قلم قم دامنه دوّم

جان، جهان، ایران، انسان، ادیان، قرآن، ایمان

۱۲۵ مطلب با موضوع «اختصاصی» ثبت شده است

آنچه بر من گذشت 78

زندگینامۀ من

 

6780

قسمت 78. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در پژوهشگاه، علاوه بر نوشتنِ اندیشه های سیاسی «سنت آگوستین» و «توماس آکویناس»، پنج پژوهش دیگر نیز در همان دهۀ هفتاد نوشته بودم که عبارت اند از: فلسفۀ سیاسی نیکولو ماکیاوللی، فلسفۀ سیاسی جان لاک، فلسفۀ سیاسی هگل، فلسفۀ سیاسی شهید مطهری، سیاست غرب در قرون جدید. که همۀ را بر طبق قرارداد و در موقع مقرّر نوشتم و تحویل دادم.

 

 

   

سیاست غرب در قرون جدید، فلسفۀ سیاسی مطهری

   

فلسفۀ سیاسی هگل . فلسفۀ سیاسی جان لاک

فلسفۀ سیاسی نیکولو ماکیاوللی

 

علاوه بر آن، گاه گاهی به مدد دوست پژوهشگرم جناب رحمانی به مرکز تحقیقات راهبردی اسلام در خیابان صفاییه قم نیز می رفتم. مرکزی بود به ریاست حجت الاسلام محسن کدیور، که وابسته به مرکز تحقیقات استراتژیک نظام بود. منابع و مآخذی غنی داشت. بهره وری از آن منابع برای من خیلی نافع بود و لذّات آن را بخوبی درک می نمودم.

 

 

این حجم کارم در حالی بود که من آن را مازاد بر اشتغالم در تهران، به سرانجام می رساندم. فشار بی امان کار در سه شیفت صبح، عصر و شب، هم مرا می آزُرد و هم برایم بی نهایت لذّت می فُزود. زیرا در مطالعه، دانستن و نوشتن خاصیتی ویژه است که ذات انسان از آن خسته نمی شود. من هم با آن که سخت درگیر کارهایم بودم، اما همین انبوهی کار، یک حسّ زیبایی در من می آفرید. اِمرار معاش خانواده و استمرار زندگی علمی، پژوهشی و دانشگاهی.

 

دامنه. مُرسم. نوروز سال 1383. عکاس: عارف

دامنه. عکاس: عارف

حرم امام رضا

 

آن زمان من 35 ساله بودم و سنّم اقتضاء داشت که هرچه بیشتر بدانم، زندگی شیرین تر می شود و هرچه زیادتر کار کنم، نفع و عایداتش بر من افزون تر وارد می شود. و می شد. زیرا از انباشته هایی که در بانک مسکن قم برای خرید خانه، انجام داده بودم، به انضمام دو و نیم میلیون وامِ همان بانک، با اقساط 15 ساله، توانستم در سال 1375 و 1376 خانه ای در قم خریداری کنم و خرداد همان سال، از منزل استیجاری دوست گرامی ام جناب بنی فاطمی _جانباز گرانقدر خرم آبادی مقیم 45 متری صدوقی قم_ به خانه شخصی مان منتقل و ساکن شویم. این، یک رویداد بسیاربزرگ در زندگی مان بود و گشایش های بعدی ام رقم خورد. لطف خدا را در این باب و همۀ ابواب زندگی ام هرگز از ذهنم محو نمی کنم و نیز عنایات حضرت امام علی بن موسی الرضا _علیه آلاف التحیة والثناء_ را.

 

نشر همزمان در «آنچه بر من گذشت» : اینجا

۰۳ آبان ۹۷ ، ۱۱:۳۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

مدرسۀ فکرت 14

نوشته های دامنه

قسمت 14

مجموعه پیام هایم در مدرسۀ فکرت

و گروه های تلگرامی روستای دارابکلا

 

ادامه مطلب...
۰۲ آبان ۹۷ ، ۰۵:۵۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

مدرسۀ فکرت 13

نوشته های دامنه

قسمت 13

مجموعه پیام هایم در مدرسۀ فکرت

و گروه های تلگرامی روستای دارابکلا

 

 

ادامه مطلب...
۰۱ آبان ۹۷ ، ۲۲:۰۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

مدرسۀ فکرت 12

نوشته های دامنه

قسمت 12

مجموعه پیام هایم در مدرسۀ فکرت

و گروه های تلگرامی روستای دارابکلا

 

ادامه مطلب...
۰۱ آبان ۹۷ ، ۰۵:۵۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

مدرسۀ فکرت 11

نوشته های دامنه

قسمت 11

مجموعه پیام هایم در مدرسۀ فکرت

و گروه های تلگرامی روستای دارابکلا

 


ادامه مطلب...
۰۱ آبان ۹۷ ، ۰۵:۱۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |
پنجشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۰۸ ق.ظ دامنه |
دامنه ادامه دارد

دامنه ادامه دارد

سال ششم

 

6767

به قلم دامنه. به نام خدا. امروز [26 مهر 1397]، دامنه به آغاز سال ششم وارد شد. طی گذشت پنج سال از زمان تأسیس در [26 مهر 1392] تا کنون شش هزار و هفتصد و شصت و هفت پست، در دامنه منتشر شد. اینک بازهم ندای من این است: دامنه ادامه دارد. و سخنم در آغازین روز سال ششم، به همراه دامنه نویسان گرانقدر و دامنه خوانان شریف، همآوایی با این فرازِ دعای چهل و هفتم حضرت امام سجّاد _علیه السّلام_ در صحیفۀ سجّادیه است:

 

اَللَّهُمَّ...

وَلاتُحْبِطْ حَسَناتى بِما یَشُوبُها مِنْ مَعْصِیَتِکَ، وَلا خَلَواتى بِما یَعْرِضُ لى مِنْ نَزَغاتِ فِتْنَتِکَ، وَ صُنْ وَجْهى عَنِ الطَّلَبِ اِلى‏ اَحَدٍ مِنَ الْعالَمینَ، وَ ذُبِّنى عَنِ الْتِماسِ ما عِنْدَ الْفاسِقینَ، وَلاتَجْعَلْنى لِلظّالِمینَ ظَهیراً.

 

بارخدایا... و کارهای نیک مرا به سبب گناهى که با آن مى‏ آمیزد، تباه مَکن؛ و خلوت هایم را به مَفاسدى که از آزمایشت پیش آید، آشفته مکن. و آبرویم را از روانداختن به هر یک از جهانیان نگاه دار، و از طلبیدن آنچه نزد فاسقان است بازَم دار، و مرا پشتیبان ظالمان مَساز. (منبع)

۲۶ مهر ۹۷ ، ۰۷:۰۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
دامنه |
دوشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۴۵ ق.ظ دامنه |
آنچه بر من گذشت 77

آنچه بر من گذشت 77

زندگینامۀ من

 

پست 6762

قسمت 77. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در پژوهشگاه مطالعات و تحقیقات اسلامی قم، به گروه بررسی تجدّد و نوگرایی پیوستم. به من، پژوهش اندیشه های سیاسی قرون وسطی (400 تا 1400 میلادی) واگذار شد. شروع کردم به شناسایی و جمع آوری منابع اولیه. هم در خود پژوهشگاه _که از کتابخانۀ غنی برخوردار بود_ هم از کتابخانۀ شخصی خودم، و هم  از کتابخانه های عمومی قم و نیز مجلات تخصصی موجود در مراکز علمی.

 

 

از 1000 سال قرون وسطی (=سده های میانه) اندیشه های سیاسی دو متفکر و متألّه، نمود و برجستگی داشت؛ یعنی «سنت آگوستین» و «توماس آکویناس» و من هر دو اندیشمند مسیحی را مورد توجه قرار داده و تفکر سیاسی آنان را در دو جلد جداگانه نوشتم با عنوان «اندیشه سیاسی غرب؛ آگوستین و آکویناس». (عکس زیر)

 

«اندیشه سیاسی آگوستین و آکویناس»

که در مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامی قم

در گروه بررسی تجدّد و نوگرایی نوشتم

 

این ایام که از دهه های مهم زندگی من بود؛ هم به محل کارم در تهران می رفتم، هم دورۀ کارشناسی ارشد علوم سیاسی ام را تداوم می دادم، هم زندگی مستأجری ام را اداره می کردم و هم در پژوهشگاه، به پژوهش هایم سروسامان می بخشیدم. خیلی فشرده کار می کردم؛ آن هم در سه شیفت؛ صبح، عصر، شب. به طور مُدام، طی تقریباً 14 سال پشت سرِ هم، روزانه 16 ساعت از اوقاتم صرف کار و مطالعه و نوشتن و فیش برداری و تدوین بود. اگر وقفه ایی ایجاد می شد، زندگی و امور شخصی ام لنگ می گردید. این رویّه را خودم مختارانه برای خودم برگزیده بودم؛ زیرا اگر تن به کار و نوشتن نمی دادم، از مسیر زندگی ام بازمی ماندم و به عنوان یک شکست خورده، باید خود برای خودم ماتم می گرفتم!

 

 

گشایش زندگی ام طی همین 14 سال شکل گرفت. خیلی هم عالی شکل گرفت. درآمدهایم را سه بخش می کردم: معاش زندگی (خوراک و اَلبسه و نیازهای روزمرّه)، پس انداز خانه در بانک مسکن قم. مسافرت در تابستان ها به شمال و مشهد مقدس، زیارت امام رئوف، حضرت رضا (ع) که عشق تامّ من است. حرم آن امام مهربان، محل راز و نیاز من است و تا الان قریب چهل بار به زیارتش مشرّف شدم. هنوز نیز شیدای آن دیارم.

 

 

همان دوران بود که دوگانه ی ناطق_خاتمی، تمام فضای کشور را به نبرد سنگین میان دو جناح چپ و راست مبدّل کرده بود. کارزار تبلیغاتی انتخابات سال 1376 به خاطر تلاقی با ایام ماه محرّم، به اوج هیجان و تخاصم و تخریب ها رسیده بود و مردم بشدّت به آن ورود پیدا کرده بودند. از دورترین روستا و دیار و دمَن تا قم و پایتخت و همه جای ایران.

 

 

در روستای ما دارابکلا نیز این فضا، شدت و حدّت خاصی داشت. یک شب مرحوم آیة الله سید رضی شفیعی دارابی _رئیس جامعه روحانیت مازندران_ در تکیه ی بالای دارابکلا به منبر رفت و با

بقیه در ادامه

ادامه مطلب...
۲۳ مهر ۹۷ ، ۰۵:۴۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

رنجِ راه

رنجِ راه

یادداشت های کوتاه روزانه ی دامنه برای "مدرسۀ فکرت"

به قلم دامنه

 

 

یکم تا پنجاهم

در ادامه

ادامه مطلب...
۱۶ مهر ۹۷ ، ۰۵:۵۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

آنچه بر من گذشت 76

زندگینامه من

 

6737

قسمت 76. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. به محض حضور در پژوهشگاه اندیشه سیاسی اسلام در سال 1373، ابتدا در یک جلسۀ مصاحبۀ مفصّل خصوصی، مورد ارزیابی علمی قرار گرفتم. مصاحبه گر، یک روحانی خوش مَشرب و مسلّط به علوم سیاسی (=هم رشتۀ دانشگاهی من) و تاریخ معاصر ایران (=موضوع مطالعاتی مورد علاقۀ من) بود. در فضایی کاملاً جدّی و صمیمانه، به پرسش های کلیدی اش پاسخ دادم.

 

 

او، گریزی به سیاست روز و جناح بندی های سیاسی مملکت زد؛ که من در این بخش به عمد «صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ» شدم و سکوت اختیاری، اختیار کردم. خواستم در آن فضای پرتنش و تیره و تار روزگار سیاسی، خودم را بدون موضع گیری نگه دارم؛ و این اراده ام را، تا آخرین روزی که در آنجا بودم، محفوظ نگه داشتم. که هنوز هم آن روحانیِ مصاحبه گر _که همان روز نخست مصاحبه، رفیق همدیگر شدیم و مقطع کارشناسی ارشد علوم سیاسی را باهم به دانشگاه علامه طباطبایی تهران می رفتیم_ نمی داند من موضع سیاسی ام چیست.

 

دامنه. منزل. قم. آن سال های سخت 1373.

 

یادآوری کنم که ایشان، ماه پیش، پسرم _عارف_ را دید و گفت: «طی بالای ده سالی که با بابات، باهم در مرکز اندیشه بودیم، بابات هرگز موضع سیاسی اش را نمی گفت! و ما هیچ کدام نمی فهمیدیم که ایشان جناح راست است، یا جناح چپ!؟ هنوز  هم نمی دانیم.» بگذرم؛ که آن دهه، دهۀ اوج تنازعات درونی هم بود. هم دورۀ پرمسألۀ هاشمی رفسنجانی بود و هم دورۀ پرچالش سید محمد خاتمی. که من حقیقتاً نمی خواستم محیط علمی و پژوهشی ام را با سیاست روزمرّۀ زودگذر، آلوده کنم. ریز ریز مسائل روز را می خواندم و می فهمیدم پشت صحنه ی سیاست چه می گذرد، اما موضع ام را آفتابی نمی کردم و در پژوهش هایم نیز دخالت نمی دادم.

 

 

البته به اختیار، به آنان به طریقی فهمانده بودم که من «مخلوط دکتر شریعتی و شهید مطهری» ام. یعنی مبانی فکری ام از استاد مطهری ست؛ که قریب به تمام آثارش را با اعتقاد و باور خوانده ام. و مواضع ام از شریعتی ست؛ که از بدو انقلاب، با افکار و آثارش آشنا و مأنوس شدم. و همۀ مجموعه آثار 36 جلدی اش را که سال 1362 در چالوس خدمت می کردم، از کتابفروشی خریده بودم و خوانده.

 

 

اما از گشایش، بیایم سر بختِ! فقر؛ که باز هم فقر، مرا تعقیب می کرد. سایه به سایه ی من می آمد. من و فقر، رفیق هم شده بودیم. نه او دل داشت، از من دل بکَند! و نه من زور داشتم، زر بَر گیرم و فقر را از حیطۀ خود بِهلاکنم! فقر، تا ستون فقرات من نفوذ کرده بود! پاره ای را در قسمت قبل بازنمایی کردم. یک فقره ی دیگر از فقرم را هم می گویم. چون؛ هم یادی از مرحوم پدرم است و هم شاید پندی باشد برای این نسل که از فقر نهراسند و با آن گلاویز شوند و آن را بر زمین بکوبند. القصّه:

 

 

پدرمان حجة الاسلام شیخ علی اکبر طالبی دارابی. ابن کبل آخوند ملا علی ابن ملا حیدر ابن ملا طالب. سال 1365. بعد از روزهای دامادی دامنه. عکاس: دامنه

پدرم مرحوم حجت الاسلام شیخ علی اکبر طالبی دارابی.

اِبن کبل آخوند مُلا علی، ابِن مُلا حیدر، ابِن مُلا طالب.

سال 1365. عکاس: دامنه

 

یک هفته ای بیشتر گذشته بود، که کفشم پاره پوره شده بود. تا نانوایی رفتن هم، کفش نداشتم تا بر پا کنم و برپا شوم؛ چه برسد به این که بلند شوم، بروَم تهران، سرِ کلاسِ درس دانشگاه. و یا مرکز اندیشه، برای تدوین کتاب و مقاله. حقوق ناچیزم را هنوز هم، پدرم در آن سال _1373_ از محل کار سابقم در ساری می گرفت و هر وقت به قم می آمد، برایم می آوُرد.

 

 

فقر و نداری و جیب خالی، قدرتِ خرید حتی یک کفشِ ساده و کم قیمت را از منِ دانشجویِ سه تا پسر دار، ستانده بود. پاییز آن سال سخت و بی کسی، پدر به قم آمده بود. کفشی نو مشکیِ کم شیک خریده بود. او، نعلین می پوشید، ولی برای فصل پُرباران زمستان شمال، هر سال در خیابان اِرم قم، کفشی نو می خرید. من، آن کفش را بی اجازه ی وی، مخفیانه پوشیدم و یواشکی در رفتم. رفتم تهران، تا به کلاس های عقب مانده ی دانشگاهم برسم. کفش چنان تنگ بود که پایم را از جلو و عقب می زد. انگشت شصتم و پاشنه ام، بشدت پِله (=تاوَل) زده بود و لنگان لنگان راه می رفتم. روز بعد، برگشتم قم. کفش را جا دادم تا پدر نبیند. دیدم می گوید کفش من در کفش کَن منزل نیست؛ گُم شده است. مجبور شدم به نحوی گره از از این کلافه باز کنم و خجِل نمانم. (الان که دارم می نویسم از رنج رنجوری آن روزها، گریه ام گرفت) گفتم: حتماً درِ حیاط باز بوده و کسی آمده قاپیده و پوشیده و بُرده!

 

روحت ای پدر! و ای مادر! شاد. مگر قانع می شد زود! کاش می گفتم من پوشیدم. راضی می شد. وقتی سه ماه بعد به دارابکلا سری زدم، مِقار (=اعتراف و اذعان) آمدم و گفتم این هم کفش شما بابا. که او هرگز مُستعمل کسی را نمی پوشید. شد مال من. تا بعد...

نشر همزمان در «آنچه بر من گذشت» : اینجا

۱۱ مهر ۹۷ ، ۰۵:۵۸ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
دامنه |

مدرسۀ فکرت 10

نوشته های دامنه

قسمت دهم

مجموعه پیام هایم در مدرسۀ فکرت

و گروه های تلگرامی روستای دارابکلا

 


ادامه مطلب...
۰۸ مهر ۹۷ ، ۰۸:۰۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

مدرسۀ فکرت 9

نوشته های دامنه

قسمت نُهم

ادامه مطلب...
۰۱ مهر ۹۷ ، ۰۶:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

آنچه بر من گذشت 75

زندگینامه من

 

پست 6708. قسمت 75. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. گفتم که فقر احاطه ام کرده بود. گاه از تهران برنمی گشتم قم؛ منزل. و گاه از قم نمی رفتم تهران؛ دانشگاه. کرایه می خواست؛ که من نداشتم. روزهایی پیش می آمد که با جیب خالی با یک همدوره ایی روحانی ام می رفتم میدان 72 تن قم، به امید این که او شاید کرایه داشته باشد و حساب مرا بکند. می دیدم، پس از ردّ کردن چندین اتوبوس، همچنان من و او در میدان ایستاده ایم! و همدیگر را می نگریم. معلوم می گشت او هم مانند من بی پول و پَر است و بدتر از من! و به امید جیب من، با من می آید. چقدر «هم سرنوشت»! بودیم. برمی گشتم منزل! به قول دارابکلایی ها «بور» می شدیم یعنی خیط!

 

 

در اسلام تا جایی که خوانده ام، ناامیدی، کفر و بدتر از کفر است. من، دل به گروِ خدای متعال و مهربان سپرده بودم و در حرم حضرت معصومه (ع) بارها و بارها در خلوت خودم، اشک ریختم و گریستم که چگونه سه فرزندم _عارف، عادل، عاصم_ را بزرگ کنم و کی می شود درسم را تمام نمایم.

 

 

آیا شده برای شما که خونه ی تان چیزی بشکنه که بارها و بارها نتوانی جای آن جایگزین کنی و نو بخری!؟ برای من بارها پیش آمده. قوری چای منزل شکست، ولی تا مدتی پول نداشتم با یک قوری نو، جایگزینش کنم. می توانستم؛ ولی اگر می کردم، آن گاه چاله ایی دیگر را نمی توانستم با پول پُر کنم. چقدر زیباست این خاطره ها. آدم را رویین تن می کند و عزتمند.

 

 

برای اوج فقرم در ایام دانشجویی با سه فرزند و خانۀ استیجاری، مثال عینی زیادی از خودم دارم که می توانم بزنم. در اینجا دو مثال را آفتابی می کنم. نه این که بخواهم یأس بدَمم، و یا از خودم برای این نداشتی ها تعریفی جابزنم و خودنمایی کنم و بگویم من هم با سختی بزرگ شدم، نه، می خواهم مفهوم شکیبایی، چشم امید به آینده، تحمل سختی ها و ارزش درس خواندن و ترجیح آن بر هر ناملایمات و سختی را برای جوانان و این نسلی ها جا بیندازم:

 

 

یکی این بود: پیراهن من آن مقدار نخ نما شده بود که روزی یک آدم در تهران که باهم یکجا بودیم و مشغول و رفیق و همدم که خدا رحمت کند به دیار باقی شتافت، بی آن که قصدی داشته باشد، ناخودآگاه به من رو زد و گفت: فلانی! موی قفسۀ سینه هایت از پشت پیراهنت پیداست! آن روز، مثل برف آب شدم رفتم زیر زمین. و خیلی سرافکندگی به من دست داده بود. آنقدر پیراهنم مُندرس شده بود پوست تنم از چشمان طرف مقابل پیدا بود.

 

 

دومی این بود: در ایام دانشجویی بارها و بارها از ترمینال جنوب تا میدان انقلاب و خیابان 16 آذر را بیش از سه ساعت در مسیر بودم. علتش آن بود هرگز پول کرایۀ تاکسی را نداشتم و اتوبوس خط واحد، تنها وسیلۀ رفت و آمد مستضعفانی چون من بود؛ که دو چیز در آن سال ها _سال 1371 تا 1374_ سخت آزارم می داد: ازدحام مردم در خط اتوبوس و فقدان کمترین اخلاق در رعایت نوبت و احترام گذاری به همدیگر. و دیگری سرمای سوزان و برف زمستان و کمبود اتوبوس و صف های طولانی انتظار برای سوارشدن اتوبوس که به سختی می توانستی صندلی خالی پیدا کنی و مسیر طولانی را باید سرپا و تودرتو و با سخت ترین حالت طی می کردی. من البته سعی می کردم این زمان را روزنامه بخوانم و می خواندم. که گاهی آنقدر با تأخیر به مقصد می رسید من تمام صفحات یک روزنامه را ایستاده تمام می کردم. بگذرم که با روزنامه بزرگ شدم.

 

 

عکاس: سید علی اصغر. جنگل روستای مان دارابکلا

 

تا این که روزی از روزهای زیبای پاییز، گشایشی رسید. برق درونم را مشتعل گردید. از طریق اخوی ام آقا باقر که آن زمان درس خارج فقه می خواند و دانشجوی حقوق دانشگاه تهران _پردیس قم_ بود و هم اینک با عنوان دکتر شیخ باقر طالبی در دانشگاه ادیان تدریس می کند؛ با واسطۀ دوست روحانی دیگرمان _که اینک استاد دانشگاه مفید قم است_  به پژوهشگاه اندیشه سیاسی اسلام دفتر تبلیغات اسلامی قم (واقع در میدان شهدای قم) متّصل شدم.

 

 

از همین جا و از همین نقطۀ سرنوشت ساز بود که من جهش در زندگی فکری و عملی ام را و نیز مزّۀ تحقیق و خواندن و فیش برداری فلسفه سیاسی غرب و اسلام را چشیده ام. و طی حدود ده سال حضور مدام در آن مکان عالمانه، و از هر نظر جاذب، چند مقاله ی علمی سیاسی و پروژه های وسیع تر که کتاب شد نگاشتم. که ثمرۀ آن هم تولیدات علمی بود و هم درآمد مالی. که در قسمت های آینده اشاره می کنم.

 

محل تحصیل من در تهران:

دانشکده حقوق و علوم سیاسی تهران «Tehran School of Political Science»

 

 

وقت های اضافه ایی که در زندگی دانشجویی برایم دست می داد را صرف تفریح نمی کردم، یعنی نمی توانستم بکنم؛ از این رو، با حضور در آن مرکز، _پژوهشگاه اندیشه سیاسی اسلام_ در کنار سایر محققان و پژوهشگران و دوستان بافضل و دانشمندی چون حُجج اسلام آقایان: عبدالله نظرزاده، سیدنادر علوی، نجف لک زایی، رضا عیسی نیا، سیدمحمدعلی حسینی زاده، محسن مهاجرنیا، محمد پزشکی، فراتی، جواد امامی و ... به اغتنام فرصت تبدیل می کردم و زندگی طبیعی و علمی ام را با نهایت عشق و علاقه مطالعاتی می چرخاندم. مسئول وقت مرکز اندیشه نیز جناب حجت الاسلام فقیهی بود. خدا را از این بابت، همیشه شاکرم. و به سبب سازان این اتّصال _که لطف و رحمت خدا را در آن می دیدم_ درود می فرستم. تا بعد.

نشر همزمان در «آنچه بر من گذشت» : (اینجا)

۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۱۸ ۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

مدرسۀ فکرت 8

نوشته های دامنه

قسمت هشتم

 

ادامه مطلب...
۰۹ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۲۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

مدرسۀ فکرت 6

نوشته های دامنه

قسمت ششم

 

ادامه مطلب...
۰۹ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۴۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

مدرسۀ فکرت 7

نوشته های دامنه

قسمت هفتم

 

 

ادامه مطلب...
۰۹ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

بینوایان و بی پناهان

مزینان و فریمان

 

پست 6643. به قلم دامنه. به نام خدا. دیروز در یک جمعی که باهم تفکراتی می کنیم و تأمّلاتی؛ پرسش بر این بود اگر پش خدای مهربان، پایان نامه ای بنویسی، چه می نویسی؟  من بر آن جمع فکور، این پایان نامه را عرضه داشتم:

 

 

پایان نامهٔ من پیش خدا. مزینان و فریمان (سوژهٔ من). ای خدای دانای ما، بر سرزمین خرَد مردم ایران، بارانِ متفکران بباران، بارانی از جنس مزینان و فریمان.

 

ما باز نیز؛ به جستجوگری چون علی شریعتی در مسیر شدن نیازمندیم. و به اندیشه سازی منزّه نویسف چون مرتضی مطهری در مسیر ماندن، محتاج.

 

پس با قلم دلم می نویسم ای خدای دانای ما:

بخت ما را بر «تخت طاووس» مَبن.
چشم ما را بر «قبر داریوش» مَدوز.
راه ما را بر «جاه شاهان» نخواه.
پای ما را بر درِ آن بینوایان ببَر.
دست ما را بر سَر آن بی پناهان بَکش.
دامنه. قم. ۱۵ مرداد ۱۳۹۷.

۱۶ مرداد ۹۷ ، ۰۵:۳۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

غولِ اشرافگیری دهۀ هفتاد

فقیری و همدردی


به قلم سیدعلی اصغر شفیعی دارابی: سلام. آنچه برمن گذشت ۷۴ تو اشکم را درآورد (اینجا). همذات پنداری کردم. کام به گام زمانِ نداریِ تو آمدم و گریه کردم .تراژدی ترین قصه نافرجام فلسفه فقر!

 


قبل از هرچیز گلایه دارم؛ شاید از برادرانت نگرفتی، اما چرا با من در میان نگذاشتی ! ترا نمی بخشم ...

 

 

گذر از درون تاریکی های سهمگین و نادر منحصر بفرد، ترا به آگاهی وشناختی رساند که آزادی واستقلال زیستن، ارمغان راه نرفته من و ما برای تو بود. فقر تو در آن زمانی بود که غول نظام اشرافگیری، داشت پیکر بزرگ می کرد، با رنگ و لعاب دینی انقلابی !!!
 

 

شیخ وحدت. دکتر شیخ باقر. سیدعلی اصغر. نوروز 1397. منزل سیدعلی اصغر. عکاس: سید میثم

 

 

درواقع دانشگاه که آموزش آشکار برای آگاهی جامعه زنده حیات داشت در حاشیه بود برای اینکه الان حاصل جنبش نظام سرمایه داری است که علم ودانش وحکومت را به ورطه اهداف خویش برده است .

 


شایستگی ترا می ستایم. درک همسرت را از ابعاد عشق به تو، قدر می شناسم .
حسین بشیریه را تحسین و تکریم میکنم. دانشگاه را پاس می دارم تا ترا از تاریکی، به من رساندند. و دانشگاه تهران ترا به جامعه معرفی کرد. می دانم تو دانش آموخته اول دانشگاه بودی. رقیب نداشتی. عاشق فراگیری بودی و مطالعه... . قبل از دانشگاه، بر علوم سیاسی حاکم بودی. در جریان تحقیق وپژوهش تان بودم و شاگردی می کردم. 

 

پاسخ دامنه

 

به نام خدا. سلام. گاه، سنجاق شدن به گذشتۀ نداری ها ما دو یارغار را هم داستان می کند؛ چشیده ام و چشیده ای. کشیده ام و کشیده ای. نالیده ام و نالیده ای. چون هر دو، در سُفرۀ های خالی از نان و شام سر بر بالین گذاشته ایم.

 

 

چه می دانم چرا دست قرض به سوی دست سخاوت تو دراز نکردم. فقط گمان می بُردم تو هم مثل من، فقرت را با پوشش ها و زیرکی ها شاید پنهان می داری. بر من رفیق، همین شیرین است که گاه یک پیراهن را 9 سال پوشیدم و مراقب بودم که درزش وا نره تا فقرم درز نکنه. بگذار گریه کنم.

 

 

نه برای خودم؛ نه برای تبارم. نه حتی برای دور و بری هایم که برای آنهایی که همین الان، ندارند، همین الان ندارند! تا بخورند، تا بگردند، تا بخوابند، تا بخرند، تا بپوشند و تا پیش فرزندانشان بنازند و ببالند. ای ننگ؛ ننگ بر فسادی که فقر را محل هم نمی گذارَد!! چه رسد به این که مدَد! رسانَد!!!؟؟؟

۱۱ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۵۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

آنچه بر من گذشت 74

زندگینامۀ من

 

پست 6629. آنچه بر من گذشت. قسمت 74. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. حالا _که زمستان سرد 1371 است_ یک روستایی _یعنی من_ به علت بازمانده شدن از تحصیل، به دلیل جنگ و بی علاقگی به درس و نیز اشتغال، وارد محیطی شده، که مدرن ترین دانشگاه ایران است _دانشگاه تهران_ و مرکز جنبش دانشجویی و روشنفکری را به چشم خود می بیند. از برخی پشت پرده ها سردرمی آورَد.

 

 

از یک سو، با فقر مُطلقم دست و پنجه نرم می کردم. و مشخص شده است که فقر، توان مبارزه و هیاهو را از آدمی می ستاند. من حتی یک ریال در ماه اضافه نمی آوردم؛ حتی در سال. به گونه ای فقیر بودم، که طی چندسال پشتِ سرِهم، پرداختِ خمس بر من تعلق نمی گرفت و واجب نمی شد.

 

 

شده بودم فردی محتاج. نیازمند و مستضعف مالی. همیشه، دوم فروردین هرسال _که روز تولّدم است_ مازادِ درآمدم را محاسبه و پرداختِ خمسش را لحاظ می کردم، ولی در ایام سخت و تنهایی دانشجویی، من در فقر کامل و نداری تمام، به سر می بردم. بهتر است بگویم نیازمندِ صدقه هم شده بودم گرچه صدقه ای نخوردم. نه صدقۀ مالی و نه صدقۀ سیاسی و حکومتی و معامله گری.

 

 

حالا؛ غوز بالای غوز شد. در این دورۀ جانکاه، اما شیرین چون عسلِ دانشجویی، نه به پدرومادرم دسترسی دارم که دست نیاز به سوی آنان دراز کنم _که در محل بودم، می کردم و منتفع می شدم_ نه آن دوران، شیخ وحدت در قم بود که از او لااقل در صورت بحرانی شدنِ جیب و توشَم، قرضی بردارم. _شیخ گرگان بود آن دوره_ و نه شیخ باقر، اخوی دیگرم، که باهم در یک ساختمان _منزل شیخ وحدت: اینجا در قسمت 72 شرح دادم _ زندگی می کردیم، از من داراتر بود، که وی بتواند کاستیِ مالی مرا جبران کند. گرچه، اگر لب بازمی کردم سر از تن نمی شناخت چون خصیصۀ وی بذل است و دوندگی برای محتاجان.

 

 

دامنه. شیخ وحدت و رفقا. سال 1388 جنگل دارابکلا

جنگل روستای دارابکلا

 

 

همه ی شما، که این بخش زندگی مرا دارید با حوصله و تحریک ذهنی می خوانید، به یقین خود لمس کرده اید که میزانِ تأثیر مستقیم و بی واسطۀ فقر و نداشتی، بر زندگی یک انسانِ سیاسی و در حال علم سیاست خوان و نیز دارای زن و بچه _آن هم با سه پسر کوچولوی مهدِکودک رو و دبستانی و پیش دبستانی_ چقدر زیاد است و فلج کننده و آشوب ساز.

بقیه در ادامه

ادامه مطلب...
۱۰ مرداد ۹۷ ، ۰۷:۱۷ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

مدرسۀ فکرت 3

نوشته های دامنه

قسمت دوم

 

ادامه مطلب...
۰۹ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

مدرسۀ فکرت 4

نوشته های دامنه

قسمت چهارم

 

ادامه مطلب...
۰۹ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

مدرسۀ فکرت 2

نوشته های دامنه

قسمت دوم

ادامه مطلب...
۰۹ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

مدرسۀ فکرت 5

نوشته های دامنه

قسمت پنجم

 

 

ادامه مطلب...
۰۹ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |