در مذمت تاجگذاری رضاخان
مذمّت تاجگذاری رضاخان میرپنج
از مرحوم آیتالله حاج شیخ یوسف جیلانی
مذمّت تاجگذاری رضاخان میرپنج
از مرحوم آیتالله حاج شیخ یوسف جیلانی
بحث ۱۵۵ مدرسه فکرت : احتمالاً بارها خوانده یا شنیدهاید که به کوروش کبیر -پادشاه هخامنشی ایران- نسبتِ مدارای مطلق میدهند و به زبان دیگر، بر این نظر هستند که او وقتی فتوحات و کشورگشایی میکرد نسبت به تمامی عقاید و باورهایهای مختلف آن سرزمین، تسامح کامل میورزید، (=آسان میگرفت) و به هر عقیدهای احترام میگذاشت؛ بهطوریکه برخی از اسلامشناسان ازجمله شهید مطهری به اینگونه مدارای مطلق ایراد میگیرند که نمیتوان نسبت به عقاید باطل، بیاعتنا و خنثی بود.
پرسش این است شما درین باره، چه برداشتی دارید؟ آیا این نسبت که به کوروش میدهند، از نظر شما نسبتی درست و مطابق با واقعیت است؟ اگر آری و یا نه؛ چرا؟ آیا احترامگذاری مطلق به عقاید و باورها، رفتاری درست منطقی و عقلی است؟
پاسخ جناب آقای قربانی:
به قلم جلیل قربانی: کوروش از نگاه دیگر. پیشاپیش از پیشگاه هواداران کوروش پوزش میخواهم.
۱- من امروز در خانه پنهان شده و با کمی ترس و لرز میخواهم در اینجا از از دریچه دیگر به کوروش بزرگ بنگرم.
۲- این روایت تاریخی تلخ را شنیدهایم که مغولان به هر جا که وارد میشدند؛ حکایت ساده ورود آنها این بود؛ «زدند، کشتند، خوردند، بردند!»
۳- گفته میشود که سپاه مغول در شیراز برخلاف دیگر جاها؛ «نزد، نکشت، نخورد، نبرد!» چون حاکم شیراز که از خونخواری مغولان آگاه شده بود، قبل از ورود آنان به شهر، پیکی با پرچم سفید فرستاد. مغولان هم با شهر مدارا و همه به خوبی و خوشی و سلامت، سالها مسالمتآمیز زندگی کردند.
۴- من فقر تاریخینگری دارم، چون تاریخ را به اندازهای نخواندهام که تحلیل تاریخی داشته باشم، فقط برایم چند سوال وجود دارد.
۵- اینکه در تاریخ آمده است که کوروش بعد از تصرف بابل با مردم آن بدرفتاری نکرد، کسی چه میداند شاید پیش از آن که کوروش هخامنشی وارد بابِل شود و مورد استقبال یهودیان قرار گیرد و منجی یهودیان لقب گیرد، حاکم شهر بابل، هدایای پیشواز فرستاده بود.
۶- کوروش اگر مصلح بود، چرا به حکومت در مرزهای ایران که از ماوراءالنهر تا بینالنهرین و از قفقاز و آسیای صغیر تا جزیرةالعرب و شبهقاره هند را در بر میگرفت، قانع نبود و خیال کشورگشایی، خواب را از چشمش ربوده بود. آیا کوروش برای رساندن پیام اصلاحطلبانه خود، رنج این همه سفر را به جان خرید یا برای وسعت قلمروی امپراتوری خود؟
پاسخ دامنه به بحث ۱۵۵
به قلم دامنه:
به نام خدا
مقدمهی نظری:
۱. اگر فرض را بر این بگذارم این نسبتی که به کوروش میدهند، درست است؛ آنگاه دستکم یک نتیجهاش این است که او پیامبر نبود که هر کجا رفت دست به دعوت و مبارزه با عقیدهی باطل بزند. او یک کشورگشا بود که آن دوران، توسعهطلبی سرزمینی، رفتاری مرسوم و رایج بود؛ شاید هم جواب به ماجراجوییها.
۲. اما اگر فرض را بر این بگذارم این نسبتی که به کوروش میدهند، درست نیست؛ آنگاه دستکم یک نتیجهاش این است که کوروش به عنوان انسانی مورد تأیید که به گواهی پارهای از مفسران قرآن -ازجمله ابوالکلام آزاد و علامه طباطبایی- همان ذوالقرنین در سورهی کهف است، به دادِ مردم از دست بیدادگری یأجوج و مأجوج شتافت و آن سد محکم را ساخت و با عقیدهی زورگویانهی آن قوم مبارزه کرد و آن مردم ستمدیده و گرفتار را از چنگ آنان رهایی داد.
پس کوروش مدارای مطلق که امری زاید و نادرست است، نداشت، بلکه در جای خود با عقاید غلط میستیخت.
اینک سه بند جواب تاریخی:
مدارای مطلق نسبت به عقاید باطل امری بیهوده و خلاف پیام آسمان است، که خدا با وحی، بشر را به حق دعوت کرد و از باطل حذر داد.
سه مثال میزنم برای تقریت ذهنی و سهولت در فکرکردن و فهم پرسش:
۱. مثلاً عقاید رفتار مردمان عصر جاهلیت در حجاز که دختران را زندهبهگور میکردند، با مبارزهی جدی پیامبر خدا (ص) مواجه شد تا آنجا که این سنت غلط با همت آن حضرت، آرامآرام برچیده شد.
۲. مثلاً حرکت پیامبرانهی حضرت ابراهیم (ع) در بُتشکنی و مبارزهی آشکار و پنهان با اَصنام (=بُتان)
۳. مثلاً دورانداختن بُتهای تراشیدهشده از درون کعبهی معظمه پس از فتح مکه توسط پیامبر گرامی اسلام (ص) و دعوت منطقی و مهربانانه از مشرکان برای پیوستن به اسلام و ترکِ بتپرستی و آداب پوسیدهی جاهلی.
نکته بگویم: مگر میشود کوروش -که تمام عمرش را روی زین اسب نشست و فتوحات داشت و حفظ حریم جغرافیایی ایران و نیز کمک به ملل ستمدیده- در آنهمه کشورگشاییها کشتار نشده باشد. همین خود نشان میدهد، مدارای مطلق نادرست است.
به قلم دامنه. به نام خدا. دادگاه ذهنِ مردم. سرنوشت یڪ مبارز سیاسی و بیستوسهنفر نوجوان ڪه به اسارت درآمدند. آزادی را ڪسی درڪ میڪند ڪه اسیر شده باشد و در مقابل، به قول مرحوم دڪتر علی شریعتی استبداد را ڪسی لمس میڪند ڪه حرف برای گفتن داشته باشد.
این ۲۳نفر چون در سنین پایین بودند و پیش از آزادسازی خرمشهر اسیر شدند، میتوانست ابزار فرافڪنی و دروغپردازی در دست صدام باشد -ڪه به قول حزب بعثیها «سیّدُ الرّئیس» خوانده میشد- و چنین هم شد.
فیلم، در لیست سفید من بود ڪه باید میدیدم. و دیدم. باید خود دید تا بهتر فهمید. صحنه، زیاد دارد ڪه بتواند هم بر روحت جراحت گذارَد و هم روانت را آرام و عزّتمند (=فراپایه) ڪند. مثل این صحنه:
وقتی ۲۳نفر خواستند در زندان استخبارات وزارت دفاع عراق، وضو بسازند و به نماز بایستند، آب نداشتد، تیمّم ڪردند. اما وقتی ڪف دست بر زمین زدند دیدند تمام شپش است. به فڪر خاڪِ وطن میافتند. از باقیماندهی خاڪ و گرد و غبار مانده بر لباسهای بسیجیشان یڪ دستمال خاڪ جمع میڪنند و همان خاڪ، میشود جایی پاڪ برای تیمّم بدل از وضویشان؛ همین صحنه است ڪه به اوجت میبرَد. و چه زیباست واژهی تیمّم ڪه در حتی معنای لُغوی هم زیباست یعنی قصد و ارادهڪردن.
آری درست حدس زدید، حرفِ همان ۲۳ نفر است ڪه نزد صدام برده شدند تا بهرهبرداری تبلیغاتی بڪنند و بهزور از زبان آنان بڪِشند ڪه بهدروغ بگویند سران جمهوری اسلامی ما را به زور از ڪوچه و خیابان و خانه به جبهه آوردند ڪه صدام اسمشان را گذاشته بود: اَطفال (=خردسالان).
اما هزارانبار درود ڪه حتی یڪ ڪلمه زیر بارِ زیرِزبانڪِشی! بروند؛ آنهم به دروغ. همگی واژههایی در برابر پرسشهای شڪجهگران حزب بعث و سپس نزد خبرنگاران بینالمللی بهڪار بردند، ڪه شنیدن آن مو بر بدن آدم سیخ میسازد. به قول آن شعر شاعر حماسیسُرا نصرالله مردانی: «آفرین».
خاطرهی خودم:
من در سال ۵۸ در ۱۶ سالگی داوطلبانه و حتی از سرِ عشق و شور به عضویت بسیج ملی ارتش ۲۰ میلیونی درآمدم و هنوز نیز ڪارت شناساییاش را _ڪه سال ۵۹ صادر شد- به یادگار نگه داشتهام. (در عڪس زیر)
کارت بسیج ملی من
سال ۱۳۵۹
یادم هست هنوز، برای اعزامم به جبهه، پدرم پای رضایتنامه را انگشتمُهر نمیزد؛ میگفت درسات را بخوان! دست به شگرد -ڪه شگفتی و شڪوفایم بود_ زدم. از دارابڪلا بلند شدم رفتم دانشڪدهی دڪتر علی شریعتی ساری در لبِ دریا. شیخ وحدت -اخوی ارشدم- آنجا تدریس میڪرد و در پلاژ آنجا سڪونت داشت. شب، از ایشان مهر و امضا گرفتم و صبح ورقه را آوردم سپاه و دادم و گفتم این هم مهر و امضای پدرم! و بلاخره رفتم جبهه و تفنگ بهضرورت بر دوش گرفتم و برای دین، انقلاب، میهن، خاڪ وطن و نوامیسم دفاع ڪردم. نه یڪ بار، بلڪه مانند همهی همسن و سالهایم، چند بار.
بگذرم. و بگویم بهزور ڪسی را نبردند؛ به اشتیاق رفتند ڪه بسیاریشان با تن خونین و پارهپاره به آغوش مادر و پدر و دوستان و مزار زادگاهشان بازگشتند: شهیدان؛ زیارتگاه عاشقان.
ملا صالح قاری هم بود در بند، با ۲۳ نفر؛ ڪه هم، سال ۵۳ به دست رژیم شاه شڪنجه شد و در زندان قصر حبس، و هم در ایام جنگ اسیر شد و مجبور، ڪه مترجم اسیران شود و زبانِ حال و زارِ آنان را برای بازجویان و شڪنجهگران بعثی برگردان ڪند. ڪه همه خیال میڪردند او همدستِ! بعث شد، اما او یڪ مبارز بود، و وقتی هم ڪه اسیران مبادله شدند و او به خوزستان بازگشت، مردم، هنوز نیز او را به چشم یڪ خیانتڪار مینگریستند. آری، از دادگاه مَحاڪم و اُردوگاه عراق آزاد شد اما در دادگاه ذهنِ مردم بخشیده نشد! یاد بزرگشهیدِ ایران حاج قاسم سلیمانی بهخیر، ڪه ۲۳نفر و مُلاصالح را در آغوش گرمش گرفت و آن لڪّهی خیالی و ذهنی، را از او زُدود. بررسی فیلم «یَدو » را هم ( ۷ / ۱ / ۱۴۰۰ ) در اینجا نوشتم.
متن نقلی: تنظیم و خلاصه توسط دامنه: در دورهی مشروطه، ادارهی اوقاف تأسیس شد. رضاشاه طمع زیادی برای زمینخواری داشت و همچنین به دنبال کمرنگ کردن ارزشهای دین اسلام در بین مردم بود. در زمینه وقف نیز برای محرومکردن علما از این استقلال مالی و قطع درآمد و درنتیجه کاسـتن قدرت آنھا بر موقوفات، برنامهھا و قوانینی ارائه کرد تا دخالت و کنترل حکومت را در فرایند اداری وقـف بیشتر کند. تصویب قانون موقوفات در سال ۱۳۱۳ بـرای ادارهی امـور وقـف توسـط دولـت، قدرت تصمیمگیری وسیعی را به دولت تفویض میکرد. [زهره چراغی و صفا زارع سنگدرازی، مقاله موقوفات زنان یزد از عصر پهلوی تا عصر حاضر]
خاندان پهلوی؛ که اموال مملکت را به یغما (=تاراج) بردند
حسین مکی در مورد تاراج موقوفات توسط رضاشـاه آورده اسـت: «سـومین کسـی کـه در اموال وقف تصرف نمود، رضاشاه بود. وی دسـتور داد کـه در مـورد تصـرّف امـلاک موقوفـه قانونی را از مجلس بگذرانند. در مورد املاک موقوفه بسیار اتفـاق مـی افتـاد کـه بـین دو ده از املاک رضاشاه، یک قریه وقفی وجود داشته باشد. او نمیتوانست املاک خـود را به هم متّصـل کند، لذا دستور داد لایحه ای به مجلس دوازدھم برده شـود کـه امـلاک موقوفـه را بـه فـروش برساند». [همان منبع بالا]
املاک وقفی به دستور رضاشاه به نام خاندان پهلوی و درباریان به ثبت میرسید و امر موقوفهخواری بهشدت رواج پیدا کرد و موقوفات بدون هیچ مجوز شرعی خرید و فروش میشد. بسیاری از واقفان از ترس تصاحب حکومت موقوفات خود را پنهان میکردند و همین امر سبب شد بسیاری از موقوفات به بوتهی فراموشی سپرده شود. با رویکار آمدن محمدرضا شاه، وقف وضع بهتری پیدا کرد و او بنیادی را به نام موقوفههای پهلوی تأسیس کرد و قسمتی از موقوفاتی که رضاشاه تصرف کرده بود به مصرف امور خیریه و ساخت بیمارستان، مدارس و.... رسید. ولی در دورهی او نیز ادارهی اوقاف به وظایف خود عمل نمیکرد و موقوفهها را به حال خود رها کرده بود. (منبع)
به قلم دامنه. به نام خدا. این یک بحث اندیشهای و جامعهشناسی سیاسی است. ما میبایست در ایرانشناسی از مستشرقین! (=شرقشناسان) پیشی بگیریم. به عنوان مثال شاید برای هر یڪ از ما این سؤال یا پرسش مطرح باشد ڪه چرا ڪمونیستها در ایران موفق نبودند؟ و نتوانستند ایران را در دست بگیرند؟ من برای این مسأله دستڪم پنج علت و دلیل میبینم. در واقع جوابها، بهحتم به فراخور افکار زیاد است، ولی یڪ پاسخ من این است:
متن نقلی: «روز یکشنبه، یکم بهمن ۵۷، بیستویک روز مانده به پیروزی انقلاب، روزنامه اطلاعات گزارشی را به نقل از آسوشیتدپرس منتشر کرد، که صورتی بود از داراییهای خاندان پهلوی. برآورد این گزارش از داراییهای خاندان پهلوی در آستانه انقلاب ایران ۲۵ میلیارد دلار بود. مشروح گزارش را در پی میخوانید:
در مطلبی نوشته شده است مقامهای آگاه آشکار کردند که اعضای خاندان پهلوی، دارای مالکیت کامل یا عمده ۱۰۵ موسسه ایرانی هستند که در آنها فرآوردههایی از سرکه و نان گرفته تا تراکتور و موتوسیکلت ساخته میشود. گفته میشود که دارایی شخصی خاندان پهلوی تا ۲۵ میلیارد دلار میرسد.
شاه ایران پیش از ترک ایران اسناد املاک شخصی خود را به مبلغ ۲۳۳.۹۵ میلیون دلار به بنیاد پهلوی واگذار کرد. این اقدام به عنوان کوششی برای رفع آلودگی فساد از خاندان سلطنتی صورت گرفته است. گفته میشود در صورتی که شاه ایران به کشورش بازنگردد، بنیاد پهلوی ملی خواهد شد.
منابع نزدیک به بنیاد پهلوی گفتند که فعالترین سرمایهگذار در خاندان پهلوی پرنس محمودرضا است که دارایی او شامل ۲۴ موسسه بزرگ صنعتی، چندین کارخانه، چند معدن و یک کارخانه آجر و یک کارخانه لاستیکسازی اتومبیل است. دیگر اعضای خاندان سلطنتی در امور بازرگانی و صنعتی متعددی مداخله دارند. از جمله:
پرنسس شمس که ۲۰ کارخانه، از جمله کارخانه خانهسازی، لولهسازی و کشتیسازی دارد.
پرنسس اشرف که در ۱۶ موسسه بزرگ سرمایهگذاری کرده است و دارایی او شامل یک مجتمع خانهسازی در تهران به ارزش صد میلیون دلار، یک مجتمع ساحلی در کنار دریای خزر و یک شرکت عظیم بیمه در خاورمیانه است.
پرنس شهرام پهلوینیا، پسر پرنسس اشرف، که با چندین موسسه خارجی که در ایران سرمایهگذاری کردهاند شریک است و ۱۲ موسسه خصوصی او شامل یک کارخانه پارچهبافی در اصفهان، چندین روستا، یک کارخانه فرآوردههای شیری، و مشارکت در یک خط هوایی ژاپن است.
پرنس عبدالرضا، برادر شاه ایران، که صاحب ۱۱ کارخانه، چند معدن و چند مجتمع کشت و صنعت است که در برخی از آنها با سرمایهگذاران آمریکایی مشارکت دارد.
پرنس غلامرضا، برادر دیگر شاه، دارای املاک وسیع و سهام عمدهای در ۶ موسسه صنعتی بزرگ از جمله در یک کاخانه پارچهبافی، و در شرکت آزمایش است.
پرنس احمدرضا پنج شرکت دارد که بیشترشان فرآوردههای غذایی تولید میکنند.
پرنسس شهناز، دختر شاه، دارای دو موسسه کشت و صنعت است به اضافه کارخانهای که در آن دوچرخه و موتوسیکلت ژاپنی «هوندا» تولید میشود.
پرنسس فاطمه، کوچکترین خواهر شاه، یک باشگاه بولینگ، سه شرکت بزرگ صنعتی دارد که در امور خانهسازی، مهندسی و روغن نباتی فعالیت دارند.
دو برادر دیگر شاه، پرنس احمدرضا و پرنس حمیدرضا، هر کدام صاحب یک کارخانه نان ماشینی و یک کارخانه سرکهسازی هستند.
پرنس علی، برادرزاده شاه، یک موسسه صنعتی بزرگ برای کشت پنبه و پاک کردن آن در منطقه گرگان، مشرف به دریای خزر دارد. او را مسلمانی مومن توصیف کردهاند که از سایر اعضای خاندان پهلوی کنارهگیری کرده است. پدر او، پرنس علیرضا، در سال ۱۹۵۴ در یک سانحه هوایی کشته شد. تمام اعضای خاندان پهلوی، جز پرنس علی، طی ماههای اخیر از ایران خارج شدهاند.» (منبع)
به قلم دامنه : به نام خدا. دینِ مشترک، زبانِ مشترک، فرهنگ و ادبیاتِ مشترک مؤثّرترین پایهها و مؤلّفههای اتّحاد یک ملت است. چه چیزی صاحبان قدرت در اروپا را به سمت تشکیل «اتحادیهی اروپا» کشانده بود؟ هراس از بلوک شرق و ترس از بازگشت جنگهایی ویرانگر از نوع دو جنگ جهانی اول و دوم. اما این قارّه با وجود پول مشترک، هراس مشترک، پرچم مشترک، تفکر مادّی مشترک و الگوی رشد و توسعه و اقتصاد مشترک هرگز به اتحاد نرسیده است. زیر در این قاره، هنور نیز، فرهنگ مشترک و زبان مشترک وجود ندارد و دین و دیانت هم برای آنان چندان اهمیتی ندارد. هر کشور ساز خود را کوک میکند و رقص خود را مینماید!
از روزی که انگلیس، ساز خروج از «اتحادیهی اروپا» را به صدا درآوُرد این ضعف و شکنندگی، بیشتر خود را عریان ساخت. آنچه «اتحادیهی اروپا» با آن روبروست یک درس بزرگیست تا ایرانیان قدر و ارزش سه مؤلّفهی اتّحادی خود را بدانند و حول آن همبستهتر و منسجمتر بمانند تا هم حکومت خود را از آسیبها و کژیهای عدیده نجات دهند و هم کشور خود را از دسیسههای پیچیده برهانند. دین، زبان و فرهنگ را باید پاس داشت؛ نیرویی معنوی و هویتی که ایران و ایرانی را شایسته و لایق و متّحد نگه میدارد.
به قلم دامنه. به نام خدا. پایتخت ایران، مدتی است که دچار شکافهای گوناگون شده است. یکی از شکافهای خطرناک، شکاف طبقاتی دارا و ندار به عبارت دیگر شکاف مُهلکِ مرفّه و مستضعف است. این پدیدهی تبعیضآمیز موجب میشود بحرانهای مدیریتی کشور، فسادهای سیاسی، نابسامانیهای درونحکومتی، ناکارآمدی دولتهای منتخب و دهها مشکلات و سیاستهای غلط دیگر، به سمت مردم مستضعف کشانده شود و آنان را به سوی فریادها و دادخواهیهای بیشتر برساند.
نقشهی استان تهران
بازنشر دامنه
همین حالت نیز، به صورت سختتر و حادّتر در سایر استانها بهویژه استانهای محروم وجود دارد. حکومت تا دیر نشده باید سیاستِ نادرست خود در خدمت و رسیدگی به مستضعفین را ترمیم کند و در رفتارهای اقتصادی خود تجدیدنظر نماید تا بیشتر ازین، میان مردم فداکار و وفادار و بُردبار، شکاف درآمدی و طبقاتی زجردهنده تشدید نشود. وگرنه؛ دیری نمیپاید که تظلُّمخواهیهای مردم دردمند و مستمند و مؤمن و صبور، گرهها را کورتر میکند و راهحلها و برونرفتها را پیچیدهتر.
تردیدی نیست که انقلاب سال ۵۷ ملت ایران، قیام بحقّ مستضعفین علیهی مستکبرین و نهضت آگاه مبارزین علیهی قاعدین بود. ملت شکیبا و بینا این هویت انقلابی خود را خیلیخوب در حافظهاش نگه داشته است. مردم رشید و دانای ایران، ایران را از گزند تمامی دشمنان عَنود و نیز از کید و دسیسههای مزدوران و مزوَّران مصون میدارند. اما آیا حکومتگران نیز به وظیفهی ذاتی خود پایبند میمانند و مردم را در رهایی از گزند شکافها و فقرها مددکار میباشند و فسادهای ویرانگر را از دامان نظام محو میکنند؟ انشاءالله که چنین باد.
ایرانشناسی
نقشهی استان خراسان شمالی
برداشت زعفران در فاروج. عکاس: پیمان حمیدیپور
برداشت زعفران فاروج:
همهساله از اواخر مهرماه آغاز تا اوایل آذرماه
فاروج با ۲ هزار و ۴۰۰ هکتار زعفرانکاری،
در رتبهی اول تولید استان حاصلخیز خراسان شمالی
به قلم جلیل قربانی: تعطیلات و تعطیلی آخر هفته. ۱- در تمام فرهنگها، کار گوهر زندگی و نیروی محرک اقتصاد است و روحیه تلاش و سختکوشی به عنوان ویژگی برخی فرهنگها به شمار میرود. ۲- در تاریخ تمدن، تعطیلی با هدف فراغت و به معنای دستکشیدن از کار به تدریج به یکی از نیازهای بشر مورد توجه قرار گرفت. ۳- شاید بتوان گفت که اولین روزهای تعطیل در تقویم (گاهشمار)، روزهای برگزاری مراسم جشن یا سنتی اجتماعی بود. اما به نظر من اصل تعطیلی مربوط به دورهای است که انسان در اقتصاد از حالت خودمعیشتی به مازاد تولید رسید و نیاز به کار کمتر شد. ۴- از این دیدگاه، صرفنظر از برخی کشورها، تعطیلی را باید دستاورد رشد و توسعه اقتصادی در نظر گرفت. امروزه کاهش ساعات و در مواردی کاهش روزهای کار در کشورهای پیشرفته پیگیری میشود.
آمار تطبیقی تعطیلات در جهان
۵- بنابراین قراردادن دو روز تعطیلی در پایان هفته را باید در راستای هدفی اقتصادی دنبال کرد. تعطیلی با کارکردی دوگانه از یک سو موجب فراغت برخی شاغلان میشود و همزمان کسبکارهای ارائه خدمات تفریح و گردشگری در ایام تعطیل رونق مییابد. کاسبی هتلها و رستورانها در روزهای غیر تعطیل کساد است. ۶- تنها مشکل تعطیلی پایان هفته، عدم تطابق تقویم کشورهاست. به دلیل غلبه تقویم مسیحی (گریگوری)، حتّی کشورهای اسلامی، تطبیق تعطیلی آخر هفته با این تقویم را پذیرفتهاند. ۷- ایران دارای ۷۸ روز تعطیل در تقویم سالانه است که ۲۶ روز آن تعطیل رسمی و ۵۲ روز آن تعطیلی پایان هفته است. ایران از معدود کشورهای دنیاست که یک روز تعطیل آخر هفته دارد. ۸- نکته پایانی؛ قراردادن دو روز تعطیلی در پایان هفته، امری ناگزیر در کشور است؛ مقاومت و حساسیتهای رایج با هر دلیلی که باشد، در برابر این خواست، چندان پایدار نخواهد ماند.
قتلهای سیاسی و تاریخی سی قرن ایران. عکس از دامنه
عکس از صفحۀ کتاب پاورقی یک
به قلم دامنه : به نام خدا. در کتاب «قتلهای سیاسی و تاریخی سی قرن ایران، دورهی دوم، جلد یکم، از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۹» نوشتهی جعفر مهدینیا که ۴۶۷ صفحه می باشد خواندم که در بحبوبه و اوج گرفتن انقلاب اسلامی آمده است: «سرمایه داران، صاحبان صنایع، اعضای خاندان شاه و صاحبان مشاغل مهم در ایران شصد میلیارد دلارارز از ایران خارج کردند.»
اروپا که ۵۰ کشور را در خود جای داده، قارهایی کوچک، اما پرجمعیت است. حرف من از همینجا آغاز میشود. چرا قارهای به این کوچکی اینهمه کشور کوچک و کموسعت دارد؟ جوابهای زیادی میتوان داد اما دمِ دستترین پاسخ من این است چون بر سر هویت، قومیت، زبان، تاریخ خود باهم نبردهای سنگین کردند و در مدتی کوتاه خونهای همدیگر را ریختهاند تا مرز و جغرافیا و سرزمین معیّن برای خود دستوپا کنند. حتی آتش دو جنگ جهانی ویرانگر و هولناک از همین قاره آغاز شده بود و به سایر جهان زبانه کشید. هنوز هم در آن قاره، اختلافات بالقوه وجود دارد که ممکن است روزی آنان را به ستیزه و جنگ بکشاند. گرچه فعلاً خویشتنداری دارند. نمونهاش یوگسلاوی که به ۷ کشور کوچک تبدیل شد.
بنابراین؛ اروپا با آنکه اتحادیه اروپا را شکل داده، اما هرگز ایالات متحده اروپا نشده؛ و هنوز نیز یک فرانسوی خود را عاقلتر از آلمانی میداند. یک آلمانی خود را نژادهتر از انگلیسی. و یک انگلیسی خود را خردمندتر از ایتالیایی. و یک ایتالیایی خود را تاریخیتر از تمام اروپایی. و یک یونانی خود را فلسفیتر و متمدنتر از همگان میداند. اگر بخشی از ما درین مدرسه تقریباً ۱۵ سال سن خود را بزرگتر میدیدیم، دستکم جنگ مَخوف جهانی دوم و قحطیهای مُهلک آن را حس میکردیم. بگذرم.
اگر ایران را بلند کنی و بر قارهی اروپا پهن کنی چندین کشور را در بر میگیرد. یعنی وسعت ایران تقریباً بهاندازهی ۱۷ درصد کل خاک اروپاست. (این رقم را حدسی نوشتم) آنوقت اروپا به علت برتری در اقتصاد میخواهد برای ما خط و نشان بکشد!
نکتهی تحلیلی: اینک اروپا که بر اساس انقلاب سیاسی ۱۷۸۹ فرانسه، بر مبنای انقلاب صنعتی انگلستان، بر پایهی مصلحت صلح جمعی، بر وفق عقلانیت رنسانس و نیز به موازات اصلاحات عصر روشنگری خود را رهبری میکند و به پیش میرود و صاحب برند و سرمایه و اقتصاد و تئورهای دلربا ! شده است، میخواهد بر تحولات جهان و امور بینالملل دخالت داشته باشد تا هم قدرت خود را در چانهزنیها مواظبت کند و هم محیط بینالملل را بازاری آرام برای خرید کالاهای گران خود نگه دارد.
آنان همچنان یک کوشش طاقتفرسا هم دارند که ایران را از روند بیداری ملتها و نفوذ منطقهای حذف کنند. اما هنوز نتوانستهاند. یک دلیل عمدهاش این است ملتهایی از منطقه با دل و جان حاضرند برای ایران و اسلام فداکاری کنند و تن به خفّت پادشاهی و سلسلهی «آل»های فاسد ندهند. سخن فراوان است، مجال اندک.
نظر سید علی اصغر شفیعی دارابی: سلام. از تحلیل و تبیین و تفسیر جدید مغرب زمین کما فی السابق خوشه چیده ام و روانی انتقال تحلیل بر کام دیدگاه سیاسی ام نشست . تاریخ اروپا و طبع ماهیت را در دو موضوع مورد نظر خیلی زیبا تدوین نمودی که همه اروپا را تعریف نمودید.
برداشت آخر:یک سازمان برای خود حق میپندارد در هر برهه، هر رفتاری بروز دهد. و همین راهبرد، سنگلاخ بزرگ ایجاد کرد. زیرا یک سازمان حق دارد به خود تحول دهد، اما حق ندارد آنگونه دگردیسی کند که از تناسخ هم بدتر شود، چه رسد به تعارض و تناقض. گرفتن هدیهی پادگان از صدام و شرکت در جنگ علیهی ملت و جوانان ایران اسمش غیر از خیانت و جنایت و قساوت چیزی دیگری نیست. نکته: همیشه قرضگرفتنِ تئوریهای انقلابی از مکتب مارکسیسم برای ایجاد جهش در معرفت اسلامی -آن اسلامی که توسط پارهای از علمای غیرمبارز، اسلامِ ساکت، راضی به تقدیر، خرسند به سرنوشت و سازش با شاه تعبیر میشد- وافی به مقصود نیست. قرضگرفتن، اگر هم نیاز باشد، حدّ و قواعد دارد. از همینرو، به اینگونه گرایشها، لفظ «التقاط» را بار کردهاند، یعنی قاطیکردن تئورهای مکاتب رایج در ایدئولوژیهای رایج. و وامگیریهای فکری نابجا از این جا و آن جا. یادآوری:دفع جنگ تحمیلی، فقط با دفاع مقدس و غیرت ممکن بود. درود به پدیدآوران رشادت، شهادت، مقاومت. نامشان مانا و جاویدان.
به قلم دامنه. به نام خدا. این عکس «بهروز بوچانی» است؛ اهل ایلام. پناهجوی ایرانی کُرد، محبوس در جزیرە مانوس (پاپواگینه) نزدیک استرالیا. او به دلیل نوشتن ِرمان «دوستی بجز کوهستان ندارم» در اردوگاه پناهندگان این جزیرە، «مقام استادِ مهمانِ دانشگاه بیرکبِکِ لندن» را دریافت کرد. او در این جزیره، تحت کنترل امنیتی مقامات جزیره بود، اما توانست رمانش را با پیامرسان «واتسآپ» به دوستش ارسال کند.
دوست باهمّت او، آن را از زبان فارسی، به انگلیسی برگردان کرد. بهروز بوچانی، علاوه بر دریافت جایزهی ادبی استرالیا، «برندهی ۱۰۰ هزار دلار استرالیا (۵۵هزار پوند انگلیس) در بخش ادبیات جایزه ویکتورین نیز شد. (منبع)
متن نقلی: «دریای مغولها آرام سرریز میکند. تمام تپه و تمامی دشت از مغول سیاهی میزند. آنها بیشمارند و صدای سم اسبانشان رعد و زلزله است. آنها تمام سلاح میآیند و از هجوم انبوهشان زمین با غرشی کر کننده میلرزد.» این بخشی از فیلمنامه «عیار تنها» نوشته «بهرام بیضایی» است که حمله مغولان را نشان میدهد. لشگر آنها به قدری ترسناک بود که جمله «مغولها میآیند» ۸۰۰ سال پیش ترسناکترین خبری بود که به یک آبادی در ایران میرسید. مردم میدانستند که آنها رحم نمیکنند، پیر و جوان و کودک و بزرگسال نمیشناسند و همه را از دم تیغ میگذرانند. کاری که در هیچکجای دیگر به شدت ایران انجام ندادند. چرا مغولها ایران را ویران کردند؟ چرا تنها به تصرف آن بسنده نکردند؟ همان کاری که با چین کرده بودند.
مورخان، سرنخ ماجرا را در شهر «اُترار» یا همان «فارابِ» کهن در قزاقستانِ امروز میدانند؛ شهری در سرحد مرزی سلسله خوارزمشاهیانِ ایران در شمال شرق و نقطه شروع حمله سپاه «چنگیزخان» به ایران. در همین شهر بود که ۴۵۰ بازرگان مغول کشته شدند و ترسناکترین حمله به ایران رقم خورد. این فیلم داستان این حمله و ویران شدن ایران به دست مغولان است که چون برق بر ایران تاختند و به سپاهیان خوارزمشاهی امان ندادند.» (منبع)
به قلم دامنه. به نام خدا. مظفرالدینشاه پرسید مقصود از «مشروطیت» چیست؟ جواب دادند: عدل، علم، ترقی و آبادیِ مملکت. گفت: یعنی تهران مانند لندن میشود؟ جواب دادند: بلی. گفت: چه بهتر از این. پس؛ فرمان مشروطیت را در ۱۴ مرداد ۱۲۸۵ صادر کرد!
نکته بگویم: سالهای دور، در آثار شهید مطهری _نمیدانم کدام کتاب_ خوانده بودم که تعریف میکرد (بدین مضمون) که برخی از مخالفینِ «مشروطه» اصلاً نمیدانستند مشروطه چیه؟ لذا وقتی از سرِ ستیز برمیخاستند، بهجد و از روی جهل میگفتند این «خانمِ مشروطه» دیگه کیه؟
افزوده: آنان مشروطه را _که تأنیث است_ به وزن منصوره و محبوبه و... قیاس میکردند و خیال میکردند «مشروطه»، اسم یک زن است که به نبرد با «مشروعه» آمده! تبصره: من شنیدم _البته شاید به طنز بود، اما گوییا، انگاری واقع بود_ که یک آقایی در مشهد در آن سالهای آغازین انقلاب، که سخن می راند گفته بود این «بهمن عظیمی» را چرا دستگیر نمیکنید که در جادهی هراز جان چندین انسان بیگناه را گرفت! الحاقیه: زمستان آن سال به گمانم سال ۱۳۶۳ _یا کمتر و بیشتر_ در جاده هراز، برف بسیارسنگینی آمده بود که چند روز بعد روزنامهها تیتری اینگونه زده بودند: بهمنِ عظیمی، جان چندین انسان را در جاده هراز گرفت. نتیجه: خانم مشروطه! و بهمن عظیمی! از «متشابهات» بودند که میبایست با «محکَمات» تفسیر شوند، ولی محکمات نزد آنان مفقود بود. زیرا برای درک خانم مشروطه، ضد آن آقای «مطلقه»! لازم بود و برای بهمن عظیمی، مرادِف آن برف و خیزش عظیم بهمن. بگذرم.