قلم قم دامنه دوّم

جان، جهان، ایران، انسان، ادیان، قرآن، ایمان، عرفان

قلم قم دامنه دوّم

جان، جهان، ایران، انسان، ادیان، قرآن، ایمان، عرفان

قلم قم دامنه دوّم

دامنه دوم دارابکلا. ابراهیم طالبی دارابی
Qalame Qom Damaneye Dovvom

پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

آنچه بر من گذشت 57

يكشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۵۹ ب.ظ

زندگینامۀ من


قسمت 57. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. با آن که در درس طلبگی روی غلتک افتاده بودم و مانند لاک پُشت حرکتی بَطئی (=کُند و آرام) و کاملاً طبیعی داشتم _نه مثل برخی زرنگ ها سرعتی چون جِت بُمب افکنِ فانتوم_ زیرا من هم یک موجود جاندار بودم که طبق قانون فیزیک پیچیدۀ کوانتوم (Quantum)، کوچک ترین مقدار یک کمیت فیزیکی به حساب می آمدم و می توانستم به طور مستقل وجود داشته باشم، خصوصاً این که، شهریۀ شیرینِ طلبگی ام وصل شده بود و بسیارخوشحالی می کردم؛



اما دو اتفاق مهم در قم در آن سوی پاییز 1364 و منتهی به زمستان آن سال، مسیر طلبگی مرا سخت به تلاطم و خروش انداخته بود! اما بازهم نتوانسته بود انگیزه ام را به بُن بست و پوچی بکاشند. هنوز نمی دانم آن دو رخداد، به نفع ام بوده است یا به زیانم؟ یکی آغاز تنش به صورت نرمَک نرمَک میان امام روح الله خمینی و آیت الله العظمی حسینعلی منتظری و دیگری بهم ریختن اوضاع جنگ در جبهۀ جنوب و دعوت امام از مردم برای شتافتن به جنگ.



طبق کوانتوم ساختار مادّه، ذرّه ای و گسسته است



در هردو رویدادِ جنگی و فقهی و سیاسی، کمتر کسی جرأت داشت، جانب امام را نگیرد. روی این دو حادثه، بعداً، دقیقاً، در همین پست های زندگینامه _که در حقیقت آن سوی زندگی من است و حقایقی را عیان می نماید_ مسائل را خواهم نوشت. مثل فیلم هایی که فلش بک (flashback) می کنند و ماجراها را به گذشته می برَند، من هم برمی گردم و پشتِ پرده را می گویم.



آری؛ وسطِ طلبگی ام که هم گرمِ درس خواندن بودم و هم کلاس نجوم می رفتم و هم گشت و گذار سیاسی و ایدئولوژیکی در شهر قم داشنم و هم رفقای جدیدی گرفته و با شادمانی سرگرم بودم، با بحرانی شدن جبهه، امام از جوانان درخواست کردند به جبهه بروند. من و اَمثال من هم که آن زمان خط امام را خط خود می دانستیم و بدان افتخار می نمودیم، برخود ننگ و بی آبرویی می دانستیم اگر به ندای امام لبیک نمی گفتیم.



دامنه. سیدابوالحسن شفیعی. یوسف رزاقی

زیگورات چغازنبیل هفت تپه. اسفند1364.عکاس: سیدعلی اصغر



وسط اسفند 1364 کوله بارم را از حُجره ام در قم برداشتم و فوری به دارابکلا برگشتم و با یوسف و سیدعلی اصغر و احمد بابویه و سیدمحمد اندیک، سیدابوالحسن شفیعی و تعداد زیادی از بسیجیان دیگر دارابکلا از سپاه سورک و ساری راهی هفت تپه خوزستان _مقرّ لشکر 25 کربلای سپاه مازندران شدیم. و سپس به عملیات جنگی در شهر فاو عراق، در آن سوی اروندرود. (صدام آن را شطّ العرب می خواند) فاو در عملیات والفجر8 در اسفندماه 1364 طبق استراتژی هاشمی رفسنجانی برای چانه زنی در صلح، به تسخیر ایران درآمده بود. که این اعزام با دوستان داستان دارد و حقایق. «آنچه بر من گذشت»



دارابکلایی های غیور. هفت تپه. اسفند1364. دامنه یوسف و بقیه. عکاس: سیدعلی اصغر

۹۶/۱۲/۲۷ موافقین ۰ مخالفین ۰
ابراهیم طالبی دارابی

اختصاصی

زندگینامه من

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی