دامنه‌ی داراب‌کلا

قم ، مازندران ، ساری ، میاندورود

دامنه‌ی داراب‌کلا

قم ، مازندران ، ساری ، میاندورود

دامنه‌ی داراب‌کلا

Qalame Qom
ابراهیم طالبی دارابی (دامنه)
قم، مازندران، ساری، میاندورود

پیام مدیر
نظرات
موضوع
بایگانی
پر پسند
پر بحث

۱۳۹ مطلب با موضوع «لغت» ثبت شده است

به قلم دامنه. به نام خدا.  لِ، لی، هِدی. این سه لغت به چه معنی ست؟ گرچه مرتبط به هم نیست، ولی تقریباً در یک راستاست. لِ، یعنی فروافتاده. لی، یعنی فرورفتگی و گودافتادگی. و هِدی یعنی بهم آمدگی و پوشانندگی. این سه واژۀ ویژۀ دارابکلایی ها، کاربردهای خبری، طنزی و نیز گاهی لُغُزی دارد. کمی توضیح:

 

۱. وقتی گندِمجار (=گندمزار، مزرعۀ گندم) بر اثر هجوم خی (=خوک و گُراز) یا با باد و طوفان فرو افتد، در این موقع می گویند تِموم گندِم لِ بورده. یا وقتی یکی، با یکی دیگر دعوایی خونین بکند، می گویند زد طرفو لِ لورده کرد. یا وقتی سماور چای جِرم گرفت می گویند سِموار لِ دَکته. یا وقتی درخت جنگل ار ریشه بیفتد، می گویند دار، لِ رفت. یا کسی کمی چُرت بزند و بهواهد کمی بخوابد می گویند: لِ رفت. پس لِ، گاهی همان لِه است. یعنی نابود و خُرد و خمیر. اما اغلب، به معنای همان افتادن است.

 

۲. وقتی چشمانِ کسی گود افتَد، یا وقتی کسی در اثر لاغری شدید، نحیف شود، به متلک یا به دلسوزی می گویند وِن چش لی دَکته. نیز به آشیانۀ مار، می گویند: لی، مَر لی. پس لی، یعنی سوراخ. یعنی گودی.

 

۳. هِدی. مثلاً به بهم زدن خورشت و غذاها و حلوا می گویند هِدی. مثلاً یکی به یکی دیگر می گوید: اون خارش (=خورش، خورشت) رِه هِدی بَزن، نسوزه. حلوا را با کِتّرا هدی بزن تَه نگیره. هدی، از ریشۀ هدایت است. نیز به زخمی که سرش، بند بیاد می گویند وِن چاک هدی بورده. یعنی پوشانده شد. یا اگر کسی دهَن لَق بشه و زیاد گپ بزند به لُغز می گویند وِن چاک رِه هِدی بیار. یعنی ساکتش کن.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۱۳۹۹ ، ۰۶:۳۶
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

نوشته‌ی مشترک دامنه و دکتر عارف‌زاده

فرهنگ لغت داراب‌کلا ( لغت‌های ۴۴۵ تا ۵۳۰ )

 
کَبیجه: وقتی با کباب بیاید بهتر فهمیده می‌شود: کبا‌ب‌کبیجه. یعین سوخته و زغال‌شده. دودکرده. مثلاً: اوخ‌اوخ غدا کبا‌ب‌کبیجه بیّه. یا وقتی مصیبت بر کسی آنقدر زیاد شود برای همدردی می‌گویند اَم دل کبا‌ب‌کبیجه بیّه.
 

گوِه: تیغه‌ی تیز ازّال.

 

بِصدا: بی‌صدا. ساکت. یواش. ساکت شو. خاموش. هیس هم هست. مثلاً: بصدا بَووش، هیس خرگوش اِشنانه پرّنه در شونه. یا بصدا،بصدا اسب رَم کانده. یا برای خاموش‌کردن طرف که جرّوبحث کرده یا چاخان بافته: خا بصدا‌بصدا. یعنی خفه شو. یا در برابر فرد خالی‌بند: بصدا،بصدا. یعنی داری دروغ می‌گی.

 

خانه‌ی گِلی

اشکورات رحیم‌آباد رودسر گیلان

 

کالخانه: خانه‌ی قدیمی گلی و خاکی و چوبی. که با کاه و نُنگ‌تیل می‌ساختند. در منزل اغلب داراب‌کلایی‌ها چنین خانه‌هایی هنوز هم باقی است و از آن به عنوان انباری یا سرداب استفاده می‌کنند. داخل این خانه‌ها طاق‌های زیادی دارد و به علت قطوربودن دیوار گلی، در فصل داغ خنک و و در فصل سرد، گرم است.

 
شِتِر: شُتر. کنایه از جنس یا بار قابل توجه و با ارزش. این هم هست: اشاره به کسی که بیگاری می‌کنه برای کسی. شِتر همان شُتر است که در تلفظ می‌شکند. مثلاً مرغانه دز شتِر دز وونه.
 

ولیک: میوه‌ی جنگلی وحشی ریز خوردنی تقریباً اندازه‌ی ماش یا نخود و با مزه‌ی ترش و شیرین. بخش گوشتی آن کمتر و بخش هسته نسبتاً بیشتر و قابل توجه است. برای راحت‌خوردن، معمولاً افراد ترجیح می‌دهند تنها باشند. چون خوردنش یخت است. از خانواده‌ی زالزالک است. ولیک هم یک هسته‌ای و هم چندهسته‌ای هست. من زالزالک ایلام گرفتم چندی پیش. خوش‌مزه. فرق آن با ولیک اینه ولیک گویا یک تخم و هسته دارد، ولی زالزلک چهار تا. افراد هنگام ولیک‌خوردن دوست دارند تنها بخورند. منم چنین حالتی در من هست. محل به زمینی که ولیک‌دار داشته باشد ولیکی می‌گویند، در دودانگه ساری روستایی‌ست به اسم ولیک‌چال. من رفتم آن منطقه. زیبا و خوش‌آب و هوا.

 

 

عکس ولیک

 

دِتِر: مخفف دختر. فرزند دختر با خطاب مهربانانه، خطاب با محبت به حیوان اهلی مؤنّث. خطاب به هر دختر یا مؤنث که به مانند دختر خودش دوستش دارد. دتر همان دختر بود که در زبان محلی حرف خ آن برای سهولت گفتار افتاد.
 
 
اِشنانِه: می‌شنوَد. از مصدر شنیدن. گوش می‌کند. پیروی می‌کند. جالب این‌که در مورد بوییدن هم همین فعل به‌کار می‌رود.
 
 
ناچ: نوچ. نه‌‌گفتن با صدا. نُچ. نا. نیز زیر چونه. مثال: ون ناچ بِن گندمو در آمد. تقریباً نای قهرطوری گفتن. مثلاً: هی! کاجه اینی! بیموهی مه ناچ بِن! یعنی خیلی آمدی جلو.
 
 
گندِمو: همان گندمک غده ریز روی پوست. زگیل پوستی.
 
 
دیار: معلوم. نمایان. نیز یعنی ده، محله، شهر. مثلاً این اتاق انده دود دکته، آدم دکّال دیار نیه.
 
 
لینگ: پا. سرپاکردن بچه برای دفع ادرار. لینگ هایتن. وچه ره بَور لینگ هایی کِش نزنه. سرپاش کردن، ادارکردن به صورت کمکی بچه.
 
 
پِک: بوی موندگی تخم مرغ و طبخ اردک و سیکا و غاز روی ظروف. بوی ناخوشایند معمولاً گوشت و تخم پرندگان که خوب نپخته باشد همراه با مزه‌ی ناخوشایند. شاید ریشه اش از صدایی باشد که افراد هنگام مواجهه با چنین بویی از خود در می آورند. مثلاً من خودم از پکِ تخم سیکا خیلی بدم می‌آید. تِک نمی‌زنم ظرف پِک‌دار را.
 
 
سَر: بیرون‌ریختن. مثلاً شیر سر بورده. نیز به معنی جلودار، سردسته. نوک. جلو. جاری‌شدن (مایعات)، وزیدن (باد)، برتربودن، منقضی‌شدن. تمام‌شدن. مثلاً مهلت سر بیّه. تعدّی جنسی، اول‌بودن. روی چیزی، خلاف پُشت و زیر. سرمنشاء، لبریزشدن. مثال‌ها: دَره اوه سر هاکارده. وا سر هاکارده. برتری‌داشتن: کیجا ریکا ره سره (یعنی برتر است) ونِه موعد سر بئیه. سر همه‌ی دزّا (دُزدان) خادشه. سرشیر. سرچشمه. سرسرا. اون کیجا سر هاکارده بورده. یعنی فرار دختر معشوق ( سر هاکاردن)  از خانه پدری به سوی عاشق که گاهی مرگبار است. و ممکن است به قتل و ستیزه بینجامد و یا به کینه‌ی ابدی. این مثال گرچه دردناک است ولی به هر حال وجود دارد. حیرت‌انگیزه که بگم واژه‌ی "سَر" معنای تمام‌شدن هم می‌ده: توتم سر بئیه. خربزه سر بئیه. به معنای پوشیدن هم هست: خانه را حلب سر کرد. یعنی بام خانه را با حلب پوشاند. و معنای خارج‌کردن و درآوردن هم می‌ده: پنبه ره سر بئیتیمی. یا برای عاشقی هم مصرف دارد: مثلاً مِه یار پنجره جِه سر در هاکارده: و شگفتا که چقدر ژرفا داره: نماشون‌سر باد سر هاکارده: در اینجا سر اولی به معنای ابتدا و نخست است ولی سر دومی به معنای وزیدن. شگفتا شگفتا. بی‌علت نبود این واژه‌ی سر، سر شد! بازم اگر جوشش کنیم، کشف بیشتری نصیب می‌بریم. مثلاً سردار. سرکرده، سرگروه. مثال‌های دیگر: سرِ کِل آمد. یعنی به عقل آمد. به سر آمد. یعنی پایان گرفت. سرصدا نکن. یعنی خاموش باش. سر آمد: بالاآمدن. حوصله سر بورده: یعنی ظرفیتش تمام شد. وچه جیش را سر هداهِه. یعنی ادرار را زد. کلاً یک باکس ویژه برای لغات «سر» باید درست شود. از بس این واژه‌ی ژرف محل کاربرد دارد. اساساً «سر» یک واژه‌ی پسوندساز و پیشوندساز عجیبی است. مثل آسیمه‌سر. سرآسیمه. حتی اسم مکان: سرآسیاب. واژه‌ی سر، سر مرا گرم گرد! این‌گونه. و نیز اوج مثال: طرف! صدا ره موقع استحمام سر هداهه! این هم کشکولی ناب! جالب است که من در علم صرف (شناخت لغات) و علم نحو (شناخت جملات) عاشق صرف بودم. اینه که شیفته‌ی لغات هستم. وقتی کشف می‌شود پَر در می‌آرم. اساساً لغت جانم را سیراب می‌کند. همینه که لغات محلی برایم مهمّ‌اند. و تا لغت را نشکافتم آرام نمی‌گیرم. علاقه‌مند هستم به لغات زبان مادری.
 
کشاورز: جمع کشت و ورز. کشتکار. زارع. زراعتگر. ریشه‌اش جمع کشت و ورز است. کشت و ورزکردن زمین. که سرهم می‌شود کشاورز.
 
 
بِسَّقر: به درک. به جهنّم. به مِن النّار هم می‌گویند. آتش جهنم.
 
 
همطی: پشت سر هم. مثلاً مصیبت همطی ون وسّه وارِنه. یعنی بلا و ناخوشی پشت سرهم بر او وارد می‌شود. همینطی ،همین‌طور. همچنان ادامه‌دادن. مستمر. هنوز هم؟! باوجود این.
 
 
ناخاشی: بلا. ناخاشی: ناخوشی. درد. بیماری. هم بطور حقیقی و هم برای نفرین: مثلاً : ناخاشی بوره تِه کَش.
 

ون جه مره رحم انه: وقتی با کسی خیلی اُخت و آشنا بشن اینو می‌گویند. ازین‌رو به رحم می‌افتن. محلی بگم بهتره و ژرف‌تر. مثلا: شِم ج رحم انه وه ره. یعنی نسبت به شما دلسوزی و مهر و محبت دارد. یک حس همسان‌سازی خواهر و برادری و مَحرمیت عاطفی نسبت به تعداد اندکی از افراد است و شاید زمان و علت دقیق پیدایشش مشخص نباشد و حتی علت متناسب یافت نشود و این حس در شرایط برابر و اُولی‌ نسبت به افراد دیگر رخ ندهد. یک حس درون‌زاد است.

 

بچیهی: می‌تواند از ریشه برچیدن و یا چاییدن، یا چیدن باشد. برچیدی. جمعش کردی. تمامش کردی. مثلا چای هنوز هست یا بچیهی؟ چاییدی. سردت شد. بچاهی. البته سمت محل ما بیشتر گفته می‌شود: بچایی. چیدی. کندی. جدا کردی. مثل چیدن میوه یا گل. اگر جرف چ را با تشدید تافظ کنیم معنی چیدن دارد. میوه را بچّیهی؟ بیشتر بخوانید ↓

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۱۳۹۹ ، ۰۹:۳۸
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

 به قلم دامنه: به نام خدا.  مِر بَکُن. خودِ «مِر» را نمی دانم چیه. ولی وقتی با «بَکُن» ترکیب می شود (=مِر + بَکُن) معنی آن در زبان مردم دارابکلا: یعنی بسم الله بگو، نترس و برو. گاهی هم، می گویند مِر بَکُن دریا رِه میون هاکون. یعنی بسم الله بگو و نترس که از دریا هم عبور می کنی. این یعنی اثر بسم الله گفتن. البته مِر گفتن در میان نسل قدیم دارابکلا، اغلب برای خلاصی از جنّ و پری بوده است؛ که نسل به نسل به ما منتقل شده است. خصوصاً وقتی کسی می خواست از گوشۀ قبرستان عبور کند، می بایست مِر می گفت تا ترس از او زدوده شود. و می شد. یادم مانده است برخی ها می آمدند پیش پدرم دعا بگیرند، پدرم کتاب لا می گرفت و سرآخر می گفت: چون مریض شما، مِر نگفت اینجوری شد! آنها هم باورشان می شد.

 

مِر کردن نه فقط یک لغت است که یک باور بوده و هست. هنوزم هم کسانی اند وقتی می خواهند حمام عمومی بروند از ترس جن ده بار مِر می کنند تا دچار غول گرفتگی نوشتن. قدیم، خیلی ها تعریف می کردند غول دیشب مرا سردخاته. چون مرِ نمی گفتند، می خوابیدند. بگذرم.

(فرهنگ لغت دارابکلا: اینجا) 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۱۳۹۹ ، ۱۲:۵۷
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

به قلم دامنه

فرهنگ لغت داراب‌کلا. ( لغت‌های ۳۸۲ تا ۴۴۴ )

 

کیبانی: یا همون کیوونی. یعنی دختری که حسابی امور منزل را به عنوان وردست مادر بلد است. نوعی تمجیدیه است از هنر کدبانوگری دختران. خصوصاً وقتی موقع خواستگاری بشه ازین لفظ بهره می‌گیرند که معرّفش باشند. مخفف و محاوره ی کدبانویی و کدبانوگری هم هست.

 

سنگین: حامله. زن باردار. نیز به آدم باوقار است نیز سنگین‌رنگین می‌گن. سنگین بجز معنای وزین و متشخص و آبروخواه، معنای جالب باردار و آبستن هم دارد. جالب از این حیث که در انگلیسی هم به زن باردار Gravid یعنی سنگین گویند و حتی تست بارداری، آزمایش سنگینی یعنی Gravidity Test می‌گویند. ریشه سنگین هم از سنگ است. قرآن کریم هم ازین قضیه با عنوان سنگین یاد کرده. اشاره‌اش هم اینه چون زن از انعقاد نطفه علم ندارد، وقتی درمی‌یابد که سنگینی را حس می‌کند. که اینک علم و کشفیات به مدد آمد و می‌توان فهمید. نیز به کسی که خودش را می‌گیرد هم سنگین می‌گویند. مثال: ها؟ خادر ره سنگین می‌گیری؟

 

راست: بلندشدن. مثلاً فلانی. است بیّه خواسّه وه ره بزنه. مثلاً اسب راست شد. بلند شد.

 

 

مرغ شاخدار و چکچینه‌کردن

 

بند: چِک. برخورد. مثلا کنار بور اگر این دیوار له بورده ته ره بند نیره. چک نگیرد. برخورد نکند. ایست هم معنا می‌دهد. برف بند آمد. یعنی از باریدن ایستاد.

 

خوارد: لقمه را برخلاف میل کسی به خوردِ طرف دادن. از خوردن ریشه می‌گیرد. مثلاً سوخته (=مانده‌ی تریاک) ره وره خوارت هداهه. یک نوع شک هم است چون می‌گویند فلانی ممکنه فلانی را خوارد داد. یعنی سِحر و جادو کرد. به خورد دادن معمولاً به اکراه یا زور یا بدون خبر است.

 

لَس: آهسته. لس‌لوسه یعنی خیلی آهسته و تأخیر. لَس به معنی اندک‌شدن. مثلاً وارش لس هاکارده. یعنی تقریباً بند دارد می‌آد. لسه‌لوسه همچنین یعنی وقت‌کُشی یا کم‌تحرکی.

 

کاوِه: شیر بلال. که باید کمی روی آتش بو داد تا شیره و عصاره‌اس خاشک نووشه. (عکس زیر) کاوه که بوی پوستش مرا برد به سال‌های قشنگ باغ‌دزّی! نوجوانی به قول آقا دارابکلایی: جوهلی. حالا دو پرسش و دو لغت: پرسش: کاوه را وقتی پوست می‌کندیم، مادران و خواهران ما پوستش را در چه کاری بهترین استفاده می‌کردند؟ جواب: برای گره‌زدن توتون تخت. پرسش ۲ : اما کاوه خشک‌شده (ذرّت) را چگونه پخت می‌کردند اسم او کار و نام آن حاصل چه بود؟ جواب: به صورت پَک‌پَکی و چسوفیل.

 

 

کاوه، شیر بلال. ذرّت

عکاس: دامنه

 

پَک‌پَکی: ذرت را زیر شعله‌ی مستقیم آتش گذاشتن. که به صدا به هوا پرتاب می‌شوند. داخل  لَوِه (دیگ)، بره می‌دادند و پف فیل به نام پک‌پکی درست می‌شد. کاوه‌نون هم می‌کردند.

 

دِم‌لاکنک: دِم‌لاکنِِِک پرنده است. از نوع جست و خیز دار، نه مَنگ و تن‌پرور. در واقع یعنی دُم جُنبانک. واژه‌ی لاکنک هم یعنی دُم را دائم می‌تکانَد. تکان می‌دهد. لاکنک یعنی تکان‌دادن. از مصدر جنبیدن. چون این پرنده موقع حرکت و حتی در حالت نشستن، دِم خود را تکون می‌ده. شاید شگردش باشد که در دام کسی نیفتد چون هوشیای مانع از به دام‌افتادن و خام‌شدن است. جُنباندن معادل خوبی است برای لاکنِک. البته تکان و لاکنک کاربرد جالب دیگری هم دارد مثلاً میگن، این جِمه ره هلاکِن ون خاک و غبار و چمی دکّلِه. من هرگز دِم‌لاکنِک را نتوانستم بگیرم، ولی پشتل و زیک و پسپلوک و حتی سیتیکا را چرا. بیشتر بخوانید ↓

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۱۳۹۹ ، ۱۷:۵۳
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

به قلم دامنه. به نام خدا. چَفت سر و کومه. دارابکلا چند چفت داشت. چفت های قدیمی و مشهور. چفت همان کومه و بِنه است. این که چرا می گویند چفت، به نظر من علتش این بوده وقتی گوسفندها پس از چَرا، غروب به چفت و کومه بازمی گشتند، وَره (=برّه) از مادرش شیر می چَفت. (=می مَکید). البته صاحب دام نیز، در همین مکان یعنی چفت و آغُل و آخور و اصبطل و منگل و بِنه سَر، شیر می دوشید و پنیر و لوول و دُوو می زد. چند دارابکلایی که دامدار بزرگی بودند چفت‌های مشهوری داشتند که گویی اینک آثاری از آن باقی نمانده است. مانند: حاج اسملِ چفت در آقااسیوپیش. حاج قاسم چفت در اربابی صحرا. حاج اصغر چفت در پایین صحرا. اُومونی چفت در تشی لَت. آغوشی چفت در لی لم اُوسا. گو بِنه حاج باقر آهنگر در چیلکاچین. چَفت اساساً یعنی مکیدن. میک زدن. خوردن. آشامیدن. حال می خواهد چفت سر باشد، یا در دامن مادر؛ که نوزاد پستانش را به امر غریزی به زیباترین وجه چَفت می زند. کلاً چفت و چفت زدن زیباترین تصویر و شیرین ترین صحنه است.

(فرهنگ لغت دارابکلا)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۱۳۹۹ ، ۰۹:۴۹
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

به قلم دامنه

فرهنگ لغت داراب‌کلا. ( لغت‌های ۳۴۹ تا ۳۸۱ )

 

مَچول: اشاره‌ی کنایی است به کسی که عقل و خردش ناچیز دیده شود. ریشه‌ی واژه را نمی‌دانم، اما حدس می‌زنم از چِل چو اخذ شده که معنی کم‌ارزشی را برساند. شاید هم مجهول بود. بعدش شد مجول. بعدش هم مچول

 

ریه: ریه در گویش محلی بمعنای روده است. مثل گو ریه (=روده‌ی گاو) گوسپن ریه (=روده‌ی گوسفند) . مخفّف بَریه هم ممکن است باشد. یعنی رید. از مصدر ریدن. جالب این‌که کوچک بودم خودم ریه را روده تصور می‌کردم، بعد فهمیدم ریه، شُش است.

 

کاته: وچه. تولّه. البته با مول وقتی ترکیب شود می‌گن مول‌کاته، که اشاره به حرام‌زادگی دارد. کاته بیشتر برای بچه حیوان اهلی یا خانگی است. در گفتگوی دوستانه و شوخی می‌توان گفت ته کاته هسه؟ یا وِه مه کاته هسه. خلاصه کاته هر دو کاربرد را دارد ولی کوله فقط معنی بچه وحشی یا درنده یا تربیت‌نشده دارد.

 

کوله: کوله برای بچه‌ی حیوان وحشی است. وجه‌ی بد. برای بچه و وچه است. البته کوله‌پشتی هم هست.

 

وَردست: کناردست. شاگرد. فرمان‌رو. کمک‌کار. معادل وردستی هم بکار می‌بریم و به معنای بشقاب پلو است. در مقابل، پیش‌دستی ، کوچک‌تر است و برای میوه. در  مجالس به طور فراوان کاربرد این دوتا را دیده و شنیده می‌شود.

 

سِرسریک: جرقّه‌های برخاسته از شعله‌ی آتش هیمه که وقتی زبانه می‌کشد بیشتر می‌شود. یا وقتی بخاری و کِله را با چچکل و تشکَل به‌ هم می‌زنند، سرسریک بلند می‌شود. ذرّات آتش و تش‌کله.

 

عکس سرسریک

(=ذرات) زبانه‌ی آتش

 

دودوک: فعال و دونده و حاضر‌بودن. هر جا حضور داشتن. فِرز و زرنگ. مثلاً فلانی دو دوک کَشنه را شوونه.

 

پرتّوک: پرتاب. پرت‌کردن. تقریباً همیشه برای پرتاب ادرار بکار می‌رود. در باقی موارد اگر هم به کار رود، آنرا تداعی می‌کند و خنده به دنبالش. مثلاً خیار شور را فشار داد آبش پرتوک زد.

 

خالخانده: خالکانده. خیال کنی. انگاری. مِثلینکه.

 

دَزه: پِر. پرس‌شده، حجمی از ظرف یا کیسه بدون منفذ.

 

رَج: ردیف ،میزان، دقیق. مثلاً این درختان رج هستند. یا وِن دست در شکار رج است.

 

دَخِسّه: مترادف دزه است ولی دزه معمولاً با دست انسان است ولی دخسه هم با دست انسان یا به طور طبیعی را در بر دارد. مثلاً بدن کشتی‌گیرها دخسه است. یا انده غذا ون داهون دله نخِه. گندم کیسه دزه هسه. یعنی پر و بدون هیچ فضای خالی. فلانی آنقدر خورد دخسّه هسسه.

 

 

تا: دست‌کم دو معنای مستقل جدای از حرف اضافه دارد: خم شدن، مه کمر تا بیّه. رشدکردن و کِش‌آمدن. مثلاً کهی‌لم تا بَکشیه.

 

اِلا یا الاح: الا، الاح، الاه، الاء، یعنی باز و وا‌بودن به طور آشکار یا به مدت زیاد. یک مثال خنده‌دار: ون داهون یک زرع نیم الا هسِه برا پِلا تیم! برا افراد دلیک.

 

گاله: بوی بسیار بد توسط انسان از مقعد. مثل یک گلوله‌ی باد که گندش فضا را اشغال کند.

 

گالِه: بوته‌ی خشک ساقه‌ی نی که برای ساختمان به جای حلب به کار می‌رفت. مثلاً خانه گاله به سر است.

 

بِلغاشته: ترَگ‌گرفته. میوه‌های ترکیده. زخم عمیق که دردناکه. مثلاً انارِ دهن‌واز، زیادرسیده. یا زخم شدید.

 

تیناری: تنهایی. یکّه.

 

سقلامه: سفت. خاشک. ترکیده، میوه‌های ترک‌دار ناشی از رسیدن زیاد. لقمه‌ی سفت دندان‌شکن را هم می‌گن. مّشت بسته که معمولاً به پهلو و بدن سیخکی زده می‌شود.

 

سوته: سوختن. لمپاسوته. بخاری‌لوله سوته. نمد یا پشم سوخته که برای تسکین درد، که به صورت موضعی به کار می‌رفت.

 

قنبر وار ! : محکم، بلند. برای گفتن صلوات پیش از منبر. مثلاً، یک صلوات قنبروار بفرس. یعنی غَرّا و بلند.

 

قمبر : همان قنبر است که در تلفظ قلبِ به میم می‌شود. مثل شنبه: شمبه. پنبه: پمبه.

 

بازاری: بازاردَکته. بازار دینگونه وِره. اِسا بازار نکِف تِه. خیلی محلی‌تر می‌گن وه شک دکته. شیرشده، پُمپ‌شده، جَوگیر. مثلاً: شادی واری بازار دکته.

 

یدتِره‌فرامُش: مرا یاد، تو را فراموش. با استخوان «جناقِ» مرغ شرط می‌بستند. مرا یاد است ولی تو فراموش کرده بودی جمله‌ای بود که از طرفِ پیروز پس از بردن شرط  مسابقه‌ی حافظه و هوش گفته می‌شد.

 

ساق: قدیمی‌ترهای محل زانو را می‌گویند ساق. حال آن‌که ساق مابین زانو و پا است. مانند ساقه‌ی درخت که مابین تنه با برگ‌هاست. حتی خودِ ما هم برای زانو، ساق به کار می‌بریم. مثلاً : مگه تِه ساق درد کانده پله ره بالا نینی. حتی در تلفظ هم ساق را ساخ می‌گن.

 

تَپچه: تَسکه، کوتاه‌قد. خپِل. تسکه‌ی خیلی چاق

 

تپچو: به باد کتک گرفتن. کتک‌کاری. مثلا فلانی ره تپ‌چو دَوسه. مصداقش مثلاً فلانی بی‌رحمانه خاش زن و وچه ره تپچو وندسّه.

 

شِرنه: شیهه‌ی اسب. که کنایه است به کسی که در صحبت داد می‌کشد و قِر می‌دهد و یا خنده‌ی بی‌مزه سر می‌دهد. مرسوم‌ترش اینه که می‌گن: شِل اَس‌کاره واری شرنه کشنِه. شرنه، اشاره هم دارد به خنده‌های بی‌مزه و قهقهه‌ی افراد وشیل. وشیل هم که قبلاً بحث شد.

 

نواجِش: نوازش در ماتم مردگان با کلمات آهنگین. نواجش که در برخی نقاط و در متون نواچش گفته می‌شود. نواها و اشعار سوزناک در عزای عزیزان است که ریتم و آهنگ داشت ولی تابع وزن و قافیه‌ی دقیق نبود؛ بیشتر توسط اُناث است و به‌ندرت از سوی مردان. کمیّت و کیفیّت آن گاهی نشانه‌ی جایگاه و احترام متوفّی هم بود. گاهی آن‌چنان سوزناک و دردناک خوانده می‌شد که مردان مغرور را هم به زانوی غم می‌نشاند. شاید از نوازش آمده باشد و یا ترکیب نوا + زش یا جش یا چش.

 

رِفت: کلمه‌اش از مصدر رفتن است و ردشدن. رِفت که رد پا است و گذر حیوان. و عموماً برای حیوانات و بسیار کمتر برای انسان کاربرد دارد. مثل بِزرفت که کنایه‌ی ناجور هم هست.

 

بِنه: پایین. زمین. همِن. هنیشته‌جا. جای تخت و هموار. جای صاف و صوف. مثلاً آغوشی بنه‌سر. اومونی بنه‌سر در تشی‌لت. حمزه‌ای بنه‌سر.

 

از آقای دکتر‌ عارف‌زاده متشکرم که مرا درین این قسمت یاری رساند.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۱۳۹۹ ، ۱۱:۳۳
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

به قلم دامنه

فرهنگ لغت داراب‌کلا. (لغت ۳۱۲ تا ۳۴۸)

 

کِره. کره‌کَف: گریبان. دعوایی. کره، خره، خرخری، گلو و حلق و حنجره، خفت. کره‌کف: گردن‌کف، آماده‌ی دعوا، فردِ ناسازگار. فارسی غلیظِ کِره، گریبان است. مثلاً فردی که کره‌کف باشد حتی وِن کَت تَن هم کسی دست بَتوسّه بیله! جالب این‌که بتوسه معنی منفی و نفی می‌ده. معنای مثبت و منفی بتوسه فقط با تفاوت فشار روی واک‌هایش، متجلی می‌شود. یعنی باید صوت آن را بشنوی تا بفهمی معنی منفی می‌دهد.

 

نِنگ: پوسته‌ی برنج در شالی‌کوبی. روبروی خونه‌ی کل‌اسمل راستگو و پشت پایین‌تکیه کنار منزل مرحوم حاج فتح‌الله اعتمادیان چه فراوان بود. نمی‌دانم آن شالی‌کوبی‌ها متروکه شد یا نه برقراره. نِنگ را طوری تلفظ می‌کنن که نون دوم در لفظ نیاد. این را با تیل مخلوط می‌کردند و ننگ‌تیل می‌شد و دیوار می‌ساختند که استحکام و چسبندگی داشت. شامل یک بخش تارهای سیخی متعدد  شبیه مژگان جو و گندم  هم  بود که  مال جو  بسیار تیزتر بود و اگر وارد آستین  یا پاچه می‌شد تمایل به بالا‌رفتن داشت و تا بیرون‌آمدن، درد و عذاب و سوزش و خارش زیادی داشت. و اغلب باید لباس را از تن درمی‌آوردی تا از آن خلاص می‌شدی. به آن آز جو و چیچم هم می‌گفتند که تن را کُش می‌آورد.

 

 

سمت چپ پوسته‌ی رویی بینج

در موقع شالی‌کوبی نِنگ می‌شود

 

دینگن: داخل کن. دِله دینگن. مثال: کلی‌وچه ره دینگن دله.

 

مِجیک: مُژه. ریشه‌اش مو و موی ریز است.

 

پِت: چِش پت شد. شَت، دوبین. کج. تقریبا فقط برای چشم بکار می‌رود. لوچ و کج‌شدن چشم. بی‌حرکت و ناتوان و خسته‌شدن چشم. وقتی با شَت ترکیب می‌شود، شدت می‌گیرد، می‌شود شَت‌وپُت.

 

گال‌گالک: سبُک. گال‌گالک. البته با گال به گال فرق دارد. گال‌گالک مثلاً بعد از حمام می‌گفتند فلانی حسابی خاش تن ره تنمال بَکشیه، گال‌گالک شد. یا مثال دیگر: این بار یا شئ، سنگین نیست و سَوک‌گاله هسّه. بیشتر بخوانید ↓

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۱۳۹۹ ، ۱۵:۳۲
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

به قلم دامنه

فرهنگ لغت داراب‌کلا. (لغت ۲۹۸ تا ۳۱۱)

 

وشیل: بی‌مزه. برای خوردنی‌ها به کار می‌رود ولی کاربرد مَجاز آن بیشتر از میوه‌هاست.. مثلاً به شخصی که الکی خادر رِه دِله اینگنده ویشیل می‌گویند.

 

دیزمل: یک گِردالی چوبی، که بیشتر با شاخه‌های درخت منعطف انجیلی‌دار تهیه می‌شد، که زیر دیگ پلو می‌گذاشتد. ما هنوزم در خونه دیزمل داریم و پلو رو روش می‌کشیم.

 

دیزندون: مثل دیزمل، است ولی چدنی و فلزی با سه پایه‌ی قریب ۲۵ سانتی. ممکن است با واژه‌ی دی یعنی دود ساخته شده باشد؛ چون وقتی دیزندون را می‌گذاشتند رو کله‌ی تَش، دی را از خود عبور می‌داد. در واقع «دون» از ادات پسوندی برای دی است که شده: دی+ ز+ دون. یا شاید دی زدودن باشد، یعنی دودزُدایی. دیزندون: سه پایه یا چهارپایه فلزی گرد یا چهارگوش برای قرار‌دادن ظروف داغ غذا روی آن. تا هم فرش دودی نشود و هم از زیرش هوا رد شود و گرمای غذا کاسته شود و یا برای آبکش (=صافی) استفاده می‌شود.

 

نظر ارسالی جناب آقای اکبرپور درباره‌ی دیزندون: «با درود. دیزندون ساخته شده : دیز= دیک، لوه + ان: واج گروه میانجی + دون: دان، جا. سرجمع جای (گذاشتن) دیک. دیزملی ساخته شده از دیز= دیک، لوه + مل: مل، تاک انگور و هر شاخه نرم و خم شونده + ی: پسوند.»

 

 

زیرقابلمه یا دیزندون به زبان مازندرانی

 

کلاغ‌گرفتن: ادا یا شکلک درآوردن به قصد تمسخر یا اعتراض. کلاغ در قرآن نیز آمده که به این پرنده «غراب» می‌گویند. هم تقلیدپذیر است و هم آموزش‌دهنده. مثلاً دفن‌کردن جسد را اولین بار کلاغ به بشر یاد داد که داستانش در قرآن آمده.

 

ماشه: انبُرک فلزی که با آن تش و ذغال منقل و بخاری را پِش‌پشو می‌دادند. بیشتر مِلاها در مکتب‌خانه‌ها آن را بر برای تنبیه بر تنِ تنبل‌ها می‌زدند!. یک ماشه‌ی قدیمی هنوز یادگاری دارم. ماشه: انبُر فلزی دوشاخه مخصوص آتش زغال. ابزاری ساخته‌ی دستِ آهنگرها از جنس آهن برای جابجاکردن چَچکل هیمه‌بخاری و کله‌تش و انگله و زغال در حال تش. ماشه‌دار هم می‌گویند که مِلاخانه و مکتبخانه جهت تنبیه بدنی بر شاگردان تنبل می‌زدند.

 

کِتّرا: کچِه‌ی بلند که دُمش بلندتر و کفه‌اش پهن‌تر بود از کچه (=قاشق چوبی)، که مخصوص هم‌زدن حلوا و دیگ‌های بزرگ و آش است. اساساً این متاع‌های چوبی در همه‌ی خانه‌های روستا بوده و هنوز هم هست.

 

رَندی: تَه‌دیگ پلو که معمولاً چرب و بِرشته و خوش‌مزه است..

 

رِندی: به کسی می‌گفتند که می‌خواست چیزی را با زرنگی بقاپد. پدرم همش می‌گفت مگه وه رنده! مگه ون تیم ره هند جِه بیاردِنه.

 

اجار: با پاها وصل می‌کرند و پرچیم می‌شد. اجار پاها مثل تار و پود در فرش عمل می‌کند. من حِجار پاها تلفظ می‌کردم چون جنبه‌ی حفاظ و پوشش می‌دهد.

 

جره یا جرده: بیشتر واسه تندیر نون مصرف داشت. جَره گویا ریزه‌میزه‌تر از جردِه است.

 

اخیر: کج‌کردن گردن و گِس کج‌گردن: جهت جلب حس دلسوزی و کمک مخاطب. بله مثلاً فلان کس گِس را اخیر کرد. اخیر ممکن است شکل غلاظ‌شده‌ی خیره‌شدن باشد. شاید. حتم ندارم. مثلاً می‌گفتند خاش گس ره اخیر هاکارده، خِر خوانه. در قصه‌های مرحوم مادرم زیاد واژگان ناب محلی بود.

 

دیزندون‌پلندون: در بازیکرخانه‌ها فرد را مبتلا می‌کردند که خیلی زجرآور بود. چارچنگولی‌وار!

 

کال: نپخته. آدم رشدنیافته. زمین وجین‌نشده. تخمه‌ی بوداده نشده. خام. واحد شمارش. عدد و دانه. گوشه و کنار، کُند.

 

کال‌تُر: کنایه از تُر و تبری که خوب نَوریه. نیز گوشه‌زدن به فردی که خشونت می‌خواد بکند. نیز به معنی سخت‌جان، ناسازگار، خسیس، زجرآور، بدردنخور. که به نوعی همه‌ی اینها با خشونت جور است.

 

از جناب دکتر‌ اسماعیل عارف‌زاده که درین بخش از معرفی لغت‌های روستا به من کمک مفهومی و تشریحی کرده است، متشکرم.

 

فرهنگ لغت داراب‌کلا

واژه‌ها، جاها، مثَل‌ها، باورها و خاطره‌ها

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۱۳۹۹ ، ۱۵:۰۳
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

به قلم دامنه. به نام خدا. دَگش. دارابکلایی‌ها به دگرگونی و تغییر و حتی به اشتباه و عوض شدن می گویند «دَگش». چندمثالِ ملموس و آشنا می‌نویسم تا روشنتر شود:

 

وقتی قدیم ترها به حموم عمومی قدیمی محل می رفتیم، کفش (=کَلوش) مان را زیر سوراخ های رختکن جامی دادیم تا دَگش نشود. تِن تِن یعنی تُند و سریع، تَن را می شستیم و بعد از استحمام و بازگشت به رختکن و آمدن به منزل، تازه می فهمیدیم کلوش مان دَگش شد. یعنی عوضی بُردند. وِرنی برّاق گرون قیمتِ ایتالیایی را برات گذاشتند! ولی بُوسِسِّه بَهیر لاستیکی کلوش را در عوض! بُردند. چه سخاوتی! چه دَگش قشنگی!


وقتی عشیر یا اشیر تکیه می شکست (=منبر روضه خوانی تمام می شد) جاکفشی تکیه بَلبِشو می شد. همه به هم می گفتند: مِه کلوش را دَگش هاکاردِنه. دِوندی _یعنی کفش باکلاس و گران قیمت_ مرا بردند، در عوض سَرپایی (=دَمپایی) پاره پندلیک را برام گذاشتند! آخه چون برخی ها در روضه، حواس شان، حسابی هواس! می شد.


وقتی پالون اسب و الاغ و یا رونکی گاو! و سرتاس شالی و آرد را عوض می کردند، به هم می گفتند: نو هاکاردی خر رِه! ولی وقتی یکی، بعد از سه سال یک جِمه ای _یعنی پیراهن_ یا سرشلورای! می خرید و می پوشید، فوری می گفتند: هِه پالون دَگش هاکاردی!! مگه خبِر مَبره؟


وقتی کسی پای منبر، نوحه ای می خواند، ولی پِگویی یعنی جواب دادنش سخت بود، گت تر (=بزرگ ترِ) مجلس از آن گوشه صدایش برمی خاست و به نوحه خوان می گفت: سینه زنی رِه دَگش هاکون. یا می گفت: لَحن ره تغییر هارده، سبک را دگش کن که سینه دِچکّه نَووشه.


اساساً دَگش یک لغت زیربنایی ست. یعنی نوسازی. یعنی دگرگونی. یعنی سال نو. روزی نو. رزق نو. روح نو، روحیۀ نو. روان نو، روی نو. رونق نو. روال نو. راحتی نو. رِندی نو!!! این یکی آخری البته از اون دگش های بدی ست. خیلی هم بد. بد. مثل دگش برخی از حکومت هاست؛ که دگش و دگرگونی نیست، بلکه سرنگونی و واژگونی ست. درس مهمی ست در رشتۀ علوم سیاسی دانشگاه به اسم نوسازی و دگرگونی سیاسی. که من دهۀ هفتاد آن را با دکتر حسین بشیریه گذراندم و نمرۀ نوزده و نیم هم گرفته ام. پس؛ گاهی باید دگش شد. دگرگون گردید. تغییر کرد. نه آن دگش کلوش! نه آن تغییر به رِندی. و نه آن سرنگونی و واژگونی.

فرهنگ لغت دارابکلا

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۱۳۹۹ ، ۱۶:۲۴
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

به قلم جناب «یک دارابکلایی»: با سلام خدمت جناب دامنه. کلمات، عبارات و اصطلاحات شما (دربن پست: اینجا) افکار و احساساتی در من برانگیخت که خواستم بعضی از آنها را به اشتراک گذارم.

کلین‌ته: یادم هست در کودکی زمانی که بخاری هیزمی داشتیم در جلوی آن کلینِ گرم می‌ریختیم و ذرّت در زیر آن می‌گذاشتیم. ذرت یا به قول خودمان «کاوه تیم» بعد از گرم شدن می‌ترکید و از خاکستر بیرون می‌آمد که به آن «پَک‌پَکی» می‌گفتیم، یا به قول امروزی‎‌ها پف فیل. یادش بخیر که چه خوشمزه بود.

قلاش: ما به جای «قلاش» بیشتر از «قاش» استفاده می‌کردیم.

بالینگن: هنوز هم برای کاشتن بذر مثل گندم و جو و ذرت و همچنین کود دادن استفاده می‌شود. به نظرم وجه تسمیه آن هم آن است که به دورِ تَهِ دست انداخته می‌شود یعنی «بال اینگن».

انگیر: به بچه بهانه گیر هم «انگیر نی‌نی» گفته می‌شود.

بَروشته: به درخت گردویی که گرده‌هایش را چیده باشند هم «بروشته» می‌گویند.

توت‌تولو: در فصل سرما دماغ بعضی‌ها همیشه «توت‌تولو» بود!

 

پاسخ دامنه: به نام خدا. سلام جناب «یک دارابکلایی». از این‌که با لغت‌های داراب‌کلا احساسات ژرف شما برانگیخته می‌شود و افکارت می‌شکُفَد، بسیار خوشحالی به من دست می‌دهد. هر شش لغت را خوب و با خاطره، دنباله دادید، خصوصاً بالینگن را به‌درستی شکافتی. و نیز دماغی در «توت‌تولو» و ذرت در «پَک‌پَکی» را.  من هم، از توانِ لغت‌شناسی و تداعیِ خاطراتت خیلی لذت می‌برم. ممنونم. در ضمن، قلاش با قاش فرق دارد. قلاش ترَگ است. همچنان در لغت‌شناسی محلی، مُعین باش. سپاس.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۱۳۹۹ ، ۰۹:۵۱
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

به قلم دامنه: به نام خدا. سلسله مباحث فرهنگ لغت داراب‌کلا. (لغت‌های ۲۷۹ تا ۲۹۷) . هم‌آغوشی علاقه‌مندان با لغات محلی که لبریز شادابی، و در ضیافت سفره‌ی واژگان شریک شیرینی‌اش می‌شوند؛  جای خوشحالی باقی می‌گذارد. در این پست از جناب دکتر‌ اسماعیل عارف‌زاده که درین بخش از واژگان بومی، با نهابت دلبستگی در شناسایی و شناساندن لغات مشارکت داشتند، متشکرم.

 

سَر دَری بِن: لابد می‌دانید سَر دَری بِن (=سر درگاه) جایی‌ست حد فاصل دروازه‌ی ورودی منزل تا قسمتی از حیاط که خلوت و سَر بود؛ یا حلَب‌به‌سر یا آلِم‌به‌سر. و بودن میهمان ناخوانده! در آنجا بر اهالی خانه مزاحمتی ایجاد نمی‌کرد، یا کمتر می‌کرد. در معماری جدید روستا «سَر دری بِن» دیگر محلی از اِعراب ندارد! چه چشم‌نواز بود سازه‌های قدیمی. سبکِ نوین خانه‌سازی بهره‌ای از معماری و هنر ندارد؛ اغلب تقلیدی و من‌درآوردی است.

 

کِلین‌تَه: کِلین‌ یعنی خاکستر. تَه یعنی زیر. که می‌شود زیر خاکستر. البته خاکستری که مقداری آتش داشته باشد که مِرغانه یا سیب‌زمینی را زیرش پَجینه، پَتِنه (=می‌پُختند) .

 

اوگر: جور. مأنوس. مثلاً وقتی حیوان اهلی‌یی با انسان اوگر می‌شود. یا دو رفیق با هم خیلی اوگر می‌شوند.

 

قِلاش: یعنی ترَگ. شکاف و حُفره‌ی شدید روی زخم دست یا ترکیدن انار خیلی‌رسیده. یا قلاش هندوانه. مثلاً به ترگ‌های کفِ پا اگر شدید باشد می‌گویند پایش قلاش خورد.

 

بالینگن: پارچه را از چهار طرف دو به دو با هم گره می‌زدند و برای چیدن انگور یا انجیر بالای درخت می‌رفتند داخلش می‌ریختند. برخی از فقیرهای دوردست که برای جمع‌آوری خِر و خیرات به روستا می‌آمدند بالینگن داشتند که توش برنج و گندم و آراد جمع می‌کردند.

 

اَنگیر و اَنجیل: در زبان به محلی کلمات می‌شکنَد. مثلاً انگور را «انگیر» و انجیر به تلفظ غلط «اَنجیل» می‌گویند.

 

دس‌بِنه: وسعت دارد این لغت. با چند معنی متفاوت. کسی که تلاش می‌کند چیزی که در دسترس ندارد بیابد. مثل کسی که در بازیگرخانه‌ی عروسی‌ها چشمش را می‌بستند و او می‌بایست دس‌دس بنه می‌کرد تا کاتِک را پیدا می‌نمود. یا کسی که بدون آمادگی و پیش‌بینی قبلی در مواجهه‌ی با یک واقعه یا حمله‌ی ناگهانی  برای دفع خطر ناچار می‌شود خم شود و یا با حالت نیم‌نشسته با دست کشیدن‌های سریع از روی زمین  هر آنچه که بتواند بردارد . مثلاً درزِن (=سوزن) یا کِلی‌وَچه (=کلید قفل) گُم می‌شد، دس‌بنه به عبارتی دَس‌دَس‌بِنه کاردِنه پی‌دا هاکانِن.

 

بَروشتِه: یعنی زیاد و به‌شدت زد و یا بارید که شامل کم و خفیف‌زدن نمی‌شه. مثلا وارِش بَروشتِه بورده. یا فلانی، فلانی را بَروشتِه بَکاشته بَنه بِیشتِه! یعنی به‌شدت کتک زد.

 

توت‌تولو: یعنی به‌طور آشکار آویزان‌شدن یا بودن. اگر سر نخ کوچکی از آستین بیرون باشد نمی‌گویند توتولو است، ولی اگر بخش قابل توجهی از نخ یا لباس آویزان شود و آشکار و رها باشد  اطلاق می‌شود. یا اگر کسی یکی دوبار خواهشی کند نمی‌گویند توتولو شد  ولی اگر خیلی  بسامد (=تکرار)  کند و  گیر  دهد و  ول‌کن  نباشد، می‌گویند  اَمجه توتولو بَیّیه. نمونه‌ها بسیار است. البته این لغت با دِم‌دِم‌تُ چخ‌چخ می‌گرفتند نیز هم‌پیوندی معنایی دارد. توت‌تولو کار صفت مشبهه در عربی را می‌کند. مثلاً کسی که صفتی در در وی ماندگار باشد از کلمات صفت مشبهه برای آن فرد استفاده می‌کنند.

 

لاب و لاش: لاب را برای حُفره های بزرگ میان اشیاء  به‌ویژه درخت و چوب  هم بکار می‌برند که در این موارد لاش به‌کار نمی‌رود. مثلاً شکاف زخم وقتی عمیق باشد لاب محسوب می‌شود.

 

کِشوک: که شامل کسی‌ست که دفعات فراوان مرتکب تکرّر اِدرار می‌شود.

 

مَرکالا: به همه انواع بوته‌های قارچ‌های طبیعی غیرخوراکی مرکالا می‌گویند که کوتاه‌شده‌ی مرکلاه است شامل قارچهای سمی و غیرسمی‌ست ولی شامل قارچ خوراکی نیست

 

تِک به‌ تِک: لبریز. یا نزدیک پُرشدن. به تِک به‌ تِک گاه جان‌ِکَندی (اِتّا سِسکه، خیل‌کم) هم می‌گویند. مثلاً مِه سلام رِه جان‌ِکَندی علِک بیته. یعنی کافی نبود. جان‌ِکَندی پارچ ره اوه بزوئه. یعنی خوب نشست. خانی نون ره تندیر بزنی، دست ره جانکندی شیر هاکُن. یعنی همینقدر خیس‌کردن دست کافیه. تِک به‌ تِک رسیدن با زحمت به حد نصاب است. مثلاً پارچه برای گره‌زدن رسیده ولی هیچی اضاف نیامده. یا هزینه‌ی ماهانه اش رسیده ولی هیچی اضاف نیامده. یا غذا به شش نفر مهمان رسیده ولی اصلا باقی نماند.

 

سِرسنگ: سیرسنگ  یا سنگ‌سیر یا سنگ پیمانه کردن است. مثل این مثال: شه سرسنگه سبک نکامبه

 

جِمه: همان جامه (=لباس) است ولی کوتاه‌شده‌ی آن. در زبان محلی پیراهن مردانه را  جِمه می‌گویند. من نشنیدم برای  پیراهن زنانه هم استفاده شود. پیرنکَش و ژاکت و بلوز هم گفته می‌شود.

 

جُزا: ناتنی. جزا برای همه منسوبین ناتنی از هر جنسی بکار می‌رود. شامل برادر و خواهر و دایی و عمو و ... .  ولی برای پدر و مادر ناتنی واژه‌های خاص هم داریم.

 

شونش: لرزه بر اندام. مثلاً در خیاطی‌کردن شونش زنده. به لرزیدن معمولی هم گفته می‌شود مثلاً این خبر مِه تن ره شونش دینگوئه. ولی شونشی  لرزان‌بودن غیرقابل مهار است. چون نوعی رعشه‌ی پایدار است و گاهی به کنایه به فرد مِس‌مِسی  هم شونشی می‌گویند که قبلاً در باره‌ی این لغت شرح داده‌ام.

 

تِه تِک مِه تِک: تک یعنی لب. همدیگه لقمه را خوردن. به عبارتی یعنی مِن و تِه ندارنه. ته تک مه تکه. ته تک مه تکه.  نیز تک  علاوه بر غذا برای سخن هم هست که در اینجا مقصود همین سخن است. یک حرف را دهان به دهان کردن و پخش‌کردن نامطلوب. این واژه‌ی ترکیبی، معنا و بار منفی دارد. مثلاً مطلبی به کسی می‌گویی و سپس از او می‌خواهی اَعئی تِه تِک مِه تِک نَووئه. یعنی دهان به دهان نشه. پخش نشه. ولی اگر یک خبر علمی و مناسب پخش بشه در فارسی می‌گویند دهان به دهان دارد می‌چرخد ولی در زبان محلی به آن نمی‌گوییم «تِه تِک مِه تِک» شده.

فرهنگ لغت داراب‌کلا

واژه‌ها، جاها، مثَل‌ها، باورها و خاطره‌ها

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۱۳۹۹ ، ۱۲:۵۴
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

به قلم دامنه: نازِک‌سَتی را می‌شکافم. به نام خدا. با حلول ماه ربیع، بحث لغت‌های داراب‌کلا را پی می‌گیرم. نازِک‌ که مشخص است همان نازُک در زبان پارسی‌ست. ‌سَتی هم اسم درختی است از تیره‌وتبار آلو. یک ترکیب وصفی است، اما در گویش محلی برای لُغُز و کنایه و طعنه و حتی گِله به‌کار می‌رود.

 

نازِک‌سَتی یعنی کسی که مثلاً با کمترین باد و بوران و باران، زُکام» می‌شود. در زبان محلی: فِنی‌زِکی. یعنی سرما می‌خورد و فِس‌فِس می‌کند. نازِک‌سَتی یعنی اونی که تا دو روز کار کرد و کَمِل‌دسّه دوش گرفت، کمردرد بگیرد و از کارکِله بیفتد. نازِک‌سَتی شاید یعنی کسی که تابِ نازل‌ترین اُفُّ و آفت را ندارد و زود پیٖک می‌شود.

 

سَتی. بازنشر دامنه

 

خلاصه؛ کسی که کم‌ظرفیت است. کسی که بِرمه‌دوک است. کسی که زیادی هِق‌هِقی است. کسی که توی هر کاری آسیب‌پذیر است. کسی که  نَرسیه و (=نارَس) و کال است. و نیز کسی که شکننده، نازنازی، دست‌نکُن کارندار است. فرد ضعیف و سست و بی‌بُنیه که زودزود بی‌رمَق می‌شود، در واقع نازِک‌سَتی است. بلاخره شاخه‌های ستی زود از وسط قاچ (=لاش) می‌خورند -خصوصاً نازِک‌چله‌ها- که شکننده‌اند و تُرد و نازنازی و ضعیف و سست و دست‌نکن کارندار. یاد زنده‌یاد یوسف به خیر که ما را سالی یکی دو ‌بار به خونه‌باغِ یکی آشنایان ‌می‌بُرد و حسابی سیرسیر سَتی می‌داد.

فرهنگ لغت داراب‌کلا

واژه‌ها، جاها، مثَل‌ها، باورها و خاطره‌ها

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۱۳۹۹ ، ۱۱:۰۷
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

به قلم دامنه : «اِسکان‌زیر» را می‌شکافم. به نام خدا. سه واژه‌ی سماور، استِکان و نعلبِکی روسی‌ست، که در گویش محلی شده: سِموار، اِسکان، نالبکی. معمولاً اَدای کلمات خارجی در زبان محلی می‌شکَند ازجمله در زبان عرب که واژگان خارجی را عیناً به ساختار زبان خود راه نمی‌دهد مثلاً «دکتر» می‌شود: دکتور. استراتژی می‌شود: استراتجیه و ... .

«اِسکان زیر» نیز از نظر من، از همین قاعده پیروی می‌کند که استِکان و نعلبِکی کم‌کم و یا یکباره شده: «اِسکان زیر». حتی اگر این سه واژه‌ی پُرمصرف ایرانی را -که بسیار چای‌خور هستند و به قند علاقه‌مند- روسی هم ندانیم، می‌توانیم این‌گونه آن را بشکافیم:

 

 

استکان نعلبکی قدیمی

بازنشر دامنه
 

اِسکان چون حالت ایستاده دارد ممکن است این نام را گرفته باشد. و نعلبکی چون به شکل نعلِ اسب و استر، گرد است چنین نامیده شد. «زیر» هم -که شکل غلیظتر تلفظِ نالبکی‌ست، به عبارتی تلفظ دهاتی‌تر آن- معلوم است، زیرا «زیر» در زیرِ اِسکان قرار می‌گیرد «زیر» نامیده شد.

 

نکته‌ی ۱ : هنوز نیز مردم روستانشین و روستایی‌های مقیم شهر، ترجیح می‌دهند و دوست می‌دارند، چای را در «اِسکان زیر» بنوشند. من خودم -که تمام افتخارم و رگ‌وریشه و هویت و عشقم این است روستایی‌ام- چای را فقط با «اِسکان زیر» دوست می‌دارم، چند وعده در روز می‌نوشم. زیرا نه دهن‌سوز است، نه موجب هورت‌کشیدن و داغ‌داغ بلعیدن، و نه هم می‌گذارد خاطرات قندوچای از ذهنت بپّرد؛ که قند برای ما در نوجوانی از شُکّلات‌های بلژیک! هم لذیذتر بود.

 

نکته‌ی ۲ : اما سلامت در جهان، چون، امروزه‌روز به خطر افتاده است، برای نگهبانیِ سلامتِ همگانی، عقل و شرع ایجاب می‌کنند که کم‌کم «اِسکان زیر» از محفل‌های جمعی، جمع شود. این رفتار، بی‌تردید به اخلاق نزدیک است.

 

نکته‌ی ۳ : قدیم مرحوم مادرم به ما می‌فرمودند «اِسکان زیرِ» کَس دیگه رِه، تِک (=لب) نزنین، لاقمی می‌گیرین.

 

یادآور: لاقمی -به سکون قاف- یک برفکی بود سفیدرنگ در دو گوشه‌ی دو لبِِ دهان، که نمی‌دانم ناشی از چیست اما واژه‌ی لاقمی به نظرم، از نظر لُغوی در واژه‌ی «لُقمه» ریشه دارد که موجب سرایت است.

فرهنگ لغت داراب‌کلا

واژه‌ها، جاها، مثَل‌ها، باورها و خاطره‌ها

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ، ۰۹:۳۳
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

قلم دامنه : به نام خدا. رِغِد را می‌شکافم. این لغت با چند معنا، چندین کاربرد دارد. با مثال می‌توان به پهنا و ژرفایش رفت:

مثلاً می‌گویند: پنبه‌جار رِغِد رفت. در اینجا به معنی غارت.

 

مثلاً می‌گویند: انجیر رِغِد بورده. در اینجا یعنی درخت بار زیاد آورده.

 

مثلاً می‌گویند: کشور رِغِد رفته. یعنی از دست همه دررفته؛ مانند گرانی، مانند سرقت بیت‌المال.

 

مثلاً می‌گویند: از بس خنده و غش کرد اختیار از دستش در رفت و رِغِد رفت!

 

مثلاً می‌گویند: تِه رِغِد هِدایی. در اینجا یعنی تو حرف و راز و ناگفته‌ها را لو دادی. پُرچانگی کردی. سادگی به خرج دادی و هرچه بود همه را گفتی که نمی‌باید می‌گفتی و رِغِد دادی و کار را خراب کردی. در واقع در این فاز، رِغِد یعنی سرِ سخن را بی‌جهت بازکردن و گفتن و به عبارت محلی یعنی پیش‌دَشنیَن. نمونه می‌آورم: وقتی می‌روند خواستگاری، دو طرفِ عروس و داماد ممکن است در باره‌ی پسر و دخترشان طوری حرف بزنند و اِفاده بیایند که رِغِد باشد تا حرفِ حساب.

 

البته ناگفته نگذارم که در قرآن این لغت آمده البته با فتحه، و من گمان می‌کنم شاید «رِغِد» به گویش مازندرانی با لغت «رَغَدًا» (آیه‌ی ٣٥ بقره) هم‌ریشه باشد و حتی ممکن است برگرفته، که به معنی «به‌وفور» «به‌فراوانی» است. زیرا برخی از واژه‌های مازندرانی با واژه‌های قرآنی هم‌ریشه، و دست‌کم هم‌بیان است.

 

بااین‌حال، من برای رِغِد این معناها را قائلم: وفور، فراوانی، غارت، از دست دررفته، پیش‌دَشنیَن، لودادن، و نیز خوش‌وخرّم. البته یک معنی رغَد، در قرآن گویا به معنی «فردا» و «آینده» است که محل این بحث نیست.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۱۳۹۹ ، ۰۸:۰۱
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

به قلم دامنه. به نام خدا. وَگ‌لیز. وَگ‌لیز واژه‌ای ترڪیبی‌ست؛ «وَگ یا وڪ»، ڪه هم به معنی قورباغه و وزغ است و هم به معنی برگ. و «لیز» به معنی سُر، لغزنده، لَزِج، سُرسُری.

 

در اصل وَگ‌لیز همان جُلبڪ است ڪه به آن خزه و جَل‌وزَغ هم می‌گویند. از دسته‌ی رُستنی‌های بی‌ریشه به رنگ‌های معمولاً سبز و گاه سرخ و قهوه‌ای. این گیاه، بیشتر در جاهایی، زیا و زیست دارد ڪه آب آن راڪد و یا از ڪیفیت پایین برخوردار باشد. حتی اگر بر تنه‌ی درختان مرطوب، یا لبِ جوی‌های تنگ و باریڪ و تاریڪ باشد.

 

برای علتِ نامیدنِ وَگ‌لیز، دست‌ڪم همین دو احتمال را می‌دهم: یا منظور این بوده چون از برگِ لیز و لَزِج و ریزریزِ به‌هم‌پیوسته تشڪیل شده به آن وَگ‌لیز می‌گویند یعنی برگِ لیز. و یا به گمان، چون سُرسُری و لیز و چسبناڪ است آن را وَگ‌لیز گفته‌اند ڪه مانند وگ، «لیز» و «چسبنده» است. اما احتمال اولی را بیشتر مطمئنم.

 

خواص جلبک: اینجا

 

این‌ڪه جلبڪ‌ها یا همان وَگ‌لیزها چه اثرات (فایده‌ها یا زیان‌ها) دارند، من نمی‌دانم؛ فقط در جایی خواندم ڪه گویا به ڪسی ڪه شعور اندڪی داشته باشد به او به طنز می‌گویند: جُلبڪ!

 

من و هم‌سن‌وسال‌هایم ڪه بخش زیادی از روزهای ڪودڪی را در درِه‌دله (=رودخانه) گذراندیم با وَگ‌لیز زیاد خاطره داریم: فڪر می‌ڪردیم زیر وَگ‌لیز مار و جانور گزنده است. فڪر می‌ڪردیم پناهگاه ماهی‌هاست. فڪر می‌ڪردیم زیرش اگر چنگڪ اندازیم، یا دست‌دست‌ماله ڪنیم، ماهی‌های تنومندتری صید می‌ڪنیم.

 

بیشترین وگ‌لیز را آب پشتِ سدّ بتونی حموم‌پیش داشت ڪه بعدها آن سدّ ڪنار پل یورمله، خراب و سدّی دیگر، در ڪمی بالاتر ساخته شد تا آب شالیزار حاجی‌آیش داراب‌ڪلا در مجاورت سیدحمزه بازار اَسرم را، از طریق یڪ جوی دراز و پرپیچ‌وخم و ناهموار تأمین ڪند.

 

اساساً هر غورزِم (=جای عمیق‌تر و راڪدتر رودخانه) ڪه وَگ‌لیزش شدید بود، در آن ترس و سڪوت بود؛ سڪوت.

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۱۳۹۹ ، ۰۶:۵۳
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

به قلم دامنه : به نام خدا. مِسِم را می‌شکافم. مِسِم یا مسِن در زبان محلی در داراب‌کلا و حومه یعنی زمان، موقع، وقت، فصل خاص. به نظر من این واژه مُخفّف (=کوتاه‌شده) موسِم است. مثلاً بادها و باران‌های موسِمی که به معنی فصل خاصِ وزیدن باد در جهت مخالف است. یا موسِم حج که یعنی زمان و موقع مناسک مکه و منا و حج‌گزاردن حاجی‌ها. بنابراین؛ وقتی گفته می‌شود مِسِم یا مسِن همان موسم است، به معنی موقع. با چند مثال روشن‌تر  می‌شود:

 
خرمن مِسِم. یعنی سرِ خرمن. موقعِ خرمن.
 
سال دیگه این مِسِن. یعنی سال بعد همین موقع.
 
پارسال همین مسِم نبود اجناس گران شد خصوصاً گوشت!؟
 
سه سال پیش همین مسِم بود عقدشان کردیم.
 
معمولاً ما ایرانی‌ها وقتی خاطره‌های زیارت‌های مکرّر مشهد مقدس به یادمان می‌آید، و یا هر بار عکس یا فیلمی از حرم امام رضا (ع) از دیده‌ی پرخاطره‌ی‌مان می‌گذرَد، به خود یا به کناردستی و جمع می‌گوییم: آه پارسال همین مسِم بود در دارالحُجه یا در بست شیخ طوسی و یا در ایوان گوهرشاد و یا در ایوان بزرگ ولی عصر (عج) در سمت قبله‌ی صحن رضوی و یا در روبروی ضریح و مَضجع بودم. و یا در صحن آزادی کنار حوض و یا در صحن جمهوری کنار قبله‌نمای سایه‌ی آفتاب و یا در صحن انقلاب در قوس پنجره فولاد و یا در صحن کوثر ایستاده به نماز در زیر آفتاب و وزش نرم و آرام باد.
 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۱۳۹۹ ، ۰۵:۱۴
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

به قلم دامنه : به نام خدا. در سلسله مباحث فرهنگ لغت داراب‌کلا، هفت واژه‌ی محلی دیگر را می‌شکافم. که از آغاز تأسیس دامنه تا امروز به ۲۶۷ لغت رسید.

 

کیوونی: در محل ما یادم است وقتی می‌خواستند از هنر دختری بگویند و به خواستگاری‌اش بروند در تمجیدش می‌گفتند: کیوونی است. کیوونی هم که معلومه. یعنی: خانه‌داری را حسابی بلد است و بر امور منزل مسلط. مثلاً «کیوونی دِتر رِه بِلارم» از جملات نوازشگرانه‌ی مادران نسبت به دختران‌شان است. حالا این زمانه، وقتِ آن آمده است که بگویند: این مَردی چَنده کیوونیه. بگذرم.

 

حَلقومِه، چِنگوم، ڪورگِر: هر سه لغت در محل ما هنوز هم بر زبان مردم رایج است. شاید رواج آن در نسل جدید کم شده باشد، اما هنوز این سه لغت نمُرده است و به انبار واژگان نابکار (=خوانده شود فراموش‌شده) نرفته است.

 

حَلقومِه، نیم‌گِره‌ای است که هر وقت لازم شد، آسان باز می‌شود. از نظر من حَلقومِه چون شبیه حلقه است و مانند رسَنِ حلقه‌ی دار، حَلقومِه نام گرفته و از حلق ریشه می‌گیرد.

 

چِنگوم، هم چوب‌نشان است که آن را مقداری دفن می‌کنند تا نشانی و مرزها مشخص باشد. و هم واژه‌ای‌ست که معنی گیرکردن می‌دهد.

 

کورگِر، گره‌های پیچ‌درپیچ و درهم‌وبرهم است که نه فقط راحت باز نمی‌شود، بلکه وقتی نخی یا چیزی کورگِر افتاد گاه قیچی و مغراض نیاز است که هم گره را باز کند و هم کلاف را نجات.

 

می‌توان جهان کنونی را مبتلا به این هر سه لغت دانست. ابرقدرت‌ها؛ که حَلقومِه‌زدن را بلد نیستند که عنداللزوم مفتوح و گشایش کنند. کشورهای مسلمان؛ که یا چِنگوم یعنی نشانه را گم کرده‌اند و یا خود چِنگوم یعنی گیره و گیری برای همجواران شدند. و سازمان‌های بین‌المللی؛ که اساساً کارویژه‌های خود را از کف دادند و  نه تنها نمی‌توانند کورگِرها را وا کنند، بلکه خود کورگِری برای دولت‌هایی شدند که آگاهانه به زورگویان عالم نه می‌گویند و در برابر ستم و برای ستمدیدگان می‌کوشند. نیاکان‌مان در ایران و ازجمله مازندران و میاندورود و داراب‌کلا چه هوشمندانه لغات وضع می‌کردند و بر زبان‌ها جاری و ساری.

 

پِچوک: واژه‌ی محلی پِچوک یعنی خیلی‌کوچک، خُوردی. معادل علمایی -که «الاحقَر» به‌کار می‌برند- با عزم و نیّت فروتنی و تواضع.

 

پی‌لم: این بوته‌ی خود رُو چون در پیِ «لَم‌لِوارِ» تمِش‌مَمش سُز وُونه (=نوج زَندِه) ازین‌رو شده پَی‌لم. البته این برداشت شخصی من است، شاید هم ریشه‌اش چیزی دیگری باشد و من نمی‌دانم.

 

خِفتی: این واژه به گردنبند طلا و نقره‌ی زنان گفته می‌شد. اصل لغت به خِفت به معنی گلو و خفه‌گاه بازمی‌گردد و چون در آن قسمت آویزان می‌شد، خِفتی نامیده شد.

 

خِفتی‌ها معمولاً گرانقیمت، سنگین و پهن بود. حتی زنجیرهای وزین داشت. و یک سرمایه برای مادران و زنان بزرگ خانه به حساب می‌آمد. گویا در برخی از خفتی‌ها عکس شاهان حک می‌شد. اما یواش‌یواش ریز و ریز و ریز گردید و شکل عوض کرد.

 

البته درین روزگار که خِفت‌گیرها (=دزدان زورگیر) زیاد شدند و پلیدانه به دختران و زنان در مسیرها و کوچه‌پس‌کوچه‌ها دستبرد می‌زنند، خفتی‌ها لَس‌‌لَس (=اندک‌اندک) نازک و سبک و حتی بدَلی (و به گویش محلی: عجیش) شد

 

پِت‌پِتی را می‌شکافم: واژه‌ی دو سَر بِنی (=ترکیبی) «پِت‌پِتی» یا پط‌پطی را از طریق چند مثال بهتر می‌توان جا انداخت، تا از تعریف لغوی. این‌گونه:

 

۱. برخی، از بس چِش‌سِر نیستند و از گرسنگی دارند می‌میرند و یا دَلیک‌اند، لاقمه (=لُقمه) را پِت‌پِتی می‌کنند. یعنی پشت‌سرهم می‌بلعند و به حلق فرو می‌کنند.

 

۲. بعضی هر چه دستشان آمد از بیل و کلنگ و گونی و دَس‌چو (=عصا) را در  لاخ دیوار (=شکافِ کَتِ) حیاط‌شان فرو می‌کنند یعنی پِت‌پِتی.

 

۳. عده‌ای از ما دیده‌اند در قدیم، که کال‌قِوا (=کُتِ کهنه) و جِل‌مِل (=پارچه‌کهنه) را در تَنوره‌ی تندیر، یعنی سوراخ کناره‌ی زیرین تنور پِت‌پِتی می‌کردند تا زبانه‌ی آتش کم شود تا خمیر، خوب به دیواره‌ی تنورِ نون‌محلی بچسبد و بپزد.

 

۴. در قدیم که گل‌دِوا نبود، موش‌کالی (=لانه‌ی موش) را با هرچه دستشان بود پِت‌پِتی می‌کردند که موش در لانه‌اش دق‌مرگ شود و سرِ نون‌لگِن نیاید.

 

۵. خونه‌ی برخی که می‌روی، می‌بینی که کدبانوی خانه از بس مشغول! است، همه‌ی اثاثیه‌‌مثاثیه‌ی منزل را پِت‌پِتی کرده است در سوراخ‌سَمبه‌ها، از داخل گنجه بگیر تا بالای یخچال و زیر تختخواب و پشت‌بام حمام. اینجا بگذرم!

 

۶. البته پِت‌پِتی با لغت پَتی (به فتح پ) یعنی عریان و لخت، فرق دارد. پَتی به صورت ترکیبی می‌آید. این‌جوری: لُختِ‌پَتی.

 

۷. اگر خواستید به‌درستی از واژه‌ی پِت‌پِتی سر در بیاورید صندوق عقبِ ماشین برخی‌ها را بالا بزنید! مغازه‌ی اغذیه‌مغذیه‌ی آشنایان را بازدید بکنید! انباری و سرداب و حیاط‌خلوت‌ها را نگاه کنید. پِت‌پِتی که خوبه، دَجوبَجو (=درهم‌وبرهم) هم هست، از سِمساری‌ها هم بدتر و شلخته‌تر.

 

بقیه‌ی پِت‌پِتی‌ها را در مثال‌های سیاسی بکاوید! که من سیاسی‌میاسی بلد نیستم!

 

نظر جناب جلیل‌ قربانی:
 
سلام آقای طالبی، روز به‌خیر. سه نکته درباره پِتی و پَتی؛
 
۱- ما به فرودادن غذا به زور و در لقمه‌های بزرگ، گرفتن روزنه‌ها با کمک پارچه و کاغذ و کارهای دیگر مانند آن می‌گوییم «پِتی».
 
۲- پِت‌پِتی عبارتی است که به مچاله‌کردن، درهم پیچیدن و گلوله‌کردن کاغذ و پارچه و مانند آن می‌گوییم‌.
 
۳- از آقای اسماعیل واعظ جوادی برادر آیت‌الله جوادی آملی که استاد معارف اسلامی دانشگاه مازندران در سال ۱۳۶۳ شنیدم که؛ پَتی، واژه‌ای پهلوی به معنای «ضد» یا پاد است. مثال؛ پَتی‌آره یا پتیاره به معنای ضد آفرینش.

فرهنگ لغت داراب‌کلا: اینجا

واژه ها، جاها، مثَل‌ها، باورها و خاطره‌ها

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۱۳۹۹ ، ۰۹:۲۹
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

 به قلم دامنه : به نام خدا. در راستای سلسله‌نوشتارم در شکافتن لغات و واژه‌های داراب‌کلا:

 

اول: رِغازی. من رغازی یا رِقاضی  را در لغت نتوانستم ریشه‌یابی کنم، اما دو معنی نزدیک آن را رِواج و بازار می‌دانم. با دو مثال این لغت را تحت تعقیب قرار می‌دهم؛ نه برای بازداشت و محاکمه و حبس و زندانی و حصرش، بلکه برای نشرش!

 

برای رواج: مثلاً به حالت اعتراضی و اِعراضی و با طعمی از عصبانیت می‌گویند: کی این کار رِه رِقاضی دینگوهه؟ یعنی رواج داده، آورده وسط، باب کرده.

 

برای بازار: مثلاً برای زیرسؤال‌بردن کار کسی می‌گویند وِه هِم رقاضی دَکته. یعنی بازار دَکته. شَک دکته. شادی باریکِلّاه بَیّه.

 

 

دوم: بِرِه. واژه‌ی محلی بِرِه، ممڪن است در ریشه‌، با بُرد و بُرش و بریدن هم‌خانواده باشد. اما چند معنای متفاوت از آن استخراج می‌شود ڪه به نظر من می‌تواند با مثال‌ها و شرح زیر بیشتر شڪافته شود:

 

قورمه‌سبزی حاصل از بِره‌دادن

 

به معنای تیز و تیزڪردن. مثلاً دَم‌بِره ڪردن تبَر و دَرِه نزد آهنگری‌های سنتی ڪه لب رودخانه‌ها زیر چادرها سڪونت می‌ڪردند

 

به معنای تَفت‌دادن. مثلاً سبزی و اسفناج را بِره هِداهِن.

 

به معنای بُودادن و برشته‌ڪردن. مثلاً تخمه‌ی ڪدو را بو داد.

 

به معنای سرخ‌ڪردن. مثلاً سیب‌زمینی را خوب در رُب بِره‌دادن، ڪه همان سرخ‌ڪردن در روغن است.

 

به معنای زدن. احتمال می‌دهم این لغت برای زد و خورد هم ڪاربرد داشت در محل. مثلاً فلانی حسابی تُش داد، یعنی زد. یعنی بِره داد، ڪُتڪ زد.

 

به گفته‌ی یکی از دوستانم جناب آقای جلیل قربانی «در تمام معانی‌ای که برای کلمه برای واژهٔ مازندرانی «بِره» آورده‌اید، کار پشت‌ورو کردن و به‌هم‌زدن در آن انجام می‌شود در منطقه ما [سرخرود محمودآباد مازندران] به کسی که به موضوعی بیش از حد بپردازد و‌ به اصطلاح کش‌اش بدهد، در مقام سرزنش و برای ختم غائله می‌گویند؛ «تو دیگه این‌قدر بِره‌بِره‌اش نده.»

 

سوم: گرمِ‌سر. این، لغتی ترکیبی‌ست، گرم + سر، که این مفهوم را می‌رساند طرف فردی تُندخو، داغ و عصبانی‌مزاج است. تن، گرم باشد حرفی نیست. دست، گرم باشد حرفی نیست. دل، گرم باشد حرفی نیست. حتی دلگرمی خود کمالی‌ست؛ ولی، سر، وقتی داغ و گرم باشد، طرف دست به رفتاری می‌زند که به زبان محلی می‌گویند ماز هاکارده. یعنی مثل زیزم و زنبور خشم کرده و زده و دررفته.

 

یک مثال: در محل ما، وقتی برای پسری به خواستگاری می‌رفتند، ممکن بود، «اَرِه» نگیرند و جواب «نه» بشنوند، گاه یک علت این بوده که خانواده‌ی دختر می‌گفتند شنیدیم پسر شما گرمِ‌سر هسّه. وِن کَلّه داغه.

 

یک مثال دیگر: وقتی در محل ما مثلاً می‌خواستند یک نفر را میانجی (=واسطه) بگیرند که به فصلِ خصومت (=پایان‌دادنِ دعوا) کمک کند، می‌گفتند یکی را انتخاب کنیم که زود گرم نَکفِه که از کوره در بُورِه، کار بدتِه ویشته رقِد بورِه.

 

چهارم: چِک نَیتِه: چند معنی دارد چِک به نظر من:

 

۱. چِک نَیتِه یعنی کفایت نکرد، بس نبود. اِع چنده کم بود. مثلاً: این گفت‌وگو مِه دل را چِک نَیتِه. بند نیته.

 

۲. چِک بَیتِه یعنی متلک. مثلاً: فلانی با فلان سخنرانی فلانی را چِک داد.

 

۳. چِک نَیتِه یعنی نشانه. مثلاً: فلان تیر هدف را چِک نَیتِه. بند نَیته. برخورد نکرده.

 

۴. چِک کَفنِه یعنی دفعه، هربار، همواره. مثلاً: فلان فرد یا بهمان مسئول مملکت تا چِک دَکتِه وعده‌ی الِکی دِنه.

 

شاید هم این واژه، بقیه هم داشته باشد که من الان ذهنم ملتفت نیست. بگذرم.

 

فرهنگ لغت داراب‌کلا: اینجا

واژه ها، جاها، مثَل‌ها، باورها و خاطره‌ها 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۱۳۹۹ ، ۰۸:۴۶
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

به قلم دامنه. به نام خدا.  می‌شکافم «گَلِ‌زور» را . چندی‌پیش یکی از خوانندگان این لغت را به صفحه‌ی شخصی من فرستاد که کمی آن را می‌شکافم:

 

مدفوع گاو

(گوگی، گوزور)

 

گَل که موش است. فضله‌ی موش هم به زبان محلی البته در بُعد کنایی «زور» است. ترکیبش می‌شود: گَلِ‌زور.

 

زور از آن نظر به «مدفوع» موش نسبت داده می‌شود، چون برای دفع آن باید تا حدی زور زد تا اسفنکتر مَقعد (=در گویش مازنی یعنی نِشینِ) جا وا کند تا تخلیه صورت بگیرد. یک ضرب‌المثل محلی رایج هم این است:

 

«وِن نشین واه بیّه» این زندگی سخت و طاقت‌فرسا رِه پیش بَوِرده، از همین زورزدن نشئت دارد که حکایت از یک عمل سنگین دارد.

 

آن خواننده‌ی محترم البته گفته بود علاوه بر گل‌زور، «گوزور» (=گوگی) هم شنید در زبان محلی، یعنی مدفوع گاو.

 

از توجه به لفظ «زور» برای دفع و تخلیه در همه‌ی جانوران دست‌کم دو چیز عاید می‌شود:

 

چه نعمت بزرگی در قسمت تحتانی جُنبندگان قرار داده شد که کمتر کسی شکرش را بجا می‌آورَد.

 

زور -که این‌همه به آن بد می‌گویند- اگر همین زور در وقت ضرور نباشد، در گوارش و محیط شکم و روده‌بزرگ و کوچک هرج‌ومرج می‌شود. سیاسی‌میاسی شد. مرا به کجا کشانید این «گَلِ‌زور» !

 

یادآوری کنم: لغت گل‌زور، جدا از فضله‌ی موش، در مقام کنایه هم به‌کار می‌رود با هدف عنصر ناچیز، این‌طور:

 

وِه اَعیی گل‌زور هِم مِه وِسه شاخ‌وشونه کَشِنه!

 

یک ضرب‌المثل هم در مورد «زور» برای بامشی (گربه) هست که جناب عبدالرحیم آفاقی فرستاد؛ این‌طوری:

 

«بامشی رِ بائیتنه تِ زور دوائه، ونِه سر خاک دَشنّیه»

 

فرهنگ لغت داراب‌کلا: اینجا

واژه ها، جاها، مثَل‌ها، باورها و خاطره‌ها

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۱۳۹۹ ، ۰۸:۱۵
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

به قلم جناب «یک دارابکلایی» : با سلام. به نوشته شما (اینجا) مطالبی می‌افزایم. درست است که به بچه بسیاری از حیوانات از جمله گربه (بامشی)، سگ، اردک (سیکا) و غاز، کاته می‌گویند، اما برای همه حیوانات این لفظ اطلاق نمی‌شود. به بچه گاو، «گوک»؛ خر و اسب، «کاره»؛ خوک (خی)، «کوله»؛ گوسفند، «وره»؛ بز، «کاله» و یا گاهی «کاته»؛ مرغ (کرک)، «چینکا یا چیندکا» گفته می‌شود.

 

در مورد ریشه آن هم احساس می‌کنم نباید از کلمه «کوتاه» باشد. چون در مقابل آن «ماره» قرار دارد. به نظرم این دو کلمه «کاته» و «ماره» با هم هستند. اگر کاته را کوچک شده کوتاه بدانیم، آنگاه «ماره» را چگونه تفسیر کنیم؟! (البته دو کلمه «کاته» و «کوتاه» خیلی از لحاظ لغوی و معنایی شبیه هستند و شاید هم حق با شما باشد!)

 

در هر صورت، بعضی‌ها پیدا می‌شوند که «اگه ملا ره مفت گیر بیارن شه بامشی کاته وسه هم دعا گرنه»، و همینطور یادمان باشد که «گودار جه بنشنه (ننشنه) سگ کاته بیتن». با سپاس.

 

دامنه : سلام بر شما. افزوده‌های شما همیشه بر قوت متن می‌افزاید و کاستی‌های آن را می‌زُداید. «همه‌چیز را همگان دانند» در این‌جور مواقع معنا پیدا می‌کند. بله، درسته. من هم در آن چند مثال، از حیواناتی نام برده‌ام که «کاتِه» بر بچه‌های‌شان صدق می‌کند.

 

در مورد «ماره» و «کاته» به نظرم اشکال شما شاید وارد نباشد. چون در فارسی نیز، میان واژگان «مادر» و «کودک» هیچ ربط ریشه‌ای لغوی نیست. دو لغت کاملاً جداست. باز نیز دریچه‌ی این لغت را نمی‌بندم؛ زیرا ممکن است نظرات درین‌باره متفاوت و فراوان باشد.

 

جناب‌عالی در دو مثال سگ‌کاته و بامشی‌کاته در دو ضرب‌المثَل رایج محلی نیز، مفهوم کاته را به‌خوبی امتداد دادی. ممنونم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۱۳۹۹ ، ۰۹:۱۹
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی

قلم دامنه : به نام خدا. لغت دویست و پنجاه و سوم. دُخله یا داخ‌له را می‌شڪافم. ریشه‌اش از دخل و داخل است. به نظر می‌رسد با واژه‌ی عربی اشتراڪ لفظی داشته باشد، شاید هم معنوی (=مصداق‌های معنایی لفظ). با چند مثال، این لغت محلی دیرین را به پیش می‌برم:

 

۱.‌ وقتی می‌خواهند سرحدّات زمین، باغ، خانه‌سرا را مشخص و مرزگذاری ڪنند، دُخله یا داخ‌له‌ی چوبی یا سیمانی و فلزی می‌گذارند. ڪه به لفظ قدیمی‌تر به آن «پاها» می‌گویند؛ عمودهای چوبی یڪ‌و نیم‌متری ڪه با آن پرچین (=چپَر، پَچّیم و پرچیم) می‌ڪنند.

 

پرچین (=چپر و پَچّیم و پرچیم)


۲. وقتی روستای‌مان برق‌ڪشی می‌شد فڪر می‌ڪنم سال ۱۳۵۵، دقیق نمی‌دانم. من یادم است مردم به تیرِ برق می‌گفتند: سیم‌داخ‌له. یعنی تیرڪ و پایه‌ای بسیار بلند ڪه تا دو متر در زمین دفن می‌شود و سیم برق از روی آن عبور داده می‌شود. «شَلمون» هم می‌گفتند.

 

اما این‌ڪه چرا دُخله یا داخ‌له می‌گویند چون هم نوڪ آن داخل زمین دفن می‌شود و هم حد و داخل مرزهای زمین و خانه‌سرا را معین می‌ڪند.

 

اما یڪ خاطره: وقتی سیم‌داخ‌له‌های بتونی آمده بود به روستا، ما در نوجوانی با دسته‌ی خودتراش (=ریش‌تراش) و یڪ نخ و ڪمی گوگردِ روی ڪبریت و مقداری ڪاغذ بُراده‌ی گوگرد روی دو سمت ڪبریت و یڪ میخ فلزی بلند، ترقّه‌بازی می‌ڪردیم؛ با ڪوبیدن محڪم آن بر روی سطح سیم‌داخ‌له‌ همون تیرِ برق.

فرهنگ لغت داراب‌کلا: اینجا

واژه ها، جاها، مثَل‌ها، باورها و خاطره‌ها

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۱۳۹۸ ، ۰۷:۳۹
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی
به قلم جناب «یک دارابکلایی» : با سلام. کلمه یا اصطلاح «تِپ‌تِپ»، فکر می‌کنم، از ریشه «تِپّه» به معنی قطره باشد که دو بار تکرار شده است. (در زبانشناسی به این پدیده duplication یا تکثیر گفته می‌شود؛ مثلا «ریک ریکا» یا «کیج‌کیجا».) به نظرم «تِپ‌تِپ» اساساً با «تیپ‌تیپی» به معنای خالدار و یا «تَپ‌تَپ» به معنای کوبیدن بر چیزی و سروصدا کردن فرق می‌کند.
تِپ‌تِپ آب
چکه‌چکه کردن آب
شما در مورد این کلمه به تفصیل (اینجا) بیان نمودید. در اینجا می‌خواستم به مورد جالبی، که شاید مرتبط با این بحث باشد، و در کتاب «ضرب‌المثل‌های آملی» نوشته آقای یحیی جوادی آملی برخوردم اشاره کنم. ایشان این موارد را در گویش آملی بیان می‌کنند که فکر می‌کنم برای کل گستره فرهنگ مازنی صحت داشته باشد، البته با اندکی تغییر.
"در مازنی برای معیار کیل الفاظی استفاده می‌شود که عبارتند از: «هَهَ» به اندازه سر دو انگشت سبابه و شست، «پریک» به اندازه سر سه انگشت سبابه، وسطی و شست، «چپلیک» به اندازه سر پنج انگشت، «چینگال» به اندازه چهار انگشت نیمه باز، «میس» به حجم یک مشت، «قَمَش» به اندازه هم انگشتان و کف دست، و «دهیل» به حجم دو کف دست و ده انگشت."
 
من خودم تا به حال دو کلمه «هَهَ» و «قَمَش» را نشنیده بودم و معنی بعضی دیگر را به این دقت نمی‌دانستم؛ نمی‌دانم به خاطر قدیمی بودن آنهاست که سنم قد نمی‌دهد و یا اختصاص به گویش آملی دارد.

پاسخ دامنه: به نام خدا. سلام بر شما جناب «یک دارابکلایی» و سپاس برای این آورده‌ی مناسب و تکمیلی‌ات. بله؛ خال‌خالی را خواستم ازین نظر در کنار واژه‌ی «تِپ‌تِپ» آورده باشم تا گستره‌ی گویش این لغت را نمایانده باشم و الّا، آری، هم‌ریشه‌اش نیست، هم‌لفظش است. اما این کتاب «ضرب‌المثل‌های آملی» که نام بردی را من ندیدم. نکات جالب و زیبایی از توزین در قدیم مثال آوردی. سعی می‌کنم از کتابخانه‌ی محله‌ی‌مان امانت بگیرم، مطالعه‌اش کنم. چون از علاقه‌مندی‌هایم می‌باشد. از نوشته‌های شما درین زمینه در دامنه لذت می‌برم و  ممنونم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۱۳۹۸ ، ۱۰:۴۲
ابراهیم طالبی | دامنه دارابی