قلم قم دامنه دوّم

جان، جهان، ایران، انسان، ادیان، قرآن، ایمان

۴۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگینامه من» ثبت شده است

آنچه بر من گذشت 78

زندگینامۀ من

 

6780

قسمت 78. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در پژوهشگاه، علاوه بر نوشتنِ اندیشه های سیاسی «سنت آگوستین» و «توماس آکویناس»، پنج پژوهش دیگر نیز در همان دهۀ هفتاد نوشته بودم که عبارت اند از: فلسفۀ سیاسی نیکولو ماکیاوللی، فلسفۀ سیاسی جان لاک، فلسفۀ سیاسی هگل، فلسفۀ سیاسی شهید مطهری، سیاست غرب در قرون جدید. که همۀ را بر طبق قرارداد و در موقع مقرّر نوشتم و تحویل دادم.

 

 

   

سیاست غرب در قرون جدید، فلسفۀ سیاسی مطهری

   

فلسفۀ سیاسی هگل . فلسفۀ سیاسی جان لاک

فلسفۀ سیاسی نیکولو ماکیاوللی

 

علاوه بر آن، گاه گاهی به مدد دوست پژوهشگرم جناب رحمانی به مرکز تحقیقات راهبردی اسلام در خیابان صفاییه قم نیز می رفتم. مرکزی بود به ریاست حجت الاسلام محسن کدیور، که وابسته به مرکز تحقیقات استراتژیک نظام بود. منابع و مآخذی غنی داشت. بهره وری از آن منابع برای من خیلی نافع بود و لذّات آن را بخوبی درک می نمودم.

 

 

این حجم کارم در حالی بود که من آن را مازاد بر اشتغالم در تهران، به سرانجام می رساندم. فشار بی امان کار در سه شیفت صبح، عصر و شب، هم مرا می آزُرد و هم برایم بی نهایت لذّت می فُزود. زیرا در مطالعه، دانستن و نوشتن خاصیتی ویژه است که ذات انسان از آن خسته نمی شود. من هم با آن که سخت درگیر کارهایم بودم، اما همین انبوهی کار، یک حسّ زیبایی در من می آفرید. اِمرار معاش خانواده و استمرار زندگی علمی، پژوهشی و دانشگاهی.

 

دامنه. مُرسم. نوروز سال 1383. عکاس: عارف

دامنه. عکاس: عارف

حرم امام رضا

 

آن زمان من 35 ساله بودم و سنّم اقتضاء داشت که هرچه بیشتر بدانم، زندگی شیرین تر می شود و هرچه زیادتر کار کنم، نفع و عایداتش بر من افزون تر وارد می شود. و می شد. زیرا از انباشته هایی که در بانک مسکن قم برای خرید خانه، انجام داده بودم، به انضمام دو و نیم میلیون وامِ همان بانک، با اقساط 15 ساله، توانستم در سال 1375 و 1376 خانه ای در قم خریداری کنم و خرداد همان سال، از منزل استیجاری دوست گرامی ام جناب بنی فاطمی _جانباز گرانقدر خرم آبادی مقیم 45 متری صدوقی قم_ به خانه شخصی مان منتقل و ساکن شویم. این، یک رویداد بسیاربزرگ در زندگی مان بود و گشایش های بعدی ام رقم خورد. لطف خدا را در این باب و همۀ ابواب زندگی ام هرگز از ذهنم محو نمی کنم و نیز عنایات حضرت امام علی بن موسی الرضا _علیه آلاف التحیة والثناء_ را.

 

نشر همزمان در «آنچه بر من گذشت» : اینجا

۰۳ آبان ۹۷ ، ۱۱:۳۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |
دوشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۴۵ ق.ظ دامنه |
آنچه بر من گذشت 77

آنچه بر من گذشت 77

زندگینامۀ من

 

پست 6762

قسمت 77. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در پژوهشگاه مطالعات و تحقیقات اسلامی قم، به گروه بررسی تجدّد و نوگرایی پیوستم. به من، پژوهش اندیشه های سیاسی قرون وسطی (400 تا 1400 میلادی) واگذار شد. شروع کردم به شناسایی و جمع آوری منابع اولیه. هم در خود پژوهشگاه _که از کتابخانۀ غنی برخوردار بود_ هم از کتابخانۀ شخصی خودم، و هم  از کتابخانه های عمومی قم و نیز مجلات تخصصی موجود در مراکز علمی.

 

 

از 1000 سال قرون وسطی (=سده های میانه) اندیشه های سیاسی دو متفکر و متألّه، نمود و برجستگی داشت؛ یعنی «سنت آگوستین» و «توماس آکویناس» و من هر دو اندیشمند مسیحی را مورد توجه قرار داده و تفکر سیاسی آنان را در دو جلد جداگانه نوشتم با عنوان «اندیشه سیاسی غرب؛ آگوستین و آکویناس». (عکس زیر)

 

«اندیشه سیاسی آگوستین و آکویناس»

که در مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامی قم

در گروه بررسی تجدّد و نوگرایی نوشتم

 

این ایام که از دهه های مهم زندگی من بود؛ هم به محل کارم در تهران می رفتم، هم دورۀ کارشناسی ارشد علوم سیاسی ام را تداوم می دادم، هم زندگی مستأجری ام را اداره می کردم و هم در پژوهشگاه، به پژوهش هایم سروسامان می بخشیدم. خیلی فشرده کار می کردم؛ آن هم در سه شیفت؛ صبح، عصر، شب. به طور مُدام، طی تقریباً 14 سال پشت سرِ هم، روزانه 16 ساعت از اوقاتم صرف کار و مطالعه و نوشتن و فیش برداری و تدوین بود. اگر وقفه ایی ایجاد می شد، زندگی و امور شخصی ام لنگ می گردید. این رویّه را خودم مختارانه برای خودم برگزیده بودم؛ زیرا اگر تن به کار و نوشتن نمی دادم، از مسیر زندگی ام بازمی ماندم و به عنوان یک شکست خورده، باید خود برای خودم ماتم می گرفتم!

 

 

گشایش زندگی ام طی همین 14 سال شکل گرفت. خیلی هم عالی شکل گرفت. درآمدهایم را سه بخش می کردم: معاش زندگی (خوراک و اَلبسه و نیازهای روزمرّه)، پس انداز خانه در بانک مسکن قم. مسافرت در تابستان ها به شمال و مشهد مقدس، زیارت امام رئوف، حضرت رضا (ع) که عشق تامّ من است. حرم آن امام مهربان، محل راز و نیاز من است و تا الان قریب چهل بار به زیارتش مشرّف شدم. هنوز نیز شیدای آن دیارم.

 

 

همان دوران بود که دوگانه ی ناطق_خاتمی، تمام فضای کشور را به نبرد سنگین میان دو جناح چپ و راست مبدّل کرده بود. کارزار تبلیغاتی انتخابات سال 1376 به خاطر تلاقی با ایام ماه محرّم، به اوج هیجان و تخاصم و تخریب ها رسیده بود و مردم بشدّت به آن ورود پیدا کرده بودند. از دورترین روستا و دیار و دمَن تا قم و پایتخت و همه جای ایران.

 

 

در روستای ما دارابکلا نیز این فضا، شدت و حدّت خاصی داشت. یک شب مرحوم آیة الله سید رضی شفیعی دارابی _رئیس جامعه روحانیت مازندران_ در تکیه ی بالای دارابکلا به منبر رفت و با

بقیه در ادامه

ادامه مطلب...
۲۳ مهر ۹۷ ، ۰۵:۴۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

آنچه بر من گذشت 76

زندگینامه من

 

6737

قسمت 76. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. به محض حضور در پژوهشگاه اندیشه سیاسی اسلام در سال 1373، ابتدا در یک جلسۀ مصاحبۀ مفصّل خصوصی، مورد ارزیابی علمی قرار گرفتم. مصاحبه گر، یک روحانی خوش مَشرب و مسلّط به علوم سیاسی (=هم رشتۀ دانشگاهی من) و تاریخ معاصر ایران (=موضوع مطالعاتی مورد علاقۀ من) بود. در فضایی کاملاً جدّی و صمیمانه، به پرسش های کلیدی اش پاسخ دادم.

 

 

او، گریزی به سیاست روز و جناح بندی های سیاسی مملکت زد؛ که من در این بخش به عمد «صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ» شدم و سکوت اختیاری، اختیار کردم. خواستم در آن فضای پرتنش و تیره و تار روزگار سیاسی، خودم را بدون موضع گیری نگه دارم؛ و این اراده ام را، تا آخرین روزی که در آنجا بودم، محفوظ نگه داشتم. که هنوز هم آن روحانیِ مصاحبه گر _که همان روز نخست مصاحبه، رفیق همدیگر شدیم و مقطع کارشناسی ارشد علوم سیاسی را باهم به دانشگاه علامه طباطبایی تهران می رفتیم_ نمی داند من موضع سیاسی ام چیست.

 

دامنه. منزل. قم. آن سال های سخت 1373.

 

یادآوری کنم که ایشان، ماه پیش، پسرم _عارف_ را دید و گفت: «طی بالای ده سالی که با بابات، باهم در مرکز اندیشه بودیم، بابات هرگز موضع سیاسی اش را نمی گفت! و ما هیچ کدام نمی فهمیدیم که ایشان جناح راست است، یا جناح چپ!؟ هنوز  هم نمی دانیم.» بگذرم؛ که آن دهه، دهۀ اوج تنازعات درونی هم بود. هم دورۀ پرمسألۀ هاشمی رفسنجانی بود و هم دورۀ پرچالش سید محمد خاتمی. که من حقیقتاً نمی خواستم محیط علمی و پژوهشی ام را با سیاست روزمرّۀ زودگذر، آلوده کنم. ریز ریز مسائل روز را می خواندم و می فهمیدم پشت صحنه ی سیاست چه می گذرد، اما موضع ام را آفتابی نمی کردم و در پژوهش هایم نیز دخالت نمی دادم.

 

 

البته به اختیار، به آنان به طریقی فهمانده بودم که من «مخلوط دکتر شریعتی و شهید مطهری» ام. یعنی مبانی فکری ام از استاد مطهری ست؛ که قریب به تمام آثارش را با اعتقاد و باور خوانده ام. و مواضع ام از شریعتی ست؛ که از بدو انقلاب، با افکار و آثارش آشنا و مأنوس شدم. و همۀ مجموعه آثار 36 جلدی اش را که سال 1362 در چالوس خدمت می کردم، از کتابفروشی خریده بودم و خوانده.

 

 

اما از گشایش، بیایم سر بختِ! فقر؛ که باز هم فقر، مرا تعقیب می کرد. سایه به سایه ی من می آمد. من و فقر، رفیق هم شده بودیم. نه او دل داشت، از من دل بکَند! و نه من زور داشتم، زر بَر گیرم و فقر را از حیطۀ خود بِهلاکنم! فقر، تا ستون فقرات من نفوذ کرده بود! پاره ای را در قسمت قبل بازنمایی کردم. یک فقره ی دیگر از فقرم را هم می گویم. چون؛ هم یادی از مرحوم پدرم است و هم شاید پندی باشد برای این نسل که از فقر نهراسند و با آن گلاویز شوند و آن را بر زمین بکوبند. القصّه:

 

 

پدرمان حجة الاسلام شیخ علی اکبر طالبی دارابی. ابن کبل آخوند ملا علی ابن ملا حیدر ابن ملا طالب. سال 1365. بعد از روزهای دامادی دامنه. عکاس: دامنه

پدرم مرحوم حجت الاسلام شیخ علی اکبر طالبی دارابی.

اِبن کبل آخوند مُلا علی، ابِن مُلا حیدر، ابِن مُلا طالب.

سال 1365. عکاس: دامنه

 

یک هفته ای بیشتر گذشته بود، که کفشم پاره پوره شده بود. تا نانوایی رفتن هم، کفش نداشتم تا بر پا کنم و برپا شوم؛ چه برسد به این که بلند شوم، بروَم تهران، سرِ کلاسِ درس دانشگاه. و یا مرکز اندیشه، برای تدوین کتاب و مقاله. حقوق ناچیزم را هنوز هم، پدرم در آن سال _1373_ از محل کار سابقم در ساری می گرفت و هر وقت به قم می آمد، برایم می آوُرد.

 

 

فقر و نداری و جیب خالی، قدرتِ خرید حتی یک کفشِ ساده و کم قیمت را از منِ دانشجویِ سه تا پسر دار، ستانده بود. پاییز آن سال سخت و بی کسی، پدر به قم آمده بود. کفشی نو مشکیِ کم شیک خریده بود. او، نعلین می پوشید، ولی برای فصل پُرباران زمستان شمال، هر سال در خیابان اِرم قم، کفشی نو می خرید. من، آن کفش را بی اجازه ی وی، مخفیانه پوشیدم و یواشکی در رفتم. رفتم تهران، تا به کلاس های عقب مانده ی دانشگاهم برسم. کفش چنان تنگ بود که پایم را از جلو و عقب می زد. انگشت شصتم و پاشنه ام، بشدت پِله (=تاوَل) زده بود و لنگان لنگان راه می رفتم. روز بعد، برگشتم قم. کفش را جا دادم تا پدر نبیند. دیدم می گوید کفش من در کفش کَن منزل نیست؛ گُم شده است. مجبور شدم به نحوی گره از از این کلافه باز کنم و خجِل نمانم. (الان که دارم می نویسم از رنج رنجوری آن روزها، گریه ام گرفت) گفتم: حتماً درِ حیاط باز بوده و کسی آمده قاپیده و پوشیده و بُرده!

 

روحت ای پدر! و ای مادر! شاد. مگر قانع می شد زود! کاش می گفتم من پوشیدم. راضی می شد. وقتی سه ماه بعد به دارابکلا سری زدم، مِقار (=اعتراف و اذعان) آمدم و گفتم این هم کفش شما بابا. که او هرگز مُستعمل کسی را نمی پوشید. شد مال من. تا بعد...

نشر همزمان در «آنچه بر من گذشت» : اینجا

۱۱ مهر ۹۷ ، ۰۵:۵۸ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
دامنه |

آنچه بر من گذشت 75

زندگینامه من

 

پست 6708. قسمت 75. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. گفتم که فقر احاطه ام کرده بود. گاه از تهران برنمی گشتم قم؛ منزل. و گاه از قم نمی رفتم تهران؛ دانشگاه. کرایه می خواست؛ که من نداشتم. روزهایی پیش می آمد که با جیب خالی با یک همدوره ایی روحانی ام می رفتم میدان 72 تن قم، به امید این که او شاید کرایه داشته باشد و حساب مرا بکند. می دیدم، پس از ردّ کردن چندین اتوبوس، همچنان من و او در میدان ایستاده ایم! و همدیگر را می نگریم. معلوم می گشت او هم مانند من بی پول و پَر است و بدتر از من! و به امید جیب من، با من می آید. چقدر «هم سرنوشت»! بودیم. برمی گشتم منزل! به قول دارابکلایی ها «بور» می شدیم یعنی خیط!

 

 

در اسلام تا جایی که خوانده ام، ناامیدی، کفر و بدتر از کفر است. من، دل به گروِ خدای متعال و مهربان سپرده بودم و در حرم حضرت معصومه (ع) بارها و بارها در خلوت خودم، اشک ریختم و گریستم که چگونه سه فرزندم _عارف، عادل، عاصم_ را بزرگ کنم و کی می شود درسم را تمام نمایم.

 

 

آیا شده برای شما که خونه ی تان چیزی بشکنه که بارها و بارها نتوانی جای آن جایگزین کنی و نو بخری!؟ برای من بارها پیش آمده. قوری چای منزل شکست، ولی تا مدتی پول نداشتم با یک قوری نو، جایگزینش کنم. می توانستم؛ ولی اگر می کردم، آن گاه چاله ایی دیگر را نمی توانستم با پول پُر کنم. چقدر زیباست این خاطره ها. آدم را رویین تن می کند و عزتمند.

 

 

برای اوج فقرم در ایام دانشجویی با سه فرزند و خانۀ استیجاری، مثال عینی زیادی از خودم دارم که می توانم بزنم. در اینجا دو مثال را آفتابی می کنم. نه این که بخواهم یأس بدَمم، و یا از خودم برای این نداشتی ها تعریفی جابزنم و خودنمایی کنم و بگویم من هم با سختی بزرگ شدم، نه، می خواهم مفهوم شکیبایی، چشم امید به آینده، تحمل سختی ها و ارزش درس خواندن و ترجیح آن بر هر ناملایمات و سختی را برای جوانان و این نسلی ها جا بیندازم:

 

 

یکی این بود: پیراهن من آن مقدار نخ نما شده بود که روزی یک آدم در تهران که باهم یکجا بودیم و مشغول و رفیق و همدم که خدا رحمت کند به دیار باقی شتافت، بی آن که قصدی داشته باشد، ناخودآگاه به من رو زد و گفت: فلانی! موی قفسۀ سینه هایت از پشت پیراهنت پیداست! آن روز، مثل برف آب شدم رفتم زیر زمین. و خیلی سرافکندگی به من دست داده بود. آنقدر پیراهنم مُندرس شده بود پوست تنم از چشمان طرف مقابل پیدا بود.

 

 

دومی این بود: در ایام دانشجویی بارها و بارها از ترمینال جنوب تا میدان انقلاب و خیابان 16 آذر را بیش از سه ساعت در مسیر بودم. علتش آن بود هرگز پول کرایۀ تاکسی را نداشتم و اتوبوس خط واحد، تنها وسیلۀ رفت و آمد مستضعفانی چون من بود؛ که دو چیز در آن سال ها _سال 1371 تا 1374_ سخت آزارم می داد: ازدحام مردم در خط اتوبوس و فقدان کمترین اخلاق در رعایت نوبت و احترام گذاری به همدیگر. و دیگری سرمای سوزان و برف زمستان و کمبود اتوبوس و صف های طولانی انتظار برای سوارشدن اتوبوس که به سختی می توانستی صندلی خالی پیدا کنی و مسیر طولانی را باید سرپا و تودرتو و با سخت ترین حالت طی می کردی. من البته سعی می کردم این زمان را روزنامه بخوانم و می خواندم. که گاهی آنقدر با تأخیر به مقصد می رسید من تمام صفحات یک روزنامه را ایستاده تمام می کردم. بگذرم که با روزنامه بزرگ شدم.

 

 

عکاس: سید علی اصغر. جنگل روستای مان دارابکلا

 

تا این که روزی از روزهای زیبای پاییز، گشایشی رسید. برق درونم را مشتعل گردید. از طریق اخوی ام آقا باقر که آن زمان درس خارج فقه می خواند و دانشجوی حقوق دانشگاه تهران _پردیس قم_ بود و هم اینک با عنوان دکتر شیخ باقر طالبی در دانشگاه ادیان تدریس می کند؛ با واسطۀ دوست روحانی دیگرمان _که اینک استاد دانشگاه مفید قم است_  به پژوهشگاه اندیشه سیاسی اسلام دفتر تبلیغات اسلامی قم (واقع در میدان شهدای قم) متّصل شدم.

 

 

از همین جا و از همین نقطۀ سرنوشت ساز بود که من جهش در زندگی فکری و عملی ام را و نیز مزّۀ تحقیق و خواندن و فیش برداری فلسفه سیاسی غرب و اسلام را چشیده ام. و طی حدود ده سال حضور مدام در آن مکان عالمانه، و از هر نظر جاذب، چند مقاله ی علمی سیاسی و پروژه های وسیع تر که کتاب شد نگاشتم. که ثمرۀ آن هم تولیدات علمی بود و هم درآمد مالی. که در قسمت های آینده اشاره می کنم.

 

محل تحصیل من در تهران:

دانشکده حقوق و علوم سیاسی تهران «Tehran School of Political Science»

 

 

وقت های اضافه ایی که در زندگی دانشجویی برایم دست می داد را صرف تفریح نمی کردم، یعنی نمی توانستم بکنم؛ از این رو، با حضور در آن مرکز، _پژوهشگاه اندیشه سیاسی اسلام_ در کنار سایر محققان و پژوهشگران و دوستان بافضل و دانشمندی چون حُجج اسلام آقایان: عبدالله نظرزاده، سیدنادر علوی، نجف لک زایی، رضا عیسی نیا، سیدمحمدعلی حسینی زاده، محسن مهاجرنیا، محمد پزشکی، فراتی، جواد امامی و ... به اغتنام فرصت تبدیل می کردم و زندگی طبیعی و علمی ام را با نهایت عشق و علاقه مطالعاتی می چرخاندم. مسئول وقت مرکز اندیشه نیز جناب حجت الاسلام فقیهی بود. خدا را از این بابت، همیشه شاکرم. و به سبب سازان این اتّصال _که لطف و رحمت خدا را در آن می دیدم_ درود می فرستم. تا بعد.

نشر همزمان در «آنچه بر من گذشت» : (اینجا)

۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۱۸ ۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

آنچه بر من گذشت 74

زندگینامۀ من

 

پست 6629. آنچه بر من گذشت. قسمت 74. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. حالا _که زمستان سرد 1371 است_ یک روستایی _یعنی من_ به علت بازمانده شدن از تحصیل، به دلیل جنگ و بی علاقگی به درس و نیز اشتغال، وارد محیطی شده، که مدرن ترین دانشگاه ایران است _دانشگاه تهران_ و مرکز جنبش دانشجویی و روشنفکری را به چشم خود می بیند. از برخی پشت پرده ها سردرمی آورَد.

 

 

از یک سو، با فقر مُطلقم دست و پنجه نرم می کردم. و مشخص شده است که فقر، توان مبارزه و هیاهو را از آدمی می ستاند. من حتی یک ریال در ماه اضافه نمی آوردم؛ حتی در سال. به گونه ای فقیر بودم، که طی چندسال پشتِ سرِهم، پرداختِ خمس بر من تعلق نمی گرفت و واجب نمی شد.

 

 

شده بودم فردی محتاج. نیازمند و مستضعف مالی. همیشه، دوم فروردین هرسال _که روز تولّدم است_ مازادِ درآمدم را محاسبه و پرداختِ خمسش را لحاظ می کردم، ولی در ایام سخت و تنهایی دانشجویی، من در فقر کامل و نداری تمام، به سر می بردم. بهتر است بگویم نیازمندِ صدقه هم شده بودم گرچه صدقه ای نخوردم. نه صدقۀ مالی و نه صدقۀ سیاسی و حکومتی و معامله گری.

 

 

حالا؛ غوز بالای غوز شد. در این دورۀ جانکاه، اما شیرین چون عسلِ دانشجویی، نه به پدرومادرم دسترسی دارم که دست نیاز به سوی آنان دراز کنم _که در محل بودم، می کردم و منتفع می شدم_ نه آن دوران، شیخ وحدت در قم بود که از او لااقل در صورت بحرانی شدنِ جیب و توشَم، قرضی بردارم. _شیخ گرگان بود آن دوره_ و نه شیخ باقر، اخوی دیگرم، که باهم در یک ساختمان _منزل شیخ وحدت: اینجا در قسمت 72 شرح دادم _ زندگی می کردیم، از من داراتر بود، که وی بتواند کاستیِ مالی مرا جبران کند. گرچه، اگر لب بازمی کردم سر از تن نمی شناخت چون خصیصۀ وی بذل است و دوندگی برای محتاجان.

 

 

دامنه. شیخ وحدت و رفقا. سال 1388 جنگل دارابکلا

جنگل روستای دارابکلا

 

 

همه ی شما، که این بخش زندگی مرا دارید با حوصله و تحریک ذهنی می خوانید، به یقین خود لمس کرده اید که میزانِ تأثیر مستقیم و بی واسطۀ فقر و نداشتی، بر زندگی یک انسانِ سیاسی و در حال علم سیاست خوان و نیز دارای زن و بچه _آن هم با سه پسر کوچولوی مهدِکودک رو و دبستانی و پیش دبستانی_ چقدر زیاد است و فلج کننده و آشوب ساز.

بقیه در ادامه

ادامه مطلب...
۱۰ مرداد ۹۷ ، ۰۷:۱۷ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |
جمعه, ۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۳۸ ق.ظ دامنه |
آنچه بر من گذشت 73

آنچه بر من گذشت 73

زندگینامۀ من

 

6606

آنچه بر من گذشت. قسمت 73. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. وقتی سال 1371 وارد دانشگاه تهران شدم، حداقل از چهار اتفاق که بر من رخ می داد و استمرار می داشت، خرسند بودم و نالان. و از سه مسأله دلگیر می شدم و ناآرام.

 

 

اتفاقات اینها بود:

 

 

1- محیط دانشگاه را بسیار جنب و جوش آور می یافتم، که نسبت به مدیریت سیاسی کشور توسط دولت هاشمی رفسنجانی، نه فقط معترض و منتقد که متنفر شده بود. فتیلۀ جنبش دانشجوی را فردی به نام حشمت الله طبرزدی آتش زد. او، در هفته نامۀ «پیام دانشجو» _که مرتبط به محفل راست افراطی بود و مخفی مشیء و علنی مشق می کرد_ با گردش عجیب! به چپ، اولین نقد رسمی علیۀ شخص اکبر هاشمی رفسنجانی را نوشت و مانند بمب سروصدا کرد. ولی نقد منطقی تر و کلاسیک و مبتی بر مبارزۀ گام به گام را هفته نامۀ «عصر ما» سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران علیۀ دولت هاشمی رفسنجانی می نوشت. با سرمقاله های آرمین، حجاریان، و گفته های بهزاد نبوی. که هاشمی در یک خطبۀ نماز جمعه اینان را یک ضلع از مثلث اسرائیل و آمریکا خواند و مخالفان خود را با انگ و افترا و تهدید هراساند. اما اوضاع آن گونه نشد که او خطبه می خواند.

 

 

 

2- دانشگاه تهران از چهارجهت زیباست:

 

از سمت غرب، _خیابان آذر_ به کتابفروشی ها، مؤسسات پژوهشی، دفاتر روزنامه ها و مجلات و...  وصل است. که من معمولا به فروشگاه کتاب بعثت می رفتم که خود مرحوم فخرالدین حجازی _بینانگذار و مُتولّی آن_ گاه به گاه عبا به دوش، در آن جا حضور می یافت.

 

 

از سمت شرق _خیابان قدس و طالقانی_ به سینما عصر جدید (با سه سالن نمایش مجزا با سه فیلم همزمان) و به چند مرکز مطالعاتی مهم متصل است. که من عصرجدید را چندبار رفتم و مرکز مطالعاتی را نیز سرمی زدم.

 

از سمت شمال _بلوار کشاورز آیزنهاور سابق_ را بر تاج خود دارد که با چند قدم وارد پارک لاله می شدیم. محلی برای تبادلات سیاسی و تفریحات.

 

از سمت جنوب _خیابان انقلاب_ به سه چهارچیز برمی خوری: کتابفروشی های فراوان و جذبنده، چهارراه ولی عصر پارک دانشجو، میدان انقلاب نماد مبارزات علیه سلطنت منحوس پهلوی، و خیابان فلسطین جنوبی که با کمی قدم زدن به پاستور می رسیدی و اگر راهت می دادند به بیت رهبری.

 

بقیه در ادامه

ادامه مطلب...
۰۵ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۳۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

آنچه بر من گذشت 72

زندگینامۀ دامنه

 

پست 6568. آنچه بر من گذشت. قسمت 72. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. شبِ پیش از حرکت مان به قم، یک شب اخوی ام شیخ وحدت _که در نزدیکی ما شهر گرگان مقیم بودند و در حوزۀ علمیۀ نور آیت الله سیدکاظم نورمفیدی تدریس می نمودند_ به دارابکلا آمده بودند پیش والد و والده ی مان. کلیدِ منزلش در قم را به من دادند و گفتند برید آنجا ساکن شوید. لطف خدا بود و محبت برادر و حکمت بزرگ پرورگار علیم و مهربان.

 

 

 

دامنه. ایام دانشجویی. 1372. عارف. عادل. عاصم

 

 

 

اواخر شهریور ماه 1371 از محل کارم در ساری، تسویه کامل کردم و مجوّز تحصیلی گرفتم و آخرین روز همین ماه آمدیم قم و ساکن شدیم در همان منزلی که اخوی شیخ وحدت کلیدش را داده بود. منطقۀ خوب زنبیل آباد قم.

 

 

دو برادر با هم. من و خانواده و بچه هایم. اخوی ام دکتر شیخ باقر و خانواده اش. هال و پذیرایی مشترک. یک اتاقِ بالا مال ما. یک اتاقِ بالا مال ایشان. آشپزخانۀ بالا مال او. زیرزمین مال من؛ که در آن هم پخت و پز می کردیم با نهایت سادگی و زحمت و هم استراحت. اساساً زیرزمین در بلاد کویری، خنک ترین جاست و آرامبخش ترین نشیمن در فصل داغ.

