قلم قم دامنه دوّم

جان، جهان، ایران، انسان، ادیان، قرآن، ایمان

۵۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فرهنگ لغت دارابکلا» ثبت شده است

گِیون

فرهنگ لغت

7036

 

 

به قلم دامنه: به نام خدا. لغت 218 دارابکلا. گِیون. یکی دیگر از لغت‌های رایج روستای دارابکلا «گِیون» است. گیون یعنی پستان. و پستان هم در گویش دارابکلایی ها «پِسُّون» تلفّظ می شود. مثلاً وقتی می‌خواهند بگویند پستان گاو؛ می‌گویند: گو گیون. شاید بیشتر هم محلی هایم با این واژه خاطره دارند.

 

نوجوان که بودیم زمانی که چوپانان محل، گوسفندان را از صحرا برای آب دادن به قنات پِشون و دره دِله (=رودخانه) می آوردند، ما چندتایی چندتایی، کمین می کردیم گوسفند و یا بُز شیرده را گیر می آوردیم و از گیون گوسفند و بُز شیر می نوشیدیم. تبِ مالت! هم نگرفتیم! یاد ایام یاد بادا.

فرهنگ لغت دارابکلا: اینجا

۱۷ آذر ۹۷ ، ۰۹:۳۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

شال وارِش

فرهنگ لغت

7021

 

شغال

 

به قلم دامنه: به نام خدا. لغت 217 دارابکلا. شال وارِش. لغت‌های روستای دارابکلا رمز‌وراز‌های زیادی دارد. بزرگان خدابیامرز روستای مان دارابکلا، این اصطلاح را برای تنبل ها به کار می بردند. شال یعنی شُغال. وارش یعنی باران. جمع آن شال وارش، یعنی بارانی که نَم نَم و بسیارکم ببارد که فقط بتواند شغال را از شکار! و بیرون آمدن از لانه، فراری دهد.

 

همین ترکیب لُغوی، اشاره به آدم هایی ست که با کمترین شُرشُر باران، از بسترشان تکان نمی خورند، تنبلی می کنند، تا لنگه ی ظهر می خوابند و شال وارش را بهانه یی برای فرار از کار می نمایند. بنابراین؛ نام دیگر شال وارش، تنبل رَم دِه است. تنبلی هم البته، دنیای شیرینی دارد!

فرهنگ لغت دارابکلا: اینجا

۰۵ آذر ۹۷ ، ۰۷:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

چَچکَل

لغت دارابکلا

 

6734

به قلم دامنه. به نام خدا. چَچکَل. این واژه یعنی هیزمِ نیم سوزِ در حالِ سوختن و آماده برای گُر گرفتن که حالت خاموش شدن آن بیشتر از شعله ور شدنش است. مثل عکس زیر:

 

چچکل آتش

 

در روستای دارابکلا، به کسی که میان دو دوست، دو انسان، دو حیوان، کلاً بین دو نفر، آتش افروزی و جنگ و دعوا می افکنَد، و پیِ دمیدنِ اختلاف و کاشتن تخم عداوت بر می آید، به چنین فردی می گویند: «چَچکَل پیش ندِه!». یعنی دعوا راه نینداز.

 

چَچکَل پیش ندِه! به زبان فارسی یعنی هیزم آتش گرفته ی در حال خاموشی را پیش تر نده تا در شعله ی آتش بسوزد. کنایه از آدمی که از ستیزش دیگران، لذت و نفع می برَد و شیطنت می کند.

فرهنگ لغت دارابکلا: اینجا

 

شرح یک واژه

 

6738

به قلم یک دارابکلایی. با سلام. من هم هر دو واژه را شنیده ام. (اینجا) به نظرم اصل کلمه همان "تشکل" تشکیل شده از "تش" + "کل"، اولی به معنی آتش و دیگری به معنی کله باشد؛ در مجموع به معنی کله ی آتش است. "چشکل" و سپس "چچکل" همان تغییر یافته کلمه اول هستند. در همه زبان ها معمول است که گویشوران آن زبان تمایل دارند که به راحتترین صورت کلمات را تلفظ کنند؛ مثل در تجوید قرآنی ادغام و قلب به میم داریم، مردم "محمد حسن" را "ممسِن" صدا می کنند، و یا انگلیسی زبانان did you را "دیججو" تلفظ می کنند.

 

هیمه تَش

 

در زبانشناسی قواعد چندانی از جمله deletion یا "حذف" و assimilation یا "تشبیه" وجود دارد. در تغییر کلمه تشکل به چچکل از قاعده دوم استفاده شده: محل تلفظ صدای "چ" نزدیک و شبیه صدای وبین دو صدای "ت" و "ش" است. پس به جای "تش"، "چش" گفته شده و سپس همین حالت برای "ش" و "ک"، و "چ" و "ک" به وجود می آید. به این طریق "تشکل" که تلفظ آن سختتر است جای خود را به "چچکل" که راحتتر و ساده تر تلفظ می شود، می دهد. (خودتان می توانید با تکرار کردن چند باره این دو کلمه متوجه شوید که تلفظ دومی روان تر است!)


همانطور که به خوبی بیان کردید، اصطلاح "چچکل پیش هادن" موقعی استفاده می شود که در دعوای میان دو نفر یکی دیگر سعی می کند که با اعمال یا حرف هایی آتش دعوا را شعله ور تر کند و یا به قول فارسی زبانان "آتش بیار معرکه شود".

 

پاسخ دامنه

 

به نام خدا. سلام جناب یک دارابکلایی. از این همه دقت و غَور در واژه و اهتمام به بحث، ممنونم. پست نوشتن من یک طرف؛ این شور و ذوق و کنجکاوی عالمانه ی شما و دیگر دامنه خوانان محترم هم، یک طرف. انرژی می بخشد به مدیر وبلاگ. لذت بردم از شکافتن بحث لغت.

 

 

من اساساً لغت و زیر و بم های آن را دوست دارم. وقتی «باز» می شود، انگار به فتوحات! رسیده ام. قلبِ به میم را هم عالی آمدی. مثل «شنبه» که همیشه تلفظ می کنیم «شمبه». معنای غیرلفظی چچکل را نیز در آخرین عبارت خود، بخوبی بازتاب داده ای. بی نهایت سپاس جناب.

(نشر همرمان در: فرهنگ لغت دارابکلا)

۰۸ مهر ۹۷ ، ۰۷:۱۱ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

مِر بَکُن

مِر چیه؟

 

به قلم دامنه: به نام خدا. لغت 213: مِر بَکُن. خودِ «مِر» را نمی دانم چیه. ولی وقتی با «بَکُن» ترکیب می شود (=مِر + بَکُن) معنی آن در زبان مردم دارابکلا: یعنی بسم الله بگو، نترس و برو. گاهی هم، می گویند مِر بَکُن دریا رِه میون هاکون. یعنی بسم الله بگو و نترس که از دریا هم عبور می کنی. این یعنی اثر بسم الله گفتن.

 

 

البته مِر گفتن در میان نسل قدیم دارابکلا، اغلب برای خلاصی از جنّ و پری بوده است؛ که نسل به نسل به ما منتقل شده است. خصوصاً وقتی کسی می خواست از گوشۀ قبرستان عبور کند، می بایست مِر می گفت تا ترس از او زدوده شود. و می شد.

 

 

یادم مانده است برخی ها می آمدند پیش پدرم دعا بگیرند، پدرم کتاب لا می گرفت و سرآخر می گفت: چون مریض شما، مِر نگفت اینجوری شد! آنها هم باورشان می شد.

 

 

مِر کردن نه فقط یک لغت است که یک باور بوده و هست. هنوزم هم کسانی اند وقتی می خواهند حمام عمومی بروند از ترس جن ده بار مِر می کنند تا دچار غول گرفتگی نوشتن. قدیم، خیلی ها تعریف می کردند غول دیشب مرا سردخاته. چون مرِ نمی گفتند، می خوابیدند. بگذرم. (فرهنگ لغت دارابکلا: اینجا)

۱۱ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۵۷ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |
يكشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۳۴ ق.ظ دامنه |
یک لغت یک اصطلاح در دارابکلا

یک لغت یک اصطلاح در دارابکلا

گَت کال آغوزِ بی دِله

 

پست 6562. به قلم دامنه: به نام خدا. لغت 215. گَت کال آغوزِ بی دله. اخیراً جناب «یک دارابکلایی» دامنه نویس محترم _که لغات دارابکلا را خوب از بر است و یا از بزرگان خود در حافظه دارد_ از دامنه خواسته بود (اینجا) این اصلاح بالا را، شرح دهم. این اجابتی ست برای آن دعوت.

 

 

گت کال آغوز

 

 

گت یعنی بزرگ. کال یعنی یک عدد، واحد شمارش است. یعنی یک دانه. آغوز یعنی گردو. و بی دله که در اینجا صفت است برای این مثالِ پردامنه ی دارابکلایی ها، یعنی بی مغز. یعنی پوک. یعنی مغز گردوی معیوب. یعنی پوسیده. یعنی خراباً در خراب. یعنی کِرموک. و یعنی تَلِ زهر و تلخ.

 

اما این کنایه از چیست؟ یا مصداق مثالش کیست؟ یا خطاب به کیست؟ دارابکلایی به این افراد می گویند: گَت کال آغوزِ بی دله:

 

 

به آنهایی که تُهی مغزند.

به کسانی که وشیل اند. وشیل یعنی لوس و بی مزّه و ساده.

به شخصی که کودن است. نه البته آنهایی که نقصِ ژنتیکی دارند.

به آدم بی عقل و بی حریم و بی مرز.

به آدمی که فقط مزّه بی مزّه می ریزه.

به کسی که گویی بی وجه کرم می کُشد؛ یعنی اذیت و آزار می کند.

به ذهن های پوسیده.

به عقل های معیوب و شیشه خورده!

به هر کسی که ساده می نمایاند!

به افرادی که بی دله اند؛ که سرّی نمی توانند در دلشان نگه دارند. چون دل، فقط و فقط برای عشق و دوستی و بی زاری و بی عاطفی و تعقب و گریز عشقی نیست؛ دل، مخزن الاسرار آدمی و آدمیت است. امید است درست شرح کرده باشم. والسّلام. (فرهنگ لغت دارابکلا: اینجا)

۱۱ شهریور ۹۷ ، ۰۷:۳۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

عرِق چارکِل شُوونِه

یک لغتِ پُرمعنی

 

به قلم دامنه: به نام خدا. لغت 214: عَرِق چارکِل شُوونِه. دارابکلایی ها این اصلاح سه واژه ای را، در دو جا به کار می برند:

 

برای روزهای سخت شَرجی شدن هوا. در وضع مضمحل کنندۀ شرجی، عرق از تمام سر رو و بدن انسان _از ناخن پا گرفته تا موی سر_ یکسره می ریزد. بطوری که آب بدنِ افراد آسیب پذبرتر، هی کم و کمتر می شود و در نهایت فرد، دچار گرمازدگی و کلافگی می گردد و حتی گاهی هم هلاک.

 

 

حالتی از «عرق چهارکل شوونه»

 

 

دیگری برای جایی ست که کسی با زحمت زیاد برای خانواده اش، دام اش، همنوع اش و جامعه اش کار می کند و عرق می ریزد. خصوصاً دروی جو و گندم و شالی و آفتابگردان؛ که فصل برداشت این چهارمتاع استراتژیک خدا برای بشر و حیوان، بشدت هوا داغ است و آسمان کم باران و بسی زجردهنده هست و شَرجی. که کارگر این چهار کارِ سخت، برای مبالغه _که در واقع حقیقت است تا مثَل_ به دیگران می گوید «عَرِق مِره چارکِل شُوونِه».

 

 

حال تجزیۀ این اصطلاح: عرق که معلومه، حالت تعریق بدن است که در مازندران بسیارعجیب است. چارکِل هم یعنی چهارکیله. کیله همان جوب (=جوی) آب است و این وام گیری قشنگ از جوی آب، نشان از شدت عرق است که تشبیه شده به چهار تا جوی روانِ آب. و واژۀ شوونه یعنی جاری می شود. مِره هم یعنی مرا.

 

 

نَقبی (=یعنی روزنه ای) هم بزنم به سیاست مملکت؛ چراکه، فرهنگ لغت دارابکلا، غنی ست و باید سهمش در سیاست ایران اداء شود:

 

 

نَقب من این است، کاش آن عده از دست اندرکاران خوش لباسً و رنگ کرده مو و خوش خور و خوش گذرانِ این نظام، «جامۀ کار» بپوشند و مانند اوائل انقلاب، به وجه نیکوی «وَتَعَاوَنُواْ عَلَى الْبرِّ وَالتَّقْوَى»یی (آیۀ2مائده) و به صورت جهادی و خستگی ناپذیر، کار کنند و عرق چهارکِل، از سر و روی شان بریزد و به قول کنایی دکتر علی شریعتی آفتاب سوز شوند و آفتاب نشین. زیرا به تعبیر دامنه در اسلام، رئیس و «آق بالاسر» و خوش نشین و دستوردِه نداریم، که فقط بنشیند و حرف بزند و سخن درمانی و البته فرافکنی کند؛ در اسلام مبین ما، همه خادم خالق اند و خدمتگزار خلقِ او. همان گونه که پیر جماران می گفت. همین. ببینیم حالا جناب «یک دارابکلایی» چی می گن!؟ در این لغت.

(فرهنگ لغت دارابکلا: اینجا)

۰۶ شهریور ۹۷ ، ۰۸:۵۸ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

اِفتاب مار بُرده

لغتِ دارابکلا

پست 6549

 

به قلم جناب یک دارابکلایی: لغت 215. اِفتاب مار بُرده. با سلام. شما همه چیز را در مورد اصطلاحِ [عَرِق چارکِل شُوونِه.] (این پست: اینجا) تمام و کمال بیان کرده‌اید و جایی برای حرف من نمانده.

 


دوست داشتم در اینجا از یک اصطلاح تشبیهی بسیار زیبا یاد کنم که از بس تکراری شده کسی به زیبایی آن چندان توجه نمی‌کند و آن اصطلاح «اِفتاب مار بُرده» هست.

 

 

این اصطلاح معادل فارسی «آفتاب غروب کرده» است اما بسیار زیباتر و شاعرانه‌تر از شکل فارسی آن.

 

 

این، صحنۀ قبل از اِفتاب مار بُوره هسّه. 14 تیر 1397. غروبگاه دارابکلا. عکاس: هنرمند پرذوق جناب یک دوست

 

 


در ترجمه لفظ به لفظ «اِفتاب مار بُرده» یعنی خورشید در دامن مادر خود که مغرب یا همان زمین است -زمین مادر Mother Earth- فرو رفته است.

 

 

خلق چنین اصطلاح خیال‌انگیزی برای یک اتفاق تکراری هر روزه نشانی است از روح لطیف و رقیق قوم خالق آن. پیشنهاد برای اصطلاح بعدی: «گت کال آقوز بی دله»

 

 

پاسخ دامنه

 

به نام خدا. سلام بر شما جناب «یک دارابکلایی». 1- به من خیلی خوشحالی دست داده است وقتی این گونه، به استقبال فرهنگ لغت دارابکلا آمده ای. هم ارائۀ نظر به پست لغتی من می کنی و هم خود لغت و اصلاحی محلی را شرح. و این اوج تعامل است. پس از این پس بکوب بریم جلو، یک لغت و شرحش از تو یکی هم از دامنه.

 

 

2- خیلی جالب و هنردوستانه، و تا حدی هم عرفان گونه، لغت_اصطلاحِ «اِفتاب مار بُرده» را شرح کردی. و تَحشیه و بهتر است بگویم تذهیب نمودی. برای من معادل یابی شما برای «مار» یعنی مادر، جالب بود. معلومه روی الفاظ، دقت داری. من هم الفاظ را خیلی دوست دارم خصوصاً «صرف» در ادبیات عرب را که اقیانوسی ست برای طلبه ها، جهت شناخت بیشر حرف و کلمه و اَفعال.

 

 

3- من پیشنهادت را می پذیرم که فرمودی: «گت کال آقوز بی دله» را در نوبت بعدی لغت دارابکلا بگذارم و شرحش کنم. من هم برای شما یک پیشنهاد دارم: متمنّی ام شما «وِن لامیزه رِه میس دینگِن» را برای لغت آتی ات، شرح کنید. ممنون و سپاس و در اِبتهاج.

(فرهنگ لغت دارابکلا: اینجا)

۱۸ تیر ۹۷ ، ۰۶:۵۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

منجول همان کرم خرّاط است

بیشتر بدانیم


به قلم مهندس محمد عبدی سنه کوهی: سلام کبلاقا جان. آن منجول که کرم خرّاط (پست لغت 212 شما با عنوان «مِنجول menjoul» در (اینجا)، بیان داشتید هم درست فرمودید و هم این دوست داربکلایی که در این پست: (اینجا) اشاره به درستی فرمودند و چنین بوده و هست.

 

 

از لحاظ علمی در واقع کرم نیستند بلکه با نام میاسیس نام برده میشه که سیکل زندگی این موجودات به صورت دگردیسی در منطقه های (سر، سینه، شکم) پدیدار میشه و اغلب مخرّب هستند. هر چند گاهی دیده شده که مواد آنتی بیوتیکی هم از خودشون ترشح میگذارند.

 

 

البته این حشرات از طریق علفهایی که به خورد دام و طیور داده میشه وارد بدن اونها میشه... به هر دلیلی برای انسان چندان مضر نیست اما چندش آوره .

 


آن کرم خراط و این کرم مغز سر گوسفند هر دو به منجول افتادن سر افراد ازین مثل محلی درسته و در منطقه ما هم کاربرد دارد .
موفق باشید

 

جواب دامنه

 

به نام خدا. سلام بر محمد. نیز مرحبا، حبّذا احسنت به این علاقمندی و هوشیاری و حضور عالمانه ات در بحث ها. چه از منجول، چه از سیاست، و چه از طنز و معرفت و نوشته های عترت و قدرت و ثروت. بهره بردم. رشتۀ شما کشاورزی ست و سخن شما در این مبحث درست است و پذیرنده. و من این شیوۀ تعامل فکری را پاس می دارم و سپاس می گذارم.

۰۴ تیر ۹۷ ، ۱۰:۵۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

دنبالۀ منجول

شرحی بر مِنجول


به قلم جناب «یک دارابکلایی» :  با سلام خدمت جناب دامنه گرامی، با توجه به پست لغت 212 شما با عنوان «مِنجول menjoul» در (اینجا)، فکر می‌کنم منشأ عبارت «کلّه دِله منجول دکته» از رفتار قوچ هایی باشد که «زَنا» شده‌اند و به هر کس و هر چیز که به آنها نزدیک شود با کلّه حمله‌ور می‌شوند.

 

 

به خاطر اینکه اعتقاد بر این است که منجول از راه بینی گوسفند، وارد کله و مغز آن شده و آن بیچاره را مستأصل کرده و قوچ هم برای رهایی از این درد، خود را به این ور و آن ور می‌کوبد مگر اینکه دردش تسکین یابد.

 

 

موقع تمیز کردن کلّه برای کلّه پاچه هم سر آن را به زمین می‌کوبند تا این کرم‌ها از آن خارج شوند. خودم شاهد خوردن یکی از این کرم‌ها توسط یکی از اقوام در کله پاچه ایشان بودم!!!) به همین دلیل هم، وقتی کسی زیاد حرف می‌زند انگار در سر شنونده منجولی می‌افتد که همچون خوره شده برای مُخ او.

 

پاسخ دامنه

 

به نام خدا. سلام من هم بر شما جناب یک دارابکلایی. اصلاً در مُخیّله ام هم نبوده که منجولی در کلّۀ گوسفندان و قوجان می افتد آن گونه جِمبلی و بِمپری می آیند. که من چهار سال پیش پست جِمبلی و بِمپری را در (اینجا) شرح دادم.

 

 

آری؛ راست می گویی. تسلیمم تسلیم. منجول گوسفند. منجول گوسفند. برخی هم می گویند اَم کله چینکا دَکته. شما هم ضَب لغت شناسی جناب. من هم مثل آن اقوام شما، یکی دو باری هنگام کلّه پاچه خوردن، ناگهان مِنجول قورت دادم؛ چه خوش مزّه هم بود منجول!

 

 

ممنونم از شرح شما. حالا چه سرمنشاء، به قول شما «کله قوچ» باشد چه به نقل من «پیته چو»، به هر حال، کشور پُرشده از حوار و داد و بیداد و صداهایی که مِنجول می افتد بر سر و مُخ مان. امان امان.

۰۴ تیر ۹۷ ، ۱۰:۵۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |
دوشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۲۴ ق.ظ دامنه |
مِنجول menjoul

مِنجول menjoul

لغت دارابکلا

 

لغت 212

به قلم دامنه. به نام خدا. مِنجول. این واژه هم اسم است؛ هم لُغز است. و هم اعتراض و شِکوه و آه و ناله. من اسم علمی این کرم را نمی دانم. گویا به کرم خرّاط معروف است ولی مهندس محمد عبدی سنه کوهی کارشناس کشاورزی خوب می داند اگر بگوید.

 

 

اسم است، چون نام یکی از کِرم های درشت داخل کُنده های درخت است که غذای لذیذی برای «خرس» هاست. محلی ها در قدیم می گفتند پیته دار (یعنی درخت پوسیدۀ افتاده) دیدید فرار کنید! چون ممکن است خرسی برای مِنجول خوردن زیرش خَف (یعنی مخفی) شده باشد.

 

(منبع عکس)

 

 

لُغُز است، چون وقتی مثلاً یکی زیاد صحبت می کند؛ یا منبرش را طولانی می نماید و هی حاشیه می رود و گاه هم مانور و جولان هم می دهد؛ و یا این که مثلاً زنی یا مردی هی ورّاجی می کند و حوار بار می نماید، دارابکلایی ها به متلک و لغز می گویند: «اُف اُف اُف مُنجول دَکته اَمه سر». یعنی مُخ مان داغون شد و سرمان کرم افتاد!

 

 

 

اعتراض است، چون سیاسی میاسی ست. مثلاً اگر کسی می خواهد برای گوش دادن سخنرانی فلان کَسکی به شهری، یا به سالن همایشی و یا به سمیناری (=سیب و ناهاری) برود، از سوی محلی ها چیزدان و چیزفهم و به قول عالمانه «کَیّس»، شدیداً نهی می شود و تحذیر می گردد و توصیه، که نری! اگه بری، سرت مِنجول می افتد؛ از بس طول و تفصیل می دهد.

 

 

 

دامنه در آخر بگوید از بس کشور از تریبون و سخنران و مدّاح و مبالغه گر و ورّاج و خالی بند! و تملِّّق گو پُر شده است، کُل گوش های فلَک و سرهای ملَک و مخ های بشَر مِنجول افتاده است. بس است. تا لغت بعد...

(فرهنگ لغت دارابکلا)

۰۴ تیر ۹۷ ، ۰۸:۲۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |
پنجشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۱۱ ق.ظ دامنه |
غِب بَیّهه

غِب بَیّهه

لغت دارابکلا

 

به قلم دامنه. به نام خدا. غِب بَیّهه. این وِرد زبانِ دارابکلایی هاست: اَی باز وِه غِب بَیّهه. غِب، یعنی پنهان. یعنی ناپیدا. از ریشۀ عربی غیب و غایب و مَغیب است.

 

 

معمولاً خطاب به کسی ست که در جایی که باید باشد، نیست. حضور ندارد؛ یا دررفته است. یا جا خورده است. یا استتار کرده است. یا خود، خود را از دیدۀ مردم پنهان و نهان ساخته است. یعنی گوشه گرفته است که خود را بسازد.

 

البته استتار (=پوشش، اختفا) و جا خوردن (مثل عکس جغد، پتکاله) برای انسان ها اغلب جهت تعقیب و گریز و گاه حمله است و بیمۀ زندگی. ولی برای حیوانات شکاری و درنده، نوعی ابزار غریزی جهت مخفی کاری و فرصت مناسب برای تهاجم و هجوم و درّندگی.

 

استتار جُغد. هند

استتار جغد هند. یا همون غِب شدن پِتکاله

 

 

دارابکلایی ها البته به طعنه و کنایه، به کسی که معلوم نیست کجاست، و خود را نامعلوم کرده، می گویند: «وِه غِب بَیّهه». یا می گویند: اِت تِپّه اووه بیهه، بورده زمین دِله غِب بَیّهه. یا می گویند: وه جِن واری ناغُفلی غِب وُونه.

 

 

 

حرم امام رضا، شب قدر. (19 ماه رمضان ) سال 1395

حرم امام رضا، شب قدر. (19 ماه رمضان) سال 1395

 

 

گاه، دارابکلایی ها، به عشق آقا امام رضا _علیه آلاف تحیّة و الثّناء_ [که یعنی: هزاران درود و ثنا و ستایش بر او باد] ناگهان غِب می شوند و مخفی و نهانی به مشهد مقدس می روند تا زار زار پیشش زاری و تضرُّع و نجوا و دعا و عرض نیاز کنند، بلکه به حاجات برسند. و می رسند. خوب هم می رسند.

 

چون که خدای متعال در قرآن به مؤمنان امر کرده برای تقرُّب الهی، وسیله ای بجویند، و امام رئوفِ رضا، برای ایرانیان _از جمله دارابکلای دارالمؤمنان_ برترین و نزدیک ترین وسیلۀ مقدسِ تقرّب جویی ها، نزدیک شدن ها و دردِ دل کردن هاست. آیه این است؛ 57 اسراء و آیۀ 35 مائده:

 

 

...یَبْتَغُونَ إِلَى رَبِّهِمُ الْوَسِیلَةَ... (از 57 اسراء)

 

به سوی پروردگارشان وسیله می جویند.

 

 

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ وَجَاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ. (35 مائده)

 

ای کسانی که ایمان آورده‏ اید پرهیزگاری پیشه کنید و وسیله‏ ای برای تقرب به خدا انتخاب نمائید و در راه او جهاد کنید باشد که رستگار شوید.

 

اگر تفسیر این آیه مهم را خواستید بیشتر بدانید: (اینجا) از آیت الله العظمی ناصر مکارم. والسّلام. (دامنه)

۱۰ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۱۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

چسِن انجیر

دامنۀ لغت دارابکلا
 
 
به قلم دامنه. به نام خدا. قسمت 210. چسِن انجیر. دارابکلا چند نوع انجیر دارد که هر کدام مزّه و طعم و خاصیت خاص خود را دارد و معمولاً مردم آن را اَنجیل تلفظ می کنند نه انجیر:
 
سیوه انجیر که سرکه اش عالی است و شفابخش.
 
اِسبه انجیر که خیلی خوش خوراک است و آرام بخش.
 
رَش انجیر که زود وشیل می شود ولی وفور است.
 
میوه انجیر که فوق العاده و پاییزه است و لذیذ و گوارا.
 
خر انجیر که قطور و بی دِله است.
 
سه فصل انجیر که زودرَس و نوبَره.
 
چسِن انجیر که اساساً غیرقابل خوردن و پسپلوک است.
 
 
گرچه از دیدِ مردم محل، چسِن انجیر از آن نظر چسِن است، که بی ثمر است و نمی پزد و خورده نمی شود و اساساً پِسپلوک و بی مغز باقی می ماند و هیچ وقت بزرگ و پخته نمی شود، ولی همین چسن انجیر خوراک چندماه پرندگان و درندگان است و ما از ثمرات و حکمت آن بی خبریم. زیرا ممکن است رزق و روزیِ مخفیِ سایر جُنبندگان باشد و ما بی خبریم.
 
 
گویا انجیر وقتی قلمه نخورد و هرَس و حراست نشود و کاملاً خودرو باشد، چسن می شود. مردم معمولاً کسی را که بی خاصیت باشد، می گویند: هِه وِه چسن انجیر سَره! و به کسی که لوس باشد می گویند: وشیل انجیر
۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۵۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
دامنه |

دیم به دیم

دامنۀ لغت دارابکلا

 
به قلم دامنه. به نام خدا. قسمت 209. دیم به دیم. مردم روستای دارابکلا اصطلاحی دارند به نام: «دیم به دیم». دیم یعنی رو، یعنی رُخ. یعنی وَجه. یعنی صورت. یعنی چهره. یعنی دیده. پس؛ دیم به دیم، یعنی رخ به رخ. رو به رو. چهره به چهره.
 
در این اصطلاح قدیمی دارابکلایی ها حکمت ها خوابیده، که من با مثال ها روشن می کنم:
 
وقتی یکی، غیبت کسی را بکند، اگر شنوندۀ غیبت، ناراحت شود، می گوید دیم دیم بکنم شما را؟ تا ببینم راست می گویی یا چاخان می کنی! و دروغ می بافی! (مثال اخلاقی)
 
گاه دو نفر بدهکار و طلبکار هم اند، اینان وقتی به هم، دیم به دیم بشوند، بشدت دیدنی می شوند. بدهکار رنگش می پرّد و زود می خواهد از صحنه دربرود، آن دیگری که طلب دارد، چشغاله! می گیرد و حوار می کشد و یا غُر می نوازد. (مثال انسانی)
 
دیم به دیم گاهی خشن می شود و به دعوا و حوار و زد و خورد منجر می گردد؛ که در این صورت دیگر دیم به دیم نیست، بلکه اسمش شاخ به شاخ و شانه به شانه شدن است. شبیه تصادف ناخواستۀ مرگبار دو ماشین از روبرو به همدیگر. عین عکس زیر. (مثال خشونتی)
 

دیم به دیم: بازنشر دامنه. عکس از: «tatkhabar»

 
وقتی دو نفر قهرند، هرگاه به هم دیم به دیم بشنوند؛ یا نسبت به هم ماز می کنند! یعنی مثل زنبور نیش می زنند، یا گاز می دهند و درمی روند که به روبرو نشوند و یا در لب، تبسّم می زنند و در دل دوست دارند با هم آشتی کنند، پس از کنار هم یواشکی رد می شوند و چپکی به هم می نگرند. (مثال رفاقتی)
 
گاه در دیم به دیم، بی اعتنایی شکل می گیرد، به هم محل نمی گذارند. یا بی احترامی روا می دارند. گاه هم در دیم به دیم، همدیگر را لُغُزباران می کنند. (مثال نیمه خشونتی)
 
بگذرم؛ که دیم به دیم در عرصۀ جهان کنونی یعنی: تبدیل فرصت به تهدید! که بیش شده است. یا تبدیلِ تهدید به فرصت که کم کم و اندک اندک، کم و کم و حتی خیلی کم گردیده است.
 
مثل شیوۀ رسوا و حماقت آلودِ دونالد ترامپ، که هیچ درکی از انسان و جهان و کشورداری و اخلاق و عهد و تعهُّد ندارد. تا لغت بعد...
۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۸:۴۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

چَفتِ سر

فرهنگ لغت دارابکلا

 

به قلم دامنه. به نام خدا. قسمت 208. چَفت سر و کومه. دارابکلا چند چفت داشت. چفت های قدیمی و مشهور. چفت همان کومه و بِنه است. این که چرا می گویند چفت، به نظر من علتش این بوده وقتی گوسفندها پس از چَرا، غروب به چفت و کومه بازمی گشتند، وَره (=برّه) از مادرش شیر می چَفت. (=می مَکید).

 

 

البته صاحب دام نیز، در همین مکان یعنی چفت و آغُل و آخور و اصبطل و منگل و بِنه سَر، شیر می دوشید و پنیر و لوول و دُوو می زد.

 

 

حاج اصغر هادی چفت. عکاس: جناب یک دوست

حاج اصغر هادی چَفت. عکاس: جناب یک دوست

 

 

چند دارابکلایی _که دامدار بزرگی بودند_ چفت های مشهوری داشتند که گویی اینک آثاری از آن باقی نمانده است. مانند: حاج اسملِ چفت در آقااسیوپیش. حاج قاسم چفت در اربابی صحرا. حاج اصغر چفت در پایین صحرا. اُومونی چفت در تشی لَت. آغوشی چفت در لی لم اُوسا. گو بِنه حاج باقر آهنگر در چیلکاچین.

 

چَفت اساساً یعنی مکیدن. میک زدن. خوردن. آشامیدن. حال می خواهد چفت سر باشد، یا در دامن مادر؛ که نوزاد پستانش را به امر غریزی به زیباترین وجه چَفت می زند. کلاً چفت و چفت زدن زیباترین تصویر و شیرین ترین صحنه است.

(فرهنگ لغت دارابکلا)

۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۴۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

دِمریس

دامنۀ لغت دارابکلا

 

به قلم دامنه. به نام خدا. قسمت 207. دِمریس. دارابکلایی ها به خیط می گویند دِمریس. سرکوفت زدن را دِمریس می دانند. به زبان عامیه دمریس همان بور کردن است. یعنی طرف مقابل را با سخن ناخوش و داد و بیداد و طعنه و متلک از کوره به در کردن و حیثیت او را لکه دار نمودن. دِمریس مثل حالت سگ، که این حیوان وفادار وقتی از سوی صاحبش بور و خیط می شود، دِم (=دُم) اش را به سمت زیر خم می کند و خجلت زده نگاه می کند.

 

البته دِمریس در محاورۀ دارابکلایی ها بیشتر برای دهان بستن طرف است. مثلاً تا طرف مقابلش می خواهد سخنی بگوید او را با اَصوات یا اطوار و یا با کلمات نیمه رکیک و یا با کمی فریاد و قال و قیل، خیط (=سرافکنده) می کنند. این درجایی ست که نمی توانند با صراحت و رُک او را بکوبند.

 

 

حرف حساب

 

البته دمریس فقط مال دارابکلایی ها نیست. در سیاست و میان حوزۀ قدرت و حکومت نیز دِمریس دادن به ملت، در حد اعلایش به وفور دیده می شود؛ مثلاً:

 

تا روزنامه ای بخواهد رانت و رابطه و فساد و آقازادگی و فرمول های ثروت اندوزی و ارادت سالاری ها را افشاء بکند، سخت مورد دِمریس قدرت پرستان مواجه می شود.

 

تا فیلمسازی بخواهد نقد اجتماعی خود را در قالب داستان به یک فیلم سینمایی تبدیل کند و اکران سازد، بشدت مورد دمریس اهالی توجیه گریان قدرت و ثروت قرار می گیرد.

 

تا جوانی بخواهد حق خود را آزادانه _و البته به صورت مدنی و در چارچوب اخلاق، انسانیت و قانون و رعایت نظم و پرهیز از آشوب_ مطالبه کند، با دِمریس تند و تیزِ هر دو جناحِ راست و چپ و نیز بادمجان دور بشقاب چین های آدم پرست، از حیثیت و آبرو و اعتبار و شغل و درآمد و زندگی باآسایش می افتد.

 

حکومت ها بدترین دِمریس کنندگان هستند؛ مگر حکومت هایی که عادل و مردمی و تابع حاکمیت ملت اند؛ که حقِ دِمریس ملت را ندارند، چون زادۀ خودِ ملت اند و تحت نظارت و اِشراف آنان. تا دامنه موردِ دِمریس قرار نگرفته! تمام و والسّلام.

(فرهنگ لغت دارابکلا)

۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۳۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

دَگش

دامنۀ لغت دارابکلا

به قلم دامنه. به نام خدا. قسمت 206. دَگش. دارابکلایی ها به دگرگونی و تغییر و حتی به اشتباه و عوض شدن می گویند «دَگش». چندمثالِ ملموس و آشنا می نویسم تا روشن تر شود:



1- وقتی قدیم ترها به حموم عمومی قدیمی محل می رفتیم، کفش (=کَلوش) مان را زیر سوراخ های رختکن جامی دادیم تا دَگش نشود. تِن تِن یعنی تُند و سریع، تَن را می شستیم و بعد از استحمام و بازگشت به رختکن و آمدن به منزل، تازه می فهمیدیم کلوش مان دَگش شد. یعنی عوضی بُردند. وِرنی برّاق گرون قیمتِ ایتالیایی را برات گذاشتند! ولی بُوسِسِّه بَهیر لاستیکی کلوش را در عوض! بُردند. چه سخاوتی! چه دَگش قشنگی!


2- وقتی عشیر یا اشیر تکیه می شکست (=منبر روضه خوانی تمام می شد) جاکفشی تکیه بَلبِشو می شد. همه به هم می گفتند: مِه کلوش را دَگش هاکاردِنه. دِوندی _یعنی کفش باکلاس و گران قیمت_ مرا بردند، در عوض سَرپایی (=دَمپایی) پاره پندلیک را برام گذاشتند! آخه چون برخی ها در روضه، حواس شان، حسابی هواس! می شد.


3- وقتی پالون اسب و الاغ و یا رونکی گاو! و سرتاس شالی و آرد را عوض می کردند، به هم می گفتند: نو هاکاردی خر رِه! ولی وقتی یکی، بعد از سه سال یک جِمه ای _یعنی پیراهن_ یا سرشلورای! می خرید و می پوشید، فوری می گفتند: هِه پالون دَگش هاکاردی!! مگه خبِر مَبره؟


4- وقتی کسی پای منبر، نوحه ای می خواند، ولی پِگویی یعنی جواب دادنش سخت بود، گت تر (=بزرگ ترِ) مجلس از آن گوشه صدایش برمی خاست و به نوحه خوان می گفت: سینه زنی رِه دَگش هاکون. یا می گفت: لَحن ره تغییر هارده، سبک را دگش کن که سینه دِچکّه نَووشه.


5- اساساً دَگش یک لغت زیربنایی ست. یعنی نوسازی. یعنی دگرگونی. یعنی سال نو. روزی نو. رزق نو. روح نو، روحیۀ نو. روان نو، روی نو. رونق نو. روال نو. راحتی نو. رِندی نو!!!   این یکی آخری البته از اون دگش های بدی ست. خیلی هم بد. بد. مثل دگش برخی از حکومت هاست؛ که دگش و دگرگونی نیست، بلکه سرنگونی و واژگونی ست. درس مهمی ست در رشتۀ علوم سیاسی دانشگاه به اسم نوسازی و دگرگونی سیاسی. که من دهۀ هفتاد آن را با دکتر حسین بشیریه گذراندم و نمرۀ 19 و نیم هم گرفته ام.


پس؛ گاهی باید دگش شد. دگرگون گردید. تغییر کرد. نه آن دگش کلوش! نه آن تغییر به رِندی. و نه آن سرنگونی و واژگونی.
(فرهنگ لغت دارابکلا
)

۱۹ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۲۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

گزنه و پَیلِم

دامنۀ لغت دارابکلا

به قلم دامنه. به نام خدا. قسمت 205. گزنه و پَیلِم. با این دو بوتۀ ضد و نقیض، دارابکلایی ها حسابی آشنا هستند. با گزنه، بارها و بارها گزیده شدند دادشان به آسمان رفت و با پَیلِم بارها و بارها به مبارزه با گزنه رفتند و دل شان خنک گردید. وقتی دارابکلایی ها با گزنه، گزیده می شوند فوری و آنی و تند و سریع، به دنبال بوتۀ پَیلِم می گردند تا با کوبیدن چندبوته پَیلِم بر جای گزِش گزنه، از درد سختش بکاهند. موقع پَیلِم کوبیدن بر جای گزِش نیز متن زیر می گویند و با ناله و نالان و گریان و اشکان، و با آه و فغان و افغان و حیران و سرگردان می خوانند:


پَیلِم بُور دِله، گزنه بِرو بیرون

پَیلِم بُور دِله، گزنه بِرو بیرون

پَیلِم بُور دِله، گزنه بِرو بیرون

پَیلِم بُور دِله، گزنه بِرو بیرون

پَیلِم بُور دِله، گزنه بِرو بیرون

پَیلِم بُور دِله، گزنه بِرو بیرون


گزنه هم آادمو می زند! و هم شفا می دهد


گزنه علاوه بر گزِش تندی که دارد و دردش، دادِ آدم را به آسمان و افلاک! می برَد، یک گیاه درمانی پرخاصیت نیز هست. جوشندۀ آن مفید است. آبش آهن دارد. نیز دارابکلایی ها با آن گزنه آش خوشمزّه می پزند. فقط این را بگویم و بروم:


برخی، آری برخی از دارابکلایی ها، [عینِ پنجعلی پدرِ نقی سریال پایتخت] از همان کودکی تا شصت سالگی و بلکه کمتر و بیشتر، قند و شِکر را مثل آب خوردن می خورند؛ شیفتۀ قند و شیرینی و شکلات و حلوا و مربّا و آب نبات اند. وقتی هم به هفتاد و کمتر از هشتاد می رسند، از بس قند خون گرفته اند، کارشان می شود فقط گزنه خوردن و بس. فقط گزنه آش و بس. فقط دمنوش و بس. فقط آب پزش و بس. فقط گزنه خشکیده و بس. (فرهنگ لغت دارابکلا)


۰۸ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۵۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

گرم دَکته اِچّی باهیته

فرهنگ لغت دارابکلا


به قلم دامنه
. به نام خدا. قسمت 204. گرم دَکته اِچّی باهیته. دارابکلایی ها
در اغلب جاها از این عبارت، استفاده می کنند؛ هم برای آرام کردن عصبانیت، هم برای اثبات خالی بندی طرف. و هم برای
خود اعترافی بعد از وقوع. با چندمثال این قضیۀ همه جایی و همه گیر را روشن می کنم:



مثال آرام کردن عصبانیت: یکی خشم می کنه و با لبی کَف کرده می گیه: من پدرشه درمی آرم. می رم درب داغونش می کنم. ون وچاره ره وِن عزا نیشنِمبه. می گن مگه چی گفته؟ می گه: به ناموسم فحش داده و سرکوچه حِوار کشیده و بدبیراه بارم کرده. می گن: خا، وِه گرم دَکته اِچّی باهیته. تِه کنار بِرو با وِه.







مثال خالی بندی: یکی ذوق زده می ره پیش محفل زنانه هر روزه اش. می گه مِه آقا خانِه مِره بَورِه مکّه و هون راهی آنتالیا. فردا هم خانِه مِوِه النگو و خِفتی و گردنی بَخرینه. جمع می خندن و غش غش بهش می گن: تِه رِه خدا چندِه ساده هاکاردِه. تِه مَردی گرم دَکته اِچّی باهیته. باور نکن خاخِر. خوش خیال نَووش دِدا.



مثال خود اعترافی: چنان مِرافعه کانّنه همۀ همسایه دَرسِره اِشنانّه. بعد زن و شی پَشیمون وُونّه و سِمار کینگ نیشِرنِه و هردِه پِشت دِنّه کَت جِه و گوونّه: گرم دَکته مییُو اِچّی باهیته مِی. (فرهنگ لغت دارابکلا)
۰۶ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

وِن سر اُوه دَشِن


به قلم دامنه
. به نام خدا. قسمت 203. وِن سر اُوه دَشِن. در این قسمت فرهنگ لغت دارابکلا به تعاون در حمّوم می پردازم. هرچه حال و روزِ جدید دارابکلا را به عقب تر بپیماییم درمی یابیم که روح تعاون و صلح و دوستی، هم در ظاهر و هم در باطن، گویا عمیق تر بود. این شاید به حموم و جاهایی عمومی تری مانندِ حموم هم برگردد.



من حموم را می کاوم: وقتی دارابکلایی ها به حموم می رفتند _چه زنانه و چه مردانه_ همه نسبت به هم حسّ دوستی داشتند. حتی اگر قهر و تَر هم بودند، محیط صمیمی حموم عمومی را نردبانی برای آشتی و نزدیکی می دانستند.



اساساً حموم عمومی از نظر من _که بیش از نیمی از عمرم را در آن رفتم، چون تا مدت طولانی توی محل حموم خونگی نداشتیم_ مثل بلاتشبیه «محشر و منا» ست. آنجا لباس سفید اِحرام می بندی و از هر نوع لباس فاخر و روحیۀ فخرفروشی بیرون می آیی. عین همه می شوی. یکسان و بک جهت و یک صدا. هم لبیک و هم برائت. اینجا حموم هم، از هرچه زیور و زرباف است، بیرون می روی و عین همه عریان می شوی و یکسان. نه تبعیضی ست، نه تفاخری و نه چشمِ همچشمی یی و نه حتی پُز و پُخی.



در همین فضاست که دارابکلایی ها نسبت به هم ترحُّم می کردند، خصوصاً جوان به پیر. سالم به مریض. آماتور به پیشکسوت. دارنده به ندار. غنی به فقیر. دوست به دوست. فامیل به فامیل. عامی به روحانی. جوانمرد به نوجوان. شیخ به قاری. کشاورز به دِکّون دار. چَچّی به دامدار. غریبه به آشنا. اوسایی به مُرسمی. سرتایی به ببخلی. اتاق پیشی به آهنگرمله ایی و همه به همه.



تا کنار حوضچۀ گود و پِر از لِه حموم می نشستی، می دیدی همه در حال تعاون و محبت و کمک به هم اند؛ این گونه: وِن سر اووه دشن. ون تن ره تنمال بمال. ون چِش کور ببّه زود اووه دَشن.  ون پِشت رِه لیف هاکون. ون پِتک ره تیغ بزن. ون دوش ره چنگ بیهی. ون لینگ ره حنا دکون. ون قولنج ره بَهی. ون تن لباس دکون. ون بُقچۀ حموم ره دوش بهیی. ون حساب ره هاکون. ون لیف و تنمال و لگنچه ره اُوه هِکش. ون ون ون ون...  ون ون ون ون... . (فرهنگ لغت دارابکلا)

۰۳ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۲۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
دامنه |

نود بازی قدیمی دارابکلا

فرهنگ لغت دارابکلا


به قلم دامنه. پست 6304. به نام خدا. قسمت 202. نود بازی قدیمی دارابکلا. در این پست فقط نامِ بازی ها را می آورم که در همۀ آنها، خودم نیز شرکت داشتم و دورۀ نوجوانی و جوانی ام را در کوچه پس کوچه های روستای دارابکلا گذراندم.



دارابکلا، اوسا، مُرسم از زاویۀ شمال غربی

11 بهمن 1395 عکاس: جناب یک دوست


معتقدم یکی از مهمترین آسیب های کنونی نسل جدید، این است که دست به بازی های مهیّج و نشاط آور نمی زند و در عوض گوشۀ اتاق، با گوشی و تبلت و کامپیوترش لَم داده و افسردگی خفیف گرفته است. حتی بزرگان هم نیاز به بازی دارند چه رسد به کودکان و جوانان. نام می برم آن نود بازی قدیمی دارابکلا را. که من در ذهن و خاطره داشتم. به یقین بیشتر از اینهاست که ذهنم شاید جاخالی داده باشد:


1- سنگ مَرمَر بازی

2- گره بازی

3- گَ گِه بازی

4- چِش پِشتیم کردن (پِلک چشم)

5- تِه ره یاد مِره فراموش، من آهو، تِه خرگوش

6- بوته را چرخ بادی درست کردن به دو دَویدن

7- لِه له بازی

8- چِش بَکّا بازی (جاخوردن و پیداکردن)

9- آتش روی لاک پشت (که کاری بدی بود)

10- کاه به دُم سنجاقک کردن (که کاری بدی بود)

11- آمپول به شکم قورباغه کردن (که کاری بدی بود)

12- اُوولی و سَنو

13- ریسی ریسی پنبه رسی تِه بربِنه من برسی

14-خانه به خانه اسمش را دقیق نمی دانم

15- گُوِه انداختن به چاله

16- آغوزبازی

17- لیزتپّه سر سُرسُره بازی

18- چخ دسّی

19- کاتِک بازی

20- هفت سنگ

21- بوردِه بوردِه

22- نام نومی (اسم شهر و جا)

23- مِنچ بازی

24- مارپلّه

25- سگسوار با قوطی کبریت

26- آب بازی

27- تیل بازی

28- خاک بازی (حمل خاک با ماشین دستی)

29- خودکار لای انگشت گذاشتین (که کاری بدی بود)

30- اَجیک کُشی

31- ماهی گیری

32- تساپِه لینگ مسابقه گذاشتن

33- اُوه بِن ماندن طولانی

34- پَنگ پینگ پونگ، او مَه کِش

35_ آدامس خروس نشان جمع کردن

36- دنبال کردن و پشت همدیگر زدن

37- سردست بردن و بلندکردن افراد

38- زور بازو

39- شیرخوری بُز موقع استراحت و آب دادنشان

40- پوستۀ لَرگ ریختن توی غورزِم ماهی گرفتن

41- خمیرنون تن بخاری چسباندن و نون پختن

42- پلو پزی

43- پنیرزدن با شیرۀ برگ انجیر و شیر بز

44- دوش گرفتن همدیگر کوله گیری

45- همیه آوردن از جنگل، کاربازی

46- تَش بازی

47- لاستیک تش زنی

48- چشم بسته چیزی را پیداکردن

49- پهلوان بازی (تماشا در تکیه پیس)

50- تیل بازی

51- ترکه پوست کنی

52- کانادا سرپوش جمع کنی به جای پول

53- ساقۀ جارو را سیگار ساختن

54- نقطه بازی

55- پول بازی

56- هِشتل

57- ریسمان کِشی

58- گرد و خاک بلندکردن

59- چرخ بازی با لاستیک مستهلک ماشین و حتی لودر

60- توقه بازی باز توقۀ دوچرخه و یک تکه چوب

61- حیوون تِمشا فصل جفت گیری ها

62- وَگ کپّل زنی

63- سنگ پرتاب کردن روی آب و غورزم

64- شیشه شکُندن مدرسه بعدخرداد (این را من نبودم)

65- گل یا پوچ بازی

66- تله گذاری

67- بازیهای مختلَط، بعضاً برای برخی ها مزدوَج شد

68- چوب ترکه را اسب و زین کردن و بشدّت راندن

69- سیس تَلی زدن

70- پشت کسی چیزی آویز کردن (بد بود)

71- سرِکسی چیزگذاشتن: خر سر سِندک کَته خرخروِردار نیه

72- هلی دزّی. بامزّه ترین دُزدی! در روستای دارابکلا

73- اِنک را اِنک را؛ انک راه کتونه، کتون حاجیونه

74- دار بالاروی، زورآزمایی

75- عروس یار (خیلی خربازی بود و قاطی پاطی)

76- اسم گذاری روی محلی ها (لقبِ بددادن.هنوز هم رسمه)

77- پلک نزدن و همدیگه چش در چش خیره شدن

78- تاب بازی

79- نَنو

80- ماشی بازی با حلب

81- نقشه کشی جا و مکان

82- نقاشی. من همیشه خرگوش و دودکش می کشیدم

83- منبررفتن (خاصِّ خانواده های آخوند،مثل خونۀ ما)

84- بازیگرخانه عروسی. غوغا بود و شیون و شیدا

85- تلفن بازی. با دوقوطی کبریت و نخ چخ ماسوره

86- دیگ دیگ. بالاترین طرف با پا به بالا

87- رانندگی ذهنی.هینهین. بابوقِ: رِتّله لی لِ له.رِتّله لی لِ له

88- رقص و سماع

89- دراز قِوا بازی

90- عُمِرکاشی ماه (که منظور عمر بن سعد، ملعونِ دشت کربلا بود) که ساختۀ آقا جلیل محسنی دیدنی تر بود. («فرهنگ لغت دارابکلا»)

۲۹ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

ماشه دارِ سیداسدالله

فرهنگ لغت دارابکلا
به قلم جناب یک دارابکلایی: دامنۀ نویسندگان. با سلام. با تشکر از شما جناب دامنه که با یادآوری «ماشه‌دار» در این پست (اینجا) خاطرات ایام قدیم را زنده کردید. از این طریق خواستم هم یکی دیگر از کاربردهای ماشه‌دار را بیان کنم و یادی کنم از عزیزی که اولین استاد خواندنم بود. مرحوم آقای سید اسدالله حسینی، خدایش بیامرزاد.



آن مرحوم معلم عم جزء بنده در ایام نونهالی و نوجوانی بود، هم در کلاس‌های درس خود از شاگردان تنبل با ماشه‌دار پذیرایی می‌کردند! برایشان فرقی هم نمی‌کرد که خانم خانه‌دار باشی یا نونهالی. بنده هم چند باری مزه‌اش را چشیده بودم، البته نه زیاد چون قرآن آموز خوبی بودم! خواستم از آن استاد گرانمایه که حق زیادی به گردن من داشت یادی کرده باشم و طلب آمرزش و رحمت از پروردگار برای ایشان. با سپاس.




مرحوم سید اسدالله. عکاس: رنگین کمان


پاسخ دامنه


سلام بر شما جناب «یک دارابکلایی». همین اول، در صدرِ کلام بگویم خوب بود شما شاگرد مکتب قرآن مرحوم پدرم نبودی. چون او شاگردها را هم با ماشه دار می زد، هم به سقف به حالتِ سرتَه می بست. هم فلک می کرد و هم باید یک سنگ بزرگ از دَره دِله برای نوسازی دیوارمان می آوُرد.



بله؛ ممنوم که بسیارخوب و دلپذیرانه به پست های دامنه توجه نشان می دهی و تکمله می نویسی که خود هم خاطره است و هم فرهنگ لغت دارابکلا. خدا رحمت  کند مرحوم
سید اسدالله حسینی را. من هم 28 آذر 1395 در وبلاگ دیگرم روحانیت دارابکلا (اینجا) درباره اش نوشته بودم. یادآوری شما بجا و بایسته بود.
۲۸ اسفند ۹۶ ، ۰۷:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

ماشه دار

فرهنگ لغت دارابکلا

به قلم دامنه
. به نام خدا. قسمت 201. ماشه دار. این یک ابزار پُرکاربرد است در دارابکلا. ماشه یا ماشه دار _که در فارسی انبور و انبورک نامیده می شود_ وسیله ای ست کناردستِ بخاری و منقل و کِله و تندیر. به ترتیب؛



برای: پِش پِشو دادنِ اَنگِله و زیر و رو کردنِ کُنده.
برای: تَش گذاشتن بر روی قیلون سَر.
برای: جیزلاغ کردنِ مرغ و کِرگ پَرکنده بر روی کِله.
و برای: بیرون کشیدن نونِ چسبیده و کُله کُله شده (=نیم سوخته) بر تنۀ تندیر.


ولی فقط اینها که گفتم نیست. چون همه از ماشه دار خاطره های خوش! دارند. که من با ذکرِ چندمثال آن را به یادها و (به قول هوشنگ گلشیری در نیمۀ تاریک ماه) «اَذهانِ شاداب» می آورم:


1- ماشه دار برای دُنبال کردن همدیگر هم بود!
2- ماشه دار برای دعوامرافعه زن و شی ها هم بود!
3- ماشه دار برای داغی کردن گردن گوسفند و بِز و اسب هم بود!
4- ماشه دار برای بامشی رَم دادن هم بود!
5- ماشه دار برای بِزن بِزن بِرارخواخرها هم بود!
6- ماشه دار برای جیزمیزِ تریاک آریامهر نَشه ها هم بود!
7- ماشه دار برای گَل گرفتن و پیش بامشی انداختن هم بود!


ماشه دار و هیمه بخاری. عکس از رنگین کمان


یک خاطره از ماشه دار بگویم که همه آن را به نحوی نوش جان کردیم. خونۀ یکی بودیم توی اون ایّام شباب. دو برادر باهم بر سرِ تقصیردار بودنِ پیاله شکستن، کَل کَل کردند و تا مرز مُشت و لگد رسیدند. پدرشان در رکعت دوم نمازظهر بود. پیش از قنوت. اول صدای قول هوالله را بلند کرد. فایده ای نداشت. برادرها کِشان کِشان به قصدِ کُشتِ هم! تا دَروِنسَر پیش رفتند و یقۀ همدیگر را جِرتّه پَتر (=پاره پوره) کردند.



پدرشان قنوت ربّنا آتنا فی الدنیا را نیمه گذاشت،
ماشه دار را به خشم و غضب گرفت، بِرام بِرام رفت نالسَر (همون دَروِنسَر) چنان به کتف هردو بِرار زد که هردو تا دوو وِن ثوگو (=ثناگو) شدند. پدر با خیال راحت رفت به ادامۀ نمازش پیوست! قنوت را به وَ فِی الآخرة حسَنه رساند و رفت رکوع و سپس سجود و بعد، قیام و آنگاه، والسّلام. تا بعد. فرهنگ لغت دارابکلا»)

۲۷ اسفند ۹۶ ، ۰۸:۳۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |