پروین اعتصامی

به قلم حجت الاسلام محمدجواد غلامی دارابی:
به نام خدا. درود بر شما، ۱۵ فروردین ماه ۱۳۲۰ رخشنده ایران زمین، پروین اعتصامی که ‌بی تردید بزرگترین شاعر زن ایرانی است که در طول تاریخ ادبیات پارسی ظهور نموده است، درگذشت. او عمری کوتاه داشت و 35 سال بیشتر زندگی نکرد اما بیش از هر شاعر زن دیگری در آسمان ادبیات ایران و شعر و شاعری این کشور درخشید.






بیش از ۷۰ سال از مرگ این شاعر می گذرد با این حال همگان اشعار پروین را می‌خوانند. وی در بیان مقاصد خود از هنرهای "شخصیت شناسی" و "تخیل" و "تمثیل" با شیوایی کم نظیری استفاده بسیار کرده است.


سادگی، اخلاق گرایی، دلنشینی‌‌، همدلی و همدردی با محرومان و ستمدیدگان در کنار مضمون‌های متنوع، شعر پروین را به باغ پُرگل و شادابی تبدیل کرده است که نوازشگر روح است. روحش شاد و یادش گرامی باد. محمد جواد غلامی دارابی.




جواب دامنه


به نام خدا. سلام جناب حجت الاسلام غلامی دارابی. خوب شد یادی از رخشندهٔ اعتصامی (پروین) کردی. از این بابت، از شما سپاس فراوان دارم. متنی فاخر و آموزنده نوشتی. بهره بردم. من هم به دنباله روی از این کارخوب شما، از میان سُروده های فراوان آن شاعر پُرآوازه، قصیدۀ عفّت زن با عنوان «زن در ایران» را تقدیم می دارم:


  زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبود
پیشه‌اش، جز تیره‌روزی و پریشانی نبود


زندگی و مرگش اندر کنج عزلت می‌گذشت
زن چه بود آن روزها، گر زآن که زندانی نبود


کَس چو زن اندر سیاهی قرنها منزل نکرد
کَس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبود


در عدالتخانه انصاف زن شاهد نداشت
در دبستان فضیلت زن دبستانی نبود


دادخواهیهای زن می‌ماند عمری بی‌جواب
آشکارا بود این بیداد؛ پنهانی نبود

بقیه ادامه


بس کسان را جامه و چوب شبانی بود، لیک
در نهاد جمله گرگی بود؛ چوپانی نبود


از برای زن به میدان فراخ زندگی
سرنوشت و قسمتی جز تنگ‌میدانی نبود


نور دانش را ز چشم زن نهان می‌داشتند
این ندانستن، ز پستی و گرانجانی نبود


زن کجا بافنده میشد، بی نخ و دوک هنر
خرمن و حاصل نبود، آنجا که دهقانی نبود


میوه‌های دکهٔ دانش فراوان بود، لیک
بهر زن هرگز نصیبی زین فراوانی نبود


در قفس می‌آرمید و در قفس می‌داد جان
در گلستان نام ازین مرغ گلستانی نبود


بهر زن تقلید تیه فتنه و چاه بلاست
زیرک آن زن، کو رهش این راه ظلمانی نبود


آب و رنگ از علم می‌بایست، شرط برتری
با زمرد یاره و لعل بدخشانی نبود


جلوهٔ صد پرنیان، چون یک قبای ساده نیست
عزت از شایستگی بود از هوَسرانی نبود


ارزش پوشانده کفش و جامه را ارزنده کرد
قدر و پستی، با گرانی و به ارزانی نبود


سادگی و پاکی و پرهیز یک یک گوهرند
گوهر تابنده تنها گوهر کانی نبود


از زر و زیور چه سود آنجا که نادان است زن
زیور و زر، پرده‌پوش عیب نادانی نبود


عیبها را جامهٔ پرهیز پوشانده‌ست و بس
جامهٔ عُجب و هوی بهتر ز عریانی نبود


زن، سبُکساری نبیند تا گرانسنگ است و بس
پاک را آسیبی از آلوده دامانی نبود


زن چون گنجور است و عفّت گنج و حرص و آز دزد
وای اگر آگه ز آیین نگهبانی نبود


اهرمن بر سفرهٔ تقوا نمیشد میهمان
زآن که می‌دانست کآنجا جای مهمانی نبود


پا به راه راست باید داشت، کاندر راه کج
توشه‌ای و رهنوردی، جز پشیمانی نبود


چشم و دل را پرده میبایست اما از عفاف
چادر پوسیده، بنیاد مسلمانی نبود


خسروا، دست توانای تو، آسان کرد کار
ورنه در این کار سخت امید آسانی نبود


شه نمی‌شد گر‌در این گمگشته کشتی ناخدای
ساحلی پیدا از این دریای طوفانی نبود


باید این انوار را پروین به چشم عقل دید
مهر رخشان را نشاید گفت نورانی نبود