آغُل و آخور !!!
نوشتهی دامنه: به نام خدا. سلام. جا کجا بود؟! همین طور هردمبیل (=قَر قاطی) گلّه گلّه میکردند جایی مُسقّف (=سرپوشیدهی سقف دار) که چند شب بخوابیم تا تقسیم شویم! عینِ آغُل و آخور. باز بُز و گوسفند و شُتر، که لااقل چوپان و ساربان بالاش هست و چَرا و نُشخوارش هم برقرار. ما سرگردان و حیران که کجا میافتیم. تکاپو این بود تک نیفتی جایی، با رفیقت بری همسنگر بشی. تا تقسیم و پخش و پلا شدن، نه جایی درست و حسابی داشتی که دراز بکشی؛ و نه بالین که سَر بُگذاری. همان کلاهآهنی بالشتت بود که گردن را تا صبح خشک و چو مینمود. یک یَقلوی استیل کهنهی نظامی هم میدادند که پس از خوردن ناهار در آن، حتی آب دَمِ دست نبود که بتوان آن را شست و رُوفت.
من بارها با پارچه پاکش کردم گذاشتم کولهپشتیام و فردا با همان نشُشتهظرف صاف رفتم صف غذا. تازه، اگر کلاشینکُف را هم زودتر میدادند تمام افکارت میرفت رو اسلحه، که تک نزنند! (=عبارتی در جبهه، از رفتار کسانی که متاع دیگری را بهشوخ یا گاه بهجدّ میربودند) بگذرم. جبهه جایی بود که میشود گفت بوی قیامت از آن برمیخاست، طعم برزخ میشد از آن چشید و درسی فرادانشگاهی از آن میشد آموخت و آمیخت. هفتهی بسیج شد، من هم یک بسیجی عادی عادی عادیِ عصر دههی شصتی، رسمِ پاسِ این روزِ نیکو را بجا آوردم. نمیدانم هم، آوُردم یا نه، نیاوُردم!