قلم قم دامنه دوّم

جان، جهان، ایران، انسان، قرآن، عرفان، ایمان

قلم قم دامنه دوّم

جان، جهان، ایران، انسان، قرآن، عرفان، ایمان

قلم قم دامنه دوّم

دامنه دوم داراب‌کلا ابراهیم طالبی دارابی
«Qalame Qom Damaneye Dovvom»
جان، جهان، ایران، انسان، قرآن، عرفان، ایمان

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۷ آبان ۹۸، ۱۰:۱۵ - پوریا قلعه
    :)
نویسندگان

۳۰ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

به قلم دامنه. به نام خدا. سه روزه که مشغول خواندن رُمان انتقادی جورج اورول با عنوان «روزهای برمه» ام. گرچه سال 1390 در داخل قطار آن را به سرعت مطالعه کرده ام؛ اما دلم نیامده رُمانی به این خوبی را بازهم نخوانم و حال و روز مردم استبدادزدۀ برمه _و نیز جهان کنونی_ را بازهم ندانم. از این رو از کتابخانۀ یادگار امام قم این رمان را امانت گرفته ام و مشغولشم. این رمان 368 صفحه ای، _که ترجمۀ خوب خانم زهره روشنفکر است_ در سال 1389 در انتشارات مجید چاپ شده است. رُمان شیوۀ ادارۀ امپراتوری انگلیس در کشورهای مستعمره _کشور برمه که بعدها میانمار نام گرفت_ را می نمایاند.

 

اورول مانند رمان دیگرش قلعۀ حیوانات، در این کتاب نیز دسیسه چینی علیه همدیگر را باز و نقّادی می کند، که چطور انسان ها حاضرند برای بدست آوردن موقعیت بهتر در دستگاه حکومت وابسته به انگلیس، علیۀ هموطن خود دسیسه کنند و توطئه بچینند تا همه را از میدان به در کنند و خود به میز و قدرت برسند و بر سر سیری ناپذیر آن تا ابد! بمانند.

 

 

مطابق معمول معرفی کتاب در سلسله پست های دامنۀ کتاب (اینجا)، چهارنکته از این کتاب خواندنی را _که به تشخیصم اهمیت بیشتری دارد_ به اشتراک می گذارم:

 

عکس از دامنه

 

ص 18 : یوپوکین _که قاضی شمال برمه است_ چهرۀ دسیسه گر رُمان است. او جنایت های فراوانی علیه مردم و رقیبان خود انجام می دهد اما با ساختن مَعبدها و صومعه ها سعی می کند گناهان خود را بخرد!!

 

ص 14 : دسیسۀ تُهمت و ارسال نامه های بی اسم و آدرس، برای تخریب و از میدان به درکردنِ هموطن برمه ای، آن هم نزد دستگاه انگلیسی، یکی از شگردهای افراد استبداد زده ی برمه بوده است که ...

 

ص 27 : ...او شب ها در پشه بند نمی خوابد! وقتی از نوکرش دلیل این کارش را پرسیدند، گفت: ارباب هنگام شب [از فرطِ شراب] آنقدر مَست است که متوجّۀ پشه نمی شود! و سحرگاه هم پشه ها چنان مَست اند که متوجۀ ارباب نمی شوند! [دامنه: متوجه شده اید که !؟]

 

ص 366 : در مقابل تقدیر، هیچ اسلحه و یا زرهی دوام ندارد... در ص 8 رمان آمده است: بر اساس اعتقاد بودایی ها، آنهایی که در زندگی شان کارهای بد کرده باشند، روحشان دوباره در کالبد موش، قورباغه و یا حیوانات دیگر رسوخ خواهد کرد.

 

سایر کتابهایی که معرفی کرده ام:(اینجا)

  • دامنه |

ایدۀ معنوی

۳۱
خرداد

به قلم حجت الاسلام مالک رجبی دارابی: با سلام و ارادت. دو متن تقدیم می دارم: 1- استاد حاج شیخ حسین انصاریان در یکی از سخنرانیهایش فرمودند در صدر اسلام همه ی نمازها دو رکعتی، واجب بوده تا زمانی که امام حسن مجتبی علیه السلام قدم به عرصه ی وجود گذاشت از آن به بعد به شکرانه ی وجود کریم اهل البیت و مولود تازه وارد دو رکعت به نماز ظهر و عصر و عشاء اضافه شد که هر کدام ۴ رکعت شدند و یک رکعت به نماز مغرب اضافه شد که سه رکعت شد.


2- ایده معنوی. اگر در حال ختم قران هستید به جزء15 که رسیدید ایه 19 سوره کهف، کلمه ولیتلطف، میزان قران است و جای استجابت دعا. یعنی در این جا قران به دو کف مساوی تقسیم می شود. قران را قطع کنید وشروع به دعا کنید و اولین دعا برای فرج باشد. در قران های قدیمی خطی، این واژه یا درشت نوشته می شد یا قرمز تا مردم جای استجابت را گم نکنند. التماس دعا. مالک رجبی. بلده. نور.

 

 

پاسخ دامنه

 

سلام جناب شیخ مالک. ممنونم.

 

1- از این که در بلدۀ نور مازندران در تبلیغ و هدایتگری خلق الله مشغول هستی، بسیارخرسندم و دعایت می کنم.

 

2- در مورد اضافه شدن رکعت های نماز به نمازهای یومیه، من در این باره، تا الآن چیزی بلد نبودم و تازه شنیدم.

 

3- ایدۀ معنوی هم جالب بود. و من در یکی از نوشته هایم در سلسله مباحث لیف روح، در سال 1393، به این واژۀ قرآنی «وَلْیَتَلَطَّفْ» سورۀ کهف یعنی دقّت و نرمی و لطف نشان دادن به مردم، _که به لحاظ رسم الخطی و شکلی، وسط قرآن محسوب می شود_ اشاره کرده بودم.

 

و من اینجا، بازهم تأکید می کنم که چه عالی ست که خدای حکیم، قرآن را با اسمِ «الله» و «رحمان» و «رحیم» آغاز کرده است؛ با «تلطیف» به وسط _و به قول شما به میزان_ رسانده است؛ و در آخر به ناس (=مردم) ختم نموده است. اگر اجازه داشته باشیم، ذوق را داخل برداشت از آیه کنیم، باید بگویم خدا چه قشنگ و هدفمند، مهربانی و لطف به مردم و ناس را با رحیمیت و رحمانیت خود آمیخته است. بگذرم و روده درازی نکنم. ممنونم ازت. در بلدۀ نور، بر ما هم دعای خیر بدار.

  • دامنه |

به قلم دامنه. به نام خدا. اوائل دهۀ هشتاد بود. سال های اوج. یکی از پروژه های تحقیقاتی که با مرکز فرهنگ و معارف قرآن _مستقر در قم_ به امضاء رسانده بودم، تا به انجام برسانم، نوشتن کتابی با عنوان «مستندات قرآنی اندیشۀ سیاسی امام خمینی» بود. کار را شب ها در منزل تا پاسی از شب پی می گرفتم و با شوق و اشتیاق و حتی عشق به امام، بخوبی به پایان رساندم و حتی زودتر از موعد، به جناب حجت الاسلام سعید بهمنی _مسئول وقت امور پروژه های مرکز فرهنگ و معارف قرآن_ تحویل دادم و در چند جلسه مشورتی و بررسی آن مرکز شرکت کردم. تا این که قرار شد چاپ شود.

 

کتابِ «مستندات قرآنی فلسفۀ سیاسی امام خمینی». عکس از دامنه

 

پس از یک سال تأخیر، از سوی یکی از بزرگواران، متوجه و باخبر شدم کتابی که من آن را طی نزدیک هفت هشت ماه نوشته ام، قرار است با بازنگری مجدّد!! توسط یک نویسندۀ حوزوی دیگر چاپ شود. واکنشی نشان ندادم و منتظر ماندم چه می شود. وقتی سال 1386 مطابق معمولم به کتابفروشی بوستان کتاب دفتر تبلیغات، واقع در میدان شهدای قم، سری زدم تا تازه های نشر را بیابم و ابتیاع کنم، چشمم به همین کتاب خودم (عکس بالا) خورد. تورُّق کردم و دیدم گویا (تردید از من است) در پیشگفتار فقط و فقط از من یاد و تشکر خشک و خالی شده است.

 

اما وقتی نام نویسندۀ کتابی که خودم نوشته ام را دیدم، یکّه نخوردم و هیچ اعتراضی هم نکردم و سکوت اختیاری نمودم. چون؛ دوست ارجمند و فاضل و گرامی ام جناب حجت الاسلام آقای دکتر نجف لک زائی _که به مدت ده سال باهم بودیم و کارهای تحقیقاتی و علمی و سیاسی اندیشه ای می کردیم و اتفاقاً در همین پروژه ناظر علمی تحقیقم بودند_ آن را زیر و رو کرد و وَرز داد و حتی در سال 1390 به این شکل و شمایل، به چاپ چهارم رساند. اما در چاپ چهارم، هیچ اسمی از من نیست! بگذرم. خواستم فقط بگویم کتاب هم مانند همۀ اشیاء عالم، هم داستان دارد و هم دَستان!

  • دامنه |

به قلم دامنه. به نام خدا. در این لیف روح به سراغ خطبۀ 164 نهج البلاغه می روم که امام علی (ع) در آن هشدار و انذار مهمی دادند و آن این است: بدترین مردم نزد خدا، رهبر ستمگری است که خود گمراه و مایۀ گمراهی دیگران است که سُنّت پذیرفته را بمیراند و بدعتِ ترک شده را زنده گرداند.

  • دامنه |

پُست ویژۀ دامنه پس از بازگشتِ زیارت امام رضا: به قلم دامنه.  مآمون های روزگار. به نام خدا. نهضت های علویان _همچون قیام های ابن طباطبا در کوفه، محمد دیباج در حجاز، اسماعیل بن موسی بن جعفر (ع) در فارس، محمد بن حسین بن حسن در یمن، جعفر بن زید بن علی در واسط، زید بن موسی بن جعفر (ع) در بصره، ابراهیم بن موسی بن جعفر (ع) در یمن و مکه و ..._ همه جا را فراگرفته بود. در همین حال و روز، عرب ها از قتل امین برادر مأمون _که نماد حکومت عربی بود_ خشمگین بودند. ایرانیان و خراسانیان دلبستۀ امام علی (ع) باقی مانده بودند. مأمون میان این وضع، گیر کرده بود که چه چاره ای کند.

 

 

کتاب «یک قمقمه دریا» (صد قصه و نکته از زندگی امام رضا) را در مشهد از حرم هدیه گرفتم

 

 

گویا تنها راه چارۀ مأمون این بود که امام علی بن موسی الرّضا _علیه السلام_ را راضی! کند تا حکومت را به دست گیرد و در قدرت با او شریک و همراه گردد. زیرا در آن مقطع پرآشوب، این تنها امام رضا بود که هم علویان و هم اعراب و هم ایرانیان ایشان را «سیّد و آقا»ی خود می دانستند و گِرد آن حضرت که مانند خورشید، درخشنده و تابنده بود، می گشتند. و این، به اعتقاد شیعیان، فقط یک توطئه شُوم بود تا مأمون با طرح ولایتعهدی امام رضا، هم خود را از مخمصۀ خطرناک هرج و مرج رهایی دهد و هم امام هشتم را نزد شیعیان نعوذبالله ضایع نماید.

 

اما مأمون خام تر از آن بود که بتواند امام رضا _علیه السلام_ را که خون علی و فاطمه _سلام الله علیهما_ و حضرت سیدالشهداء _علیه السلام_ در رگ هایش جاری بود_ بفریبد. و تاریخ بخوبی گواه است که آن امام _که عالم آل محمد (ص) بود_ چگونه توطئۀ مأمون را خنثی کرد و بارها فرمودند من در این راه، نه خلیفه و ولیعهد، که شهید می شوم.

 

و دیدیم که گودال سناباد همانند گودال قتلگاه کربلا، با خون سرخ حضرت رضا، مشهد شد؛ یعنی شهادتگاه. و شیعیان این شهر را از آن زمان به بعد، «مشهد» نام نهادند و به قول علی شریعتی «شهر شهادت» شد. و من معتقدم معصومین _علیهم السلام_ هر کجا بودند _چه مدینه، چه مکه، چه کوفه، و چه کربلا و چه کاظمین و چه سامرّاء_ آنجا را شهادتگاه می ساختند؛ زیرا این انسان های کامل، هرگز تن به ظلم پذیری نمی دادند و مردم را در برابر حاکمان فاسدِ یکّه تاز کلّه شقّ روزگار تنها نمی گذاشتند. چراکه آنان، مأمون های روزگار خود را می شناختند؛ چنانچه پیامبران خدا، فساد و تباهی و زور و ستم فرعون های زمانۀ خود را می دانستند و با آنان به مبارزه دائمی برمی خاستند.

 

و ما پیروان ائمه و انبیای خدا نیز، باید و باید مأمون های خنّاس (=اهریمن نیرنگبازِ وسوسه گر) روزگارمان را با دقّت و فراست بشناسیم و در برابرشان بایستیم. و این ممکن نیست؛ مگر به مَشیء و مَرامِ علوی، حسینی، صادقی، رضوی و مَهدوی، که فلسفۀ واقعی «انتظار» و «چشم به راه بودن» ماست. تمام.

  • دامنه |

به قلم دامنه. به نام خدا. سالم و صالح . 29 خرداد 1356، یک مرد بزرگ، یک «معلم شهید»، یک تئوریسن انقلاب و یک احیاگر ارزش های فراموش شدۀ شیعه و اهل بیت _علیهم السّلام_ و در یک کلام یک انسان سالم و صالح که در برابر استبداد و سلطنت، قدرت و فسادِ حاکمیت، و شوکت و انحراف حکومت، قد علَم کرده بود و هرگز به زانودرنیامده بود، از دستِ جهالت بی رحم، غضبِ بی مروّت، کینۀ عداوت و نیز حسادتِ بی حدِّ عده ای خودخواه خودمحور خودپسند و خود بَسند، دِق کرد و مُرد و سرانجام پس از سال ها هدایت و ایجاد جنبش و حرکت میان دانشجویان و جوانان علیۀ حکومت و سلطنت، در کنار حرم حضرت زینب _این پیام رسان بزرگ عاشورا و رسواگر باعظمت طاغوت ها_ آرام گرفت. یعنی دکتر علی شریعتی؛ بانفوذترین چهرۀ ایران در ایران.

 

دامنه

 

 

آثار شریعتی همه خواندنی ست؛ چه آنجاها که شور و شعور آفریده و چه حتی آنجاها که به مقتضیات زمان، کمی تندی کرده و حرف های قابل اصلاح شدن زده است. و من افتخار می کنم از آغازین روزهای انقلاب اسلامی با خواندن کتاب ها و گوش دادن نوار سخنرانی های جنبش بخشِ شریعتی قد کشیده ام. اینک در چهل و یکمین سالروز درگذشت آن مردِ سالم و صالح، از میان هزاران سخن تحرّک بخشش، این دو جملۀ دکتر علی شریعتی را _که خیلی زیبا و حساب شده می دانم و معتقدم مبنای حرکت خود او هم بوده است_ تقدیم می دارم:

 

 

مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد

 

نیز این سخن:

چاپلوسی یونجۀ لطیفی است برای درازگوشان دُمبه دار خوشحال

 

 

با یاد و گرامی داشتِ وفات شریعتی، که خوشبختانه هیچ قدرتی نمی تواند نام او را و تفکّرات حیات بخشِ او را از جوانان ایران و بعضاً جهان سلب کند و چهرۀ وی را از تار و پود کشور حذف نماید. آنان که سال ها کوشیده اند چنین کنند؛ حقیقتاً یا در گِل مانده اند و یا آب در هاون و هونگ کوبیده اند و سخت، به شکست رسیده اند. شریعتی زنده است چون انسان صالح و سالم هرگز نمی میرد. والسلام. دامنه

  • دامنه |

عاقبتِ اِسرافگر شکّاک، گمراهی ست. وَلَقَدْ جَاءَکُمْ یُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالْبَیِّنَاتِ فَمَا زِلْتُمْ فِی شَکٍّ مِمَّا جَاءَکُمْ بِهِ حَتَّى إِذَا هَلَکَ قُلْتُمْ لَنْ یَبْعَثَ اللَّهُ مِنْ بَعْدِهِ رَسُولًا کَذَلِکَ یُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتَابٌ.

(سوره ۴۰: غافر - جزء ۲۴ -  آیۀ 34)

 

 

علامه طباطبایی و مرحوم آیت‌الله سید محمدحسین حسینی طهرانی

 

تفسیر علامه طباطبایی

 

بـعـد از آنـکـه گـفـت خـدا ایشان را گمراه کرده و دیگر راهنمایى ندارند، به عنوان شاهد، داستان یوسف _علیه السلام_ که در مصر مبعوث شد و رفتارى که مصریان با او داشتند را ذکر مى کند که مادام در بین آنان بود، در نبوتش شک مى کردند، و بعد از آن که از دنیا رفت گفتند: دیگر پیامبرى بعد از او نیست.

 

بـنـابـرایـن مـعـنـاى آیـه چـنـیـن مـى شـود: سـوگـنـد مـى خـورم کـه قـبـل از ایـن هـم یـوسف به سوى شما مصریان آمد، و آیاتى بینات آورد، آیاتى که دیگر هیچ شکى در رسالتش براى کسى باقى نمى گذاشت، ولى تا او زنده بود شما همواره دربـاره دعـوت او در شـک بودید و همین که از دنیا رفت گفتید: دیگر بعد از یوسف ، خداى سبحان، رسولى مبعوث نمى کند، و با این سخن گفتار خود را نقض کردید و هیچ پروایى هم نکردید. آنـگـاه بـیـان خـود را تأکید و در عـیـن حـال تـعـلیـل کـرده و فـرمـوده: کـذلک یـضـل اللّه مـن هـو مُـسـرف مُـرتاب. آرى این چنین خداوند هر اسرافگر شکّاکى را گمراه مى کند. المیزان.

  • دامنه |

ثمرۀ یأس

۲۷
خرداد

گفت و گوی چشمه با سنگ خارا

 

به نام خدا

 

جدا شد یکی چشمه از کوهسار

به رَه گشت ناگه به سنگی دچار

 

به‌ نرمی‌ چنین گفت با سنگِ سخت‌:

کرم کرده راهی دِه ای نیک‌بخت

 

جناب اجل کش گران بود سر

زدش سیلی و گفت‌: دور ای پسر!

 

نشد چشمه‌ از پاسخ‌ سنگ‌، سرد

به کندن در استاد و اِبرام کرد

 

بسی کند و کاوید و کوشش نمود

کز آن سنگ خارا رهی برگشود

 

ز کوشش به‌ هر چیز خواهی رسید

به‌ هر چیز خواهی کماهی رسید

 

برو کارگر باش و امّیدوار

که از یأس جز مرگ ناید به‌ بار

 

گرت پایداری ست در کارها

شود سَهل پیشِ تو دشوارها

 

(گنجور: ملک‌الشُعرای بهار)

  • دامنه |

غِب بَیّهه

۱۰
خرداد

به قلم دامنه. به نام خدا. غِب بَیّهه. این وِرد زبانِ دارابکلایی هاست: اَی باز وِه غِب بَیّهه. غِب، یعنی پنهان. یعنی ناپیدا. از ریشۀ عربی غیب و غایب و مَغیب است. معمولاً خطاب به کسی ست که در جایی که باید باشد، نیست. حضور ندارد؛ یا دررفته است. یا جا خورده است. یا استتار کرده است. یا خود، خود را از دیدۀ مردم پنهان و نهان ساخته است. یعنی گوشه گرفته است که خود را بسازد. البته استتار (=پوشش، اختفا) و جا خوردن (مثل عکس جغد، پتکاله) برای انسان ها اغلب جهت تعقیب و گریز و گاه حمله است و بیمۀ زندگی. ولی برای حیوانات شکاری و درنده، نوعی ابزار غریزی جهت مخفی کاری و فرصت مناسب برای تهاجم و هجوم و درّندگی.

 

استتار جُغد. هند

استتار جغد هند. یا همون غِب شدن پِتکاله

 

 

دارابکلایی ها البته به طعنه و کنایه، به کسی که معلوم نیست کجاست، و خود را نامعلوم کرده، می گویند: «وِه غِب بَیّهه». یا می گویند: اِت تِپّه اووه بیهه، بورده زمین دِله غِب بَیّهه. یا می گویند: وه جِن واری ناغُفلی غِب وُونه.

 

حرم امام رضا، شب قدر. (19 ماه رمضان ) سال 1395

حرم امام رضا، شب قدر. (19 ماه رمضان) سال 1395

 

گاه، دارابکلایی ها، به عشق آقا امام رضا _علیه آلاف تحیّة و الثّناء_ [که یعنی: هزاران درود و ثنا و ستایش بر او باد] ناگهان غِب می شوند و مخفی و نهانی به مشهد مقدس می روند تا زار زار پیشش زاری و تضرُّع و نجوا و دعا و عرض نیاز کنند، بلکه به حاجات برسند. و می رسند. خوب هم می رسند.

 

چون که خدای متعال در قرآن به مؤمنان امر کرده برای تقرُّب الهی، وسیله ای بجویند، و امام رئوفِ رضا، برای ایرانیان _از جمله دارابکلای دارالمؤمنان_ برترین و نزدیک ترین وسیلۀ مقدسِ تقرّب جویی ها، نزدیک شدن ها و دردِ دل کردن هاست. آیه این است؛ 57 اسراء و آیۀ 35 مائده...یَبْتَغُونَ إِلَى رَبِّهِمُ الْوَسِیلَةَ... (از 57 اسراء). به سوی پروردگارشان وسیله می جویند.  یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ وَجَاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ. (35 مائده). ای کسانی که ایمان آورده‏ اید پرهیزگاری پیشه کنید و وسیله‏ ای برای تقرب به خدا انتخاب نمائید و در راه او جهاد کنید باشد که رستگار شوید. اگر تفسیر این آیه مهم را خواستید بیشتر بدانید: (اینجا) از آیت الله العظمی ناصر مکارم. والسّلام.

  • دامنه |

پست مشترک کویریات و لیف روح: به قلم دامنه. به نام خدا. حق و سهم بدن. ما به مدَد اجزای بدن _از موی سر تا ناخن_ نفَس می کشیم و حیات داریم. آیا حق و سهم این نعمت های خدادادی را بدرستی می پردازیم؟ چندنمونه می آورم و به نظر شخصی خودم، بخشی از حق و سهم هر یک را می گویم، باشد تا مفید افتد؛ هم بر خودم، هم بر خوانندۀ شریف دامنه. این؛ اول نهیب بر خودم است و سپس اگر سزاوار بود بر خوانندگان شریف مان:

 

معده؛ که گوارش ما را برعهده دارد. حقّش کم خوری و بِه خوری ست. چشم؛ که دیدن و خواندن را بر ما مهیّا می کند. حقّش حیاء است و احیاء. گوش؛ که قدرت بی نظیر شنیدن را در ما می آفریند. حقّش پاکی در دریافت هاست و نقل ها. مغز؛ که نعمت مرموز تفکر را نصیب مان می سازد. حقش مطالعه است و فکرآفریدن، تا سلول خاکستری مغز دچار کهولت و زوال نگردد. عقل؛ قدرت خیره کننده در وجود بشر است. حقش استیفای هویت انسانی ست و نگرش توحیدی. روح؛ که امانت خدا نزد انسان است. حقش تغذیۀ معنوی ست و کمال طلبی. دست و پا؛ که بزرگترین عامل حرکت افقی انسان است. سهمش کردار پاک است و دست درازی نکردن به حقوق مردم و پانگذاشتن بر روی حق و پایمال نکردن چارچوب های شرع و عرف. جسم سالم؛ که کمک می کند رفتار را در خود قوام بخشیم. حقش کسب حلال است و دانش احکام خدا. (مثلاً قدیما، کاسب ها، در درس مکاسب علمای شهر شرکت می کردند، یک چیزهایی از معاملات حلال را کسب می کردند تا ربا نخورند و سوداگر نشوند و حرام خوری نکنند) زبان و لب و دندان؛ که بشر درمانده است از برکات فراوان آن. زبان بدون لب و دندان لال می ماند و در کام می چسبد. حق شان سکوت در جای خود، فریاد در مکان خود و صوت و صدا شدن در زمان خود است. و قلب و خون و خیال و ... قِس علی هذا و مانند اینها.

 

 

گاه به گاه، ما، به این حق و حقوق نمی پردازیم، ولی خدای مهربان چون بخشنده است، از تقصیر ما درمی گذرد. وای اگر خدا، گذشت نمی داشت. خدا، دوست دارد که دوستدارانش از گناه برگردند و متنبّه شوند و توبه کنند. توبه؛ راه که نه، بلکه اتوبان عریض حرکت به سمت خداست.

 

 

امام حسین _علیه السّلام_ در دعای عرفه، خیلی خیلی زیبا، این اجزای انسان را توصیف کرده اند، که وقتی بر روی آن، خیره می شویم و می اندیشیم، درمی یابیم حضرت سیدالشّهداء چه عرفان عمیقی داشتند. چه خداشناس بزرگی بودند. و همین بود که منتخَب و منتجَب خدا در عاشورا شد؛ تا عشق بیافریند. تا توحید بیاموزد. تا ندای عزّت و آزادی و حق طلبی سر دهد. هان! همین.

  • دامنه |

دفاع از الاغ

۱۰
خرداد

به قلم دامنه. به نام خدا. حیوان زبان بسته. خیلی ها، در خیلی جاها، به خر _یا همان حیوان زبان بستۀ الاغ_ توهین می کنند. هر زشتی را با عنوان «خریت» به این حیوان کاری، نسبَت می دهند.

 

کشتن مسلمان به دست مسلمان و نجات الاغ به وسیله الاغ

 

انسان های ناسپاس، هم از الاغ در بی رحمانه ترین وجه، کار می کشند، هم به آن جسارت و ظلم می کنند. تا یکی حماقت کرد، می گویند: مگه خری. تا یکی از زیر کار دررفت: می گویند: ای الاغ. تا یکی خامی و خنگی و منگی نمود: می گویند: خره! الاغه! نَفهمه. بگذرم؛ خواستم بگویم میان انسان ها، مردم آزاری و حیوان آزاری کم بود، که این یکی هم به آن، افزوده شد: هم از الاغ بارمی کشند، هم به آن هرچه دلشان خواست بار و بار می کنند. آیا بهتر نیست این گونه ادبیات را از فرهنگ خود دور کنیم و با حیوان سخت کوشی مانند الاغ مهربان تر و خداپسندانه تر رفتار کنیم؟ من می گویم درود بر الاغ که در جبهۀ کردستان، سخت کوشانه کمک کارِ رزمندگان اسلام بود که تانک و توپ نبود.

  • دامنه |

قسمت 70. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. شیخ وحدت گفت: تعطیل کنید. جلسات را بگذارید کنار. حتی نشست های قرآن را. اگر فکر می کنید ترک کردن جلسات قرآن، گناه دارد، من گردن می گیرم. شما الان بچسبید به درس و تکمیل تحصیلات. حال که جنگ تمام شد، زمان، زمان درس است و تقویت سطح دانش. آن شب برق هم رفته بود و پروانه ای دور لَمپا _فانوس_ اتاق ما، بال بال می زد. شیخ وحدت به پروانه پرداخت و مثال دانشمند ژاپنی را آورد و گفت: شما هم باید مثل این پروانه آنقدر تلاش کنید آنقدر بال بزنید تا برسید به نور. چنین کردیم. خیلی هم قاطع. پیش ایشان همان شب، هم قسم شدیم درس را تا نهایت امکان ادامه ببخشیم. بخشیدم. همۀ نشست های اضافی را موقتاً کنار گذاشتیم. هَمّ و غَمّ خود را وقف درس کردیم و مساعی خود را با نیت انقلابی متمرکز کردیم به تکمیل تحصیلات. من و آن تعداد رفقا که در ایام دفاع مقدس _به دلیل حضور واجب و ضروری و تکلیفی مان در جبهه ها و عملیات ها_ از درس بازمانده بودیم، شروع کردیم به درس خواندن. (یاد روانشاد یوسف به خیر که او هم بود و آغاز کرده بود به تکمیل درس)

 

تاسوعای سال 1382. اوس صحرا. عکاس: حامد آهنگر

 

سال 1369 و 1370 بخش بزرگی از زندگی مان شده بود درس درس درس. من به گونه ایی آرمانِ ورود به دانشگاه را برای آیندۀ خودم جدّی و حیاتی و سرنوشت ساز گرفته بودم؛ که طی همین یک سال و نیم، همۀ کمبودها و بازماندگی تحصیلی ام را در مجتمع رزمندگان ساری _که اتفاقاً توسط آقای ترابی از دوستان صمیمی شیخ وحدت اداره می شد_ به طور چشمگیری جبران کردم و نفر اول و ممتاز آنجا شدم و طی مراسمی از دست فرماندار وقت ساری جناب آقای رهی، سکّه و یک دست کُت و شلوار هدیه گرفتم که در تصویر بالا آوردم.

 

و تقریباً دوماه کاملاً خودم را از گشت و گذار و اجتماعات، محروم و با جدّیت در کنکور سراسری شرکت کردم و با رُتبه 73 در رشتۀ علوم سیاسی دانشگاه تهران قبول شدم. که بعداً به این قطعه از زندگی ام می پردازم زیرا همین موجب شده بود هجرت دومم به قم صورت پذیرد.

 

جنگل دارابکلا. رفقا. سال 1365. عکاس: یوسف

 

در حین تکمیل درس _که عصرها پی می گرفتم_ حتی یک روز هم دست از محل کارم برمی نداشتم و اغلب تا نیمه های شب در مأموریت بودم و با ماشینی که در اختیارم گذاشته بودند، ساعت 1 بامداد به منزلم در دارابکلا می آمدم و صبح زود به ساری برمی گشتم. ارتباط مردمی با مردم شرق و شمال شرق شهرستان ساری (از پل تجن تا نکا و دو سوی جنگل تا دریا) برای من چون عسل، شیرین بود و خدمت به خلق را، خشنودی خدا می دانستم. در همۀ این ایام، شیوۀ وحدت آفرینی را در میان مردم منطقه تحت پوشش، به اجرا گذاشته بودم و برای من نیروهای راست و چپ فرقی نداشت همه نیروهای ارزشی و انقلابی را در سازماندهی دخالت می دادم.

 

در بیشتر این مناطق وسیع، بارها بارها، در طول شب های متمادی، جلسات و نشست و برخاست برگزار می کردم و در مساجد و تکایا و پایگاه های شان سخنرانی می نمودم. حاصل این سال های زیبا و نشاط بخش، یافتن دوستان فراوان و مراودت های بی کران بود که کماکان _بعضاً با اُفت و خیزان_ استمرار یافته است. حال _سال 1369_ که خرداد ماه فرا رسید، پسر دومم عادل در راه بود. در تولد عارف نبودم، جبهه بودم. در این تولد هم _که در 26 خرداد 1369 روی داد_ داستان دارد مفصّل ... تابعد.

(آنچه بر من گذشت)

  • دامنه |

به قلم دامنه. به نام خدا. به مؤمن توصیه شده است در احوال مرگ، اندیشه کند. در این پست خواستم به عباراتی بپردازم که معمولاً پس از مرگِ افراد بر زبان زندگان جاری می شود. یعنی وقتی کسی می میرد، مردم معمولاً چینین می گویند:

 

امامزاده باقر دارابکلا. عکاس: رنگین کمان

 

جان به جان آفرین تسلیم کرد

 

دعوت حق را لبیک گفت

 

به رحمت ایزدی پیوست

 

رحلت کرد

 

به دیار باقی شتافت

 

دار فانی را وداع گفت

 

پَر کشید

 

عروج نمود

 

درگذشت

 

وفات کرد

 

فوت شد

 

مُرد

 

راحت شد

 

سکته کرد

 

قلبش ایستاد

 

تمام کرد

 

مرحوم شد

 

به شهادت رسید

 

به ملکوت اعلی پیوست

 

به هلاکت رسید

 

به قتل رسید

 

به درک واصل شد

 

برای همیشه خاموش گشت

 

لب از جهان فرو بست

 

به قبرستان گذر کردم کم وبیش

بدیدم قبر دولتمند و درویش

نه درویش بیکفن در خاک رفته

نه دولتمند بُرده یک کفن بیش

(بابا طاهر عریان)

 

 

همۀ این عبارات _چه وصفی و چه خبری، چه در مَدح و چه در ذَم_ نشان از آن می دهد که دنیا را باید گذاشت و رفت و در جایی دیگر رحل اقامت گُزید. دنیا را باید ترک کرد و در آخرت سُکنی کرد. دنیا فقط برای قیامت تعبیه شده. مزرعه است، البته این مزرعه را باید آباد کرد و کاشت و داشت و برداشت نمود و خود را در آن پرورش داد تا در آخرت _که زندگی جاودانه است_ آسایش داشت و به برکات و نِعم نوید داده شده در قرآن و پیام های پیامبران نائل آمد. آری دنیا بد نیست، دنیازدگی بد است. دنیازدگی یعنی فرعون شدن. یعنی قارون شدن. یعنی بَلعم باعورا گردیدن. یعنی زر و زور و تزویر هر سه. که خدای مهربان، راه زیبای توبه را برای رهایی از این سه گریزگاه توحیدی، پیش روی ما گذاشته. خدایا توبه. دامنه.

  • دامنه |

تدبیر و تقدیر

۰۸
خرداد

به قلم دامنه. به نام خدا. ایرانیان برای اوقات شرعی مشهد مقدس، اهمیت خاصی قائل اند و معمولاً سعی دارند بدانند وقتِ اذان صبح و ظهر و مغرب آن شهر دوست داشتنی، چه ساعاتی ست. این یعنی دل دادن به حرم. برای ایرانی، چندان مهم نیست مثلاً فلان استان ساعات شرعی اش کی است، اما قلب شان با تیک تیک ساعات نماز و اوقات شریف تکلیف های شرعی شهر مشهد می تپد. این یعنی عشق همه به آقا امام رئوف رضا.

 

 

در عادی ترین ایّام، حرم امام رضا _علیه السّلام_ مملوّ از مردم است و شیدایی زائران؛ چه رسد به روزهایی خاص و شب های ویژه، مثل شهادت حضرت رضا و لیالی قدر و ساعت قشنگ تحویل سال. شنیدم به گوشم، از آقای سید خلیل مُنبتی _معاون اماکن متبرکه و امور زائران و مسئول ستاد بحران آستان قدس رضوی_ که می گفت حتی در خلوت ترین ساعات، حرم امام رضا _علیه السّلام_ بیش از 300 هزار زائر، مشغول زیارت و ذکر و خلوت گزینی و راز و نیازند. و هر 24 ساعت، حدود 10000 نفر مشغول خدمت رسانی به حرم و زائران اند. و بالای 55000 نفر توی حرم شاغل اند.

 

 

 

متن عکس: «چندی ست هوای چشم من بارانی ست

هر خشت دلم بیانگر ویرانی ست

بیماری دوری از خراسان دارم

تجویز پزشک من حرم درمانی ست.»

 

 

ما هر 365 روز، سال مان را نو می سازیم. هرچند در این تحویل و تحوّل، همیشه تدبیر را باید در کنار تقدیر نشاند؛ ولی معتقدم، 360 روز را اگر تماماً به تدبیر خود بگذارنیم، بازهم حداقل 5 روز آن را _در شب های قدر_ باید به دست تقدیر خدا ببخشیم؛ تا آن حکیم دانای مهربان، قدر و اندازه و سرنوشت مان را معلوم نماید تا به قول شیخ محسن قرائتی بُرش مان در سه قدر دوخته شود. از بچگی یادمان داده اند که زیارت مشهدالرّضا، حج ضُعفاء و مستمندان است. ما که دست مان از مکه و مدینه کوتاه است، ولی در عوض، خدا به ما ایرانیان لطف عظیمی کرده، حرم رضوی را بخشیده، که اجر زیارتش حدّ ندارد و انسان از رفتن به مشهد سیر نمی شود و از بوسیدن و بوییدن آن حرم سرشار از شادی و شعَف می شود. خصوصاً بودن در مشهد مقدس، آن هم در شب های رمز و راز و نیاز قدر.

 

تلفن منزلم سه روز پیش صدا کرد. آن سوی گوشی، صدای خوشی آمد که با احترام و شادمانی گفت بیایید حرم حضرت معصومه _سلام الله علیها_ افطار دعوتین. برکت افطار حرم فاطمۀ معصومه نصیب مان شد. خوشحالم و شادمان _که دی 1396 هم که در مشهد بودیم_ برکت ناهار حرم امام رضا به واسطۀ خیررسانی جناب حجت الاسلام آق سید محمد شفیعی مشهد، نصیب مان شد و از رزق رضوی خوردیم. با آرزوی تحقّق زیارت مشهد مقدس برای همۀ مشتاقان و دلسپرگان آن مکان مشرّف. دامنه. والسّلام. خدا نگه دار.

  • دامنه |

قسمت 69. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. سال 1368 سه رویداد برای من ملموس تر از رخدادهای دیگر زندگی ام بود: یکی، قضیۀ «برکنارکردن» مرحوم آیت الله العظمی منتظری از قائم مقام رهبری؛ دیگری، رحلت امام خمینی _رهبرکبیر انقلاب اسلامی_ و سومی جرقۀ ادامۀ تحصیل؛ که می خواهم نقش خودم را در این سه مسأله روشن کنم. برای پرهیز از تفصیل نویسی، خلاصۀ سه حادثه مهم آن سال، این بوده است:

 

 

قضیۀ اول: حجت الاسلام عبدالله نوری _که خود را لیدر حزب کارگزاران می داند_ آن زمان نمایندۀ امام در سپاه پاسداران بود. آن شبِ کنارزدن مرحوم منتظری از ساختار نظام، من در محل کارم در ساری مسئول شب بودم. دیدم نیمه شب، از مقامِ مافوق تلفنی به من اطلاع دادند که باید تا صبح نشده، تمام عکس های آقای منتظری را از در و دیوار محل کار و همۀ مراکز تحت پوشش، پایین بیاوریم.

 

 

تیتر روزنامه کیهان (که آن زمان در دست جناح چپ بود) روز برکنارکردن آیت الله منتظری/1368

 

 

من با آن که مقلد امام بودم و دلسپردۀ خط امام و شیفتۀ شخص امام، اما چون به آقای منتظری نیز به عنوان یک عالم دینی پاک و فقیه شجاع و مرجع مبارز و عدالت گرا ارادت خاص داشتم (هنوز نیز این گونه ام)، دست به هیچ عکس ایشان نزدم و از کنارش با بغض در گلو و ناراحتی در روحیه، عبور کردم. زیرا چنین کاری _پایین کشیدن و به زیرانداختن و پاره کردن عکس منتظری_ حتی تصوّرش هم برای من سخت و غیرقابل قبول بود.

 

 

صبح که بقیه همکاران آمدند، تن به این کار دادند و عکس های منتظری را برداشتند. حتی برخی ها شادی و خوشحالی هم کردند از این اتفاق، که آن را «عزل» نام نهادند. تا آن زمان، تمام ادارات و نهادها و حتی مساجد و تکایا و پایگاه ها و انجمن ها، عکس امام و منتظری را جفت هم، نصب می کردند و شعار محوری «قائم مقام رهبری- آیت حق منتظری» بود. حتی بر سینۀ دستۀ کفن پوشان بالاتکیۀ دارابکلا نیز این شعار حکّ بود.

 

ما آن زمان شنیده بودیم این دستور و نیز تخریب دیوارهای اطراف بیت منتظری در قم، از سوی عبدالله نوری صادر شده بود. بگذرم. این بخش از تاریخ انقلاب، همچنان غامض مانده است و ناگفته و نیز سانسورشده و یکسویه؛ و سران جناح چپ در این موضوع، از جناح راست هم بدتر و افراطی تر عمل کردند؛ که تاریخ هرگز از آن ها نمی گذرد.

 

اینان _جناح چپ_ در مقابل رهبری بارها و بارها موضع گرفته اند و هنوز هم راه خود را شفّاف نکرده اند، ولی در برابر امام، اساساً سامع و مطیع محض و تکبیرگو بودند و هرگز هیچ «اِن قُلت»ی نمی زدند. همه می دانیم در آن بحران، بیش از همه، آقای خامنه ای از حیثیت آقای منتظری دفاع می کرد و نزد امام برای ایشان آبروداری می نمود و خواهان راه حل های آرام تر و آسان تر بود. این تکّۀ تاریخ سیاسی قابل انکار نیست و اهل فنّ خیلی خوب باخبرند و نمی توانند انکار نمایند.

 

 

من قبلاً در تاریخ 25 مهر 1396 با عنوان «نقدی بر آیت الله خوئینی ها» (اینجا) و در تاریخ 23 آذر 1396 با عنوان «قضیۀ عزل آیت الله منتظری» در پاسخ به آیت الله ابراهیم امینی (اینجا) به این قضیۀ برکنارکردن شبانۀ مرحوم منتظری، بدون هیچ گونه پیش داوری دو پست نوشته بودم و مورد استقبال هم واقع شد و سایت انصاف نیوز نیوز نیز بازنشر شد (اینجا).

 

 

حادثۀ دوم: رحلت امام در 14 خرداد 1368 بود. پیش تر از آن، خبر مریضی امام خمینی _رهبرکبیر انقلاب اسلامی_ و حادّ بودن حال عمومی امام، فضای عمومی کشور را به غم و اندوه و دعا و دست نیاز به درگاه خدا برده بود. ما، هم نیمه آماده باش بودیم و هم در روزهای آخر عمرشان در آماده باش کامل به سر می بردیم و لحظه به لحظه به وداع با ایشان نزدیک تر می شدیم.

 

برگزاری چند مراسم دعا در مسجدجامع دارابکلا با حضور همۀ نیروها _از هر دو جناح_ برای سلامتی و شفای عاجل امام با حضور روحانیان محل و سپس تشکیل ستاد ارتحال امام در دارابکلا برای گرامی داشت امام تا اربعین امام و برگزاری مراسم بسیارباشکوه و وحدت بخش، همه و همه یک بار دیگر حسّ و حال فضای اتّحاد و همدلی و یکرنگی اول انقلاب را به انقلابیون محل بخشیده بود و همه درکنارهم، برای آن رهبر و مرجع کم نظیر تاریخ اسلام عزا و مجالس تجلیل بپا کردیم و که بعداً اگر توفیقی شد به ابعادی از آن اشاره می کنم.

 

 

تکیۀ دارابکلا. مراسم امام خمینی. سال 1368 روانشاد یوسف رزاقی در جلو. احمد بابویه  سمت چپ. دامنه کنار ستون. حسن آهنگر دارابی. موسی رجبی دارابی. رضا آهنگر دارابی. علی دارابکلایی. سید هاشم هاشمی دارابی. عیسی درواری. کبل اکبر رجبی دارابی. منصور شعبانی. مرحوم نامدار حسن رمضانی سرتایی (ذاکر اهل بیت). نادعلی رمضانی دارابی و بقیه. عکاس: نقی طالبی. آلبوم شخصی دامنه

 

 

اما رویداد سوم: که برای من یک بُرهۀ مهم و تاریخی گردیده بود، جرقۀ ادامۀ تحصیل بود که در یک نشست سیاسی و قرآنی با رفقا در منزل من در دارابکلا شکل گرفته بود. بدین طریق: آن شب خاص، شیخ وحدت به نشست ما آمده بود. جلسه و بحث ها و گفتارهای دوستان را به سکوت محض، گوش داد و سرآخر گفت: من برای شما _خطاب به جمع رفقا_ یک حرف دارم. جمع ساکت شدند که ببینند شیخ چه می گوید. تابعد ...

(آنچه بر من گذشت)

  • دامنه |

1- عقرب و مار سمّی بهترند از کسی که به اسم امر به معروف و نهی از منکر، به افراد نیش می زند و آنها را می آزارد و از خدا و اولیا و دین بیزار می کند.

 

دو پند ازحاج محمداسماعیل دولابی

 

2- یکی از اسم های خدا مؤمن است. یعنی به قدرت و به صنعت خودش ایمان دارد و می داند آن چه را می سازد و خلق می کند، درست از کار در می آورد. خدا به کار خودش ایمان دارد نه به کار ما. خدا می داند ما کج و اشتباه می رویم، ولی به کار خودش ایمان دارد. (منبع)

  • دامنه |

مشیت انسان ها

۰۶
خرداد

 

فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ * إِنْ هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِلْعَالَمِینَ * لِمَنْ شَاءَ مِنْکُمْ أَنْ یَسْتَقِیمَ * وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَنْ یَشَاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ. پس [با انکار قرآن و روی گرداندن از آن] کجا می روید؟ قرآن فقط وسیله یادآوری و پند برای جهانیان است؛ برای هرکس از شما که بخواهد [در همه شؤون زندگی مادی و معنوی] راه مستقیم بپیماید. و شما [طیِ راهِ مستقیم را] نخواهید خواست مگر آنکه خدا پروردگار جهانیان بخواهد.
 

(سوره التکویر- جزء ۳۰- آیات 25 تا 29. ترجمۀ انصاریان)

 

 

تفسیر علامه طباطبایی

 

 

خداى سبحان در آیات هفتگانه قبل حق مطلب را در مورد قرآن به بیانى وافى روشن ساخت بطورى که هر شک و تردیدى را از مردمى که درباره آن جناب داشتند برطرف نمود و این مهم را در چند آیه کوتاه انجام داده، نخست فرمود:

 

 

قرآن کلام خدا است، و تکیه اش در این ادعاء بر آیات تحدّى است، که همه مردم قبلا از قرآن شنیده بودند، که اگر در آسمانى بودن آن شک دارید یک سوره مثل آن بیاورید. و سپس فرمود: نزول قرآن به رسالت فرشته اى آسمانى و جلیل القدر و عظیم المنزله و امین در وحى، یعنى جبرئیل صورت گرفته، که بین او و خداى عزّ و جلّ هیچ حاجز و مانعى، و بین او و رسول خدا هیچ واسطه اى نیست، و نه از ناحیه خودش، و نه از ناحیه هیچ کس دیگر انگیزه اى که نگذارد وحى را بگیرد، و یا اگر گرفت نگذارد حفظش کند، و یا اگر حفظش هم کرد، نگذارد آن را به رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) برساند، وجود ندارد. و در مرحله سوم این معنا را روشن کرد که آن شخصى هم که قرآن بر او نازل شده، و براى شما آن را تلاوت مى کند، همان کسى است که سالها همنشین او بوده اید، و حال و وضع او بر شما پوشیده نیست، که امروز او را بُهتان جنون بزنید، و او فرشته حامل وحى را به چشم خود دیده، و وحى را از او گرفته و خودش هم چیزى از وحى را کتمان نکرده و نمى کند و آن را تغییر نمى دهد.

 

 

 

و در مرحله چهارم روشن مى کند که کلام آن جناب از مقوله تسویلات ابلیس، و لشکریان او، و نیز از القاآت بعضى از اشرار جنى نیست. و نتیجه این بیان این است که قرآن کتاب هدایت است، کتابى است که هر کس بخواهد بر طریق حق استقامت بورزد، بوسیله این کتاب هدایت مى شود (ان هو الا ذکر للعالمین...) س اینکه فرمود: فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ، مقدمه و زمینه چینى است براى نتیجه گیرى از بیان سابق، و آن نتیجه اثبات گمراهى آنان، و خطاى نظریه شان درباره قرآن است، که آن را از عارضه هاى جنون، و یا از تسویلات باطل شیطانى مى دانستند.

 

 

پس استفهام در آیه شریفه توبیخى است، و معنایش این است که وقتى حقانیت قرآن به این روشنى است، پس دیگر کجا مى روید، و چرا حق را پشت سر مى اندازید؟!

 

 

إِنْ هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِلْعَالَمِینَ: یعنى قرآن تنها تذکره اى است براى جماعات مردم، حال هر کس که باشد با قرآن مى تواند حق را ببیند، و به آن بینا شود، در سابق هم در نظیر این آیه مطالبى گذشت .

 

 

لِمَنْ شَاءَ مِنْکُمْ أَنْ یَسْتَقِیمَ: این جمله بدل است از کلمه (عالمین)، مى فرماید قرآن اهلیت آن را دارد که براى تمام عالم تذکره باشد، و اما در مقام فعلیت تنها کسانى از آن متذکر مى شوند که خودشان هم بخواهند بر صراط حق، مستقیم و پایدار باشند، و بر عبودیت حق و طاعت او استوار بمانند.

 

 

وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَنْ یَشَاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ: گفتار در اینکه انسان در مشیت [دامنه: مشیت «mašiyyat» یعنی اراده، خواست، خواهش، عزم، میل، سرنوشت، تقدیر. فرهنگ عمید] خود مستقل از مشیت خداى تعالى نیست، در آیات شبیه به این آیه گذشت.

 

 

 

و این آیه شریفه به حسب آنچه سیاق افاده مى کند به منزله دفع دخل، و پاسخ از سؤالى است که ممکن است به ذهن کسى بیفتد، و آن این است که کسى توهُّم کند جمله (لمن شاء منکم ان یستقیم)، انسانها را در مشیت و خواستن استقامت، استقلال دارند، هر کس بخواهد مى تواند مستقیم باشد، و هر کس نخواهد مستقیم نمى شود، پس در نتیجه خداى تعالى محتاج استقامتى است که از ایشان خواسته.

 

 

بنابر این، این توهم را دفع نموده مى فرماید: مشیت انسانها وابسته و موقوف بر مشیت خداى سبحان است، و انسانها استقامت را نمى خواهند، مگر اینکه خدا بخواهد که ایشان بخواهند، اگر خداى تعالى بخواهد، آنان هم مى خواهند، پس افعال ارادى انسان مراد خداى تعالى نیز هست، یعنى خدا هم در آنها اراده دارد، اگر خدا اراده کند که انسان فلان عمل را انجام دهد انسان آن عمل را مى خواهد، و انجام هم مى دهد، و وقتى که انجام مى دهد به اراده خودش انجام مى دهد. المیزان.

  • دامنه |

سخنان مهم آیت الله العظمی مکارم دربارۀ حضرت خدیجه: ایشان حیات پیامبر اکرم(ص) را به دو دوران مکه و مدینه تقسیم کردند و فرمودند: دوران مکه، دوران مصیبت ها و رنج ها بود؛ و دوران مدینه، دوران پیروزی ها و شادی ها بود.

 

 

معظم له ادامه دادند: برخی از یاران پیامبر(ص) فقط دوران مکه را درک کردند که دوران مشکلات بود؛ اما برخی دیگر دوران انتصارات را هم دیدند و سختی های مکه تا حدودی برای آنان جبران شد.

 

 

آیت الله مکارم شیرازی با بیان بخشی از رنج هایی که حضرت خدیجه(س) در راه اسلام، گفتند: آن حضرت، یکی از کسانی بود که فقط دوران رنج و مصیبت در مکه را دید. ایشان از اولین یاران پیامبر اکرم(ص) بود و یکی از کارهایش این بود که وقتی شوهرش به منزل می آمد، زخمهایی که در بدن حضرت به وجود آمده بود را ببندد، زیرا کفار بچه ها را اجیر کرده بودند تا به آن حضرت سنگ بزنند.

 

 

این مرجع تقلید شیعیان ادامه دادند: از همه سخت تر، دوران محدودیت شعب ابوطالب(ع) بود. در این دوران، مسلمانان تحت تحریمهای گوناگون مشرکین بودند؛ تحریم اجتماعی، تحریم معاشرت، تحریم غذایی و... ایشان ادامه دادند: من هنگامی توانستم رنج این تحریمها را بخوبی بفهمم که به زیارت قبر حضرت ابوطالب(ع) و حضرت خدیجه(س) رفته بودم. آنجا آنقدر گرم بود که ما به اندازه قرائت یک فاتحه نتوانستیم که در آفتاب بایستیم و به سایه رفتیم. در آن وقت با خود فکر کردم ما چند دقیقه نتوانستیم این آفتاب را تحمل کنیم، مسلمانان صدر اسلام چگونه سه سال در شعب ابی طالب، بدون پناهگاه، بدون غذا، بدون دارو، آن گرما و سرما و مشکلات را تحمل کردند؟ چه گذشت بر مردم و مسلمانان؟ در آن شرایط دشوار، مقاومت حضرت خدیجه(س) واقعاً ستودنی بود.

 

 

این اندیشمند اسلامی سپس با ذکر حدیثی درباره خواستگاری و ازدواج پیامبر اکرم(ص)، درباره سنّ حضرت خدیجه در هنگام ازدواج با پیامبر هم گفتند: مطابق تحقیقات ما، حضرت خدیجه در وقت تزویج با رسول اکرم(ص) یا 28 ساله و یا 26 ساله بوده است؛ و این که آن حضرت را 40 ساله و بیوه معرفی کردند، توطئه ای بود که خواستند برخی زنان دیگر را در برابر ایشان بالا ببرند. سپس بنی امیه هم این جعل را تبلیغ کردند.

 

 

 

آیت الله مکارم شیرازی در پایان، با ذکر اینکه "انسان باید از زندگی بزرگان، برای امروز خود درس بگیرد" فرمودند: حیات حضرت خدیجه کبری(س) چند پیام برای زندگی ما دارد؛ از جمله این سه پیام را:

 

 

پیام اول: وقتی که اسلام در خطر است و جانبازی و فداکاری می خواهد یاری اسلام مهم است؛ نه زمانی که آرامش و راحتی وجود دارد. باید مانند حضرت خدیجه(س) که در زمان سختی و رنج، اسلام را یاری رساند، ما نیز در شرایط سخت، یاور دین خدا باشیم.

 

 

پیام دوم: کسی که به ما خدمت کرد، نه تنها در حیاتش بلکه پس از درگذشت او نیز به فکر او باشیم و برایش نیکی کنیم؛ همانطور که پیامبر اکرم(ص) پس از وفات همسرش، همواره به یاد او بود و حتی وقتی گوسفندی قربانی می کرد، از گوشت آن برای دوستان خدیجه(س) می فرستاد.

 

 

پیام سوم: در دوران سخت شعب ابی طالب، کفار و مشرکین فشارهایی زیادی آوردند تا جلوی پیشرفت اسلام را بگیرند. امروز هم کفار، با محاصره و تحریم ایران، می خواهند جلوی پیشرفت اسلام و انقلاب را بگیرند. اگر چه دشمن موفق نخواهد شد و همانطور که کفار قریش موفق نشدند اسلام را شکست دهند تحریمهای آمریکا هم شکست خواهد خورد، اما در این شرایط، ما نیز باید وضع زندگی خود را ساده‌تر کنیم تا بتوانیم در برابر این فشارها مقاومت داشته باشیم.

 

 

این استاد عالی حوزه علمیه قم همچنین در واکنش به سخنان میزبان مراسم، مسئله عدم هجرت علمای بزرگ به شهرستانها را از معضلات و مسائل درجه یک حوزه های علمیه برشمردند و فرمودند: باید فکری اساسی کرد تا فضلای برجسته ای که در قم، تدریس یا تحقیق خاصی ندارند به شهرستانها بروند. سابقاً چنین نبود و مجتهدین عالیرتبه ای در شیراز، اصفهان و شهرهای دیگر بودند که در نجف درس خوانده و به شهر خود برگشته بودند؛ اما هم اکنون آقایان در قم می مانند و شهرها از مجتهدین و علمای بزرگ خالی شده است. (منبع)

سه پست قبلی حضرت خدیجه: اینجا

  • دامنه |

محمد امین (ص) برای تجارت، با کاروان بانو خدیجه به شام رفت، حضرت خدیجه غلام خود «میسره» را همراه او کرد و دستور داد تا همه جا، او را همراهی و مراقبت نماید. در شهر بصری در نزدیکی شام به راهبی به نام «نسطورا» برخورد کردند که او به غلام، از آینده پیغمبر و نبوّت او خبر داد و از طرفی سود بسیاری عاید آنها شد. بعد از برگشت از شام، میسره، احوالات و گفتار راهب و مشاهداتش را که از عظمت و معنویت محمد امین بود، برای خدیجه تعریف کرد و از همین جا بود که او را مشتاق همسری با «محمد امین» نمود.

 

ویژگی های شخصیتی حضرت خدیجه سلام الله علیها

 

 

ازدواج خدیجه با رسول خدا: با وجودی که مردان ثروتمندی از قریش چون "ابوجهل بن هشام" و "عقبة بن ابی معیط" از او خواستگاری کرده بودند؛ ولی خدیجه که شیفته درستکاری و امانتداری و مکارم اخلاقی و جهات معنوی محمد شده بود، خود، پیشنهاد ازدواج داد و برخلاف سنت های ازدواج در میان اعراب جاهلی آن زمان، مال و ثروت زیادی از دارائی اش را به محمد، هدیه کرد.

 

 

محمدامین نیز این پیشنهاد را پذیرفت و مراسم عقد آنها با حضور عموهای پیامبر و بستگان خدیجه که از همه مشهورتر پسرعموی او "ورقة بن نوفل" بود انجام و خطبه عقد توسط حضرت ابوطالب که بزرگ بنی هاشم و عمو و کفیل پیامبر بود، اجرا شد. مهریه آن حضرت بنا به نقل برخی تاریخ ۲۰ شتر و بنا به نقل بعضی ۱۲ اوقیه و نیم که پانصد درهم می شود، بود. بر سر این جریان زنان مکه رابطه شان را با خدیجه قطع و او را تنها گذاشتند. حضرت رسول در آن موقع ۲۵ سال و خدیجه بنا به اقوال مختلف بین ۴۰ تا ۲۸ سالگی بوده اند. مهریه را نیز خود حضرت خدیجه (س) تقبّل نمودند.

 

 

او اولین همسر رسول خدا بود و تا وقتی که حیات داشت هیچ زن دیگری اختیار نکرد و ثمره این ازدواج، دو پسر بنام قاسم و عبدالله که هر دو قبل از بعثت پیامبر از دنیا رفتند و ۴ دختر بنام زینب، ام کلثوم، رقیه و فاطمه زهرا سلام اله علیها بود. فاطمه زهرا _سلام الله علیها_، بعد از بعثت به دنیا آمد. خدیجه کبرا از فضایل زیادی برخوردار بود. او یک همسر فداکار و ایثارگر، بهترین یاور برای رسول خدا و در تمام مشکلات و سختی های پی در پی و تبعیدها و محاصره های پیامبر (ص)، قوی ترین پشتیبان و همراه او بود. اموال خود را در راه اهداف الهی و گسترش و تقویت اسلام، بخشش کرد و با ثروت بسیارش در راه تثبیت و پیشرفت اسلام، بسیارموثر بود. (منبع)

  • دامنه |

متن نقلی: مریم شهبازی. «اورهان پاموک... نویسنده ترک تبار [برندۀ] جایزه نوبل... آن هم در 54 سالگی. پاموک 65 سال قبل در یکی از مناطق شمال شهر استانبول، در خانواده‌ای ثروتمند متولد می‌شود... سکان زندگی‌اش را به سوی دنیای بی‌انتهای ادبیات می‌چرخاند و خود را هفت سالی در خانه حبس می‌کند. «جودت بیک و پسران» حاصل همان خانه نشینی ست، اثری که برایش جوایز متعددی را به ارمغان آورد. «قلعه سفید»، دومین رمانش، سه سال بعد روانه کتابفروشی‌ها شد؛ داستانی که روایت آن در عصر عثمانی بود و سرآغازی برای مشهور شدن پاموک و ترجمه آثارش به زبان‌های مختلف. «جایزه بزرگ فرهنگ فرانسه»، «جایزه بهترین کتاب غیر فرانسوی زبان»، «جایزه ایمپک ایرلند» و «جایزه صلح کتابفروشان آلمان»

 

 

پاموک: تا غم نباشد درکی از شادی نخواهیم داشت (منبع)

 

برخی از جوایزی ست که در این سال‌ها از آن خود کرده است. علاقه‌مندان به آثار پاموک تنها به کشورهای اروپایی و امریکایی محدود نمی‌شود، درایران هم اغلب کتابخوانان آثار او را خوانده‌اند و پاموک را می‌شناسند. «خانه ساکت»، «کتاب سیاه»، «چهره پنهان»، «استانبول: شهر و خاطره‌ها»، «نام من سرخ» و «زنی با موهای قرمز» از جمله کتاب‌های اوست که اغلب آنها در ایران هم ترجمه شده‌اند.

 

 

خودش را سیاسی نمی‌داند اما اظهارنظرهای سیاسی‌اش با واکنش‌هایی از سوی بخشی از جامعه نویسندگان و ملی‌گرایان ترکیه روبه‌رو شده است. با این حال رمان «برف» او سیاسی ست، هرچند که تنها اثر سیاسی‌اش محسوب می‌شود و از دانشگاه‌های برلین، مادرید و لبنان به او دکترای افتخاری اعطا شده است.

 

 

می‌گوید: «وقتی در خیابان‌های تهران قدم می‌زنم آنقدر همه چیز و آدم‌ها برایم آشنا هستند که فکر می‌کنم در زادگاه خودم هستم.» او این روزها مشغول کار به روی کتاب «شب‌های طاعون» است؛ رمانی که موضوع آن بیش از 30سالی ذهنش را درگیر کرده بود. گفت‌و‌گویمان با این نویسنده ترک تبار با کمک و ترجمه ارسلان فصیحی، مترجم آثارش انجام شد که مشروح آن را در ادامه می‌خوانید.

 

 

ردپای پررنگ استانبول در اغلب آثار شما دیده می‌شود، این توجه ویژه به زادگاه‌تان اتفاقی است یا به‌دنبال پیوند نامتان با آن هستید؟ البته قبل‌تر شنیده بودم که خودتان را نویسنده استانبول می‌دانید!

 


نه این‌طور نیست، نمی‌توانم دلیل خاصی را در پاسخ این سؤال بیاورم، وقتی 65 سال از عمرت را در یک شهر سپری کنی طبیعی است که ناخودآگاه آن منطقه و اتفاقات مرتبط با آن به نوشته هایت نیز نفوذ پیدا کند.

 


سال‌هاست ساکن این شهر هستم، نه تنها من، دیگر نویسنده‌ها نیز در وهله نخست به سراغ موضوعات و چیزهایی می‌روند که آنها را خوب می‌شناسند. خانواده، دوستان، آشنایان و حتی جغرافیای محل زندگی، نخستین موضوعاتی هستند که ردپای آنها را می‌توان در داستان‌ها و رمان‌های هر نویسنده‌ای پیدا کرد.

 

بقیه در ادامه: اینجا

  • دامنه |

قسمت 68. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. از خاطرات پُرمخاطرات و ریزریز سختی های جبهه کردستان عبور می کنم و فعلاً از نقل آن می پرهیزم و وارد مرحلۀ بعدی زندگی ام می شوم. تا در وقت خود _اگر عمری باقی بود_ به فراخور بنویسم. نوروز 1368 پس از 10 ماه حضور مستمر در جبهه کردستان _مریوان_ به ساری برگشتم. دفعات قبل که شش بار به جبهه رفته بودم فاصله اش کوتاه تر بود. یا سه ماهه بود یا چهار ماه و یا 45 روزه و دوماه. اما اعزام آخر، زمانش 10 ماه به درازا انجامید که به عبارتی کل سال 1367 را در جبهه و دور از خانه ماندم. هم سخت بود و هم خیلی خطرآفرین، ولی بر حسب اَدای تکلیف بود.

 

وقتی برگشتم چندروز مرخصی تشویقی و مأموریتی داشتم. حسابی گشتم و دل را وا دادم. فرق جبهه با پشت جبهه خیلی زیاد است که مهمترینش این است که آنجا جان هر لحظه در تیررس کمین و کین و کینۀ دشمن و تیر و گلولۀ جنگ طلبان است اما پشت جبهه، زندگی است و حیات و امرار معاش و گشت و گذار. و همین، انسان را سرحال نگه می دارد. در جبهه اساساً مفهومی به نام پول نه وجود داشت و نه معنی می داد و نه کسی آن را حس می کرد. به هرحال، بازهم به قول معروف تیر نخوردیم و شهید نشدیم و به عبارت رایج «لیاقت شربت شهادت» را نداشتیم و بازگشتیم به سرزمین آبا و اجدادی و استمرار زندگی مادی و معنوی.

 

 

  

راست: دامنه و همسنگرم رمضانپور. عکاس: دوستم علیرضا کاویانی خواهرزادۀ دکتر منوچهر متّکی وزیر اسبق امورخارجه چپ:  من و سیدرسول هاشمی. چای در جنگل. عکاس: سیدعلی اصغر

 

علاوه بر ادامۀ روند سیاسی و فکری که در محل با رفقا داشتیم، این بار پس از برگشت از جبهه، به بخشی دیگر از نهاد محل کارم به عنوان مسؤول سازماندهی گذاشته شدم که بخش بزرگی از روستاهای سمت شرق و شمال شرق شهرستان ساری را در حوزۀ نفوذ خود داشت. از پل تجن ساری گرفته تا جادّۀ گُلما تا انتها یعنی قادیکلاو از آنجا تا مسیر خارکش و زرین آباد و پایین کولا و از سمسکنده گرفته تا مرز رسمی نکا و از آنجا تا همۀ دریا و دشت ناز و سرتا، همه و همه منطقه ایی بود که طبق تفکیک مأموریتی نهاد، به این بخش از نهاد سپرده شده بود. و من که مسؤول سازماندهی شده بودم، با هزاران نفر از مردم خوب این حوزۀ استحفاظی وسیع مردمی مرتبط، در رفت و آمد و حتی با بسیاری از آنان رفیق و همدم شدم که برگ زرین دورۀ زندگی ام در ساری بود. می گویم؛ از خودم، از آنچه روی داد، و روی می داد و از دوست خوبم عباس و سایر سیرها و صیرورت ها و نامردی ها و نامرادی ها.

  • دامنه |

وفات حضرت خدیجه بنت خُوَیلد «Khadīja bint Khuwaylid» _سلام الله علیها_ به فاصله اندکی از رحلت اندوه‌بار حضرت ابوطالب (ع) رخ داد، پیامبر اکرم (ص) خود ایشان را در قبر نهاد و عبایش بر پیکرش به وصیت، تبرّک گذاشت. آن سال را «عام الحُزن» نام نهاد و در واقع یک سال اعلام عزای عمومی نمود.

 

 

مزار خدیجة الکبری در حَجُون مکه

 

 

آرامگاه حضرت خدیجه(س) در قبرستان حجّون مکه است. رحلت خدیجه برای پیغمبر (ص) مصیبتی بزرگ بود؛ زیرا خدیجه یاور پیغمبر خدا (ص) بود و به احترام او بسیاری به حضرت محمد(ص) احترام می‌گذاشتند و از آزار ایشان خودداری می‌کردند. ابن هشام می نویسد: «فرزندان خدیجه (س) از پیامبر (ص) عبارتنداز: رقیه، زینب، ام کلثوم، فاطمه[س]، قاسم، طیب و طاهر. (منبع) پیامبر خدا یک فرزند نیز به نام ابراهیم از همسر دیگرش «ماریۀقبطیه» داشت.

 

به نظرم جا دارد تا در روستای دارابکلا _که دارالمؤمنین میاندورود است_ جایی خوب، به نام نامیِ حضرت خدیجه (س) نامگذاری شود. تا نام درخشندۀ این بانوی مکرّم اسلام، بر قلب و جان مردم مؤمن دارابکلا نور افکند. ان شاء الله. در پست دیروز نیز با عنوان عطر عترت (اینجا) به بخشی از شأن بلند حضرت خدیجه _بزرگ زن تاریخ اسلام_ اشاره کرده بودم. وفات آن بانوی خَدوم اسلام تسلیت. تا بعد.

  • دامنه |