نگارش دامنه ابراهیم طالبی دارابی ۲۷ ، ۹ ، ۱۴۰۴ : ششصد و اندی سال پس از تولد عیسی پسر مریم ع در اثر یک بعثت (=برانگیختگی نبوی) دیگر در خاورمیانه -اما این بار در حجاز- دین جدید از سوی محمد بن عبدالله ص به بشر بشارت شد و به نقل و نص، خاتمیت نبوت، مُهر شد تا عقل، رسالت باطنی خود را در دریافت رسالت ظاهری، با شکوفایی و آزادی ایفا کند. مدتی نگذشت که این دین، به چند مذهب و فِرَق، شعبه خورد به زبان محلی "لاش" گرفت: سُنی، شیعی، علوی، جعفری، زیدی، اسماعیلی، فاطمی، واقفی، مهدوی، شیخی، بابی، و حتی فرقهی "بهائی" که جزوِ صدر فهرست این شعبهها هستند. متفرعات مذهب اگر شمارش شود حد حجم کتاب مثنوی مولوی میشود. دین اسلام که ندا آمد تُفلحوا و فلاحت، نوید بامدادی دگر بود، عین دستانبو جالیزی در دست حکومتها و حاکمها افتاد. و فتح و جهانگشاییها، کُشت و کُشتارها، قتل و حبسها و حتی تکفیر و تفسیقها، ورقهای آن را آلود؛ مصیبتبارترین آن، آن بود که به اسم خلافت و دین، مردی دوراندیش، خیرخواه، صلحطلب، عاشق اخلاق و آزادگی و آموزگار انسانیت و شرافت یعنی حسین بن علی ع را "قُربةً الیالله"! سر بریدند و در حقیقت، دین را پای قدرت حاکم ذبح کردند و "خولی"های خالی از اخلاق، اختیاردار دین شدند و برای جایزهی سکه نزد والی، غُرّش و نعره کشیدند که آری اسلام را در خمیازه! فرو بردند. اسلام اَمویشده، رفت دست عباسیهای عیّاش که عیشی جز قدرت مطلقه سیرابشان نمیساخت و سرانجام این اسلام در چنگال حاکمان چرخید چرخید و به دست عثمانیان ترکیه افتاد و آنقدر دین را غلتاندند و مردم ستمکش را قتلاندند، تا آمد آمد آمد، رسید دست سفّاکهای صفویه که شیعه را از سیرت به صورت بند کردند و همدست با برخی از فقهای ظاهرگرا، به اسم مذهب کارگاه خرافه تولید کردند و آنقدر دین را دنیایی نموده و خود را دنبال دنیا قرار دادند، از هوَس قدرت، هوش عقل و حس علم را خموش ساختند و از مذهب قشر آن را کش دادند و مغز آن را پوکاندند و سرانجام به یک محمود افغان مهاجم، همهچیز را باختند. البته بودند در طول این ۱۴۰۰ و اندی سال، مانند چهرههای ممدوح و منوّر مولوی، بوعلی، سعدی، فردوسی، سهروردی، جامی، نظامی گنجوی، سنایی و... که سه لایهی عقلی و عشقی و عرفانی انسان را آکنده از جرعههای ناب کردند و نگذاشتند اسلام دستِ حاکمان، یکسره چونان جغدها و جولها دل و مغز بشر را در تسخیر خود برَند. حاکمان، دین را در تیول قدرت سیریناپذیر، از جذبه انداختند ولی این دانشمندان پارسا و فروتن بودند که نگذاشتند انسان از عقل و علم بیرون بیفتد. اینک جمهوری اسلامی ایران که با محوریت روحانیت و فرد فقیه -که مقلدان، او را "ولی" یعنی سرپرستار ملت معرفی میکنند- با عمل و نظر خود، دین را به وجهی رسانیده است که شهروند میهن غرق عجب شده است که این چه تفسیری از شریعت و مذهب است که برونداد آن ثروتمندترشدن حکومتگران شد و از دستدادنِ دارایی و رأی نافذ و مؤثر و معیشت مردم ایران. حکومتی که مردم را در تنگنا و گرانیها گذارَد و خودشان را در گشایشها، فسادها، امتیازها، زدوبندها، بگیروببندها، ویلانشینیها، تبعیضها، سهامداریها و هلدینگها، آن حکومت، فقط اسم "مذهب" را روی خود گذاشته است. دین در جوهر خود اخلاقیات باید حمل کند، نه مانند خُلفا و حُکّام، اجبار و اکراه و افساد. به قول آن "قائممقام" که با صداقت و شهامت اخطار داد نکّشید و شب کنار زده شد: این نظام "نه جمهوری است" و "نه اسلامی". اینان به قول شیخ سعدی در "بوستان باب اول در عدل و تدبیر" سرِ شاخ ایستاده و بُن بریدند: "یکی بر سر شاخ، بن میبُرید / خداوند بُستان نگه کرد و دید / بگفتا گر این مرد بد میکند / نه با من که با نفْس خود میکند / نصیحت بجای است اگر بشنوی / ضعیفان میفکَن به کِتف قوی / که فردا به داور برد خسروی / گدایی که پیشت نیرزد جُوی / چو خواهی که فردا به وی مهتری / مکن دشمن خویشتن، کهتری / که چون بگذرد بر تو این سلطنت / بگیرد به قهر آن گدا دامنَت / مکن، پنجه از ناتوانان بدار / که گر بفکنندت شوی شرمسار". آری، به گفتهی سعدی روزی دامن سلطنت و ولایت و هر جور حکومت جَور را مردم ستمدیده میگیرند و به زیر میافکنند. خداوندهای بُستان (=یعنی باغبانان باغ) روزی گریبان بُنبُران را میگیرند که سرِ شاخهها بزم و بذل و حراج راه انداختند. اگر گندم دین را در آسیاب قدرت آرد و آلوده نمیکردند، روزگار کشورهای مسلمان این نبود. حتی یک کشور نمونه و الگو در انسانیت و پیشرفت، وجود ندارد که ندارد. اگر میبینیم مالزی و اندونزی آراماند، کمی پیشرفته و مورد تحسین همه، چونکه ایمان آنان محصول شمشیر، نبرد و نیزه نبود، بلکه داد و ستد، رابطه و مرابطه، عقل و علم، معیشت، مدارا و مروّت بوده است. به نظرم نیاز مُبرم میهن ایران، عقلانیت و معنویت و معیشت مسالمتآمیز است و نیکشدن در سه ساحت انسانی: گفتار، کردار، پندار.
۲۲ ، ۸ ، ۱۴۰۴ : نگارش دامنه ابراهیم طالبی دارابی. مصطفی محمود در کتاب "درک زنده از قرآن" مطرح کرده است که نظریهی داروین تحت عنوان بقای اصلح یا همان تنازع بقا در درک و تفسیر همه چیز عالَم عاجز است و نمیتواند از ریزهکاری دنیای گیاهان و حیوانات و تمام هستی سر در بیاورد. روی همین اصل، او نظریهی "بقای اَجمل" را به جای "بقای اَصلح" پیشنهاد کرد. منظور او این است آئین فکری داروین در تفسیر حکمت و مآلِ هستی عجز دارد. مثلاً در خود مسیحیت آخرت این طور حدس شده است: "سرای آخرت عالَم دندان قُروچّه است" زیرا تباهکار در آن مرحله، ذلت خود و عزت سایران را معاینه میکند. معاینه یعنی دیدن. مثلاً بیمار در مطبّ، معاینه میشود یعنی توسط پزشک دیده میشود تا تشخیص داده شود. آخرت به تعبیر بالا، دندان قُروچّه است چراکه هر فرد خود معاینهگر است. در دین سُنّی و شیعه هم، نقل است دارالسلام جایی است که در آن دروغ و لغو و دشنام و ستیز نیست. این دو مثال را زدم که بحث بقای اصلح و بقای اجمل را روشنتر ارائه داده باشم و ریزهکاریهای آفرینش را پیچیدهتر ازین حرفها دانسته باشم. بگذرم روزنهای بود از مطالعات متمرکز فلسفیام که فعلاً فقط باز کردم.
نگارش ۳ ، ۶ ، ۱۴۰۴ : ابراهیم طالبی دامنه دارابی
یک قول این است ایران ۸۵ هزار مسجد دارد با ۸۵ میلیون نفر جمعیت. یعنی هر هزار نفر، یک باب مسجد. مسجد، از اصلیترین مکان رسمی برای مناسک عبادی و مراسم مذهبی در اسلام است.
با این امکان مادی، باید دید آیا مذهب همچنان توسط مسجد، در مغز و قلب ملت دمیده میشود؟ یا نه، مردم گرایش و باورهای مذهبی خود را از جاهایی دیگر، عقلانیتر و متقیانهتر چون خانواده، مطالعه، کتابخانه، مرشدان معنوی، دانشمندان و نمادهای دینی تقویت میکنند و رشد میدهند. و یا اگر تضعیف مذهبی روی داده است آیا یک علت به خاطر نبود مسجد در میزان جهانی و واقعی آن نیست که به دست افرادی معدود و با ذهنهای مسدود و تنگنظر اداره میشود؟!
من نظرم این است مسجد در ایران از کارکرد خود دور افتاده است و شکل و ظاهر، بر محتوا و باطن، اولویت یافته است. یک علت این است آخوند مسجد از آن معنویت آخوندهای گذشته -که نماد پارسایی و پرهیزگاری بودند- بهشدت فاصله دارد و قابل مقایسه نیست. و نیز مسجد در دست حکومت افتاده است.
قائلم مسجدهایی هم بوده و هستند که سیاستزده نیستند و عبارت و سیاست در آن با روش اسلام و اخلاق و انسانیت پیش میرود. من با مسجدهایی در چند شهر خو و اُنس دارم که در آن از شعار و تظاهر و جناحزدگی خبری نیست، خانهی واقعی خداست، نه پاتوق جولان چند نفر خاص. مسجد، عبادتگاه معنوی و اخلاقی و دانشی و سیاسی و اجتماعی و حتی آموزشی برای مردم است، نه تیول نهاد، سازمان و یا افراد خاص و برنامههای خشک و یکدست.
نماز به وقت؟ یا نماز به حال؟ نگارش ۳ ، ۵ ، ۱۴۰۴ : ابراهیم طالبی دامنه دارابی. در ادیان، برای عبادات بندگان خدا، وقت تعیین شده است که اجرای آن در وقتش، فضیلت است. فضیلت یعنی افزون. مانند وقتهای نماز. درین کشاکش بین نماز سرِ وقت و نماز سرِ حالَت، تضاد پیش میآید. کدام به قُرب و خلوص و اَجر، نزدیکتر است؟ این چالشیست که ممکن است هر نمازگزارندهای را مورد دو وضعی قرار دهد که الآن آیا سرِ ظهر بلند شود نماز در اولِ وقتش را اقامه کند، یا بهتر است تأخیر اندازد وقتی حالِ معنوی دستش داده است، نمازش را ادا کند که قضا نشود؟ میشود برای این چالش، چند پاسخ داد. اما من درین متن طرح مسئله، قصدم فقط هست.
برخی از فرقهها نماز را تا مرحلهی یقین میخوانند، به یقین که رسیدند، میگویند نماز، نیاز نیست. اینان به آیهی ۹۹ حجر -واعبُدْ رَبَّکَ حتی یَآتیکَ الیقینُ- استناد میکنند که مورد نقد واقع شدند. حتی تکفیر هم گویی گردیدند. زیرا شیعه واژهی یقین درین آیه را "مرگ و فوت" معنی میکند نه ایقان و قطعویقین.
درین میان، البته نسلی رو آمدند که نماز را کنار گذاشتند و برای خود این نیاز را حس نمیکنند. من آمار و ارقام ندارم و سخنی هم ندارم. اما اینان هم، دستکم دو دستهاند: ۱. اساساً نماز نمیخواندند و نمیخوانند هنوزم. و ۲. یا نمازخوان بودند و این راز و نیاز را از خود دور کردهاند، از آن بُریذند، به هر علل و دلایلی که، من پژوهشی درین موضوع و قضاوتی ازین گرایش نکردم.
اما من معمولاً راغب به گزاردنِ نماز، در سرِ وقت بودهام. دچار حملات سنگین درونی هم بارها و بارها شدهام که آیا اول وقت بهتر است برایم، یا هر وقت به آدم حالِ قُرب دست داده است؟ که البته به قضا نینجامد. زیرا فلسفهی فکری من، تقرُب به آفریدگار بلندمرتبه است و پیشگاه متعال زانوی پرستشزدن، به خودِ انسان، مقام قُرب و خلوص و حتی در اوجش، منزلتِ "محمود" (=ستودگی) میبخشد. تاکنون در من عادت، بر حالت، پیشی داشت یعنی وقت نماز را فدای حال نماز، کردم. اما گمان کنم نزد خدا نماز از سرِ حالت، پذیرفتنیتر نمازِ سرِ وقت به هر وجه که شد، باشد. ای کاش این دو با هم جمع شود، یعنی اول وقت، حال نماز هم در آدم پدیدار شود که آثار و برکات معنوی آن شمارشپذیر نیست. من به "وارکَعوا مَعَ الرَّاکِعینَ " آیهی ۴۳ بقره هم، روی خوش دارم که جمعیگزاردن نماز را جواز میدهد. ولی فُرادا، به حال انسان گواراتر است.
روشن سازم اهل اَدا و اَطوار و اصول و موصول! و غلظت صوری تلفظ کلمات نماز هم، نیستم. نمازم فوری است، اما آسایش دارم از نمازم، دوستش دارم این عبادت زیبا را به انسان میآموزد پیش هیچ کسی، کُرنش نکند، جز نزد آفریدگار.
خاطره: در محل دیدم -اکثراّ- که پیشنماز میشوند و برای آن از هم سبقت میزنند! حتی آخر سورهی "اذا جاء" (همان سورهی ۱۱۰ با اسم نصر) را به غلط، تلفظ میکنند با آنکه سعی میکنند بفهمانند قرائت فصیح و صحیحی دارند، اما جزم حرف "راء" در وَاستَغفرْهُ اِنَّهُ" را حرکتِ کسره به لهجهی محلی! یا فتحه با لهجهای مثلاً فارسی، میدهند. بگذرم. خود عرَب در تلفظات الفاظ قرآن، میلغزد، چه رسد به فارس و تاجیک و ازبک و عجَم. آخوند روی "ضالّین" جولان میدهد البته بر روی لفظش فقط!
نگارش ۲ ، ۵ ، ۱۴۰۴ : ابراهیم طالبی دامنه دارابی. از کتاب "فلسفه و ایمان مسیحی" نوشتهی کالین براون ترجمهی طاطهوس میکائیلیان میشود بسیار استفاده کرد. چون کاری تطبیقی - مقایسهای روی افکار فیلسوفان کرد. مثلاً در ص ۴۷ و ۵۰ به سه تطبیق دست زد که من با برداشت آزاد آن را ارائه میدهم:
رنه دکارت؛ که او آگاهی فردی را به عنوان معیار و مرجع نهایی یافتن حقیقت اعلان کرد.
مارتین لوتر؛ اما مطیع بود و مرجع نهایی او، خارج از خودش قرار داشت؛ کلام خدا، یا هر چه بدان ایمان داشت.
باروخ اسپینوزا؛ که وی اساساً اعلان کرد راه رستگاری از "شناخت عقلانی جهان" میگذرد، نه "از اطاعت کورکورانه از احکام شریعت یا انجام مناسک دینی".
خلاصه این که، مرجع نهایی انسان، مهترین چالش گرایشی بشر است. آری همین انسان، که ۷۰ بطن دارد، حتی به نقلی "۷۰۰ بطن". هر کس خود خواهد دانست مرجع نهایی او در درونش قرار دارد؛ (=تحقیق)، یا در بیرون او (=تقلید).
پیوست هم میزنم که خشنترین حکم تکفیر مذهبی از سوی علمای مذهبی آن عصر، این متن بوده است. چونکه اسپینوزا کل جهان هستی را "خدا" میدانست و در واقع به "همهخدایی" باور داشت. این نظر اسپینوزا، موجب شد روحانیون مذهب در سال ۱۶۶۵ حکم تکفیرش را با متن خشن زیر، صادر کنند که واقعاً واژهواژهی آن جای مکث و محک دارد:
«به قضاوت فرشتگان و روحانیون، ما باروخ اسپینوزا را تکفیر میکنیم، از اجتماع یهودی خارج میکنیم و او را لعنت و نفرین میکنیم. تمامی لعنتهای نوشتهشده در قانون [منظور تلمود و تورات] بر او باد. در روز بر او لعنت باد. در شب بر او لعنت باد. وقتی خواب است بر او لعنت باد. وقتی بیدار است بر او لعنت باد. وقتی بیرون میرود بر او لعنت باد و وقتی بازمیگردد بر او لعنت باد. خداوند او را نبخشد و خشم و غضب خدا علیهی او مستدام باد. خداوند نام او را در زیر این خورشید محو کند و او را از تمامی قبایل اسرائیل خارج کند. ما شما [مردم] را نیز هشدار میدهیم، که هیچ کس حق ندارد با او سخن بگوید؛ چه به طور گفتاری و چه به طور نوشتاری. هیچ کس حق ندارد به او لطفی کند. کسی حق ندارد با او زیر یک سقف، بماند، و در دو قدمی او قرار بگیرد. و هیچ کس حق ندارد هیچ نوشتهای از او را بخواند."
متن نقلی: "عقاید دروزیها. دروزیها خود را «موحدون» یا معتقدان به یکتاپرستی مینامند و به آنها «بنیمعروف» نیز میگویند. گفته میشود که نام دروز از «نشتکین دروزی» گرفته شده است که از خلفای فاطمی مصر جدا شد و به لبنان گریخت تا در آنجا دعوت خود را گسترش دهد. دروزیها اعتقاد دارند که خداوند، یگانه و تنها حاکم ازلی جهان است. او منزه و فراتر از توصیف بندگانش است، زیرا به باور آنها عقل بشری قادر به درک عظمت صفات خداوند نیست. در بعضی منابع گفته شده که این طایفه در دوره خلفای فاطمی در قرن دهم میلادی از فرقه اسماعیلیه جدا شدهاند. اما برخی محققان آن را به خودی خود باوری مستقل میدانند. دروزیها یکی از قدیمیترین جوامع خاورمیانه محسوب میشوند. هیچکس نمیتواند به این دین روی آورد و کسانی که دین خود را ترک میکنند، هرگز نمیتوانند بازگردند. ازدواج با فرد غیر دروزی ممنوع است. آنها متون مقدس دارند، اما دسترسی به آنها محدود است و تنها تعداد کمی از دروزیها اجازه شرکت در مراسم مذهبی را دارند. آنها جزئیات اعتقادات یا اعمال مذهبی خود را به اشتراک نمیگذارند. به همین دلیل، اغلب به عنوان یک جامعه مرموز دیده میشوند. از نظر فرهنگی، زبانی و قومی، آنها عرب محسوب میشوند. اما اکثر دروزیها خود را در درجه اول دروزی و در درجه دوم عرب میدانند."
دروزیها دارای طبقهای از رجال دینی هستند که با عنوان «عقال» شناخته میشوند و رهبر آنها شیخ عقل نامیده میشود. آنها ترجیح میدهند با اعضای طایفه خود وصلت کنند و ازدواج آنها بر پایه رضایت و توافق طرفین، با حفظ حقوق دو طرف و برابری بین آنها، صورت میگیرد. چند همسری در این طایفه ممنوع است، و مبنای ازدواج شفافیت و صراحت است، بنابراین طرفین باید وضعیت سلامت جسمی و عقلی و روحی خود را بیان کنند. حق طلاق تنها در اختیار مردان نیست، بلکه زنان نیز میتوانند از شوهر خود جدا شوند
اَسرار دین مُبین را
جز به اعماقِ ضمیر خود مَبین
نگارش ۱۱ ، ۴ ، ۱۴۰۴ ابراهیم طالبی دامنه دارابی. در گنجور، قسمت اقبال لاهوری، شعر "چه باید کرد؟" بخش "اَسرار شریعت" این شاعر پاکسیرت غوغا بپا کرد. او با همان سی چهل بیت تمام عقاید انتقادی خود را گفت و با احیای تفکر دینی واقعی، دین را معرفی کرد. از نظر او دین در تظاهر و نمایش نیست، در ضمیر آدمیست:
ای که مینازی به قرآن عظیم
تا کجا در حجره میباشی مقیم
در جهان اَسرار دین را فاش کن
نکتهی شرع مُبین را فاش کن
کس نگردد در جهان محتاج کس
نکتهی شرع مُبین این است و بس
مکتب و مُلا، سخنها ساختند
مؤمنان این نکته را نشناختند
اقبال معتقد بود مؤمنان از گفتههای مُلایان فقط سخنهای جور و واجور و تظاهر در شرع و رفتارهای روبنایی، میشنوند، حال آنکه همان سخنان مُلایان ریاکار نیز، نه شرعپسند است، و نه به شناخت مؤمنان از دین مُبین میانجامد. دین مُلایان ظاهرگرا، دین قِشر (=پوستهی بیرونی) است، نه مغز (=لایهی درونی). ازینرو میگوید ای انسان دین را برو در اعماق ضمیرت ببین، نی از زبان لقّ و لَقلقهی زبان مُلایان که اول کمین پولاند و جیب مردم و آنگاه دروغ و دغل در منبرها. ملایان، البته خوبان هم در بینشان هست. مثل مرحوم استاد محمدرضا حکیمی که در ص ۳۱ "سرود جهشها" گفته بود: "عالمان دین در برابر همهی ستمها، تبعیضها، نارواییها، نابرابریها، گرسنگیها، محرومیتها مسئول میباشند". لذاست اقبال در دنبالهی شعرش میگوید:
فاش میخواهی اگر اَسرار دین
جز به اعماقِ ضمیر خود مَبین
گر نبینی، دین تو مجبوری است
اینچنین دین، از خدا مَهجوری است
یعنی اگر تو ای انسان دین را در ژرفای ضمیرت نبینی، بدان با اینگونه دین مجبوری و تظاهری، از خدای متعال، دوری و مهجور (=در هِجران). والسلام.
به مناسبت ماه محرمالحرام
و حرمت به امام حسین علیهالسلام و یاران.
۱۹ ، ۱ ، ۱۴۰۴ دامنه : دمی با دوست -این جا منظور قرآن است- آن هم دمِ اذان صبح و صبحانه خوردن، حال انسان را ازین رو به آن رو میکند. قرآن ضددروغترین کتاب است. هر چه گفته است راست است. قاریان قشنگ تمام میکنند؛ صدق اللهُ العلیُ العظیم.
حُسن تصادف مرا رسوند به کهف ۵۶ که چه گوید؟ این حقیقت را. آیه، آیهی تسلّی دادن خاطرِ نبی اکرم ص است. چون که خدا دارد او را خط میدهد از انکار منکران و مخالفان، بیحوصله نشود. بیحوصله را در المیزان یافتم. زیرا خداوند بارها وحی فرستاد که من پیغمبر نفرستادم، مگر مُنذِر و مبشرّ. حتی علامه طباطبایی قطعی میگوید: «به جز این وظیفه، تکلیف دیگری ندارند.»
وقتی پیامبر اکرم ص به بیحوصله نشدن فرمان مییابد، حاصل آیه بر سایران معلوم است. افراد و یا حکومتهای بیحوصله، در حقیقت ضد آیه هستند. پایان این متن. دامنه
کی گفته! قلهی دماوند فقط از مازندران پیداست. از اتوبان قم به تهران هم پیداست. ایناش، روبروتون. دماوند مانْد و حکومتها، یکییکی آمدند و رفتند. ببینیم دماوند تا کی به تماشای جمهوری اسلامی مشغول میمانَد. دامنه
نگارش دامنه ۱۰ ، ۱ ، ۱۴۰۴
بعضی از حُکمای تنزیهی برین هستند که خداوند صفت ندارد. زبان حال یک موّحد اهل توحید به خدا این است؛ فروغی بسطامی:
کی رفتهای ز دل،
که تمنا کنم تو را
کی بودهای نهفته،
که پیدا کنم تو را
با صد هزار جِلوه،
برون آمدی که من
با صد هزار دیده،
تماشا کنم تو را
چشمم به صد مجاهده،
آیینهساز شد
تا من به یک مشاهده
شیدا کنم تو را
انسان به یک انسان، وقتی عشق میورزد و دل میبازد در تمام شبانهروز، معشوقش را پیش دلش حاضر میبیند؛ چه رسد به خدای آفریدگار و پروردگار که عشق و باور انسان به آن خالق و صانع مهربان. عاشق، از دورترین نقطهی جهان در آن سوی قطب شمال معشوق خود را در آن سوی قطب جنوب ملاقات میکند و مرز و جغرافیا را بین خود و او لغو میکند؛ انسان با خدا چنین است. این شعر، جهانبینی من است. وجد در من ایجاد میکند. نسبت به خدا اهل وجد هستم. دامنه
اسلام دکتر علی شریعتی نگارش دامنه ۴ ، ۱ ، ۱۴۰۴ اسلام نوعِ زندهیاد دکتر علی شریعتی این طور نبود که انسان را در برابر خدا به زانو زنَد و از طریق مرجع تقلیدش در جستجوی رستگاری بگردد؛ او این طرز اسلام را نفی و دفن میکرد. اسلامش ناظر بود بر رستگاری جمعی مردم ایران از طریق ایدئولوژی آزادی و رهایی با شعار عرفان عدالت برابری در پناه ستیز دائمی با زر و زور و تزویز. من با اسلام نوعِ دکتر علی شریعتی به بَلّه بَلّه میآمدم و میآیم و خواهم آمد. بَلّه بَلّه یعنی روشنایی و آلوک آتش. مثلاً اون تای دیم بَلّه بَلّه دِنه؛ نورانیه، زیباهه، روشنه، سفیده، برّاقه. نیز گرما، دما، فوران آتَش. شعله بیرون دادن. بگذرم.
این حرف که «جامعهی شیعهی به صورت دیمی بزرگ شد» از حرفهای من نیست، از کتاب «بایدها و نبایدها» اثر آیتالله دکتر بهشتی است که در سخنرانیها هم مطرح نکرد، بلکه در جلسهی تفسیری قرآن بدان پرداخت و این نشان میدهد جملهاش تصادفی نیست، تحقیقیست، ارادی بیان کرد. جهت کسب بیشتر به ص ۱۳۰ این اثر گرانسنگ آن متفکر شهید رجوع میتوان کرد.
او تحت عنوان آسیبشناسی جامعهی شیعی، درین کتاب به «ولایت اجتماعی» پرداخت و نظریهی مهمی را وارد ادبیات سیاسی ایران کرد که متأسفانه حکومت ایران عادت کرد تجلیل از آن شهید را به جملاتی از وی بکاهد که به نفع تداوم حضور عدهای از روحانیت مجاملهگو در مصدر امور، تمام شود، حال آن که در نظریهی ولایت اجتماعی شهید بهشتی، امر و نهیِ فرمان خدا، در این نوع ولایت، محقَّق و انجام و پیاده میشود، نه در انحصار عدهای خاص. یعنی مردم از سوی خداوند بزرگ، ولایت دارند بر جامعه و حکومت.
جامعهی شیعهی «دیمی» را من برداشتم این است یعنی آبیاری نشده است، یا بد، آب داده شده باشد. از دید آیت الله بهشتی عالم دانای دینی و مدیر توانمند سیاسی، «نظام اجتماعی اسلام محیطیست باز، برای رشد فضیلتها»، نه به تعبیر من: فضای بسته و برای تولید و ازدیاد فضیحتها. رجوع شود به ص ۱۸۱ این اثر تفسیری.
مغفول نگذارم که آن متفکر دینی فریاد میزند درین کتاب، که «پُست حکومت برای برخی سرقُفلی»!! شده است. اگر این کتاب در اختیار است ص ۱۶۶ مراجعه و نگاه شود. که در ص بعدیاش از نوع «حکومت بد» یاد میکند با این سخن: «حکومت بد، کم، کم، آدمهای بافضیلت و خوب را از گردونه خارج میسازد.» ۱۲ ، ۱۰ ، ۱۴۰۳ دامنهی توحید