به قلم حجتالاسلام محمدرضا احمدی
خاطره: به قلم دامنه به نام خدا. سلام. بنده تماما" دور نمیدارم که تمام رزمندهها، در تمام جبههها، تمامِ زمینها و تمام روزهای آنجا را کربلا و عاشورا و اساسا" محرّم میدانستند؛ میگویید نه! بسمالله به این خاطرهام: هفتتپه قرارگاه ل ۲۵ کربلا بهمنماه ۶۴ در گردان ادوات چادر زدیم؛ دارابکلاییها که جمیعا" بیش از ۲۵ نفر بودیم. محرّم هم نبود اما یوسف رزاقی دو ابتکار کرد؛ یک جمله دعای هر فرد در پایان هر سفرهی شام و ناهار و هر شب تشکیل حلقهی سینهزنی، که از سیدابوالحسن شفیعی مرثیه و نوحه و از ماها هم سر و سینه.
اینک از آن جمعِ جور و جوینده چندنفر در جوار خدایند. این را زانرو گنجاندم که بگویم فکر محرّم در سرشت رزمنده سرشته شده بود و حالوهوای هر روز او، محرّم بود و ذوبِ در ذَوات امام حسین و اهل بیت نبوت علیهم السلام.
به قلم دامنه: به نام خدا. دایرهی ایران. رهبری ۵ مرداد ۱۴۰۱ بر ″سلوک مردمی″ امامجمعههای ایران و "حضورشان در بین مردم" دست گذاشت. مهمتر اینکه خواهان "گفتگو"ی آنان با مردم شدند. برداشت بنده این است امامانِ جمعهی ایران -قریب به اتفاق- تا به حالا، نه با مردم وارد گفتوشنود میشدند، نه اساسا" به این نیاز باور داشتند. گفتوشنود برای خود آئین و قواعد دارد که اصلیترین آن موقعیت برابر در گفتوگوست. یعنی سمتِ قدرت، خود را حقبهجانب نداند که همیشه بخواهد مردم را گمراه فرض کند و نادان، که آنان را به فکر و عقاید خود فرا خوانَد و سمت دیگر -که مردم باشند- فقط گوش کنند و اطاعت. به نظر میرسد رهبری -گرچه دیرهنگام- اما بهحق و از حیث آسیبشناسی و آفت و عارضه، این تذکار مهم را اعلان کرد.
به قلم دامنه: به نام خدا. سلام. جالب: جالب این است که در خبرهای روز جهان خواندم که یک جوان فلسطینی اسلحهی یک سرباز رژیم دینی_نژادی اسرائیلی را هنگام تفتیش در اردوگاه «الفوارِ» جنوب «الخلیل» در کرانهی باختری ربود. واقعاً چقدر شکننده است آدم در زادگاه خود هم مورد تفتیش عقیدتی و بدنی بشود؛ مثل این میمانَد که مثلا" به فرض دارابکلا، ساکنان مُرسم و اوسا را هر روز در مرز جغرافیایی خود در باریکهی ورودی گردنهی امامزاده علیاکبر، تفتیش کند که در چه در جیب و کیف دارند؟! و به کجا و با کیها میروند؟! رژیم جعلی اسرائیل با مردم فلسطین، هر روز رفتاری چنین موهِن میکند.
به قلم دامنه: به نام خدا. سلام. یکم: از آلبر کامو فرانسوی ( ۱۹۱۳ – ۱۹۶۰) پرسیدند یا خود از خود پرسید که انقلابی کیست؟ پاسخ داد: "انقلابی کسی است که «نه» نمیگوید." دوم: از طالب آملی شعرهایی خوانده و خلاصه کرده بودم بسیار زیبا، در کتاب «زندگی و شعر طالب آملی» اثر آقای محمدرضا قنبری که اینجا جای نقل یک بیت ازوست:
"صعود مرتبهی عشق را هبوطی نیست
کسی که او به فلک برده بر زمین نزند"
امام خمینی رهبر کبیر انقلاب اسلامی
محمدرضاشاه و فرح دیبا
شرح سیاسی: هر دو جملهی یکم و دوم را ازینرو تقدیم صحن کردم تا یاد انسان پارسا و انقلابی و عارف را در سالگرد وفاتش گرامی داشته باشم؛ یعنی امام خمینی رهبر انقلاب و نهضت درخشندهای که میشل فوکو آن را به «روحِ جهانِ بیروح» تعبیر کرده بود. همان امامی که خیلی کوشید با تذکر و خیرخواهی و نصیحت، شاه را از افرادِ فاسد و ضد مذهب دربار، نجات دهد و وی را با جامعهی دینی و عالمان و روشنفکران آشتی دهد، اما شاه گوش به حرف یک مرجع آگاه و شجاع نداد و با یکدندگی و لجاجت کارهای خودخواهانهی خود را کرد و کار به جایی رسید که امام دیگر به جای گفتن: «ای شاه! ای شاهنشاه! ای اعلاحضرت!» رُک و راست گفتند: «ای مَردک!».
شاهی که به قول استاد محترمم آقای دکتر حسین بشیریه در ص ۱۲۲ کتاب «ایران؛ هویت، ملیت، و قومیت»، میخواست گفتمان سلطنت خود را بر سه پایه بنا کند: زبان فارسی، نژاد آریایی و مذهب زرتشت به جای مذهب اسلام. اما از یک مرجع انقلابی و نترس، شکست خورد و به زبالهدان تاریخ افتاد که گَندِ کارهای ضد اخلاقی، ضد اسلامی، ضد انسانی، ضد تمدنی او بینهایت مشمئزکننده است؛ شخصیتی متزلزل و شاهی نامدارا که نه آقای طالقانی را -که میان همهجور افکار، یک آیتاللهی وجیه و مورد قبول بود- میتوانست تحمل کند، نه آقای منتظری را و نه شهید خسرو گلسرخی را و نه هزاران آیتالله و مهندس و دانشجو و طلبه و اعضای مجاهد و مبارز سازمانهایی پیشرو و مسلح چون مجاهدین خلقِ وقت و سازمان چریکهایی فدایی را و نه حتی مردی از تبار و طبقهی فرادست و بالای جامعه و حکومت یعنی مرحوم محمد مصدق را. و نه حتی ارتشیهایی با گرایش مذهبی را. این شاه، حقیتاً عین پدرش، نه مرد و جوانمرد، که به تعبیر درست امام «مَردک!» بود.
ایران با این دو شاه دستنشانده نه فقط عقب ماند از قافلهی رشد اقتصادی و توسعه سیاسی و رفاه اجتماعی، بلکه این دو پدر و پسر خودخواه، مردم را از آرمان نهضت مشروطه -که یکی از سیاسیترین و مدرنترین رفتار جامعهی ایرانی در برابر حکومت شاهنشاهی قاجاری بود- به جدایی افکندند. تاریخ ازین دو قاتلِ علما و روشنفکران و مبارزان که به میانجی انگلیس و آمریکا به تاج و تخت رسیدند، نخواهد گذشت.
به قلم دامنه: به نام خدا. سلام. دو نکته بگویم به مناسبت سالگرد رحلت امام خمینی رهبر کبیر انقلاب اسلامی و قیام مردم در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ تا یاد امام که همانندی نه در معاصر، و نه در کل تاریخ اسلام و ایران ندارد و گیتی هم گمان کنم تا ظهور هرگز دگر چنین انسان بزرگ و اثرگذاری نزاید، گرچه تفکر امام قابل نقدونظر میباشد زیرا آن فقیه و سیاستمدار خود قائل به مدخلیت عنصر زمان و مکان در اجتهاد و فهم دینی و سیاسی بود و همین تئوری مدرن و سنتوارهی وی، ممکن است آراء آن مجتهد و مرجع و حاکم دینی را به کنکاش و کاوش و نقد و ابرام برَد و این در تاریخ تشیّع جزو کمال اندیشه است نه نقص و نفی چهره. و نیز یادی کرده باشم از آن قیام تاریخی خونین که از مقدمههای مهم جرقهی انقلاب علیهی سلطنت دستنشاندهی پهلوی بود:
به قلم دامنه: به نام خدا. سلام. روزنامهی اترک -که در بجنورد (خراسان شمالی) چاپ میشود- امروز ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۱ کاریکاتور آقای عباس ناصری را تیتر اول تمام نیمصفحهی خود کرد و همین موجب شد گزارش آن را بادقت مطالعه کنم که ببینم مسئله از چه ریشه گرفته؟ در آن، این نکات بیشتر سوسو میزد: هزینهی یک تُن روغن بستهبندیشده ٨۵٠ دلار است اما در خارج از مرزها فقط قیمت خام آن ٢۵٠٠ دلار است! و اشاره داشته در حالی که نیاز استان سیستان و بلوچستان حدود ۵ هزار تن روغن است، این استان تا آخر بهمن ۱۴۰۰ حدود ۵۰ هزار تن روغن دریافت کرده است، یعنی ۱۰ برابر بیشتر از نیاز. و این دربارهی شش استان دیگر مرزی نیز مشهود است. اترک نوشته بررسیها نشان میدهد ۶ استان مرزی نیاز به حدود ۳۵ هزار تن روغن داشته اما ۹۳ هزار تن به این استانها روغن تزریق شده است. و این یعنی مقدمهی قاچاق روغن به بیرون مرزها. با این دیباچه که خیلی هم تفصیلی و فنی بود و بنده چکیدهاش کردهام، اترک چنین آورده که «بسیاری از فروشگاهها قیمتهای قبلی را مخدوش کرده» بنابرین با هر قیمتی که میخواهند، به مردم میفروشند. مثلاً قیمت مصوب روغن ۹۰۰ گرمی، ۱۵ هزار و ۵۰۰ تومان است، اما به روایت اترک «تا ۲۵ هزار تومان» هم به مردم فروخته میشود.
خواستم بگویم روی دولت تازهکار، به زودیِ زود نمیشود داوری داشت باید زمان بگذرد تا بتوان منطقی سیاست و عملکرد آن را نقد کرد. اینک گویا اینان میخواهند اقتصاد معیشتی را اساساً «جراحی» کنند و چون جراحی بدون تزریق بیحسی، دردش حس میشود، لذا مردم هنوز سیاست اقتصادی نوین دولت سیزده تست و اجرا نشده، دست به داوری (انتقاد / اعتقاد) میزنند؛ علت روشن است: برای منتقدین نیاز به ارزانی و برخورد با گرانی و برای معتقدین هم حمایت از کسی که از سرِ روکمکنی به وی رأی دادند. هر چند روزگاری رئیس دولت مشهور به «سازندگی» خطبه خوانده بود مشکل ایران، ارزانی است، نه گرانی! که چپ از همان جا، گریبان مرحوم رفسنجانی را با «عصر ما» و «سلام» گرفت که این دو هفتهنامه و روزنامه پس از گوشهگیری صغیر چپ از قدرت از فردای مجلس چهارم (که من اسمش را نمیگذارم استبداد صغیر!!! توسط رفسنجانی که کشور را زیر سلطهی خود میخواست و بس)، با پا پیشگذاشتن آقایان به ترتیب: بهزاد نبوی و آیتالله سیدمحمد موسوی خوئینی، کور سو که نه، شعله برانگیخته بود. اینک باز نیز گویا مسئله این شده مشکل کشور، ارزانی است؟ یا گرانی؟ کدام یک؟! من اقتصاد بلد نیستم. بگذرم.
به قلم دامنه: به نام خدا. سلام. بزرگمردی که «سقراط خراسان» نامیده میشد سال ۱۲۸۶ خورشیدی در روستای مزینانِ داورزنِ سبزوار چشم به جهان گشود؛ یعنی زندهیاد استاد محمدتقی شریعتی. علاقه به علم را از پدربزرگش آخوند ملاقربانعلی به ارث برد که شاگرد ملاهادی سبزواری بود. هجرتش از مزینان به مشهد مقدس سرنوشتساز بود و سازنده. زیرا در تراز نخست حوزهی علمیهی مشهد جای گرفت و در معنویت و دانش سرآمد شد. گویند زیارت روزانهی حرم امام رضا (ع) داشت و پای درس بزرگان روزگارش نشست؛ ملاهاشم قزوینی، ادیب نیشابوری و ... . برای معیشت، «ناچار به تدریس در مدارس آن روزگار مشهد» شد؛ پس؛ سال ۱۳۰۹ در مدارسی مانند شرافت، ابنیمین و فردوسی این شهر دست به تدریس ادبیات فارسی و عربی زد. سال ۱۳۱۴ واقعهی خونین مسجد گوهرشاد را -که حاکی از اوج اختناق و سرکوب و دینستیزی بود- به چشم خود دید. و از آن پس جلسات خود را در قالبِ قرائت قرآن شکل داد و همین جلسات قرآن استاد محمدتقی شریعتی از پاییز سال ۱۳۲۰ موجب رونق قرآنآموزی شد. ازینرو بود که متدینانی از مشهد، کانونی با اسم «کانون نشر حقایق اسلامی» را تأسیس کردند و این پایگاهی شد برای فعالیت و درس تفسیر قرآن ایشان به صورت هفتگی که ماهرانه و دور از دیدِ رژیم در منازل مختلف مشهد برپا میشد. با آنکه دفتر اصلی کانون در کوچهی مخابرات، واقع در محلهی چهارباغ نزدیک حرم بود؛ اما استاد، جلسات را در منازل و مکانهای مختلف شهر برگزار میکرد و هم او بود که برای نخستینبار، معارف اسلامی را در قالب «زبان نو و بهروز در اختیار جوانان» گذاشت. جذابیتی که جوانان دانشآموز و سپس دانشجویان دانشگاه مشهد را به این کانون سرازیر کرد و همینان در جریان رویدادهایی مانند نهضت ملیشدن صنعت نفت و نهضت اسلامی وارد صحنه شدند. جالب اینکه استاد شریعتی درس تفسیر قرآن را به درس تفسیر نهجالبلاغه که کتابی غربت در جامعهی مسلمین بود، پیوند زد. و حقا که او در زمرهی پیشتازان احیای نهجالبلاغه قرار گرفت و کانونش دژ عقیدتی در برابر تفکرات الحادی و انکاری. سالیان بعد، او با دعوت استاد شهید مرتضی مطهری در حسینیهی ارشاد تهران دست به سخنرانی بیدارگرانه میزد و دست انسان را در دست اسلام میگذاشت و سقراطوار، بیدارگر بود. سرانجام با عمری پربرکت و با محبوبیت در ۳۱ فروردین سال ۱۳۶۶ چشم از جهان فرو بست و به دیدار فرزندش دکتر علی شریعتی شتافت و در حرم رضوی، صحن آزادی غرفهی ۱۷۱ به خاک سپرده شد که این قطعه که درش به روی مردم مسدود شده، هر بار مکانی برای زیارت بنده و آدمهای اهل هست. هر چند از کنارهی درش.
به قلم دامنه: به نام خدا. سلام. خواستم بگویم آقای حجتالاسلام سیدمحمود دعایی چندی پیش -نمیدانم روز بود یا شب- تلاش کرد دستِ آقای حجتالاسلام سیدابراهیم رئیسی را ببوسد. کجا هم نمیدانم. به گفتهی آقای مهرداد خدیر عصر ایران، توی ضیافت افطاری. خُب، ستوده این بوده جناب رئیسی نگذاشته جناب دعایی دستش را ببوسه. این سید لابد صلاح آن سید ندیده که دستبوسیِ قدرت راه بیندازه. اساساً رفتار بوسیدن و لیسیدن دستِ قدرت، از بُن، کار خطایی است. عاطفی و علقهی طرفینی هم اگر بوده باشد، توی خلوت خودتان باید باشد، نه در معرض دیدِ ملت. آقای دعایی کرمانی که رسانهی بیتالمال روزنامهی اطلاعات از اول انقلاب تا اکنون هنوز هم مطلق در دست اوست! بهتر است حرف ملت را نمایندگی کند، نه اینکه بخواهد بکوشد دستِ آقای رئیسی نوغانی مشهدی را ببوسد به هر سور و ساز و نیّت. که گویا به قول خدیر، «نافرجام» مانده است. آری؛ آقای دعایی! حرفِ ملت بهتر از دستِ قدرت است. بوسه بر فهم ملت و حرف ملت بزنید که هم وفا به انقلاب کرده و هم خود را بر بقای آن فدا. کمی؛ فقط کمی علوی باشیم جناب دعایی. بگذرم.
به قلم دامنه: به نام خدا. سلام. پیامبر ص اسلام را از آسمان (از سوی خداوند) دریافت کرد؛ شفاهی و وَحیانی آنگاه بهخاطر سختی بر خود از سوی حاکم وقت مکه (ابوسفیان و اعیان و اشرافش) دست به هجرت به یثرب زد و آنجا بود وقتی دید دل و روح مردم با اوست و به رهنُمایی و راهبَریاش ایمان دارند، اسلام را از ورقهی ذهن، به صحنهی حیات مردم آورد، تا مسلمان را، نه تماشاگر و حکومتشوندهی اشراف و سلاطین ببیند، بلکه فعال و عملگرا بار بیاورَد. و از مردم، نه پیرو و مقلد که پیگیر و مجاهد (به وقت مقاومت) بسازد. حکومت نبوی ع چیزی بیرون از دین نبود؛ عین دین بود. امام خمینی نیز به تبعیت از نبوت و امامت، چنین کرد. او نیز، مبارزه را -که از نصیحت و تذکر و خیرخواهی برای شاه و جداکردن او از عدهای اسلامستیز در دربار آغاز کرده بود و مجموعه اخطارهایش سودی بر شاه نبخشید- به سمت واژگونی بُت سیاسی بُرد. چونان پیامبر ص، که بُتپرستی را نشانه گرفت. ازینرو امام، به دستور شاه پس از یک بار دستگیری و بازداشت در قیطریه، سرانجام در سال بعدی یعنی آبان ۱۳۴۳ که نهضت را از مبارزه با استبداد داخلی به ستیزه با استکبار آمریکایی پیوند زد، از ایران بیرون انداخته شد و مثل مقتدایش پیامبر ص، از تبعید در بورسیای ترکیه به نجف هجرت کرد. و وقتی هم پس از ۱۴ سال به میهن بازگشت، اندکی بعد تغییر رژیم «سلطنت پهلوی» به «جمهوری اسلامی» را به همهپرسی گذاشت. تاریخ گواه است که ملت، کمی کمتر از ۱۰۰% برگهی سبزِ «آری» را به صندوق ریخت و برگهی سرخ «نه»ی داخل صندوقها را اگر داخل ترازو میگذاشتند وزنش نیممن! هم نمیشد.
به نظر من هنوز هم رأی آری به استمرار «جمهوری اسلامی»، کثیراً در کثیر است و وزن آرای جمیع مخالفین همچنان همان نیممن باشد. معتقدم نگاه میتواند دستکم سه گونه باشد: معتقدِ معتقد. معتقدِ منتقد. منتقدِ مخالف. این سه نوع نگاه -که من در دومی هستم- همچنان میتوانند کنار هم در سایهی «جمهوری اسلامی» زیست کنند؛ مسالمتآمیز، سازنده، وحدتواره و دستدردستهم. براندازان هم اگر توانستند -که تاریخ بدکرداری آنها نشان داد، نمیتوانند- باز نیز مردم هستند که باید بپذیرند یا پس بزنند. من همچنان برین باورم مردم با همان سه نوع نگاه، به براندازان «نه»ی قطعی و قاطع و بُرنده میگویند. برمیگردم به صدرِ متنم: آیا روز «جمهوری اسلامی» عید است؟! بله که عید و جشن است و روز خدا؛ زیرا ملت متدین ایران، کاری شبیه کار نبی مکرم ص کرد؛ مبارزه با بُت، برانگیختگی فکری، مدینهساختن از یثرب که اوس و خزرِخ خون هم را میخوردند و جمهوریاسلامیساختن از سلطنت، که شاه هم چون اوس و خزرج، خونِ علما، روشنفکران (شامل دینی، فرهنگی و مارکسیستی)، دانشجویان، طلبهها، کارگران و سایرین را میریخت. یک گریز: اینک اما در مشهد مقدس، چرا چند سالیست چُنان است؟ چون آنجا به سیاست «عدم تمرکز» علاقه دارد. ازقضا این نوع «محلیسازی» قدرت و سیاست، از ایدههای مدرنیته است و شعار جناح چپ؛ مشهور به «جبههی اصلاحات». حالا چرا با شعار خود درمیافتند، لابد نفع خود را نه ترکِ این ایدهی مدرن، بلکه شاید گرمنگهداشتنِ فضای نقد میدانند. بگذرم. نظری ندارم. عید رأی مردم مؤسس برای تأسیس «جمهوری اسلامی ایران» بر هوشیاران، گوارا. > ۱۲ فروردین ۱۴۰۱ ← دامنه
چند سال پیش کتابی نوشته بودم با عنوان و مشخصات: «جایگاه قیام ۱۹ دی در انقلاب اسلامی، ابراهیم طالبی دارابی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۷۸» که در مقالهی «قیام ۱۹ دی قم، اهمیت، چرایی، آثار و نتایج آن» مورد استناد مؤسسهی مطالعات و پژوهشهای سیاسی قرار گرفت. عکس بالا. اصل متن در اینجا
به قلم حجتالاسلام محمدرضا احمدی
تکاندهنده؛ به نقل از حجتالاسلام هادی غفاری: آب در ۱۰۰ درجه به نقطه جوش میرسد و دمای سیگار ۴۰۰ درجه سانتی گراد است. بدن من پر از جای سیگار است، هنوز سیاهی برخورد سیگار بر بدنم پاک نشده است. وقتی سیگار روی بدن من روشن میکردند و صدایی بدتر از حیوان از من خارج میشد... خدا را گواه میگیرم که ضربات کابل آنچنان رگهای پای من را پارهپاره و متلاشی کرده است الان هم پاهایم میسوزد... افرادی که از شاه و هویدا دفاع میکنند این چیزها را ندیدند و اظهارنظر میکنند. «آپولو» را ندیده اند. ظرف یا استوانه مسی بزرگ روی سر میانداختند و با چوب یا آهن به آن میزدند، به طوری که صدایی شبیه انفجار بمب اتم در گوش شما طنینافکن میشد. آقایانی که امروز از عملکرد رژیم گذشته دفاع میکنند به پنکه بسته نشدهاند تا ۱۰-۱۵ روز ادرارشان دست خودشان نباشد. ۶ ماه شما را حمام نبرند تا بدنتان بوی عفونت و نجاست بگیرد. روزی هر چقدر ناله کردم که اسهال گرفتهام و نمیتوانم خودم را نگه دارم اجازه ندادند به دستشویی بروم در کاسهای مدفوع و ادرار کردم. نیم ساعت بعد در همان کاسه غذا خوردم. هویدا مسئول مستقیم تمام شکنجهها بود. خواهر من را لخت کردند و مرا تهدید کنند که اعتراف نکنی با خواهرت چنان میکنیم. آنها ندیدهاند دست بسته را از پشت ببندند و بالا بکشند و آویزان کنند. این شکنجه بیشتر از ۳۰ ثانیه انجام نمیشود، چون انسان را میکشد. سوزاندن پاها با اتوی داغ را ندیدند و نمیدانند چیست. کف پای من قطرش به بیش از ۲۰ سانت میرسید. حسینی شکنجهگر ساواک یا همان «استوار شعبانی معروف» برای اینکه پاهای من عفونت نکند و نیازی به بیمارستان نباشد و بار بعد هم بتواند شکنجه کند با بیش از ۱۰۰ کیلو وزنش روی جفت پای من میایستاد تا چرکها خارج شود در این وضعیت صدایی بدتر از صدای حیوان از انسان خارج میشود. از پدرم میخواستند که من را با شلاق بزند. بعد همان شلاق را به من میدادند و میگفتند پدرت را بزن. وقتی من امتناع میکردم آن چنان مرا کتک میزنند که پدرم به من میگفت: «بزن پسر خودت را راحت کن!. در دانشکده الهیات بازداشت کردند و تا خود زندان اوین داخل ماشین کتکم میزدند. سال ۵۴ به زور به من سم خوراندند و بلافاصله آزادم کردند. یکی، دو ساعت نگهام داشتند بعد در خیابان رهایم کردند گوشهی خیابان نشستم و خون استفراغ کردم. الان معده من یک سوم معده انسان معمولی است. «ازغندی» سربازجوی من در زندان بود چنان با پوتین بر دهان من زد که فک من شکست و دندان هایم خورد شد (غفاری دهانش را باز میکند و میگوید) اینها که میبینید دندانهای من نیست و استخوان مصنوعی است. آقایان یادشان نیست، چون ندیدند و تجربه نکردند و امروز متاسفانه هویدا را تطهیر می کنند. منبع.
به قلم دامنه. به نام خدا. سلام. هر دولتی آمده، خواسته بتونهکاری کند و در بروَد. فقط اسم عوض میکنند! یکی گفته «تعدیل». یکی گفته «اصلاح». یکی گفته «تغییر». یکی گفته «اعتدال». یکی هم، هماینک گفته «تحول». لابد دگراندیشان! هم بر فرض محال بیایند میگویند: «دگرگونی». بخوانید: واژگونی! و خلاص! زهی خیال!
از همان اوایل انقلاب، سال ۵۷ تا ۶۰ ما هم از بس شوق و شور داشتیم با «زاماسکه»ی چسبناک، اعلامیه بر در و دیوار میچسباندیم و روی گروهکها و ضدانقلاب را مثلاً کم میکردیم. آنها شبنامه منتشر میکردند و پنهان و پیدا پارچهنوشته.
بیست و دو بهمنِ چهل و سومین سال انقلاب اسلامی
حالا کار این جناح و آن جناح با چند شاخه و لجنههای مندرآوردی، شده چیزی شبیه بَتونهکاری جمهوری اسلامی! که فکر میکنند با مقدار خمیری چسبنده میتوانند لکهها را صافکاری کنند و از دیدِ مردم بپوشانند و یا شاید هم بزَکی کرده باشند و رفع تکلیفی! جالب این است این خودشان بودند که قطار انقلاب را آنقدر بد راندند و بدنهی آن را چنان به کوه و کمر و جاده و لوکوموتیو مقابل زدند و از جاده پرتِ پرت شدند.
بگذرم. باز هم ملت مأیوس نیست و میخواهد ببیند تا کی این بتونهکاریها، تمام میشود و رنگِ آخر را میپاشند؛ تا خاطرشان جمع شود این نظام «مبتنی بر اسلام» و «متکی بر ملت» و برآمده از «خون شهیدان»، در برابر باد و طوفان و بوران زنگ نزند و بانگ جرَس حقش، با دو بال مقاومت فعال و تعامل فعال، نزد جهانیان بلند باشد و پیش ایرانیان سربلند. والسلام.
اکرم اسلامی
اشرفسادات منتظری
شهید محمد معماریان
نظر دامنه: متنهای نقلی درین درگاه صرفاً به معنای اطلاعرسانی است. ازینکه آقای دکتر احسان شریعتی جانبدار عدالت است و پشت آزادی ایستاده و افکاری از جنس مردم و مستضعفین زمین دارد تردیدی ندارم و حتی آنچه در این مصاحبه با سایت جماران گفته از سر دغدغه سر داده. بیآنکه به محتوای آن ورود کنم فقط نکتهام را جهت اشاره به سرنوشت شوم یک جریان سیاسی مسلح میگویم و رد میشوم و آن این است: همانطور که تغییر ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق از اسلام به مخلوطی از مارکسیسم و ... ، هویت این سازمان را کمکم مخدوش و برملا ساخت و نهایتاً به سمت جریان ترور و نفاق و حتی همدستی با صدام و سرسپردگی به اروپا و آمریکا برد و از دایرهی انقلاب اسلامی بیرونشان انداخت، اینک بخشی از جریان چپ (نه البته تمام آن) نیز -که اسم خود را «اصلاحطلب» گذاشتهاند- احتمال میدهم با تغییر ایدئولوژیکی که دارند صورت میدهند (بلکه ممکن است داده باشند) و در خلوت و خفا پوست میاندازند، همسرنوشت با کسانی شوند که در صدر انقلاب نمک خوردند ولی نمکدان شکُندند و سرانجام در آغوش دیکتاتوری مثل صدامحسین افتادند و با افزارآلات جنگی او به جنگ با ملت و میهن آمدند. بگذرم و بگویم همانطور که آقای احسان شریعتی گفته مطالبات باید روشن، علمی و عملی باشد و نیز به قول وی با خط مشیء مسئولانه و متحد و همسو و راهحلهایی درست. درین میان، نقش دشمن در آسیبزدن به انقلاب نیز، نباید نادیده انگاشته شود و چون کبک سر زیر برف کرد. باید با خلوص و روراستی کوشید تا بر خدمات و حسَنات بسیار فراوان انقلاب، از طریق دوام خدمت و حضور همگانی و مبارزهی سه وجهی با «فساد و فقر و تبعیض» و دفع یا تقلیل تمام گونههای آفت و آسیب، همچنان افزوده شود.