دامنه‌ی داراب‌کلا

قم ، مازندران ، ساری ، میاندورود

دامنه‌ی داراب‌کلا

قم ، مازندران ، ساری ، میاندورود

دامنه‌ی داراب‌کلا

Qalame Qom
ابراهیم طالبی دارابی (دامنه)
قم، مازندران، ساری، میاندورود

پیام مدیر
نظرات
موضوع
بایگانی
پر پسند
پر بحث

۲۰۶ مطلب با موضوع «اختصاصی» ثبت شده است

جهان و خانه نگارش دامنه ۱ ، ۱ ، ۱۴۰۴ ؛ زمین با زمینیانش، باز، یک دور، دورِ خورشید گشت و سن ما، یک عدد بالاتر رفت. عددی که بانوان آن را چه ماهرانه مخفی نگه می‌دارند. من، جهانِ در گردش را دوست می‌دارم، دوستا، دوست. اما؛ گردِشم در زمین را بیشتر. جهان، قشنگ است، قشنگ! چون قشنگ‌ترین را در خود جای داده است. راز دارم، منِ رازدان، که خانه را از جهان لذیذتر می‌دانم. خانه، خویشتنِ من را، خارخاری می‌دارد و سکوت و خلوت و با خودم گفتن و شَنیدن را فراهم می‌کند. پس، خانه‌ام جهان است. و جهان، در خانه‌ام. خانه که هستم، دنیا در پیشم. جهانم با جانم با این میلمه، مُبعِث (=برآمده) از بیت دفتر سه مثنوی:

 

 
میلِ جان اندر ترقّی و شرَف
میلِ تن در کسبِ اسباب و علَف!
 
و من عاشق هر دو میل‌ام؛ تن و جان.
جان، جان، جان. درود بر جهان و جان و گردش ایام.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۱۴۰۴ ، ۰۸:۰۱
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی
هنوز من و او عاشق بودیم،
ازدواج صورت نگرفته بود.
فکری سرم رسیده بود.
با اره‌ای روی انگشت شست دست چپم را کمی بریدم.
چرا؟
چون بتوانم برم پیشش پانسمان کنم.
او تزریقات داشت.
حربه‌ام گرفت.
رفتم. محو تماشاش شدم.
دستم را مرهم و بتادین پاشید و پانسمان کرد.
روحم را در عوض گرفت و دستمزدش کرد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۱۴۰۳ ، ۰۸:۰۸
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

رزمندگانی که به جبهه در دفاع مقدس شتافتند اینک به یاد دارند دست‌کم سه وضعیت مهم در جنگ تحمیلی وجود داشت:

۱. بیشتر رزمندگان پس از گذراندن آموزش اعزام به جبهه، هیچ علاقه‌ای به افتادن در جبهه‌ی کردستان نداشتند، زیرا کوهستانی بود و پر از کومله و دموکرات. واقعاً ترس داشت، شانس بد من! در چند اعزامم طی آن ۸ سال، دو اعزام، به کردستان افتادم؛ سال ۱۳۶۱ به همراه همسنگران شریفم ۱. حاج عباس علی قلی زاده که واقعاً شهامت در جنگ داشت و اخلاص در اخلاق. ۲. سید حاج کاظم صباغ که حقیقتاً صبّار بود و پیشتاز. و سال ۱۳۶۷ که به پایان جنگ منجر شد آق قاسم بابویه هم آن سال با اعزام ما بود.


۲. عملیات‌ها، جاذبه داشت و نیز روح سلحشورانه. زین‌رو، هر رزمنده، معمولاً دوست داشت در هر اعزامش، به یک عملیات بزرگ جنگی، بخورَد، چون هم یک عزم و ایثار در کَله‌ی رزمنده‌ها بود که می‌خواستند تخلیه‌ی معنوی شوند و هم خوبی‌اش این بود پس از عملیات، مرخصی یا تسویه‌حساب برای بازگشت به خانه، سهولت بیشتری داشت. اجر معنوی هم، زیاد مد نظر رزمنده بود.


۳. علاقه به افتادن در جبهه‌ی میانی یعنی سمت کرمانشاه تا ایلام، زیرا کردستان خوف داشت، جنوب هم داغ بود.

 

به مناسبت مراسم گرامیداشت ۱۹ شهید در داراب‌کلا این متنم را برا صحن محترم هیئت رزمندگان داراب‌کلا نوشتم. شهیدان جنگ تحمیلی محل و شهدای اوسا و مُرسم همگی در اوج نیاز جبهه به نیرو، خود را وقف دفاع مقدس کرده بودند و سرانجام به جای خانه، به مأوا نزد خدا، آشیان گزیدند. یاد نیک و نام نیکوی‌شان، مانْد و می‌مانَد در حافظه‌ی زمان. رفتند تا ایران، پاکیزه بماند، هر کس در قدرت، این پاکیزگی را آلوده کرد و می‌کند، خسران بدونِ جبران زده و می‌زند. باشد که ملت به برکت آزادی معنوی و بیداری سیاسی، بساطِ ناپاکیزگان در قدرت را، آرام، قانونمند و عاقلانه برکَند. ۱۱ ، ۱۰ ، ۱۴۰۳ : دامنه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۱۴۰۳ ، ۱۵:۰۷
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

خدابَس

متن ۱

در لرستان وقتی چند دختر پشتِ هم متولد می‌شد، می‌گفتند: «خدابَس». اسم آن دختر آخری را می‌گذاشتند خدابَس. یعنی دختر، بس است خدایا، پسر به ما بده. علت روشن است: بلاد لرستان، پسر برای گله‌داری، کشاورزی و کارهای کوهستانی اهمیت داشت لذا خدا را دخیل می‌گرفتند. نتیجه هم بگیرم: باور به خداوند متعال در مردم دیار دیرین ایران، ریشه دوانیده. به نظر من، مذهب، اخلاق، اجتماع، با هم، بالا می‌آیند یا متأسفانه ممکن است پایین بروند.

 

یادآوری به رسم ادب: امروز جناب حجت حجت الاسلام حاج شیخ احمد باقریان، مرا به این تالار تشیع دعوت کردند، با اجابت به این بذل محبت و ابراز امتنان، امید است زیانبار نباشم. بسیار خوشایند است که ایشان این جا را به گروه فکری تبدیل کردند که همه‌ی اعضا حق نگارش و نگرش دارند. ۲۷ ، ۹ ، ۱۴۰۳.

 

 

کمک غیب

متن ۲

از استاد مطهری متفکر شهید این طور (ر.ک: ص ۷۰ امدادهای غیبی در زندگی بشر) آموختم که کمک غیبی، دست‌کم در دو صورت، عمل می‌کند: یا فراهم‌شدنِ شرائط موفقیت، یا به صورت الهامات و روشن‌بینی‌ها. بنابرین؛ میان امدادهای غیبی با واقعیت‌های طبیعی، مرز باریکی است و انسان باورمند، این تشخیص را باید در خود فعال نگه دارد. ۲۸ ، ۹ ، ۱۴۰۳.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۱۴۰۳ ، ۰۹:۳۹
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

 

لیا زهرا نوه‌ی من. وقتی با او هستم، یعنی پیشم می‌ذارن، تماماً، کامل‌ام. هم، نامش نام زهرا سلام الله علیها است. هم نامی برگرفته از اسم مرحوم مادرم زهرا آفاقی. او نوه‌ام لیا زهرا است، سوم نوه‌ام، این جا، در پیرهن مشکی. درود و تندرستی واسه‌ی تمامی نوه‌ها. ولی واقعاً وچه را داشتن و مواظبش بودن، همت می‌خواهد. من فقط در برابر او تحت زعامت هستم. چون هر چه بگه آنی می‌گم: چشم و فوری واسه‌اش عملی می‌کنم. زعامت نوه، زعامت معصومانه و دلکش! است. ابراهیم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۱۴۰۳ ، ۱۴:۱۴
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

یازده عزاداری در ایران. دو منبر و دویست قار اِسکان. در ایران یازده عزاداری گسترده، برپا می‌شود: ۱. محرم ۲. رحلت پیامبر اکرم ص ۳. چهل و هشتم مشهدالرضا ع ۴. فاطمیه‌ی اول ۵. فاطمیه‌ی دوم ۶. بیست و یکم احیاء شب شهادت امام علی ع ۷. شهادت امام جواد الائمه علیهم السلام ۸. سفره‌ی ابوالفضل س در خونه‌ها ۹. شهادت شهدای گمنام دفاع مقدس که پلاک یا استخوان آنان کشف می‌شود ۱۰. مراسم برای چهارده خرداد ۶۸ و پانزده خرداد چهل و دو ۱۱. عزاداری حکومتی برای کسی که از سران نظام و یا فرد مشهور روحانیت حکومتی می‌میرد. درین پست ولی، من فقط فاطمیه‌ی دوم را کمی می‌گویم از بررسی بقیه می‌گذرم و یک خاطره از خونه درین راستا می‌نگارم و پایان یک روضه هم خودم می‌خوانم.

 

 

یک عضو داخلی دین، برای پیمان‌سِپُری حاکم -که خلیفه یعنی جانشین پیامبر اکرم ص خوانده می‌شد- خود را چنان مُحِقّ پنداشت که حتی حاضر شد خود را شتاب‌آلود! به درِ خانه‌ی گِلین فاطمه زهرا س «بَضعه‌» (=پاره‌ی تن، گوشت، تابعه، وصله‌ی تن) رسول الله ص برسانَد و به ساحت تقدس آن کوثر دین صدمات برساند، که چه؟ که خشونت‌وار برای ابوبکر، حضرت امام علی بن ابی طالب را به سقیفه (سقف زیر پرده، در منزل بنی ساعده) بِکشانَد و بیعت بِستانَد. فاطمیه، ریشه در خشونت این فرد علیه‌ی علی و فاطمه دارد که خود بعد از سه سال رهبری ابوبکر، به ده سال حکومت بر اسلام و مسلمین برسد. عمر از اسلام، حاکمیت نمی‌گرفت، او بر اسلام حکومت می‌کرد و بر مسلمین و حتی بلاد و اقالیم حکم می‌رانْد. عمر، تندخویی‌اش عام بود و در تاریخ ثبت است. تا آن حد خشن و مصلّب، که بر فاطمه س جسورانه و هتّاکانه رفتار کرد. صدمات، منجر به فاجعه شد و شیعه آن اتفاقات را وفات نمی‌داند، شهادت می‌داند زیرا ترور صورت داد، ترور جسارت به شخصیت یک زن و ترور شخص یک بانوی دین. شهادت فاطمه به دست کافرین و مشرکین نبود، ضربات یک عضو داخلی دین، آن هم صحابه پیکرش را جریح و به سمت جان‌دادن برد؛ یعنی کمتر از سه ماه پس از رحلت پیامبر اکرم ص پدر آن معصوم س.

 

اما خاطره‌ام از دو منبر و دویست قار اِسکان. خونه‌ی ما دو منبر و دویست قار اِسکان بود. یک منبر سنگین بود از کبل‌آخوند پدربزرگم. اما منبر دگر سبک ساخته شد توسط پدرم از چوب ملَج. این منبر را مردم سه محله‌ی ما (حموم‌پیش، یورمله، ببخیل) برای روضه‌خوانی نذری خونه‌های‌شان، شب به امانت می‌بردند و روز بعد باید برمی‌گرداندند، وگرنه پدرم دیگر به آنان منبر قرض نمی‌داد! اما روی منبر ملاعلی کبل‌آخوند پدربزرگم -که همیشه لاک تندیرنون‌مان روی آن جاساز می‌شد تا موش نزند- توی خونه‌ی ما هر سال، ساعت سه عصر، ده روز اول ماه محرم روضه‌خوانی برپا می‌شد. مجلسی فقط برای بانوان. سخنران دو روحانی خوشنام مرحومان: شخ‌احمدعمو آفاقی بود و آسید علی صباغ دارابی. چنان فراوان بانوان می‌آمدند که راهرو، حیاط، سکو، خان‌دله پر می‌شد. نون قندی، خرما، حلوا و چای، دائم خورانده می‌شد. به همین علت نوشتم دویست قار اِسکان. قار مخفف قوری، اِسکان زیر هم معلومه استکان و زیر یعنی نعلبکی. فاطمیه‌ی دوم هم والدینم با هزینه‌ی خود، با برپایی روضه در روستای سی و اندی خانواری مُرسم، به تمام اهالی آنجا درین روز آبگوشت نذری می‌دادند. از جزئیاتش بگذرم. عزاداری در ایران، مرسوم بوده و همچنان جزوِ فرهنگ دینی در آمده است. 

 

آخر متن فقط یک حرف از دفترهایم جویم و گویم، بس. من آموختم که حضرت زهرا س معتقد بودند خداوند عدالت را برای «آرامش دل آدم‌ها» خلق کرد و واجب نمود. هر جا عدل و عقل دیدید بندانیم دین هم همان است. این روز حزن، بر دل‌های مالامالِ حُبّ به حضرت فاطمه تسلا باد. به تعبیر رسای زنده‌یاد دکتر علی شریعتی «فاطمه، فاطمه بود». یعنی خودش، به‌تنهایی شخصیت خاص و کمال خاصش و خالصش را داشت.  اما روضه‌ی من، او را یک فرد داخل دین، زد، می‌گویند لگد زد، سیلی زد، حرف بد زد. آتش زد. خشونت کرد. هیاهو بلند کرد. اشکم جاری شد... روضه‌ی من واسه فاطمه زهرا س همین بود. دامنه

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۱۴۰۳ ، ۱۰:۲۲
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

الف. لبه‌ی نورانی:  این لبه‌ی هشت سال "دفاع مقدس" دست‌کم دو اثر متقابل داشت: ۱. رزمنده با عمل رشادت و عرفان‌واره‌اش، جبهه را به نور ایمانش تابان می‌کرد. یعنی همین جبهه را اگر مثلاً سربازانی مستشار از یک کشور فرضی، اداره می‌کردند، جبهه، نورانیتی نداشت که رزمندگان ایران آفریدند. این ناشی از بینش معنوی دینی و ایرانیِ رزمنده بود که بسیارشان شهید شدند. ۲. خود اصل جبهه به رزمنده نور می‌تابید. زیرا معرکه‌ی جنگی در بینش ایرانی - اسلامی یک نوع نبرد مقدس است؛ چه در داستان شاهنامه حکیم فردوسی و چه در غزوات و سَریات نبی اکرم ص و چه در نقطه‌ی جوش و خروشش در کربلا که واقعه و فاجعه بود. فاجعه و شَوم بود؛ چون دُژَم و دژخیمان، صف‌آرایی و ستیزه تحمیل کردند. واقعه بود (چونان سوره‌ی واقعه در قیامت) که نیروهای نیّر امام حسین ع، ایستادند و عزیزانه رخت شهادت تن کردند. هر چند حیات، بر شهادت، در دنیا شیرین‌تر است و هیچ لذتی، مافوق لذت زندگی نیست. اما شهید چون لقب زنده «بَل اَحیاءٌ» گرفته است، در روح خود پس از شهادت، این شهد و شیرینی فوز و شوق را، حس می‌کند و روزی‌خور «عِندَ رَبهِم» می‌شود.

 

سال ۱۳۶۲

چپ: دامنه. راست: حسن آهنگر کل‌مرتضی

قرارگاه مرکزی سپاه. سال ۱۳۶۲ سمت ابوقریب

 

ب. لبه‌ی تاریکی: این لبه نیز، لبه‌ی دو سویه دارد: ویرانی، آوارگی، بی‌خانمانی، سرگردانی از یک سو. کشتار، خون و خونریزی و دِهشَت و وحشت از سوی دیگر. شکست و عقب‌نشینی و تن‌دادن به شرائط دشمن یا قبول سند بین‌المللی هم، جزوی از جنگ است، که الحمدُ لِله ایران یک وجب خاک نداد، با دین‌دوستی و میهن‌دوستی. البته به ازای دادن جان هزاران شهید به جای خاک که بیشترشان نخبه و مغز و تحصیلکرده بودند و از خودسازی و تربیت نفْسِ بالایی برخوردار بودند. اما گاه، جان، برای حتی سانتی از خاک ایران، نثار می‌شود تا میهن و مردم و ایمان ملت‌مان دستخوش تجاوز نشود.

 

ج. لبه‌ی گرگ و میشی: این آخری لبه هم، دومعنایی‌ست؛ یعنی هم مات و کدِر، هم یعنی خشم و شُرور. ۱. یعنی نمی‌شود چشم پوشید از ضعف‌های جنگ و باید آن را کاوید و شفاف کرد تا برای آیندگان، به یک علم تاریخ مبدل شود. سانسور که شود یعنی علمِ جنگ و بخش ضعف آن برای نفهمیدن آیندگان حبس شد، فقط ظفرها فاش شد. ۲. یعنی چنان جنگ بد است که گاه نبرد به نبردی مانند گرگ با میش است. یک سمت درّنده، سمت دیگر حقوق‌مدار و اخلاق‌پیشه. صدام مایه و شاکله‌ی درونی نداشت. برای او خاکریز و میدان نبرد رزمندگان، با مردم شهر دزفول و نفت اسکله خلیج فارس و حتی نیروگاه با مسافت زیاد شهر نکا، فرقی نمی‌کرد، همه جا را بمب و موشک می‌زد. ششمین و آخرین قسمت به مناسبت هفته‌ی بسیج. نویسنده: دامنه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۱۴۰۳ ، ۱۷:۳۶
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

دو اعزام به جبهه‌ی کردستان رفته بودم. اولی ۱۳۶۱ بیش از ۴ ماه متوالی دومی ۱۳۶۷ بالای ۱۰ ماه متداوم، هر دو هم در مریوان، که اینک به دومی می‌پردازم. آقای «شمس» با این اسم مستعار، فرمانده ما در مریوان بود که اینک همه او را به «محمدرضا نقدی» می‌شناسند. «سردار»ی تندرو با حرف‌هایی به‌شدت نازل! که خودش هم نمی‌فهمد! چه می‌گوید. گواهی می‌دهم آن زمان چهره‌ی جدی‌یی داشت و باری همه‎‌ی ما را پس از قبول آتش‌بس ۵۹۸ پیاده از مریوان تا سنندج راه بّرد چیزی حدود ساری تا نوکنده‌ی بندرگز. نمی‌دانم هم چرا؟! می‌دانم! نمی‌گویم! هین! حینِ قبول قطعنامه تمام رشته‌کوه‌های زاگرسی مرز مریوان با عراق، باز زیر بار سنگین تهاجم، تجاوز و اشغال مجدد قرار گرفت که دیگر تا مدتی در کوه‌ها ویلان و سرگردان بودیم چون سیاست دفاعی ایران دچار چالش صلح و آتش و شُل! و سفت! شده بود.

 

 

یادم است اول در ستیغ کوه‌های سمت چپ دریاچه‌ی زریوار مریوان در خط‌الرأس‌های نظامی زیر درخت بلوط (که درختچه بود تا درخت) با دوستم از قائم‌شهر پناه می‌گرفتیم، دو تا، سه تا. شب و روز. دوم هدایت! شدیم قله‌ی انجیران سمت راست زریوار که لای صخره سنگ بودیم این جا با حاج بهرام اکبری لالیمی. سخت‌ترین روزهای ما بود در جنگ، هم زیر بلوط هم لای صخره‌سنگ خارا! لمس شرارت جنگ با حس‌های پنجگانه‌ی‌مان. فقط گوش همه به رادیو صدای آمریکا بود در ساعت ۶ صبح و بی بی سی در ساعت یک ربع به هفت پس از آن. قائم‌شهری رادیو شش‌موج! داشت. الآن دیگه حتی در ماشین ملی سمند از سوی ماشین‌ساز، نصب این رادیو منع دارد. وقتی خبر ترور شهید آیت الله دکتر بهشتی را از بی بی سی «شنیدند»، پس چرا ما رزمنده‌ها از بی بی سی! فراری شویم، آن هم وقتی سرنوشت جنگ به دیپلمات‌های خامی چون آقای علی‌اکبر ولایتی سپرده شده بود و بدتر از وی به آقای محمدجواد ظریف پیشکار و پیشخدمت او؟! راستی بگذرم. اگر این نقشه‌ی بالا، هم جزوِ جبهه بود! حالا «راهیان نور» می‌شد و «مکران» این نقشه‌ی جزوی از میهن، مَکرِ فساد و فسادگران را مکَرَوا و ماکّوره و مَکروه! می‌کرد می‌رفت! اولی فعله، دومی به زبان محلی مغز و نوج بوته و سومی هم یک جنس از پنج جنس شرع عمل. راستی این کدام استان ماست؟!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۱۴۰۳ ، ۱۶:۵۸
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

هم خاطره‌ای، هم سیاسی، هم جنگی. باز هم به صورت بسیجی، این بار با زنده‌یاد یوسف رزاقی، آق سید علی اصغر شفیعی، مرحوم آق سید حسن شفیعی سیدرضا، مرحوم آق سید محمد اندیک مُرسم و آق حسنعلی لاری حاج رُستم، در بهمن ۱۳۶۴ از هفت‌تپه به جاده‌ی ماهشهر و خسروآباد و از اروندرود به آن سوی فاو عراق، در ضلع کارخانه نمک جاده‌ی ام‌االرّساس - ام‌القصر بُرده! شدیم تا بَرده! نشویم. عراق را در جنگ ببَریم! که از بازی سیاسی‌ی ماجراجویی به اسم صدام حسین، نبازیم!

 

از این جای جنگ است فردی به اسم حجت الاسلام اکبر رفسنجانی -که دیگر یگانه سیاستمداری بود حکم فرمانده جنگ را در پرونده‌ی خود داشت- قوه‌ی خیالش باطری چندین وات! می‌خورَد و با جنگ، به بازی سیاسی می‌رود. ذهنش، معامله سُر می‌خورَد، اما سران ایران را فریب! می‌دهد.

 

او اساساً وقتی از قبل از انقلاب از باغ ارثی حق مِلکی خود، پسته معامله می‌کرد، فردی حسابگر بار آمده بود و نیمی از اروپا را زمان شاه، گشته بود. خیال کرد رزمندگان، فاو و جزیره‌ی بوبیان را تصرف کنند، با مُشت پُر، صدام را پای میز مذاکره می‌کشانَد. اما صدام غولی بود، ایضاً گرگی باران‌دیده. چون به قول مرحوم آیت الله میرزاعلی مشکینی از همه‌ی سران ایران، بیشتر، جنگ را جدی گرفته بود و آن را مسئله‌ی اول عراق می‌دانست.

 

معامله‌ی ذهنی رفسنجانی، معادله‌ی چندمجهولی شده بود و چون نتواست مراحل حل معادله را ریاضی‌وار طی کند و بر صدام، چیره‌دست‌تر ظاهر شود، فاو را به جای خط و نشان کشیدن به حریف، قتلگاه رزمندگان یافت. آنقدر ایران درین خِطّه شهید داد که در شمارش نگنجد. هر چند رزمندگان به علت شخصیت رشادت خود و نیز اتصال معنوی و ماورایی و مکتبی به آئین عاشورا، شگفتی‌ساز شده بودند، اما جنگ فقط تصرف نیست، نگه‌داری خاکریز هم هست.

 

پاتک‌های ماهرانه‌ی صدام با تجهیزات مدرن غرب و شرق، غرش و بارِش رقّاصه‌ی عجیبی داشت، هر چند غرور ایمانی و ایرانی رزمنده‌ی میهن، از هیچ غُرشی بیم نداشت، اما جنگ، در یک هرج و مرج کلافه‌کننده در آن قِطعه، خالی از فرماندهان در جلوِ میدان، شده بود و ما خود طی نیم‌ماه در نزدیکترین نبرد با نیروهای عراق، حتی نمی‌توانستیم بین قبضه‌های خمپاره‌ی خود با بقیه‌ی موقعیت‌های همجوار رابطه‌ی همآهنگ برقرار کنیم. قبضه‌ی ادوات محتاج دیده‌بان در جلو است. تفنگ که نیست، از مگسک ببینی، شلیک کنی، دیده‌بان باید زاویه بدهد، مسئول قبضه زاویه‌یاب را طبق فرمول عمود و افق، تنظیم کند که پرتاب به محلی که دیده‌بان گرا داد، اصابت کند. مای مسئول قبضه پرتاب می‌کردیم اما با هزار فن و کلک. بگذرم.

 

فقط بگویم در والفجر ۸ فرماندهی نیروها از هم پاشیده شده بود. معلوم نبود کی با کی بود. جا دارد رزمندگان را تجلیل کنم که خودشان در نبرد، جای فرماندهان را پر می‌کردند و بر آشفتگی جبهه، غلبه می‌یافتند. این هم از معجزات جبهه بود.

 

آری؛ وقتی فاو عراق اعزام شدیم هرگز ذره‌ای نمی‌دانستیم سالم به خانه بازمی‌گردیم! ولی چنان سخت‌جان! آفریده شدیم! تیرهای صدام فقط زوزه‌کشان از بیخ گوش‌مان وِز می‌کرد در می‌رفت! شَروِتِ پِشت جبهه که به ما خورانده بودند، لابد شهدش تَل! بود!

 

راستی! شاید هم به این خاطر بود پدرم ما را پُف زده بود. آخه او هر بار ما از خانه به جبهه حتی زیارت قم و مشهد می‌رفتیم، ما را رو به قبله می‌ایستادانْ، دعایی، وِردی، زمزمه‌ای زمزمی! می‌خوانْد، به صورت ما پُف می‌کرد که صدمه! سراغ‌مان نیاید! انگار پُف‌های مرحوم پدرم مشهور به «شِخ‌عمو»، درمانگر! و معجزه‌گر! بود. دومین متن من به مناسبت هفته‌ی بسیج بود.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۱۴۰۳ ، ۱۰:۳۰
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

خوزستان بخشی‌اش هور است. به علت: نیِ زیاد، آب، ارتفاع پَست. عراق جوفیر را اشغال و آن جا را مرکز همآهنگ جنگ کرده بود و تا هویزه تاخت و آن شهر را که کاملاً عرب‌زبان بود، بدتر از هجوم مغول تخریب کرد. فقط در همین هویزه‌ی ۱۲ هزار نفر جمعیت، ۵ هزار را یک‌جا اسیر و ۲۰۰ تن را شهید کرده بود. تمام شهر را ویران کرده، فقط دو ساختمان بلند، یک مسجد و یک خانه را باقی گذاشته بود که از بلندی آن دیدبانی کند. من چون چهار ماه (آخر بهار و تمام تابستان ۱۳۶۲) را کاملاً با آق سید عسکری شفیعی در جبهه‌ی جوفیر بودم، این قسمت از جغرافیای هوری- کویری جنگ را برجسته کردم تا گفته باشم: جنگ تا چه حد، بد بوده است. اما چون بر ما «تحمیل» شد، «لعنتی» نام گرفت و بسیج و ارتش و سپاه و جهاد، چهار نهادی بودند که حقیقتاً ایثارگر ظاهر شده بودند و ورق جنگ را با شگفتی برگرداندند و نگذاشتند صدام حسین سه روزه! به تهران برسد.

 

 

این جنگ ویرانگر، هشت سال به درازا کشید و فرهنگ دفاع و ازخودگذشتگی و انواع شوخی رزمی و بزمی را در دل رزمندگان کاشت و هنوز مزه‌ی تلخ و کز و عسل آن در حافظه‌ی پنج حسگر ما جریان دارد. جبهه، نه یکسره خشک و زمُخت بود، و نه یکسره خنده و طنز، مخلوطی از درام و کمدی بود. حتی جبهه، معدن مؤثر سازنده‌ی هزاران جوک و شوخی و بذله‌های جسور هم شده بود. من یاد شهیدان را یاد می‌آورم که واقعاً از نبودشان آهِ حسرت می‌کشیم. و اینک به تمام رزمندگان سالم‌مانده از جنگ، سلام دارم و بقا و قوام عقل و عشق و عبد و عبدالله بودن فقط برای خدای یگانه و احَد، از احدیت خواهانم. هفته‌ی بسیج شد. این متن من هم، به این مناسبت.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۱۴۰۳ ، ۱۹:۵۹
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

زاویه‌‌ی ۱

 این زاویه موضع رسمی انقلاب بود. شعارش: جنگ جنگ تا پیروزی. از پشتیبانی عمومی مردمی برخوردار بود. صاحبان این زاویه سرانجامِ جنگ را جامی زهر تعبیر کردند. چون در فرجامِ جنگ، مجبور به قبول قطعنامه‌ی ۵۹۸ آتش‌بس شدند که چندین ماه طول کشید تا پذیرفته شود.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۱۴۰۳ ، ۰۹:۰۶
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

امروز  ۱۰ . ۶ . ۱۴۰۳ پا که بیرون گذاشتم، دیدم هوا نسیم می‌وزد. آناً بردن ماشین به بیرون را حذف کردم. پیاده رفتم. مدتی بود ازین بادهای خُنُک به سر و صورتم نوزیده بود. دیم کردم پیاده رفتم.

 
پیش‌پرده: به بامشی‌یی رسیدم که در کمال شگفتی داشت علف پارک (=بوستان) را می‌چَرید. عکسی انداختم که مردمک عمودش دارد ابراهیم طالبی را می‌نگرد! لابد بامشی هم می‌داند مدرسه فکرت از آن مدرسه‌های صوری و سورُ ساتی نیست! گمان کنم گوشت چون گران است و استخوان سرِ کوچه‌ها نیست، رو به گیاه‌خواری آوُرده عین برخی آدما.
 
پرده: جلوتر چون معمولاً حین راه‌رفتن «هَوْن»!! می‌رومُ گردنُ چشمم رو به زمین است، کارت سپه گمشده‌ای را دیدم. اخلاق به من حکم کرد ورِش دارم. دیدم کف کارت مال سید محمد مهدی خردمندی حک است، کفِ دست عکسی از آن انداختم «سی. وی. وی دو» آن را آبی کردم البته. صاحب کارت سیدی خردمند است اما کارتش را زمین می‌اندازد! دیگر مجبور شدم خودم را به شعبه‌ی سپه برسانم تحویلش دهم تا مسترد شود. راستی! کارت که رمز داشت، ولی آیا همین من، قطعه‌ای طلا بود به جای آن کارت، بانکش می‌بُردم. من می‌گویم: «...» ! اللهُ علمٌ. قدیم محلمون زادگاه داراب‌کلا این مثَل، ضرب بود که: «پیدا هاکارده مال، پیَرِ مال» یعنی: مال پیداشده، مال پدری است.
 
پس‌پرده: از روزنامه‌ی «ایمان» چاپ قم که گذشتم، افق هم یادم آمد که از آن موضوع مهمی گویم. در قم هیچ شعبه‌ی فروشگاه زنجیره‌ای «افق کوروش» حق ندارد تابلو را به نام «کوروش» مزیّن کند؛ نه شهرداری که یک جای دیگه مانع و مخالف است! هر کس خواست بداند، پولِ ویزیت واریز کند تا عندالواریز! عیان کنم! رایگان، قدیم می‌گفتند، نِنٰا بَوٰا وِسّه، تَندیرنونُ اِشکِنهُ آشْ نپَجنِه!! ویزیت(=فارسی آن می‌شود: دیدار، عربی آن هست: معاینه از عین یعنی چشم دیدن) تمام. پسون پرده هم دارد که چون از دو کف دست گذشت، بس است. دامنه دارابی.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۱۴۰۳ ، ۱۷:۵۷
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

 

جنگ، بی‌رحم بود

به تاریخ: ۵ . ۵ . ۱۴۰۳

📝 : ابراهیم طالبی دامنه دارابی

دست‌کم دو علت می‌آورم که جنگ، بی‌رحم بود:

 

بی‌رحمی اول:

سال ۱۳۶۲ جبهه‌ی جوفیر خوزستان

نصف شب از کمین با دادن شهید و زخمی، به سنگر خواب برگشتیم. فرداش یک بسیجی دیدیم نیست. آق سید عسکری شفیعی فرمانده بودُ من معاونش. گشت، دید بله، نیست. برای آن بسیجی توسط مقامات! دادگاه صحرایی! تشکیل داده شد با پرونده‌ی قضای فراری! چندی بعد آن بسیجی باوفایِ باوقار پیدا شد. اما دادگاهش برپا. او دلیل اقامه کرد چون شهیدی که در کمین به شهادت رسید کسی را نداشت، من برای کارهای تشییع و دفنش همراه جنازه رفته بودم شهرش؛ شهر که نه، روستایش. اما دادگاه در شنیدن حرف حق! غول! است!

 

جنگ، بی‌رحم بود، به محاکمه‌اش کشید... حکمش یادم نیست. آق سید عسکری که درین صحن هستند اگر صلاح دیدند بگویند. که وِه هِم لام تا کام گَپ نِنِه خانه‌ْخمیر!

 

 

بی‌رحمی دوم:

سال ۱۳۶۷ جبهه‌ی کردستان مریوان

درست در همین چُنین روزی که ۴ . ۵ . ۱۴۰۳ است، در جبهه بودیم سال ۶۷ اوج مرصاد علیه‌ی سازمان تروریستی نفاق که باید انتظار می‌کشیدم نامه‌ای برسد که اولین فرزندم آیا آمده دنیا؟ یا نه؟ هر جور شده خودم را با یک رفیق دیگر، به دفتر مخابرات رساندم. با هزار بوق اشغال و خط تو خط، با حاج محمد گرجی رفیق و همسایه‌ام متصدی وقت اتاقک تلفن عمومی مخابرات داراب‌کلا بغل پاسگاه تماس گرفتم. فقط گفت اِوْریم (=ابراهیم) نگران نباش دنیا آمد، پسر است؛ در کلینیک دکتر حسن‌زاده امیر مازندرانی ساری... صدا قطع شد... دوددد دودددد دودد می‌کرد خط. زدم ازین خبر به شادیُ همان جا درجا چند سیخ کباب به خود و رفیقم خوراندم. آن دکتر، بعد در هراز بر اثر تصادف به رحمت خدا رفت.

 

جنگ، بی‌رحم بود، چه مجدد داوطلب کسی می‌رفت، چه مستمر، مستقر می‌گشت خط، فرقی نمی‌کرد. حتی اگر شکم مادری، وضع حمل می‌کرد.

 

یاد آورم وصیت‌نامه نویسی‌ام پیش از اعزام‌ها را این بهمن ۱۳۶۴ در اتاق قدیمی روانشاد یوسف که سید علی‌اصغر انداخت. وصیت نخستین خط هر رزمنده بود به قلبش. بگذرمُ ندوزم آن سالیان را با این سهامداران نظام!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۱۴۰۳ ، ۰۸:۱۲
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

 به قلم دامنه : ۲۱ . ۴ . ۱۴۰۳ ، اِک کَلو، اِتْ تِسْکان. خاطره‌ی ماه محرمی من. خیلی چای‌دوست و قن‌دوست بودیم کودکی و نوجوانی. ماه محرم که می‌آمد برای قن‌کَلو و چای تکیه سوک (=به سر دویدن) می‌رفتیم. آن سال‌ها مرحوم کِل‌اکّبِر رجبی پدر جعفرْ هادیْ مهدیْ چای‌دِه ساقی بود. چِش در می‌آوُرد، زَله (=زَهره، جُربُزه) می‌ترکید! لاش می‌خورْد. می‌گفت: اِک کَلو، اِتْ تِسکان. یعنی: یک استکان چای فقطُ فقطْ با یک حبّه قند. می‌خوردیم و زیر (=نعلبی) را می‌ذاشتیم در می‌رفتیم! سینه‌زنی که تمام می‌شد جیم! می‌شدیم به تکیه‌پیش. آری؛ با همان قن‌کَلو و چای، دینُ ایمونْ رفت در تاروپودمون. ژرفای بدن‌مان پر است از آن قندُچای‌ها. والسلامُ خدا رحمت کُناد تمام آن سین‌زنی‌خوان‌ها و روضه‌خوان‌ها را.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۳ تیر ۱۴۰۳ ، ۰۷:۴۳
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

به قلم دامنه : ۲۲ . ۴ . ۱۴۰۳ ، علیکم سلامٌ و سلامُ علیکم. آق شیخ علیرضای ربانی این چهار جواب را داشته باش، دَسلاف است. آخرِ متنم را نیز بدون تعارف و خداحافظی، ترک می‌کنم که شدت حرفم بماند و نجوا اندازد:

 

۱. من خاش خانم را «جان» صدا نمی‌زنم چه رسد به غِر. اون آق سید است که از بامشیُ وَرهُ مارهُ چلیک‌وچهُ کاچکِک‌مار را می‌گوید: «...جان»!

 

۲. تِ اِما رِه دَسگا کاندی؟! خوانی لال‌مَنگو بَوُشِم؟! منگو اگ بشم آن وقت شما شِخ‌ها چه جوری حرف دَکفین؟! چون شِخ یعنی صدها تانکر حرف. هزار خِروار خرافه! البته + دهها قرن خار خار نصیحت!

 

۳. من از اول فردی معتقد-منتقد به نظام بودم. هیچ دولتی را هم سواری ندادم. شیر هم ننوشاندم. شتُر دوساله‌ی نهج‌البلاغه هستم چون. باور راسخ دارم تمام دولت‌هایی که شکل می‌گیرند را، باید زیر نظارت دقیق مردم قرار داد و نگذاشت نظام فقط دور یک تعداد آدم معدود و مخدوش و حتی مفلوک و ملول گردش کند. تریبون در درجه‌ی اول، مال ملت است تا حکومت. ملت باید با تریبون آزاد مسجد و هر جای عام، به نصیحت و انتقاد حکومت بپردازد، نه بر عکس. من که می‌دانم نفس راحتی کشیدی! چون تا به حال مقهور و مجبور بودی قوه‌ی اجراییه را سایه‌ی سر ملت بدانی. ازین پس دیگر خیالت آسوده است مجبور به تمجید مَمجید نیستی! ازین تاریخ به بعد است به کار اصلی خودت برمی‌گردی؛ یعنی تذکر و نصیحت به دولت. چون مگر ممکن است درین مملکت کسی امام جماعت باشد! ولی از ۱۵ تیر ۱۴۰۳ به بعد بخواهد وسط دو نماز، از دولت مسعود پزشکیان دفاع کند! و استدلال ورزد قوه‌ی مجریه، قوت همین نظام است! شما آقا ربانی اگه بگی فردا محراب را بر سرت تخته می‌کنند! هر چند پایین‌مسجد گویی محراب ندارد!

 

۴. علیرضای روحانی محبوب من! من درین صحن فقط با ۱ در ۱۰۰ از توانم قلم می‌زنم که متنی را، حقی را، کسی را، خدای ناکرده زیر نگیرم، علاقه هم ندارم بیش ازین برای صحن قلم بزنم. ولی اگر روزی بخواهم با ۱۰۰ در ۱۰۰ توانم وارد نبرد (بخوان: گفتمان) شوم، آن وقت یقین بر من حاصل است، زنگ‌ها به صدا درمی‌آید ابراهیم کوتاه بیا. یکی خودت! گفته باشم!