 

 

 

 

تا آخر سال 1372 اینجا بودیم. سال 1373 به خانه ایی در منزل حاج صفدر فغانی _که لحاف دوزی ماهر و مؤمنی ست_ مستأجر شدیم. یک میلیون رهن، با 10000 ریال اجارۀ ماهانه.

 

 

 

من طیِ چند ترم متوالی، در یک دورۀ بسیارسخت و خیلی خسته کننده و انرژی گیر، شنبه تا چهارشنبه ی هرهفته، از قم به دانشگاه تهران می رفتم و در خوابگاه دانشجویی در خیابان طالقانی، مقابل سینما عصرجدید، به همراه دوستان طلبه و دانشجویی ام زندگی مجرّدی داشتم.

 

 

 

این، در حالی بود که باید هم درس می خواندم. هم خرج زن و بچه ها را درمی آوردم و هم کتاب می خریدم و هم نیازهای منزل را _از نون تا سیب زمینی و جعفری و مرغانه و زنجبیل_ تهیه می نمودم. که در قسمت های بعدی شرحش می کنم.

 

 

 

دامنه. 1371. دانشکدۀ علوم سیاسی دانشگاه تهران. عکاس: رزّاق ادبی فیروزجاهی

 

 

تا قبل از ورود به دانشگاه، مطالعاتم متمرکز در دین شناسی و سیاست و کتاب های مذهبی و قرآنی بود. همۀ کتاب های شریعتی و آثار منتشر شدۀ استاد شهید مطهری را پیش از دانشگاه از نوجوانی تا آستانۀ ورودم به محیط دانشگاه، مطالعه و خلاصه نویسی کرده بودم.

 

 

حالا در دانشگاه خیالم از داشتن مبانی دینی و نلغزیدن در طوفان و امواج تزهای بیگانه و هجوم فرهنگی غرب، و نوشته ها و جریان های منحرفانه و گاه ضالّه راحت بود.

 

 

تا قبل، فقط اسمی از حسین بشیریه و رضوی و زیباکلام و عمیدرنجانی و فرهنگ رجایی و سیف زاده و نقیب زاده و شاهنده... شنیده بودم و با کتاب ها و گفتارها و نوشته های منتشرشدۀ آنان و سایرین، در مجلات و ماهنامه ها و روزنامه های ایران و حتی در بولتن ها آشنا بودم و بی خبر نبودم.

 

 

حال، در آغاز دهۀ 70، من، به لطف پروردگار و دعای مادر و رضامندی پدر و حمایت همسر و تشویق اطرافیان و خوشحالی رفیقان و اراده ی فولادین و شوق وصف ناپذیر خودم، در مهم ترین و سیاسی ترین و محوری ترین و پراستادترین و مشهورترین دانشکده های ایران یعنی دانشکدۀ علوم سیاسی دانشگاه تهران قرار گرفتم.

 

 

یعنی در درون پرجنب و جوش ترین محیط آکادمیک کشور. با همۀ آن نخبگان سیاسی خیره کننده، که یا استاد بودند و یا در آن محیط مسئولیت را برعهده داشتند، یکجا و در یک کلاس و میز و صندلی قرار گرفتم و مستقیم، شاگردشان شدم و درس های مهم و محوری علوم سیاسی و روابط بین الملل و حقوق را با آنان گذراندم (= به قول دانشجویان پاس کرده ام) و مسائل غامض و پرسش برانگیز را با آنان در میان می گذاشتم:

 

 

آقایان دکاتیر محترم: (=مُعرّبِ دکترها، که معمولاً این جمع مکسَّر غلط، استعمال می گردد و استعمال معمول، می گویند رواست)

 

 

 

1- حسین بشیریه. 2- رضوی. 3- صادق زیباکلام. 4- عمید زنجانی. 5- عبدالرحمن عالم 6- سید رحیم ابوالحسنی. 7- مصطفی ملکوتیان. 8- سیدحسین سیف زاده قمی. 9- محمدرضا تخشید. 10- افتخاری. 11- ستوده کار. 12- فرهنگ رجایی. 13- بهزاد شاهنده و 14- احمد نقیب زاده. 15- و متفکّران و سیاسیون و چهره های مطرح دیگری که گاه به گاه، به سالن اجتماعات شیخ انصاری دانشکدۀ علوم سیاسی دانشگاه تهران دعوت می شدند تا سخنرانی و مناظره کنند.

 

 

 

من علاوه این اساتید محترم، هرچندوقت، در سلسله گفتارهای دکتر عبدالکریم سروش _مشهورترین و بحث برانگیزترین چهرۀ روشنفکر دینی ایران و جهان_ شرکت می کردم.

 

 

 

یکی از آن روزها که به سراغ سخنرانی های سروش می رفتم، پای یک سخنرانی جنجالی دکتر سروش _در دانشکدۀ علوم دندان پزشکی در ضلع شمال غربی دانشگاه تهران_ نشسته بودم، که با آن لحن پرجذیه اش داشت دربارۀ جامعۀ جاهلیت مدرن صحبت می کرد.

 

 

سروش می گفت دراین گونه جوامع، عالمان مُلجم (=لجام زده) اند و جاهلان، معظّم، (یعنی بزرگ داشته شده و عزیز و ارجمند!)؛ اتفاق عجیبی افتاد که جرّقّۀ فشارِ خشونت بار گروه هدایت شده و خودسر گروه فشار علیۀ این اندیشمند دینی بوده که من... تابعد...

نشر همزمان در (آنچه بر من گذشت: اینجا)

۲۲ تیر ۹۷ ، ۰۷:۵۷ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

آنچه بر من گذشت 71

زندگینامۀ من

 

پست 6528. آنچه بر من گذشت. قسمت 71. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. با آن که خودم را یک نیروی پُرجهندۀ سیاسی می دانستم و از مسائل مملکت و جامعه و اوضاع اندیشه ای دهۀ شصت، بی خبر و بی توجه نبودم؛ اما چارچوب شغلی ام را به مُرّ قانون و فرمان تحذیری امام خمینی _رهبر کبیر انقلاب اسلامی_ دقیقاً رعایت می کردم و هیچ گاه خلافِ این جهت شنا ننمودم.

 

 

 

26 خرداد 1369 ساری بودم که خبر رسید وضع همسرم دگرگون شده. خودم را فی الفور به منزل رساندم و آن دو _مادر و فرزندِ در راه_ را با هول و ولَع و دِهشت، به بیمارستان امام خمینی ساری؛ کمی پایین تر از دروازه بابل، در تقاطع امیرمازندرانی. ساعتی نگذشت که عادل من _پسر دومم_ پا به جهان گذاشت.

 

 

 

آن روزها سونوگرافی کمتر رسم بود. اغلب خانواده ها، ریسک نمی کردند ببینند آیا فرزندِ در شکم، از ذکوره یا ازاُناث؟ لذا من، پیش بینی کرده بودم اگر دومین فرزندم، دختر باشد، یکی از صفات برجستۀ فاطمه زهرا _سلام الله علیها_ را بر او بگذارم؛ یعنی مُنعِمه، یعنی نعمت پروردۀ خدا.

 

 

که نشد و خدا هرگز به ما دختر نداد. که می گویند دختر؛ رحمت است و برای پدر، نازکِش. راضی به حکمت و مصلحت خدای مهربان ام و جَبهۀ سپاس و شکر بر زمین می سایم.

 

 

نام اولین فرزندم را بر مبنا و نیّت عرفان _خداشناسی و خداجویی_ در همان ایام مجرّدی، عارف گذاشته بودم و این دومین فرزند را بر حسب عشق به عدالت و عدل الهی، عادل نهادم.

 

 

دامنه. سال 1384. عکاس: سیدعلی اصغر

 

 

پیش تر از آن، سعی کرده بودم خانه ای در حیاط خانۀ پدرومادری ام _که والدین بهتر از جانم، اجازۀ ساخت آن را به من داده بودند_ بر روی بنای نیمه ساز قبلی _که شیخ وحدت سال های اوائل انقلاب تلاش کرده بود بسازد که ادامه نیافت و پدر با او حساب کرد_ بسازم، و ساختم.

 

 

چون طی این مدت _از 31 مرداد 1365 تا نوروز 1367_در دو اتاق مجاور سمت شرقی منزل پدرومادری، با آنها زندگی می کردیم. به قول محلی ها هنوز سِوا _یعنی جدا_ نشده بودم. خورد و خوراک و پخت و پزها واحد بود و یکجا. زیرا عروس خانواده ها _طبق رسوم محل دارابکلا_ تا مدتی باید پیش پدرشوهر و مادرشوهر زندگی می کرد. همین خانه ای که ساخته و تکملیش کردم، پس از فوت والدینم به عنوان ارث ماندگار مرحومان پدرو مادرم، برای من ماند. درود و صلوات خدا بر روح جاویدان و پاک شان.

 

 

 

معمولاً در دارابکلا، روال همین گونه بود. یعنی عروس و داماد تا دوسه سال در کنار خانواده زندگی می کردند و آرام آرام از والدین و اعضای خانه، جدا می شدند. که حالا کمی فرق کرده است. اول خانه می سازند و سپس عروسی می کنند. بگذرم.

 

 

طی پنج سال اشتغال در ساری، در این شهر چهارپاتوق داشتم که اغلب آنجا سرمی زدم: یکی: کتابفروشی رسالت در خیابان انقلاب روبروی مخابرات. دیگری: کتابسرای دانشجو در خیابان فرهنگ، پیچ روبروی ادارۀ کل آموزش و پرورش. سومّی: لوبیافروشی داغ سرِ تقاطع قارن_انقلاب که صبحانۀ دلچسبی می داد؛ لوبیاچتی داغ با آرد و کولک گلپَر که به زبان بومی می گویند لوبیا پَته. و چهارمین پاتوقم: دفاتر توزیع و فروش پنج روزنامه مهم آن دهۀ داغ شصت بود: اطلاعات، کیهان، جمهوری اسلامی، رسالت؛ و سپس روزنامۀ سلام؛ که بعد از رحلت امام توسط سیدمحمد خوئینی ها تأسیس شده بود.

 

 

روزنامه سلام. شمارۀ 21 آبان .1374. تیتر سخنان مرحوم هاشمی رفسنجانی

 

 

 

من این پنج روزنامه را بی هیچ وقفه ای، همه روزه می خواندم. فقط یکی را نمی خریدم _روزنامۀ جمهوری اسلامی_ چون که در محل کار توزیع می شد. که هنوز هم در منزل دارابکلا، شماره های مهم و تاریخی این پنج روزنامه را در آرشیو و بایگانی شخصی ام دارم. یادم است بیشتر متن های مهم و سرمقاله های بسیارمهم و تاریخی این پنج روزنامه را، با پول شخصی ام، و با وساطت رفیقم سیدعلی اصغرشفیعی دارابی، فتوکپی کرده بودم و به صورت صحافی و کتاب درآورده بودم و گاهی در جلسات و نشست ها از آن استفاده می نمودم.

 

 

 

بگذرم و خواستم بگویم ما و همدوره ای های عصر ما، این گونه، زندگی را پیش می بردیم. که با تأسُّف فراوان، سطح مطالعات این نسل حاضر، نه فقط کم، بلکه تعطیل شده است و همه، در تلگرام می پلکند و ضرر و زیان و حتی خُسران قرآنی می خرند. ننگ و خطر وحشتناکی که آیندۀ ایران را خواه ناخواه نابود می سازد. و شک ندارم دشمن پشت این قضیه است.

 

 

بدا به حال کسانی که با هرزه نویسی ها،چرندبافی ها، دری وری ها و تهمت ها و هجویات زشت، نوجوانان معصوم این مملکت را، ساعت ها، تا پاسی از شب، در تلگرام و کانال های بی ارزش و مزخرف شان، مشغول می سازند و کتاب و مطالعه را _که انسان را می سازد و جامعه را دگرگون می کند_ مظلوم و تنها و خاکخور و گردگیر، رها ساخته و کناری انداخته اند. خدا نگذرد! نمی دانم چی بگویم. بگذارم و بگذرم. خیلی حسرت و افسوس می خورم و حتی غُصّه.

 

 

حالا دیگر شهریور 1371 نزدیک می شود و من در سن 29 سالگی، به دلیل قبولی در رشتۀ علوم سیاسی دانشگاه تهران_ باید محل کارم را با 5 سال سابقۀ خدمت و 3 سال سنَوات مثبت (جبهه و نیز مدتی سربازی) جمعاً 8 سال سابقه؛ و نیز محل سکوتم را با 29 سال سکونت و خاطره و همهمه و وِل وِله و هِلهله، برای یک گام متعالی تر _یعنی درس و مشق_ که عشق ثانی من شده بود_ ترک کنم. و کردم.

 

 

دارابکلا را با یک وانت نیسان اثاثیۀ منزلمان، که نیمی را در همانجا باقی گذاشته ایم_ با وداع جانسوز با والدین و خداحافظی خاطره انگیز را اُقربا و رُفقا، به سمت قم ترک می کنیم. که من اسمش را نه گُسَست، بلکه هجرت می گذارم. دو هجرت: هجرت اول من در سال 1363 به قم برای طلبگی حوزه. و هجرت دوم ما به قم در سال 1371 برای دانشجویی دانشگاه.

 

 

پسرانم: عارف. عادل. عاصم. 1383. عکاس: دامنه

 

 

من و دو فرزندمان عارف و عادل و همسرم خدیجه، به رانندگی داماد خاندان مان آقای حسینعلی رمضانی. حالا هم فرزند سوم _عاصم_ در راهِ دنیاست و هم ما در راه قم. هجرت دوم. در این حرکت تاریخی عمرم، چه ها بر من گذشت؟... تا بعد...

(نشر همزمان در: آنچه بر من گذشت: اینجا)

۱۴ تیر ۹۷ ، ۰۶:۴۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |
چهارشنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۴۳ ب.ظ دامنه |
آنچه بر من گذشت 70

آنچه بر من گذشت 70

دامنۀ زندگینامه

 

قسمت 70. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. شیخ وحدت گفت: تعطیل کنید. جلسات را بگذارید کنار. حتی نشست های قرآن را. اگر فکر می کنید ترک کردن جلسات قرآن، گناه دارد، من گردن می گیرم. شما الان بچسبید به درس و تکمیل تحصیلات. حال که جنگ تمام شد، زمان، زمان درس است و تقویت سطح دانش.

