سفرنامۀ تبلیغی شیخ مالک


به قلم حجت الاسلام مالک رجبی دارابی: سفرنامۀ تبلیغی. قسمت ششم. با سلام و ارادت خدمت آقای طالبی و خوانندگان دامنه. در قسمت قبل گفتم خواستم خلاصه بنویسم نشد البته همین قسمت را تقدیم نمودم خلاصه است. خیلی از مطالب سفرنامه ی زابل را نیاوردم.. آنچه که اتفاق افتاد نوشتم. خیلی از جریانات را ننوشتم.

 

 

جهت احترام به نظر برادر گرامی آقای طالبیِ پرمطالعه، محدودش نمودم. باز هم از نظرات سازنده همه ی خوانندگانی که وقت صرف کردند در مطالعه ی سفرنامه، بهره می بریم. در قسمت هفتم پیام ها و آموزه ها را سفرنامه را می نویسم.

 

 

 

سخن شیر محمد عرب میزبانم را در غروب روز اول تبلیغی در آستانه ی شب اول محرم الحرام ۱۴۱۹ هجری قمری ادامه میدهم. شیر محمد عرب محله خودش را تشریح می کند . می گوید اهالی محل ما همه فقیرند . مجلس امام حسین را در همین  اتاق ما بر قرار می کنیم. بروم مردم را خبر کنم که بعد از شام امشب بیایند برای مجلس.

 

زنان زابل قدرتمندند آنها توانایی تربیت پهلوانان شاهنامه را دارند بسیاری از زنان روستایی پا به پای مردانشان در چرخاندن چرخ زندگی کار میکنند

 

 

ایشان رفت همسایه ها را خبردار کردند . آمدند اذان مغرب شد . نماز را خواندیم شام آبگوشت آوردند بعد از صرف شام منتظر ماندیم مرد و زن بچه و بزرگ آمدند اتاق شلوغ شد . چای دادند و مراسم روضه خوانی شروع شد تا یک ساعت صحبت کردم نمی دانم موضوع بحث چه بود ولی رضایت بخش بود . مردم خوشحال مراسم را ترک کردند .  واین برنامه تا ده شب مرتب بر قرار شد .

 

 

روزها می رفتم در مدرسه ی ابتدایی

بقیه ادامه

صندلیها شکسته، پنجره ها شکسته و داخل اتاقهای مدرسه کثیف، بی در و پیکر. دانش آموزان هم خیلی فقیر. اصلا فقر مطلق  حاکم بود. کلاس بر قرار می شد ....

 

 

محل استراحت و مطالعه ی من همان خانه ی شیر محمد عرب بود .خانه هایشان با زمین هم سطح بود چندتا جوانان در آن محل بودند روزها می آمدند پیش من درباره ی دین و زندگی از من سوال می کردند در ضمن تریاکی هم بودند .

 

اتفاق بسیار مهم و خوشحال کننده: یکی از جوانان سُنی بود . کارش نفت کَش بود . با من زیاد ارتباط داشت . یک روز بمن گفت من درباره ی شیعه و سنی هیچی متوجه نمی شوم . توضیح دهید کدام یک از دو مذهب حق است ..

 

بنده داستان حاضر جوابی علی ع را در زمانی که یهودی آمد نزد علی ع و عُمَر که از سخنران معروف کافی شنیده بودم برایش صحبت کردم تا دو ساعت با هم بودیم . بگو مگو داشتیم ولی جوان چون جوان مستعد و آماده و متواضع بود و با معرفت و نصیحت پذیر بود. در آخر گفت:  قانع شدم علی و شیعه را حق میدانم و من شیعه شدم ولی باید پیش فامیلانم تقیه کنم . اگر آنها بفهمند مرا می کشند ..

 

 

مخفیانه دیدگاه شیعه را عمل می کرد ... از آن روز بربعد این جوان سُنی و جوانان شیعه هر روز  صبح یا بعد از ظهر پیش من می آمدند . باز درباره مسائل مختلف صحبت می کردیم و شبها پای صحبتم می آمدند .شیر محمد عرب می گفت سُنی این اطراف زیاد هستند ولی متعصب نیستند. یعنی زیاد به مذهبشان توجه ندارند .

 

اتفاق دوم و جالب برای من: نزدیک روستای میر عبدالله روستایی بنام روستای شیطان محله وجود داشت و اهالی آن محل همه سُنی بودند. بنده را روز هفتم محرم دعوت کردند  جهت روضه خوانی رفتم  خانه ی یکی از آن سُنی ها.

 

 

البته با میزبانم و عده ایی از اهالی محل  باهم رفتیم و سخنرانی و توسل به حضرت ابوالفضل داشتم و اینها (سنی ها) اعتقاد به محرم و حسین و عباس ع عزاداری داشتند جمعیت زیادی بود ۹۰درصد سنی بودند ۰ ..

 

 

آن روز غذای سُنی ها برنج بود برای خوردن زیاد به دلم نمی چسبید . خیلی کم وناچیز خوردم ...ولی در زابل مخصوصا در میان شیعیان اکثر غذاها آبگوشت بود و گوشت در داخل آب گوشت که برای ما می آوردند بسیار زیاد بود  و خانه های دیگر هم ما را دعوت می کردند..استفاده از برنج بسیار ضعیف بود ..

 

 

بنده تا روز دهم چون حمام نداشتند حمام نرفتم. و یک بار سرپاهی پشت خانه ی حیاتشان خودم را شستم. زیاد یادم نمی آید چی جوری بود

 

اتفاق سوم جالب: ایام تاسوعا و عاشورا فرزندان اهالی محل روستای میر عبدالله از زاهدان و از مشهد و از شهرهای مختلف دیگر آمده بودند در محل ولی همه مسئولیت سنگین داشتند. مثلا سردار و سرتیپ و دکتر و معلم ودبیر و حتی خلبان بودند.

 

 

تعجب کردم که در یک روستای  فقیرنشین فرزندانشان باتلاش به مقاماتی رسیدند. خود میزبان ما شیر محمد عرب ۵ یا ۶ فرزند داشتند. همه ایشان چه دختر وچه پسر و داماتهایشان همه دکتر و معلم و دبیر بودند. بعضی در زابل و بعضی زاهدان و بعضی مشهد داماتشان و پسرشان در زابل ما را دعوت کردند .. پذیرایی مفصل از بنده داشتند خودشان می گفتند اکثر ازدواجها در زابل فامیلی می باشد..

 

اتفاق چهارم بهترین پذیرایی از نظر جوانان آن محل: روز آخر ماموریت غروب روز عاشورا چند جوان آمدند گفتند حاج آقا بیا بریم هوا خوری . قبول کردم .. بعداز هوا خوری و قدم زدن در خیابانهای محل شان یکی از این جوانان به من گفتند . امشب شب آخر شماست. تا ساعت ۲ شب بیدار
باشیم می خواهیم بهترین پذیرایی از شما داشته باشیم. گفتم نه این حرفا چیه ما نمک پرورده هستیم. حالا پذیرایی چیه ؟ 

 

 

گفت ما مهمانانی که خیلی برایمان عزیزند و خیلی می خواهیم آن عزیز را احترام کنیم . ایشان را با تریاک!! و امثال تریاک!! تا ساعت ۲ شب پذیرایی میکنیم ..

 

 

گفتم من اگر سیگار بکشم سرم درد میکنه ..اذیت میشم ..یعنی واقعا این تریاک را بهترین پذیرایی می دانستند برای هرکسی که خیلی دوست شان دارند .. بنده از آنها تشکر کردم .. و از اخلاقشان تعریف کردم ولی در کمین بودم .تا تلنگری داشته باشم در ترکِ تریاک آنها . اما ماموریت تبلیغی من به اتمام رسید .


گر کسب کمال میکنی می گذرد
ور فکرِ مجال میکنی می گذرد
دنیا همه سر به سر خیال است
خیال هر نوع خیال میکنی می گذرد

#وحشی_بافقی

 

دامنه: سلام علیکم شیخ. جالب بود، خصوصاً یکی را مُستبصر کردی