نظم، خاطره، خط، بایگانی، علاقه، عشق دفتر، خودکار چندرنگ، دانش و از همه مهمتر یادگاری. دفتر ریاضی من در کلاس پنج در سال هزار و سیصد و پنجاه و سه.
نظم، خاطره، خط، بایگانی، علاقه، عشق دفتر، خودکار چندرنگ، دانش و از همه مهمتر یادگاری. دفتر ریاضی من در کلاس پنج در سال هزار و سیصد و پنجاه و سه.
خاطرهی دامنه . نگارش ۳ ، ۵ ، ۱۴۰۴ : ابراهیم طالبی دامنه دارابی. رفقا، روزی لمههای بالامسجد را گردگیری کردیم. سالهای آخر دههی شصت بود. مرحوم آقادارابکلایی هم آن روز در صحنهی گردگیری فرش و لمهی مسجد، حضوری فعال داشت و راست و چپ آن روز حضور داشتند. من گفتم لمِه دلِه کک دَکته! روزی دیدم در پروندهی من گزارشی ثبت سفارش دادند! که من گفتم "دارکلا مسجد دلِه کک دکته"!! بگذرم ازین چیزا زیاد دارم در حافظه. کک یک حشرهی پَرّشی خونخوار است، مخفیتر از لَل و گزندهتر از اِسپیچ و کَنِه. دامنه
قسمت ۱ : در اِوان -همان ایوان- خونهی پدربزرگم کبلآخوند دنیا آمدم؛ مادرم زهرا آفاقی و پدرم شیخ علی اکبر، ″ابراهیم″ نامیدنِم. مکتبخانه هم بود آن خانه. با سبک معماری چوب جنگلی مِوْلی و ملیج. مکتبخانه را درک کردم. حتی به دست پدر فلَک شدم؛ کف پایم آنقدر شیش -بدتر از شلاق- زد که شش روز راهرفتن بلد نبودم. آن تنبیه، به تنبُّه من انجامید. سواد در خانهی کبلآخوند اصالت داشت، برتر از هر کار. ۳۰ ، ۱ ، ۱۴۰۴ دامنه.
یادآوری: آق سید علی اصغر در کنار حرم امام رضا علیه السلام مرا واددار کرد سیر کوتاه زندگیام را بنویسم. امید است بتوانم این سیر را، تا به امروزم برسانم و پند رفیقم را اجابت نمایم
قسمت ۲ : کودک که بودم، کودکانگیام شدید بود. هر چی نو بود دوستش داشتم. هفت چیز در خونهی پدربزرگم کبلآخوند برام بوی نو میداد:
۱. چوصندوق که محل میوه بود با مخلوطی از کاه کمَل
۲. کُرسی که کل اعضای خانه را به هم چسب میزد
۳. نپار که وسط حیاط داشت، بالاش بهارخواب بود و زیرش جای نون و کِلهتَش
۴. انجیردار که انگار آن حیاط فقط این درخت سُز میشد
۵. کوب، که بهترین حصیر خونه بود
۶. فضای سبز که مُثمر بود بیدیوار میان همسایهها
۷. نوخانه که پدرم با وام دخانیات انبارمانند ساخت.
در سن ۴سالگی از خونهی کبلآخوند کوچ کردیم نوخانه. خودم اثاث را میآوردم یادم هست. چون کمی این طرفتر، نوخانه ساختیم. آری! از هر چی نو بود عشق داشتم حتی نوکتاب. نوگرایی من انگار ریشهدار بود. ۳۱ ، ۱ ، ۱۴۰۴ دامنه.
ادامه در روزهای بعد...
جنگ، بیرحم بود
به تاریخ: ۵ . ۵ . ۱۴۰۳
📝 : ابراهیم طالبی دامنه دارابی
دستکم دو علت میآورم که جنگ، بیرحم بود:
نصف شب از کمین با دادن شهید و زخمی، به سنگر خواب برگشتیم. فرداش یک بسیجی دیدیم نیست. آق سید عسکری شفیعی فرمانده بودُ من معاونش. گشت، دید بله، نیست. برای آن بسیجی توسط مقامات! دادگاه صحرایی! تشکیل داده شد با پروندهی قضای فراری! چندی بعد آن بسیجی باوفایِ باوقار پیدا شد. اما دادگاهش برپا. او دلیل اقامه کرد چون شهیدی که در کمین به شهادت رسید کسی را نداشت، من برای کارهای تشییع و دفنش همراه جنازه رفته بودم شهرش؛ شهر که نه، روستایش. اما دادگاه در شنیدن حرف حق! غول! است!
جنگ، بیرحم بود، به محاکمهاش کشید... حکمش یادم نیست. آق سید عسکری که درین صحن هستند اگر صلاح دیدند بگویند. که وِه هِم لام تا کام گَپ نِنِه خانهْخمیر!
درست در همین چُنین روزی که ۴ . ۵ . ۱۴۰۳ است، در جبهه بودیم سال ۶۷ اوج مرصاد علیهی سازمان تروریستی نفاق که باید انتظار میکشیدم نامهای برسد که اولین فرزندم آیا آمده دنیا؟ یا نه؟ هر جور شده خودم را با یک رفیق دیگر، به دفتر مخابرات رساندم. با هزار بوق اشغال و خط تو خط، با حاج محمد گرجی رفیق و همسایهام متصدی وقت اتاقک تلفن عمومی مخابرات دارابکلا بغل پاسگاه تماس گرفتم. فقط گفت اِوْریم (=ابراهیم) نگران نباش دنیا آمد، پسر است؛ در کلینیک دکتر حسنزاده امیر مازندرانی ساری... صدا قطع شد... دوددد دودددد دودد میکرد خط. زدم ازین خبر به شادیُ همان جا درجا چند سیخ کباب به خود و رفیقم خوراندم. آن دکتر، بعد در هراز بر اثر تصادف به رحمت خدا رفت.
جنگ، بیرحم بود، چه مجدد داوطلب کسی میرفت، چه مستمر، مستقر میگشت خط، فرقی نمیکرد. حتی اگر شکم مادری، وضع حمل میکرد.
یاد آورم وصیتنامه نویسیام پیش از اعزامها را این بهمن ۱۳۶۴ در اتاق قدیمی روانشاد یوسف که سید علیاصغر انداخت. وصیت نخستین خط هر رزمنده بود به قلبش. بگذرمُ ندوزم آن سالیان را با این سهامداران نظام!
به قلم دامنه: ۲۰ . ۳ . ۱۴۰۳ و خاطرات دامنه از جبهه. قسمت ۱۴۳ ؛ شبی که شهید رفیق مان از وسط دو نیم شد و روزی که به من و آق سید عسکری شفیعی فرمانده ی دلیر و پارسای ما در جبههی جوفیر، لباس پاسداری هدیه شد تا به عضویت رسمی ارگان سپاه نائل شویم. بازش میکنم من.
دو سال اول دهه ی شصت است این داستان که از واقعیت برخاست. شب که میزدیم به کمین تا خودِ نزدیکای خاکریزهای عراقیها با کانالی که میکندیم، نفوذ میکردیم (شیار در زمین به ژرفای نیمتنهی انسان، تا حدی که یک بُز بالغ! راحت از توش رد شِه و دشمن ریش! و شاخش! را نبینه) جوان هفده هجده ساله هم بودیم، چه جور زور داشتیم، کلّهشقّ هم بودیم. آن شب -که تگرگ هم گرفت و سید عسکری فرماندهی را برعهده داشت- دشمن با دوربین دید در تاریکی، ما را دید. شروع به بمباران کرد. خزیدیم در شیار. هر آن، جانِ شیرین به جانآفرین تسلیم! منِ هفدهساله وَچه! -که به خدیجه عشق باخته بود- دل دلِه برمِه! رخ، ولی دلیر چون شیر شَرزه! که آی وای خاش خدیجهجان جِه نرسم چی؟! یعنی بینصیب لذت دنیا، برم خاکِ زیر؟! "شهیدشدن" به قول قاسم سلیمانی -شهید مقدس و محبوب صادقِ دل اُمتِ جهاد بزرگ جهان اسلام- اول "شهیدبودن" میخواهد. تفسیر حرفش این است: اول باید شهید بِشی، تا دوم شهید شَوی. من، هم خاش جان را میخواستم، هم "خدیجهجان" را. این وِلولِه در دل و کانالِ درون برپا بود که بمب خمپاره آمد درست خورد وسط بدنِ همرزمم نعمت مقصودلوی سُرخنکلاته ی گرگان که کنار من دراز کشیده بود. من هم وسط شیار درست جُفتش اسیر موج انفجار شدم تمام بدنم یک آن، چند سانت از کف شیار به هوا پرتاب شد. شدیم موجی!!! بدن نعمت دو نیم و قلب و جگرش ریخت پشت اُوِرکتم. سرش را بعدها آق عسکری و سه بسیجی رفتند پیدا کردند که چندین متر آنسوتر پرتاب شده بود و شهید آبیان ساروی آن را حین کمین دیده بود. بگذرم این واقعهی عاشوراوَش ذخیره است در دلم که هرچه بشکافمَش باز نیز خاطره دارد.
تابستان ۱۳۶۲ جبههی جوفیر
از راست: سید عسکری شفیعی،
جانباز محمد بازاری جامخانه و بنده
روزی سپاه در همان خط خاکریز اول جنگ، یک جایی که اسمش نمازخانه بود -ولی سقفش پر از رُطیل و زیرش مخفیگاه عقرب- من و اق سید عسکری و دو نفر دیگر از محمودآیاد و لشت نشاء رشت را خواست. خدایا یعن ما جُرمی کردیم؟! فرمان را بِنه زدیم؟! (=نافرمانی مدنی! نه، جنگی!) آیا فراری!! (آن فراری اسم ماشین شیک مسئولان آلان نه) محسوب شدیم که جیم فنگ شده باشیم؟! با این دلگپی رفتیم. جمع پرشوری شد. سپاه فرمانده، پشت تریبون چهار اسم را خواند. اول آق سید عسکری. بلند شد چابک رفت جلو. تازه فهمیدیم سپاه چهار دست لباس رسمی سپاه را آوُرد که چهارتای ما را به عضویت ارگان خودش درآورَد. سیّ عسکری مِنمِن کردُ لباسُ قبول نکرد. پریشب که کنار هم پیش روضهی منزل حاج شیخ احمد بودیم پرسیدم راستی آق عسکری! آن روز چرا قبول نکردی به لباس سپاه در آیی؟ گفت واقعیتش این است سپاه آنقدر مقدس بود آدم شرم میکرد آسان بپذیرد خود را لایقش کند. (جملهی فصیح!! آق عسکری را من اینجا کمی تصرف کردمُ شکلی دیگر، ردیفش) هیچی! عسکری تواضع کردُ تعارف قورت دادً آمد نزدم نشست. فرمانده هم بود لامَصّب!! ولی قبول نکرد. اِسا مِره چی کار بَکتههههه!!! اسم مرا خواند سپاه فرمانده. از بلندگو شنیدم و خودش را هم دیدم: بسیجی ابراهیم طالبی دارابی تشریف بیارد جایگاه. بلند شدم لینگ هم پلندِر گرفت ولویلانگ خودم را رساندم پیش لباس سپاه!! که مثلاً به انتخاب اصلح!! سپاهی شوم. من هم دیدم آق عسکری فروتنی کرد بر تن نکرد، گفتم نمیخوام سپاهی شوم. ای کاش سپاهی میشدم که الان وِلآدم و وِل اُسار بُوسِست! نمیبودم! مرحوم امام با آن عظمت گفته بود "ای کاش من هم یک پاسدار بودم". بگذرم. اگر همین امروز، مثلاً آن روز بود، صد در صد میپذیرفتم سپاهی شوم. چون دیگر راحت است رفتن توی این لباس! نیز توی سیاست هم دخالت میکند! آدمِ سیاسی کیف!!! میکند. فقط یک دوره فشرده اصول مکتب مصباحی گذراندن! نیاز دارد که آن هم من -که قم ساکنم- راحت میگُذرانم با نمرهی ناپلئون بناپارت! که "بناپارتی" شدن سیاست را یک عده در سر دارند، بر سر کشور بیاورند. بازم بگذرم! خود بگردید بناپارتسیم چیست. من بگم جیز است. سیاسیمیاسی هم بلد نیستم! عکس هم: چپ: من. راست: آق سیّ عسکری. خاتمه دامنه.
به قلم دامنه: تاریخ انتشار : دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۲، ۱۱:۲۴ ق.ظ: گلگاوزبان بانو سید معصومه با خاطرهی خاص دامنه: او -که عکسهایی هم ازو از مستند انداختم- خانم "سید معصومه میری" ست از استخرپشت نکا. زنی کارآفرین. باری؛ وقتی فرزندش را از دست داد، این بانوی محترم دچار تشویش و پریشانحالی شد؛ اما مغلوب یأس -این متاع خانمانسوزِ پیلافکَن- نشد. فرهنگ فکر داشت و پشتکار؛ به فکر و اندیشه فرو رفت تا چاره را کشف کند؛ کرد. بر یأس یورش بُرد آن را بر زمین زد و زمین خود را آباد کرد. نکا مینشیند اما زادگاهش استخرپشت را به زیر کشت گلگاوزبان برده است و باغ کرده است؛ گلستانی شد برای خود. محو تماشایش شوید اگر خواستید. کندو هم دارد؛ این هم کندوی شمارهی ۲۸ زنبور عسلش. از همین دور، از قم، خداقوت میگویم به ایشان که از سخنانش فهمیدم فردی فرهیخته هست؛ چون خیلی ردیف حرف میزد؛ پربار و پراثر و پرمغز.
علاقه به محصولات باغ
نظاره بر زمین زیر کشت
هنگام مصاحبه در مستند
سر قبر فرزندش
نیز کندوی شماره ۲۸
کار با هوکا
بانویی کارآفرین
استخرپشت نکا
خانم سید معصومه میری
چرا خاطره خاص باید گفت؟ خوا چون حرف "گلگاوزبان" شد. گُلی که هر بوتهاش هشت سال تمام، گل میدهد. گویا هر سال چند بار با چند چین. من تازه عروسی کرده بودم؛ کَی؟ روز عید غدیر، ۳۱ مرداد ۱۳۶۵. یک روز خانمم گفت گلگاوزبان بخر. آن زمان توی محل میگفتند گلگاوزبان، زبان شیمار را میبندد! البته میان او و مادرِ حلیم من، گمان نکنم حتی یک مشاجرهی لفظی سطحی دو سطری پیش آمده باشد؛ هرگز. البته خوبی از مادرم بود که حکیم علیم حلیم بود. پُررویی و زورگویی کردم؟!! نه، بذار بگویم: خوبی از هر دو بود. هم مادرم مرحوم زهرا آفاقی و هم خانمم، خ. دارابکلایی. آری؛ گفت گلگاوزبان بخر. محل ما دارابکلا نداشتند. رفتم ساری، نرگسیه. راستهیی که عطاری هم داشت؛ همان گذر، که پله میخورد به سمت مسجد جامع شهر.
به قلم دامنه: تاریخ انتشار این پست: یکشنبه, ۱۵ بهمن ۱۴۰۲، ۰۶:۳۳ ب.ظ. دیدن نمدمالی در روستای تنگلی و یک خاطرهی عشقی لَمهسوتی. اینچهبرون ترکمنصحرا که رفتید؟! مرز ایران و ترکمنستان. اصالت آنان از مغول است؛ در مغولستان. به گفتهی آقای "مهدی منیری" جدّ آنان هم، آغوزخان از نسل زردپوستان. خود لفظ ترکمن سه معنی دارد دستکم:
۱. من تُرکم. وارونهی: تُرک هستم من (مخفف شد: ترکمن) به گویش محلی: "تِر کِه مِن". ۲. گویا معنی ترکمن، تُرکمانند هم هست که اندک اندک شد ترکمن. ۳. نیز به این معناست: ترکِ مسلمانم من که مخففش شد ترکمن.
اینان که میبینید (عکسی که خودم انداختم) زنان تنگلی هستند که دارند نمد میمالند. یک هنر دستی دیرین در میان ترکمن. آنقدر این پشم را باید با مچ و آرنج با آب گرم بمالند تا تبدیل به نمد شود. حین مالیدن، شعر هم میخوانند و اصوات هم در میکنند. اگر کشکولی بگویم باید بنالم: پس کجان مردان آنان؟! آهان لابد رفتند پِل بِن اُو در هاکانن! بگذرم. از نمد همهچی درست میکنند؛ فرش، کلاه، پشمینه، سینپوش و چوغا.
نمدبافی در روستای تنگلی
آقای مهدی منیری
مستندساز پارسین
۱۱ / ۱۱ / ۱۴۰۲ شبکه مستند
محصول نهایی؛ نمد
به زبان ترکمن: کِچه.
حالا اما خاطرهی خاصم ↓↑
سالیان پیش در حمومپیش، شبی سیمسیار نصب کردیم. کجا؟ کیا؟ من و آق سید اسدالله. دو رفیق جونجونی. برای کندن تَهکارِ خونهی نوسازِ خواهرش سیدحورا سجادی همسر آقاوریم اصغر ملایی. آن شب جوار آنجا چندین پالونهی سیمانی برای حمامزیراب زنانه -که همواره زنان داخل حموم هومِّههومِّه (=جیغوداد) میکردند- پیاده کرده بودند، که من برای رفتن جهت خوردن آب پس از کمی تهکار کندن (البته در اصل برای از زیرِ کار با بیل و کلنگ در رمیدن) در تاریکی توی یکی از پالونهها افتادم. سمت چپ بینیام در انتهای چشم چپم تراشیده شد به لبهی بُرّندهی پالونه، جراحت عمیق ور داشت. خونُ خوندار شده بود صورتم. هنوزم جامالهی آن زخم بر بیخ بینیام هست. سید اسدالله و چند رفیق دیگر پریدند به دادم رسیدند چون آخم به آسمان رفت آن شب.
متنی از ابراهیم رمضانی محمد دربارهی دورهی مُبصری دبستان دامنه و مدیری مدرسه فکرت دامنه : سلام وارادت محضر مدرسه. قبل از هر حرفی ازاقا مدیر، بزرگان، علما، اساتید که شرف حضور در مدرسه دارن والبته از خیلی جدی های مدرسه واقعا معذرت میخام. گفتم بعد از بحثهای علمی وسیاسی و... جدی در مدرسه برای یغییر حال وهوا یه خاطره واقعی قاطی با کمی شوخی بفرستم. بمناسبت بازگشائی مدرسه بخصوص کلاس یکی هاکه کوله از قدواندازه اونها گَت تِرِه. درسالهای قدیم حول وحوش سالهای ۵۸ یا ۵۹ یا ۶۰ بعدِ انقلاب، مدرسه کلاس ۱ یا ۲ یا ۳ بودم در اون روزگار در مدرسه رسم بران بود که (شاید فقط مدرسه ما) کلاس ۱ و ۲ و۳ که بچه ها چون کوچک وچیز نفهم (بدوخوب) بودن و قدرت اداره خود رادرکلاس نداشتن، مدیران مدرسه برای نظم کلاس تا رسیدن اموزگار، یک نفر بزرگتر از کلاس بالاتر که یِتّا جِمِه وِیشتِر پارِه پُورِه هاکاردِه راانتخاب می کردن به عنوان مُوبصِر که کلاس را ساکت ها کانه ووَچوُن همدیگه پیرَن رِه پاره نکنن. (کنایه از جنگ ودعوا) اَمِ کلاس هم یکی ازون کلاسا بِیِه.نَدومبِه کلاس 1بودم یا2 ولی اینو مطمئنم که خیلی ارام بودم بر عَکسِ بقیه وَچُون. مُوبصِرِ ماهم یک کلاس بالایی بود.باکلاس،خوش تیپ،ومدیر.وِنِ جِ ترس داشتِمِی البته با احترام قاطی بود. (اخِرِسَر ، وِنِ اِسم رِه خواهم گفت). این موبصر واقعا مدیر با یک مدیریتی خاص بنام(سَرتَپِیزم) یعنی کشیده ویا چَک ، کلاس۳ خواهم نفره که همه زلزله بودن ( غِیر ازمِن ) به راحتی اب خوردن وادار به سکوت کاردِه میگفت باید صدای راه رفتن مورچه را بشنویم، چجوری؟ گُومبِه. اینجوری بودکه نفر پشت سری نصف کَت(نیمکت) تام الاختیار بوددر صورت کوچکترین حرکت ،پچ پچ هاکاردن وگَتّهِ نفس بَکشِیِنِ نفر جلویی ،سَرتَپِی(کشیده)به پِتَکِ(پشت سر) نثار کند. نفر جلوئی جُرعت نفس بلندتر کشیدن نداشت تا چه رسد به شُلُغ هاکاردن. بعضی هم از این قانون مدیریت سَرتَپ سوء استفاده می کردن (مثل بعضی از مدیران کشورهای دیگه تا رفتن پشت میز قلع وقَم میکن) اگه غرض مرضی داشتند حسابی جلوئی رو سَرتَپ باران می کردن . بعضی موقع پِشتِ سَرِی با اشاره همین موبصر ناغافلی صدای شِرَقِ سَرتَپ گوش رِه غُول کاردِه. (مثل بعضی از گروههای خاور میانهِ اروپا. )بیچاره سَرتَپ خوار وِنِ چِشِ اُوُ با فِنِی با گِلِس قاطِی میشد. چاره ای جز قورت هاداهِن نداشته.شایِدهم شِ کُتِ سَردَسجِ پاپ کارده.در این قانون مترقی خوش میگذشت برای صف اخری کلاس وعذاب و استرس وترس برای صف جلویی بود.(مثل بعضی از کشورها غیر از اَمِ کشور همیشه قانون به نفع یک عده فرصت طلب هستِه) روش دوم: اَگِه موبصر ،شِ درس رِه نَخُوندِس بُوُشِ ویا مشق رِه نَنوِشتِه بُشِ ویا به هردلیل وِرِه قَر می داشت، دونفر رو که ازشون خوشش نمی اومد می اورد جلو تخته سیاه.این بخت برگشته ها با اشاره همون موبصرِ بی رحم (شوخی) به نوبت همدیگه پِتَک رِه اونقدر زُنِه تا یِک نفرِچِش اُوُ در بِیِه. اونِیه که بِرمِه نِیَمُوهِه برنده می شد وِصلا. در همین موقع بود ما دست به دعا واَمّ یُجِیب می خوندیم تا ناظم دَرِکلاس را بزند "کچل ها بیان برای خوردن آکسار" (قرص) تا لحظه ای خیالمان راحت باشداز این بزن بزن ها.این خوش تیپ ما (موبصر) خوش سلیقه هم بود.برنده کلاس ما با برنده کلاس بعدی... همین داستان بود. (مثل اغای استکبار امروزی هم راحت جهان رو اداره میکنه وهم بهش خوش میگذره. اینو هم بدونید اگر موبصر دوس داشتنی می دونست بعد از چن سال استکبار از این مدیریت سوء استفاده میکنه اصلا اجرایی نمی کرد). خوشبختانه مِن اَصلِن جلو نَشِیمِه چون تَهِ قلبی دوستش داشتم احتمالا دل به دل راه داشتِه. با این روش مدیریتی اگه اموزگار کل روز هم کلاس نمی اومد اب از اب تکان نمی خورد. (شاید این روش مدیریتی برای بعصی از مدیران ادارات ما که تنبل هستند کارامد باشه). سَرِه دَرد نِیارِم. بعد از گذشته ۵ یا ۴۶ سال از ان دوران همون مدیر خوش تیپ وخوش اخلاق والبته عالِم با چرخشی۱۸۰ درجه یک مدیریت جدید را ارائه میکند بنام (دَروَن نَوُشیزم (محصور قید وبند نبودن) واز همه ۲۰۰ و خُردِه همکلاسی می خواهد هر نوع انتقاد ی را بدون ملاحظات وترس ونگرانی باخیال راحت بفرمایند تا با حوصله وتحمل جوابگو باشد. مِن اون مدیریت رو زور به زوری فِک کامبِه قبول داشتِمِه ودوس داشتِمِه همه مثل خودم اروم باشن ومدیریت امروز رِه هم قبول دارم مثل اکثر هم مَدِّ سِه ای ها. البته نظر من برنگشته همون احترا م قاطی با دوس داشتنِ. از افتخارات اَمِ محلی.موبصر "شخ عل اکبر ارویم" و مدیر "اقا ابراهیم طالبی (دامنه)" دوباره و چند باره از تک تک بزرگان عذرخواهم.
روزای دفاع مقدسه. گرچه ۲ پست دفاع مقدس طی این هفته نوشتم، اما جا داشت بار دگر یاد کنم، یادی از جبههی جنوب که آنقدر شهید دادیم آنقدر سختی کشیدیم که نگفتن آن دفنِ ارزشهای بینظیر این ملت محسوب میشود. یک عکس اهواز است با نخلهای زیبایش. سال ۶۲ آمده بودم مثلا" شهر یک نصفهروز حمام کنم و تفریح! و آبطالبی و آبِ سیبهویج بچِشَمُ عصر هم بازگردم به خاکریز. آن سال، خط مُقدّممان جُفیر بود. اهواز با آنهمه گرفتاری، باز، جایی برای مرخصی، آبهویچ، یک لحظاتی شیرین کنار رودِ کارون بود. عکس دوتایی هم، منمُ یک رفیق یعنی شهید رسولی کَلبِستانی نکا و اینجا مشهد مقدسه سال ۶۳. عکاسش هم حاج شیخ احمد آهنگر رفیق صدیقم. عکس جمعی هم دامنه و رفقایند سال ۶۵ که همه رزمندگانِ آن زمانند؛ که گاه یکباره تعدادی زیادی، دستهجمعی به جبهه میرفتیم.
دامنه. جبهه
اهواز. سال شصت و دو
مشهد مقدس
دامنه و شهید رسولی کلبستانی نکا
یاد ایام کردم تا گفتهباشم که همین آدمهای عادیِ مستضعفین این سرزمین بودند که پا شدند از خاک، از مرز، از عقیده، از ناموس، از دین، از انقلاب اسلامی به دفاع برخاسته بودند و میهن را سالم از تصرف دشمن بیرون بردند و هیچ اَشرافی جبهه نبود حالا را نبین که بعضا" اکثرا" صدر و ذیل را اَشرافیت و میراثخواران پر کردند! یک نکتهی بلیغ گویم: آن زمان، امروز عروسی میکردی فردا باید همسر و آن آناتِ ماهعسل را ترک مینمودی خودتو به خط میرساندی تا جواب امام ره را داده باشی. حس جوانان آن روز نسبت به امامِ ایران این بود یعنی: لبیک. یاد شهیدانمان باشیم آنان از ما انتظارِ در "خط" بودن دارند. رزمندگیِ خویش را تا آخر از هر عیب، هجوم، شبهه مصون داریم. دامنه.
سال ۱۳۶۳
دارابکلا منزل مادر و پدر
من و برادرم حیدر رُل لباس روحانی پدر
موضوع:: خاطرهی دامنه
زمان و مکان: سال ۱۳۶۳ داراب کلا
عنوان: شیخی به ما میآد؟!
زمان و مکان: سال ۱۳۶۳ دارابکلا
شرح: توسط دامنه
به نام خدا. سلام. هنوز مجرّد بودم. هر وقت سرِ پدر را دیر میدیدم سراغ لباسش میرفتم عمامه را روی زنوانم میبستم و قدَک و عبا رویش، بر تنم میپوشاندم و روی کُرسی وسط اتاق، یا روی لحاف کُنج اتاق، و یا روی طاقچه کوتاه خونه به منبر میرفتم و از روی کنجکاوی سخنرانی میکردم ازین طریق برای خود شخصیت مشهور!!! فرض میکردم. نزد مادر میرفتم به ایشان با خنده و تیپ و قیافه میگفتم: شیخی به ما میآد؟! حالا این سه صحنه روزی از همان مانورهاست که توی خونه نقش آخوند بازی میکردیم؛ من و حیدر -اخوی تازهدرگذشتهام- که تلخی دوری او سخت بر قلبم جَرح میاندازد و بر وجودم خراش. کافی بود آن لحظه پدر از راه میرسید؛ ما را تا خودِ جوگمَله دمبال میکرد! که چرا به لباسش دستبُرد زدیم. حیدر طلبهی آقامدرسه بود و سپس مدرسهی سعادتیهی ساری. امید است این لباس همآوره بر تنِ اهلش روَد و به سرقت و سبقت نرود و احدی نتواند با آن، رُل بازی کند!!! سمت راستیهای سه عکس، من، در خونهی پدرومادر و همهی سمت چپیها، داداشم شادروان شِخ حِدر (=حیدر). عکاس: دوربین روی خودکارتنظیم.
خاطرات جبهه و جنگ و انقلاب (۱۴۶) جوانی >> میانسالی >>> و حالا کهنسالی من >>>> به نام خدا. سلام. یکم: در جوانی خدا مرا (بخوانید مثل و مانندِ منِ جوانهای این، این، این مرز و بوم را) در بوتهی آزمون بُرد؛ تا آبدیدهها از آفتزدهها تفریق شوند (بخوانید معلوم گردند) یعنی جنگ. و شدند. چون غیرت داشتیم از وجدان، و نیز تبعیت میورزیدیم از مرحوم امام، پس جوانی را میشود گفت بهترین عمرمان بود. حالا سند: همین عکس که من هستم و رفیق قدیم و اکنون و همیشگیام حسنآقا آهنگر کِلمرتضی در قرارگاه خاتمالانبیاء سمتِ آن سوی سوسنگرد. که آیت الله عبدالکریم بیآزار شیرازی آمده بود پیشِ مان. همان دانشمند محقق بزرگ که "رسالهی نوین" چهارجلدی مرحوم امام را نوشته بود؛ یعنی تحریرالوسیله که من هنوزم فارسیِ آن را دارم. آن زمان، تا مغز استخوان خود را با آن تطبیق میدادیم که نکنه به کاری همت ورزیم که گناه کرده باشیم. آدمِ رسالهای بودیم!!! کی آمده بود بیآزار؟ (همین عینکی در عکس، که من پشتش دو جیبه و دو زانو نشستهام) ۲۶ مرداد ۱۳۶۲ که امروز هست ۲۶ مرداد ۱۴۰۲. یعنی ۴۰ سال پیش در چنین روز. آن روز من پُررو (به قول یک بزرگِ بزرگزاده: "بسیارْرو") بودم و ازو خواسته بودم به ما چیزی گوید؛ نصیحتطور. گفت. چی گفت؟ یک حدیثِ قُدسی (نوعی حدیث که پیامبر ص، منهای وحی، از ذاتِ اقدس خداوند باری نقل میکرد) این حدیث را که من پشت همین عکس، پس از چاپ در همان سال یادداشت کرده بودم: اِخدِمی مَن خَدَمَنی و اتعِبنی مَن خَدمَک. یعنی خدا به خودِ دنیا فرمود: خدمت کن به هر کسی که به من (=خدا) خدمت کند و برنجان (تعَب نما) هر کس را که تو (=دنیا) را خدمت کند. منبع هم میدم (ر.ک: ص ۶۹۸ حدیث ۶۸۷ در کتاب "احادیث قدسی" فقیه و محدث حُر عاملی ترجمهی کریم فیضی)
...
دوم: در میانسالی هم، جذب جایی بودم که به من فرصتِ گناه نمیداد، از بس جایی دینی و انقلابی، بود. و لذا هرچند اگر میخواستم هم، بازم گناه را کریه میدانستم و این هم برای من، نعمت بینظیر بود که در دو دورهی جوانی و میانسالی -که جمع هر دو دوره، هم بخش زرین عمرِ آدمیست و هم میتواند هیجانیترین عصرِ هنجارشکنی عمر کسی باشد- هر کدام به سودم تمام شد؛ نه این که گناه و بدی و لغزانی در نامهی اَعمال سمت چپ دوشم را کاتبان ننوشته باشند، نه، پر است ازین دست؛ شرمسار شَدیدِ غلیظ شاید نباشم که حاضرشدن پیش خدا در قیامت را هولناک دانم. و تقریبا" توشهای برای عرضه در حَشر شاید توانسته باشم تمهید نمایم. نمیدانم خدا این دو دوره از عمرم را -که در ظِلِ انقلاب زیستم و خودم را حامی آن کرده و به یقین جاهایی هم تا دَمِ مرگ رفته بودم- چه عوَض میدهد هر چه دهد، خوش. فقط چِِشِش عذابش، کمشدت باشد. سوم: اما اینک در کهنسالی من، آیا توی بوتهی امتحان دیگری میافتم؟! نمیدانم. نه، نمیدانم. اما به آن شاهد و شهیدی که کنارم نشسته است در باغی در کهک، روزی به من گفته بود: پیریِ آدم آن بِه که پَکری او نباشد. اینک اینم عصر کهنسالی من عکس ایستاده. با مُوانی سپیدکرده که ریش از سر در سپیدی سرعت گرفته. آیا از من انتظار میروَد پشت به "انقلاب"ی روحمند کنم که تمام عمرم را به دین عجین کرده و قبله را از مقابلم برنداشته؟ چه میدانم؟ بسته به قلب من دارد که هنوز آشیانهی پاکان است و پاکی و پاکها را پیرو است و دوستدار. خدایا مرا دوستدارش!!! بمیران. دوستدار وفادار عاشق. یا امام و ولیّ عصر و الزمان. دامنه.