیدمصطفی که دیگر نه در خانه و آن سرا، که در زیر خاک قبرستان دارابکلا باید مادر جستجو کند. به دخترت سادات که خود در جوارِ رنج دستُ پنجه نرم میکند و بیمادری بر آن رنج رنجور، افزون. تسلیت به تمامی خواهران مُحّجبه و محبوبت که همهیشان برام عزیز و دوستداشتنیاند. تسلیت به همهی برادرانت که براداران منم هستند. به رفیقان سیهپوشیدهام. به تک تک اعضای پرشمار خاندان بزرگ و متحدِ مرد خوشنامُ پرآوازهُ شهیرِ دیارُ محلمان مرحوم حاج اکبر رمضانی که چهره بود پیش مردمِ مان. تسلیت بر هر بازمانده از آن بانو که آخرین بار پس از مشهد مقدس به اتفاق خانمم وی را در مسیر محل سوار کرده بودم به خانهی پدریاش اتاقپیش رسانده بودم و طی همان مسافت چه ادبهایی کار زد یادش پیش من یاد. خدایا این بانو بارها برای ما سفره چید در منزلش از هر لذیذی لذیذتر که مزهی ماهیهای شکمپُری مگر از زیر زبانم در میرود. حالیا درود از دور بر قبرت که فراق آفرید میان قلب ما. پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳ دامنهی سه.
به قلم دامنه: پیش از یادداشت روزم اول سلام و عرض ادب و زیارتقبول بگویم به استادمان حاج آقا شفیعی مازندرانی که اینک در مشهد مقدس زائر امام رضا ع شدند و تصویرشان را به این جا فرستادند. چقدر هم قشنگ و صمیمی افتادید استاد؛ هم صحنهی ایوان، زیباست و هم نگاه پُرمهر شما. یکی از عکسهای فاخر و جذاب شماست. حرم رضوی گوارای وجود آن استاد. هوای ما را درین آخرین جمعهی شعبان معظم در کنار امام هشتم ع داشته باشید و زیارتِ نائبانه برای ما انجام دهید خصوصاً هنگام صلوات خاصه و نیز امین الله در آنجا.
عکس با یوسف
جبهه و مسیر سرتا
...
قبر یوسف
عکاس این عکس
دکتر اسماعیل عارف زاده
آقا، امروز تقریباً دو دهه تمام است که یوسفِ گُمگشتهی ما عطرش از کوچهها و تکیهها و مسجدها و محلات دارابکلا به مشام نمیرسد و دلِ ما همچنان در دوری از او ریش و جریح است. زندهیاد یوسف را که به شما ارادت عجیب داشت در حرم دعا کن آقا، که هجدهم اسفند هشتاد و سه در سهراهی سیمان گدوک به فیروزکوه در بدترین تصادف جان سپُرد و تا ابد داغدارمان ساخت. یوسف رزاقی انسان رزمنده و فردی برای خدمت در نهایتِ صلابت و صمیمیت بود. انقلابییی دَونده و دلسوز و سلحشور. عملیات والفجر هشت که دوشادوش او میجنگیدیم وی را مردی نترس و واقعاً بسیجی دلیر (به فرهنگ فکاهی جبهه: بیتُرمز!!) در برابر دشمن دیدم. چقدر فوز شهادت به او میآمد اما حیف، سانحه او را رُبود و بُرد. روحش درود. این چند عکس از آلبوم شخصیام تقدیم دوستدارانش درین صحن. والسلام.
به قلم دامنه: به نام خدا. سلام و احترام و شادباش دارم محضر شریف شما هر دو بانوی محترم محلم خواهر: رقیه چلویی دارابی خواهر: زینبسادات سجادی دارابی (عضو مدرسه فکرت) برای بنده پزشک و پرستار، مانند دو ریل عمل میکنند. هر ریل مُعینِ ریل دیگر. این دو ریل نباشد، هم پایِ پزشکان لنگ است، هم دستِ پرستاران کوتاه. حتی از دیدِ من، کارِ پرستارانه از کار پزشکانه پردامنهتر است. اگر پزشک تشخیص میدهد و نسخه میپیچید و درمان میکند -و دستش مریزادش- پرستار، آن هر سه کار و سایر کارهای پیرامونی را یک جا با روح و ریح و نیز روان و رویکردِ مدارانهی خود پیاده میکند.
پرستار با نوازشگری تعمیقی خود در خُوی و خُلق بیمار نفوذ میکند و از ژرفا وی را تسکین میبخشد و هر بیمار، پرستار محبوب و دلسوز خود را حتی دوست میدارد و بدو پیوند عاطفی پیدا میکند. گویی پرستار را پیام خدا پیش روی خود پیشبینی میکند. دستتان مریزاد هر دو پرستار. درودتان باد. اگر بازم بنوسیم تا صبح هم میتوانم تولید محتوا کنم در وجه پرستار؛ ولی همین قدر بس باد. تبریکات مدرسه فکرت را پذیرا باشید. سربلند و ظفَرمند باقی بمانید. با بیان ادب: مدیر مدرسه فکرت. دامنه؛ ابراهیم طالبی دارابی.
قم. آستانه. مجاور حرم
میدان پانزده خرداد
سال پنجاه و نه
من -چپ- رفقا،
مرحوم مصطفی آهنگر دارابی
شهید حجت الاسلام سیدجواد شفیعی دارابی
سال ۶۵ اعزام به جبهه
اعزام به جبهه. داخل سپاه سورک
و مسجدجامع ساری
مرحوم مصطفی آهنگر
ایستاده کنارم سمت راست نفر سوم
قم : از راست مرحوم مصطفی اهنگر دارابی
مرحوم مصطفی مؤمنی دارابی اوسایی. مرحوم اصغر رنجبر دارابی
دامنه: بر فراق رفیقم مصطفی مشهور به حاج ممدلی مُصْفا. عمومصطفی رفیق همیشگی ما (نگاه به عکسها) در دیدِ من چنین مَردی بود: کمحرف بود. شرافتمند زیست، سخاوتمند نیز. اهل غیبت اینُ آن نبود. آرام میبود؛ دائم. شورهُ خوره در سرش نمیپَروراند. مؤمن به دین بود ژرف. معتقد به مناسک بود سفتوسخت. پای مراسم و معارف اهل بیت ع فداکارانه حضور بیریا میزد. عضو پیشکسوت دستهی فاخر، سنتی، دیرپای هیئت پایینتکیه بود. مردی که مشهد مقدس زیارت دائمش بود. جبهه را رفته بود و در خانه لَم نداده بود. باوقار بود. مردی جذاب برای من. شوخطبع از نوع کاملا" محدود بین افراد معدود. خانهاش اتاق بالاخانه صدها بار محل نشست ما شد با بالاترین پذیرایی و خوشرویی او و خانم بزرگوارش بانوی ارجمند حاجیه امالبنین مقتدایی که خواهر عظیمالشأنی برای ما بوده است. عمومصطفی با توشهای پُروپیمون به دیار باقی شتافتی. آخرین دیدارم با تو همین مراسم چندماه پیش پسرعمهام آق سید محمدباقر شفیعی بود که گرم و گریان مرا آغوش کشیدی دلداری دادی و من محبتت را بر سینهام حس کردم. آن رو و صفتت هنوز ماند بر خاطرم. دیگر ندیدمت تا این که دقایق قبل فهمیدم از نزد ما به نزد رفیقان عمومصطفی مؤمنی، عمواصغر رنجبر، عمویوسف رزاقی، شهید حجت الاسلام آقسیدجواد شفیعی و سایر همرزمان شهیدان بسیجیان مؤمنان فامیلان و خویشان خفته بر خاک پر کشیدی. پَرَت پروازِ خوب برای فرود به قیامتِ قشنگت شود. تسلیت به بیتت که بیت و بیتوتهی ماها رفقا هم بود. تسلیت به بستگانت که اسم آورم خود هزار نام بیشتر میشود. غمبار رفتیُ عکسهات ماند بر آلبومم. برادرت دوستدارت غمگسار غروب ابدیات: ابراهیم.
شرح دامنه برین مَردِ شهیر و شیخ محل: مرحوم حجت الاسلام شیخ روحالله حبیبیست. خودمونی در تلفظ محلی: شِخرِللا. مردی با مرامی مردمی. کاری. خدمتی. اخلاقی. دارای تز ترقی. خود هم فردی مترقی. میان مردم بود. با حشر و نشری قوی و قلبی متعالی. دههی آخر چهل یا اوایل دههی پنجاه برای دارابکلا آب شُرب لولهکشی زد. سپس برق هم آوُرد. سردفتر ازدواج هم داشت -که همین- وی را محبوب دلها نموده بود. چون کارش این بوده تا دو دلِ دلخواه را به هم دلدار کند و در دفتر و قلم و ثبت و درج و مُهرش، جوش سازد و عقد. کم پیش آمده باشد جوانان محل و منطقه و حومه و حوالی تا اواسط دههی هفتاد -که به رحمت الهی رفت- به دست او بر دختران دلخواه خود حلال نشده باشند، آخه او خندانترین عاقد بود.
اغلب حتی شاید تمام محل توسط او به عقد و عروسی میرسیدند. قبرش روبروی ساختمان امامزاده باقر در سمت خیابان است در نزدیکیهای نردهی دیوار مزار. دیدن قبرش حتی به آدم خندانی میبخشد. سادهزیست بودُ باسواد و زیرک و به تعبیر خودمی من: زیادزیاد زرنگ. او مردِ معتقد به خالق و مرتبط با خلق بود. درود به روحش و سلام به خالهام همسر باکمال و خصالش، که من صدَرخاله صداش میکنم و هر بار که محل میآیم زیارتش را از دست نمیدهم. هر کس اگر عکسی ازین شیخ شهیر دارد مرا شریک داشتههای خود سازد تا آلبومش را تکمیل کنم. عکس فوق را چند سال پیش از زنداداشم حبیبهخانم حبیبی (دختر آن مرحوم، همسر اخویام آقشیخ باقر طالبی) گرفتم. صلوات میفرستم بر روح آن نامآور مردمی و محبوب محل.
اربعین در قبرستان قدیمی امامزاده جعفر
روستای دارابکلا (۱۵ شهریور ۱۴۰۲)
عکاس: حمیدرضا طالبی . نشر عکس : دامنه
مسیر پیادهروی اربعین
به سمت قبرستان قدیمی امامزاده جعفر
امامزاده جعفر دارابکلا
آقا مهدی ملایی دوست گرامی بنده
نمایش اُسرای کربلا
دوستان خوب بنده
به قلم دامنه: مسیر پاکزیستی اربعینی در روستای دارابکلا. به نام خدا. سلام. اربعین در قبرستان قدیمی امامزاده جعفر روستای دارابکلا (۱۵ شهریور ۱۴۰۲) عکاس: حمیدرضا طالبی . نشر عکس : دامنه. به تمامی حاضرین سلام دارم و تسلیت اربعین. از حمید کِرام من، بسی ممنونم این مراسم را برای دامنه و مدرسه فکرت بهصورت زنده پوشش داد. درود بر همگان این تصمیم مذهبی و گسترش شعائر مذهبی. قم. ارادتمند همهیتان: دامنه
عموی من -باقر مدّاح- اینک جوار رحمت را درک و لمس کرد. حالیا! معلومه بر ما هنوز هم به خاک نسپُرده شده باز آخرت را با دیدِ پاک خود دیده و این حظّ رحمت را دشت کرده. اویی که به خاطر آخرتاندیشیاش به مصداق خطبهی دویستچهارم امیرالمؤمنین ع "کارهای دشوار دنیا"، پدیدهی حتمی "مرگ را از یادِ"ش بیرون نینداخته بود.، حالا ما را ترک کرده. من، این عموی عزیزم را (که صوتِ اذان ماه رمضانش را و جوشیِ حماسیِ "وفاکرده ابوالفضل، وفاکرده ابوالفضل"ش را کناردستِ دوستِ فریقِ (=جداشده)ی عزیزم شهیدم آق سیدجواد شفیعی (که دلتنگشم هر جا و هر زمان) به صورتِ دوتایی دوشاودوشایی میانمان در عاشورا و تاسوعا ندا میکردند و دلها را به آسمان میدوختند) حرمت مینهادم. او دلم را سالها رُبوده بود. عروسییی نبود او مداح آن زوجان نبوده باشد. همه با او اَنیس بودند. خوشحالم جای خود حمیدرضا و حمزهرضا و سایر صَبیهها باقی گذاشت که برای من همگی بالندگی، پیغام دارند. توی یک بیت و خانهی مصفاّیی که هم پدرشان عمویم بوده و هم مادرشان دخترعمویم. وای وای آن روز وداع که لحظه لحظه نزدیکش میشدیم، حالا فرا رسیده: پس ای دخترعموی مکرمم همسر همراه و همجان و همنفس عمویم باقر مدّاح، تسلیتت میدهم. فرزندان عمویم تسلیت. حمیدِ عارفِ والهِ واصلِ متصل به غیب من، تسلیت تعزیت. بوسهام بر گونهات. میآیم، میآیم که دلت، دلِ تابیدهشدهات را به دلم جوش زنم. من حال شما را اینک درک میکنم چون منم پدر از دست دادم؛ پدری که تمام عمرم رفیقم بود و عاشقپیشه براش زندگی کرده و میکنم. به تو حمیدم، به رفیق ماوراءهایم این را هدیه میکنم که از بهار -ملکالشعراء- آموختم: "به گِردِ بَدی تا میتوانی نگرد" و پدرت یک مصداق بارز این پند مرحوم بهار بود. پدرت اینک به پدرم سلام میدهد: عمو کنار عمو. حالا حالیا حائلید میان پدر و مادر. ای عموزادگانم از دور قلب حزینتان را در برمیگیرم و درین تنهایی تنهاییهایم گریان در غم پدر میسوزم و غم جدیدم را به غم دیرینم بَخیه میزنم؛ غم دوری پدرم، مادرم برادرم برادر مظلومم. حالاست که باید گویم: «تا خدا نگشود صد دَر بر کسی / یک در نبست» واقعا" هم نبست روی کسی. اهلی شیرازی. امروز پایتخت بیت شما به لرزه در آمد. مرا حمزه و حمید و دخترعموها شریک کنید و تو حمیدِ اَسرار و رازهای غیب من، در لرز و تب درونت مرا مهمان دان. او که راحت شد. دلم به توست، تو که دلت اینک سوخت. فدای آن سوز، آن سوز. آن سوز. ۵ شهریور ۱۴۰۲، دامنه.
متن دوم:
مرحوم باقر مدّاح طالبی این عموی پرهیزگارم یک عمر ندایی زلال و پاک و با اخلاص برای دردهای عترت و عصمت -علیهم السلام- بود. اینک در بیت او خاطرهاش ماند و یک عمر نفَسهایی که برای زندگی باطهارت کشیده است. برای روح این عموی دانا و پاکسیرتم درین جمعهی خدا، غفران و آسودگی در آن جهانِ بقا، آرزومندم. بر همسر مهربان و زحمتکشش دخترعموی گرامیام و به آقاحمید و آقاحمزه و دخترعموهایم بردباری و عمر طولانی میطلبم. حمیدِ دلم ممنونم مرا به رؤیت این تصاویر عمویم در پشت صحنه و در صفحهی شخصیام مهمان کردی. خلاصهای از آن را صحن نوشته و منعکس ساختهام. قبرش رفتی مرا هم در دلت با خودت ببر
عاشورا در دارابکلا
...
عکسهای ارسالی
حمیدرضا طالبی
عبدالرحیم آفاقی
اُمالبنین دارابکلایی
پایینتکیهی دارابکلا
بالا: دستهی کفنپوشان
پایین: حمیدرضا در سردرگاه
آخرین اتفاق آدم، رحلت است: به قلم دامنه > با یاد و اسم الله. باید آماده بود و توشه داشت؛ همان زادِ معاد. مردِ مکرّم از حلقهی مکرمین از حج برمیگشت که اجل (=مدت عمرِ دنیویاش) سر آمد؛ یعنی رحلت حجت الاسلام سید علی صباغ دارابی که حسرت و شگفتی در نهاد دوستدارانش افکند. وفاتی که من فکر میکنم هم برای وی، هم خاندان و هم برای مردم دیار روحانیپرور ما، زودهنگام بود. شخصا" حدس میزنم آن روحانی