نوشتهی دامنه: به نام خدا. سلام. جا کجا بود؟! همین طور هردمبیل (=قَر قاطی) گلّه گلّه میکردند جایی مُسقّف (=سرپوشیدهی سقف دار) که چند شب بخوابیم تا تقسیم شویم! عینِ آغُل و آخور. باز بُز و گوسفند و شُتر، که لااقل چوپان و ساربان بالاش هست و چَرا و نُشخوارش هم برقرار. ما سرگردان و حیران که کجا میافتیم. تکاپو این بود تک نیفتی جایی، با رفیقت بری همسنگر بشی. تا تقسیم و پخش و پلا شدن، نه جایی درست و حسابی داشتی که دراز بکشی؛ و نه بالین که سَر بُگذاری. همان کلاهآهنی بالشتت بود که گردن را تا صبح خشک و چو مینمود. یک یَقلوی استیل کهنهی نظامی هم میدادند که پس از خوردن ناهار در آن، حتی آب دَمِ دست نبود که بتوان آن را شست و رُوفت.
من بارها با پارچه پاکش کردم گذاشتم کولهپشتیام و فردا با همان نشُشتهظرف صاف رفتم صف غذا. تازه، اگر کلاشینکُف را هم زودتر میدادند تمام افکارت میرفت رو اسلحه، که تک نزنند! (=عبارتی در جبهه، از رفتار کسانی که متاع دیگری را بهشوخ یا گاه بهجدّ میربودند) بگذرم. جبهه جایی بود که میشود گفت بوی قیامت از آن برمیخاست، طعم برزخ میشد از آن چشید و درسی فرادانشگاهی از آن میشد آموخت و آمیخت. هفتهی بسیج شد، من هم یک بسیجی عادی عادی عادیِ عصر دههی شصتی، رسمِ پاسِ این روزِ نیکو را بجا آوردم. نمیدانم هم، آوُردم یا نه، نیاوُردم!
یکی از مؤلفهها در پایداری و پویایی روابط، داشتن "تفاهم" است. حالا مگر تعریف تفاهم چی هست که روی آن بحث هست و بعض مواقع تنشُ سطح محبت، رو به فروکش؟ در یک جمله، چکیدهی تفاهم این است: "وجود (=داشتنِ) فهم مشترک، یا نزدیک به هم، در رابطه با یک موضوع" اینجا یعنی دو طرف، مقصود یکدیگر را میفهمند و قادرند تفاوتها را نیز تحمل کنند مثلاً هنگامی که باورهای یکدیگر را میپذیرند، تفاهم را با مسئلهی توافق اشتباه نگیرید. زیرا توافق یعنی تلاش برای رسیدن به یک فهم نزدیک به هم. در تفاهم؛ معمولاً دو نفر بدون اینکه تلاشی بکنند نظراتی شبیه به هم دارند؛ ولی در توافق، دو نفر باید سعی کنند آن هم با صرف انرژی زیاد، نظراتشان را به هم نزدیک کنند. شاید بشود گفت تعدیل سطح انتظارات عامل این مسئله است. دستیابی به تفاهم یک پیشزمینه هم باید داشته باشد و آن فراگیری روشهای صحیحِ ابرازِ "احساسات" است. بعضاً سختشان هست احساسات خود را ظاهر کنند و بر زبان و کلمه بیاورند. دو نفر کنار هم، واقعاً -نه صوراً- نیاز دارند تا از آن چه در دل و ذهن دیگری میگذرد، آگاه باشند تا بهتر به درک مشترک برسند.
به نظر من باید سور و ساتِ (=زاد و توشه ، خوار و بار) احساسات همواره پهن باشد. حال اگر قرار باشد افراد به جای بیان این احساسات و انتظارات، به ذهنخوانی علیهی هم روی بیاورند، ممکن است
هنگامی که دیدم آقای "تای دولا ساین" جوانِ رَپِر (=خوانندهی رَپ) مشهور آمریکا، مسلمان شد و نماز گُزارد و قرآن هدیه گرفت، اینجا خیلی به شوق آمدم. اساساً من تشرُّف به اسلام اشخاص نوورود را شورانگیزترین لحظات میدانم. ماها که همان زادهشدن از بطن مادر، مشرف به دین مبین بودیم و این خدای باری را بارها شکر گُزاردن دارد، ولی هنگامی انسانی از دور داوطلب ورود به دینِ «...یَعْلو و لایُعْلی عَلَیه» میشود (حرفی از پیغمبر اکرم ص اینجا که اسلام برتری پیدا میکند و چیزی بر اسلام پیروز نمیشود) پرشورترین احساس، او را احاطه میکند.
راست گفتند به ساین خیل از مخاطبان، که "به اسلام خوش آمدی ساین". تو حالا آقا ساین یک میلیارد و اندی برادر و خواهر در جهان داری.
راستی تیتر و عکس روزنامهی همشهری چاپ امروز (۹ آذر ۱۴۰۲) هم انعکاس حِرفهای هست از یک حَرف؛ ازین حَرف رهبر معظم:
«خصوصیت اول غرب آسیای جدید، آمریکازدایی یعنی نفی سلطه آمریکا بر منطقه است که البته این به معنی قطع روابط سیاسی کشورها با آمریکا نیست، بلکه به معنی زائلشدن قدرت و تسلط سیاسی آمریکاست و همانگونه که میبینیم برخی کشورهای صددرصد تابع هم، در حال زاویهگرفتن با آمریکا هستند.»
به قول مرحوم امام اینجا «تا وقتی آمریکا آدم نشود،...» این حرکتِ پُرپتانسیل (=پرتوان) مقاومت و مداومت در منطقه، ادامه مییاید. دامنهی دارابی.
رفتم که ببینم دنیا امرو دست کیست؟! دیدم خبرنگار خانم "طاهره فجر داودلی" از روزنامهی قدس، امروز (سهشنبه ۷ آذر ۱۴۰۲) گزارشی از شِکَر، نوشته که کمی معمای شِکَرخواران! را وا کاویده. خواستم امروز به هفتاد پروندهی زمینخواری در زنجان -که روزنامهی سراسری "مردم نو" چاپ زنجان، امروز (سهشنبه ۷ آذر ۱۴۰۲) آن را (عکس بالا) تیتر کرده- ورود کنم اما دیدم شِکَرخواری!! شیرینتر شده است؛ آن هم در مشهد مقدس. این شد که آمدم سروقتِ این بحث.
کمپوت انجیر
روزنامهی "مردم نو"
درست است که امسال، شِکرِ جهانی و داخلی -هر دو- کم شده و "کشور برزیل هم شکر خود را صادر نمیکند" اینجا و کارخانهها هم، به طور محدود و لابد گرون! میفروشند. همین -و لابد همینهای "دیگر"ی- تاجرانی سودپرست را وسوسه ساخته به دِپو (=انباشتِ) این بارِ سفید! خیز بردارند. بگذرم. نه! نه! بگذار بگویم بررسی روزنامهی قدس نشان میدهد یک خورده! از شکرهای وارداتی که قرار بود به صنایع شِکربَر خراسان رضوی برسد، ناپدید!!! شده است. حتماً یک خروار بیشتر نبوده!!! است. آخه خراسان رضوی به گفتهی همین خبرنگار خانم فجر داودلی، در حوزهی تولید قند و نبات و مربّا و نیز کیک و کلوچه و کمپوت، قطب صنعتی کشور است؛ یعنی استانیست با صنایع شکربَر برای مردمی شِکرخور!! حالا که شکر را شِکَرخواران! معمّا کردهاند، فضا را سردرگم نمودهاند و سهمیهی آن دیار را هم به "هالهای از نور!! -نه نه ببخشید- هالهای از ابهام بردهاند. بازم بگذرم. دامنهی دارابی.
نهُ نهُ نُهِ شب، نُه متن
- یک - : نگاهم مانندِ چشمان "بُز گُرسنه"ای که علفِ تر و تازه دیده باشد، روشن و برّاق شده بود، وقتی آقا در میان قهرمانان ورزش کشور، منطبق بر فضا و جَوّ دیدار، لفظِ قشنگ و هیجانآورِ ورزشیی "ضربهفنی" را به کار بُرد و فرمود: حماس توانست دولت غاصب صهیونیست را ضربهفنی کند. و روحم آن گاه که محبوبیت تکلیفآور است را از لسانِ رهبر دیده و شنیده، مثل ذوق و شوق درختِ "قَد و قامت دار"ی گردیده بود که کاکُلش نورِ آفتاب دیده باشد و بخواهد اکسیژن استشمام نماید. چقدر این دو حرف رهبر معظم، شُکوه داشت. خودِ این سخن رهبری هم یک "ضربهفنی"ی شگفتانگیزی بود. دامنهی توحید.
- دو - : یورک بِکِر در رُمان «یعقوب کذاب» ترجمهی "علی اصغر حداد" با نمونهخوانی خانم "مهناز مقدم" از یک نوع جنبش مقاومت در آلمان هیتلری حرف میزند که یعقوب قهرمان این داستان است؛ فردی دروغگو؛ البته از سرِ شفقّت. یک ترسو، اما شجاع. رُمانی دلکش هست. من هم شیفتِ کتابم و رُمان. آنقدر اروپا -و بیشتر در آلمان- زندگی مَهیب شده بود که احزاب، میان خانهها هم جدایی انداخته بودند (ر.ک: ص ۷۷) چنان شده بود فلاکت که به جای برق، شمع روشن میکردند و عوضِ عیان و اَیاغ (=همپیاله و همساغَر) بودن با هم، مخفی از یکدیگر میشدند. (ر.ک: ص ۹۳) این قارّه -که علیهی همه غُرغُر میکند- روزگاری حتی پِچپِچِ شهروندان را گزارش میکردند؛ چه رسد به عمل و حرف همدیگر را. حالا برای همه درسِ اخلاق! میگذارند. شگفتا! گویی فراموششان شد وقتی علیهی اسکولاستیک قرون وُسطایی (=فلسفهی مَدرَسی که در آن، اصل بر تدریس در مدرسه و کلیسا بوده است) شوریدند و انسانخدایی را جای خداوندگار گذاشتند؛ اینک حتی ذرّهای شجاعت ندارند که به همان فلسفهی مدرنشان هم وفا کنند. تمامشان جانب شرّ ایستادند؛ چون خود، نخستین شَرّران عالم شدند. دامنهی توحید.
به قلم دامنه. به نام خدا. سلام. یوزپلنگ توران. گویا مسئولان زیستگاه توران (=محدودهی میامی و میاندشت سمنان و نزدیک سبزوار و اسفراین و جاجرم) در تلاشند آن را منطقهی امن برای یوزپلنگ تبدیل کنند. چون یک گُسترهی ۳۰۰ هزار هکتاری وجود دارد که نیاز به حفاظت دارد، با ایجاد یک حصار بزرگ بالای ۵ هزار هکتار و خارجکردن سگهای گله و فراهمکردن تجهیزات بهروز و منابع آبی وفور. توران -که من دیدم- بیش از یک میلیون هکتار است؛ یعنی خیلیگسترده. بنابرین به گفتهی کارشناسان آن، یک محیطبان اگر ۱۰ سال هم در توران خدمت کرده باشد یک بار هم یوز را نمیتوانَد ببیند. هم دَرَنددشت است و هم کشف "یوز"هایش بهشدت سخت. یوزپلنگ گونهای است که قلمروِ زندگیی گستردهای دارد، بههمینعلت ممکن است در مناطق پراکندهای پخش شوند. زمانی که تولهها یکساله میشوند، مادر احساس خطر کرده، آنها را از زیستگاه اصلی جدا میکند دنبال زیستگاه جدید میگردد تا خود برای خود قلمرو جدید ایجاد کنند و همین موجب است وقتی از توران خارج میشود مجبور میگردد از مسیرهایی عبور کند که خطرات زیادی را برایش به همراه دارد، تصادم با خودروِ جاده، گیرکردن بین گلههای گُرگ و هجوم سگهای ولگرد. پس باید مسیرها را امن کرد؛ فقط آن وقت است که مادر تولهها را گم نخواهد کرد. اینجا دامنهی دارابی.
به قلم دامنه. به نام خدا. سلام. رُمان «خواهران باربارن» اریک امانوئل اشمیت برگردان عاطفه حبیبی را خواندم برداشتم را مینویسم. لی لی باربارن زن مُسنی بود. زیباییاش به کوچههای دلفریب روستای سَن سُرلَن میآمد؛ با لبخندی روی لب البَت. بینی خوشتراش داشت، خوشنیت نیز بود، همیشه هم به فکر کمک به مردم. پابند الکترونیکی داشت. میدانید چرا؟ مورد حسادتها و اشتباه محاسباتیها واقع شده بود. همین، وی را به دادگاه کشاند. موربیمه دِ ژونکی -صاحب کارگاه کفشدوزی- ازو به دادگاه شکایت بُرد. متهم شد خواهرش -قلوی خود را- به چاه انداخت.
وکیلی گرفت غرق در فن سخنوری. از استعاره استفاده میکرد، مبالغهها را به مَجاز متصل. ولی وکیل شاکی هم، متخصص کلام و استادِ استدلال بود. در واقع دادگاه نزاع میان وُکلاست. صدای قیژقیژ درِ دادگاه -که حتی گربه را میرقصانَد؛ نه پوزش، میرَمانَد- عشوهی چشمی شاکی و متشاکی شده بود. اما دادگاه انسانیت را جریحهدار، عدالت را نابود کرد. نمیگویم لی لی تبرئه شد یا محکوم. بگذار سیر داستان در ذهنتان جولان کند. فقط بدانیم پیشوایان کینهتوز دنیا در آئین افراد زندگی کنند، عین گرگی میگردند که هرگز اهلی نمیشود. گویند گرگ است فقط، که اهلی نمیشود. زمانه، زمانهای است نصیحت هم جرئت میطلبد زیرا با سوءنیت (=از بزرگترین نیروی ذهن) احساسات درهم و یا بهتر است بگویم سرکوب میشود و شهر انباشتی از شرم و پاپوش، و گوش، تمام سوی پچپچ بیهود، بدونِ بهبود. برداشت کاملاً آزاد دامنه بود از صفحات ۸، ۹، ۷۳، ۷۴، ۸۸، ۱۲۲، ۱۵۵، ۲۰۶، ۲۶۴، ۲۸۶ِ کتاب. حالا برو به گُلِ آلاله زُل بزن و یا یک حراجی کتاب رُو و کتاب مقاومت بخَر.
به قلم دامنه. به نام خدا. سلام. دسته، رسته، جبهه. تا برسی به جبهه، همه با هم بودند و سرجمع و بگوبخند. وقتی میرسیدی هلاک و مونده، تازه لشگر میآمد باید گردانبندیات میکرد، که خودش بدترین شکلش بود و زجرآورترین هنگامش. همه ویران. همه نگران. همه سرگردان که رستهات چی هست، دستهات کی هست. توپخانه میافتی، یا پیاده، یا راننده. رستهی غواص میخوری، یا اطلاعاتُ تدارکاتُ تبلیغاتُ ادواتُ مینیابُ پیشتاز و یا حتی پیشنماز. وای اگر به جایی میافتادی که کولرگازی داشت و کمپوت آلبالوگیلاس. و چه چِلاس (=خسیس) بودند بچههای تدارکات! خودشان تا فُرجه بود هر چه بود از نون و لوبیا و لازانیا میخوردند چونان نُشخوارکنندگان! ما باید دندان میسائیدیم؛ همین. یا زبان به خاطرِ دل آب افتادنمان از آن، بر بیرون لبمان، لیس میزدیمِ. همین. من فاش سازم درست است پیشنماز کارش سهل و آسان است از پیشتاز. اما کم نبودند طُلاب، که از همهی رزمندگان، به خطِ مقدّمُ خاکریز اولُ نوشِ شربت تلخ!!! شهادتُ عروج به آخرت، پیشتازتر بودند و بیشی از عملیاتها، این، طلبهها بوند که قتلعام میشدند. گاه طلبههای یک مدرسه علمیه، همه، درجا در یک میدان، در بدترین شکلش، فوز شهادت میرسیدند و بدنشان اِرباً اِریا (=پارهپاره، تکهتکه، قیمهقیمه) میشد. در تمام اعزامهایی که شدم، این رستهها افتادم: خمپاره، عقیده، اطلاعات نظامی، پیاده. (=سادهترین رسته در جبهه و در عین حال پیشقدمترین رزمنده که هر فرمانده تا چِک میافتاد (=دور میگرفت) بیچاره رستهپیاده را میفرستاد جلو و سرآخر هم پیکرش برمیگشت یا حتی برنمیگشتُ مفقودالاثر میماند) البته من احتمالاً -و حتی لابُد حتماً- گوشتم تلخه میداد با آن که رسته پیاده بودم، شیرینشریت نصیبم نگشت. فکر کنم بیشتر به خاطر نالیاقتیام بوده، نه تلخهی گوشتم. به هر حال ازین رسته، رَستَم و هنو زنده ماندم. جبهه جایی برای همهچیز بود؛ حتی به نظرم طنزترین مسائل در جبهه به واقعیت میپیوست. جایی مطلق متضاد یعنی شاد و ناشاد. یعنی زنده و مرده. یعنی بود و نبود. یعنی خنده و گریه. یعنی ترس و تهوُّر (=بیباک) البته شقّ مثبت این تضادها، غلبه داشت و غلَیان. و درود بیعدد بر بیباکان، چه جبهه، و چه اینک غزه.
نوشتهی دامنه: به نام خدا. سلام محضر هر شرافتمند. روزنامهی "یادگار امروز" چاپ ۳۰ آبان ۱۴۰۲ سخن از «استقبال سرد از کالابرگ» (=کوپن اسبق) زد. خُب علت معلوم است. دستکم از نظر من به شیشهفت علت:
یک: کالابرگ نسیه هست ولی پول نقد، نقد. دو: کالابرگ باید بروی سطح شهر ولی پول نقد، راحت میآد حسابت. سه: کالابرگ را قند میدهند و ظرفشویی ولی پول نقد، هر چه دل بخواهی. چهار: کالابرگ را فروشگاه خاص باید بروی نوبت ولی پول نقد، صف بی صف. پنج: کالابرگ کیفجیب نمیرود ولی پول نقد، میرود. شش: کالابرگ بارهای بُنجول و تاریخگذشته میدهند ولی پول نقد، نه، میشود آسوده رفت برای لوبیاپته سرِ قارن یا کوبیده در آن کُنج بازار نرگسیه. هفت: کالابرگ مال شکم و کالا و کُلاه و تقلا است ولی پول نقد، دستت بازِ باز است حتی برا سینما و تئاتر و تریاک!!!
پس مشخص است برای این ملت که وقتی هر روز نرخ کالا فرق دارد و بالا میرود و پایین نمیآید و حتی مرز وسط، چندهفتهای ثابت نمیمانَد و نرخ کوپن را هم گفتند قیمت سال قبل ملاک میمانَد ولی باز هم پول نقد برای ملت بهتر است و استقبال از کالابرگ، سرد. آخه چون با نقد، آزادِ آزاد میشود هر چه خرید؛ حتی روزنامهی سراسری "ایمان" (۳۰ آبان ۱۴۰۲) چاپ قم را که تیتر کرد در قم مردم دوبرابر کشور صدقه میدهند!! بگذرم. و نیز با یارانهی نقد میشود خیالتخت رفت شلوار "سهخط" حماسِ جبههی مقاومت خرید و رفت به خط و مشیء همان رزمندهی معروف "سهخط" که مظلومانه و مقتدرانه سرانجام در شانزده آبان رفت به فوز شهادت
نوشتهی دامنه: به نام خدا. سلام محضر هر شرافتمند. کسی که روزی از نگاه انتقادی، مدرنیته را "پروژهای ناتمام" میخواند، حالا در کمالِ بیشرمی (=بهتر است به احترام این فیلسوف بگویم: جهل و نادانی) جانبِ جانی جنایتپیشه (=اسرائیل) ایستاد، حماس را محکوم ساخت و خود را در سطح جهان به ابتذال کشاند. او روزی به نظریهی بازسازی عقلانیت فکر میکرد (رک: ص ۱۰۳) و میگفت فلسفهی مدرن از "بنیانگراییِ پروژههای متافیزیکی دست شُسته و به سمت عقلانیت و همگرایی" میرود و از طریق "تأمّل انتقادی بر خویش" عمل میشود، حالا این وارث مکتب فرانکفورت همهی اعتبارش را با جانبداری بد و این موضعگیری سخیف (=بهتر است به احترام این فیلسوف بگویم: عجیب) نابود ساخته است. وی را روزی "وجدان فکری آلمان" معرفی میکردند. (رک: ص ۱۳) اما آیا هابِرماس یادش رفته است که میگفت "جامعهی مدنی و جنبشهایی که از بطن آن برمیخیزند، مکملِ سیاست قانونی رسمی هستند." (رک: ص ۲۱۱) او که میخواست مفهوم مدرنیته را از ریشههای آن در اروپای مدرن، توسط نظریهی نوسازی دههی ۱۹۵۰ به "یک مدلِ بیزمان و بیمکان برای همهی فرایندهای توسعهی اجتماعی" (رک: ص ۱۷۶) تبدیل کند، درین پیچ سرنوشت، حتی سرشت خودش را با تأسف آلود و گفت: «دفاع و پاسداری از هستی یهودیان و حق موجودیت اسرائیل از عناصر اصلی است» منبع روزی در دورهی دولت هفت و هشت این فیلسوف مارکسیست مهم را به دانشگاه تهران آورده بودند، بنده چقدر هم دنبالش میکردم چه افکاری را طرح میکند.
دنیا را چه دیدی؟! این آدم با این وزن که سلطه را میکوبید، خود در یک سراشیبی سقوط حالا در سالخوردگی (احتمالاً از سرِ ترس از دولت حاکم آلمان و یا از روی جهل و ندانستن قضایای غزه) حامی سلطه و نژادپرستی صهیونی شد. "هابرماس"ی که روزی معتقد بود "با تغییر در تعریف جایگاه خِرَد در عصر مدرن, تغییری پارادایمی در تعریف مدرنیته ایجاد میشود" منبع خود، از عمری خِرَدمندی، افتاد و کنار شرّ رفت و رفتار اسرائیل علیهی غزّه را دقیقاً خیر و خوب و سزا و درست دانست. واقعاً من که با تفکرات هابِرماس آشنایم، اسرائیل (=تفکر آپارتاید و رویکرد خشونتبار و پادگان مسلح غرب) در منظومهی نظریههای مهم این فیلسوف آلمانی هیچ سنخیتی ندارد. من انتظار میبرم او ازین بدی و بیخبری برگردد. وقتی خبر را شنیدم رفتم این کتاب (عکس هم انداختم) را برداشتم تا بازم بخوانم که توسط "ویلیام اوث ویت" نوشته شد و خانم لیلا جوافشانی و آقای حسن چاوشیان به فارسی برگردان کردند. بگذرم. در روزنامهی قدس هم آقای محمدجواد لاریجانی اینجا بر موضع هابرماس نقدی نوشت.. دو پیوست در ادامهی مطلب:
رمان
"خواهر"
زندگی حضرت زینب س
به قلم دامنه: به نام خدا. سلام و احترام و شادباش دارم محضر شریف شما هر دو بانوی محترم محلم خواهر: رقیه چلویی دارابی خواهر: زینبسادات سجادی دارابی (عضو مدرسه فکرت) برای بنده پزشک و پرستار، مانند دو ریل عمل میکنند. هر ریل مُعینِ ریل دیگر. این دو ریل نباشد، هم پایِ پزشکان لنگ است، هم دستِ پرستاران کوتاه. حتی از دیدِ من، کارِ پرستارانه از کار پزشکانه پردامنهتر است. اگر پزشک تشخیص میدهد و نسخه میپیچید و درمان میکند -و دستش مریزادش- پرستار، آن هر سه کار و سایر کارهای پیرامونی را یک جا با روح و ریح و نیز روان و رویکردِ مدارانهی خود پیاده میکند.
پرستار با نوازشگری تعمیقی خود در خُوی و خُلق بیمار نفوذ میکند و از ژرفا وی را تسکین میبخشد و هر بیمار، پرستار محبوب و دلسوز خود را حتی دوست میدارد و بدو پیوند عاطفی پیدا میکند. گویی پرستار را پیام خدا پیش روی خود پیشبینی میکند. دستتان مریزاد هر دو پرستار. درودتان باد. اگر بازم بنوسیم تا صبح هم میتوانم تولید محتوا کنم در وجه پرستار؛ ولی همین قدر بس باد. تبریکات مدرسه فکرت را پذیرا باشید. سربلند و ظفَرمند باقی بمانید. با بیان ادب: مدیر مدرسه فکرت. دامنه؛ ابراهیم طالبی دارابی.
نوشتهی دامنه: به نام خدا. سلام محضر هر شرافتمند. من ناگهانی پیچ تلویزیون را پیش از شبِ دیشب پیچیدم و پای آن نشستم و دیدم چهرهی مطبوع و متبوعِ "ج. پایداری" یعنی یک پایِ ثابت و خیلیزیادهرُوِ این وَر و اون وَر رفتنِ بیمورد و بیجا و بیکارانه با هواپیما در حد شیک و پرخرج و کم بهاء آقای حجت الاسلام سید ابراهیم رئیسی رئیسجمهور سیزده، پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۲ در شهرکُرد چهارمحال و بختیاری بر زمین گرفت. شگفتی من این است اینهمه مردم، چه جور، اینطور انبوه و مَزدحم درین شهر جمع شدند که چه؟ وی را در خیابان عبوری (عکس زیر) ببیند. هنوز از زیر و بم این برنامهی مانوری، اطلاع ندارم. حدسم ولی این است برای این مسافرت، پول و پَل، ولخرجی!!! شده است.
باید کمیتهی حقیقتیاب شکل گیرد تا واقعاً کشف کند دستکم تا دو ثمر حاصل آید: یکم: یا حقیقتاً شکوه مردم بود و خود با پول و پای خود آمدند که درینصورت من از کار مردم متعجب و حیران میمانم؛ آنهم شهرکُرد در پشت شهر اصفهان که از بافت فکری مردم آن ریز خبر دارم. دوم: یا واقعاً شکوه نبود و دستی پشت پرده چنین مجلسی آراست که درینصورت من اصلاً حرفی ندارم!! چون در جمهوری اسلامی متأسفانه با پولِ خزانه و خزینه به وجه خزنده، خیلی خرابکاری مالی کرده و میکنند و خودداری هم نمیکنند و برخودار از حریم امن! هم هستند. بگذرم. فقط به فرانسه بگویم این قدر خودش را برای پادگان غرب (=اسرائیل اشغالگر) در وحشت و وحشیگری علیهی غزهی فلسطین شیرین نکند، همان "ساس" را از کشورش ریشهکن کند بس است، چون "حماس" محوشدنی نیست!
عکس یک: تندیس قاسم سلیمانی و ابومهدی در محل شهادت؛ دیوار فرودگاه بغداد. منبع
حرف یک: آن دو، نه اسطورهی تخیُّل و افسانه که اُسوهی تدیُّن و افشانه شدند.
عکس دو: توریستها وارد ایران شدند.
حرف دو: بلاخره وقتی تمدن داری باید بیایند ببینند. حالا شال، کمی پایین و بالا رفت، یا دامن، کمی کوتاه کرد، کمی باید تسامح! کرد.
نوشتهی دامنه. به نام خدا. سلام محضر هر شرافتمند. هفتهی "کتاب و کتابخوانی" است. منم «ابوباران» دستم. هنوز تمامش نکردم. او «مصطفی نجیب» است؛ اهل افغان، زادهی مشهد مقدس. یارِ حاجقاسم. هم در افغانستان میدان بود و هم در نبردهای سوریه. چون در خودِ کتاب تأکید رفته است برای امنیت، چهرهاش نشان داده نشود؛ عکسی ازو نذاشتم. چند کلام ازین اثر -که خانم زهراسادات ثابتی آن را نوشته و انتشارت خط مقدّم قم آن را سال ۱۳۹۹ چاپ و نشر داده- بگویم و والسلام:
آنقدر در نبردها بود وقتی سال ۱۳۹۸ از سوریه به ایران بازگشت، دخترش "باران" سه ساله شد. (ر.ک: ص ۳۱۷) ابوباران گفت ما چرا لشگر فاطمیون هستیم؟! چون مثل حضرت فاطمهی زهرا -سلام الله علیها- هم غریب هستیم و هم مظلوم. (ر.ک: ص ۱۱) باز ابوباران در جای دیگر کتاب میگوید در میان عربها رسمی طبیعی وجود داشت که غذاهای فرماندهان با سربازها متفاوت بود؛ اما در فاطمیون (=لشگر مقاوت افغانها) فرماندهان و نیروها یک جور غذا میخوردند. (ر.ک: ص ۱۰۹) ابوباران عضو سپاه محمد ص هم میخواست بشود که در شهر بیرجند آموزش میدیدند و از طریق خاک تاجیکستان به افغانستان فرستاده میشدند برای نبرد با طالبانِ آن زمان، نه طالبانِ الآن که تغییر رویّه داد و با ایران مراوده دارد. (ر.ک: ص ۱۶) او در روستای هباریهی سوریه صدای شعرخواندن ابوحامد را شنید (ر.ک: ص ۱۷۲) که میخواند: "به این امام قسم، چیزی دیگری نبرم / به جز غُبار غم، چیز دیگری نبرم". بگذرم.
نوشتهی دامنه. به نام خدا. سلام بر هر شرافتمند. اول نگاهی به روزنامهی شاخه سبز (۲۱ آبان ۱۴۰۲) اندازید که سران کشورهای اسلامی چه خواستند؟! از اسرائیل فقط خواستند: بس کند آتش را. عجب! لابد بس میکند و حرف شما را هم گوش میدهد؟! نشست دیروز ریاض آنهم با حضور ۵۷ کشور عضو (یعنی بزرگترین اتحادیه در جهان) بیانیهی صوری بود و بس. درخواستِ آتشبس! رفع محاصره! کمکهای بشردوستانه! همین.
در درون نشست -که ژِشت است تا واقعیت- کشورهایی حضور داشتند حتی حاضر نیستند علیهی اسرائیل تحریم اعمال کنند. این دولتها، هم در ظاهرُ علَن، با اسرائیل رابطه دارند، هم پنهانی با این اشغالگر سَروسِر سیاسی و امنیتی. مصر، اردن، ترکیه، امارات، بحرین، سودان، قطر، جمهوری آذربایجان، مراکش، تونس، نیجریه، گابُن، کوزوو، جیبوتی و چند کشور دیگر، روابط آشکار و پنهان با اسرائیل دارند. روابط تجاری بالایی که، هم به اسرائیل نوعی مشروعیت سیاسی بخشیده و هم تأمین منابع مورد نیاز اساسی اسرائیل را فراهم نمودهاند و در کمال بیشرمی کالاهای اسرائیلی دادوستَد میکنند. مثلاً عمدهترین واردات نفت خام اسرائیل از جمهوری آذربایجان و قزاقستان است. منبع نیز اردن و مصر از خریداران گاز تولیدشدهی اسرائیلاند. ترکیه -که رجب طیب اردوغان مثلاً با نطق، غوغا!! میکند- کانال اصلی انتقال نفتوگاز به اسرائیل است و خریدار تولیدهای پتروشیمی اسرائیل. بگذرم. تئوری درست، فقط تز مقاومت است؛ سخت است، ولی تئورییی پویاست. ایران البته دیپلماسی را در همین حد هم، گرم و باتحرک نگه دارد منطقیست ولی دلخوش به این جرثومههای دغلباز نباشد. لابد نیست!
به قلم دامنه: به نام خدا. سلام محضر هر شرافتمند. خانم دُنیز ماسون در کتابش «قرآن و کتاب مقدس» ترجمهی فاطمهسادات تهامی، دست به کشف درونمایههای مشترک سه دینِ یهود و مسیحیت و اسلام زده است. او برای این کار به مراکش رفت زبان عربی آموخت ۶۰ سال عمرش را روی پژوهش قرآن گذاشت و وقتی هم در ۱۹۹۴ درگذشت خانهاش در رباطِ مراکش را وصیت کرد مرکز تبادل گفتگو ادیان شود. او درین اثر -که بنده تازگی خواندم- بر نکات مهم از اسلام دست گذاشت، بدیع و جذاب.
یکی این که قرآن را دارای مجموعهای از قواعد و اخلاق و قوانین میداند که دین اسلام -دینِ سرسپاری آگاهانه و دلخواستهی مؤمن به خدا را- سامان و سازمان میدهد. (ر.ک: ص ۲۹) و معتقد است خداوند چون داور دادگر است طبق آیهی ۱۱ تغابن در قرآن، هر کس که به خدا بگروَد خدا دلش را به راه آورَد. (ر.ک: ص ۲۵۸) از نگاه وی کارهای نیک یعنی هر کاری سازگار با رهنمودهای خدا. (ر.ک: ص ۸۴۶) و طبق برداشتش در هر در سه دین یک اصل مهمی هست که نشان میدهد همهچیز از خدا میآید و بدو باز میگردد. (ر.ک: ص ۹۹۲) وی محفوظماندن از ارتکابِ کارهای بد را یک کامیابی میداند (ر.ک: ص ۹۵۶) و طبق برداشت او، خدا به عنوان آفریننده، "اولین" است و به عنوان هدفِ والا، "آخرین" است. (ر.ک: ص ۹۹۲) یعنی خدا اول و آخر هر چیزی هست. از منظر وی لفظ آیه -به معنای نشانه و معجزهی طبیعت- در اصل برای ایمانآوردن فرد است. (ر.ک: ص ۳۳۸) و مهترین سخنش از نظرم این است که باور دارد اهمیتِ متافیزیکیِ تمایز میان فعلِ الهی -که «آفریدن» است- با فعل انسانی -که «ساختن» است- بسیار اساسی است. (ر.ک: ص ۱۵۶) یعنی آفرینش از آن خداست و ساختن خود و جامعه و جهان کار انسان. این کتاب برای من، متونی مفید داشت.
نوشتهی دامنه: به نام خدا. سلام محضر هر شرافتمند. دکتر علیمحمد ایزدی این کتاب را نوشت. میخواهد بگوید اگر بر معایب اخلاقی ایرانیان -خُلقیات- به عنوان عامل اصلی انگشت گذاشت، دال برین نیست تحقیر و توهینی به مردم کرده باشد و نیز نمیخواهد بگوید همهی مردم، این عیب را دارند، یا مخصوص ایرانیان است، نه؛ ملل دیگر را هم مُبرّا نمینماید. او برای این عقب، افتادن متغیّرهای هشتگانه نقل میکند اما خود بر متغیّر خُلقیات ایرانیان به عنوان عامل اصلی، دست میگذارد. هشت تا، شامل این موارد است که اغلب از سوی روشنفکران و متفکران و یا در مواردی هم افراد بدبین به دین، یا بیدین، مطرح شده است: عللی مانند:
۱. استعمارگران ۲. سیستم سلطنتی ۳. حاکمیت هزارفامیل ۴. ذخایر نفتی ۵. موقعیت سوق الجیشی (=استراتژیک، راهبردی، صفآرایی) ۶. بیسوادی ۷. دین اسلام! ۸. شخصیت اخلاقی ایرانیان (خُلقیات)
در مورد دین اسلام به عنوان عامل «عقب» افتادگی ایران، وی دو دسته میکند: دستهی خشکهمقدسان مذهبی که مدعیاند علةالعلل بدبختی این بوده چون خسروپرویز نامهی رسولالله ص را پاره کرد، ایران "نفرین" شد و دیگر کمر راست نکرد و تا "قیامت" هم راست نخواهد شد! دستهی دوم را "لامذهبان"ی مینامد که اساساً دین را "تریاک و مخدّر" اجتماع میدانند و میگویند دین مردم را بیکار میکند و از ترقی و تمدن دور میسازد!
اما خود، نویسنده -ایزدی- بر خُلق و خوی ایرانی به عنوان علت تأکید دارد و آن را درین موارد خلاصه ساخت که بنده با برداشت آزاد آن را ردیف میکنم: او پس از ارائهی چندین مورد خُلقیات ایرانی، از زبان بزرگان مانند فردوسی، سعدی، مرحوم بازرگان و شهید مطهری و... خود بر پایهی مشاهداتش نمونههایی را نام میبرَد که در زیر به سبک خودم بیست و یک مورد مینویسم. مانندِ:
"آبرودوست و مهمانواز و بامحبت": ایرانی به خاطر علاقهی افراطی به حفظ آبرو، هر گونه رنج و مشقّتی را درین راه، بآسانی تحمل میکند و دست به تغییر و تحول و علاج نمیزند.
"عزت نفس یا فیس و افاده": یعنی همه دوست دارند از هر مال و منال و مقام بگذرند مبادا غرورشان لطمه بخورَد و به اصطلاح آسوده و سبکبال شوند.
"گاهی به من چه به تو چه، گاهی دایهی مهربانتر از مادر": مثلا" میگویند نانت نبود! آبت نبود! این کارَت چه بود! تُرا چه که در معقولات دخالت کنی؟ سخت نگیر حالا کاری است که گذشت.
"تجسّس و دخالت در کار همه": حتی در کوچکترین کار دیگران سرَک میکشند. اظهار عقیده میکنند، طرف میگوید نفَسم مدتی تنگ میشود. طرف دیگر سریع میگوید نفستنگی! علاجش فقط خوردن هِل با عرَقِ بیدمِشک است!
"علّامهی دَهر احترام به شئونات": کمتر ایرانی پیدا میشود که خود را در هر موضوعی علّامهی دَهر دانای کُل (=همهچیزدان) نداند.
"اصل و نسَب": دائم میگویند کوروش، داریوش، تختجمشید، نادرشاه افشار، شاهعباس و... ولی هرگز نمیگویند با وجود اینهمه کاخ، پس چرا آنهمه کوخ در سراسر ایران بود.
"استهزاء، غیبت، بدگمانی" : در نزد ایرانی تقریباً همه کس، بد و نادرست است مگر خلافش ثابت شود. حتی در محفل متدیّنان هم -که قرآن و پندهای آن حاکم است- مسخرهنمودن و دستانداختن دیگران، گرم و پرشور است. جتی برخی مردم میگویند: «غیبتکردن بادزنِ جگر است» یعنی آدم بدگویی نکند دلش خالی نمیشود و جگرش خنک نمیشود! غیبت نکنیم چه کنیم؟ بنشینیم همدیگر را نگاه کنیم؟ غیبت مزّهی زندگی است!
"عجله، بیبندوباری سَمبلکاری": حتی حین حرفزدن، به دیگری رُخصت نمیدهند حرفش را تمام کند، باعجله میپّرد وسطِ حرفش.
"فرار از نظم و برنامه": کهکشان و گردش خون و اعصاب و همهچیز از روی نظم است اما ایرانی نمیخواهد مرتّب باشد. یک نمونه سبقت رانندهها در جادهها از همدیگر.
"رشاء و رارتشاء": میان روستاییان ظاهرا" رشوهدادن و رشوهگرفتن کمتر است، ولی شهر انباشت شد ازین رشاء و ارتشاء. تا به آدمِ پولکی! رشوه ندهند کارَش در بنبست است.
"لجبازی و انتقامجویی": تا تیغ کسی میبُرّد از لج و انتقام دست نمیشُوید. چون میخواهد دلش خنک شود!
"متجاوز، ترسو، کجدار و مریز کن": یعنی انسان شُتر گاو پلنگ بازی درآورَد. هم مسلمان باشد، هم دروغ بگوید و هم تهمت بزند و حتی علیهی دیگری دسیسه بچیند. همیشه حاضرند کوچک و بزرگ درست کنند. "خدا" را فراموش کنند و "زیرخدا" را مقدس و بزرگ کنند. میگویند خدا درست است که قادر متعال است، ولی یک زیرخدا هم لازم است! بلاخره زورگویی و زورشَنوی فردِ فرد ایرانی مدتها همه را به هم مشغول کرده است.
"گولزدن و گولخوردن": از همان کودکی بچه، به بچه گول میزنند.
"بگو چشم، ولی نکن": به همه راحت میگویند چشم. ولی ابایی ندارند مطلقاً آن را انجامش ندهند.
"فکر کج، راه کج": اکثر هر حرفی را میخواهند بزنند، یا هر مشکلی را میخواهند حل کنند ابتدا راه انحرافی و خلاف را میپیمایند. نوعی حُقهبازی عادتی. فراوانی کلَک و تقلب و فریب، موجب شده نوعی بدبینی بر رفتارها حاکم شود.
"حفظ ظاهر و تجددطلبی": مثلا" بهترین جای اتاق خانه را با گرانترین مُبلمان آراسته میکنند که پیش مهمان پُز بدهند حال آن که، خانه در اصل مال آسایش خانواده است، نه مهمانخانه.
"تعارفات یومیه": ایرانیها به هم تعارف میکنند حتی اگر خانه یک تکّه نان هم نباشد به فرد رهگذر با اصرار زیاد تعارف میکند بفرمایید منزل! که چه؟ که فقط برای حفظ ظاهر کند.
"دورویی و نفاق": این دیگر، در محافل نُقل مجالس شد.
"بدقولی، عهدشکنی": حتی به صمیمیترین دوستش هم حاضر است قولش را بشکند.
"عدم اطاعت و یاغیگری": وقتی جایی باید اطاعت ورزید مثلا" در برابر حق و قانون، یاغیگری میکنند. حتی فرامین الهی را.
"رفتار مصلحتآمیز": که کار رفتار حقیقتوار را دشوار میسازد.
"دردهای دیگر" : یعنی بسیاری دیگر از موارد است که عیب محسوب میشود ولی ایرانی آن را راحت انجام میدهد. مثلا" تبعض در زندگی. پنهانکاری حتی نزد نزدیکترین کسانشان. یک بام و دوهوا بودن. افراط و تفریط در کارها. مثلا" غربزدگی، بیدینی، حتی در دینداری. عقل و شرع را میانه نمیگیرند. پرت میشوند، یا به عقب میروند و یا معلّق میمانند. بگذرم.
توضیح: نویسنده اهل شیراز است. با جبههی ملی دورهی مصدق همراهی داشت. به زندان شاه حبس رفت. در زندان با گرفتن یک نسخه قرآن ترجمهدار با عمق آن آشنا و با پندهایش علاقمند شد. و بعد برای تحصیل به آمریکا رفت و در دانشگاه پنسلوانیا تحصیل کرد. در کانادا مجموعهی "نجات" را نوشت که ضدانقلاب از آن خوشش نیامد ولی در ایران در سال شصت و نه توسط انتشارات قلم منتشر شد؛ نجات ایران از برخی از خُلقیات مثل فقر و جهل و و معتقد است کتاب دیگرش «چه باید کرد؟» این دو کتابش را کامل خواهد کرد.
(۱)
به قلم دامنه: به نام خدا. سلام. دو پست: ۱. این "امید" چرا دیر کرده است؟!! "امید" دُرنای دورپرواز سیبری هست (عکس مندرج) که هر آبانماه به فریدونکنار میآمد ۱. این "امید" چرا دیر کرده است؟!! "امید" دُرنای دورپرواز سیبری هست (عکس مندرج) که هر آبانماه به فریدونکنار میآمد امسال ولی هنوز نیامد این درنا تنها گونهی باقیمانده دُرنای سیبری است، اما "امید" دیر کرده است؛ هنوز نیامده است؛ لابد از دنیایی که میبیند زور تحکُّم دارد، گِله دارد. دامنه.
(۲)
امیرِ خطشکن وقتی به خواستگاری رفت! نوشتهی دامنه: به نام خدا. سلام محضر هر شرافتمند. آن شب ۸ یا ۹ کیلومتر دویدیم تا به یک منطقهی آبی رسیدیم، با لباس از آب گذشتیم، درحالیکه تا چانهها را آب گرفته بود. رسم بود موقع گرفتاری میرفتند پیش سیّدها که: آقاسیّد! ما را حلال کن! امیرِ خطشکن هم، همین کار را میکرد. او وقتی به خواستگاری رفت دختر آمد جلوُ گفت: این!!! آمده خواستگاری من؟! گفتند بله. گفت: من زنش نمیشم! جوابم نه است؛ این برادرم را بُرد شهید کرد! من زنِ این نمیشم! او زادهی ۱۳۳۸ پامنار (=جایی در آذر چهارمردان قم که منارهی بلند یا همان مؤذّنخانه دارد) است. پدربزرگِ او درویشمسلک آبادهی شیراز بود. پدرش هم نقّال (=افسانهگو و پردهخوان) ولی در مساجد، مداح بود؛ انقلابی هم. سال ۱۳۵۵ حتی در خانه عکس امام خمینی بالای اتاقش نصب بود که شاه اگر میفهمید کمترین تاوان، اعدام بود. علاوه بر عکس امام، رسالهی مرحوم امام هم داشت
جالب این که امیرِ خطشکن در جبههی جُفَیر (جایی که منُ آق سید عسکری شفیعی برادرِ شهید آق سیدجوادآقای آقاسدالله و حاج شیخ احمد آهنگر تابستان طاقتفرسای سال ۱۳۶۲ آن جا بودیم) اطلاعات شناسایی بود. او از کسانی بود که برخی از واژههای جبهه را میساخت. میگویند لغتِ "فَلَقی"ها را او ساخت. اشارهای بوده است به رزمندگانِ نمازشبخوان جبهه که سحر را با عبادت و نمازشب و بیدارباشی، به فلَق (=سرخیِ صبح) وصل میکردند و هی ویرّه ویرّه (=وفوروفور، زیادزیاد، پشتِ سرِ هم، تُندتُند) نماز میخواندند و صدالبته راز و نیاز مینمودندُ هزاران بار نزدِ خدا، ناز! امیرِ خطشکن را اما نمیدانم نمازشبی بود یا نه. ولی هر جا خطشکن لازم بود، گردان او (=گردان سیدالشهداء ع لشکر هفده علی بن ابی طالب ع قم) حاضر بود، خودش هم در جلو. آخرش هم در شرقِ دجله در عملیات بدر در ۲۵ اسفند ۶۳ شربتُ شهدِ شهادت نوشیدُ رفت. مصطفی کلهُری را میگویم؛ شهیدی که نامش بر یک خیابان قم هم گذاشته شد. درود بر او اینک غیوران غزه. دامنه.