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۱۴۰۳ ، ۱۳:۰۶
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

به قلم دامنه : ۱۷ . ۴ . ۱۴۰۳ ، در زیر متن پاسخ دامنه و در ادامه‌ی مطلب متن نوشته‌ی حجت الاسلام آقای سیدحسین شفیعی دارابی که یک ماه پیش در مدرسه فکرت به انتقاد از من پرداخت درج می‌شود. این جواب به خاطر انتخابات که دامنه قصد نداشت جوابش خللی به فعالیت انتخاباتی ایشان بزند تا امروز به تأخیر افتاد:

 

کامیابى بزرگ

وقایه از وقایع

حجت الاسلام

آقای سیدحسین شفیعی دارابی

سلام و احترام و ادب. ادب وادارم کرد سرِ پیمان بایستم و پاسخم را انشاء کنم. دوست محترمِ دیرینم فوز عظیم را می‌دانم دقیق واردید، به رسم همان ادب تعلیمی از آیه ی نُه غافر، دعایی را که ملائک مقرّب استمداد ورزیدند، وارد می‌دانم:

 

وَ قِهِمُ السّیّئاتِ و مَن تَقِ السّیّئاتِ یَومَئِذٍ فَقَد رَحِمتَه وَ ذلِکَ هُو الفوزُ العظیم.

 

"و آنان را روز قیامت از ناگوارى‌ها حفظ کن، که هر که را در آن روز از ناگوارى‌ها [یا عقوبات] حفظ کنى قطعاً او را مشمول رحمت خود ساخته‌اى، و این است کامیابى بزرگ"

واقفید که در آیه ملائکه از خداوند برای مؤمنان و متقیان درخواست می‌نمایند. و اینک نیک می‌باشد صراحت بورزم که من به وقایه از وقایع، اعتقاد و ایمان دارم. اهوال، هراس، شدائد و بدآیند بخشی لاینفکّ از زندگی دنیوی‌ست که بالاترین چاره برای گذر از آن، اول علم و بعد

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۱۴۰۳ ، ۱۳:۰۸
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

به قلم دامنه: ۲۰   . ۳ . ۱۴۰۳ و خاطرات دامنه از جبهه. قسمت ۱۴۳ ؛ شبی که شهید رفیق مان از وسط دو نیم شد و روزی که به من و آق سید عسکری شفیعی فرمانده ی دلیر و پارسای ما در جبهه‌ی جوفیر، لباس پاسداری هدیه شد تا به عضویت رسمی ارگان سپاه نائل شویم. بازش می‌کنم من.

 

دو سال اول دهه ی شصت است این داستان که از واقعیت برخاست. شب که می‌زدیم به کمین تا خودِ نزدیکای خاکریزهای عراقی‌ها با کانالی که می‌کندیم، نفوذ می‌کردیم (شیار در زمین به ژرفای نیم‌تنه‌ی انسان، تا حدی که یک بُز بالغ! راحت از توش رد شِه و دشمن ریش! و شاخش! را نبینه) جوان هفده هجده ساله هم بودیم، چه جور زور داشتیم، کلّه‌شقّ هم بودیم. آن شب -که تگرگ هم گرفت و سید عسکری فرماندهی را برعهده داشت- دشمن با دوربین دید در تاریکی، ما را دید. شروع به بمباران کرد. خزیدیم در شیار. هر آن، جانِ شیرین به جان‌آفرین تسلیم! منِ هفده‌ساله وَچه! -که به خدیجه عشق باخته بود- دل دلِه برمِه! رخ، ولی دلیر چون شیر شَرزه! که آی وای خاش خدیجه‌جان جِه نرسم چی؟! یعنی بی‌نصیب لذت دنیا، برم خاکِ زیر؟! "شهیدشدن" به قول قاسم سلیمانی -شهید مقدس و محبوب صادقِ دل اُمتِ جهاد بزرگ جهان اسلام- اول "شهیدبودن" می‌خواهد. تفسیر حرفش این است: اول باید شهید بِشی، تا دوم شهید شَوی. من، هم خاش جان را می‌خواستم، هم "خدیجه‌جان" را. این وِلولِه در دل و کانالِ درون برپا بود که بمب خمپاره آمد درست خورد وسط بدنِ همرزمم نعمت مقصودلوی سُرخنکلاته ی گرگان که کنار من دراز کشیده بود. من هم وسط شیار درست جُفتش اسیر موج انفجار شدم تمام بدنم یک آن، چند سانت از کف شیار به هوا پرتاب شد. شدیم موجی!!! بدن نعمت دو نیم و قلب و جگرش ریخت پشت اُوِرکتم. سرش را بعدها آق عسکری و سه بسیجی رفتند پیدا کردند که چندین متر آن‌سوتر پرتاب شده بود و شهید آبیان ساروی آن را حین کمین دیده بود. بگذرم این واقعه‌ی عاشوراوَش ذخیره است در دلم که هرچه بشکافمَش باز نیز خاطره دارد.

 

تابستان ۱۳۶۲ جبهه‌ی جوفیر

از راست: سید عسکری شفیعی،

جانباز محمد بازاری جامخانه و بنده

 

روزی سپاه در همان خط خاکریز اول جنگ، یک جایی که اسمش نمازخانه بود -ولی سقفش پر از رُطیل و زیرش مخفیگاه عقرب- من و اق سید عسکری و دو نفر دیگر از محمودآیاد و لشت نشاء رشت را خواست. خدایا یعن ما جُرمی کردیم؟! فرمان را بِنه زدیم؟! (=نافرمانی مدنی! نه، جنگی!) آیا فراری!! (آن فراری اسم ماشین شیک مسئولان آلان نه) محسوب شدیم که جیم فنگ شده باشیم؟! با این دلگپی رفتیم. جمع پرشوری شد. سپاه فرمانده، پشت تریبون چهار اسم را خواند. اول آق سید عسکری. بلند شد چابک رفت جلو. تازه فهمیدیم سپاه چهار دست لباس رسمی سپاه را آوُرد که چهارتای ما را به عضویت ارگان خودش درآورَد. سیّ عسکری مِنمِن کردُ لباسُ قبول نکرد. پری‌شب که کنار هم پیش روضه‌ی منزل حاج شیخ احمد بودیم پرسیدم راستی آق عسکری! آن روز چرا قبول نکردی به لباس سپاه در آیی؟ گفت واقعیتش این است سپاه آنقدر مقدس بود آدم شرم می‌کرد آسان بپذیرد خود را لایقش کند. (جمله‌ی فصیح!! آق عسکری را من اینجا کمی تصرف کردمُ شکلی دیگر، ردیفش) هیچی! عسکری تواضع کردُ تعارف قورت دادً آمد نزدم نشست. فرمانده هم بود لامَصّب!! ولی قبول نکرد. اِسا مِره چی کار بَکته‌ه‌ه‌ه‌ه‌!!! اسم مرا خواند سپاه فرمانده. از بلندگو شنیدم و خودش را هم دیدم: بسیجی ابراهیم طالبی دارابی تشریف بیارد جایگاه. بلند شدم لینگ هم پلندِر گرفت ول‌ویلانگ خودم را رساندم پیش لباس سپاه!! که مثلاً به انتخاب اصلح!! سپاهی شوم. من هم دیدم آق عسکری فروتنی کرد بر تن نکرد، گفتم نمی‌خوام سپاهی شوم. ای کاش سپاهی می‌شدم که الان وِل‌آدم و وِل اُسار بُوسِست! نمی‌بودم! مرحوم امام با آن عظمت گفته بود "ای کاش من هم یک پاسدار بودم".  بگذرم. اگر همین امروز، مثلاً آن روز بود، صد در صد می‌پذیرفتم سپاهی شوم. چون دیگر راحت است رفتن توی این لباس! نیز توی سیاست هم دخالت می‌کند! آدمِ سیاسی کیف!!! می‌کند. فقط یک دوره فشرده اصول مکتب مصباحی گذراندن! نیاز دارد که آن هم من -که قم ساکنم- راحت می‌گُذرانم با نمره‌ی ناپلئون بناپارت! که "بناپارتی" شدن سیاست را یک عده در سر دارند، بر سر کشور بیاورند. بازم بگذرم! خود بگردید بناپارتسیم چیست. من بگم جیز است. سیاسی‌میاسی هم بلد نیستم! عکس هم: چپ: من. راست: آق سیّ عسکری. خاتمه دامنه.

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۱۴۰۳ ، ۱۰:۱۵
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

نویسنده ابراهیم طالبی دارابی دامنه. گوش انسان حدی از ارتعاشات محیط را تاب دارد از آن میزان که بگذرد، پرده‌ی گوش و حتی مایع حلزونی میانی آن، آسیب می‌بیند. همه‌ی ما با لالایی‌های آرام و گوشنواز مادران‌مان به خواب می‌رفتیم اما با دادوبیدادها هرگز اُنسی نداشتیم. بخش سینه‌زنی یا همان نوحه‌خوانی مراسم مردگان، گوشخراش‌ترین بخش مجالس تبدیل شده است. آنقدر صدای بلندگو را بالا می‌برند، شیشه‌های منازل اطراف لرزه می‌آیند، چه رسد به پرده‌ی گوش‌مان. باور می‌شود آیا، وقتی پس از مداحی، نوبت به منبر می‌رسد منِ یکی، شاید خیلی‌های دگر نفس آرام می‌کشیم. چون سکوت می‌شود صدای بلندگو هم با صوت موزون منبری، بشدت پایین می‌آید و انسان به آرامش می‌رسد. انگار از مسگری جاجَرم، راهی قالیبافی ابریشم شده است. از تَخ‌تَخ تُرخ‌تُرخ، به یک فضای معنوی پر از سکوت. هر چیزی حدی دارد، نوحه‌خوان هم باید عادت کند به صدای بلندگوی آرام، تا گوش کسی را نخراشانَد. من گوشم در والفجر ۸ به علت این که روی قبضه‌ی ادوات بودم در اثر پرتاب‌های گلوله‌ی خمپاره، آسیب وحشتناکی دید. واقعاً در مجالس و مراسم -که مداح با آخرین حد صدای بلندگو نوحه‌سرایی می‌کند و خودش هم صدایش را به فریاد و آخرین حد داد تبدیل می‌نماید- گوشم وِزوز می‌آید. حتی بالاتر از وِزوز، انگار عین پرده‌ی اتاق در اثر باد، تکان می‌خورَد. حقیقتاً عین من شاید خیلی‌های دیگر هم باشند گوش‌شان تاب بلندگو 🔊 با صدای زیاد را ندارد. مجلس مردگان و هر نوع عزا و ماتم را با صدایی در میزان متعادل پیش ببریم و آزاررسان همسایه‌ها و حاضران مَباشیم. چون میانبحث مراسم مردگان مطرح شد، این پست نگاشته شد. دامنه

 

نظر و خاطره‌ی جناب حجت‌الاسلام آشیخ محمدرضا احمدی:

 

سلام جناب طالبی. صبح بخیر حالا که صحبت از گوش و شنیدن و عملیات شد، من رفته بودم به یک مرکز بهداشت جهت انجام آزمایشات و اخذ تایید سلامتی برای محل کار. از جمله آزمایشات آنجا، شنوایی سنجی بود. در نهایت با فرکانس بالا من توانستم صوتی که از طریق هدفون می‌آمد را در کابین بشنوم. کسی که آزمایش را انجام می‌داد پرسید به سرت ضربه وارد شده؟ گفتم نه. گفت انگار ضربه محکمی به سرت وارد شد و گوشت هم آسیب دید. گفتم هیچ ضربه‌ای وارد نشده، اما اگر فقط در یک عملیات، از صبح تا ظهر، حدود پنجاه تا آر پی جی شلیک کنی، چیزی از گوش باقی می‌ماند؟ همینقدری را هم که داریم و می‌شنویم، خدارو شکر. کربلای یک. مهران.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۱۴۰۲ ، ۱۰:۰۵
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

به قلم دامنه: تاریخ انتشار : گل‌گاوزبان بانو سید معصومه با خاطره‌ی خاص دامنه: او -که عکس‌هایی هم ازو از مستند انداختم- خانم "سید معصومه میری" ست از استخرپشت نکا. زنی کارآفرین. باری؛ وقتی فرزندش را از دست داد، این بانوی محترم دچار تشویش و پریشان‌حالی شد؛ اما مغلوب یأس -این متاع خانمانسوزِ پیل‌افکَن- نشد. فرهنگ فکر داشت و پشتکار؛ به فکر و اندیشه فرو رفت تا چاره را کشف کند؛ کرد. بر یأس یورش بُرد آن را بر زمین زد و زمین خود را آباد کرد. نکا می‌نشیند اما زادگاهش استخرپشت را به زیر کشت گل‌گاوزبان برده است و باغ کرده است؛ گلستانی شد برای خود. محو تماشایش شوید اگر خواستید. کندو هم دارد؛ این هم کندوی شماره‌ی ۲۸ زنبور عسلش. از همین دور، از قم، خداقوت می‌گویم به ایشان که از سخنانش فهمیدم فردی فرهیخته هست؛ چون خیلی ردیف حرف می‌زد؛ پربار و پراثر و پرمغز.

 

     

 

علاقه به محصولات باغ

نظاره بر زمین زیر کشت

 

     

 

هنگام مصاحبه در مستند

 

  

 

سر قبر فرزندش

نیز کندوی شماره  ۲۸

 

 

کار با هوکا

بانویی کارآفرین

استخرپشت نکا

خانم سید معصومه میری

 

حالا آن خاطره‌ی خاص

چرا خاطره خاص باید گفت؟ خوا چون حرف "گل‌گاوزبان" شد. گُلی که هر بوته‌اش هشت سال تمام، گل می‌دهد. گویا هر سال چند بار با چند چین. من تازه عروسی کرده بودم؛ کَی؟ روز عید غدیر، ۳۱ مرداد ۱۳۶۵. یک روز خانمم گفت گل‌گاوزبان بخر. آن زمان توی محل می‌گفتند گل‌گاوزبان، زبان شی‌مار را می‌بندد! البته میان او و مادرِ حلیم من، گمان نکنم حتی یک مشاجره‌ی لفظی سطحی دو سطری پیش آمده باشد؛ هرگز. البته خوبی از مادرم بود که حکیم علیم حلیم بود. پُررویی و زورگویی کردم؟!! نه، بذار بگویم: خوبی از هر دو بود. هم مادرم مرحوم زهرا آفاقی و هم خانمم، خ. دارابکلایی. آری؛ گفت گل‌گاوزبان بخر. محل ما داراب‌کلا نداشتند. رفتم ساری، نرگسیه. راسته‌یی که عطاری هم داشت؛ همان گذر، که پله می‌خورد به سمت مسجد جامع شهر.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۱۴۰۲ ، ۱۱:۲۴
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

به قلم دامنه: تاریخ انتشار این پست: دیدن نمدمالی در روستای تنگلی و یک خاطره‌ی عشقی لَمه‌سوتی. اینچه‌برون ترکمن‌صحرا که رفتید؟! مرز ایران و ترکمنستان. اصالت آنان از مغول است؛ در مغولستان. به گفته‌ی آقای "مهدی منیری" جدّ آنان هم، آغوزخان از نسل زردپوستان. خود لفظ ترکمن سه معنی دارد دست‌کم:

 

۱. من تُرکم. وارونه‌ی: تُرک هستم من (مخفف شد: ترکمن) به گویش محلی: "تِر کِه مِن". ۲. گویا معنی ترکمن، تُرک‌مانند هم هست که اندک اندک شد ترکمن. ۳. نیز به این معناست: ترکِ مسلمانم من که مخففش شد ترکمن.


اینان که می‌بینید (عکسی که خودم انداختم) زنان تنگلی هستند که دارند نمد می‌مالند. یک هنر دستی دیرین در میان ترکمن. آنقدر این پشم را باید با مچ و آرنج با آب گرم بمالند تا تبدیل به نمد شود. حین مالیدن، شعر هم می‌خوانند و اصوات هم در می‌کنند. اگر کشکولی بگویم باید بنالم: پس کجان مردان آنان؟! آهان لابد رفتند پِل بِن اُو در هاکانن! بگذرم. از نمد همه‌چی درست می‌کنند؛ فرش، کلاه، پشمینه، سینپوش و چوغا.

 

    

 

نمدبافی در روستای تنگلی

 

    

 

آقای مهدی منیری

مستندساز پارسین

۱۱ / ۱۱ / ۱۴۰۲ شبکه مستند

 

 

محصول نهایی؛ نمد

به زبان ترکمن: کِچه.


حالا اما خاطره‌ی خاصم ↓↑


سالیان پیش در حموم‌پیش، شبی سیم‌سیار نصب کردیم. کجا؟ کیا؟ من و آق سید اسدالله. دو رفیق جون‌جونی. برای کندن تَه‌کارِ خونه‌ی نوسازِ خواهرش سیدحورا سجادی همسر آق‌اوریم اصغر ملایی. آن شب جوار آنجا چندین پالونه‌ی سیمانی برای حمام‌زیراب زنانه -که همواره زنان داخل حموم هومِّه‌هومِّه (=جیغ‌وداد) می‌کردند- پیاده کرده بودند، که من برای رفتن جهت خوردن آب پس از کمی ته‌کار کندن (البته در اصل برای از زیرِ کار با بیل و کلنگ در رمیدن) در تاریکی توی یکی از پالونه‌ها افتادم. سمت چپ بینی‌ام در انتهای چشم چپم تراشیده شد به لبه‌ی بُرّنده‌ی پالونه، جراحت عمیق ور داشت. خونُ خوندار شده بود صورتم. هنوزم جاماله‌ی آن زخم بر بیخ بینی‌ام هست. سید اسدالله و چند رفیق دیگر پریدند به دادم رسیدند چون آخم به آسمان رفت آن شب.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۱۴۰۲ ، ۱۸:۳۳
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

نوشته‌ی دامنه: به نام خدا. سلام. جا کجا بود؟! همین طور هردمبیل (=قَر قاطی) گلّه گلّه می‌کردند جایی مُسقّف (=سرپوشیده‌ی سقف دار) که چند شب بخوابیم تا تقسیم شویم! عینِ آغُل و آخور. باز بُز و گوسفند و شُتر، که لااقل چوپان و ساربان بالاش هست و چَرا و نُشخوارش هم برقرار. ما سرگردان و حیران که کجا می‌افتیم. تکاپو این بود تک نیفتی جایی، با رفیقت بری همسنگر بشی. تا تقسیم و پخش و پلا شدن، نه جایی درست و حسابی داشتی که دراز بکشی؛ و نه بالین که سَر بُگذاری. همان کلاه‌آهنی بالشتت بود که گردن را تا صبح خشک و چو می‌نمود. یک یَقلوی استیل کهنه‌ی نظامی هم می‌دادند که پس از خوردن ناهار در آن، حتی آب دَمِ دست نبود که بتوان آن را شست و رُوفت.

 

 

یقلوی

 

من بارها با پارچه پاکش کردم گذاشتم کوله‌پشتی‌ام و فردا با همان نشُشته‌ظرف صاف رفتم صف غذا. تازه، اگر کلاشینکُف را هم زودتر می‌دادند تمام افکارت می‌رفت رو اسلحه، که تک نزنند! (=عبارتی در جبهه، از رفتار کسانی که متاع دیگری را به‌شوخ یا گاه به‌جدّ می‌ربودند) بگذرم. جبهه جایی بود که می‌شود گفت بوی قیامت از آن برمی‌خاست، طعم برزخ می‌شد از آن چشید و درسی فرادانشگاهی از آن می‌شد آموخت و آمیخت. هفته‌ی بسیج شد، من هم یک بسیجی عادی عادی عادیِ عصر دهه‌ی شصتی، رسمِ پاسِ این روزِ نیکو را بجا آوردم. نمی‌دانم هم، آوُردم یا نه، نیاوُردم!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۱۴۰۲ ، ۱۰:۱۶
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

به قلم دامنه. به نام خدا. سلام. دسته، رسته، جبهه. تا برسی به جبهه، همه با هم بودند و سرجمع و بگوبخند. وقتی می‌رسیدی هلاک و مونده، تازه لشگر می‌آمد باید گردان‌بندی‌ات می‌کرد، که خودش بدترین شکلش بود و زجرآورترین هنگامش. همه ویران. همه نگران. همه سرگردان که رسته‌ات چی هست، دسته‌ات کی هست. توپخانه می‌افتی، یا پیاده، یا راننده. رسته‌ی غواص می‌خوری، یا اطلاعاتُ تدارکاتُ تبلیغاتُ ادواتُ مین‌یابُ پیشتاز و یا حتی پیش‌نماز. وای اگر به جایی می‌افتادی که کولرگازی داشت و کمپوت آلبالوگیلاس. و چه چِلاس (=خسیس) بودند بچه‌های تدارکات! خودشان تا فُرجه بود هر چه بود از نون و لوبیا و لازانیا می‌خوردند چونان نُشخوارکنندگان! ما باید دندان می‌سائیدیم؛ همین. یا زبان به خاطرِ دل آب افتادن‌مان از آن، بر بیرون لب‌مان، لیس می‌زدیمِ. همین. من فاش سازم درست است پیشنماز کارش سهل و آسان است از پیشتاز. اما کم نبودند طُلاب، که از همه‌ی رزمندگان، به خطِ مقدّمُ خاکریز اولُ نوشِ شربت تلخ!!! شهادتُ عروج به آخرت، پیشتازتر بودند و بیشی از عملیات‌ها، این، طلبه‌ها بوند که قتل‌عام می‌شدند. گاه طلبه‌های یک مدرسه علمیه، همه، درجا در یک میدان، در بدترین شکلش، فوز شهادت می‌رسیدند و بدن‌شان اِرباً اِریا (=پاره‌پاره، تکه‌تکه، قیمه‌قیمه) می‌شد. در تمام اعزام‌هایی که شدم، این رسته‌ها افتادم: خمپاره، عقیده، اطلاعات نظامی، پیاده. (=ساده‌ترین رسته در جبهه و در عین حال پیشقدم‌ترین رزمنده که هر فرمانده تا چِک می‌افتاد (=دور می‌گرفت) بیچاره رسته‌پیاده را می‌فرستاد جلو و سرآخر هم پیکرش برمی‌گشت یا حتی برنمی‌گشتُ مفقودالاثر می‌ماند) البته من احتمالاً -و حتی لابُد حتماً- گوشتم تلخه می‌داد با آن که رسته پیاده بودم، شیرین‌شریت نصیبم نگشت. فکر کنم بیشتر به خاطر نالیاقتی‌ام بوده، نه تلخه‌ی گوشتم. به هر حال ازین رسته، رَستَم و هنو زنده ماندم. جبهه جایی برای همه‌چیز بود؛ حتی به نظرم طنزترین مسائل در جبهه به واقعیت می‌پیوست. جایی مطلق متضاد یعنی شاد و ناشاد. یعنی زنده و مرده. یعنی بود و نبود. یعنی خنده و گریه. یعنی ترس و تهوُّر (=بی‌باک) البته شقّ مثبت این تضادها، غلبه داشت و غلَیان. و درود بی‌عدد بر بی‌باکان، چه جبهه، و چه اینک غزه.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۱۴۰۲ ، ۰۸:۲۳
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی