قلم قم دامنه دوّم

جان، جهان، ایران، انسان، ادیان، قرآن، ایمان، عرفان

۴۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فرهنگ لغت دارابکلا» ثبت شده است

غِب بَیّهه

لغت211 مردم دارابکلا

 

به قلم دامنه. به نام خدا. غِب بَیّهه. این وِرد زبانِ دارابکلایی هاست: اَی باز وِه غِب بَیّهه. غِب، یعنی پنهان. یعنی ناپیدا. از ریشۀ عربی غیب و غایب و مَغیب است.

 

 

معمولاً خطاب به کسی ست که در جایی که باید باشد، نیست. حضور ندارد؛ یا دررفته است. یا جا خورده است. یا استتار کرده است. یا خود، خود را از دیدۀ مردم پنهان و نهان ساخته است. یعنی گوشه گرفته است که خود را بسازد.

 

البته استتار (=پوشش، اختفا) و جا خوردن (مثل عکس جغد، پتکاله) برای انسان ها اغلب جهت تعقیب و گریز و گاه حمله است و بیمۀ زندگی. ولی برای حیوانات شکاری و درنده، نوعی ابزار غریزی جهت مخفی کاری و فرصت مناسب برای تهاجم و هجوم و درّندگی.

 

استتار جُغد. هند

استتار جغد هند. یا همون غِب شدن پِتکاله

 

 

دارابکلایی ها البته به طعنه و کنایه، به کسی که معلوم نیست کجاست، و خود را نامعلوم کرده، می گویند: «وِه غِب بَیّهه». یا می گویند: اِت تِپّه اووه بیهه، بورده زمین دِله غِب بَیّهه. یا می گویند: وه جِن واری ناغُفلی غِب وُونه.

 

 

 

حرم امام رضا، شب قدر. (19 ماه رمضان ) سال 1395

حرم امام رضا، شب قدر. (19 ماه رمضان) سال 1395

 

 

گاه، دارابکلایی ها، به عشق آقا امام رضا _علیه آلاف تحیّة و الثّناء_ [که یعنی: هزاران درود و ثنا و ستایش بر او باد] ناگهان غِب می شوند و مخفی و نهانی به مشهد مقدس می روند تا زار زار پیشش زاری و تضرُّع و نجوا و دعا و عرض نیاز کنند، بلکه به حاجات برسند. و می رسند. خوب هم می رسند.

 

چون که خدای متعال در قرآن به مؤمنان امر کرده برای تقرُّب الهی، وسیله ای بجویند، و امام رئوفِ رضا، برای ایرانیان _از جمله دارابکلای دارالمؤمنان_ برترین و نزدیک ترین وسیلۀ مقدسِ تقرّب جویی ها، نزدیک شدن ها و دردِ دل کردن هاست. آیه این است؛ 57 اسراء و آیۀ 35 مائده:

 

 

...یَبْتَغُونَ إِلَى رَبِّهِمُ الْوَسِیلَةَ... (از 57 اسراء)

 

به سوی پروردگارشان وسیله می جویند.

 

 

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ وَجَاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ. (35 مائده)

 

ای کسانی که ایمان آورده‏ اید پرهیزگاری پیشه کنید و وسیله‏ ای برای تقرب به خدا انتخاب نمائید و در راه او جهاد کنید باشد که رستگار شوید.

 

اگر تفسیر این آیه مهم را خواستید بیشتر بدانید: (اینجا) از آیت الله العظمی ناصر مکارم. والسّلام. (دامنه)

۱۰ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۱۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

چسِن انجیر

دامنۀ لغت دارابکلا
 
 
به قلم دامنه. به نام خدا. قسمت 210. چسِن انجیر. دارابکلا چند نوع انجیر دارد که هر کدام مزّه و طعم و خاصیت خاص خود را دارد و معمولاً مردم آن را اَنجیل تلفظ می کنند نه انجیر:
 
سیوه انجیر که سرکه اش عالی است و شفابخش.
 
اِسبه انجیر که خیلی خوش خوراک است و آرام بخش.
 
رَش انجیر که زود وشیل می شود ولی وفور است.
 
میوه انجیر که فوق العاده و پاییزه است و لذیذ و گوارا.
 
خر انجیر که قطور و بی دِله است.
 
سه فصل انجیر که زودرَس و نوبَره.
 
چسِن انجیر که اساساً غیرقابل خوردن و پسپلوک است.
 
 
گرچه از دیدِ مردم محل، چسِن انجیر از آن نظر چسِن است، که بی ثمر است و نمی پزد و خورده نمی شود و اساساً پِسپلوک و بی مغز باقی می ماند و هیچ وقت بزرگ و پخته نمی شود، ولی همین چسن انجیر خوراک چندماه پرندگان و درندگان است و ما از ثمرات و حکمت آن بی خبریم. زیرا ممکن است رزق و روزیِ مخفیِ سایر جُنبندگان باشد و ما بی خبریم.
 
 
گویا انجیر وقتی قلمه نخورد و هرَس و حراست نشود و کاملاً خودرو باشد، چسن می شود. مردم معمولاً کسی را که بی خاصیت باشد، می گویند: هِه وِه چسن انجیر سَره! و به کسی که لوس باشد می گویند: وشیل انجیر
۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۵۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
دامنه |

دیم به دیم

دامنۀ لغت دارابکلا

 
به قلم دامنه. به نام خدا. قسمت 209. دیم به دیم. مردم روستای دارابکلا اصطلاحی دارند به نام: «دیم به دیم». دیم یعنی رو، یعنی رُخ. یعنی وَجه. یعنی صورت. یعنی چهره. یعنی دیده. پس؛ دیم به دیم، یعنی رخ به رخ. رو به رو. چهره به چهره.
 
در این اصطلاح قدیمی دارابکلایی ها حکمت ها خوابیده، که من با مثال ها روشن می کنم:
 
وقتی یکی، غیبت کسی را بکند، اگر شنوندۀ غیبت، ناراحت شود، می گوید دیم دیم بکنم شما را؟ تا ببینم راست می گویی یا چاخان می کنی! و دروغ می بافی! (مثال اخلاقی)
 
گاه دو نفر بدهکار و طلبکار هم اند، اینان وقتی به هم، دیم به دیم بشوند، بشدت دیدنی می شوند. بدهکار رنگش می پرّد و زود می خواهد از صحنه دربرود، آن دیگری که طلب دارد، چشغاله! می گیرد و حوار می کشد و یا غُر می نوازد. (مثال انسانی)
 
دیم به دیم گاهی خشن می شود و به دعوا و حوار و زد و خورد منجر می گردد؛ که در این صورت دیگر دیم به دیم نیست، بلکه اسمش شاخ به شاخ و شانه به شانه شدن است. شبیه تصادف ناخواستۀ مرگبار دو ماشین از روبرو به همدیگر. عین عکس زیر. (مثال خشونتی)
 

دیم به دیم: بازنشر دامنه. عکس از: «tatkhabar»

 
وقتی دو نفر قهرند، هرگاه به هم دیم به دیم بشنوند؛ یا نسبت به هم ماز می کنند! یعنی مثل زنبور نیش می زنند، یا گاز می دهند و درمی روند که به روبرو نشوند و یا در لب، تبسّم می زنند و در دل دوست دارند با هم آشتی کنند، پس از کنار هم یواشکی رد می شوند و چپکی به هم می نگرند. (مثال رفاقتی)
 
گاه در دیم به دیم، بی اعتنایی شکل می گیرد، به هم محل نمی گذارند. یا بی احترامی روا می دارند. گاه هم در دیم به دیم، همدیگر را لُغُزباران می کنند. (مثال نیمه خشونتی)
 
بگذرم؛ که دیم به دیم در عرصۀ جهان کنونی یعنی: تبدیل فرصت به تهدید! که بیش شده است. یا تبدیلِ تهدید به فرصت که کم کم و اندک اندک، کم و کم و حتی خیلی کم گردیده است.
 
مثل شیوۀ رسوا و حماقت آلودِ دونالد ترامپ، که هیچ درکی از انسان و جهان و کشورداری و اخلاق و عهد و تعهُّد ندارد. تا لغت بعد...
۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۸:۴۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

چَفتِ سر

فرهنگ لغت دارابکلا

 

به قلم دامنه. به نام خدا. قسمت 208. چَفت سر و کومه. دارابکلا چند چفت داشت. چفت های قدیمی و مشهور. چفت همان کومه و بِنه است. این که چرا می گویند چفت، به نظر من علتش این بوده وقتی گوسفندها پس از چَرا، غروب به چفت و کومه بازمی گشتند، وَره (=برّه) از مادرش شیر می چَفت. (=می مَکید).

 

 

البته صاحب دام نیز، در همین مکان یعنی چفت و آغُل و آخور و اصبطل و منگل و بِنه سَر، شیر می دوشید و پنیر و لوول و دُوو می زد.

 

 

حاج اصغر هادی چفت. عکاس: جناب یک دوست

حاج اصغر هادی چَفت. عکاس: جناب یک دوست

 

 

چند دارابکلایی _که دامدار بزرگی بودند_ چفت های مشهوری داشتند که گویی اینک آثاری از آن باقی نمانده است. مانند: حاج اسملِ چفت در آقااسیوپیش. حاج قاسم چفت در اربابی صحرا. حاج اصغر چفت در پایین صحرا. اُومونی چفت در تشی لَت. آغوشی چفت در لی لم اُوسا. گو بِنه حاج باقر آهنگر در چیلکاچین.

 

چَفت اساساً یعنی مکیدن. میک زدن. خوردن. آشامیدن. حال می خواهد چفت سر باشد، یا در دامن مادر؛ که نوزاد پستانش را به امر غریزی به زیباترین وجه چَفت می زند. کلاً چفت و چفت زدن زیباترین تصویر و شیرین ترین صحنه است.

(فرهنگ لغت دارابکلا)

۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۴۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

دِمریس

دامنۀ لغت دارابکلا

 

به قلم دامنه. به نام خدا. قسمت 207. دِمریس. دارابکلایی ها به خیط می گویند دِمریس. سرکوفت زدن را دِمریس می دانند. به زبان عامیه دمریس همان بور کردن است. یعنی طرف مقابل را با سخن ناخوش و داد و بیداد و طعنه و متلک از کوره به در کردن و حیثیت او را لکه دار نمودن. دِمریس مثل حالت سگ، که این حیوان وفادار وقتی از سوی صاحبش بور و خیط می شود، دِم (=دُم) اش را به سمت زیر خم می کند و خجلت زده نگاه می کند.

 

البته دِمریس در محاورۀ دارابکلایی ها بیشتر برای دهان بستن طرف است. مثلاً تا طرف مقابلش می خواهد سخنی بگوید او را با اَصوات یا اطوار و یا با کلمات نیمه رکیک و یا با کمی فریاد و قال و قیل، خیط (=سرافکنده) می کنند. این درجایی ست که نمی توانند با صراحت و رُک او را بکوبند.

 

 

حرف حساب

 

البته دمریس فقط مال دارابکلایی ها نیست. در سیاست و میان حوزۀ قدرت و حکومت نیز دِمریس دادن به ملت، در حد اعلایش به وفور دیده می شود؛ مثلاً:

 

تا روزنامه ای بخواهد رانت و رابطه و فساد و آقازادگی و فرمول های ثروت اندوزی و ارادت سالاری ها را افشاء بکند، سخت مورد دِمریس قدرت پرستان مواجه می شود.

 

تا فیلمسازی بخواهد نقد اجتماعی خود را در قالب داستان به یک فیلم سینمایی تبدیل کند و اکران سازد، بشدت مورد دمریس اهالی توجیه گریان قدرت و ثروت قرار می گیرد.

 

تا جوانی بخواهد حق خود را آزادانه _و البته به صورت مدنی و در چارچوب اخلاق، انسانیت و قانون و رعایت نظم و پرهیز از آشوب_ مطالبه کند، با دِمریس تند و تیزِ هر دو جناحِ راست و چپ و نیز بادمجان دور بشقاب چین های آدم پرست، از حیثیت و آبرو و اعتبار و شغل و درآمد و زندگی باآسایش می افتد.

 

حکومت ها بدترین دِمریس کنندگان هستند؛ مگر حکومت هایی که عادل و مردمی و تابع حاکمیت ملت اند؛ که حقِ دِمریس ملت را ندارند، چون زادۀ خودِ ملت اند و تحت نظارت و اِشراف آنان. تا دامنه موردِ دِمریس قرار نگرفته! تمام و والسّلام.

(فرهنگ لغت دارابکلا)

۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۳۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

دَگش

دامنۀ لغت دارابکلا

به قلم دامنه. به نام خدا. قسمت 206. دَگش. دارابکلایی ها به دگرگونی و تغییر و حتی به اشتباه و عوض شدن می گویند «دَگش». چندمثالِ ملموس و آشنا می نویسم تا روشن تر شود:



1- وقتی قدیم ترها به حموم عمومی قدیمی محل می رفتیم، کفش (=کَلوش) مان را زیر سوراخ های رختکن جامی دادیم تا دَگش نشود. تِن تِن یعنی تُند و سریع، تَن را می شستیم و بعد از استحمام و بازگشت به رختکن و آمدن به منزل، تازه می فهمیدیم کلوش مان دَگش شد. یعنی عوضی بُردند. وِرنی برّاق گرون قیمتِ ایتالیایی را برات گذاشتند! ولی بُوسِسِّه بَهیر لاستیکی کلوش را در عوض! بُردند. چه سخاوتی! چه دَگش قشنگی!


2- وقتی عشیر یا اشیر تکیه می شکست (=منبر روضه خوانی تمام می شد) جاکفشی تکیه بَلبِشو می شد. همه به هم می گفتند: مِه کلوش را دَگش هاکاردِنه. دِوندی _یعنی کفش باکلاس و گران قیمت_ مرا بردند، در عوض سَرپایی (=دَمپایی) پاره پندلیک را برام گذاشتند! آخه چون برخی ها در روضه، حواس شان، حسابی هواس! می شد.


3- وقتی پالون اسب و الاغ و یا رونکی گاو! و سرتاس شالی و آرد را عوض می کردند، به هم می گفتند: نو هاکاردی خر رِه! ولی وقتی یکی، بعد از سه سال یک جِمه ای _یعنی پیراهن_ یا سرشلورای! می خرید و می پوشید، فوری می گفتند: هِه پالون دَگش هاکاردی!! مگه خبِر مَبره؟


4- وقتی کسی پای منبر، نوحه ای می خواند، ولی پِگویی یعنی جواب دادنش سخت بود، گت تر (=بزرگ ترِ) مجلس از آن گوشه صدایش برمی خاست و به نوحه خوان می گفت: سینه زنی رِه دَگش هاکون. یا می گفت: لَحن ره تغییر هارده، سبک را دگش کن که سینه دِچکّه نَووشه.


5- اساساً دَگش یک لغت زیربنایی ست. یعنی نوسازی. یعنی دگرگونی. یعنی سال نو. روزی نو. رزق نو. روح نو، روحیۀ نو. روان نو، روی نو. رونق نو. روال نو. راحتی نو. رِندی نو!!!   این یکی آخری البته از اون دگش های بدی ست. خیلی هم بد. بد. مثل دگش برخی از حکومت هاست؛ که دگش و دگرگونی نیست، بلکه سرنگونی و واژگونی ست. درس مهمی ست در رشتۀ علوم سیاسی دانشگاه به اسم نوسازی و دگرگونی سیاسی. که من دهۀ هفتاد آن را با دکتر حسین بشیریه گذراندم و نمرۀ 19 و نیم هم گرفته ام.


پس؛ گاهی باید دگش شد. دگرگون گردید. تغییر کرد. نه آن دگش کلوش! نه آن تغییر به رِندی. و نه آن سرنگونی و واژگونی.
(فرهنگ لغت دارابکلا
)

۱۹ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۲۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

گزنه و پَیلِم

دامنۀ لغت دارابکلا

به قلم دامنه. به نام خدا. قسمت 205. گزنه و پَیلِم. با این دو بوتۀ ضد و نقیض، دارابکلایی ها حسابی آشنا هستند. با گزنه، بارها و بارها گزیده شدند دادشان به آسمان رفت و با پَیلِم بارها و بارها به مبارزه با گزنه رفتند و دل شان خنک گردید. وقتی دارابکلایی ها با گزنه، گزیده می شوند فوری و آنی و تند و سریع، به دنبال بوتۀ پَیلِم می گردند تا با کوبیدن چندبوته پَیلِم بر جای گزِش گزنه، از درد سختش بکاهند. موقع پَیلِم کوبیدن بر جای گزِش نیز متن زیر می گویند و با ناله و نالان و گریان و اشکان، و با آه و فغان و افغان و حیران و سرگردان می خوانند:


پَیلِم بُور دِله، گزنه بِرو بیرون

پَیلِم بُور دِله، گزنه بِرو بیرون

پَیلِم بُور دِله، گزنه بِرو بیرون

پَیلِم بُور دِله، گزنه بِرو بیرون

پَیلِم بُور دِله، گزنه بِرو بیرون

پَیلِم بُور دِله، گزنه بِرو بیرون


گزنه هم آادمو می زند! و هم شفا می دهد


گزنه علاوه بر گزِش تندی که دارد و دردش، دادِ آدم را به آسمان و افلاک! می برَد، یک گیاه درمانی پرخاصیت نیز هست. جوشندۀ آن مفید است. آبش آهن دارد. نیز دارابکلایی ها با آن گزنه آش خوشمزّه می پزند. فقط این را بگویم و بروم:


برخی، آری برخی از دارابکلایی ها، [عینِ پنجعلی پدرِ نقی سریال پایتخت] از همان کودکی تا شصت سالگی و بلکه کمتر و بیشتر، قند و شِکر را مثل آب خوردن می خورند؛ شیفتۀ قند و شیرینی و شکلات و حلوا و مربّا و آب نبات اند. وقتی هم به هفتاد و کمتر از هشتاد می رسند، از بس قند خون گرفته اند، کارشان می شود فقط گزنه خوردن و بس. فقط گزنه آش و بس. فقط دمنوش و بس. فقط آب پزش و بس. فقط گزنه خشکیده و بس. (فرهنگ لغت دارابکلا)


۰۸ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۵۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

گرم دَکته اِچّی باهیته

فرهنگ لغت دارابکلا


به قلم دامنه
. به نام خدا. قسمت 204. گرم دَکته اِچّی باهیته. دارابکلایی ها
در اغلب جاها از این عبارت، استفاده می کنند؛ هم برای آرام کردن عصبانیت، هم برای اثبات خالی بندی طرف. و هم برای
خود اعترافی بعد از وقوع. با چندمثال این قضیۀ همه جایی و همه گیر را روشن می کنم:



مثال آرام کردن عصبانیت: یکی خشم می کنه و با لبی کَف کرده می گیه: من پدرشه درمی آرم. می رم درب داغونش می کنم. ون وچاره ره وِن عزا نیشنِمبه. می گن مگه چی گفته؟ می گه: به ناموسم فحش داده و سرکوچه حِوار کشیده و بدبیراه بارم کرده. می گن: خا، وِه گرم دَکته اِچّی باهیته. تِه کنار بِرو با وِه.







مثال خالی بندی: یکی ذوق زده می ره پیش محفل زنانه هر روزه اش. می گه مِه آقا خانِه مِره بَورِه مکّه و هون راهی آنتالیا. فردا هم خانِه مِوِه النگو و خِفتی و گردنی بَخرینه. جمع می خندن و غش غش بهش می گن: تِه رِه خدا چندِه ساده هاکاردِه. تِه مَردی گرم دَکته اِچّی باهیته. باور نکن خاخِر. خوش خیال نَووش دِدا.



مثال خود اعترافی: چنان مِرافعه کانّنه همۀ همسایه دَرسِره اِشنانّه. بعد زن و شی پَشیمون وُونّه و سِمار کینگ نیشِرنِه و هردِه پِشت دِنّه کَت جِه و گوونّه: گرم دَکته مییُو اِچّی باهیته مِی. (فرهنگ لغت دارابکلا)
۰۶ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

وِن سر اُوه دَشِن


به قلم دامنه
. به نام خدا. قسمت 203. وِن سر اُوه دَشِن. در این قسمت فرهنگ لغت دارابکلا به تعاون در حمّوم می پردازم. هرچه حال و روزِ جدید دارابکلا را به عقب تر بپیماییم درمی یابیم که روح تعاون و صلح و دوستی، هم در ظاهر و هم در باطن، گویا عمیق تر بود. این شاید به حموم و جاهایی عمومی تری مانندِ حموم هم برگردد.



من حموم را می کاوم: وقتی دارابکلایی ها به حموم می رفتند _چه زنانه و چه مردانه_ همه نسبت به هم حسّ دوستی داشتند. حتی اگر قهر و تَر هم بودند، محیط صمیمی حموم عمومی را نردبانی برای آشتی و نزدیکی می دانستند.



اساساً حموم عمومی از نظر من _که بیش از نیمی از عمرم را در آن رفتم، چون تا مدت طولانی توی محل حموم خونگی نداشتیم_ مثل بلاتشبیه «محشر و منا» ست. آنجا لباس سفید اِحرام می بندی و از هر نوع لباس فاخر و روحیۀ فخرفروشی بیرون می آیی. عین همه می شوی. یکسان و بک جهت و یک صدا. هم لبیک و هم برائت. اینجا حموم هم، از هرچه زیور و زرباف است، بیرون می روی و عین همه عریان می شوی و یکسان. نه تبعیضی ست، نه تفاخری و نه چشمِ همچشمی یی و نه حتی پُز و پُخی.



در همین فضاست که دارابکلایی ها نسبت به هم ترحُّم می کردند، خصوصاً جوان به پیر. سالم به مریض. آماتور به پیشکسوت. دارنده به ندار. غنی به فقیر. دوست به دوست. فامیل به فامیل. عامی به روحانی. جوانمرد به نوجوان. شیخ به قاری. کشاورز به دِکّون دار. چَچّی به دامدار. غریبه به آشنا. اوسایی به مُرسمی. سرتایی به ببخلی. اتاق پیشی به آهنگرمله ایی و همه به همه.



تا کنار حوضچۀ گود و پِر از لِه حموم می نشستی، می دیدی همه در حال تعاون و محبت و کمک به هم اند؛ این گونه: وِن سر اووه دشن. ون تن ره تنمال بمال. ون چِش کور ببّه زود اووه دَشن.  ون پِشت رِه لیف هاکون. ون پِتک ره تیغ بزن. ون دوش ره چنگ بیهی. ون لینگ ره حنا دکون. ون قولنج ره بَهی. ون تن لباس دکون. ون بُقچۀ حموم ره دوش بهیی. ون حساب ره هاکون. ون لیف و تنمال و لگنچه ره اُوه هِکش. ون ون ون ون...  ون ون ون ون... . (فرهنگ لغت دارابکلا)

۰۳ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۲۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
دامنه |

نود بازی قدیمی دارابکلا

فرهنگ لغت دارابکلا


به قلم دامنه. پست 6304. به نام خدا. قسمت 202. نود بازی قدیمی دارابکلا. در این پست فقط نامِ بازی ها را می آورم که در همۀ آنها، خودم نیز شرکت داشتم و دورۀ نوجوانی و جوانی ام را در کوچه پس کوچه های روستای دارابکلا گذراندم.



دارابکلا، اوسا، مُرسم از زاویۀ شمال غربی

11 بهمن 1395 عکاس: جناب یک دوست


معتقدم یکی از مهمترین آسیب های کنونی نسل جدید، این است که دست به بازی های مهیّج و نشاط آور نمی زند و در عوض گوشۀ اتاق، با گوشی و تبلت و کامپیوترش لَم داده و افسردگی خفیف گرفته است. حتی بزرگان هم نیاز به بازی دارند چه رسد به کودکان و جوانان. نام می برم آن نود بازی قدیمی دارابکلا را. که من در ذهن و خاطره داشتم. به یقین بیشتر از اینهاست که ذهنم شاید جاخالی داده باشد:


1- سنگ مَرمَر بازی

2- گره بازی

3- گَ گِه بازی

4- چِش پِشتیم کردن (پِلک چشم)

5- تِه ره یاد مِره فراموش، من آهو، تِه خرگوش

6- بوته را چرخ بادی درست کردن به دو دَویدن

7- لِه له بازی

8- چِش بَکّا بازی (جاخوردن و پیداکردن)

9- آتش روی لاک پشت (که کاری بدی بود)

10- کاه به دُم سنجاقک کردن (که کاری بدی بود)

11- آمپول به شکم قورباغه کردن (که کاری بدی بود)

12- اُوولی و سَنو

13- ریسی ریسی پنبه رسی تِه بربِنه من برسی

14-خانه به خانه اسمش را دقیق نمی دانم

15- گُوِه انداختن به چاله

16- آغوزبازی

17- لیزتپّه سر سُرسُره بازی

18- چخ دسّی

19- کاتِک بازی

20- هفت سنگ

21- بوردِه بوردِه

22- نام نومی (اسم شهر و جا)

23- مِنچ بازی

24- مارپلّه

25- سگسوار با قوطی کبریت

26- آب بازی

27- تیل بازی

28- خاک بازی (حمل خاک با ماشین دستی)

29- خودکار لای انگشت گذاشتین (که کاری بدی بود)

30- اَجیک کُشی

31- ماهی گیری

32- تساپِه لینگ مسابقه گذاشتن

33- اُوه بِن ماندن طولانی

34- پَنگ پینگ پونگ، او مَه کِش

35_ آدامس خروس نشان جمع کردن

36- دنبال کردن و پشت همدیگر زدن

37- سردست بردن و بلندکردن افراد

38- زور بازو

39- شیرخوری بُز موقع استراحت و آب دادنشان

40- پوستۀ لَرگ ریختن توی غورزِم ماهی گرفتن

41- خمیرنون تن بخاری چسباندن و نون پختن

42- پلو پزی

43- پنیرزدن با شیرۀ برگ انجیر و شیر بز

44- دوش گرفتن همدیگر کوله گیری

45- همیه آوردن از جنگل، کاربازی

46- تَش بازی

47- لاستیک تش زنی

48- چشم بسته چیزی را پیداکردن

49- پهلوان بازی (تماشا در تکیه پیس)

50- تیل بازی

51- ترکه پوست کنی

52- کانادا سرپوش جمع کنی به جای پول

53- ساقۀ جارو را سیگار ساختن

54- نقطه بازی

55- پول بازی

56- هِشتل

57- ریسمان کِشی

58- گرد و خاک بلندکردن

59- چرخ بازی با لاستیک مستهلک ماشین و حتی لودر

60- توقه بازی باز توقۀ دوچرخه و یک تکه چوب

61- حیوون تِمشا فصل جفت گیری ها

62- وَگ کپّل زنی

63- سنگ پرتاب کردن روی آب و غورزم

64- شیشه شکُندن مدرسه بعدخرداد (این را من نبودم)

65- گل یا پوچ بازی

66- تله گذاری

67- بازیهای مختلَط، بعضاً برای برخی ها مزدوَج شد

68- چوب ترکه را اسب و زین کردن و بشدّت راندن

69- سیس تَلی زدن

70- پشت کسی چیزی آویز کردن (بد بود)

71- سرِکسی چیزگذاشتن: خر سر سِندک کَته خرخروِردار نیه

72- هلی دزّی. بامزّه ترین دُزدی! در روستای دارابکلا

73- اِنک را اِنک را؛ انک راه کتونه، کتون حاجیونه

74- دار بالاروی، زورآزمایی

75- عروس یار (خیلی خربازی بود و قاطی پاطی)

76- اسم گذاری روی محلی ها (لقبِ بددادن.هنوز هم رسمه)

77- پلک نزدن و همدیگه چش در چش خیره شدن

78- تاب بازی

79- نَنو

80- ماشی بازی با حلب

81- نقشه کشی جا و مکان

82- نقاشی. من همیشه خرگوش و دودکش می کشیدم

83- منبررفتن (خاصِّ خانواده های آخوند،مثل خونۀ ما)

84- بازیگرخانه عروسی. غوغا بود و شیون و شیدا

85- تلفن بازی. با دوقوطی کبریت و نخ چخ ماسوره

86- دیگ دیگ. بالاترین طرف با پا به بالا

87- رانندگی ذهنی.هینهین. بابوقِ: رِتّله لی لِ له.رِتّله لی لِ له

88- رقص و سماع

89- دراز قِوا بازی

90- عُمِرکاشی ماه (که منظور عمر بن سعد، ملعونِ دشت کربلا بود) که ساختۀ آقا جلیل محسنی دیدنی تر بود. («فرهنگ لغت دارابکلا»)

۲۹ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

ماشه دارِ سیداسدالله

فرهنگ لغت دارابکلا
به قلم جناب یک دارابکلایی: دامنۀ نویسندگان. با سلام. با تشکر از شما جناب دامنه که با یادآوری «ماشه‌دار» در این پست (اینجا) خاطرات ایام قدیم را زنده کردید. از این طریق خواستم هم یکی دیگر از کاربردهای ماشه‌دار را بیان کنم و یادی کنم از عزیزی که اولین استاد خواندنم بود. مرحوم آقای سید اسدالله حسینی، خدایش بیامرزاد.



آن مرحوم معلم عم جزء بنده در ایام نونهالی و نوجوانی بود، هم در کلاس‌های درس خود از شاگردان تنبل با ماشه‌دار پذیرایی می‌کردند! برایشان فرقی هم نمی‌کرد که خانم خانه‌دار باشی یا نونهالی. بنده هم چند باری مزه‌اش را چشیده بودم، البته نه زیاد چون قرآن آموز خوبی بودم! خواستم از آن استاد گرانمایه که حق زیادی به گردن من داشت یادی کرده باشم و طلب آمرزش و رحمت از پروردگار برای ایشان. با سپاس.




مرحوم سید اسدالله. عکاس: رنگین کمان


پاسخ دامنه


سلام بر شما جناب «یک دارابکلایی». همین اول، در صدرِ کلام بگویم خوب بود شما شاگرد مکتب قرآن مرحوم پدرم نبودی. چون او شاگردها را هم با ماشه دار می زد، هم به سقف به حالتِ سرتَه می بست. هم فلک می کرد و هم باید یک سنگ بزرگ از دَره دِله برای نوسازی دیوارمان می آوُرد.



بله؛ ممنوم که بسیارخوب و دلپذیرانه به پست های دامنه توجه نشان می دهی و تکمله می نویسی که خود هم خاطره است و هم فرهنگ لغت دارابکلا. خدا رحمت  کند مرحوم
سید اسدالله حسینی را. من هم 28 آذر 1395 در وبلاگ دیگرم روحانیت دارابکلا (اینجا) درباره اش نوشته بودم. یادآوری شما بجا و بایسته بود.
۲۸ اسفند ۹۶ ، ۰۷:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

ماشه دار

فرهنگ لغت دارابکلا

به قلم دامنه
. به نام خدا. قسمت 201. ماشه دار. این یک ابزار پُرکاربرد است در دارابکلا. ماشه یا ماشه دار _که در فارسی انبور و انبورک نامیده می شود_ وسیله ای ست کناردستِ بخاری و منقل و کِله و تندیر. به ترتیب؛



برای: پِش پِشو دادنِ اَنگِله و زیر و رو کردنِ کُنده.
برای: تَش گذاشتن بر روی قیلون سَر.
برای: جیزلاغ کردنِ مرغ و کِرگ پَرکنده بر روی کِله.
و برای: بیرون کشیدن نونِ چسبیده و کُله کُله شده (=نیم سوخته) بر تنۀ تندیر.


ولی فقط اینها که گفتم نیست. چون همه از ماشه دار خاطره های خوش! دارند. که من با ذکرِ چندمثال آن را به یادها و (به قول هوشنگ گلشیری در نیمۀ تاریک ماه) «اَذهانِ شاداب» می آورم:


1- ماشه دار برای دُنبال کردن همدیگر هم بود!
2- ماشه دار برای دعوامرافعه زن و شی ها هم بود!
3- ماشه دار برای داغی کردن گردن گوسفند و بِز و اسب هم بود!
4- ماشه دار برای بامشی رَم دادن هم بود!
5- ماشه دار برای بِزن بِزن بِرارخواخرها هم بود!
6- ماشه دار برای جیزمیزِ تریاک آریامهر نَشه ها هم بود!
7- ماشه دار برای گَل گرفتن و پیش بامشی انداختن هم بود!


ماشه دار و هیمه بخاری. عکس از رنگین کمان


یک خاطره از ماشه دار بگویم که همه آن را به نحوی نوش جان کردیم. خونۀ یکی بودیم توی اون ایّام شباب. دو برادر باهم بر سرِ تقصیردار بودنِ پیاله شکستن، کَل کَل کردند و تا مرز مُشت و لگد رسیدند. پدرشان در رکعت دوم نمازظهر بود. پیش از قنوت. اول صدای قول هوالله را بلند کرد. فایده ای نداشت. برادرها کِشان کِشان به قصدِ کُشتِ هم! تا دَروِنسَر پیش رفتند و یقۀ همدیگر را جِرتّه پَتر (=پاره پوره) کردند.



پدرشان قنوت ربّنا آتنا فی الدنیا را نیمه گذاشت،
ماشه دار را به خشم و غضب گرفت، بِرام بِرام رفت نالسَر (همون دَروِنسَر) چنان به کتف هردو بِرار زد که هردو تا دوو وِن ثوگو (=ثناگو) شدند. پدر با خیال راحت رفت به ادامۀ نمازش پیوست! قنوت را به وَ فِی الآخرة حسَنه رساند و رفت رکوع و سپس سجود و بعد، قیام و آنگاه، والسّلام. تا بعد. فرهنگ لغت دارابکلا»)

۲۷ اسفند ۹۶ ، ۰۸:۳۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

بازی ها در دارابکلا

پست 6276

به قلم دامنه
. به نام خدا.
. دامنۀ لغت دارابکلا. قسمت 200. آن سالهای دهۀ چهل و پنجاه، که میان مرز کودکی و دیوارِ نوجوانی در نوَسان بودیم، در دَم دَمای عید نوروز، بازی های زیادی می کردیم. اساساً در دوره زمانۀ ما _توی آن سال ها_ همه، بازی می کردند؛ همه. از کودک ها و نوجوان ها تا بزرگسال ها. من معتقدم بازی فقط برای کودکی نیست، انسان، همیشه محتاج بازی ست؛ حتی تا سرحدِّ پیری.

یکی از بازی های پُرسروصدای مان، بازی با خودتراش بود. با سه وسیله و ابزار ساده آن را می ساختیم. نخ، میخ و پایۀ خودتراش. دو سرِ نخ را به میخ و خودتراش گره می زدیم. آن هم مخفی و با واهمه و شدّت لرز و ترس. چون باید کبریت خونه را یواشکی کِش می رفتیم. بعد کنارِ رَف بِنی، یا بیخِ کوپّه اناری، یا پشت لَم لِواری و یا حتی توی کُنج مُستراحی
(همون دستپاپ!) استتار می کردیم، بعد با لَب و لوچه ایی کج و معوج، تمام و یا نصفِ گوگود سرِ چوب کبریت را توی سوراخ پایۀ خودتراش _یا همون به قول محترمانه ریش تراش_ خالی می کردیم و نوارِ کاغذی دو ضلع کبریت _که برای ساییدن گوگود بود_ را در آن فرو می کردیم و سرِ میخ بزرگ را روی آن قرارمی دادیم و می گذاشتیم توی جیب. اگر جیب نداشتیم _که نداشتیم_ می گذاشتیم کَش بِن یا شلوارپِسُّون.


خودتراش که امروزه روز شد: ژیلت

بعد کمین می کردیم، وقتی جمعیتی را می دیدیم، فوراً و بی فوتِ وقت، وسط نخ را در دست می گرفتیم و تَۀ میخ را محکم و با زور تمام می کوبیدم به تنۀ تیرِ برق، یا سرِ سنگِ سفت بارو
(یعنی همون دیوار شهری ها) یا تنِ آجر خونه مونه ها. ضریه ایی که در اثر کوبش، وارد می شد، باعث انفجار گوگرد در مخزن پایۀ ریش تراش می شد و صدای بسیارمَهیبی به آسمان برمی خاست. همین.

و ما با این صوت و ونگ و وا و دودِ گوگرد و بوی تند سوخته اش، به رؤیاها و سوداها و هیجان ها و این روز را به آن شب کردن ها و وِل معطّل شدن ها و وَگ کَپّل زدن ها مشغول بودیم. چون عصر، عصر کودکی! بود و نسل، نسل زیرکی. زمونه، زمونۀ زیزِم کالی.
(«فرهنگ لغت دارابکلا» اینجا)

۲۳ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۵۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

ادامۀ اِزّار دار

دامنۀ لغت دارابکلا


به قلم جناب یک دارابکلایی: با سلام، خوب بود در پست اِزّار دار (اینجا) که از ازّار دار و امامزاده و خرافات صحبت به میان آوردید، یادی هم می کردید از ازّار دار جامخانه که چندین سال پیش باعث سرگرمی و سود جویی برخی را فراهم آورده بود. البته امیدوارم که از ماجرا با خبر بوده باشید.



جواب دامنه


به نام خدا. سلام من هم به شما جناب «یک دارابکلایی» که هم حُسن استقبال تان از این پست، قابل تحسین است و هم نکته پردازی ظریف تان. بله؛ ای کاش «ازّار دار جامخانه» را خودت که به یقین بر آن آگاهی و از ماورای آن باخبر، بسط می دادی. من، همین قدر از فرهنگ لغت دارابکلا می گویم برایم بس.


من، وقتی به جامعه شناسی بُت پرستی و بُت پرستان می اندیشم و مطالعاتی می کنم، می بینم بُت و خرافات آن چیزی ست که زَرمندان به چینه دان زورمندان می افکنند تا راحت و آسان باهم، هم مردم را بدوشند! هم تزویر را به خدمت گیرند.


خود، خیلی دقیق و خوب! می دانند که از هُبل و عزّا و ازّار دار و ریش و پشم و چشم و کَنه و کینه و در یک کلام توتِم و چیچم و زیزم، چیزی ساخته نیست، هدف، فقط خام کردن مردم است و سوارشدن بر گُردۀ آنان و نیز دورساختن از اُسُّ اساسِ خویشتن شان. والسّلام.

۲۰ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۵۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

اِزّار دار


فرهنگ لغت دارابکلا

به قلم دامنه. به نام خدا. دامنۀ لغت دارابکلا. قسمت 199. اِزّار دار. مردم روستای دارابکلا در طول قرون و اعصار، مردمانی بشدّت مؤمن و مذهبی بوده و مانده اند. گه گاهی هم، میان شان برخی اما، میلی هم به خرافه ها داشته و شاید هم، هنوز دارند. یکی از آن باورها این بوده که اِزّار دار امامزاده جعفر دارابکلا، جادو و جَنبل می کند!



دامنه. چاه آب امامزاده جعفر دارابکلا نوروز1384

عکاس:سیدعلی اصغر



اِزّار دار یعنی درخت «آزاد» با نام علمی Zelkova carpinifolia، که تنه ای تنومد و شاخسارهایی گسترده و سایه افکن و چوبی سخت و بسیارسفت دارد. معمولاً امامزاده ها با آن محصور و سایه سار می شدند. مثلِ قَبسِنی بِن دارابکلا. مثل امامزاده علی اکبر اوسا. مثلِ امامزاده جعفر دارابکلا در عکس دامنه و چاه در بالا.



یک باور در میان آن برخی ها _که تعمیم هم داشته میان کُلِّ دارابکلایی ها؛ یعنی همه گیر شده بود سخت_ این بوده که هرکس چِلّۀ درخت اِزّار دار امامزاده جعفر را ببُرّد و به خانه ببَرد، خانه اش کاشانه اش صددرصد آتش می گیرد. همین ترساندن و باور و خرافه البته موجب می شد درختان از دستبُرد و بریده شدن و قلع و قمع، بخوبی مَصون بمانند.



روی همین باور و محاسبه و چُرتکه و کتاب و ثواب و عِقاب، هیچ کس جرأت نمی کرد، شاخه ای از درختان آن امامزاده را ببُرَد. حتی اگر شاخه ای خودش بر زمین می افتاد و می پوسید بازهم کسی جُربزه ای نداشت آن را هیزمِ آغُل گوسفندش سازد. یا هیمۀ سوچکۀ گرمخانۀ توتونش نماید و یا حِجار و اِجار پرچین و کپَر زمین و باغ و لِتکای پشتخانه اش کند.(«فرهنگ لغت دارابکلا» اینجا)

۲۰ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۱۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

وَسنی

دامنۀ لغت دارابکلا


به قلم دامنه. به نام خدا. قسمت 198. وَسنی. در دارابکلا کمتر وَسنی داریم. چون به نُدرت، مردان از تک همسری به دو یا سه و چهار همسری _که شرع در صورت رعایت دقیق عدالت مُجاز هم شمرده است_ تمایل پیدا می کنند. معمولاً عُرف را احترام می گذارند و نیز ترجیح می دهند تک همسر بمانند. وسنی در گویش روستای ما همان هَوو در زبان شهری هاست. یعنی اسم و ضمیر دو زنِ یک مرد. وسنی اگر با املای وَثنی باشد یعنی بُت پرست. و آدم بی دین. نام دیگر وسنی «همشو» ست در لغت نامه معین.



زنان روستای ابیانه


میانِ وسنی ها معمولاً تیرگی حاکم است. این چشم نداره اون را ببیند. اون از غِض او پُر از گپ و ناگفتنی و این از لج او انباشتی از حرف و ناخوشی. حتی میان اَفّواه و باور عمومی و تاریخی مردم دارابکلا وقتی دو نفر، دو بچه، دو دُکّان دار، دو نفت فروش، دو باغدار، دو راننده، دو گالش، دو بزّاز، و خلاصه میان دو دوغ فروش رابطۀ تنشی، روابطِ تیر و تار و مثل «سگ بامشی» باشه، به آنها به لُغز و متلک و طنز و ریشخند و پوزخند می گویند انگار وَسنی همدیگرند. بگذرم.

(«فرهنگ لغت دارابکلا» اینجا)

۱۹ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۳۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

سگ بامشی

دامنۀ لغت دارابکلا


به قلم دامنه. به نام خدا. قسمت 197. سگ بامشی. در روستای دارابکلا این یک اصطلاح و متلک و لُغز است. چون رابطۀ سگ و گربه اغلب بحرانی و ضدّ هم است، این مثال در افّواء و محاورۀ عمومی و حتی درون خانوادگی رواج یافته است. با مثال روشن می کنم:





اون زن و شی چیطینه؟ > سگ بامشی!

این کیجا و ریکا چیطی؟ > سگ بامشی!

اون شخ با اون شخ؟ > با پوزش شاید! سگ بامشی!

این خِش با آن خِش > نه؛ نه؛ سگ بامشی!

پسرزن با شی مار > سگ بامشی!

عاشق و معشوق : سگ بامشی!

خاطرخواها چیطی؟ سگ بامشی!

دکوندار با دستفروش > سگ بامشی!

چه قشنگ بِرار و خاخرنه > نا، نا، سگ بامشی!

سم فروش با کودفروش > سگ بامشی در سگ بامشی!

ایران با چهان > خیلی آشتی. خیلی دوستی!

جهان با ایران > من نمی دانم سگ یا بامشی!
(«فرهنگ لغت دارابکلا» اینجا)

۰۹ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۳۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

گل تَله

دامنۀ لغت دارابکلا


به قلم دامنه. به نام خدا. قسمت 196. گل تَله. توی دارابکلا در هر خونه ای در قدیم و تا همین چندسال پیش _شاید هم همین الآن_ یک بامشی (=گربه) می گذاشتند که خونه، گل (=به فتح گاف یعنی موش) نیفتد. یعنی اگر افتاد، موش امانش ندهد. کم کم دیدند نه، بامشی از گل می ترسد! و یا از بس استخون و چیزمیز دادند، بامشی حتی نای گل گرفتن ندارد! به فکر افتادند گل تَله بخرند. خریدند و دِمار از گل درآوردند!





چون؛ هی می رفتند تَه خانه، می دیدند گل است. می رفتند سرِ کیسۀ آرد که آرد بیاویزند، می دیدند گل است. می رفتند بُومسَر، آغوز و کانجی و رونکی اسب را بیارند، می دیدند گل است. حتی می رفتند رختِ خواب بندازند و بخوانند، می دیدند بازهم گل است. خونه ها شده بود خونۀ گل ها. بامشی ها هم همه تنبل و فقط می خوردند و کنار بخاری پیچ می زدند می خوابیدند و خُروپُف می کردند. گل تَله خریدند راحت شدند.



گل تَله به زبان دارابکلایی ها همان تله موش است. شامل یک تخته به اندازۀ کف پا، یک سیم نوک تیز برای تعبیه پنیر یا هر غذای مورد علاقۀ موش ها. یک فنر، و چند سیم مفتولی سفت قابل جهش. که آن را در محل عبور و مرور موش ها کار می گذارند. موش به طمع و هوَس می افتد که طُعمه را برُباید، که در کسرِ ثانیه، سیم مفتول به کمک فنر قوی می جهَد و گل را در لایی خود گیر می اندازد و روده هایش را درمی آورد و یا مُخش را لِه و لورده می کند.


اینم عکس تله موش با بطری نوشابه



مادران و خواهران خانه ها که معمولاً به گل تله در طول روز سر می زدند که آیا گل افتاده یا نه، با صدای فنر بر روی تخته و کمرِ گل، فوری می فهمیدند گل افتاد، بی معطّلی می رفتند که بگیرند تا در نرود، می دیدند حالا بامشی زرنگ شده و دُم می جنباند و گل را می خواهد بگیرد!



عکس دو گل تَله را نشان دادم، یکی همون چوبی و تخته ای و دیگری تله موش با بطری نوشابه است که ابتکاری ست یعنی گل می کوشد از روزنۀ سرِ بطری به داخل بطری برود تا  به طُعمه برسد که گیر می افتد. نیز عکس آمار واردات تله موش ایران از جهان در شهریور 1396 یعنی همین امسال!


واردات تله موش ایران از جهان


خاطره ها دارم با همین گل تله. من شیفتۀ گل تَله بودم، هم کارگذاشتنش را بسیاردوست می داشتم و هم وقتی گل می افتاد زودتر از همه می دویدم که گل دِم را بگیرم و بندازم پیش بامشی ها که ببینم چه جوری به کول هم می پُرند. چندباری هم انگشت من رفت لای تله. لامصّب! قطع می کرد اگر ناخن را چِک می گرفت. («فرهنگ لغت دارابکلا» اینجا)

۰۸ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۲۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

لینگه بازی، تیل بازی

لغت دارابکلا

 

به قلم دامنه. به نام خدا. این پست هم خاطرۀ دامنه است هم فرهنگ لغت. لینگه بازی، تیل بازی. لینگه بازی یکی از بازی های دوست داشتنی ما در دهۀ 50 بود. سه تا چهار سانتی متر از پوست گوسفند را که پشم بلندی داشت، می بریدیم. یک حلَب چندلایه را به همین میزان، با نخ به پوست می بستیم و معمولاً در جیب نگه می داشتیم تا هر وقت، جمعی به ما دست می داد، با آن بازی کنیم. بی استثناء، همۀ جوان های آن دورۀ دارابکلا به این بازی _ولو به صورت اندک هم اگر بود_ روی خوش نشان می دادند.

 

 

 

 

لینگه بازی این گونه بود: چندنفر می شدیم. هر کس به نوبت یکی یکی لینگه را با بغلِ پا بر روی کفش _که اغلب گیوه و کتانی چینی بود_ به هوا می پراکندیم. هر کس دفعات بیشتری لینگه را بدونِ انداختن به زمین، پی در پی به هوا پرتاب می داد، امتیاز می گرفت و سرآخر برنده می شد. اگر با جفتک از عقب پا به هوا می دادیم امتیازش بیشتر بود.

 

 

لینگ در لغت دارابکلایی ها یعنی پا. لذا لینگه چون با بغل پا ربط داشت به آن لینگه می گفتند. این لینگه بخشی از اشیاء دوست داشتنی همیشه همراه ما بود. همه سعی می کردند پوست بهتر و پشم زیباتر را پیدا کنند و به هم تفاخر کنند.

 

 

اما تیل بازی. تیل چیست؟ هرگاه خاک با آب باران یا آب دستی خیس شود، به آن حالت می گویند تیل. معادل فارسی اش را دقیق نمی دانم چیست. گویا گِل و لای می گویند. یکی از بازهای اصلی مان همین تیل بازی بود. مثل این روزگاران که برای کودکان، خمیرِ بازی می خرند تا با آن شکلَک بسازد. ما با تیل که در کوچه های باران زده و کنار جوی های جاری شکل می گرفت و حالت چسبندگی داشت، تیل بازی می کردیم.

 

 

ما با تیل، هم رؤیاهای قشنگ مان را می ساختیم و هم چیزهای خطرناک و بد را درست می کردیم. من خودم یادم است اینها را با تیل به زیبایی و حوصله می ساختم و حتی برخی را در آفتاب خشک می کردم و در خونه ام نگه داری می کردم:

 

 

زندان. قلعه. تنور. مار. شاخ گاو. کامیون. قلّه. نون. سطل. آدم. دماغ. لِسک (حلزون شاخدار). کتاب. عصا. توپ. خاک انداز. دیوار. کلَک باغ. بُرج. عینک. فرشته بالدار. یزید. شمشیر. کِله تَش (آتش). و ... . و نیز رفیق و همبازی را به شوخی و مسخره و طنز و خنده به حالت هیولا می ساختیم.

 

 

برخی هم شیطنت! می کردند و با تیل یک چیزی! می ساختند و آن را با یک فحش زشتی بر تخته سنگ می کوبیدند و به صدا درمی آوردند و قهقَهه سر می دادند و لُغز بارمی نمودند. که من بگذرم. «فرهنگ لغت دارابکلا» اینجا

۲۲ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

هَطّی کردن

فرهنگ لغت دارابکلا


به قلم دامنه. به نام خدا. قسمت 194. هَطّی. برخی از لغات در گویش دارابکلایی ها ریشه ایی عربی دارد و با آن زبان مشترک است. یکی همین «هَطّی» ست. هَطی یا اَطّی، 1- هم به صورتِ صوتی، بیان می شود. 2- هم به حالت حرکتی. یعنی توأمان انجام می گیرد که مثلاً با این حالات بیننده را متعجب سازد یا کودکی را بخنداند. 3- هم به صورت سرَک کشیدن از لای دیوار، شکاف درخت و از میان سر و کلّۀ جمعیت است تا خودی نشان دهد. و 4- و یا خدای ناکرده نگاه های حرام یواشکی ست که اشکال شرعی دارد و بلکه در جاهایی که نوامیس باشد، حُرمت و گناه می آورد.




این حالات چندگانۀ نگاه کردن را دارابکلایی ها می گویند: هطّی. در عکس دختر افغانی بُرقع (=نقاب و روبند) برداشتۀ سمت راست تصویر در زیر (که 30 دی 96 در این پست اینجا گذاشته بودم)، و نگاه یواشکیِ _شاید حُرمت دار_ آن مرد، در یک حریم محصور شده _شاید استخر_ در تصویر چپ، به نوعی هطی کردن را نشان داده ام، تا مطلب دقیقاً برای خوانندگان بیرونِ از دارابکلا نیز جا بیفتد.




این واژۀ در قرآن نیز آمده است: «مُهْطِعِینَ مُقْنِعِی رُءُوسِهِمْ...» (بخشی از سورۀ ابراهیم. آیۀ 43). که معنی شتابان و سرها را به بالاگرفتن است. از نظر صاحب المیزان، وقتی شُتر، سرش را بالا می گیرد، عرب به آن هَطعی می گوید. که به نظر من، مخفّف آن در گویش دارابکلایی ها _با حذف حرف عَین_ همین هطّی و هطی نمودن است. بازهم خدا می داند. این، کنجکاوی و کشف من است. «فرهنگ لغت دارابکلا» اینجا
۱۳ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۲۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

سامون دِزّی

فرهنگ لغت دارابکلا


به قلم دامنه. به نام خدا. قسمت 192.  سامون دِزّی. واژۀ سامون دِزّی در گویش دارابکلای ها اگر نگوییم یک فُحش است؛ یک گلایۀ تمام عیار و یک شِکوۀ جانسوز کشاورز و زمین دار است. و به کسانی اطلاق می شود که مرز میانِ دو زمین همجوار را به شیوه های مرموزانه سرقت می کنند. به عبارتی شبیخون می زنند.

 
آنان صیح تا شام از زمین همسایه ذرّه ذرّه می کاهند و سانت به سانت به زمین خود می افزایند. حتی اگر هکتار هکتار زمین زراعی داشته باشند، باز هم «سامون دِزّ» ها چنین می کنند! گویی به مرض سامون خواری مبتلا گشته اند و برای شان لذتی مضاعف می آفریند.
 
 
می دانید که سامون از سامان می آید یعنی خِطّه، سو، قلمرو، کران، مرز، حد، سرحد، ناحیه، منطقه و نیز یعنی نظم و ترتیب دادن و آراستگی و نسَق (nasaq). و دِزّ همان دُزد در فارسی ست که در لَهجۀ دارابکلایی دالِ مضموم به دال مکسور بدَل می شود و دال آخر می اَفتد و به جایش زاء مشدّد تلفظ می شود تا شدت کار زشت دزدی، فهمانده شود. دارابکلایی های قدیم چه هنری در لفظ آفرینی داشتند. این لُغات را حراست کنیم.
 
 
آری سامان و سامون دِزّی یعنی این. تا لغت بعدی خدا کنه سامون دزّی تموم بشه! شاید هم شده، ولی دامنه نمی دونه. به قول کسائی مروَزی: Kisai Marvaz) پیش‌قراول شاعران عاشورایی ایران:

 
 
کسی که سایهٴ جبار آسمان شکنَد

چگونه باشد در روز مَحشَرش سامان
 
پایان
 
«فرهنگ لغت دارابکلا» اینجا
 
سامون های زراعی دارابکلا. روز 17 فروردین 1396
عکاس: جناب یک دوست
 
 
۲۱ آذر ۹۶ ، ۰۹:۴۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

این سی تا اون سی

فرهنگ لغت دارابکلا


به قلم دامنه. به نام خدا. قسمت 191.  این سی تا اون سی. واژۀ «سی» به نظرم دو معنی دارد: یکی به معنی رأس، اوج، یال و بالاترین نقطۀ تپّه است. یکی دیگر از ریشۀ سو به معنای جهت و سمت است.
 
 
بنابراین دارابکلایی ها وقتی می خواهند فاصلۀ یک مکان با مکان دیگر را در نظر بگیرند، می گویند این سی تا اون سی. یا وقتی به کسی می خواهند مسیری دور و در افق بالا را نشان دهند می گویند اون سی را می بینی؟ یک نفر داره اون سی راه می ره.

 
پس؛ سی هم یعنی سو. هم یعنی اوجِ تپّه. روستای دارابکلا سه طرفش سی دارد، یک طرفش (سمتِ میاندورود) جلگه. زمینِ دارابکلا اساساً چهارگونه است: جلگه. تپّه. دامنه. سی. «فرهنگ لغت دارابکلا» اینجا
 

سی نوَردی جناب یک دوست این سیِ (یال شرقی) دارابکلاست
29 اسفند 1395
 
۱۸ آذر ۹۶ ، ۱۳:۰۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

کِله، کیلِه، کِلا، کیلّاک

فرهنگ لغت دارابکلا


به قلم یک دارابکلایی. با سلام خدمت آقای طالبی

1- در مورد کلمه لِ [در راستای پست اینجا] حیفم آمد که از کلمه دیگری نام نبریم و آن هم "لَمه" است. همانطور که گفتید وقتی خی شب تمام کشتزار را لگدمال کرده کشاورز می‌گوید: "لِ لمه هاکارده بورده"، یعنی همه کشت را له و لورده کرد.



2- در مورد کلمه "هِدی" هم فکر نکنم کلمه‌ای عربی باشد که از ریشه هدایت باشد. احتمالا کلمه‌ای مازنی و ریشه‌ای ایرانی داشته باشد. همانگونه که از مثال‌های شما بر می‌آید به معنی نزدیک شدن دو قسمت است. در همین راستا، به معنی "همدیگر" هم در زبان ما به کار می‌رود؛ مثلاً به دو بچه که گاهی کنار هم بوده و احیاناً رابطه خیلی خوبی ندارند، بزرگترها نصیحت می‌کنند که "هدی رِ نزنین، هدی رِ دوس داشته بوشین"، همدیگر را نزنید، همدیگر را دوست داشته باشید.


کِه‌له یا کی له


3- موضوع دیگری که چند سالی است ذهن مرا درگیر کرده و با دیدن کلمه "لِ" شما دوباره برانگیخته شده، موضوع دو صدای مصوت بسیار نزدیک به هم در زبان مازنی است که من تقریباً در زبان‌های دیگر آنها را به این صورت تفکیک شده نیافتم؛ دو صدایی که حتی نوشتن آنها به شکل معمول هم بسیار سخت است. این دو صدا را با مثال بیان می‌کنم:



دو کلمه بسیار شبیه از نظر تلفظ اما متفاوت از لحاظ معنی "کِه‌له" و "کِله" اول به معنی اجاق سنگی که قدیم‌ها برای آشپزی از آنها استفاده می‌شد و بعدی به معنی جوی آب. به نظر می‌رسد برخلاف زبان‌های دیگر مثل فارسی یا انگلیسی، ای دو مصوت دو صدای متفاوت در زبان مازنی هستند که باعث ایجاد کلمه جدید و در نتیجه معنی می‌شوند. با عرض پوزش از اطاله کلام.

کی له جوی آب. قنات ندوشن



پاسخ دامنه


به نام خدا
سلام جناب «یک دارابکلایی». بی حد و اندازه مشعوف شدم این گونه عالِمانه به پست های دامنه نظر می افکنی و قلم را با نوشته های خوب خودت که تکمیل بحث های صورت گرفته است، آغشته به واژه می کنی. ممنونم ممنون.


اول آن که لِ و لَمه را خوب و بجا مثال آوردی. آری؛ در گویش و مثَل های قدیمی ترها این عبارت کاربرد دارد. من زیاد دستور زبان فارسی مطالعه می کردم بنابراین معتقدم (یعنی به نظرم می رسد) لِ و لمِه مانند پیشوندها و پَسوندها بر زبان دارابکلایی ها جاری می شود. مانند فعلهای کمکی در انگلیسی و افعال مُعین در فارسی.


دوم این که افزوده ات به هِدی و به قول طلبه ها اِن قُلت شما را دقت کردم. اگر بر فرض ار ریشۀ عربی هدایت نباشد؛ آن گاه بر اساس رأی شما باید هِدی را با حرف «حاء» املا کنیم که می شود: حِدی. که ار ریشۀ حدّ و حدود است. که به مثالی هم که زدی بیشتر تطبیق می کند. یعنی حِدی آمدنِ چاکِ زخم، یا حِدی آوردن چاکِ زبان آدمهای دهن لَق. این که می گویند «ون داهون رِه حِدی بیار» یعنی همان جمع کن و ساکتش ساز. می پذیرم از شما. پس لغت شناسی بهتر از دامنه هم در دارابکلا هست که این گونه عالی و عالمانه با دامنه بحث می کند. حبّذا احسنت.


سوم آن که اما آن موضوع دیگری که گفتی: «چند سالی است ذهن مرا درگیر کرده و با دیدن کلمه "لِ" شما دوباره برانگیخته شده» باید تکمیلی تر بحث کنم. لذا عنوان پست را هم گذاشتم «کِله، کی لِه، کِلا، کیلّاک» تا نوشتۀ شما یک شمارۀ دیگر از فرهنگ لغت دارابکلا گردد، و گردید:


الف: چنانچه باید بدانید و به حتم می دانید _چون از نحوۀ بحث کردنت روشن است اهل فضلی و دست در قلم و چشم بر مطالعات داری_ زبان فارسی بر خلاف انگلیسی، حروف مصوَّت (=صدا دار) مانند «o- u» ندارد، پس باید واژه ها را هنگامۀ اَداکردن از سوی طرفِ مقابل شنید و با لَحنش فهمید منظور چیست. مثلِ لغت «خا» (این پست اینجا) که دَه پونزه معنی دارد بسیار تودرتو است:



ب: کِله (=تَش کِله) را کشف نکردم از چه مصدری ریشه می گیرد. ولی کی لِه (=جوی آب) را می دانم از کجا می آید. وقتی رودخانۀ دارابکلا رو به خشکی می گذاشت و ناگهان در بالادست ها باران می بارید و پس از مدتی آبش به رود، جاری می شد بزرگانِ محلۀ ما می گفتند دَره «کِه ل» سر هاکارده. یعنی اُوه جاری شده. پس کی لِه و به قول شما "کِه‌له" یعنی جایی که آب همچنان جاری ست. مثل کی لِه بینجسّون دارابکلا که از حموم پیش _سیدطالب رَف بِن_ کمی بالاتر از دامنه رَف بِن شُعبه می گیرد.


ج: کِلا همان خُمره است که محل ما در آن ترشی و سرکه و رب ذخیره می کردند و در برخی از جاهای ایران که تشرّعی کمتر داشتند شراب در آن می ریختند.


د: کیّلاک ظرف چوبی (مانند تشت پلاستکی) ست که برای پیمانۀ گندم، جو، بینج و ذرّت بکار می رفت. که با آن هم زکات را اندازه گیری می کردند و به نیازمند می دادند، هم حق سهم شریک را تساهُم و تقسیم می نمودند، هم آب روشنایی و بخت بِنی در آن می ریختند و هم در آن خمیر می کردند؛ چون آرد در آن فطیر نمی شد و خمیر، خوب ورز می آمد.

اصلاً «اطاله کلام» نبود، خیلی هم بحثِ مُستوفایی بود
«فرهنگ لغت دارابکلا» اینجا
۱۵ آذر ۹۶ ، ۱۰:۴۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

لِ، لی، هِدی

لغت دارابکلا

 

به قلم دامنه. به نام خدا. قسمت 189.  لِ، لی، هِدی. این سه لغت به چه معنی ست؟ گرچه مرتبط به هم نیست، ولی تقریباً در یک راستاست. لِ، یعنی فروافتاده. لی، یعنی فرورفتگی و گودافتادگی. و هِدی یعنی بهم آمدگی و پوشانندگی. این سه واژۀ ویژۀ دارابکلایی ها، کاربردهای خبری، طنزی و نیز گاهی لُغُزی دارد. کمی توضیح:

 


 

1- وقتی گندِمجار (=گندمزار، مزرعۀ گندم) بر اثر هجوم خی (=خوک و گُراز) یا با باد و طوفان فرو افتد، در این موقع می گویند تِموم گندِم لِ بورده. یا وقتی یکی، با یکی دیگر دعوایی خونین بکند، می گویند زد طرفو لِ لورده کرد. یا وقتی سماور چای جِرم گرفت می گویند سِموار لِ دَکته. یا وقتی درخت جنگل ار ریشه بیفتد، می گویند دار، لِ رفت. یا کسی کمی چُرت بزند و بهواهد کمی بخوابد می گویند: لِ رفت. پس لِ، گاهی همان لِه است. یعنی نابود و خُرد و خمیر. اما اغلب، به معنای همان افتادن است.

 

 

2- وقتی چشمانِ کسی گود افتَد، یا وقتی کسی در اثر لاغری شدید، نحیف شود، به متلک یا به دلسوزی می گویند وِن چش لی دَکته. نیز به آشیانۀ مار، می گویند: لی، مَر لی. پس لی، یعنی سوراخ. یعنی گودی.

 

 

3- هِدی. مثلاً به بهم زدن خورشت و غذاها و حلوا می گویند هِدی. مثلاً یکی به یکی دیگر می گوید: اون خارش (=خورش، خورشت) رِه هِدی بَزن، نسوزه. حلوا را با کِتّرا هدی بزن تَه نگیره. هدی، از ریشۀ هدایت است. نیز به زخمی که سرش، بند بیاد می گویند وِن چاک هدی بورده. یعنی پوشانده شد. یا اگر کسی دهَن لَق بشه و زیاد گپ بزند به لُغز می گویند وِن چاک رِه هِدی بیار. یعنی ساکتش کن. «فرهنگ لغت دارابکلا» اینجا

۱۴ آذر ۹۶ ، ۰۶:۳۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

دیو چاه

فرهنگ لغت دارابکلا


به قلم دامنه. به نام خدا. قسمت 188دِو چا، دِب چا. این، یکصد و هشتاد و هشتمین لُغت است که در سلسله مباحث فرهنگ لغت دارابکلا، به آن می پردازم. از 26 مهر 1392 که مؤسّسۀ دامنه را راه انداختم تا امروز که 9 آذر 1396 است، این سلسله پست را همچنان با نظم و اشتیاق ادامه دادم.



این مباحث لُغت محلی، آنچنان برای من و برخی از خوانندگان شریف دامنه، که به آداب و رسوم و فرهنگ بومی علاقه و توجه نشان می دهند، دارای اهمیت و ارزش ویژه ایی است که لازم دیدم برای حراست از آن وبلاگی پشتیبان نیز راه اندازی کنم با رویکردِ تفسیر واژه ها، جاها، مثَل ها، باورها و خاطره ها: (اینجا).



بارها برخی ها به من شفاهی و یا پیام کوتاه و کامنت خصوصی و عمومی رسانده اند که سلسله مباحث فرهنگ لغت دارابکلا را بسیار می پسندند. ممنونم.



یکی از هفت خان رستم و کشتن دیو و اژدها


اما دِو چا، یا دِب چا چیست؟ دیو (هیولای افسانه ای و اساطیری) در زبان دارابکلایی ها می شکند و به دِو و دِب تبدیل می شود. چا بدونِ تلفّظ هاء نیز همان چاه است. یعنی در آن قسمت یال شمالی روستای دارابکلا گودال عمیقی حفر است (نمی دانم چاه، طبیعی ست یا کَنده کاری) که از قدیم، دارابکلایی ها به آن می گفتند دِو چاه. و برای این که بچه ها را بترسانند، می گفتند حوالی اش نروید، اژدها شما را می بلعد و می برد تَهِ چاه پیش اژدها. نیز قصه ها برای آن بافته اند که اینجا جای نقلش نیست.


اگر در عکسِ پرسیکتیو (=زاویه دار؛ نمانُما) روستای دارابکلا (قبل از طلوع 15 بهمن 1393. با عکاسی جناب یک دوست) نگاه کنید و آن یال شمالی دارابکلا را به سمت چپ ادامۀ مسیر دهید، به «دِو چاه» در نزدیکی جادۀ بین المللی ساری_مشهد، میان مزارع دارابکلا و روستای اَسرم می رسید که بر بلندای آن گودالی عمیق حفر شده است که به آن دِو چا (=دیو چاه) می گویند. هم هولناک است و هم کمتر کسی جرأت دارد به تنهایی در آن مکان حضور یاید. گویی حسّی می گوید تو را می خورَد.



اساساً در تاریخ بشر حقیقت و اساطیر با هم پیش آمدند. بشر هم در طلبِ حقیقت است و واقعیت را جستجو می کند و هم در پی اساطیر است و افسانه و خیال را می خواهد. کتاب «علی، حقیقتی بر گونۀ اساطیر» دکتر شریعتی نمایان ساز این است شیعه امام علی (ع) را دارد که بر پیشانیِ اساطیر دروغین مهر ابطال می زند.



البته تخیّل خوب، بخش جدانشدنی بشر بوده و هست. مهم آن است، خیالات، به خُرافات و خُزعبلات سنجاق نشود که بدجوری انسان را بَداعتقاد می سازد و نیز خالی بند و حرّاف و ورّاج. «فرهنگ لغت دارابکلا» اینجا

۰۹ آذر ۹۶ ، ۰۸:۰۸ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
دامنه |

چهل کَل

فرهنگ لغت دارابکلا


به قلم دامنه. به نام خدا. چهل کَل. قدیمی ترها می دانند چهل کَل چیست. یک باور بوده است در روستای دارابکلا. برعکسِ این روزها که همه طلبِ باران می کنیم از خدا، در دورۀ نوجوانی ما _یعنی سالهای دهۀ شصت و پنحاه_ آنقدرها باران و بارش آسمان خدا زیاد بود، به «چهل کَل» متوسّل می شدند تا باران بند بیاد و زراعتِ کشاورز رنگ آفتاب بگیرد. چهل کَل چه بود؟



کچلی سر


چهل کَل، یک دعانوشته مانندی (شبیه دعای چهل قاف. چهل کلید) بود که برخی از بزرگان محل بر روی کاغدی نخ بسته، می نوشتند و آن را بر درختی یا بر بلندای بامی آویزان می کردند تا وارِش و شِلاب بند بیاد.



من با چشمان خودم بارها و بارها دیدم افرادی از دارابکلا و مُرسم و اوسا با باورِ راسخ و مطمئن نزد پدرم _شیخ علی اکبر_ می آمدند و از وی درخواست «چهل کَل» می کردند.



مرحوم پدرم به مدَدِ حافظۀ بسیارعجیب مرحوم مادرم _مُلازهرا آفاقی_، نام چهل نفر «کَل» محل یا اطراف محل و یا کچل های افسانه ها و قصه ها را بر آن کاغد دراز می نوشتند و بر شاخۀ قدکشیدۀ درخت نارنگی داخل حیاط محلۀ حموم پیش مان برمی افراشتند تا هوا صاف شود و بارش پایان پذیرد. و عجیب این که پایان هم می گرفت.


به این می گفتند دعای بندآمدنِ باران؛ که همان چهل کَل است یعنی فهرستی 40 نفره از افرادی که موی سرشان ریخته بود. «فرهنگ لغت دارابکلا» اینجا.

۰۲ آذر ۹۶ ، ۰۷:۳۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

بازتاب پستِ لَچِر لِنده

دامنۀ لغت دارابکلا

به قلم «یک دارابکلایی»
: با سلام خدمت آقای دامنه، من تا آنجایی که یادم هست وقتی یکی از بچه ها بسیار کثیف به خانه می آمد مادرمان این اصطلاح را به کار می برد، به جای "لنده" شما از واژه "لِنجه" استفاده می کرد یعنی "لچر لنجه". (اشاره به پست لَچِر لِنده: اینجا)
.


البته من هم مثل شما حدس می زنم که این کلمه [لِنده] هم معنی خاصی داشته باشد که ما نمی دانیم. بهر صورت، بسیار سپاسگزار از کلمات زیر خاکی شما!!»

پاسخ دامنه




به نام خدا. سلام من هم به شما جناب «یک دارابکلایی». چهار نکته می گویم در این پاسخ: 1- خیلی خُرسندم که شخصی پیدا می شود چون جنابِ شما، که این همه به پست های دامنه خصوصاً سلسله بحث های مهم و ماندگار «فرهنگ لغت دارابکلا» این همه توجه و دقت های عالی نشان می دهد.


2- ذکاوت شما را می پذیرم. نیز ادبیات رسای شما را. چون اساساً به کسانی که به ادبیات و نوشتن بهاء می دهند ارزش والایی قائلم.


3- قلم شما خوب است، پیشنهاد می کنم مطالب بیشتری در دامنه بنویس تا زکات کنی. و زکات یعنی پاک کردن و پاکیزه شدن. در ضمن اصطلاح «زیرخاکی» که نوشتی برام جالب بود. مثل کتاب «فضیلت های فراموش شده» شده است سلسله بحث فرهنگ لغت دارابکلا.


4- معادل خوب و درستی برای واژۀ «لِنده» آوردی. بله، حال که از شما شنیدم، دقیق یادم است مرحوم والدینم _بیشتر پدرم_ این واژۀ لَچرلِنجه را زمانی که جوراب مان گند و بو می آمد، به ما می گفتند. پس؛ می پذیرم هم لِنده و هم لِنجه، پسوندی ست برای لَچر. گویی لِنجه بیشتر مسموع است. مثل لغت دچکلسن که 3 مرداد 1393 نوشته بودم و جناب محمد قاسمی بالامحله ایی وقتی مرا دید به من گفت جناب دامنه بَچکلسن نیست، دَچکِلسّن است. پذیرفتم.در پاسخ کامنتت نیز این را درج کردم.
۳۰ آبان ۹۶ ، ۰۶:۵۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

لَچِر لِنده

تاریخ سیاسی دارابکلا

به قلم دامنه
. به نام خدا. فرهنگ لغت دارابکلالَچِر لِنده. امشب آغاز ماه خُجستۀ ربیع است. ماهی که رسول خدا (ص) آن را دوست می داشتند. ماه ربیع ماه تمیزی ست و ماه عقد و عروسی. به یُمن این ماه در این قسمت از سلسله مباحث فرهنگ لغت دارابکلا به این لغت مهم می پردازم:


لَچِر یعنی چرک آلود. یعنی بشدّت لکّه دار. یعنی آلوده. و واژۀ لِنده هم به نظر من یک نوع پسوند صوتی است برای آن، تا لغت لَچر، زمُخت تر زیر زبان اَدا شود. شاید هم لغتی بامعناست. من نمی دانم.



ولی دارابکلایی ها وقتی لباس کسی، خانۀ کسی، آشپزخانۀ کسی و حتی کتاب و پول و کیف کسی تمیز نباشد، یعنی پاکیزه و شُسته و رُفته نباشد، به چنین افرادی به متلک و طعنه و رُک می گویند: لَچِر لِنده.



نیز اگر کسی دیر دیر حمام برود و تنش به قول محلی ها «لیم» بیفتد،  و نیز ناخن اش را چندماه چندماه نگیرد، می گویند: لَچِر لِنده.



عکسی که گذاشتم نشان می دهد لَچِر لِنده چیست و اساساً لچری چه عواقبی دارد. اساساً شلختگی و بیش از همه جهالت و بی نظمی و بی توجهی موجب «لَچِر لِنده»گی ست. وقتی بوم زیست، این گونه توسط انسان، لَچِر لِنده شود، حتی حیوانی به اسم سگ _که بزاق دهانش می تواند هر نوع میکروب و باکتریی را نابود کند_ این گونه بی رحمانه می میرد و تولّه هایش بی مادر می گردند. «فرهنگ لغت دارابکلا» اینجا

۲۸ آبان ۹۶ ، ۱۷:۴۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

طلا در دارابکلا

دامنۀ لغت

 

 به قلم دامنه. به نام خدا. فرهنگ لغت دارابکلا. قسمت 193. تلا در دارابکلا. دارابکلایی ها به خروس تلا یا طلا می گویند. و معمولاً به داشتنِ یک یا دو تای آن افتخار می کنند. اما به سه دلیل از کشتن و خوردن آن امتناع می کردند. الان را دقیق نمی دانم.

 

1_ چون خروس، زیبا و محور و جلودارِ مرغان است. 2- چون شگون داشتند. 3- چون برای ازدیاد نسل آن را سالم نگه می داشتند و حتی اسمهایی خوشآیند بر رویش می نهادند.

 

 

علاوه بر آن در مکتبخانه قدیم دارابکلا رسم بود، هر کس به سورۀ والشمس می رسید، باید یک طلا (تلا) برای آموزگار مکتبخانه هدیه می بُرد. گرچه واژۀ تَلَاهَا در سوره شمس به معنی پی رفتن است: «وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا ﴿۱﴾ سوگند به خورشید و تابندگى‏ اش (۱) وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا سوگند به ماه چون پى [خورشید] رود» (سوره ۹۱: الشمس - جزء ۳۰ - آیۀ 1و2. ترجمۀ مرحوم فولادوند) اما وقتی به این نام می رسیدند، باید تلا و خروس هدیه می بردند و چه شیرین این بود این روز قشنگ قرآنی.

 

 

دارابکلاییها اگر هم مجبور می شدند خروس را بکُشند و شکم پُر طبخ کنند، آن را خلوت خوری نمی کردند؛ یا برای اموات خود روضه خونی می کردند و منبر به منزلشان می آوردند و آخوند محل را دعوت به ذکر روضه حضرت سیدالشّهداء (ع) می نمودند. یا یک محفل صلۀ رحم ترتیب می دادند و به همه آن را می خوراندند؛ زیرا گوشت لذیذی دارد و شامی فاخرانه تلقی می شد. تا لغت بعد. «فرهنگ لغت دارابکلا» اینجا 

۲۸ آبان ۹۶ ، ۱۰:۵۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

واژه های خیلی رایج دارابکلا

دامنۀ لغت داربکلا

به قلم دامنه
. به نام خدا. فرهنگ لغت دارابکلا. گرچه برخی از واژه های محلی، آرام آرام از میان دارابکلایی ها رخت بربسته و کم کم فراموش شده _که من یواش یواش دارم در فرهنگ لغت دارابکلا به آنها می پردازم و احیاء می کنم_، اما هنوز هم برخی دیگر از واژه هاست که بر زبان دارابکلایی ها همچنان رایج و جاری و پُرکاربُرد است:


چماز: نماز بود یا چماز؟ اشاره به فردی ست که نمازش را تند و سریع می خواند. چماز بر وزن نماز، گیاه خودرُوی سرخس است که قدیما دارابکلایی ها بر پشت بام خانه ها و دیوارها و کالوم ها (= طویله های گاو و  اسطبل های اسب و کرِس های گوسفند) می آویختد تا از باران در اَمان بمانند.


وَچه ویلِه: اشاره به کم عقلی و کم خردی برخی ها دارد. وچه یعنی بچه. ویله هم پسوندی هموزن است بر پیِ آن. برخی هم از روی تعجّب به کار بچگانۀ برخی بزرگترها می گویند: وچه بَهی مگه؟ یعنی این چه کاریه که می کنی؟


اَم شانسه: اشاره دارد به موقعی که کسی دچار بدشانسی و بداقبالی شود و خبر ناگواری بشنَود و خود هم در آن خبر دخیل باشد. مثلاً کسی برای کسی یک تریلی هیزم آورده، طرف به جای این که از هیزم تعریف کنه، مادام می گیه: مُنجه ور بیهِه. بَپیسّه بیهه. خوب تَش و اَلوگ نینه هیمه. جوابش همینه که با لحن لُغزی می گن: اَم شانسه؟ یعنی نوعی بداقبالی و اِعجاب از رفتار عجیب طرف.


دارابکلا از زاویۀ حوالی انارقلت 28 فروردین 1396. ارسالی جناب یک دوست


شوپَرپَری
: نام خُفّاش است. ولی در متلَک به کار می رود. وقتی از ترکیب و لباس و چهرۀ مثلاً شخصی بدشان بیاد یا عجب کنند، می گن: بلا تُه هیکل بخواره، شوپَرپَری رِه موندِنه.


مِرغانه
: تخم مرغ است، چه از مرغ محلی،
چه از  بوقلمون، چه از غاز و چه از ماشینی کِرگ. وقتی خیلی عجله داشته باشند شدیداً گرسنه و هلاک و مونده باشن (یعنی وِشنایی حسابی صیب هاداهِه) می گن: دِکّال (=دو تا کال) مِرغانه بزن هاشّیم. زود بَخواریم دربُوریم.


تِه عقِل مگه کِساده
: یعنی این چه اخلاقیه که داری؟ چه حرفایی که می زنی؟ مگه عقلت کمه کساده؟ کساد اشاره به همان کساد در بازار داره که آن روز کم مَشتری است و بی دخل.


وِم بازار دَکته
: متلک به آن کسی ست که زیادی لوس شده باشد. یا لُغز به شخصی ست که زیادی دور وَرداشته و خیال می کند کدخدا شده. وِم، یعنی وی هم.
«فرهنگ لغت دارابکلا» اینجا
۲۵ آبان ۹۶ ، ۰۷:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

لاخ و پِندَر

دامنۀ لغت دارابکلا

به قلم دامنه
. به نام خدا. فرهنگ لغت دارابکلا. لاخ و پِندَر. این دو واژۀ خاص دارابکلایی ها این گونه معنی می شود و این گونه تفسیر:
لاخ یعنی شکاف. سوراخ، که دارابکلایی ها تلفّظ می کنند سولاخ. و پِندَر یعنی درِ کوچک در گوشه و کُنج حیاط منزل. اما کمی تفسیر به مدَد مثال ها:

خانۀ روستای در شمال ایران


لاخ البته لغت بدی نیست: مثلاً دارلاخ که نعمت است. چون موجب می شود گاهی زنبور عسل در آن کندو بسازد و عسل نصیب بشر شود. ولی برخی لاخ ها بد است. مثلاً کَت لاخ و دندون لاخ که هر دو نِقمت است. یکی باعث پوسیدگی ست و بدبویی و دیگری موجب مَرکالی و
موش کالی و موذی گری.


خانۀ و پِندَر

پِندَر اما جالب است:

یکی این که دری کوچک و تنگ برای ورود اَمن زنان خانه مَحرم و افراد صمیمی بوده است.
دوم این که این نوع در _دروازه های کوچک مثل عکس بالا_ علامت صمیمیت و دوستی میان دو همسایه دیوار به دیوار بوده است، که الان در این روزگاران، این گونه پِندَر ها برچید شد. چون متأسّفانه روابط همسایه ها مانند آن زمان ها درهم تنیده و تنگاتنگ نیست و نمی شود.

سوم هم این که تَنِ دروازه های روستا دو کوبه داشت: کوبۀ بزرگ با صدای زمُخت برای دقّ الباب کردن مردان و یاالله یالله کردن شان. کوبۀ کوچک با صدای نرم هم برای زنان برای خبردار کردن نامَحرم ها و دیده به آنان نداشتن.


پِندَر اما یک کارِگ (=قفل چوبی کشویی) بیشتر نداشت، یا یک نخ محکم که گره زده می شد و از پشت چِنگر (= بند) می افتاد. و این علامت این بود که میان دو یا چند همسایه رابطۀ بسیاردوستانه ای حاکم است که هر وقت بخواهند می توانند از پِندر ورود کنند بدون حتی یک اِهه اِهه و یا کالِشی.«فرهنگ لغت دارابکلا» اینجا
۲۴ آبان ۹۶ ، ۰۹:۳۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |
سه شنبه, ۹ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۰۹ ق.ظ دامنه |
شُو سِیو، گو سِیو

شُو سِیو، گو سِیو

لغت دارابکلا


به قلم دامنه. به نام خدا. شُو سِیو، گو سِیو. این یک مثَل میان مردم دارابکلا خصوصاً قدیمی هاست. اول برای خوانندگانی که با لهجۀ مازندرانی آشنا نیستند معنی کنم که شو یعنی شب. سیو یعنی سیاه. گو هم یعنی گاو. حال چه زمانی دارابکلایی ها این عبارت را نسبت به هم بکار می برند؟ در این جور مواقع:

 
 

 
1- مثلاً می خوان برن یا عروسی، یا شهر، یا عزا، یا غذا،، یکی به به اون یکی می گه: هیییییی! تِه آستین جِمه (=پیراهن) لکۀ قورمه سبزیه. جواب می گه: هع شُو سِیو، گو سِیو. کی وینده (=می بینه)

 
2- مثلاً سه چهار نفر می خوان برن باغ دزّی _که در دارابکلا معمولاً می رن و داد همه رو درمی آرن_ یکی از اونا می گه: هیییییی! این باغ دِله نشُویین (=نروید) دیار (=نمایان) وُومبی. جواب می دن: هع  شُو سِیو، گو سِیو. نَوینّه اِما رِه. نمی بینن ما را.

«farhang logat darabkola» اینجا
۰۹ آبان ۹۶ ، ۰۹:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

خُو

فرهنگ لغت دارابکلا


به قلم دامنه
. به نام خدا. خُو. آیا تا به حال فکر کرده اید دارابکلایی ها در بارۀ خُو (=خواب) چه چیزهایی به هم گفته و می گویند؟ پرسش ساده تر این که خُو در زبان دارابکلایی یعنی چیشی؟

یعنی اینا، یعنی این سی و دو تا، اینا در کلام دارابکلایی ها هم لُغُزه. هم گویشه، هم خبره، هم متلکه، هم حملهِه و هم پیله میله:



1- هِع اونجه دخاته هَسّه خَف بیّه کَته.

2- ناع بخُّدا هنو بیدار نیّه، بَخاته هَسّه.

3- هع اونجه کوفتِ سر دراز بکشیه هَسّه کَته.



4- اُوووووو وه دَکّال هفتا خو دِله دَره، هره هره بور کارسَر.

5- هع مول بَیهه اونجه پِروخ بَزه هسّه کَته.



6- نا جانِ مار، من اِتّا کمه فقط لِه بوردِمه.

7- اینجه ره اینجه ره، مِرده رِه موندنه مَردی.


خُوی دسّه جمعی بقول دارابکلای ها دلبدِله


8- تاااااازّه مِه دل نار بورده.

9- یَعهع! وره هارش، هیچ نیهی چُرت زنده.

10- اووووو بورده عالمِ هپروت.



11- ته گَگه، کاجه قراری دعی؟ اینطیری خو کَشه نی؟

12- هع وه هچّی، درسخون نیهه، خوتوکنه.

13- تِ چش کور بیهه، هره هره هره بور بخاس.



14- دَکّال این دنیا دله دنیهه.

15- هع اونجه بصتا (=بیصدا) کته گوش کَشِنه اَم حرفا ره.

16- چش ره کوروک گِنّه نخاسنه.



17- وِه؟ وه یک چموشی هسّه گه، خادرّه به خو بَزوهه.

18- تا سِوی (=صبح) پَل پَلی بَیمه نخاتمه دِدا، خواخِر.

19- حَن تا وُول وُول خوانّی، خو نشیهی؟



20- خُو وِه ره کلافه هاکارده.

21- هع وِه خوی دَس اسیره.

22- اَره، جان کَندی خُوچِک بَزومه.

23- هع اونجه لَب بیهی کَته مگه خو شونه وه.



24- خی واری موله اونجه کَته. اتاق ره گند بیارده.

25- خو دَنیه مِره، نیشِرمی اِمشو.

26- بتمرگ دیگه بخاس. تا کِ خانِ بیدار بووشین!



27- اِسا مگه اینا خواسنّه تخت پَشت بَشورا.

28- تِلا (=خروس) دِم حَنتا کالی نشیهی بخاتنه.


خواب زیبای زرّافه



29- هفتا خو دله دره، هوش نیهه، اوووِه.

30- وِه خود دس هلاکه. تا لنگه ظهر بخاتوهه

31- هُووو خو وره کلافه هاکارده دَکته.

32- هع این وچا ره خو دَکون، اَم سَر صریع بَیّه.



در لغت بعدی «شو سِیو گو سِیو» یا شاید هم «لاخ» را شرح می دهم. تا آن پست وای به خوابِ غفلت، وای به خواب غفلت. ن«فرهنگ لغت دارابکلا» اینجا

۰۲ آبان ۹۶ ، ۱۸:۱۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

خرِ سر سِندلک کَته

فرهنگ لغت دارابکلا


به قلم دامنه. به نام خدا. خرِ سر سِندلک کَته، خر خَوِردار نیهه. این یک عبارتی ست که مردم دارابکلا به طعنه و هشدار، به کسانی که از خود، اطراف و آیندۀ خود غافل اند به کار می برند. یعنی روی کلّۀ برخی چیزهایی ست، که خودش هم خبردار نیست و غافل است. سِندلک کنایه از چیزهایی بی ارزش و بی وزن و بسیار اندک است.



یادمه در بازیگرخانۀ عروسی های قدیمی دارابکلا، روی سرِ برخی از حاضرین یک شیء سبک می گذاشتند، بعد بی آن که او خبردار بشه، همه می گفتند: «خرِ سر سِندلک کَته، خر خَوِردار نیهه».


با این نغمه که به صورت جمعی و هجومی و غش و خنده سُروده می شد، هر کس که در اتاق حضور داشت، فوری سرش را دستی می کشید تا نکند او باشد که خبر ندارد.



به هر حال مردم دیار ما، عبارت های حکمت آموز و قشنگی بافته اند که در ظاهر هَجو به نظر می رسد؛ ولی وقتی به عمقش فرو یروی، پیام عبرت آموزی می آموزی. با پوزش اکید از الاغ این حیوان صبور و کاری و کمک کارِ خوب بشر. «فرهنگ لغت دارابکلا» اینجا

۳۰ مهر ۹۶ ، ۰۶:۵۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

لُغت های ماه مُحرّم دارابکلا

فرهنگ لغت دارابکلا


به قلم دامنه. به نام خدا. فرهنگ لغت دارابکلا. به مناسبت ماه  مُحرّم _که برای دارابکلایی ها ماهی بسیارحُزن انگیز و خاطره آمیز است_ 28 لُغت مرسوم این ماه دوست داشتنی را _که در درون تکیه و دستۀ عزاداری ها رایج است_ مختصر شرح می کنم:



شمربن ذی الجوشن (جعفر غلامی)

در روز عاشورای روستای دارابکلا. سال 1395. عکاس: رنگین کمان


1-یزید بُد: چکمۀ بلند و سفید و قرمزِ شمر بن ذی الجوشن را می گویند.


2- سِیو جِمه: پیراهن مشکی زنجیرزنی و سینه زنی را می گویند.


3- عَشیر (اَشیر): روضۀ تکیه. عشیر یعنی دهه. اشیر یعنی وعظ و اشاره.


4- تکّه پَلی جمع بَووشین: یعنی پیش تکیه جمع شوید، می خواهیم عزاداری کنیم.


5- قن کَلو: حبّۀ قند چای که در تکیه گویا برای همه یک مزّۀ خاصی داره.


6- مِلّاپول: پولِ اُجرت روحانی روضه خوانِ تکیه که مردم به نیّت عزای حسینی می دهند.


7- دَگش نکانین: یعنی کفش و زنجیر همدیگر را عوضی نپوشید و نگیرید.

8- پِخونی: جواب دادم سینه زنی نوحه خوان را می گویند.

9- دَییل: ساقی می گه قند را دَییل یعنی چنگ نزنید یکی یک بگیرین تا به همه برسه.

10- جمبوله نَووشین: یعنی دستۀ زنجیرزن یکجا هجوم نیاورند، منظّم در ردیف خود باشند.

11- دسّه بشکسّه: یعنی عزاداری دسته ها پایان گرفت.

12- پِلاخاری: یعنی نذری پُلوی روز هفتم و نهم محرم دو روستای مُرسم و اوسا.

13- شاه سلامٌ علیک، آقا سلامٌ علیک: اَدای احترام عزادارها به امامزاده باقر و امامزاده جعفر.

14- لال پلا: نذری پُلو شب هفتم و تاسوعا درون تکیه که قاشق به قاشق برا شفا می برند.

15- چِمر: صدای خیلی بلند و گوشخراش را می گویند.

16- بِرمه: اشک و گریه برای امام حسین (ع).

17- تِقک: بُغض فروخفتۀ یکباره ترکیدۀ عزادارها در حین زنجیرزنی و ذکر مصیبت و عزا.

18- پَکر: حالت تَباکی و ادب و غمناکی مردم دارابکلا در طول ایام محرم خصوصاً روز عاشورا.

19- پامنبری: گریززدن یک مرثیه خوان در وسط ذکر مصیبت روحانی روضه خوان در تکیه.

20- باکّله پَته: باقلای داغ کُلک (=گلپَرزده) ی شب عاشورا برای عزادارها.

21- تِلنگه: مصیبت آهنگین روحانی روضه خوان تکیه.

22- گَت تر جواب هادین: جواب سینه زنی و زنجیرزنی را بلندتر و رساتر بدهید.

23- تساپه لینگ: درآوردن کفش و جوراب عزادارها از مزار تا تکیه پیش در روز عاشورا.

24- کَلُش جا: جاکفشی تکیه.

25- تُش هادین: یعنی محکم سینه بزنید و جوشی بگیرین.

26- رِقاضی نیگنین: هر کس را نذارید دستور بده و رسم تازه باب بکنه.


27- یک یاعلی بلند یاعلی؛ یاعلی یاعلی یاعلی: این را می گویند تا روضه خوان منبر برود.

28: اهل عزای «شاه دین» خوش آمدین خوش آمدین: دستۀ اوسا وقتی شب عاشورا به دارابکلا رسید دستۀ مستقبِل پیشوازکننده، این را به آنان می گویند.
«فرهنگ لغت دارابکلا» اینجا

قم: دامنه. التماس دعا
۰۲ مهر ۹۶ ، ۱۰:۵۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

اَشنیفه و جَخت

فرهنگ لغت دارابکلا


به قلم دامنه. به نام خدا. دارابکلایی ها به عطسه می گویند اَشنیفه. نیز می گویند جَخت. هر گاه عطسه یکی (=فرد) باشد، آن را اَشنیفه می نامند و می گویند صَوِر بِیومهه. یعنی صبر باید کرد و نرفت. اما اگر عطسه دوتا و جفت (=زوج) شد می گویند:  جَخت بیهه. برو.



ساده تر بگویم دارابکلا گرچه مشهور است به دارالمؤمنین و مؤمن از خرافه باید بدور باشد، ولی گهگاه این گونه خرافه ها دامنگیر مردم می شود. آنان هر وقت دَم صبح به کسی دَم بخوردند (=مواجه و روبرو شوند) همان دَم به شوخ چشمی او شکّ می کنند و برای دفعِ خطرِ چشم زخم، جایی از بدن خود را بشدت چپّلیک  می گیرند (فارسی چپّلیک را نمی دانم بیچکُن است یا املایش لفظی دیگر)




اَشنیفه و جَخت هم همین گونه است. اگر اشنیفه بیاد می گن نرو خطر در پیش است. اگر دو تا بیاید می گن برو هیچ خطری تهدیدت نمی کند. حتی اگر بخواهند خواستگاری و یا حتی روضۀ حضرت ابوالفضل (س) هم بروند فرمان اَشنیفه و جَخت را بطور مطلق و گوش به فرمان لازم الاجرا می دانند. انتشار همزمان در وبلاگ فرهنگ لغت دارابکلا (اینجا)
۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۱۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

دربارۀ فرهنگ لغت دارابکلا


نوشتۀ کامنت گذاری به اسم «یک دارابکلایی»: با سلام. سپاس از اینکه
[با این پست: اینجا] باعث شدید با توجه بیشتری به حرف ها و کلمات روزمره خود نگاه کنیم. اما لغات آخر فکر نمی کنم آن چیزی باشند که در مقدمه درباره آنها صحبت کردید!!!
و اینکه فکر می کنم در زبان ما به "جوجه تیغی" می گویند "ارمِنجی" و نه "تشی".


جواب دامنه


سلام من هم به شما جناب «
یک دارابکلایی»
. از این که تأکید کردی این چنین نوشته هایی می تواند موجب توجه بیشتر شما به کلمات روزمرّه باشد، حُسن بزرگی ست و نشانۀ دقت وافر شماست.


لُغات آخر که تذکر دادی، باید بگویم من در مقدمۀ بحث نوشتم: «یا اساساً لغت دگرگون می شود. یا بخشی از مصوَّت جابجا می شود و یا حروف کم و اضافه می گردد.» لذا آن لغات جزو دسته ای است که اساساً دگرگون می شود: مثال می زنم:

مثلِ

لحاف = دِواج
کَم = سِندلک
ذرّه ذرّه = سِسکه سِسکه
گربه = بامشی
خار = تلی یا سیس تَلی


در مورد دسته دیگر که در آن حروف یا اَصوات کم و زیاد و یا جابجا می شود:


مثلِ

انگور = انگیر
انجیر = اَنجیل
دروغ = دِرُغ
تو = تِه
وی = وِه
شُل = شِل
شب = شُو
آب = اُوه

ووو...


در مورد جوجه تیغی اگر واقعاً به قول شما ارمِنجی می گویند نه تشی، پس اصلاح می شود و حرف شما تصدیق می گردد.


ممنونم جناب که به بحث توجۀ دقیق نمودی و زحمت کشیدی نظرت را بیان کردی. موفق باشید. خدا نگه دارتان.

۰۹ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۰۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

اسم ها در دارابکلا

فرهنگ لغت دارابکلا


به نام خدابسیاری از واژه ها خصوصاً اسم های افراد و اشیاء در گویش دارابکلایی ها می شکَند (=زیر و رو می شود). یا اساساً لغت دگرگون می شود. یا بخشی از مصوَّت جابجا می شود و یا حروف کم و اضافه می گردد.



گرچه این عمل در همه ی لهجه های ایرانی معمول است اما در دارابکلا به نظر می رسید کمی بیشتر به چشم می آید؛ تا حدّی که می توان گفت در پاره ای از واژه ها و نام ها، به عمد و قصد آن را می شکنند تا تصغیر یا طعنه، کنایه یا متلک، لُغز و یا وجه تمسّخُری آن جِلوۀ بیشتری داشته باشد.



آهنگرمحلۀ دارابکلا. عصر 13 دی 1395 ارسالی جناب یک دوست

آهنگرمحلۀ دارابکلا. عصر روز 13 دی 1395. ارسالی جناب یک دوست



البته این قاعده تعمیم ندارد، خصوصاً روی نام های مقدّس و اسامی مبارک و محترم پیامبران و امامان _علیهم السّلام_ که مردم به آن ایمان و اعتقاد راسخی دارند.



من به عنوان نمونه به تعدادی از این نام ها و واژگانی که در زبان روزمرّۀ مردم دچار دگرگونی می شود، اشاره می کنم:



مصطفی = مُصفا. مُصپا

خدیجه = خجّه. خدیج. خجیجه

ابراهیم = اِوریم. اورین. آبرام

علی اکبر = عَی لَکبِر

حسیَن = حوسِن

اسماعیل = اِسمِل. امِل

حیدر = حِدر

سید صادق = سی صادخ

طاهره = طایره

محمدحسین = ممدوسن

اصغَر = اصخِر

اسدالله = اَسّولّا

ماهی تابه = لاغالی. لُقولی

سوسمار = مَرماشکِل (مَر مونا شکل) یعنی شبیه مار

خوک: خی

قورباغه = وگ

موش خانگی = گَل

موش وحشی = اَشنیک

برو = رد بَوُوش

هنوز = حَن تا

خرمالو = خاروندی

دوباره = دِقَضی

کج و کوله = ول ویلانگ

جُغد = پیتکالِه

شُل = لِخ لِخی

صدا = ونگ و وا

هیزم = هیمه

چوب = چُو

خُمار = خوتوکِن

جوجه تیغی = تَشی

مُشت دردناک = گالمیس

زنبور = زیزم

لانه = کالی

گندم = گندِم

بگذرم = خابور (امری). خانِبُورِم (خبری)

و بی شمار لغات و واژه های دیگر... تا لغت بعد. (در اینجا هم منتشر شد)

۰۸ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۵۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

فرهنگ لغت دارابکلا

رمبش


به نام خدا. رِمبش در گویش دارابکلایی ها همان جُنبش است. ریشه اش از رَم و رَمیدن است. که در لهجۀ روستا، حرف راء مکسور می شود و با افزودن «بش» به آن (رِم+ بِش= رمبش) حاصل مصدری به خود می گیرد و معنی اش تکان شدید، حرکت ناگهانی و لرزۀ غیرمترقبه است. با چند مثال روشن می کنم:



بز

بز که سردمدار رِمبش! است



همه داخل خونه در تاریکی و یا در سکوت محض نشسته اند، ناگهان از داخل حیاط،  صدایی ناگهانی و مشکوک به گوش می رسد، در این موقع دارابکلایی ها می گویند: چیشی بیهه رمبش دَکته؟



چند چوپان داخل آغل مشغول وارسی گوسفندان اند، یهو می فهمند لرزه بر اندام گوسفندان افتاده است و گله رم کرده است، در اینجا به هم می گن: چیشی بیهه رمبش دَکته؟ نکنه ورگ (=گرگ) دکته گوسفند دله!؟



بنابراین رِمبش شبیه همان لغت جنبشِ خودجوش مردم در جامعه است که علیه فساد و یا هر کژیی از سوی حکومت به حرکت درمی آید. رمبش لغتی زمُخت در گویش دارابکلایی هاست که گاه به کنایه هم از آن استفاده می شود. تا لغت بعد. (در اینجا هم منتشر شد)

۲۷ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

هیمه کِشی با اسب

فرهنگ لغت دارابکلا


به قلم دامنه. به نام خدا. هیمه یعنی هیزم که از نِسُوم (=جنگل) جمع آوری می شد و با اسب و الاغ و گاه هم با دوش یعنی کول، به خونه ها آورده می شد. هیمه چند کاربرد مهم برای روستاییان آنجا از جمله دارابکلایی ها داشت:


برای بخاری ها.

برای کِله ها (=اجاق گِلی و سنگی قدیمی آشپزی).

برای سوچکه ها (=گرمخانۀ و خشک کُن توتون)

برای ذغال ساختن ها.

برای تندیرها (=تنورهای نون محلی).


و نیز برای خرّاطی های جوگی ها در نوار درّۀ جوگ ملۀ آهنگرملۀ دارابکلا. اما حالا که گاز آمده به روستا، نه از هیمه خبری ست در این گَت مَله، نه از تندیر و کِله. نه از جوگ مله. و نیز نه از اسب و الاغ و دوش و کوله و ذغال و سوچکه ماله. فرهنگ لغت دارابکلا: اینجا



هیمه کِشی با اسب. 8 مرداد 1396.مسیر اِرم_پنج تن بالادستِ دارابکلا. عکاس: جناب یک دوست


 مرداد 1396. مسیر اِرم پنج تن؛ بالادستِ دارابکلا

عکاس: جناب یک دوست


اسب چرانی. 8 مرداد 1396.مسیر اِرم_پنج تن بالادستِ دارابکلا. عکاس: جناب یک دوست

۰۸ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۳۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

کایری کارگری

فرهنگ لغت دارابکلا


به قلم دامنه. به نام خدا. کایری چیست؟ کایری کارکردن است نه کارگری نمودن. یعنی قرضی رفتن و قرضی پس دادن است. این یک نوع تعاون و یاری دادن بدون مُزدگرفتن است. کایری یک فرهنگ است. یک روحیه. یک اخلاق خوب. کایری در روستای دارابکلا میان مزرعه داران بسیار رایج بوده است که اندک اندک، آرام آارم و شاید هم آنی و همزمان، رو به کاستی نهاد و محو شد. توتون، آفتابگردان، دام، شالی و اغلب کارهای کلان کشاورزی از کاشت گرفته تا برداشت به صورت کایری بوده نه کارگری و اجیری.


مصیّب رَف بِن. اَلمه جار ببخیل دارابکلا. روز 1 مرداد 1396. عکاس: جناب یک دوست

مصیّب رَف بِن. اَلمه جار ببخیل دارابکلا. غروب2مرداد 1396

عکاس:جناب یک دوست


چرا این بحث کایری کارگری را به وسط آورده ام؟ چون خواستم بگویم فرهنگ یاری رسانی به مدد کایری، در حال فروپاشی ست. دیگر سُو و نور و روحِ این فرهنگ و کمک و قرض به همدیگردادن، رو به خاموشی نهاده است و همه چیز با پول و سود و بهره و ربا میان مان تقسیم و ردّ و بدل می شود.



می خواهی رأی بدهی، تدلیس می شود؛ یعنی فریب و پنهان کاری. مثل خرید و فروش ناروای رأی ها که بدتر از تقلُّب کردن هاست.


می خواهی مشاوره بگیری، تقلید می شود، یعنی کُپی از روی فرمول های غربی.


می خواهی روضه بگیری، تطمیع می شود، یعنی واریز پیش پیش و بیش بیش به حساب مدّاح، نه ذاکر  بی ریا.



می خواهی باغ بکَنی، تحریم می شود، یعنی کسی کایری نمی کند. اول پول و مزدش را می خواهد بعد بیل و کُلنگش را می آورد.



می خواهی منبر منقبت بگیری، تحمیل می شود. یعنی اول باید پاکت «حاج آقا» را مهیّا کنی. البته نه همۀ آنها که اغلب بسیارشریف اند و همی باعزّت، بلکه معدود انگشت شمار آخوندهایی که از این راه ارتزاق می کنند و برای خویش کیسه دوخته اند و دین را با فقط خُرافه و گزافه می دوزند.



می خواهی راست راست راه بروی، تحریک می شود؛ یعنی تا جُنبیدی که بری، جُنبنده ای خزنده وَش، جیبت را راحت و مُفت و کُفت ربوده است. آری، کایری که هیچ شد، مانده کار و کارگری که اون هم چینی و پکنی شد.(فرهنگ لغت دارابکلا)

۰۴ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۲۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

فِنی و چُوکُّولوم

فرهنگ لغت دارابکلا


به قلم دامنه. به نام خدا. در محاورۀ دارابکلایی ها منقار پرندگان «چُوکُّولوم» است و دماغِ و بینی حیوانات، فنی. بگذرم از این، که وقتی دارابکلایی ها مثلاً خشم می کنند، به همدیگر از سرِ عیب و نقص و طعنه و کنایه و لُغز می گویند: بلا وِن فنی ره بخاره، چُوکُّولومه.



اما من در این پست می خواهم این عبارتِ «وَن دِماغ دِله اِتّ ذرّه فهم دَنیّه» را کمی شرح کنم؛ به همان سبک همیشگی ام که در سلسله مباحث فرهنگ لغت دارابکلا می نگارم. پس به تعمُّد از فِنی و چُوکُّولوم می گذرم و به دِماغ دِله فهم دَنیّه می چسبم:



جای دور نروم، اول از همه بگویم که مرحوم مادرم وقتی از زبان هر کسی ادبیاتی نامناسب و زشت می دید و می شنید، از سرِ نصحیت و برائت از آن واژگان زمُخت و بد، می گفت: اینجه ره، وَن دِماغ دِله اِتّ ذرّه فهم دَنیّه.



حالا با چند مثال این عبارت را جامی اندازم بهتر است بگویم بر یادها می آورم:


1- هر گاه در خانه ای دعوا موَا راست شود، این به اون می گه: خاش دِماغ دِله اِتّ ذرّه فهم دَکون.


2- وقتی شوهره، بد و بیراه می گه. زنه می گیه: کِه خانِه خاشِه اون دِماغ دِله اِتّ ذرّه فهم دَکانی.


3- هنگامی که میانِ زن و شی، هنگامه ای بپا شد و همسایه در سره غوغایی برخاست، اون به اون می گه: از اوَّل هِم دَکّال تِه دِماغ دِله اِتّ پِمبلیک فهم دَنی بیه.


در ضمن بر یادها آورم که: دَکّال یعنی هیج اصلاً ابداً. پِمبلیک یعنی خیل خیل خیلی کم. و دِماغ هم در این عبارت تمسُّخری یعنی مغز و مُخ و عقل. نه بینی و فنی و  چُوکُّولوم. تا لغت بعد من بگذرُم. «فرهنگ لغت دارابکلا» اینجا

۳۱ تیر ۹۶ ، ۰۸:۲۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

اِروای تِه هَچّه بَمِرده

دامنۀ لغت دارابکلا


به قلم دامنه. به نام خدا. فرهنگ لغت دارابکلا. اِروای تِه هَچّه بَمِرده. به عبارتی شُسته رُفته تر این اصطلاح در گویش دارابکلایی ها یعنی به اَرواح هر چه مُردگان تو. این زمانی اوج می گیره که میان دو یا سه نفر در کنار هم این حالات پدید آید:


موقعی که یکی بگه: اِتّا خبر دارمه اعی بعداً گوومّبه. طرف و طرف های این فرد مثل فردِ فلفل خورده به ولوِله و هیجان می آیند و به اِصرار مثل عین چسب فوری می چسبند و می گن:  اِروای تِه هَچّه بَمِرده باعی (=بگو). جان مادرت باعی. زود باهی. مِه دل حُوسوس هِکته جان من باعی. تِه جّد قسم باهی.


زمانی یکی از یکی چیزی بخواد مثلاً بیلی، زنبیلی، موتوری، بینجی و پیچ ومِهره ای. طرف تا بگه ندارم، این سمج می شه می گه:  اِروای تِه هَچّه بَمِرده هادِه. زود پس دِمبه.


و یا وقتی یکی بی خیال باشه و هیچی نجُنبه به او از سر لَج یا خوبی می گن اِروای تِه هَچّه بَمِرده، یِ کّمه تکون بَخور. تِره بخُّدا قسم اتّا کمه انصاف دار. «فرهنگ لغت دارابکلا» اینجا

۳۱ تیر ۹۶ ، ۰۸:۲۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

قونجولوک


لغت دارابکلا
 

به قلم دامنه. به نام خدا . قونجولوک. وضعیتی ست در آدم که در آن سرش را خم، پُشتش را غوز و حالتش را پَکر می کند. بنابراین هر گاه فردی در گوشه ای چنین حالی بایستد و پروخ بزند، دارابکلایی ها به چنین فردی می گویند ها چیه! چرا قونجولوک زدی؟ عزا گرفتی!

 

انسان موجودی ست آکنده از انواع احساسات، نگرانی ها، خیالات و دارای جسمی آسیب پذیر و روانی تحریک پذیرتر. نمی توان گفت قونجولوک، افسردگی ست. اغلب نوعی رفتار و عادت است برای افراد، چه در برابر سرما، چه در موقع انتظار، چه در حین خبرِ بد شنیدن، چه زمانی که تنهاست، چه موقعی که می خواهد آفتاب بگیرد و چه آن هنگامی که می خواهد به کسی رو بزند پولی قرض بگیرد، معمولاً قونجولوک می زند و دو کف دستش را به هم می مالد و از دهنش اصواتی، یا هَعی، یا کفی، یا بخاری، یا خنده ای، یا غمی و یا چشمانِ تارکرده ای نشان می دهد.

 

قونجولوک، معمولاً در حالت ایستاده بیشتر رخ می دهد تا نشسته. گاهی هم ناخواسته خود را به وضع قونجولوک در می آورد. حالتی که غمگین بودن فرد را نشان می دهد. راستی معادل فارسی قونجولوک چیست؟ «فرهنگ لغت دارابکلا» اینجا

۳۱ تیر ۹۶ ، ۰۸:۲۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |