پست ۷۷۵۵ : . به قلم دامنه: به نام خدا. شیخ محمود شبستری (۶۸۷ - ۷۲۰ ه.ق) در گلشن راز شعری دارد با عنوان «قاعدهی تفکر در آفاق» در ۳۱ بیت؛ که دیدن و خواندن آن چه لطافتی دارد. در اینجا اما چند بیت آن را صید کرده و با دو نکته و یک اشاره تقدیم میدارم:
مَشو محبوس ارکان و طبایع
برون آی و نظر کن در صنایع
و...
چرا کردند نامش عرش رحمان
چه نسبت دارد او با قلب انسان
و...
اگر در فکر گردی مرد کامل
هر آیینه که گویی نیست باطل
کلام حق همی ناطق بدین است
که باطلدیدن از ضعف یقین است
شبستری در «قاعدهی تفکر در آفاق» انسان را با مظاهر عالم آشنا میکند و از چرخ و گردون و عطارد و برج و جنبش اجسام سخن میگوید و درحقیقت با سیر در آفاق، تو را با نهایت ذوق و تفکر و الهام به سیر در انفُس میبرَد.
نکتهی یکم: برداشت من از این اشعار شبستری این است که انسان تا از حبس و حصار خودساخته بیرون نیاید، نه از آفاق میفهمد و نه از انفُس. میان بیرون و درون انسان رابطه است. تا این رابطه برقرار نشود، فهم درست شکل نمیگیرد. در نگاه شیخ محمود شبستری عظمت آدمی چنان وسیع و چنان بلند است که بین «عرش رحمان» و «قلب انسان» نسبت و راز برقرار است. و او نام کتابش را «گلشن راز» گذاشته تا انسان راز حیات را دریابد و راز بقا را بیابد.
نکتهی دوم: ایشان در بخش ۶۴ گلشن با نام «خاتمه»، (منبع) سرودهای دارد که چرا بر شعرش نام «گلشن راز» نهاد. او اساساً معتقد است انسان باید با چشمِ دل و تفکر و خرد سیر کند و از شک درآید و لبریز شناخت شود تا به حقشناسی واصل گردد چراکه ناشناسی، نشانِ ناسپاسیست:
تأمل کن به چشمِ دل یکایک
که تا برخیزد از پیش تو این شک
و...
نشان ناشناسی ناسپاسی است
شناسایی حق در حقشناسی است
اشاره: اگر میخواهیم شاداب باشیم، شعر بخوانیم؛ شعرهای مشاهیرمان. آیا تا به حال به این نیندیشیدیم که ایرانی و شعر رابطهیشان مانند وجود شیرینی در عسل است و حضور قند در ذرّهذرّهی سیب؟! اگر قند و شیرینی را از سیب و عسل حذف کنیم، از آن دو، جز نام چیزی نمیماند. شعر، گویا همهچیز ماست و به تعبیر مرحوم اخوان ثالث، شعرِ شاعر «در پرتو شعور نبوّت» است؛ یعنی نوعی الهام. به قول سید علی موسوی گرمارودی که از قضا قمیست:
«ای شعر!
ای سادگی،
ای روح،
ای خاک، ای خدا، ای پاک...»
به قلم دامنه: به نام خدا. امروز پیش از سرزدنِ سپیده، رفتم نزد نصرالله منشی که ببینم در «کلیله و دمنه» (=شُغال و روباه) چه خبر است. آنقدری گشتوگذار کردم که وقتی سر راست کردم و نگاهی از پنجره به آسمان دوختم، دیدم آفتاب از شرقِ اتاقم بر من طلوع کرد؛ چه هم دلنواز. این شد ستونِ امروزم. اگر نثر مسجّع و مکلّف منشی را عیناً میآوردم سه مَن عسل لازم بود تا در گیر و دار کار، مطلب برای خوانندهی پرکار کارا گردد. پس این، برداشت من است از کلیله و دمنه:
در فلان شهر، زیر درختی، سوراخ موشی بود. روزی برای طعمه بیرون رفت. «گربه»ای بسته دید. شاداب شد. خوب که نگریست دید «راسو»یی نیز در کمین اوست. و «بوم»ی (=جغد) سرِ درخت قصدِ سوءقصد دارد. موش حالا به فکر ژرف فرو رفت که چاره چه کند. سه دشمن از سه جهت او را محاصره کردند. ترسید؛ ولی اندیشید. با خود گفت اگر برگردم لانه، راسو سر راه است. اگر بمانم «بوم» فرود میآید و اگر پا پیش نگذارم، گربه هست.
مثلثِ دشمن (گربه، راسو، جغد) او را به هوش! آورده بود. نزد خود چنین گفت: «درِ بلاها باز است و انواع آفت به من محیط؛ و راه، مَخوف، و با اینهمه دل از خود نشاید بُرد.» پس؛ منفعل نشد و جا نزد! و چاره جُست. آن روز از خطر جَست. روز بعد گربهی بسته، او را به دوستی و صلح فرا خواند. ولی موش ... و بقیهی داستان که ... .
نصرالله منشی -که «کلیله و دمنه» ترجمهی عربی ابن مقفع را به فارسی برگردانِ آزاد کرده- از داستان چنین نتیجهای گرفته: «جایی که ظاهر حال مبنی بر عداوت دیده میشود چون به حکم مقدمات در باطن گمان مَودّت اگر انبساطی رود و آمیختگی افتد از عیب منزه ماند و از ریب دور باشد، و باز جایی که در باطن شُبهتی متصور گردد اگرچه ظاهر از کینه مبرّا مشاهده کرده میآید بدان التفات نشاید نمود و از توفّی و تصوُّن هیچ باقی نباید گذاشت، که مَضرّت آن بسیار است و عاقبت آن وخیم، و راست آن را ماند که کسی بر دندان پیل نشیند وانگاه نشاط خواب و عزیمت استراحت کند. لاجرَم سرنگون در زیر پای او غلطد و بهاندک حرکتی هلاک شود.» (منبع)
یعنی هر جا سیرت دشمن، دشمنی بود ولی صورتِ دوستی به خود گرفت، باید از آن حذَر کرد. زیرا به قول نصرالله منشی دشمن در این وضع «توفّی و تصوُّن» باقی نمیگذارد؛ به عبارتی وفادار نمیماند و نمیتوان از شرّ او مصون و در امان بود. و سرآخر هم منشی این را فرمول کرد: «میل جهانیان به دوستان برای منافع است، و پرهیز از دشمنان برای مَضار.»
اشارهی ۱ : نصرالله منشی در دستگاه غزنویان دبیر بود که با دسیسه و سعایت بدخواهان، زندانی و کشته شد.
اشارهی ۲ : حالا که راسو به میان آمد، بد نیست خاطرهای بگویم: در درس روابط بینالملل، استادم دکتر سید حسین سیفزاده بود؛ زادهی قم. در کلاس، بحث از قدرت بود. قدرت ایجابی و قدرت سلبی. میان دانشجویان بر سر آن بحث درگرفت. سیفزاده آنروز برای قدرت سلبی از راسو مثال زد و گفت (نقل به مضمون) مثلاً اگر راسویی به این کلاس بیاید و بخواهد قدرت سلبیاش را به رخ بکشد، بویی بسیاربسیار بد و مشمئزکننده از خود منتشر میکند و همه را ازین محیط میرانَد و فراری میدهد. این قدرت، قدرت سلبی است. بگذرم.
به قلم دامنه: به نام خدا .پول و قُرص. به نام خدا. در کتاب «آشنایی با قرآنِ» شهید مطهری. جلد هفتم، ص ۱۱۷ خواندم که پولی به دست امام علی (ع) رسیده بود. فرمودند: ای پول! تو آن زمان مالِ منی که خرجت کنم.
پیام این سخن این است در نگاه علوی، پول آن زمان شیرین و لذیذ است و مالِ کسیست که علاوه بر رفع نیاز و آرزوهای سالم خود، بتواند از آن انفاق کند، کمک نماید، دستِ تصرّف به آن داشته باشد، حاجت نیازمندی را برآورده کند و جامعهای را آباد کند. چقدر دورند کسانی که امروز، فرصت خدمت به خلق پیدا کردهاند، اما به جای خشنودکردن خالق، دستشان به فساد و اختلاس و چپاول اموال مردم دراز شده است. برای اینان گویی الگویی چون مولا (ع) اصلاً وجود ندارد!
یادم به جلال رفیع -نویسندهی مبارز و طنزپرداز- افتادهاست که روزگاری در کنار سید محمود دعایی، در اطلاعات ستون «دریچه» را مینگاشت. روزی هم نوشته بود: «قُرص زندگی کنیم، نه با قرص.»
نتیجهی کلیدی این طنز یکی شاید این باشد که اگر انسان، محکم و قُرص نباشد، نه به حکمت و شرافتمندی میرسد و نه برایش عزت و ذلت فرقی دارد. زیرا اینان به پیامی که در این بیان امام علی (ع) موج میزند، درک درستی ندارند. انسانی که قُرص و محکم و مقاوم زندگی کند، پول و سختی روزگار او را از پای درنمیآورَد و کسی که به پول ملت دسترسی دارد آن را صرف نیاز و عزت ملت میکند. آدمی که در قدرت است و فکر «قُرص» نداشته باشد با قرص (به زبان عامیانه: با حَبّ) زندگی میکند که چهار روز بیشتر، روزگار را بچاپد و بقاپد.
حاشیه بر متن: اینک که مولود «منحوس» در آستانهی یک سالگیست، نظارت بر قدرت، کاری سختتر از هر وقت شدهاست؛ بهویژه برای نهادها و ارکان نظارتی که بیشتر اعضایشان پابهسنّ هستند و تحتِ تعقیب شدیدتر این ویروسِ شریر. آیا میرسد روزی که «خودنظارتی» در پرتو اخلاق اسلامی، نظام ما را از آفات و بلایا مصونتر بدارد، و ما را از عاجزان در نظارت برهانَد و «کارگزار»های آن را به حال ملت، مفید و «پاک»دست نماید و «ناکارآمدی»ها را از دامن جمهوری اسلامی ایران بشوید و کنار گذارد؟ انشاءالله. ناامیدی و یأس مَبادا.
به قلم دامنه: به نام خدا. اوحدی مراغهای در مثنوی «جام جم» از وجوب شش حق بر عهدهی آدمی سُروده حق خدا و مادر و پدر و استاد و میر و پیامبر:
واجب آمد بر آدمی شش حق
اولش حق واجب مطلق
بعد از آن حق مادرست و پدر
و آن استاد و میر و پیغمبر
اگر این چند حق بجای آری
رخت در خانهٔ خدای آری
حق اینها بدان که اربابند
مقبلان این دقیقه در یابند
حُب ایشان سرت بر افرازد
بُغض ایشان به خاکت اندازد
مرقد مطهر حضرت محمد (ص)
شرح کوتاه : شرحم این است که شعر چنان روشن و گویاست که هر خواننده با خواندن آن از ژرفای شعر سر درمیآورَد و حتی همیشه با این حقوق مأنوس و آشناست. فقط یادآور شوم که در برخی نسخهها به جای «میر» در مصرع چهارم، «شاه» آمده؛ اما مرحوم بدیعالزمان فروزانفر، «میر» آورده یعنی امیر. من همیشه وقتی این قسمت مثنوی را در دفتر یادداشتهایم مرور میکردم، «میر» را «سادات» و حقّ سادات برداشت میکردم.
توضیح: با آوردنِ این شعر، خواستم از پیامبر اسلام (ص) گفته باشم؛ انسانی خَلیق و خیلیملایم و خوشاخلاق، رسولی گشادهدل، نبییی غمخوار و دلرحم و دلفروز که سینهای صدر و گشوده داشته برای همه.
یک علت از علل نفوذ پیامبر اسلام در قلوب ایرانیان این بوده که محمد مصطفی -صلوات الله و سلامه علیه و على آله- که در پیشگاه خدا محبوبترین و نزدیکترین مخلوقات عالَم به اوست: فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنى (آیهی نُه نجم). مِثلِ مساکین میزیسته و با فقرا و مستمندان همغذا میشده و سختترین زندگانی را بر خود برگزیده تا مانند سلاطین ساسانی و امپراطوران رومی و فراعین مصری نباشد و نپوشد و نخورد.
یک ورق از تاریخ تیره و سیاه سلاطین ساسانی را میگشایم که اگر یکی از آنان روزی لباسی خاص و یا «غذایی مخصوص به خود» تهیه مینمود، آن غذا و آن لباس بر سایرِ مردم حرام بود و قدغَن و ممنوع و منع. زیرا بر سلطان! سخت میآمد که مِثل و مانند مردم بزیَد. بگذرم.
به قلم دامنه: نازِکسَتی را میشکافم. به نام خدا. با حلول ماه ربیع، بحث لغتهای دارابکلا را پی میگیرم. نازِک که مشخص است همان نازُک در زبان پارسیست. سَتی هم اسم درختی است از تیرهوتبار آلو. یک ترکیب وصفی است، اما در گویش محلی برای لُغُز و کنایه و طعنه و حتی گِله بهکار میرود.
نازِکسَتی یعنی کسی که مثلاً با کمترین باد و بوران و باران، زُکام» میشود. در زبان محلی: فِنیزِکی. یعنی سرما میخورد و فِسفِس میکند. نازِکسَتی یعنی اونی که تا دو روز کار کرد و کَمِلدسّه دوش گرفت، کمردرد بگیرد و از کارکِله بیفتد. نازِکسَتی شاید یعنی کسی که تابِ نازلترین اُفُّ و آفت را ندارد و زود پیٖک میشود.
سَتی. بازنشر دامنه
خلاصه؛ کسی که کمظرفیت است. کسی که بِرمهدوک است. کسی که زیادی هِقهِقی است. کسی که توی هر کاری آسیبپذیر است. کسی که نَرسیه و (=نارَس) و کال است. و نیز کسی که شکننده، نازنازی، دستنکُن کارندار است. فرد ضعیف و سست و بیبُنیه که زودزود بیرمَق میشود، در واقع نازِکسَتی است. بلاخره شاخههای ستی زود از وسط قاچ (=لاش) میخورند -خصوصاً نازِکچلهها- که شکنندهاند و تُرد و نازنازی و ضعیف و سست و دستنکن کارندار. یاد زندهیاد یوسف به خیر که ما را سالی یکی دو بار به خونهباغِ یکی آشنایان میبُرد و حسابی سیرسیر سَتی میداد.
مجموعه پیامهایم در مدرسه فکرت
قسمت شصتوپنجم
ستوه و نستوه
صلوات میفرستم در آغاز بر محمد و آل محمد (ص) با یاد و نام خدا. کمیاباند، کمیاب؛ که نَستوه بمانند و به ستوه نیایند. اگر آیتالله طالقانی "نستوه" بود از آنرو بود که گنجایش داشت و خسته نمیشد و چتر هدایتگری او در درگاه مسجد هدایت برای همه باز بود؛ بنابرین بهدرستی به این صفت، سِتوده میشد، زیرا از گرفتاریها و اختلاف افکار به ستوه نمیآمد و ترافیک فکری، پیچِ گفتار و نوشتارش را نمیبست و صدایش را رسا میرساند تا از تزلزل و تذبذب احتمالی افراد جلوگیری کند و بهراه نگه دارد.
شخصیتهایی در تراز ایشان و در طریقهی عترت متّکی به قرآن، میدانستند که چگونه در جامعه و سیاست حاضر شود و چطور هشدار امام علی -علیهالسلام- را شاخص رفتارش کنند:
اِحذَر کلامَ مَن لایَفهَمُ عَنکَ؛ فانّهُ یُضجِرُکَ.
«از سخنگفتن با کسى که گفتارت را نمىفهمد بپرهیز، که تو را به ستوه مىآورَد.»
منبع: شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحدید ، ج ۲۰ ، ص ۲۸۲ . (منبع)
شیخ سعدی در بوستان چه عالی سروده:
خداوند فرمان و رأی و شکوه
ز غوغای مردم نگردد ستوه
(شیخ سعدی، بوستان. باب اول در عدل و تدبیر و رأی)
آری؛ میان ستوه و نستوه، فقط یک نون، مرز است. کسانی به ستوه و به زانو درمیآیند که یا خود ژاژ و تُرّهات بخوانند، یا خلافِ سفارش مولا (ع) نپرهیزند از سخنگفتن با طرفهایی که گفتار را نمیخواهند بفهمند. فرقی ندارد : چه میز سیاست باشد، چه روابط بینالملل، چه کلاس و منبر و محفل و چه حتی کُنج منقل.
پاسخ:
سلام جناب آقا ... از انسانی که خود، خود را تشجیع کند تا با تقویت دلیری، ترس و کمبودی از بیانِ آن چه بر او گذشته، نداشته باشد، استقبال میکنم. درین نوشتهات این شالوده، نشان داده شد. -با آنکه نمیدانم و هرگز هم نخواهم پرسید آن شخص چه کسی بود که به شما چنان گفت- شما درین متن کوشیدی اگر انتقادهای درست و یا حتی حملات نادرست هم به شما صورت گرفته باشد، شما در مقام جواب به زبان منطق برآمدی، نه هیاهو و هیجان و هُو.
با متنهایی که زیورِ مقدمه و دیباچه به خود چسبانده و کوتاه نباشد و در اندازهی جاانداختنِ مطلب، حتی تا حدی دراز هم باشد، همآغوشی دارم. درین نوشتار شما، این خواسته بهخوبی سوسو میزند. و شما رتبهی رعایت ادبیات فارسی را در همین صحن مدرسه در نوشتارهای خود نسبت به روزها و سالهای گذشته، پلهپله ترقی دادهای. جویای چنین احترامی هستم که به زبان درخشان پارسی میشود.
پاسخ:
جناب آقای ... سلام. با شما بر سر "تابآوری" ملت و اینکه اندازهگیری نشده است موافقم. تردید نمیتوانم بکنم که داخلکردنِ مفهوم سیاسی و اجتماعی و اقتصادی "تابآوری" در بیانیهی انتخاباتی چندیپیش مجمع روحانیون، نمونهای از گروگانگیری مفاهیم، برای پیشبرد کارزار انتخاباتی ۱۴۰۰ است که نمیتواند لزوماً شاخصی برای "خدمت" باشد.
پاسخ:
سلام جناب ...
خواندن متنهای آغشته به نور آیات و روایات در قلم شما مرا وادار به فکرکردن میکند. ارزش و بهای بالایی دارد این نوع گرایش. حِرمان را بهجا داخل متن کردی؛ که نومیدی هممرز با کفر است. خوب نوشتی؛ آموزنده و آرامشآور.
پاسخ:
سلام جناب مهندس عباس مهاجر
برداشتم این است دستکم سه مورد این گزارش استرتژیک جالبتوجهتر بود:
۱. آنجا که روشن کرد نباید گفتوگو را به مسائل منطقهای مانند حزبالله لبنان مشروط کرد که به مرحلهی "هیچتوافقی" میانجامد، زیرا گزارشگران میدانند ایران خط قرمزهایی دارد.
۲. مواردی از سیاستهای ایران در این متن نَشت کرد که نشان میدهد به خبرهایی دست اول، و یا تقریباً طبقهبندیشده دسترسی پیدا کردند. یا لااقل اطلاعاتی هدفمند به آنان داده شد! شاید.
۳. آن بخش که تأکید ورزیدند اینکه نمیشود هدف توافق باشد، اما آرامش ایران را برهم زد. آرامش در برابر آرامش، ذات گفتوشنودی است که میخواهد از حرفزدنِ صِرف فاصله بگیرد و به توافق و پیشرفت واقعی در حل و فصل منجر شود. به تحلیل محتوای گزارش وارد نمیشوم. بهتر بود دیدگاه خودت را هم مینوشتی.
پاسخ:
جناب آقای ... سلام. درین صحن حتی اگر با جوابهای شما قانع هم نشوم، نباید خِسّت ورزم از کلاسی که در لابهلای نوشتهپاسخهایت برایم شکل میگیرد، نیاموزم. میآموزم؛ زیرا تعصب در هر دو سو -شما و من- مفقود است، هرچند در جاهایی از مجموعهجوابهای جنابعالی رگههایی از جانبداری که لعاب تعصب آویخته، دیده میشود. اما حقیقتاً فکر مرا به تفکر پیوند میزنی که بالاترین بازتاب یک گفتوگوی جدی، صادقانه و حقطلبانه است. بیشتر بخوانید ↓
به قلم دامنه: به نام خدا. این چه سرّیه! حتی اگر در دورترین نقطهی این شهر عکسی از خود بیندازند، قُبّهی قلبشان میکنند و برگی از بهترین روزهای زندگیشان. این قوّهی مغناطیس کیست که ایرانیجماعت را چنین جذب و شیفتهی خود ساخته است که وقتی میخواهند به بُقعهاش مسافر شوند سر از پا نمیشناسند و رفتن به سمت مشرق و محلِ درآمدنِ خورشید را نَقل محافل میکنند و نُقل مُقارب.
آن چه بارگاهیست که به هر صحن که گام میگذارند، صحن دیگر را طلب میکنند. این رواق و آن رواق قانعشان نمیکند و از این بَست به آن بست میروند و در اطراف گنبد منورش پَر عشق را به پرواز میدهند و حیرانی بغل میکنند و دورِ حرم مثل بینالحرمین میگردند و از زمزمه و دلگویه با امام رئوف پُر و پیمون میشوند و نایل به زیارت و مایل به شرَف و تشرّف و شرافت و آنگاه تا از سقّاخانهی اسمالطلا آب ننوشند سیراب نمیشوند. بگذرم که هر یک از ما از آن خاطره داریم و تجربه.
چه ذوق خُنیاگرانه داشتند نیاکانمان که زائران وقتی به مشهد مقدس مشرّف میشدند و از آن صحنوسرا به خانه و کانون خانواده بازمیگشتند، در کوی و محله و برزَن به صمیمانهترین صدا، مشهدی اکبر خطاب میشدند و مشهدی رمضان و مشهدی داوود و مشهدی خدیجه و مشهدی فاطمه و مشهدی ابراهیم و اساساً مشهدی آدم.
بست نواب صفوی
حرم رضوی. عکاس: دامنه
چه عالیست که «مشهد»ی شویم؛ مشهدیشدن یعنی به خوی و خصال و اخلاق رضوی درآمدن: رئوف. رضا، ثامن، سیّاس، دانشمند، مناظرهکننده، دلسوز مردم و از همه صمیمیتر: امام هشتم، عالِم آل محمد که شیعیان در عدد هفت واقف نشدند و از امام هشتم به پلهی دوازدهم امتداد یافتند و ظهور حضرت حجت، قائم آل محمد (ص) را به انتظار میکشند و تا نیامدنِ آن ولیِّ عصر و زمان (عج) دست روی دست نمیگذارند که فقط به تماشا بنشینند، بلکه دست بالای دست میگذارند تا از تلاش و دانش و ارزش و تفکر و تمدن و توسل و تعاون و تعالی باز نایستند. چه خوب است یک بار هم شده شیعهی حضرت رضا ع کتاب «عیون اخبارالرضا» را هم بخوانند که شیخ صدوق چه زحمت درخشانی روی این اثر گرانسنگ کشید.
سالروز جانسوز شهادت امام رضا (ع) بر پویندگان تسلیت. چه امام رئوفی که پایانِ سوگواری او، به حلول ماه خجستهی ربیع ختم میشود. این چه سرّیه که آن انسان رئوف، ما را از ماه حُزن و ماتم و سوگواری و عزاداری اباعبدالله (ع)، به ماه شادی و شعف و شادمانی وارد میکند که پیامبر (ص) منتظر این ماه بود؛ بهار دلها و ربیع جانها. آجرک الله ای عزاداریکنندهی حضرت اباعبدالله علیهالسلام. اجر و پاداشت با خدا.
حجةالاسلام محمدرضا احمدی
دو نکته مهمی که امام مجتبی با تیزبینی و ظرافت در صلحنامه آورده اند عبارت است از: ۱. عدم معرفی ولیعهد از سوی معاویه و واگذاری تکلیف خلیفه بعدی به مردم. امام حسن(ع) با این ماده، از موروثی شدن خلافت جلوگیری کرد. ۲. ایمن بودن و مصون ماندن شیعیان علی علیه السلام از تعرض اطرافیان معاویه. با این ماده، هم جلوی سب و لعن گرفته می شد و هم آزار و اذیت به پایان می رسید.
آن چه که از شخصیت معاویه سراغ داریم، از فریب و نیرنگ و تهدید و تطمیع و تضییع و ... به نظر می رسد اهل وفای به عهد نباشد. او پس از امضای صلح نامه خطاب به مردم کوفه گفت: «أَلَا إِنِّی کُنْتُ شَرَطْتُ شُرُوطاً أَرَدْتُ بِهَا الْألِفَةَ وَ وَضْعَ الْحَرْبِ، أَلَا وَ إِنَّهَا تَحْتَ قَدَمِی» من این شروط را به خاطر خاموش کردن آتش فتنه و مدارای با مردم و ایجاد الفت پذیرفتم، اما اکنون همه آنها را زیر پایم میگذارم. او با تهدید و تطمیع بزرگان، یزید را به ولایتعهدی برگزید و از بعضی از افراد برای یزید پیمان گرفت و بدین ترتیب مورد اول را نقض کرد. همچنین معاویه در اولین سفرش به مدینه دستور سب و لعن علی علیهالسّلام را صادر و مورد دوم را هم نادیده گرفت. در طرف دیگر، امام مجتبی و امام حسین علیهما السلام و شیعیانشان و بنی هاشم، در تمام دوران حیات خود به این عهدنامه وفادار ماندند.
امام حسین (ع) هم تا زمانی که تهدید و مجبور به بیعت با یزید نشد، بر پیمان وفادار ماند، اما زمانی که پس از مرگ معاویه، بیعت با یزید مطرح شد و یکی دیگر از مواد صلح نامه نقض گردید، آن حضرت هم در مقابلش ایستاد. این خوی و روش مستکبران و گردنکشان است که عهد و پیمان را نقض کنند. برجام. شهادت سبط النبی، حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام تسلیت باد.

چنین گفت پیغمبر راستگوی
ز گهواره تا گور دانش بجوی
عکس راست: مخزن کتابخانهی مرکز. از راست:
دکتر علی شیرخانی. من. شیخ محمدرضا احمدی. جواد امامی
عکس چپ از راست: من. جواد امامی. دکتر زهیری. دکتر شیرخانی. شیخ احمدی
اینک دیدنِ این میزِ کارم با آن انبوه کتاب اطرافم و این دوستانم -که همه سِمت استادی علم و اخلاق و پارسایی بر من دارند- مرا از جهت و سمتی که از آن عبور کردهام، مسرور و خشنود نگه میدارد. اینان هرگز از یادم نمیروند؛ چونان که رفقای من در دارابکلا و جایجای ایران و تمام کسانی که در هدایتگریام نقش داشتهاند، هیچگاه فراموش نمیشوند. کمتر کتابی درین قفسات است که قبسات (=شعله و فایده) من نشده باشد و وراندازش نکرده باشم. جوانان عزیز بکوشند با مطالعه و اندیشه و کتابخوانی تاریخ زندگی خود را تابان کنند که وقتی پا به سن گذاشتند مانند ما حسرت ساعات ازدست رفته را نخورند.
ای روزگار ! ای روزگار ! کسی مگر درین صحن خاطرهی سیاسی دوست دارد! وگرنه از آن چند سال، خاطراتی سیاسی درین پست و درین صحن مینوشتم. بگذرم. ولی از اتفاقات آنجا دو اتفاق را که بر من گذشت میگویم:
۱. نماز را به پشتِ سر آشیخ محمدرضا احمدی میبستیم. اقتدایی از سرِ اشتیاق. یک ظهر، آخر نماز، خواندنِ «إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَى النَّبِیِّ» به گردن من افتاد. به «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» که رسیدم حواسم رفت سمت سورهی والعصر، که به جای «صَلُّوا عَلَیْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِیمًا» خواندم: «وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ» ! آن روز با این کارم تعقیبات نماز حاضرین درخششو جوشش بیشتری گرفت!
۲. پنجشنبهها -بدون وقفه- زیارت عاشورا و صبحانه برقرار بود. روزی خواندن فرازهایی از آن به من واگذار شد. ازقضا آن روز آیتالله علی آلاسحاق نوبت مصاحبه داشت که وسط زیارت رسید. اتفاقاً آن بخشهایی از زیارت نصیب من شد که واژگان سختتری دارد و زبانم معمولاً در ادای صحیح آن عاجز میمانَد. تمام که شد، مرحوم آلاسحاق با تبسّم گفت: «همه به سبک ایشان میخوانید؟!» آخه! من زیر و زبَر را حسابی غلطوغلوط خوانده بودم!
در پایان؛ در سالروز شهادت امام حسن مجتبی ع یک سخن از آن امام کریم تقدیم میکنم، که اُسوههایی چون آن رهبران سیاست و دیانت و معنویت، همیشه مردم را به دانش و ارزش دعوت کردهاند:
«همانا بیناترین دیدهها آن است که در طریق خیر نفوذ کند، و شنواترین گوشها آن است که پند و اندرز را در خود فراگیرد و از آن سود برَد، و سالمترین دلها آن است که از شُبههها پاک باشد.» (منبع)
به قلم حجتالاسلام محمدرضا احمدی: در قرآن مجید از خورشید (شمس) به عنوان سراج نام می برد: وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجًا. سراج چیزی است که نورش را از جایی نمی گیرد و خود نور تولید می کند و اشیاء دیگر از نورش استفاده می کنند و نورانی می شوند. خورشید که طلوع می کند، همه جا نورانی می شود، اما به وقت غروب، تاریکی همه جارا فرا می گیرد و این نشانه آن است که بقیه موجودات از خود نور ندارند.
حجةالاسلام احمدی
اما وقتی از ماه (قمر) صحبت می کند از آن به منیر تعبیر می کند و می فرماید: وَقَمَرًا مُّنِیرًا. یعنی ماه از خود نور ندارد، بلکه نورش را از خورشید می گیرد. در آیهی ۴۶ سوره احزاب در باره رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: وَدَاعِیًا إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجًا مُنِیرًا. یعنی پیامبر سراج و شمس است، نه قمر منیر.
وجود مقدس رسول خدا دارای نور است که همه جهانیان با توجه استعداد و ... از آن بهره می گیرند. بقیه انسانها می توانند نور داشته باشند، اما آن را باید از پیامبر بگیرند. انسانی که خود را از نور پیامبر محروم کند گمراه خواهد بود. نور واقعی، نور پیامبر و اصلی و حقیقی است، مابقی انوار مجازی هستند. اگر کسی خود را در مقابل خورشید آسمان قرار ندهد، دیده نمی شود و هم چنان در تاریکی خواهد بود. انسانها باید خود را در مقابل پیامبر قرار بدهند تا نور معنویت و دیانت بگیرند و در انتخاب و رفتن به سوی نور توجه کنند تا انوار مجازی را جایگزین نور حقیقی نکنند. سالگرد رحلت نور حقیقی الهی، حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله تسلیت باد.
به قلم دامنه: باد و بُروت. به نام خدا. شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در «اسرارنامه»، بخش دوازده، (منبع) چنین سُرود:
زمین در جَنبِ این نُه طاقِ مینا
چو خشخاشی بوَد بر روی دریا
ببین تا تو از این خشخاش چندی
سزَد گر بر بروتِ خود بخندی
چندکلمه توضیح:
عطار -که در نگاه مولوی «هفت شهر عشق» را گشت- زمین را به این دیده و ذرّه مینگرد؛ یعنی در حد و اندازهی یک ریزدانهی خشخاش، که بتواند با این نگرش و نکوهش، بینشی الهی، اخلاقی و عرفانی به روح انسان بدَمد، تا دچار بُروت (=غرور، عُجب، لاف) نشود و اگر کِبر و نخوت ورزید به «باد و بُروتِ» خود بخندد و هوشیار شود و به دامنِ فروتنی بازگردد، نه اینکه به تکاثُرِ ثروت و قدرت و مِکنت خود بنازد.
۱. در برخی نُسخهها به جای «نُه طاق مینا»، نُه سقف مینا آمده است.
۲. بُروت در معنای لغوی به معنی سبیل و موی پشت لب است. ولی در معنای کنایی به معنی لاف و لابه و غرور و خودپسندی و غَرّهشدن به متاع و مال و منال دنیاست.
۳. در کنایههای محلی ما نیز، به چنین افرادی میگویند: «وِه چندِه بادُبُروت کاندِه».
نکته: امام علی -علیهالسلام- میفرماید: «دلت را با موعظه، زنده کن». لذا، پندها و اندرزهای شیخ عطار به زندهکردن دل میانجامد؛ اگر هم بگویی: نه! خواهی پذیرفت دستکم تلنگُر که میزند. بگذرم.
به قلم دامنه: در ورطه؛ اشاراتی به افاضات!! حجاریان که در این (منبع) متنی جدید انتشار داد. به نام خدا. تازه فهمیدند نمیتوانند همه را «به نخ یک تسبیح» بکشند. تازه فیلشان یاد هندوستان کرده و میخواهند «طردها« را «ضابطهمند» کنند و اگر دیدند کسانی «لیقهی دوات» نظام را درست کردهاند «با ظالمان محشور میشوند.» و خود اگر در «دستگاه ادارهی کشور حضور یافتند راه «علی بن یقطین» را پیمودند و به زعم خود «تقلیل مرارت» کردند و «تقریر حقیقت». زیرا بنای فکریشان مثلاً بنّایی نظام است و عمارت کشور؛ حال آنکه معتقدند در جمهوری اسلامی ایران «یکسو ازدیاد زبالهگردی و سرقت نان و در یک کلمه «فقر» است و سوی دیگر، انواع تبعیض و جانهای از دست رفته مردم و در یک کلام «ظلم».
چنین تیرهبختی و تیرهوتارسازی اینان را از خیلیوقت پیش، نه در آینه که در خشت خام میدیدم. اینان به خط آخر میرسند و مانند پروژههای ساختمانی، از شهرداری پایانکار میخواهند که مثلاً روسفید شوند پیش ملت. اینان با وضعی که گرفتار آمدند، رسواتر از سازمان تروریستی رجوی به ورطه (=گرداب) میافتند و آنگاه آنچنان دستوپا خواهند زد که بیشتر از پیش خود را در گِلفرورفته و آلوده میبیند.
الآن به این نرسیدم، خیلیوقت پیش است که دریافتم که اینان اهلِ «عاریت» هستند و همه چیز را به «عاریت» میگیرند و دَمبهدم چونان بوقملون، ملوّن میشوند و رنگ عوض میکنند. و تردیدی بر من باقی نمانده روزی فرا میرسد که حتی به مفاد اسلام هم به عاریت مینگرند و زودگذر و بیاعتقاد و باور از آن میگذرند
امام صادق -علیهالسلام- به یکی از اصحاب خود فرمودند: این دعا را زیاد بخوان: «اللَّهُمَّ لَا تَجْعَلْنِی مِنَ الْمُعَارِینَ وَ لَا تُخْرِجْنِی مِنَ التَّقْصِیرِ»
خدایا من را از آنهایی که ایمانشان موقت و عاریه هست قرار نده. و هیچ وقت من را از اعتراف به گناه بیرون نیاور.
زمان آن فرا رسیده است که چهرهها به دستان خود برملا میشوند. روزی برای جمهوری اسلامی از مخالفین بازجویی میکردند و در اطلاعات نظام دست تصرف داشتند و خوراک برخوردها را برای ضابطین در آخور میکردند، حالا همینها به عنوان مدعی وارد ماجرا شدند. مطالبهگرانی که قصد اصلاحات! دارند، ولی چون این نظام را «ظلم» و «جور» میپندارند، بنا دارند از سرِ تقیه، مانند یقطین در نظام حاضر باشند. که چی؟ که مرارت مردم را کم کنند و حقیقت را برقرار. چه پُز و پادویی. امید میبرم دست ازین بازی با نظام و فریب مردم بردارند. حالا اینان شدند یاران امام رضا -علیهالسلام- و نظام جمهوری اسلامی ایران شده دستگاه مأمون عباسی! وَه؛ چه خُزعبلاتی (=پوچ و بیهوده).
نمیگویم اینان نباشند و نیستونابود شوند و خفقان و احتقان بگیرند، نه؛ باشند و بنویسند و بگویند. چون من و امثال من هم هستیم و مینویسیم و میگوییم. اما اینان که روزی صدها متن در «صبح امروز» منتشر میکردند و مردم را به حضور در حکومت دعوت میکردند، اینک خود را علیبنیقطین میپندارند و مثلاً قصد دارند با حضور عاریتی، ریشهی نظام را بزنند و رشتهی انقلاب را پنبه کنند. در لبهی عمر نشستهاند و مرگِ لحظهلحظهی نظام را میشمارند!
جوانانِ آگاه و انقلابیون دانشمند، روشن بمانند که خطر این بافت و افراد را بهدقت و هوشیارانه رصد کنند و تور این دام را -که در حال پهنکردن است- پاره کنند. بعد نگویید: نگفتید.
در محل ما به زبان شیرین محلی، این دسته آدمها وقتی غِظ (=غیظ و خشم) میکنند و برافروخته میشوند، میگویند: وِن بِنار رِه دارمِه. یعنی دَمار از روزگارش در میآورم. برای چهرگانی چون اینان -که دَمدمیمزاج و مذبذب شدهاند- زیاد زود است که دَمارِ (=نفَس) انقلاب اسلامی را در بیاورند و خفهاش کنند. گویا جلگهی آلبانی! سولههای خالی هم دارد!
به قلم دامنه: به نام خدا. رهبری -دیروز ۲۱ مهر ۱۳۹۹- سخن از ترسوها و بازی آنان با عقلانیت به میان آوردند. خواستم کمی درینباره بنویسم: خوشبختانه همهی ما معنی عقل و ترس را میفهمیم. هر یک از ما ممکن است در طول زندگی دستکم یک بار ترس را تجربه کرده باشیم؛ ترسیده باشیم و یا واهمه و هراس آنچنان بر ما غلبه و احاطه کرد که کاملاً بیمناکمان ساخت. پس ترس و باک در وجود آدمی به صورت نهفته، لانه دارد، به وقتش بُروز میکند که در آن حال، دچار رُعب و هول میشویم؛ مرعوب و ترسو. اما این حالت گاه در شخصیت و شاکلهی فرد نفوذ میکند و شخص را اساساً انسانی «ترسو» و ضعیفالنفس بار میآورَد که در زبان عامیانه به افرادِ بُزدل معروفاند؛ هرچند بر من آشکار نیست چرا «بُز»، بُز که قوی و پیشتاز و جسور و بیباک است. شاید به این علت که بُز، زود رَم میکند و دست به فرار میزند. نمیدانم. بگذرم.
اما عقل. این قوّه (=رسول باطنی) از قوای درونی مرموز و خدادادِ آدمی است که در پارسی به «خِرد» برگردان شده است: عاقل=خردمند. عقل که عربیست، علاوه بر معنایی که بر ما روشن است، دو معنی متضاد هم دارد: هم انسان را پیش میبرَد و هم بازش میدارد: پیشبَرندگی، بازدارندگی. امر و نهی. قرآن (آیهی ۵۴ سورهی طه) به انسانِ اهل خرد و پارسایی و ورع و صاحبِ لُبّ و اَلباب، اُولیالنُهی میگوید؛ یعنی کسی که عقل سالم دارد و خود را از خطا، گناه و بیراهه بازمیدارد و امور و حیات و ممات و نبات و جماد را میفهمد.
به همین علت بیابانگردان صحرا بر زنوان شتر، عِقال (=زانوبند) میبستند که فرار نکند و گُم و گور نشود. عقل همین حالتِ عِقال شُتر را هم بر آدمی دارد که مانع از گمشوندگی و گمگشتگی میگردد. زیرا اساساً عقل، حسابگر است، محاسبه میکند. از وجه مَمیّزههای اصلی عقل و عشق، یکی همین عنصر حسابگری است. حساب، علمِ شمارشهاست. نیز دانش اندازهها و برآوردها. حساب حتی به تخمین (=حدس و گمان و برآورد و وَرانداز) نیز مدد میرساند. حالا بروم روی اصل سخن رهبری که چنین فرمودند:
«بعضیها اسم عقلانیت و عقل را میآورند اما منظورشان ترس، انفعال و فرار از مقابل دشمن است در حالیکه فرارکردن و ترسیدن، عقلانیت نیست... ترسوها حق ندارند اسم عقلانیت را بیاورند زیرا عقلانیت به معنای محاسبهی درست است. البته دشمن تلاش دارد تا معنای غلط عقلانیت را تلقین کند و برخی هم نادانسته، در داخل همان حرف دشمن را تکرار میکنند.» (منبع)
تتمّه و نکته: من به این فقره از تحلیل و حساب و حسابگری رهبری از وضعوحال و نگرهی نگرانکنندهی ترسوها در این زمانه و اوضاع -که از اوجِ هول و جُبن، به بازی با عقلانیت سرگرم شدهاند تا ایرانیان را بفریبند و دست جبههی اهریمن را بر اهورا، دریده و درازدست بدارند- باور دارم و با آن موافقم و خدشهای در آن نمیبینم. زیرا جامعهی پویا و زنده به خردمندِ شیردل نیاز دارد، نه به سودمندِ بُزدل؛ و در زبان عامیانهی ایرانی: بیجیگر.
بههرحال؛ مسلّم و آشکار است که میان انسان علوی چون مالک اشتَر فرق است با آدمی چون ابوموسی اشعَر. یکی برای مکتب و امام علی -علیهالسلام- شهامت و رشادت میورزد، آن دیگری چون جُنبنده و دابّهای ترسو، میهراسد و به جای آنکه منطق غلط دشمن را مؤاخذه کند و با آن آگاهانه مواجهه کند و گریبانش را بگیرد و بفشارد، روی منبر، علی را خلع میکند، تا تاریکی بر روشنایی حکومت کند!
تاریخِ دین و دیانت -درست که دردناک است- اما صد البته درس است و دانشگاه؛ که ترم و دورهی آن تمامی ندارد. فقط دانشجوی تماموقتِ صاحب شور و شعور و خرد و خردمندی میپذیرد.
به این لیست هزاران نفر و هزاران درد و «داستانِ راستان» میتوان افزود. من در ستون امروزم خواستم گفتهباشم اسلام آنچنان آسان به دست نیامده است که بخواهند آسان آن را از دست ما برگیرند. تا مؤمنین گِرد این اَعلام (=برجستگان) و زیر تابش انوار اسلام میگردند، هر گردوخاکی از ناحیهی هر کسی بلند شود، عبث و ابتَر است. این اَعلام گَم نمیگردند. این نور، نیستونابود نمیشود؛ زیرا قرآنِ اسلام جز به حق، حرفی نمیزند: شاهدم نصّ صریح آیهی ٣٢ سورهی توبه: یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَیَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ.
مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ ۚ وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ ۖ تَرَاهُمْ رُکَّعًا سُجَّدًا یَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا ۖ سِیمَاهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ۚ ذَٰلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْرَاةِ ۚ وَمَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجِیلِ کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَىٰ عَلَىٰ سُوقِهِ یُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِیَغِیظَ بِهِمُ الْکُفَّارَ ۗ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِیمًا.
ترجمه و توضیح مرحوم مصطفی خرّمدل
محمّد فرستادهی خدا است، و کسانی که با او هستند در برابر کافران تند و سرسخت، و نسبت به یکدیگر مهربان و دلسوزند. ایشان را در حال رکوع و سجود میبینی. آنان همواره فضل خدای را میجویند و رضای او را میطلبند. نشانهی ایشان بر اثر سجده در پیشانیهایشان نمایان است. این، توصیف آنان در تورات است، و امّا توصیف ایشان در انجیل چنین است که همانند کشتزاری هستند که جوانههای (خوشههای) خود را بیرون زده، و آنها را نیرو داده و سخت نموده و بر ساقههای خویش راست ایستاده باشد، بگونهای که بَرزگران را به شگفت میآورد. (مؤمنان نیز همین گونهاند. آنی از حرکت بازنمیایستند، و همواره جوانه میزنند، و جوانهها پرورش مییابند و بارور میشوند، و باغبانانِ بشریّت را به شگفت میآورند. این پیشرفت و قوّت و قدرت را خدا نصیب مؤمنان میکند) تا کافران را به سبب آنان خشمگین کند. خداوند به کسانی از ایشان که ایمان بیاورند و کارهای شایسته بکنند آمرزش و پاداش بزرگی را وعده میدهد.
تفسیر علامه طباطبایی
وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ. این جمله ... کـلام در ایـن صـدد اسـت کـه مؤمنین به رسول خدا (ص) را تـوصـیـف کـند، و (شدّت) و (رحمت) که دو صفت متضاد است از صفات ایشان شمرده شده. و جملهی أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ را مقیّد کرد به جملهی رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ تا توهّمى که مـمـکـن بـود بشود دفع کرده باشد، و دیگر کسى نپندارد که شدت و بىرحمى نسبت به کـفـار، بـاعـث مـىشـود مـسـلمـانـان بـهطـور کـلى و حـتـى نـسـبـت بـه خـودشـان هـم سنگدل شوند؛ لذا دنبال اشداء فرمود رحماء بینهم. یعنى در بین خود مهربان و رحیمند. و این دو جمله مجموعا افاده مىکند که سیرهی مؤمنین با کفّار شدّت و با مؤمنین رحمت است. تَرَاهُمْ رُکَّعًا سُجَّدًا. مراد از اینکه فرمود: مؤمنین را راکع و ساجد مىبینى این است که مؤمنین نماز مىخـوانـنـد. و کلمهی تراهـم اسـتـمـرار را مـىرسـانـد. و حـاصـل مـعـناى جمله این است که : مؤمنین مستمر در خواندن نمازند.ذ
نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا یَقُولُونَ ۖ وَمَا أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِجَبَّارٍ ۖ فَذَکِّرْ بِالْقُرْآنِ مَنْ یَخَافُ وَعِیدِ
ترجمه و توضیح مرحوم مصطفی خرّمدل
ما از آنچه (دربارهی رسالت تو) میگویند، آگاهتر (از هر کس دیگری) هستیم. تو مأمور نیستی که آنان را وادار (به ایمان) کنی (و با قهر و اجبار به سوی اسلام بکشانی). چون چنین است، کسانی را به وسیلهی قرآن پند و اندرز بده که از بیمدادن و تهدیدکردنِ من میترسند.
به قلم حجتالاسلام محمدرضا احمدی: چند واژه اربعینی. یک. "اربعین" چهل یا چهلم، واژه ای پرمعنا و پر رمز و راز است. مرحله کمال است. در عمر انسان هم چهل سالگی دارای ویژگی خاصی است.، از بعثت رسول خدا(ص) در چهل سالگی گرفته تا تمام و کامل شدن میقات حضرت موسی (ع) در چهلمین روز. لسان الغیب حافظ شیرازی می گوید:
سحرگه رهروی در سرزمینی
همی گفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب آنگه شود صاف
که در شیشه بماند اربعینی
در عرف ما، در چهلمین روز درگذشتگان، مراسم اربعین برگزار می کنند و این امر فقط برای یک بار برگزار می شود، اما اربعین امام حسین(ع) که در سال اول با حضور جابر و اسرای کربلا بر سر قبر مطهر شهدای کربلا صورت گرفت، هر سال در میان شیعیان تکرار می شود، به نحوی که این حرکت نمادین، تبدیل به یک فرهنگ و سنت دائمی گردید. اکنون اربعین دارای ثمرات و نتایج سیاسی و اجتماعی و معنوی ویژه ای برای شیعیان است. اربعین از اختصاصات سیدالشهدا(ع) است و هیچ امام دیگری اربعین ندارد.
دو. "زیارت اربعین"
در میان زیارات وارده، زیارت اربعین از جایگاه خاصی برخوردار است. یکی از علائم مومن، خواندن زیارت اربعین بیان شده است. جهالت و ضلالت دو درد عمده بشر است که انبیای الهی به عنوان طبیبان جان، در پی درمان آن بودند. اما این دو مرض، موجب شد تا سیدالشهدا علیه السلام هم تلاش کند در پی درمان آن باشد، تلاشی که در نهایت با ریختن خونش رقم خورد. این تعبیر به زیبایی در زیارت اربعین بیان شده است: وَبَذَلَ مُهْجَتَهُ فِیکَ لِیَسْتَنْقِذَ عِبَادَکَ مِنَ الْجَهَالَةِ ، وَحَیْرَةِ الضَّلالَةِ و جانش را در راه تو بذل کرد تا بندگانت را از جهالت و سرگردانی گمراهی برهاند. به بهترین و خالص ترین هر چیزی، مهجه می گویند. امام حسین علیه السلام بهترین سرمایه خود که همان خون و جان باشد داد. به تعبیر زیبای آیت الله جوادی آملی، عصارهٴ کتاب الهی که دین خداست، ستونی دارد که نماز است و عصاره عترت نیز ستونش زیارت اربعین است.
سه. "پیاده روی اربعین"
همان پیاده رفتن به طرف مزار و زیارت قبور شهدای کربلا است. در روایات در مورد زیارت امام حسین علیه السلام، بر پیاده رفتن تصریح و بر ثواب زیاد آن تاکید شده است. این عمل از قدیم الایام، حتی از زمان بنی امیه و بنی عباس وجود داشت. در دوران معاصر هم از طرف علما و با همراهی مردم صورت می گرفت، اما رفته رفته به تعداد زائران اربعین اضافه شد، به صورتی که امروزه میلیونها زائر از سراسر جهان در این مراسم بزرگ شرکت می کنند. پر جمعیت ترین اجتماع بشری را راهپیمایان اربعین حسینی در کربلا و مسیرهای منتهی به آن تشکیل می دهند. از ویژگی های مهم راهپیمایی اربعین، پذیرایی خالصانه و جانانه موکبها و هیئتها از زوار اربعین است. آنها در طول سال ذخیره می کنند تا در ایام اربعین خرج زائران نمایند.
چهار. "جابر"
جابر بن عبدالله انصاری، نامی است که شیعیان را به یاد زیارت اربعین امام حسین علیه السلام و درد دل جانسوز او آن حضرت می اندازد. او اولین زائر امام حسین(ع) است. پدرش عبدالله هم از صحابی رسول خدا(ص) بوده و داستانی شگفت دارد و با توجه به خوابی که دیده بود، پیامبر به وی بشارت شهادت داد و در جنگ احد به شهادت رسید. جابر کسی است که وقتی از "اُولِی الأَمْرِ" در آیه شریفه یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الأَمْرِ مِنْکمْ" سوال کرد، پیامبر در جوابش دوازده امام را معرفی کرد و به وی وعده دیدن امام پنجم، حضرت باقرالعلوم (ع) را داد. با همه سوابق مثبت و عدیده ای که دارد، اما حضور او در روز اربعین در کنار مرقد مطهر حضرت اباعبدالله (ع) جایگاه ویژه ای دارد و همان منشأ زیارت اربعین شد. وی که هنگام واقعه عاشورا نابینا بود، در روز اربعین در فرات غسل کرد، خود را خوشبو ساخت و با گامهای کوچک تا سر قبر سیدالشهدا (ع) آمد و با راهنمایی عطیه، دست روی قبر نهاد و بیهوش شد، وقتی به هوش آمد، سه بار گفت: یا حسین! سپس گفت: "حَبیبٌ لا یجیبُ حَبیبَهُ" آنگاه زیارتی خواند و سایر شهدای کربلا را هم زیارت نمود.
پنج. "زینب"
یکی از باشکوه ترین و کلیدی ترین واژه های مربوط به کربلا و عاشورا و اربعین "زینب" است. گرچه در تمام دوران زندگی همراه پدر و مادر و برادران بود، اما حضور او در کربلا و روز عاشورا و اسارت و شام و بازگشت به کربلا، چهره خاصی به او داد و نامش با کربلا و اسارت و شجاعت و بلاغت گره خورده است. همو که حضرت سیدالساجدین(ع) در باره اش فرمود: أَنْتِ بِحَمْدِ اللَّهِ عَالِمَةٌ غَیْرُ مُعَلَّمَةٍ فَهِمَةٌ غَیْرُ مُفَهَّمَة. او مسئولیت بزرگ رساندن پیام خون حسین(ع) را داشت، برای همین در طول دوران اسارت، ذره ای عجز و ناله نکرد. نه تنها کلامی بر زبان نراند که نشان از ذلت داشته باشد، بلکه با غرور تمام در مجالس حضور پیدا می کرد و با شجاعت تمام، خون حسین (ع) را تفسیر می کرد. وقتی که در مجلس حاکم کوفه در نهایت بلاغت سخن گفت، ابن زیاد پرسید: مَن هذِهِ اَلمُتَکبّره؟ گفتند: هَذِهِ زَینب بِنتُ فاطمه بنتُ رسولِ الله(ص). همه اینها را زینب از مقام عرفانی و معنوی خود دارد. جمله"ما رَأیتُ الّا جَمیلاً" نشان از عمق اعتقاد به خدای متعال و نه تنها همه چیز را از او دانستن، بلکه زیبا دانستن و زیبا دیدن است. اینجا اوج شخصیت زینب به ظهور می رسد.
نام زینب با اربعین هم گره خورده است. اکنون اربعین است و زینب بعد از چهل روز دوری، با توجه به نقل بعضی ها، مجددا به کربلا باز گشته است. گرچه چند بار حسین(ع) از روی نیزه سخن گفت، اما زینب اکنون دوباره فرصت پیدا کرد با حسینش سخن بگوید، در همان جایی که چهل روز پیش با او وداع کرد. چه حالی پیدا کرد زینب بر سر قبر حسین؟ چه درد دلهایی داشت؟
خون دل، اشــک دیـده آوردم
جــان بـر لب رســیـده آوردم
خــیـز ای بــاغبان بـه استقبال
لــــالــۀ داغـــدیـــــده آوردم
نــازنــین نــازدانـــههـایت را
رنــگ از رخ پــریــده آوردم
بار هجرت بدوش خـود بردم
ســـرو قــــدّ خــمــیــده آوردم
به قلم دامنه: ملت، طبیعت، حکومت؛ حکومت، طبیعت، ملت. به نام خدا. حکومت ممکن است به ملت زور بگوید. در این وجه، حکومت شاکلهی موروثی، دیکتاتوری، کودتایی و یا انحصاری و انسدادی دارد. بنابرین حکومت درین تبار، بر ملت و طبیعت حکمرانیِ اجباری و استبدادی میکند و سلطنت و سلطهگری میورزد.
در غیر آن، حکومت معمولاً از مردم ناشی میشود. پس، میان ملت و حکومت ربط و انتخاب و رأی و نظر و نظارت و گردش و جابجایی آرام قدرت برقرار است.
حال هر کاری که این مناسبات را خدشه بزند، وضع طبیعی و قراردادی میان ملت و حکومت و طبیعت را برهم میزند. و در واقع یکی از دو جریان قدرت به نفع دیگری گام بر نمیدارد؛ یا ملت، یا حکومت. طبیعت که در این میان صامت و ساکت و بیرأی و نظر است. هرچند روایت از معصوم (ع) است که طبیعت شامل گیاه و زیا و زراعت هم، از رنج و زور ستمگری حکومتهای زورگو، رنجور و پژمرده میشوند.
در چنین وضعیتی دستکم دو حالت وجود دارد:
۱. یا حکومت بر خلاف اراده و رأی مردم پیش میتازد که در واقع در حال گذارِ به نوع حکومتهای بیربط با ملت است؛ زورگویی.
۲. یا ملت، پیمان گُسست و تغییر گرایش داد و مناسبات فکری و علایق سیاسی و گرایشهای مذهبی و اساساً پویهی جهانیاش را دگرگون کرد.
نتیجه:
یکم: قانون اساسی معمولاً این گُسستها را پیشبینی میکند. در پارهای از کشورها با انتخابات زودهنگام، در پارهای دیگر از طریق رفراندوم (=همهپرسی) و در پارهای هم با ساز و کارهای ساختاری.
دوم: حکومت بیتوجه به تغییر نگرش و ذائقهی مردم همچنان از طریق زور و قدرتی که داراست، به خود اجازهی ادامهی مسیر میدهد و کاری به افکار مردم ندارد.
سوم: حکومت صدای مردم را درک میکند و اندکاندک یا با حرکت حلزونی و بطئی (=کُند، آرامآرام) و یا با اقدام فوری خود را بازسازی میکند، تا با مطالبههای نوشوندهی ملت خود را نوسازی کند که از مشروعیت سیاسی نیفتد.
چهارم: ملت نه در مسیر حکومت بلکه در برابر حکومت قرار میگیرد و از طریق شورش، اعتراض، تظاهرات و یا انقلاب، قدرت را دچار دگرگونی یا واژگونی میکند.
نکات:
نکتهی ۱ : حکومت خاطرش از طبیعت (کوه، حیوان، دریا، جنگل و معدن و گیاه) جمع است چون زبان برای اعتراض ندارد و از رأی برای تغییر یا تثبیت محروم است، اما آیا حکومت فکر میکند ملت هم مانند طبیعت، صامت است و فقط تسلیم و سرسپرده؟!
نکتهی ۲ : من بر این نظرم هنوز ملت ایران جمهوری اسلامی ایران را با دل و جان، نه از سر اِکراه، میخواهد و با آن به آن تضادی نرسیدهاست که واژگونش کند. هرچند ملت از آنچه در میان حکومتگران میگذرد و نیز فسادهای هولناکی که دل مردم را بهشدت خالی میکند، مسئلهدار شدند و شاکیاند، ولی با همهی انتقادها و انتظارهایی که دارند، پشت نظام و انقلاب ایستادهاند و به تعبیر امام خمینی «پشتیبان ولایت فقیه» هستند تا «آسیبی به مملکت نرسد.»
نکتهی ۳ : از نظر من گرچه اکثریت قاطع ملت هنوز دارای این فکر و موضع نسبت به حکومت است، اما عقلانیت، دیانت و حقیقت و حتی منافع ملی و مصلحت ایجاب میکند، حکومت خود را بازسازی کند و با ملت، همفکر و همراه شود، تا روزی فرا نرسد که با تأخیر در بازسازی، تخریب نصیب آن شود.
نکتهی ۴ : ملت ایران به معنای اَتمّ آن، ملتیست که از تقصیرها، گذشت میکند تا اصالت انقلاب و آرمان اسلامی و هویت ملی مخدوش نشود. تا روزی نرسد رشتهی محکم اعتمادی که به حکومت دارد، از هم بپاشد و پنبه شود. شکیبایی ملت، فضیلت است، این فضیلت از سوی حکومت باید سپاس و پاسداری شود. ناسپاسی به گذشت و بردباری ملت، شاید مخاطرهآمیز باشد.
به قلم دامنه: به نام خدا. معمولاً سر فرصت ستون دردودل مردم در روزنامهها را مرور میکنم، تا به عنوان یک ایرانی بفهمم در سر و قلب ملت چه میگذرد و به چه فکر میکند. چندروز پیش «خراسان» را وقتی مطالعه میکردم این پیام پاک یک کارگر مرغداری، توجهام را سخت به خود جلب کرد:
«به عنوان کسی که سه سال در مرغداری به عنوان کارگر کار کردم دربارهی اون بیماری مرغها که همدیگه را میخوردند عرض کنم علاج اون بیماری فقط و فقط نمک است. وقتی نمک کم بشه یا قطع بشه مرغها با کوچکترین زخمی همدیگه را میخورند. این را با تجربه از نزدیک دیدم. (منبع)
این سوژه (=مضمون) ذهن مرا به سمت چند مسئله برد که سه تا را برملا میکنم:
سمت ۱ : به این سمت که امام علی ع در خطبهی ۱۵۱ نهجالبلاغه از روزگاری سخن گفت و میگوید که در آن وضعیت، عدهای مانند «گورخر» همدیگر را گاز میگیرند: «یَتَکادَمُونَ فیها تَکادُمَ الْحُمُرِ فِى الْعانَةِ. قَدِ اضْطَرَبَ مَعْقُودُ» آنان در آن فضای تیرهوتار چون گورخران در جمع خود، یکدیگر را گاز گیرند. روزگاری را که حضرت وصف میکنند، نه فقط یکدیگر را گاز میگرفتند، بلکه به بیان صریح آن حضرت، علاوه بر گازگرفتن، وضع اینگونه میبود و میشود: «رشتهی محکم دین لرزان شوَد، و چهرهی حقیقى حقیقت پوشیده گردد. حکمت فروکش کند، و ستمگران سخنران شوند.» (منبع)
سمت ۲ : به این سمت مرا بردهاست که نکند با ناسپاسیها و دینزُداییها، آن «غریبالغُربا» که برای وصفِ حال حضرت رضا ع -در آن دوران غربت و تیرهوتار- اطلاق میشد، باز نیز در روزگار ما رخ دهد و تشدید شود و از فرهنگ و آیین رضوی بیشتر اسم بماند و نام، نه رسم و مرام. مگر میشود حرم امام رضا (ع) «مرکز معنوی» ایران و «مَلجاء درماندگان» باشد؛ اما مرام آن امام ع در میان پارهای مردم، مفقود؟! و در میان پارهای مسئولین، بشدّت معدوم و نامعلوم؟!
سمت ۳ : کارگر محترم مرغداری حرف از نمک زد و چارهکردن و درمان با آن. بیجهت نبود نیاکانمان در ایران این را ضربالمثل کردند که نباید: نمک خورْد و نمکدان را شکُند. شعر زیر را -که نمیدانم سِرودهی کیست- به این پستم مُجسّم و مُنضم (=پیوسته و همراه) میکنم:
آن کس که نمک خورد و نمکدان بشکست
در مذهب رندانِ جهان سگ بِه از اوست
در پایان، به مناسبت روز بزرگداشت مولوی که هفتهی قبل بود یک بیت از مثنوی او مینویسم که بر «سر» به عنوان هادیِ هدایتگر بشر تأکید میرود. وقتی «سر» و «راهبر» و «رهبر» نباشد، جنبش و حرکت جُنبندگان مانند حرکتِ مارمولک میشود. وقتی دُمش کَنده شود، فقط مدتی جستوخیز دارد؛ بیجهت، بیهدف، بیرمَق:
هر که او بیسَر بجُنبد دُم بود
جنبشش چون جنبشِ کژدُم بود
به قلم دامنه: به نام خدا. ۱. یکی از آثار ایمان، نزدیککردن آدمى به سعادت و رستگارى حقیقى و نیل به خشنودى خداى سبحان است. ایمان، در فطرت انسان جاسازی شده است. تا آنحد که حتی گناهی چون ظلم هم قادر نیست، اصلِ ایمان را باطل کند، چون ایمان، جزوِ فطرت انسانى و غیرِقابلِ بُطلان است، بلکه باطل، تنها باعث پوشیدهشدنِ ایمان مىگردد، بهطورىکه دیگر نمىتوانَد اثر صحیح خود را بروز دهد.
پس؛ بهآسانی نمیتوان کسی را متهم به بیایمانی کرد. این متن را بر اساس تفسیر «المیزان» در بحث آیهی ٨٢ سورهی انعام استخراج کرده و نوشتهام.
۲. اما یکی دیگر از مؤلّفهها و عوامل رستگاری، کارهای خیر و نیک است. زیرا طبق آیهی ۸ سورهی اعراف، اَعمالِ انسان وزن میشود و مورد سنجش قرار میگیرد. (منبع) لذا در دستگاه آفرینشِ حضرت آفریدگار متعال، هر کس میزان عملِ سنگینتری داشته باشد، از رستگاران است. در آیهی ۷۷ سورهی حج به این مسئله -یعنی کار نیک- تصریح و تأکید شده است: «...وَ افْعَلُواْ الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ: کار نیک انجام دهید شاید رستگار شوید.
پس؛ هر کس مشغول کار نیک است، بداند که در مسیر سعادت قدم گذاشته است. خوشبختانه ایرانیان از مردمانی بودهاند که از طلوع بشریت به نداهای رحمانی توجه داشتند. مثل این پند که مثلثِ نیک است: پندار، کردار، گفتار باید نیک باشد، که کردار درین سه ضلع نیکی، شامل عمل و کار است.
نکتهی ۱ : با این استناد و استدلال وَحیانی و فرهنگ ایرانی، روشن میشود که رستگاری صرفاً جنبهی نظری ندارد، بلکه باید گام در جادهی کارِ نیک و در مسیر عمل خیر گذاشت.
نکتهی ۲ : میدانِ کار نیک نیز گسترده است. مانند این کارها: ساختن پُل و جاده، پرداخت زکات به مستمند، جهاد سازندگی، پرهیز از اسراف آب، خدمتگزاری به ملت، نمازگزاردن، کمک به بیماران، شرکت در دفاع از دین و وطن، نگهبانی از جنگل و بومزیست و معدن، ساختن کتابخانه، حراست از دشت و دمَن و صحرا و دریا، گرفتنِ دستِ افتاده و نیازمند. مبارزه با شرّ و شرارت. و بیشمار کارهای خوب و خیر دیگر که خشنودی خدا را فراهم میکند.
نکتهی ۳ : خدا مظهر خیر است، پس از خوبی و خیر خشنود است. خیر در طول تاریخ بشریت با سدّ «شرّ» مواجه بوده و هست. پس شرّ فنا نمیشود اما با خیر میتوان از شرّ دوری و برائت کرد. کارِ نیک به این علت سعادت و رستگاری به ارمغان میآورد.
۳. از نظر من، هر گاه انسان به خداوند به دیدهی آفریدگار و پروردگار با هم بنگرد، در راه رستگاری گام گذاشته است. زیرا خدا علاوه بر آفریدگار، پروردگار نیز هست. یعنی آفریدههای خود را پرورش میدهد، تربیت میکند و تعلیم میآموزد. این ایده که خدا آفریدگاری است که فقط دست به آفرینش میزند و کاری به کار مخلوقاتش ندارد، فکری خام و عبث است. خدا چون ربّ است، مربّیِ تربیت انسان است تا آدمی با کمالگرایی، کاملتر و پروردهتر شود.
نگاه به خدایی که پروردگار ماست، نگاهی ژرف، مترقی و تکمیلیست و این که دمیده میشود خدا به پرورش کاری ندارد و دخالت نمیکند، در واقع فکر غلطی است که ناخودآگاه یا خودخواسته میخواهد خدا را از عرصهی حیات و از کُرسی تربیت و از نظام پرورش کنار گذارَد. اما نظام تشریع و نظام تکوین کنار هم هستند. پس؛ یک عامل دیگر رستگاری این است که آفریدگار متعال را به دیدهی پروردگار مهربان ببینیم و تحت تعالیم او درآییم.