 

 

آن شب برق هم رفته بود و پروانه ای دور لَمپا _فانوس_ اتاق ما، بال بال می زد. شیخ وحدت به پروانه پرداخت و مثال دانشمند ژاپنی را آورد و گفت: شما هم باید مثل این پروانه آنقدر تلاش کنید آنقدر بال بزنید تا برسید به نور.

 

 

چنین کردیم. خیلی هم قاطع. پیش ایشان همان شب، هم قسم شدیم درس را تا نهایت امکان ادامه ببخشیم. بخشیدم. همۀ نشست های اضافی را موقتاً کنار گذاشتیم. هَمّ و غَمّ خود را وقف درس کردیم و مساعی خود را با نیت انقلابی متمرکز کردیم به تکمیل تحصیلات. من و آن تعداد رفقا که در ایام دفاع مقدس _به دلیل حضور واجب و ضروری و تکلیفی مان در جبهه ها و عملیات ها_ از درس بازمانده بودیم، شروع کردیم به درس خواندن. (یاد روانشاد یوسف به خیر که او هم بود و آغاز کرده بود به تکمیل درس)

 

 

تاسوعای سال 1382. اوس صحرا. عکاس: حامد آهنگر

 

 

سال 1369 و 1370 بخش بزرگی از زندگی مان شده بود درس درس درس. من به گونه ایی آرمانِ ورود به دانشگاه را برای آیندۀ خودم جدّی و حیاتی و سرنوشت ساز گرفته بودم؛ که طی همین یک سال و نیم، همۀ کمبودها و بازماندگی تحصیلی ام را در مجتمع رزمندگان ساری _که اتفاقاً توسط آقای ترابی از دوستان صمیمی شیخ وحدت اداره می شد_ به طور چشمگیری جبران کردم و نفر اول و ممتاز آنجا شدم و طی مراسمی از دست فرماندار وقت ساری جناب آقای رهی، سکّه و یک دست کُت و شلوار هدیه گرفتم که در تصویر بالا آوردم.

 

 

و تقریباً دوماه کاملاً خودم را از گشت و گذار و اجتماعات، محروم و با جدّیت در کنکور سراسری شرکت کردم و با رُتبه 73 در رشتۀ علوم سیاسی دانشگاه تهران قبول شدم. که بعداً به این قطعه از زندگی ام می پردازم زیرا همین موجب شده بود هجرت دومم به قم صورت پذیرد.

 

جنگل دارابکلا. رفقا. سال 1365. عکاس: یوسف

 

 

در حین تکمیل درس _که عصرها پی می گرفتم_ حتی یک روز هم دست از محل کارم برمی نداشتم و اغلب تا نیمه های شب در مأموریت بودم و با ماشینی که در اختیارم گذاشته بودند، ساعت 1 بامداد به منزلم در دارابکلا می آمدم و صبح زود به ساری برمی گشتم.

 

 

ارتباط مردمی با مردم شرق و شمال شرق شهرستان ساری (از پل تجن تا نکا و دو سوی جنگل تا دریا) برای من چون عسل، شیرین بود و خدمت به خلق را، خشنودی خدا می دانستم. در همۀ این ایام، شیوۀ وحدت آفرینی را در میان مردم منطقه تحت پوشش، به اجرا گذاشته بودم و برای من نیروهای راست و چپ فرقی نداشت همه نیروهای ارزشی و انقلابی را در سازماندهی دخالت می دادم.

 

 

در بیشتر این مناطق وسیع، بارها بارها، در طول شب های متمادی، جلسات و نشست و برخاست برگزار می کردم و در مساجد و تکایا و پایگاه های شان سخنرانی می نمودم. حاصل این سال های زیبا و نشاط بخش، یافتن دوستان فراوان و مراودت های بی کران بود که کماکان _بعضاً با اُفت و خیزان_ استمرار یافته است

 

 

حال _سال 1369_ که خرداد ماه فرا رسید، پسر دومم عادل در راه بود. در تولد عارف نبودم، جبهه بودم. در این تولد هم _که در 26 خرداد 1369 روی داد_ داستان دارد مفصّل ... تابعد. (آنچه بر من گذشت)

۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۴۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |
سه شنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۱۳ ق.ظ دامنه |
آنچه بر من گذشت 69

آنچه بر من گذشت 69

مسائل سال 1368

 

قسمت 69. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. سال 1368 سه رویداد برای من ملموس تر از رخدادهای دیگر زندگی ام بود:

 

 

یکی، قضیۀ «برکنارکردن» مرحوم آیت الله العظمی منتظری از قائم مقام رهبری؛ دیگری، رحلت امام خمینی _رهبرکبیر انقلاب اسلامی_ و سومی جرقۀ ادامۀ تحصیل؛ که می خواهم نقش خودم را در این سه مسأله روشن کنم. برای پرهیز از تفصیل نویسی، خلاصۀ سه حادثه مهم آن سال، این بوده است:

 

 

قضیۀ اول: حجت الاسلام عبدالله نوری _که خود را لیدر حزب کارگزاران می داند_ آن زمان نمایندۀ امام در سپاه پاسداران بود. آن شبِ کنارزدن مرحوم منتظری از ساختار نظام، من در محل کارم در ساری مسئول شب بودم. دیدم نیمه شب، از مقامِ مافوق تلفنی به من اطلاع دادند که باید تا صبح نشده، تمام عکس های آقای منتظری را از در و دیوار محل کار و همۀ مراکز تحت پوشش، پایین بیاوریم.

 

 

تیتر روزنامه کیهان (که آن زمان در دست جناح چپ بود) روز برکنارکردن آیت الله منتظری/1368

 

 

من با آن که مقلد امام بودم و دلسپردۀ خط امام و شیفتۀ شخص امام، اما چون به آقای منتظری نیز به عنوان یک عالم دینی پاک و فقیه شجاع و مرجع مبارز و عدالت گرا ارادت خاص داشتم (هنوز نیز این گونه ام)، دست به هیچ عکس ایشان نزدم و از کنارش با بغض در گلو و ناراحتی در روحیه، عبور کردم. زیرا چنین کاری _پایین کشیدن و به زیرانداختن و پاره کردن عکس منتظری_ حتی تصوّرش هم برای من سخت و غیرقابل قبول بود.

 

 

صبح که بقیه همکاران آمدند، تن به این کار دادند و عکس های منتظری را برداشتند. حتی برخی ها شادی و خوشحالی هم کردند از این اتفاق، که آن را «عزل» نام نهادند.

 

 

تا آن زمان، تمام ادارات و نهادها و حتی مساجد و تکایا و پایگاه ها و انجمن ها، عکس امام و منتظری را جفت هم، نصب می کردند و شعار محوری «قائم مقام رهبری- آیت حق منتظری» بود. حتی بر سینۀ دستۀ کفن پوشان بالاتکیۀ دارابکلا نیز این شعار حکّ بود.

 

 

 

ما آن زمان شنیده بودیم این دستور و نیز تخریب دیوارهای اطراف بیت منتظری در قم، از سوی عبدالله نوری صادر شده بود. بگذرم. این بخش از تاریخ انقلاب، همچنان غامض مانده است و ناگفته و نیز سانسورشده و یکسویه؛ و سران جناح چپ در این موضوع، از جناح راست هم بدتر و افراطی تر عمل کردند؛ که تاریخ هرگز از آن ها نمی گذرد.

 

بقیه ادامه

ادامه مطلب...
۰۸ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۱۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

آنچه بر من گذشت 68

دامنۀ زندگینامه

 

قسمت 68. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. از خاطرات پُرمخاطرات و ریزریز سختی های جبهه کردستان عبور می کنم و فعلاً از نقل آن می پرهیزم و وارد مرحلۀ بعدی زندگی ام می شوم. تا در وقت خود _اگر عمری باقی بود_ به فراخور بنویسم.

 

 

نوروز 1368 پس از 10 ماه حضور مستمر در جبهه کردستان _مریوان_ به ساری برگشتم. دفعات قبل که شش بار به جبهه رفته بودم فاصله اش کوتاه تر بود. یا سه ماهه بود یا چهار ماه و یا 45 روزه و دوماه. اما اعزام آخر، زمانش 10 ماه به درازا انجامید که به عبارتی کل سال 1367 را در جبهه و دور از خانه ماندم. هم سخت بود و هم خیلی خطرآفرین، ولی بر حسب اَدای تکلیف بود.

 

 

وقتی برگشتم چندروز مرخصی تشویقی و مأموریتی داشتم. حسابی گشتم و دل را وا دادم. فرق جبهه با پشت جبهه خیلی زیاد است که مهمترینش این است که آنجا جان هر لحظه در تیررس کمین و کین و کینۀ دشمن و تیر و گلولۀ جنگ طلبان است اما پشت جبهه، زندگی است و حیات و امرار معاش و گشت و گذار. و همین، انسان را سرحال نگه می دارد.

 

 

دامنه و همسنگرم رمضانپور. عکاس: دوستم علیرضا کاویانی خواهرزادۀ دکتر منوچهر متّکی وزیر اسبق امورخارجه

 

 

در جبهه اساساً مفهومی به نام پول نه وجود داشت و نه معنی می داد و نه کسی آن را حس می کرد. به هرحال، بازهم به قول معروف تیر نخوردیم و شهید نشدیم و به عبارت رایج «لیاقت شربت شهادت» را نداشتیم و بازگشتیم به سرزمین آبا و اجدادی و استمرار زندگی مادی و معنوی.

 

من و سیدرسول هاشمی. عکاس: سیدعلی اصغر

 

 

علاوه بر ادامۀ روند سیاسی و فکری که در محل با رفقا داشتیم، این بار پس از برگشت از جبهه، به بخشی دیگر از نهاد محل کارم به عنوان مسؤول سازماندهی گذاشته شدم که بخش بزرگی از روستاهای سمت شرق و شمال شرق شهرستان ساری را در حوزۀ نفوذ خود داشت.

 

 

 

از پل تجن ساری گرفته تا جادّۀ گُلما تا انتها یعنی قادیکلاو از آنجا تا مسیر خارکش و زرین آباد و پایین کولا و از سمسکنده گرفته تا مرز رسمی نکا و از آنجا تا همۀ دریا و دشت ناز و سرتا، همه و همه منطقه ایی بود که طبق تفکیک مأموریتی نهاد، به این بخش از نهاد سپرده شده بود.

 

 

من و سیدعلی اصغر. عکاس: سیدرسول هاشمی

 

 

و من که مسؤول سازماندهی شده بودم، با هزاران نفر از مردم خوب این حوزۀ استحفاظی وسیع مردمی مرتبط، در رفت و آمد و حتی با بسیاری از آنان رفیق و همدم شدم که برگ زرین دورۀ زندگی ام در ساری بود.

 

 

می گویم؛ از خودم، از آنچه روی داد، و روی می داد و از دوست خوبم عباس و سایر سیرها و صیرورت ها و نامردی ها و نامرادی ها. تا بعد. (آنچه بر من گذشت)

۰۴ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

آنچه بر من گذشت 67

زندگینامۀ من

 

پست 6434

 

قسمت 67. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. حالا تیرماه 1367 است. من در جبهۀ مریوانم. جنگ به نقطۀ اوجش رسیده. 29 تیر 1366 شورای امنیت سازمان ملل قطعنامۀ آتش بس 598 را تصویب کرده بود که امام آن را نپذیرفت.

 

 

اما سرانجام یک سال بعد به دلایل و علل مختلف _که هنوز زوایای آن سرّی باقی مانده است_  در 27 تیر 1367 آتش بس را با صدور یک بیانیۀ مفصل قبول کردند که در اَفّوای برخی «جام زهر» نام گرفت.

 

 

ما متن بیانیۀ بسیارمهم امام را از بلندگوی تبلیغاتِ قلّه ای در مسیر چناره_مریوان شنیدیم که از اخبار 14 رادیو ایران پخش شده بود. اشک می ریختیم و واقعاً گریه می کردیم؛ بلند، بلند. بگذرم.

 

شهر مریوان

 

من با آن که ثانیه به ثانیه به فکر تولد اولین فرزندم _عارف_ بودم، به همراه همسنگرانم از جمله آقای بهرام اکبری لالیمی _داماد مرحوم آقا دارابکلایی_ آقای جعفر ضابطی قرتیکلایی، از این قلّه به آن قلّه و از این عملیات ایذایی، به آن خط نگه داری و مأموریت های آنی به آنی می رفتیم که سخت ترین دورۀ زندگی ام بود؛ سخت ترین، خطیرترین و مشکل ترین. چیزی شبیه محاصرۀ شِعب ابی طالب که با گفتنش هم مو بر تنم سیخ می شود.

 

 

دریچۀ زریوار مریوان که ما، هم روی آن قله روبرو بودیم و هم قلّۀ انجیران، که در پشت این دریاچه، در سمت راست تصویر واقع است

 

من در یک محور عملیاتی با بهرام اکبری با جنازه ایی در نوک قلّۀ محور انجیران مریوان برخوردیم که بی حد وحشت آفرین بود. رفتم روی جنازه. گشتم که ببینم کیست. اسنادی همراهش بود. برداشتم و دیدم یک تبعۀ عربستان سعودی است که برای کمک به صدام به جنگ با ایران آمده و این گونه کشته و از سوی عراقی ها رها شده بود.

 

 

بعد اسنادش را به حفاظت اطلاعات تحویل دادم. در دامنه نیز عکسش را سال های پیش منتشر کرده بودم.

 

 

خاطرات خشن آن روز تا مدت ها مرا به خود مشغول می نمود، که دم به دم از سوی جنگنده های بمب افکن عراق _ساخت روس و اروپا و آمریکا_ بمباران می شدیم و لای سنگ و صخره ها پناه می گرفتیم و بی آب و علف و الوف شب را روز و روز را شب می کردیم. خاطرات زیاد است و نقلش زمان می برد و حوصلۀ خواننده را سر.

 

 

حالا روز 4 مرداد 1367 است، که از قلّۀ جنگی برگشتیم سطح شهر مریوان. با جعفر ضابطی  کمی گشت زدیم. به دفتر مخابرات برخوردیم که نوبتی بود. نوبت زدیم یک زنگی به دارابکلا بزنم، ببنیم عارف من متولد شده یا نه.

 

 

پس از یک ساعت، نوبت من شد. زنگ زدم به دفتر مخابرات دارابکلا. آن سال محمد گرجی _همسایۀ ما_ متصدی دفتر تلفن محل بود. خونه ها هنوز هیچ کسی تلفن نداشت. تا زنگ زدم و پرسیدم، محمد با خنده و صدای بلند خبر داد: آق ابراهیم پسرت به دنیا آمده. (عکس زیر دستنوشته من است در همان سال ها که زندگی ام را ماه به ماه می نوشتم)

 

 

(متن زندگینامۀ دامنه مربوط به همان روز. دستنویس سال 1369)

 

اگر بگویم در آن مخمصۀ جنگ و به هم ریختن اوضاع جبهه ها و هجوم بی امان و مجدّد لشکریان صدام به همۀ محورهای جنگی _از جنوب تا غرب و شمال غرب_ این خنده و صدا و خبرِ خوش محمد گرجی _که در دفتر تلفن دارابکلا هم فریادش پیچیده بود_ از تاریخی ترین و لذت بخش ترین خبر راه دور زندگی ام بوده، گزاف نگفته ام.

 

 

به هر حال اولین فرزندم در غیاب من، در چهارم مرداد 1367،  در کلینیک مرحوم دکتر حسن زاده در خیابان امیر مازندرانی ساری به دنیا آمد که پدرم و برادرانم شیخ وحدت و شیخ باقر آن روز زحمت بردن به بیمارستان و رسیدگی به وضع و حال همسر و فرزندم را با نهایت توجه، بر عهده داشتند و همیشه هم برای این زحمت از آنان ممنونم و به خویشان خوب، مدیون. تا بعد... (آنچه بر من گذشت)

۰۲ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۹ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
دامنه |

آنچه بر من گذشت 66

دامنۀ زندگینامه

 

پست 6409

قسمت 66. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. آری؛ به من گفت: «ابراهیم خودتو مهیا کن بری کیاسر. مسئول آنجا بشی». روز می شمردم که کی می شود حکمم صادر شود و عازم شوم. سال 1367 را تا دو سه هفته ای طی کردم، دیدم نه! هیچ خبری نشده است. مشکوک شدم.

 

چون این مدت را پیش خودِ رئیس نهادی که در آن اشتغال داشتم، کار می کردم _درواقع بی هدف چخ چخ می گرفتم_ خیلی راحت از ایشان یعنی «جناب برادر ... . ... » پرسیدم قضیۀ حکم مسؤولیت من در کیاسر چه شده است؟

 

با رفیقم جاده کیاسر 1367. میری

 

یادم هست که از جلسه ایی اضطراری برگشته بود و دمِ در اتاقش که من در آن این مدت کار می کردم، پاهایش را با کفش به سمت بیرون دراز کرد و آه سردی کشید و کتفم را به صمیمت فشرد و علت را گفت.

 

بعد من از طریق یکی از منتسبان دریافتم که [آقای ... . ...] علیه ام به بازرسی چیزایی! گفت و اصرار کرد که مرا مسؤول کیاسر نکنند.

 

جبهه. مریوان. سال 1367. از راست:

آبدارچی. خسروی بابلی. دامنه. صدّیقی ساروی

روحانی مقر. اسدی لمراسکی رانندۀ ما

 

من اسم این هم محلی ام را فعلاً در این جا نمی آورم و به خدا وامی گذارم که تلاش کرد نگذارد به زعم خود، من در آن نهاد ارتقاء بیابم، تا خدای ناکرده در ردیف مدیران و فرماندهان قرار نگیرم. و یا به خیال خود که مرا شریعتیسم و ضدروحانیت می پنداشت، مضرّ و مخل به حال نظام جمهوری اسلامی نباشم. بگذرم.

 

اساساً وقتی آن چند گزارشگر و زیرآب زن دارابکلایی  _که تعداد و اسامی شان را دقیقاً می دانم علیۀ من چه کرده و چه گفته اند_ نتوانستند مانع از ورودم به نهاد انقلابی شوند، برخی از آنان تمام تلاش شان را کردند که در درون نهاد مانع رشد و بالا رفتن من شوند.

 

حتی یکی از آن ها پیش یکی از دوستان مرضی الطرفین در غیاب من، به من فحش ناموسی بسیارزشت و ناسزا و ناروا داد و به مادرم _که آزارش حتی به مور هم نمی رسید_ غیاباً جسارت کرد؛ که آری؛ فلان فلان شده هرچه تلاش کردیم  که وارد نهاد [...] نشود، بازهم وارد شد. او باید پیش خدا جواب بگوید.

 

قضیۀ کیاسر برای من پیام مهمی داشت. دریافتم اینان _چند زیرآب زن حسود_ تا نفس دارند نمی گذارند من در نهاد ساری رشد کنم. این موضوع را مخفی با شیخ وحدت درمیان گذاشتم. نکاتی به من گفت و بر اساس آن پیش رفتم تا پس نیفتم.

 

همان رئیس نهاد ساری چون مرا بیش از حد قبول داشت و محبت می ورزید، مرا به عنوان جانشین، به یکی از مراکز زیرمجموعه ساری معرفی کرد و آن جا مشغول شدم. اما راه خود را بر اساس توصیۀ شیخ وحدت پیش می بردم. فشار بر من چنان بود که دیگر نمی توانستم ماندن در ساری را تحمل کنم. رفتم به نهاد گفتم مرا زودتر از موعد بفرستید جبهه.

 

با رفیقم حسن آهنگر.سال 1367.

 

پیشنهادم قبول شد و در حالی که در تیرماه 1367 اولین فرزندم _عارف_ می خواست متولد بشود، بدون معطّلی و البته با چشم انتظاری لحظه های تولد _که هنوز تا آن زمان دقیق مشخص نبود کی هست_ ساری را ترک و به دور از هیاهو و حسادتِ آنان، به جبهۀ مریوان حرکت کردم.

 

در مریوان به عنوان معاونِ یکی از معاونت ها مشغول شدم که به مدت 10 ماه به طول انجامید و در آغاز سال 1368 به ساری برگشتم. که می گویم چه می شود. (آنچه بر من گذشت)

۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۷:۴۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

آنچه بر من گذشت 65

زندگینامۀ من

قسمت 65. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. اولین مأموریتم را در دودانگه ساری پس از هشت ماه فعالیت رضایتبخش و اثرگذار _هم بر خودِ من و هم بر شاغلین ساختمان امام سجاد _علیه السّلام_ و هم بر مردم مهماندوست منطقه_ با خوشی و خوبی به پایان بردم و به ساری بازگشتم.


هر هفته، شنبه ها، با ذوق و روحیه از میدان امام ساری با مینی بوس های پُرازدحام خطّ دودانگه به محمدآباد می رفتم و چهارشنبه ها با شوقی مضاعف، به دارابکلا نزد والدین و همسرم بازمی گشتم و سه روز را با آنها و نیز میان رفقا می گذراندم.


آن زمان یعنی سال 1366
بخش دودانگه به ساری دو مسیر داشت؛ یکی از راه شهر پل سفید _که عکسش را چندروز پیش در راه رفتن به مشهد انداختم_ و دیگری راه پُرپیچ و خمِ سدّ سلیمان تنگه به تلاوک، که گاهی از آن مسیر آمد و شد می کردیم.


هر دو راه در آن زمان خاکی و پرخطر ولی دیدنی و خوش منظره بود. اغلب، این مسیر سه ساعت به طول می انجامید تا به مقصد برسم. همیشه هم، این زمان را مغتنم می شمردم و داخل ماشین مطالعه می کردم؛ یا مجله، یا کتاب، یا روزنامه و یا بولتن های داخلی. بگذرم.

 
 

پل سفید. مسیر دودانگه فریم. اردیبهشت 1397. عکاس: دامنه


چندچیز در دودانگه بر من بسیارگوارا بود و هنوز هم وقتی به مرورِ آن خاطره ها در ذهن و خیالم می پردازم، دلشاد می شوم و تبسُم بر لب می مانم و حسرت لذت ها و لحظه ها را می خورم:


1- مژدۀ همسرم به من که اولین فرزندمان _عارف_ در راه است؛ که داستان هیجان انگیزش را خواهم گفت؛ چون وقتی عارف در مرداد 1367 به دنیا می آمد، من و دوست فاضلم جناب بهرام اکبری لالیمی _داماد مرحوم آقا دارابکلایی_ در جبهۀ کردستان و در عملیات ایذایی و سرنوشت ساز انجیران بودیم.




2- دهها سخنرانی ام در میان مردم زحمتکش دودانگه در روستاهای زیبای آنجا؛ که هرگاه به آن خاطره ها می اندیشم، سرشار از انرژی مثبت می شوم و به قول عامیانه شارژ می گردم.


 
 
حسن صادقی. سیدعلی اصغر. دامنه. سیدعسکری
 
دامنه. قم. سال 1366 پل حجتیه

 
3- تدریس تاریخ اسلام، قرآن و مباحث اعتقادی میان شاغلین و حاضرین ساختمان امام سجاد _علیه السّلام_ که موجب استقبال قرار می گرفت و تشویق می شدم.


یادم است آن ایام که من به نهاد ورود کرده بودم، حجّ خونین مکه اتفاق افتاده بود و حُجاج ایرانی به دست آل سعود به خاک و خون کشیده شده بودند و فضای کشور آکنده از نفرت و خشم علیۀ خاندان فاسد عربستان سعودی شده بود و امام خمینی _رهبرکبیر انقلاب اسلامی_ در یک موضع گیری بسیارانقلابی و صریح گفته بودند جنایت آل سعود با آب زمزم هم پاک نمی شود. نیز گفته بودند اگر ما از اسرائیل بگذریم از آل سعود نمی توانیم بگذریم. یادآور شوم در آن حج، آقای حجت الاسلام مهدی کروبی سرپرست حجّاج ایرانی بود که به نظرم گویی تندروی می نمود و حساب شده پیش نمی رفت!



من هم در دودانگه، ماه محرم الحرام آن سال را برای خود تبدیل کرده بودم به تحلیل واقعه عاشورا و قضیۀ جنایات آل سعود و بحران های پیچیدۀ خاورمیانه که ترسیم روز عاشورا بر روی تخته سیاه آنجا بسیار میان مستمعین جاذبه آفریده بود. یادم مانده در همان ترسیم و نمودارسازی ها با گچ و تخته، مصیبت و روضه هم خوانده بودم. بگذرم.



 

دامنه 23 سالگی. 1366. ایام آغاز اشتغال در نهاد

 

4- و مهمترین خبر آن ایام برمن این بوده که روزی رئیس نهاد ما در ساری مرا به حضورش فراخوانده و من هم به دیدارش رفتم و ایشان قاطع و با رضایت و حالت بسیارخندان به من اطلاع داد: «ابراهیم خودتو مهیا کن بری کیاسر. مسئول آنجا بشی» از ذوق نمی دانستم چه جوابی بدهم.


حالا سال 1366 که هشت ماه آن را _یعنی از 31 مرداد تا آخر اسفند_ من شاغل در نهاد شدم، به خوشی تمام و به سال 1367 منتهی شد و نوروز 1367 فرا رسید و این خبر و بهتر است بگویم حکمی که جناب «... . ...» بر من داده، موج شادی در درونم
آفریده بود؛ که بعد از هشت ماه حضور رسمی در نهاد، می خواهم مسئول نهاد کیاسر شوم که بخشی از نهاد ساری بود. تا بعد...
«آنچه بر من گذشت»
۱۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

آنچه بر من گذشت 64

زندگینامۀ من

 

فصل سوم:  قسمت 64. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. بلاخره پس از 5سال انتظار و صبوری و نیز تحمل دروغ پردازی های زیرآب زنان دارابکلا علیۀ من، با ورود قاطع شیخ وحدت به قضیه، در عرض کمتر از نیم ماه بحران اشتغال من در آن نهاد، پایان یافت و من رسماً در 1/ 5 /1366 کارم را در همان نهاد دلخواهم آغاز کردم.

 

 

پیش از شروع فصل سوم زندگینامه ام، چند نکته ای را مجبورم توضیح دهم. یکی این که در آن 5سال که با سنگ اندازی زیرآب زنان دارابکلا، ورودم به نهاد، عملاً ناممکن شده بود، هرگز مأیوس نشده و زندگی ام را مختل نکرده بودم.

 

 

  

یاد روانشاد یوسف به خیر. عکاس: سیدعلی اصغر

 

 

آن 5 سال سخت دهۀ شصت را _یعنی از پاییز 1360 تا اول مرداد 1365_ که سال انتظار برای خود نام نهادم، بخشی را پیگیر پروندۀ اشتغالم بودم. دو سالش را پاسداروظیفه شدم و خدمت دورۀ ضرورت و احتیاط را در سپاه منطقۀ 3 گیلان مازندران در چالوس به پایان بردم.

 

 

یک سال و اندی در قم طلبه شده بودم. هفت بار هم به عنوان بسیجی و تکلیف الهی و لبیک به فرمان امام خمینی _رهبر کبیر انقلاب اسلامی_ به جبهه های غرب و جنوب اعزام شده بودم. بخشی را هم در کنار رفقا در ایام مجرّدی به تفریح و بحث و جلسات به سر می بردم. کمتر از یک سال را هم بعد از ازدواج، مجبوری و به اِکراه مسافرکشی می کردم.

 

 

زیرآب زنان که بخشی از جناح راست افراطی دارابکلا بودند نه همۀ آنان، بدجوری به تلاطم افتاده بودند که هرگز نگذارند من وارد نهاد شوم. من اما همیشه باورم این بوده و هست که جناح راست دارابکلا، بسیاری از آنان افرادی متدیّن، مهربان، متشرّع و اهل مروّت و مدارا هستند؛ و من با بسیاری از آنان نه فقط مرتبط بلکه رفیق و همدم و همرزم و دوست و همراه هستم.

 

 

من اساساً دنباله رُوی هیچ جناحی _چه چپ چه راست چه میانه رو (=حزب بادی ها!!)_ نبوده و نیستم. روی همین اعتقاد راسخم، نیمی از رفقای فراوانِ صمیمی ام _که بیش از چهل سال باهم رفیق و دوست بوده و هستیم و خواهیم بود_ از جناح راست اند و نیمی دیگر از جناح چپ و بخشی هم مستقل و فراجناح و تعدادی هم بدون رویکرد انقلابی و خنثی.

 

 

فقط تعدادی از راستی های محل بودند که اساساً روحیۀ گزارشگری و نُون بُری داشتند و نمی گذاشتند محلی ها شغل بگیرند؛ خصوصاً اگر خیال می کردند کسی وارد اداره یا نهادی شود، از آنها جلو می زند و پیشرفت می کند. این افراد؛ البته در مبارزه با رژیم شاه، یا ترسو بودند یا اصلاً در گود نبودند، ولی در میراثخواری از انقلاب بشدّت جسور شدند و سعی می کردند همه را لکّه دار کنند و به قول معروف از دور خارج کنند. روی همن تز، همیشه فکر می کردند مالک انقلاب اند و نباید بگذارد کسی _غیرخودی!!_ وارد سیستم حکومتی شود. انگار نظام، مال جدّی و ارث پدری و مِلکِ طِلق شان بوده است! بگذرم.

 

 

من حتی حاضرم پشت سر بسیاری از جناح راستی های دارابکلا، نماز بگزارم؛ زیرا بی آزار، اهل دیانت، خاندانی متدیّن، افرادی مهربان و معتقد و مؤمن به احکام اسلام و در یک کلام انسان اند. و هیچ گاه خصلت زشت نون بُری نداشته اند و رزق کسی را نمی بُریده و نمی برند. درود می فرستم به اینان؛ که اتفاقاً بخشی شان با دادنِ شهادت و تحقیقات محلی، بر کذب بودنِ ادعاهای گزارشگران علیۀ من، کار مرا تسهیل می کردند، ولی توفیق نمی یافتند بر آنان غلبه کنند. زیرا زیرآب زنان دم به دم مراجعه می کردند و راهزنی می نمودند و رایزنی های مرا برهم می زدند. بگذرم. به خدا واگذارم، که گذاشته ام.

 

 

سرنوشت من همین بود که گویی پخته تر شوم و بعد وارد نهاد شوم. و من اساساً در زندگی ام سعی نموده ام به وُسع وجودی خودم، تابع حکمت و لطف خدا باشم. که در این الگو و شیوۀ حیات، تقدیر و تدبیر، کنار هم می نشینند. صبر و شعَف، چِفت هم اند. راز و رمز و سرّ و علَن، باهم پیش می تازند و در یک کلام، خوف و رجاء همسایۀ هم اند. پس نه هزیمت مطرح است و نه ظفر. مهم، رضایت است و خشنودی حضرت حق و خوش یُمنی روز و روزگار و پرستش آفریدگار و ترمیم و تعمیر روزانه کردار.

 

 

  

روستاهای دودانگه

 

من در اول مرداد 1366 وارد نهاد شدم. همان روز اول به جای خوبی از نهاد معرفی شدم که رئیسش یک انسان بزرگ و یک انقلابی متفکر و یک خط امامی راسخ بود و هنوز هم او مرا به دوستی اش می خواهد و هم من او را به رفاقتش می خواهم. نه فقط دوست هم ایم، بلکه حبّ داریم به هم و به فراخور مرتبطیم. یعنی جناب آقای «... ...»

 

 

با امضای حکم او به دودانگه ساری _فریم_ رفتم. به عنوان مسئول، نه نیرو. و این اولین مأموریت من بود. در ساختمان امام سجاد (ع) در محمدآباد مرکز دودانگه. ساختمانی که هفت مسئولیت داشت و یک ریاست. رئیس، دوست بسیارفهیم و آگاه و خوش فکرم جناب آقای مهدی قربانی بود. (که طی سال های اخیر چندباری به منزلم در قم نیز آمد) هفت مسئولیت هم میان مان تقسیم بود: مهدوی، زلیکانی، من و ... .

 

 

محمدآباد فریم صحرا مرکز بخش دودانگه ساری

 

 

میان ما و مردم فریم صحرا عُلقه ای عمیق پدید آمد و با بسیاری دوست شدیم؛ از پاجی  و میانا و پهندر و دینه سر و رسکت و تلاوک گرفته تا پاشاکلا و پرکوه و سنگده و چوب فریم و ولیک چال و دادکلا و مَجی و کتریم و تمام آبادی های فریم صحرای دودانگۀ زیبا. تابعد... «آنچه بر من گذشت»

 

۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۱۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

آنچه بر من گذشت 63

اتوبیوگرافی دامنه

 

 

قسمت 63. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در این قسمت اتوبیوگرافی ام (یعنی حسب حال و سرگذشتی که خودِ شخص بنویسد) زندگینامۀ خودنوشتم را به چندنکته دیگر پیوند می زنم تا وارد مرحلۀ بعدی شرح حال و آنچه بر من گذشت، شوم.

 

 

 

پدرم نیز از مسافرکشی من، ناخشنود و در رنج بود و از گزارشگران علیۀ من، بسیار در خشم و عذاب. ازین رو، یی آن که مرا در جریان بگذارد، مخفیانه رفت نزد حجت الاسلام حاج شیخ علی مؤمنی دارابی _شوهرِ خواهرزاده اش_ که نمایندۀ ولی فقیه و رئیس نهضت سوادآموزی استان مازندران بود. وضعیت سخت مرا و کارهایی که زیرآب زنان دارابکلا علیه ام کردند، برای ایشان بازگو کرد.

 

 

 

یک روز از آقامدرسه پیش، با سیدعلی اصغر و یوسف و حسن حاج مرتضی داشتیم می گذشتیم، دیدیم یک نیسان آلبالویی رنگی جلوی مان ترمز کرد و راننده اش بیرون آمد و دستی به هرچهارتای مان داد و به من روکرد و گفت: حاج آقا گفت فردا بیا پیشم. گفتم کدام حاج آقا؟ گفت: حاج آقا مؤمنی. شستم تیر خورد! (به قول فرهنگستان علوم! خارجی‌ترین انگشت دست که دو بند دارد) که پدرم یَحتمل برای من اقدامی کرده باشد. از رانندۀ نیسان آقای عزت ایرانبخش _داماد مرحوم گل وردی_ که پیش حاج آقا مؤمنی در نهضت استان کار می کرد بابت رساندن پیام تشکر کردم.

 

 

شب که خونه رفتم پدرم گفت: پیش حاج شیخ علی مؤمنی در نهضت استان برایت کار گرفتم. گفتم: نهضت نمی روم. فقط همان نهادی که در سال 60 ثبت نام کردم و هنوز منتظرم مرا پذیرش کنند، می روم و بس. گفت: برو پیشش شروع به کار کن بعد هر وقت در آن نهاد مشکلت درست شد، مشغول شو.

 

 

هنوز دقیق نمی دانم پدرم خود به این تصمیم رسیده بود یا کسی به او مشورت داده بود. حدسم این بود مرحوم عمّه ام _همسر مرحوم حاج آق علی شفیعی_ برایم دلسوزی کرده بود. زیرا حاج آقا مؤمنی _دامادش_ او را بیش ازحد احترام می گذاشت و دوست می داشت. خواست برای من کاری کرده باشد. بگذرم. من چون عُلقه ای نداشتم با ارادۀ خودم به نهضت نرفتم. چون اساساً روحیه ام انقلابی و انقلابی گری بود.

 

 

در همین حیص و بیص (گیر و دار، تنگی و گرفتاری) که منتظر نتیجۀ ورود شیخ وحدت به پرونده ام بودم و با ماشین پیکان وی _که در اختیارم گذاشته بود تا زندگی ام در آغار راه، لنگی نزند_ مسافرکشی می کردم؛ اوضاع جبهه در سال 1366 به هم ریخت. گردان های سپاه محمد، شکل گرفت و هزاران نیروی داوطلب بسیجی از پیر و جوان، کهنسال و میانسال، انقلابی و نیمه انقلابی از سراسر ایران به فرمان امام در قالب سپاه محمد، به جبهه ها سرازیر شدند.

 

 

    

راست: دامنه. یوسف. سال 1364. اعزام به جبهه. چپ: دامنه. جعفر. حاح احمد.

عروسی جعفر رجبی  1365 عکاس: سید علی اصغر.

 

 

من هم در کنار روانشاد یوسف و سیدعلی اصغر راهی سپاه سورک شدیم تا پرونده اعزام مجدد به جبهۀ مان را، راه اندازی کنیم و بریم نبرد و جهاد و حفظ نظام و ایران و اسلام.

 

 

در دردناک ترین روز زندگی ام، در مقابل دو رفیقم یوسف و سیدعلی اصغر، آقای گوزه گری لالیمی مسئول پرسنلی _که آن زمان نام شان را به بهشتی منش تغیییر داده بود_ با حالت ناراحت و دلگرفتگی و حتی احترام آمیز به من گفت: از دارابکلا علیۀ تو گزارش دادند و شما صلاحیت ندارید به جبهه بروید. این درحالی بود که از سال 60 تا 66 یعنی تا آن زمان که بهشتی منش چنین گفته بود، من هفت بار به جبهه رفته بودم. بگذرم و به خدا واگذارم؛ که گذاشته ام.

 

 

یوسف و سیدعلی اصغر رفتند جبهه. اما من، تنها و بی کس، بی یار و غمگسار بازماندم. گرچه نگذاشتند برای بار هشتم به جبهه بروم، ولی من معتقدم وظیفه و تکلیف و دَینِ خودم را آن روز اَدا کرده ام و اجر و ثوابم را برده ام و به فرمان امام خمینی _رهبر کبیر انقلاب اسلامی_ لبیک گفته ام. بگذرم.

 


دامنه. مجروحیت در جبهه. حسنعلی لاری. حجره ام در قم. نوروز 1365.

عکاس سیدعلی اصغر

 

تا این که رسید آن روزی که در اوایل تابستان سال 1366 بر اساس طرح «لبیک یا خمینی» می خواستند به همۀ بسیجیان رزمنده ای که طی سال های دفاع مقدس به جبهه ها رفته بودند، کارت شناسایی و کُد رَسته بدهند.

 

 

عصر روزی به دعوت لشکر 25 کربلا، انبوهی از جمعیت بسیجی دارابکلا در مسجدجامع دارابکلا دعوت شدند. من هم دعوت بودم. به اتفاق رفقا یوسف و سیدعلی اصغر و احمد بابویه رفتیم داخل مسجد. آقای مُطلب ذبیحی یا به گمانم مطلب مظلومی اسرمی به اتقاق آقای گوزه گری بهشتی منش، کارت ها را توزیع کردند. به همه کارت دادند ولی به من که رسید گفت: به شما کارت تعلق نگرفت!

 

 

روانشاد یوسف خیلی دلشوره گرفت و با آنها مقداری با حالت خشم ولی دوستانه جرّ و بحث کرد. ولی آنها در جواب گفتند: «والله ما بی تقصیریم. گزارش محلی موجب شد به آقای طالبی _یعنی من_ کارت طرح لبیک تعلق نگیرد.»

 

 

بازهم می گذرم و به خدای مهربانم وامی گذارم که گذاشته ام. کسانی در آن جمع، کارت لبیک گرفته بودند که برخی شان، یک روز جبهه که چه عرض کنم! حتی یک نیم روز هم، به آموزش نظامی و پادگان نرفته بودند! خدا خود داور درد ها و رنج ها و بی عدالتی هاست و داروی شفابخش دل ها و روح ها.

 

 

حجة الاسلام کروبی. شیخ وحدت. مرحوم سیدمحمد منافی رئیس بنیادشهید مازندران.

ساری 1360. عکس آلبوم شخصی دامنه

 

 

وقتی این حرکات از سوی زیرآب زنان را مشاهده کردم که تا آنجا پیش رفته اند که نمی گذارند حتی به جبهه ها بروم و برای نظام خون فشانی و جان نثاری کنم، اصرارم را برای ورود به آن نهاد شدیدتر کردم.

 

 

یک ماه بعد، در همان تیرماه سال 1366 از شیخ وحدت _که عملاً و قاطع و پیگیرانه برای من ورود کرده بودند_ کسب اطلاع کردم که ایشان برای پرونده عضویتم در آن نهاد، سه معرّف مشهور و بانفوذ معرفی کردند.

 

 

سه شخصیت بزرگ و خوب و فاضل از تهران و قم و گرگان. آن سه بزرگوار که نام شان را به عمد نمی آورم «فُرم معرّف» مرا با تأییدات قاطع پُرکردند به شیخ تحویل دادند و با همآهنگی های شیخ، از طریق دونفر در ساری _که با یکی از آنها در سالهای مبارزه رفیق و صمیمی بود_ به آن نهاد تحویل شد.

 

 

دامنه. بر مَرکب الاغ. جبهه بوریدر مریوان 1360.

الاغی مظلومی که در کردستان از هر وسائط نقلیه ای کارسازتره

 

 

حال، در 1/ 5 /1366 منی را که حتی نمی گذاشتند به جبهه بروم و آن همه تلاشیدند و جُنبیدند که از گرفتن هرگونه شغلی محرومم کنند؛ خصوصاً به هر در و دیواری زدند تا از ورودم به آن نهاد ممانعت نمایند، با ورود شیخ وحدت به صحنه در کمتر از نیم ماه، رسماً و عزّت مندانه وارد آن نهاد شدم و رسماً با بالاترین انرژی، نه فقط مشغول به کار که در همآن آغازین روز، مشغول در یک مسئولیت دلخواهم گردیدم. درست 11 ماه پس از عروسی ام در 31 مرداد 1365. تابعد.«آنچه بر من گذشت»

۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۵۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

آنچه بر من گذشت 62

زندگینامۀ دامنه

 

پست 6365. قسمت 62. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. چهل و اندی روز بعد از عروسی ام، بارگشتم به قم. تنهایی من در حُجره و تنهایی همسرم در خانه. نداشتن هیچ درآمد بجز مقدار کمی شهریه حوزه، زندگی را بر ما سخت ساخته بود. فقر یک طرف، بی شغلی طرف دیگر. و نیز تنهایی و جدا و دور از هم، آن هم برای دو تازه داماد و تازه عروس، که هر سه شده بود قوز بالای قوز.

 

 

مدتی به همین سختی و بی پولی و تنهایی و دوری و جدایی گذشت. شیخ وحدت هم قرار بود بعد از عروسی من، یک اتاق منزلش را در اختیار من و همسرم بگذارد که متأسفانه مهیّا نشد، زیرا من به همین قول ایشان، تن به ازدواج و عروسی فوری دادم ولی اوضاع مساعد نشد و وفق مراد نگشت.

 

 

تا دیدم این وضع سخت، هم طاق مرا بی طاق کرد و هم طاقت همسر را تمام. برای نخستین بار حالت عجز به سرم زد. عاجز از ادامۀ راه. عاجز از فقر. و عجز از تحمل فشاری که زیرآب زنان علیه ام به وجود آورده بودند و نگذاشته بودند وارد آن نهاد گردم و از نظامی که برای حفظ آرمانش چندبار به جبهه بودم، رزق و روزی درآورم. نُون بُری، بدتر از این نمی شد! که اینان علیه ام مرتکب شدند.

 

 

در کُنج حُجره فاطمیه در کوچۀ ارگ قم، روزی به مدرسه نرفتم و به فکر چاره فرو افتادم. دو راه حل و یک روش به سرم زده بود: یکی ترک تحصیل و گرفتن شغل. دیگری آوردن همسر به قم.

 

 

اولی از توانِ من خارج بود. چون هر شغلی در دهۀ شصت می خواستی بگیری حتی اگر کارگری در بشاگرد و سربازی در مرز افغانستان هم بود، باید از تونل تحقیقات محلی و صافی هستۀ گزینش کشوری عبور می کردی.

 

 

دومی هم با فقر و بی شغلی و نداشتن هیچ پولی برای رهن و اجارۀ منزل در قم، بر من بسیار سخت تر از راه حل اول بود. کسی هم نبود به فکر استعداد!! من باشد و خیرات کند و یا اسپانسر مالی ام گردد! پیشرفت حوزوی کنم.

 

 

روزوشب های زیادی با همین فکر و خیال و غمناکی بر من گدشت. تا این که زدم به دریا. بلند شدم از حجره رفتم ترمینال قم. و آمدم دارابکلا. تا به پدرم اطلاع دهم که نمی توانم به این شیوه پیش بروم. پس از مشورت و کسب رضایت والدین کرامم، به قم برگشتم.

 

 

عصر یک روزی به گمانم اوایل سال 1366 بود، رفتم خونۀ شیخ وحدت. در جریان گذاشتم که چه چیزی  اولویت های من است. ایشان در طول انقلاب، هیچ گاه برای هیچ کسی پارتی بازی نکرد. نفوذ بالایی داشت، ولی از این قدرت خود، سود نمی جست ؛ یعنی سوء استفاده نمی کرد. گفتم من مستأصل شدم و بین چندراه، مانده ام ... .

 

کمی فکر کرد و چای نوشید و یک نخ سیگار پُک زد و مقداری بین اتاق و هال و سکّو و حیاط منزلش دور باغچه قدم زد و ناگاه این را به من گفت: این ماشینم را بگیر دستت باشد. منظورش این بود با آن رزق و روزی ام را درآورم. به قول معروف خرج زن و بچه ام را تأمین نمایم. دیگر چیزی نگفت. حتی لب باز نکرد که برایت شغلی می گیرم در نظام. حال آن که بعد فهمیدم او برای نخستین بار، برای من وارد عمل شد. که می گویم.

 

 

پدرم آن موقع، آمده بود قم. من ماشین شیخ وحدت را تحویل گرفتم و بار و بندیل مجرّدی حجره ام را _که از بار یک الاغ هم کمتر بود_ در گوشه ایی جمع کردم و با مرحوم پدرم آمدم دارابکلا. خاطره خوش مسافرتی که مزّه هایش هنوزم بر تمام سلول های بدنم ماند.

 

 

آن سال سخت 1365. همان پیکان دولوکس نمرۀ قم

روانشاد یوسف رزاقی. جعفر رجبی دارابی. دامنه. عکاس: سیدعلی اصغر

 

 

شروع کردم به مسافرکِشی در محل به ساری و نکا. تا نزد خانواده خجِل و شرمنده نباشم. با همین پیکان قناری رنگ 86635 نمره قم، درآمد خوبی داشتم. بیشتر دربستی می رفتم. شغلی که از آن بی حد اکراه داشتم. خیلی خجالت می کشیدم. هیچ وقت این سختی را فراموش نمی کنم. چه کنم که مجبور بودم. نمی خواهم مظلوم نمایی کنم؛ خواستم واقعیت آن زمان دارابکلا را در این بخش از زندگینامه ام گفته باشم. همین.

 

 

شاید آن زیرآب زنان، وقتی مرا این گونه و به وضع سخت و مثلاً فلاکت بار می دیدند، که حاضر شده ام مسافرکِش شوم، لذت! هم می بردند. و شاید هم _که خدا بهتر می داند_ مرا مسخره! هم می کردند. بگذرم. مهم این است اسامی همۀ آن زیرآب زنانِ آن زمان محل را در بایگانی ام دارم.

 

 

در ابتدای زندگی هم حاضر نشدم بیکاری و بیگاری کنم. من با مسافرکشی و خانمم با تزریقات و پانسمان _که در حیاط منزلمان برایش ساخته بودم_ درآمد حلال و شیرین کسب می کردیم.

 

 

من البته از مسافرکشی رنج می بردم. به رانندگان شریف بگویم، نمی خواهم بگویم این شغل بد است، یا خدای ناکرده ناروا. نه؛ من روحیۀ این شغل را نداشتم. پوزش از همۀ مسافرکِشان شریف که شغل حلال آوری دارند.

 

 

نیم سالی به همین منوال گذشت تا دیگر مجبور شدم به شیخ وحدت اطلاع دهم دائقۀ من با مسافرکشی نمی خورد و بر من نه فقط سخت است. بلکه روحیه ام را می خورَد.

 

 

خبر دادم. حال شیخ وحدت عملاً به پرونده ام ورود کرد. یک روزی نگذشت که به من خبر داد پرونده ات به جریان افتاد. همان شغل دلخواهی که در آن نهاد درخواست داده بودم که به دلیل گزارش های پی در پی زیرآب زنان محل، هم راکد مانده بود و هم من ردّ صلاحیت. تابعد.«آنچه بر من گذشت»

۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

آنچه بر من گذشت 61


قسمت 61. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. چون بعد از خواستگاری، عقد شرعی و قانونی نکردیم، من بدون هیچ دیداری، به قم بازگشتم و دوهفته مانده به عید غدیر (31 مرداد 1365) به دارابکلا بازگشتم تا مقدمات عروسی ام را آماده کنم. کردم. یکّه و تنها با شوق و همراهی رفقا.
 
تقریباً در منزل مان سه روز عروسی برپا بود. به قول دارابکلایی ها که با گَت عروسی روز، می شد جمعاً چهارروز. تابستان بسیارداغی بود. همۀ رفقا حاضر بودند. خصوصاً روانشاد یوسف که بار اصلی تدارکات و همآهنگی های عروسی بر گردن او بود. روحش شاد.
 
           
 


در دورۀ ما معمولاً مردم دارابکلا به علت آن که زندگی شان بر محور کشاورزی می چرخید، نقدینگی کمتری داشتند و در عوض از کالای فراوان برخوردار بودند. مثل انواع سبزی ها، میوه ها، خوراک های فصلی. زندگی کالا به کالا بود تا پول با پول. همین موجب می شد مردم برای پول و پَل جندان ارزشی قائل نباشند. این ویژگی موجب می شد در عروسی ها از نزدیکان شان غرض کنند. من هم چون از خانواده ایی روحانی کشاورز بودم، طعم تلخ نداری ها و فقر را می چشیدم.



علاوه بر هزینه ایی که پدرم جانانه متقبّل شدند و باسخاوت پا پیش گذاشتند، من هم برای بهتربرگزار شدن عروسی ام و دعوتی های زیادتر از حد متعارف، مجبور شدم شخصاً مقداری غرض کنم تا کمک پدرم باشد و بر ایشان فشاری وارد نگردد. از این رو از رفیقم حسن حاج مرتضی، چهارده هزار تومان دیگر غرض کردم تا عروسی بیشتر هزینه کنم. پس از عروسی هم با پول هدیه دامادی بازپس دادم و غرضم را فوری اَدا نمودم؛ چون من اساساً از طلب کردن پرهیز می کردم و به بدهکاربودن حساس بودم.

 

  ساعت 2 بعدازظهر روز عیدغدیر (31 مرداد 1365) وسط روز عروسی ام به همراه 25 نفر از رفقایم بصورت پیاده و دسته جمعی از خونه پدرم به منزل عروس رفتیم تا مراسم عقدمان را منعقد کنیم. کردیم. عاقد ما مرحوم شیخ روح الله حبیبی بود.


خطبۀ عقد ما توسط مرحوم آیت الله شیخ محمدباقر دارابکلایی و مرحوم شیخ روح الله حبیبی در حضور مرحوم پدرم شیخ علی اکبر طالبی دارابی و حاج رضا دارابکلایی و با حضور دو شاهد بزرگوار عموی مان مرحوم حاج اکبر طالبی (پدر شهید محمدجواد طالبی) و مرحوم حاج سیف الله رمضانی پدرهمسرِ مرحوم حجت الاسلام شیخ عباسعلی مختاری، خوانده و ایجاد و قبول شد. یادِ همۀ آنان گرامی باد.


 
      
 
 
 
به هر حال، عروسی من مصداقِ جالب شعار «اِشمو اَره، فرداشو سِره» شده بود. یعنی امشب خواستگاری و فوری هم عروسی، بدون دورۀ نامزدی. که من خود اساساً دورۀ نامزدی زوجین را به هیچ وجه قبول ندارم. برای پسرانم نیز به همین شیوه در فاصله ای اندک پس از خواستگاری، عروسی بپاکردم.


من در 22سالگی در حالی که هیچ شغل و درآمدی نداشتم _یعنی زیرآب زنان دارابکلا با راپورتی که علیه ام دادند و با انگ زدن و دروغ و حسادت نگذاشتند در نظام جمهوری اسلامی شغلی بگیرم_ عروسی کردم.



من هفتمین فرزند خانواده ام، که حینِ جاری شدن عقد در پای قبالۀ رسمی و قانونی، «طلبه» خوانده شدم و با شغل طلبگی قبالۀ ازدواجم را نزد مرحومان آقا و شیخ روح الله حبیبی امضاء زدم، با خدیجه اولین فرزند خانواده دارابکلایی که چندسالی از من کوچکتر بود، در روز بزرگ و خجستۀ عیدغدیرخُم (31 مرداد 1365) به همدیگر مَحرم شدیم.



ساعت 7 عصر روز 31 مرداد 1365 مجدداً به همراه همۀ رفقایم برای عروس یار رفتیم. طبق رسم محل، قباله ازدواج از سوی نمایندۀ پدرم تحویل پدرِ عروس شد و عروس هم با طی شدن مراسم مبادلۀ قباله، تحویل داماد گردید.



درحالی که در آن زمان ها در دارابکلا عروس و داماد را با پای پیاده و گاه با اسب زین کرده و تزئین شده به خانۀ بخت می بردند، ولی من با پیاده آوردن عروس در آن روز مخالفت شدیدی کردم؛ زیرا اساساً مخالف بودم که نامَحرم، عروس ها را که معمولاً لباس بدن نما بر تن دارند، ببیند چه برسد به عروسی خودم که بیش از حد توجه شرعی داشتم.

 
 
 
 
بنابراین ماشین زیتونی رنگ آقای زین العابدین فضلی _برادرِ دامادمان جناب فضل الله فضلی_ را برای «عاروس یار» همآهنگ کردم و رسم پیاده روی عروس را تقریباً توانستم درمحل براندازم.


جمعیت انبوهی آن روز گرم مرداد، برای عاروس یار آمده بودند. همگی به صورت پیاده ما را از آنجا تا به دو اتاقی که در مجاور خونۀ پدرم تعمیر و سفیدکاری کرده بودم، کف زنان و هورا حورا کنان مشایعت کردند. ممنونم.
 
 
 


چهل روز بعد از عروسی، تمام شهریور و ده روز مهرماه را در محل ماندم. یعنی به قول معروف ماه مرّبا و عسل و سبزی و پنیر و گردو و نیمرو و رسم و رسوم را طی کردم. بعد، تنها به قم بازگشتم تا درس طلبگی ام را ادامه بدهم. چون نه پولی داشتم تا خونه ای اجاره کنم، و نه شغلی داشتم که خرج زندگی ام را تأمین کنم. لذا خانم را در امان خدا، پیش پدر و مادر بسیارمهربان و دلسوز و خوش قلب و عالی مقامم، ماند و من بازگشتم به حوزۀ علمیه قم.
 
۲۶ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۱۴ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

آنچه بر من گذشت 60

 

 

قسمت 60. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. تابستان 1365 از اصفهان، خودم را دارابکلا رساندم. موضوع ازدواجم را با پدرومادرم درمیان گذاشتم. پیش تر، پدرم مرا برای ازدواج توصیه کرده بود. من هم جایی که باید برایم خواستگاری کنند را برای نخستین بار به آنان و خواهرانم گفتم. همگی با خوشحالی راضی بودند.



نامه ای به شیخ وحدت نوشتم تا ایشان شب عیدفطر خواستگاری را انجام دهند. به قم برگشتم و نامه را _که با خودنویس پارکر به رنگ قرمز نوشته بودم_ به شیخ دادم. نامه را در مقابلم بی معطّلی بازکرد و خواند. خندید و گفت: باشه. نامه را به من برگردان و گفت نزد خودت بماند یادگاری ات حفظ بشه. حفظ هم شد. نامه را هنور به یادگار دارم.


 

من در آن نامه ضمن شرح عشق، قیدهایی آورده بودم ازجمله؛ فقط و فقط شیخ وحدت برایم به خواستگاری بروند، فقط و فقط یک بار و یک جا بیشتر به خواستگاری نمی روم. دو شعارم در آن نامه این بود:

ازدواجم یا اینجا؛ یا هیچ کجا
یا شما خواستگارچی؛ یا هیچ کس


ذوق زده به دارابکلا برگشتم. برای مطرح کردن خواستگاری 500 کیلومتر راهِ رفت، طی کردم تا در قم، شیخ را در جریان امر خیرم بگذارم. و 500 کیلومتر راهِ برگشت، پیمودم تا فوری خونه ام را _که آن زمان دو تا اتاق کناری منزل پدرم بود_ تعمیر و سفیدکاری کنم. کردم. با خستگی تامّ. یکّه و تنها.


شب عیدفطر فرارسید. یک روز پیش از شب فطر، شیخ با خانواده و بچه ها خودشان را به دارابکلا رساندند. ما در حیاط منزل پدرومادرمان کوب (=حصیر) انداختیم همۀ اعضای خانواده با آبگوشت روزه ی مان را افطار کردیم. شیخ وحدت ساعتی پس از افطار، به خواستگاری رفت. ما هم همگی روی همان کوب، منتظر ماندیم.


سه روز پیش تر، پیغام کتبی نوشته و از طریق خواهرم طاهره، به همسر آینده ام رسانده بودم و در آن سی شرط زندگی مان _که از طریق آقای صابری همکار سیدعلی اصغر تایپ شده بود_ را مطرح کردم. تا بر اساس آن، پیوندمان شکل و قوام و دوام بگیرد.


نیز این شرط را رساندم که من فقط یک بار بیشتر به خواستگاری نمی آم. بنابراین باید جواب، در همین شب آری باشد؛ بی قید و شرط. آن 30شرط هم همگی اخلاقی و انقلابی گری بود. قبول هم کرد. نه با اِکراه، بلکه با اشتیاق. چون این اشتراک مقصد میان مان، در آن فضای انقلابی دهۀ 60 دیده می شد و ما برگزیدۀ همدیگر بودیم.



 


شیخ وحدت بعد از یک ساعت و اندی برگشت. روی همان کوب ها نشست. چهره اش گُل کرده بود و بشّاش و خوشحال و خندان گفت: تمام شد. یعنی قبول کردند و جوابِ «اَره» دادند. مردم دارابکلا به خواستگاری می گویند: اَرِه گرفتن. اَره یعنی آری. من هم شب عیدفطر «اَرِه» گرفتم.



با پدرم قرار گذاشتم عروسی مان روز عید غدیر همان تابستان 1365 برقرار باشد. یعنی 48 روز بعد از خواستگاری شب عیدفطر. زمان را از طریق پیغام شفاهی توسط خواهرم طاهره به خانوادۀ همسرم رساندیم. طرفین قبول کردیم و من هم با خیالی راحت و ذهنی آسوده و فکر بی تشویش، به قم بازگشتم. به گمانم در ایران من تنها کسی باشم که دورۀ نامزدی نداشتم. یعنی عقدمان را هم گذاشتیم در روز عروسی منعقد شود. تابعد... که مفصّل است. «آنچه بر من گذشت»
۲۵ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۱۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

آنچه بر من گذشت 59

زندگینامۀ من

قسمت 59. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. اواخر فروردین 1365 از جبهه برگشتیم به دارابکلا. با قطار. اول در قم پیاده شدیم: من، روانشاد یوسف، سیدعلی اصغر، سیدمحمد اندیک و خواهرزاده اش حسنعلی لاری مُرسمی فرزند رُستم.



شب را در خوابگاه طلبگی من، خوابیدیم.
کلّ جمع، در آن شب با هنرنمایی های خاص یوسف _که بشدت ما را می خنداند و بزم می آفرید_ در همان اتاقم، یک تئاتر، بازی کردیم. خاطره انگیز بود و بی حد خنده دار.


فردا به خونۀ شیخ وحدت رفتیم. از مجروحیت من و یوسف _که در راه اُم الرّصّاص فاو دچار آن شده بودیم_ پرسید. توضیح دادیم ماوَقع را. پیش شیخ ناهار خوردیم و روحیه گرفتیم.


از شانش ما، مرحوم سیدحسین هاشمی _مرحوم سیدطالب_ شب قبل شیخ وحدت را از دارابکلا به قم آورده بود. توی ماشین پیکان نُخودی رنگش، پنج تایی نشستیم و شاد و خرّم و خندان به دارابکلا بازگشتیم. آن روز
سیدحسین در جادۀ فیروزکوه چنان تند می راند، که یوسف از ترس و لرز خم شد به او گفت: خانِ اِما رِه بَکاشی!؟ ما جبهه جِه سالم بَمومی. تِه ما رِه کاشتِن نده!


چندروز بعد مراسم
عقد سید رسول هاشمی بود. شرکت کردیم. (عکس زیر) مراسم ازدواج رسول، بسیار بر ما خوش گذشت. چون چنان در جبهه با سختی ها مواجه شده بودیم، قدر همه چیز را می دانستیم. حتی بِچا پلا و خاشکه نون را.



مراسم عقد سید رسول هاشمی. سال 1365: چندروز پس از بازگشت
 از جبهه. از راست: دامنه. سیدعلی اصغر. مرحوم شمسی کارگر.
روانشاد یوسف رزاقی. حسن صادقی محلّی. جعفر رجبی



چندروز بعد، من دراواخر فروردین 1365 به قم بازگشتم. آن زمان فضای قم فضایی کاملا پُرتنش شده بود. راست و چپ به بالاترین تنش خود رسیده بودند. قضیۀ مرحوم آیت الله العظمی حسینعلی منتظری کم کم داشت شکل می گرفت. جریان راست حوزه، اساساً با ایشان میانۀ خوبی نداشت و از همان آغاز انقلاب، چشم دیدنش را نداشت و علیه اش توطئه می کرد و ساز دوئیّت می زد. که به وقتش شرح می دهم.



مدرسۀ علمیۀ ما روی درس طلبه ها بسیارجدّی بود و بابرنامه. حتی تابستان ها نیز فوقِ برنامه می گذاشت. چون قم تابستان های بسیارداغی دارد، آن سال ما به همراه همۀ طلبه های دو سه مدرسه، به اصفهان رفتیم. 
روستای تاریخی، باپیشینه طولانی، مشهور، کهن و مذهبی سُهر و فیروزان.


سهر و فیروزان (Sohr va Firuzan) جایی آرام و زیبا بود. آنجا بُقعه ای تاریخی داشت به اسم امامزاده شاه ابوالقاسم، که حُجره حُجره بود. گویی در طول تاریخ مدرسه نیز بود. بسیاردیدنی و خوش منظره و فریبا بود. تمام تابستان را برای درس و بحث آنجا ماندیم.




یادم است آیت الله شیخ صادق خلخالی _نماینده قم در مجلس شورای اسلامی_ جهت دیدار با طلبه ها آمده بود آنجا. او خود نیز در شهر ری حوزۀ علمیه داشت. کمی برای ما سخنرانی خودمونی کرد.
بعد، کنار طلاب راحت و خندان نشست و گپ و گفت کرد. مسائل سیاسی و چندخبر گفت و رفت.


شب ها به پشت بام امامزاده می رفتیم، مباحثه می کردیم. نیز بحث سیاسی می نمودیم. هم مباحثۀ من که یک طلبه ی مبتدی بودم، یکی از فرزندان علامه حسن زاده بود. او فردی شایسته و دوستی بسیارخوش خنده و خوش لباس و زیبا بود. تفکری باز، داشت. اسمش حسین بود. (اگر اشتباه نکنم)



آنجا _سُهر و فیروزان_ به دلیل کشت شالی برنج و باغات، پَشه هایی سمج و انبوه داشت. بی اندازه آزاردهنده. مدیران مدرسه به مدد مردم روستا، از قبل یک کامیون پِشکل گاو و حیواناتی چون الاغ و اسب و قاطر _به صورت خشک شده_ آورده بودند. شب ها، یکی یکی پشکل را روشن می نمودند تا دود کند و پشه ها رَم کنند. و می کردند.



در وقت های اضافه، به باغ های اطراف سُهر و فیروزان می رفتیم و لذت می بردیم. داخل روستا که کمی از امامزاده شاه ابوالقاسم دور بود، می رفتیم. خیلی دیدنی بود. با مردمی مهربان و زیرک و مهمان نواز و انقلابی.


من در
سُهر و فیروزان با یکی از دوستان گرگانی ام بسیار وقت می گذراندم. او فردی جدی و پرمایه و شخصی بسیار اهل مزاح و خنداندن و در عین حال اهل فضل و دانش بود. اینک استاد دانشگاه است و باهم بشدت رفیقیم و مرتبط. برخی از دوستان آن دوره ام همگی در جبهه شهید شدند. روح شان شاد باد.



تابستان 1365 در آنجا سه ماه درس خواندیم


علاوه بر درس، من دو کتاب را در سُهر و فیروزان خواندم و خیلی لذت بردم و هنوز هم یادداشت های آن را در بایگانی شخصی ام دارم. یکی کتاب «علل گرایش به مادیگری» اثر شهید مرتضی مطهری. و دیگری کتابی بود در زمینه زندگی با همسر و عشق و محبت و روانشناسی همسرداری از نویسنده ای روسی که شهید مزروعی به من هدیه داده بود و هنوز هم کتابش نزدم هست.


اندکی پیش از پایان دورۀ تابستانه، من، زودتر از بقیه برای برنامۀ ازدواجم از اصفهان به دارابکلا برگشتم تا مقدمات خواستگاری را فراهم کنم..
. «آنچه بر من گذشت»
۱۷ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

آنچه بر من گذشت 58

زندگینامۀ من


 

پست 6343. قسمت 58. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. با آن که در جبهه بر ما بسیارسخت می گذشت و هیچ مسؤول و فرمانده ای به فکر هیچ کس در آن بحران عملیات والفجر8 نبود، به خاطر اسلام و ایران و امام و انقلاب و نظام تحمل می کردیم.



در آنجا هم از بحث و گفت و گوهای علمی و سیاسی زیر گلوله ها و بمب و رگبارها دست نمی کشیدیم. چون اساساً میان ما رفقا علاوه بر تفریح و دوستی، فضای گفتمانی و فکری حاکم بود و این صبغه در روابط مان همیشه غلبه داشت.


من چند نمونه از نوع رابطۀ فکری و سیاسی مان را در این قسمت از زندگینامه می نویسم که قبلاً در (اینجا) عکسها، مستندات، انواع جلسات، تنوع حاضرین نشست ها و برخی از نوشته ها را گذاشته بودم.


 
       
یاد روانشاد یوسف  به خیر با امضا و عکسش در سند بایگانی دامنه
 

طی سه دهه متوالی از دهۀ شصت به بعد در دارابکلا میان ما رفقا این نوع نشست ها و برنامه ها برقرار بوده و کماکان برخی از آن ابتکارات و خلاقیت ها و علایق حفظ شده است:


1- خبرها و خبرخوانی های سیاسی و منطقه ای در کنفرانس های جلسات «تحقیقات و مطالعات».


2- سال های 1363 تا 1367 به مدت 4 سال هر هفته در شب های جمعه «مسابقات تحریض علم دارابکلا».


3- «نشست های مطالعاتی در روستای دارابکلا» شب های جمعه به نوبت در منازل رفقا.
 
4- نشست های هفتگی مستمر قرآنی روخوانی، تجوید و تفسیر.


5- نشست ماه.


6- اردوهای جنگل؛ هم تفریح، هم فکری.


7- جلسات طرح رمضان (افطار و جلسه اخلاق و اندیشه و سیاست و کتابخوانی و بحث).


8- طرح پکد (=پرواز کبوتر دانش) نامه نگاری مخصوص میان من و سیدعلی اصغر طی ده سال که بالغ بر 250 نامه می شود با موضوعات سیاسی، جهانی، داخلی و معنوی و شخصی.


9- حضور رضویه. مسافرت زیارتی معنوی آبان ماه هرسال با رفقا به حرم امام رضا.


10- نشست با مسؤولان محلی و منطقه ای در شب های دارابکلا. که شاید بیش از 150 نشست با شخصیت های مختلف شده بود.


11- نمونه های دیگر که نام بردن از آن موجب طولانی شدن می شود. «آنچه بر من گذشت»
۱۶ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۱۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

آنچه بر من گذشت 57

زندگینامۀ من

 

قسمت 57. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. با آن که در درس طلبگی روی غلتک افتاده بودم و مانند لاک پُشت حرکتی بَطئی (=کُند و آرام) و کاملاً طبیعی داشتم _نه مثل برخی زرنگ ها سرعتی چون جِت بُمب افکنِ فانتوم_ زیرا من هم یک موجود جاندار بودم که طبق قانون فیزیک پیچیدۀ کوانتوم (Quantum)، کوچک ترین مقدار یک کمیت فیزیکی به حساب می آمدم و می توانستم به طور مستقل وجود داشته باشم، خصوصاً این که، شهریۀ شیرینِ طلبگی ام وصل شده بود و بسیارخوشحالی می کردم؛

 

 

اما دو اتفاق مهم در قم در آن سوی پاییز 1364 و منتهی به زمستان آن سال، مسیر طلبگی مرا سخت به تلاطم و خروش انداخته بود! اما بازهم نتوانسته بود انگیزه ام را به بُن بست و پوچی بکاشند. هنوز نمی دانم آن دو رخداد، به نفع ام بوده است یا به زیانم؟ یکی آغاز تنش به صورت نرمَک نرمَک میان امام روح الله خمینی و آیت الله العظمی حسینعلی منتظری و دیگری بهم ریختن اوضاع جنگ در جبهۀ جنوب و دعوت امام از مردم برای شتافتن به جنگ.

 

 

طبق کوانتوم ساختار مادّه، ذرّه ای و گسسته است

 

 

در هردو رویدادِ جنگی و فقهی و سیاسی، کمتر کسی جرأت داشت، جانب امام را نگیرد. روی این دو حادثه، بعداً، دقیقاً، در همین پست های زندگینامه _که در حقیقت آن سوی زندگی من است و حقایقی را عیان می نماید_ مسائل را خواهم نوشت. مثل فیلم هایی که فلش بک (flashback) می کنند و ماجراها را به گذشته می برَند، من هم برمی گردم و پشتِ پرده را می گویم.

 

 

آری؛ وسطِ طلبگی ام که هم گرمِ درس خواندن بودم و هم کلاس نجوم می رفتم و هم گشت و گذار سیاسی و ایدئولوژیکی در شهر قم داشنم و هم رفقای جدیدی گرفته و با شادمانی سرگرم بودم، با بحرانی شدن جبهه، امام از جوانان درخواست کردند به جبهه بروند. من و اَمثال من هم که آن زمان خط امام را خط خود می دانستیم و بدان افتخار می نمودیم، برخود ننگ و بی آبرویی می دانستیم اگر به ندای امام لبیک نمی گفتیم.

 

 

دامنه. سیدابوالحسن شفیعی. یوسف رزاقی

زیگورات چغازنبیل هفت تپه. اسفند1364.عکاس: سیدعلی اصغر

 

 

وسط اسفند 1364 کوله بارم را از حُجره ام در قم برداشتم و فوری به دارابکلا برگشتم و با یوسف و سیدعلی اصغر و احمد بابویه و سیدمحمد اندیک، سیدابوالحسن شفیعی و تعداد زیادی از بسیجیان دیگر دارابکلا از سپاه سورک و ساری راهی هفت تپه خوزستان _مقرّ لشکر 25 کربلای سپاه مازندران شدیم. و سپس به عملیات جنگی در شهر فاو عراق، در آن سوی اروندرود. (صدام آن را شطّ العرب می خواند) فاو در عملیات والفجر8 در اسفندماه 1364 طبق استراتژی هاشمی رفسنجانی برای چانه زنی در صلح، به تسخیر ایران درآمده بود. که این اعزام با دوستان داستان دارد و حقایق. «آنچه بر من گذشت»

 

 

دارابکلایی های غیور. هفت تپه. اسفند1364. دامنه یوسف و بقیه. عکاس: سیدعلی اصغر

۲۷ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۵۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |