- ۰ نظر
- ۱۲ مرداد ۱۳۹۶ ، ۲۱:۲۲
به قلم دامنه. به نام خدا. در دارابکلا سه دوره شعارنویسی شکل گرفته بود که اغلب دیوارنویسی و گاه پارچ نویسی بود:
۱. قبل از پیروزی انقلاب
۲. دههی شصت
۳. سال ۸۸
قبل از پیروزی انقلاب: شعارها به صورت شبانه و مخفی و در مکانهای عمومی نوشته میشد. یادم است روی درِ فروشگاه حاج سید اسماعیل صباغ در تکیهپیش، شعارنویسی شبانه «مرگ بر شاه خائن» خیلی سر و صدا کرده بود. نیروهای پاسگاه دارابکلا ریخته بودند تکیهپیش (=میدان امام حسین علیهالسلام) تا شعارنویسان را شناسایی و دستگیر کنند.
آقای عیسی مهاجر به من گفت برو خونه چون روی تو شک دارند که تو نوشتی. من هم بهسرعت از صحنه دور شدم و به دامنِ اوسصحرای دارابکلا رفتم. این را بگویم که من البته در همان سالها مخفیانه تنِ دیوار کِبلمحمود ابراهیم شعارنویسی علیهی شاه کرده بودم که در بخش خاطرات دامنه آورده بودم. آن شعارنویسی تنِ در مغازهی صباغ نمیدانم کار کی بود.
دههی شصت: سه دسته در محل دیوارنویسی میکردند. حامیان گروههای مارکسیستی. جناح چپ. جناح راست. به دیوارنویسیهای جناح چپ خیلی گیر میدادند. چون اغلب از کتابهای معلم انقلاب مرحوم دکتر علی شریعتی بود. من و برخی از رفقا یکی از دیوارنویسها در روز روشن و در جلوی چشم مردم و به صورت عیان و رسمی بودیم. نوشتهها را اغلب با مشورت همدیگر یا از بزرگان انقلاب برمیگزیدیم و یا من آن را با ذهن خودم بر روی کاغذ مینوشتم، میدادم دیوارنویسی میشد. برخی از روحانیون دارابکلا نسبت به شعارهای جناح چپ مذهبی، واکنش شدید نشان میدادند و موضوع را به روی منبر میکشاندند. اساساً آنها با دکتر شریعتی میانهی خوبی نداشتند. که فعلاً از شرح و بسط آن بگذرم. میگذارم برای زمانهای بعد.
جناح راست اغلب پارچهنویسی میکرد. و گروههای مارکسیستی نیز جرأت دیوارنویسی نداشتند، ولی گهگاهی شبانه و در تاریکی و خلوت شب، آرم سازمانهای مورد حمایتشان را با رنگ بر دیوارها می پاشیدند و شعارهای لنین و تروتسکی و مائو را ترویج میکردند.
سال ۸۸ : این سال هم ما شب عاشورا داخل تکیه نشسته بودیم منتظر بودیم دستهها از مزار و امام زاده جعفر برگردند و سینه بزنیم. موسی آهنگر (فرزند شهید محمدحسین آهنگر) فرمانده پایگاه مقاومت دارابکلا و سیداحمد هاشمی کنارم بودند، داشتیم با هم صحبت میکردیم. همان لحظه که نیمه شب بود به موسی تلفنی خبر دادند در برخی از دیوارهای محلات دارابکلا، علیهی رهبری و ولایت فقیه شعارنویسی شده است. موسی از ما خداحافظی کرد و فوری خود را به قرار رساند... .
من از این قضیه همینقدر باخبرم و دیگر چیزی بیشتر از این نمیدانم. البته حاشیههایی هم برای این دیوارنویسی همان زمان و هفتههای بعد شنیدم که چون بر من روشن و مشخص نیست، مطرح نمیکنم.
(در تاریخ سیاسی دارابکلا: اینجا نیز منتشر میشود)
به قلم دامنه. به نام خدا. یکی دیگر از روحانیون دارابکلا مرحوم شیخ محمدحسن طالبی ست. شاید او را نشناسید. چون کمتر از وی در محافل و مجالس یاد شده است. حال آن که نام دیگران را به وفور یاد می کنند و علمای گذشته را به فراموشی می سُپارند. منزل آن مرحوم ابتدای ببخیل بود کمی جلوتر از منزل روانشاد یوسف رزاقی. درست در بیخ کوچۀ کبل آخوند به سمت قنات پشون. فامیل و همسایۀ پدربزرگم کبل آخوند ملاعلی طالبی ست. پدر مرحومه مشهدی خدیجه طالبی ست (مشهور به مَش خجّه). شیخ محمدحسن که در گویش عامّه «شخ مَمدَسِن» تلفظ می شود از روضه خوانان مشهور دارابکلا بود. صدایی بَم و بلندی داشت.
یکی از روحانیون که او را درک کرده است برای من تعریف می کرد نوجوان که بود یک بار صدای روضۀ او را در تکیۀ بالا، بدون بلندگو و ابزار صوتی، از چندصد متر دورتر شنیده بود و این بخوبی می رساند که او از نعمت غُرّش صدا برخوردار بود. من اگر اشتباه نکنم کوچک که بودم به همراه پدرم داخل اتاقش رفته بودم. مریض بود و در بستر افتاده.. . همین مقدار یادم می آید. برای آن روحانی روضه خوان صلوات و فاتحه ای نثار می کنم و به روحش درودی وافر می فرستم. ان شاء الله مشاهیر و مفاخر روستای مان را از یادها نبریم و تبعیض قائل نشویم زیرا اینان همگی بخشی از تاریخ، فرهنگ و گذشتۀ پُررونق مان هستند.
روحانیت دارابکلا: اینجا
لَقَدْ کَانَ لِسَبَإٍ فِی مَسْکَنِهِمْ آیَةٌ جَنَّتَانِ عَنْ یَمِینٍ وَشِمَالٍ کُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّکُمْ وَاشْکُرُوا لَهُ بَلْدَةٌ طَیِّبَةٌ وَرَبٌّ غَفُورٌ* فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ سَیْلَ الْعَرِمِ وَبَدَّلْنَاهُمْ بِجَنَّتَیْهِمْ جَنَّتَیْنِ ذَوَاتَیْ أُکُلٍ خَمْطٍ وَأَثْلٍ وَشَیْءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِیلٍ* ذَلِکَ جَزَیْنَاهُمْ بِمَا کَفَرُوا وَهَلْ نُجَازِی إِلَّا الْکَفُورَ.
یقیناً برای قوم سبا در جای اقامتشان نشانه ای [از قدرت و رحمت خدا] وجود داشت، دو باغ از طرف راست و چپ. [گفتیم:] از رزق و روزی پروردگارتان بخورید، و برای او سپاس گزاری کنید، سرزمینی خوش و دلپذیر [دارید]، و پروردگاری بسیار آمرزنده. ولی [آنان از سپاس گزاری در برابر نعمت، و از فرمان ها او و دعوت پیامبرشان] روی گرداندند، در نتیجه سیل [ویران گر] «عرم» را بر ضد آنان جاری کردیم [که دو باغ آباد راست و چپ منطقه را نابود کرد]، و ما آن دو باغ پُر حاصلشان را به دو باغستانی تبدیل کردیم که دارای میوه هایی تلخ و درخت شوره گز و چیزی اندک از درخت سدر بودند. این [سیل ویران گر] را در برابر کفرشان به آنان کیفر دادیم. آیا جز کُفران کننده را کیفر می دهیم؟ (سوره ۳۴: سبأ- جزء ۲۲ - آیات 15 تا 17، ترجمه شیخ حسین انصاریان)
«مردم سبا قومى قدیمى از عرب بودند، که در یمن زندگى مى کردند، و نام سبا _به طورى که گفته اند_ نام پدربزرگ ایشان، سبا پسر یشحب، پسر یعرب پسر قحطان است، و منظور از جمله عَنْ یَمِینٍ وَشِمَالٍ سمت راست و چپ آبادى ایشان است. کُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّکُمْ در این ین جمله امر مى کند رزق پروردگارتان را از این دو مزرعه بخورید، و این کنایه است از اینکه این دو مزرعه از جهت حاصلخیزى تمامى اقتصاد آن مردم را اداره مى کرده، آنگاه بعد از امر به خوردن رزق، امر به شکر پروردگار مى کند، که چنین نعمتى و رزقى مرحمت کرده، و چنین سرزمینى به آنها داده بَلْدَةٌ طَیِّبَةٌ وَرَبٌّ غَفُورٌ شهرى پاکیزه و ملایم طبع، و حاصلخیز، و پروردگارى آمرزنده، که بسیار مى آمرزد، و با یک گناه و دو گناه و ده گناه بندۀ خود را مؤاخذه نمى نماید.
کلمه ذلک اشاره به مطلبى است که قبلاً ذکر کرد، یعنى فرستادن سیل و تبدیل دو بهشت به دو سر زمین کذایى،... به طورى که گفته اند- فرق است بین جزاء، و مجازات، چون مجازات تنها در شرّ استعمال مى شود، ولى جزاء در خیر و شر هر دو استعمال مى شود. و معناى آیه این است که ما به مردم سبا چون کافر شدند، و از شکر ما اِعراض کردند، و یا در مقابل کفرشان این چنین جزاء دادیم و ما جزاى بد نمى دهیم، مگر کسى را که بسیار کُفران نعمت هاى ما کند.».
به قلم دامنه: به نام خدا. هیمه یعنی هیزم که از نِسُوم (=جنگل) جمع آوری می شد و با اسب و الاغ و گاه هم با دوش یعنی کول، به خونه ها آورده می شد. هیمه چند کاربرد مهم برای روستاییان آنجا از جمله دارابکلایی ها داشت:
برای بخاری ها.
برای کِله ها (=اجاق گِلی و سنگی قدیمی آشپزی).
برای سوچکه ها (=گرمخانۀ و خشک کُن توتون)
برای ذغال ساختن ها.
برای تندیرها (=تنورهای نون محلی).
و نیز برای خرّاطی های جوگی ها در نوار درّۀ جوگ ملۀ آهنگرملۀ دارابکلا. اما حالا که گاز آمده به روستا، نه از هیمه خبری ست در این گَت مَله، نه از تندیر و کِله. نه از جوگ مله. و نیز نه از اسب و الاغ و دوش و کوله و ذغال و سوچکه ماله.
به قلم دامنه. به نام خدا. سلسله مباحث روحانیت دارابکلا. طی دو سال گذشته تا اکنون سعی مداوم نموده ام تا عُلما و روحانیت روستای دارابکلا -این بزرگان و مفاخران ماندگار محل مان- را به اختصار معرفی کنم تا سهم و نکلیفم را نسبت به حقّی که آنان برگردنمان دارند کمی اَدا کرده باشم. امروز یکی دیگر از کسانی که به نحوی در سلسله روحانیت روستای دارابکلا جای دارد، معرفی می کنم یعنی جناب حاج شیخ ابراهیم بابویه دارابی پدر احمد بابویه دارابی.
شیخ ابراهیم، شیخی و آخوندی می خواند. قصد داشت شیخ و روحانی شود. مقداری خواند ولی سختی روزگار و معاش تنگ آن دوران موجب گشته بود، نتواند این راه را بتمامه طی نماید. مثل برادرش شیخ قربان ذاکر پیشکسوت اهلبیت علیهم السّلام. اما وی هیچ گاه حریم خود را از روحانیت جدا نکرد و از نزدیکان آنان بود و هست و با مرحوم آیة الله آقا دارابکلایی و سایر روحانیان حشر و نشر همیشگی و صمیمانه داشت و دارد. بطوری که همۀ دارابکلایی ها وی را «شیخ ابراهیم» و به لهجۀ محلی «شخ اوریم» می خوانند. او از خاندانی خوب در ببخیل دارابکلاست. از ابتدای جوانی تا کنون یک پای ثابت مسجد و تکیۀ دارابکلا بوده و همچنان در این راه، خادم الحسین (ع) باقی مانده است. و اخیراً برای ساخت تکیۀ ببخیل نیز خیز برداشته است.
شیخ ابراهیم اهل کار و کوشش و کشاورزی بود. او ۲۵ سال یا بیشتر، در شرکت نکاچوب کار کرده است و مدتی ست بازنشسته شده است اما دست از تلاش نشسته است. اساساً فردی کاری و تلاشگر و پُر جُست و خیز است. مردی خوش اخلاق، مذهبی، متدیّن، خدوم و درستکار و از مردان مورد وثوق روستاست. مهمانواز است. سال های دور وقتی بارها و بارها با رفقا به اتاق مجردی و مخصوص رفیقمان احمد در بالاخانه ی شان می رفتیم، از او و همسر نیک و مهربانش جز خوش رویی و استقبال و خوشحالی و پذیرایی های عالی چیزی ندیدیم.
برای این مرد مذهبی و نیک محل، آرزوی بقای عمر و سعادت و سلامت می کنم. چون بنا بر خلاصه نویسی ست به همین مقدار بسنده می کنم و نامش را ماندگار می دانم و به او و همسر بسیار مهربانش و نیز دوست ارزشمندم احمد سلام و سپاس دارم. از جناب یک دوست بابت تهیه و ارسال عکس های ایشان بسیارممنونم. پایان.
به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در ادامهی «آنچه بر من گذشت» درین قسمت به چند نکتهی دیگر از زندگیام میپردازم: مدرسهی راهنمایی شهید سیروس اسماعیلزاده در انجیردِلینگهی دارابکلا در سالهای اولیهی ۱۳۵۸ که انقلاب میدانی آزاد برای نشاط فکری مهیا ساخته بود، به محیطی پرمسأله مبدّل شده بود. هم حامیان جریانها و گروه ها سعی میکردند از محیط مدرسه، یارکِشی کنند و هم روحانیون محل تلاش میکردند نوشتهها، کتابها، مواضع و سخنرانیهای خود را به محیط دانشآموزی هم تعمیم دهند.
من به مدد سیدعسکری شفیعی دارابی که در سپاه ساری آمد و شد روزانه داشت، مجلۀ «رسالت دانش آموز» را که توسط سپاه مازندران نوشته می شد، به صورت هفتگی و مداوم به دانش آموزان مدرسه و جوانان محل میفروختم. قیمت آن به گمانم یک تومان بود. حجتالاسلام شفیعی مازندرانی چند باری هم برای سخنرانی به مدرسه آمده بودند و هم بارها کتاب های خود را برای ارائه با قیمت مناسب و گاه رایگان به مدرسه ارسال کرده بودند. مانند کتابهای: «تاکیتکهای متنوع کمونیسم». «ولایت فقیه به زبان ساده» و... . کار دیگری که من در مدرسه ایجاد کرده بودم راهاندازی و فعال کردن و رونق بخشیدن کتابخانه مدرسه بود که از سوی جناب محمد مؤتمن سورکی مسئول آن شده بودم و گاه به گاه مسابقه هم طرّاحی می کردم و به کمک انجمن اسلامی محل و مدرسه جایزه می دادیم. علی ملایی در این راه با من همراه بود.
یک چیز دیگر در آن مدرسه این بود در سالی که من به دبیرستان ۲۲ بهمن سورک رفته بودم، بازهم به دلیل رابطۀ صمیمانه ام با رئیس و معلمان مدرسه راهنمایی دارابکلا که گویی با همدیگر با آن همه اختلاف سن، عین رفیق و دوست بودیم، پایم به این مدرسه باز بود. لذا هر هفته مجلۀ «رسالت دانش آموز» سپاه را می آوردم و توزیع و فروش می کردم. در همین ایام و به واسطۀ همین اقدام فروش مجله و اشراف داشتن به محیط مدرسه، دختری از مدرسه توجه ام را به خود جلب کرد. بی آن که گرایش درونی ام را به او بروز دهم، این حالتم که در درونم جرقه شد، از وی مخفی نگه داشتم و نمی دانستم آیا او هم به من چنین است یا نه. من او را در سال ۱۳۵۴ هم در یک شب عروسی (عروسی آقابراهیم احمد ملایی) از شکاف و لای درِ اتاقی که مخصوص حضور زنان بود، در منزل مرحوم حاج حسین شیردل (پدر محمدعلی شیردل و پدرزن احمد ملایی) دیده بودم. ادامه دارد.
به قلم دامنه. به نام خدا. کایری چیست؟ کایری کارکردن است نه کارگری نمودن. یعنی قرضی رفتن و قرضی پس دادن است. این یک نوع تعاون و یاری دادن بدون مُزدگرفتن است. کایری یک فرهنگ است. یک روحیه. یک اخلاق خوب. کایری در روستای دارابکلا میان مزرعه داران بسیار رایج بوده است که اندک اندک، آرام آارم و شاید هم آنی و همزمان، رو به کاستی نهاد و محو شد. توتون، آفتابگردان، دام، شالی و اغلب کارهای کلان کشاورزی از کاشت گرفته تا برداشت به صورت کایری بوده نه کارگری و اجیری.
چرا این بحث کایری کارگری را به وسط آورده ام؟ چون خواستم بگویم فرهنگ یاری رسانی به مدد کایری، در حال فروپاشی ست. دیگر سُو و نور و روحِ این فرهنگ و کمک و قرض به همدیگردادن، رو به خاموشی نهاده است و همه چیز با پول و سود و بهره و ربا میان مان تقسیم و ردّ و بدل می شود.
می خواهی رأی بدهی، تدلیس می شود؛ یعنی فریب و پنهان کاری. مثل خرید و فروش ناروای رأی ها که بدتر از تقلُّب کردن هاست. می خواهی مشاوره بگیری، تقلید می شود، یعنی کُپی از روی فرمول های غربی. می خواهی روضه بگیری، تطمیع می شود، یعنی واریز پیش پیش و بیش بیش به حساب مدّاح، نه ذاکر بی ریا. می خواهی باغ بکَنی، تحریم می شود، یعنی کسی کایری نمی کند. اول پول و مزدش را می خواهد بعد بیل و کُلنگش را می آورد. می خواهی منبر منقبت بگیری، تحمیل می شود. یعنی اول باید پاکت «حاج آقا» را مهیّا کنی. البته نه همۀ آنها که اغلب بسیارشریف اند و همی باعزّت، بلکه معدود انگشت شمار آخوندهایی که از این راه ارتزاق می کنند و برای خویش کیسه دوخته اند و دین را با فقط خُرافه و گزافه می دوزند. می خواهی راست راست راه بروی، تحریک می شود؛ یعنی تا جُنبیدی که بری، جُنبنده ای خزنده وَش، جیبت را راحت و مُفت و کُفت ربوده است. آری، کایری که هیچ شد، مانده کار و کارگری که اون هم چینی و پکنی شد
به قلم دامنه. به نام خدا. فرهنگ لغت دارابکلا. اِروای تِه هَچّه بَمِرده. به عبارتی شُسته رُفته تر این اصطلاح در گویش دارابکلایی ها یعنی به اَرواح هر چه مُردگان تو. این زمانی اوج می گیره که میان دو یا سه نفر در کنار هم این حالات پدید آید: موقعی که یکی بگه: اِتّا خبر دارمه اعی بعداً گوومّبه. طرف و طرف های این فرد مثل فردِ فلفل خورده به ولوِله و هیجان می آیند و به اِصرار مثل عین چسب فوری می چسبند و می گن: اِروای تِه هَچّه بَمِرده باعی (=بگو). جان مادرت باعی. زود باهی. مِه دل حُوسوس هِکته جان من باعی. تِه جّد قسم باهی.
زمانی یکی از یکی چیزی بخواد مثلاً بیلی، زنبیلی، موتوری، بینجی و پیچ ومِهره ای. طرف تا بگه ندارم، این سمج می شه می گه: اِروای تِه هَچّه بَمِرده هادِه. زود پس دِمبه. و یا وقتی یکی بی خیال باشه و هیچی نجُنبه به او از سر لَج یا خوبی می گن اِروای تِه هَچّه بَمِرده، یِ کّمه تکون بَخور. تِره بخُّدا قسم اتّا کمه انصاف دار.
به قلم دامنه. به نام خدا . قونجولوک. وضعیتی ست در آدم که در آن سرش را خم، پُشتش را غوز و حالتش را پَکر می کند. بنابراین هر گاه فردی در گوشه ای چنین حالی بایستد و پروخ بزند، دارابکلایی ها به چنین فردی می گویند ها چیه! چرا قونجولوک زدی؟ عزا گرفتی!
انسان موجودی ست آکنده از انواع احساسات، نگرانی ها، خیالات و دارای جسمی آسیب پذیر و روانی تحریک پذیرتر. نمی توان گفت قونجولوک، افسردگی ست. اغلب نوعی رفتار و عادت است برای افراد، چه در برابر سرما، چه در موقع انتظار، چه در حین خبرِ بد شنیدن، چه زمانی که تنهاست، چه موقعی که می خواهد آفتاب بگیرد و چه آن هنگامی که می خواهد به کسی رو بزند پولی قرض بگیرد، معمولاً قونجولوک می زند و دو کف دستش را به هم می مالد و از دهنش اصواتی، یا هَعی، یا کفی، یا بخاری، یا خنده ای، یا غمی و یا چشمانِ تارکرده ای نشان می دهد. قونجولوک، معمولاً در حالت ایستاده بیشتر رخ می دهد تا نشسته. گاهی هم ناخواسته خود را به وضع قونجولوک در می آورد. حالتی که غمگین بودن فرد را نشان می دهد. راستی معادل فارسی قونجولوک چیست؟
صبر جمیل در آیه پنج سوره معارج: «فَاصْبِرْ صَبْراً جَمیلا» به چه معنا است؟ پاسخ اجمالی: صبر جمیل به معناى «شکیبایى زیبا» است، و آن صبر و استقامتى است که برای خدا صورت گیرد و تداوم داشته باشد؛ یأس و ناامیدى به آن راه نیابد؛ و توأم با بیتابى، شکوه و آه و ناله نگردد. صبر جمیل؛ شکیبایى در برابر حوادث سخت و آزمایشهای سنگینی است که نشانه شخصیت و وسعت روح آدمى است.
صبر و بردباری از اوصاف برجسته پیام آوران الهی است که در بهرهمندی آنان از ولایت و رسالت تأثیرگذار بوده است. صبر جمیل؛ صبرى است که پیامبران الهی در برابر اذیت و آزار مخالفان و مشرکان میدیدند؛ مشرکان و مخالفان آنان را ساحر و دروغگو میخواندند؛ بشارتهای آنان را تکذیب میکردند، اما آنان لب به شکوه باز نمیکردند.
به قلم دامنه. به نام خدا. چَخ دَسّی. چَخ دَسّی (=چرخ دستی) هم لغت است، هم خاطره و هم عصای دست جوان های آن روزگار پرحادثه. برای ما در آن دورۀ قشنگ بچّگی ها، این چَخ دَسّی ها از مِرسدِس بنز آلمان هم گران تر! و دوست داشتنی تر بود. چند لاشه تخته بود، دو راسته چوب، چند میخ، یک تکّه ریسمان و نیز سه بلبرینگ (=Ball bearing) کارکردۀ مُستعمل. یعنی چرخنده ای که ما را دورتادور روستا و نِسوم (جنگل) می چرخاند؛ بلبرینگ ها را از کَتل کَش دارها، کامیون دارها، از اینوَر و آنوَرها، از این و از آن ها به رایگان و مُفت می گرفتیم. چه می کردند جوان های روستای دارابکلا با این چَخ دَسّی ها؟
این کارها را: در هر لیزتپه سر، سُرسُره بازی می کردند. هیمه (=هیزم) می آوردند. توتون و گندم و آفتابگردون بارش می کردند. علف و خال (=شاخه های نَرمه درختان) برای بُزی و گو و گوسفند می آوردند. برخی هم دُکّان و فرمون و مأموریت! با آن می رفتند که قند و روغن و خربزه و پنبه تیم و آدامس خروس نشان بارش کنند به خونه ها بیاورند و چهارشاهی از پدرمادر بگیرند. برخی ها هم با آن سوارکاری می دادند و انواع بازی. حتی برخی ها وقتی می خواستند جول غورزم و قارت خیل و مصیّب رَف بِن، اوولی (=شنا و آب تنی) برن، با همین چخ دسّی می رفتند. اساساً برترین ابزار بچه های آن دوره ها بود. اگر بگم نوموزه بازی! هم با چَخ دَسّی می رفتند، زیاد بلوف! نزده ام. هر کسی سعی می نمود بهتر از دیگری چَخ دَسّی بسازد و مانور تفاخُر بدهد. بگذرم که این وسیله، از وسائط نقلیه ی اصلی محل و محلّه و کوچه پس کوچه های روستای ما و اوسا و مُرسم و شاید هم جامخانه و اَسرم و پیله کو و کیاپی و لالیم و انجیرنسُوم بود.
سخنرانی شهید بهشتی، ۲۴ اسفند ۵۷، دانشگاه تهران
به قلم دامنه: به نام خدا. کافرکُلی جادهٔ هراز آب اسک. از مدت ها پیش در پی این بودم پستی در بارۀ کافرکُلی بنویسم. تا این که پس از مطالعات متعدّد بر روی این پدیدۀ مهم تاریخی ایران، این تصمیمم نتیجه داد و اینک ارائه کرده ام. نوشتن این پست زمانی بر من لازم و ضروری تلقی شد که علاوه بر مرورهای مطالعاتی، چندی پیش مستندی دیدنی از کارشناس موضوع، آقای مهدی خلیلی در شبکۀ مستند مشاهده و استماع کرده بودم.
کافرکُلی ها در روستای آب اسک جادۀ هراز هم راستای رشته کوه های البرز ساخته شدند. دخمه هایی هستند دست کَنده شده توسط ایرانی های عصر ساسانی. این غارهای دستی مشهورند به کافرکُلی. کافر در اینجا یعنی کسانی که آن زمان مسلمان نشده بودند و کُلی به زبان مازندرانی ها یعنی خانه. آشیانه. لانه. مثل: کِرک کُلی. کوترکُلی، غازکُلی. سیکاکُلی. جیکاکُلی. در جایی از جادۀ هراز به سمت آمل روستایی ست به اسم آب اسک. در آن محدوده بر دیواره های رشته کوه البرز، دخمه هایی دست کنده شده را می بینید که می گویند برای نجات و پناهگاه بوده است. غارها به گونه ای ساخته شده است که حالت تدافعی بودن را نشان می دهد و از دهنۀ آن بر محیط، اطراف و جادّۀ هراز مُشرف و کاملاً مسلط بودند.
من دقیق نمی توانم حکم کلی کنم که کافرکُلی یا کافرکالی یعنی چه؟ ولی می گویند ایرانی هایی که در دورۀ فتح ایران توسط اعراب مسلمان در دورۀ خلیفۀ دوم عمر بن خطّاب _که در ادبیاتی دیگر حملۀ اعراب به ایرانِ دورۀ ساسانی خوانده می شود_ نمی خواستند به آیین اسلام درآیند، برای حفظ کیش خویش و در امان ماندن از غارت و کشته شدن توسط اعراب افراطی مهاجم، این گونه غارها را تعبیه و در آن پناه گرفته بودند.
البته برخی بر این نظرند این دخمه ها را زرتشتی ها ساخته اند تا اجسادشان را در آن بگذارند و حیوانات و پرندگان از آن تغذیه کنند. بگذرم. در تصاویری که در زیر آپلود کرده ام کافرکُلی های ساخته شده بر جدار کوه ها را مشاهده می کنید. نیز بیفزایم نقل است «در حال حاضر بخشهایی از غارهای دستکن روستای آب اسک توسط روستاییان بومی دامدار، تبدیل به آخور و محل نگهداری علوفه و دام شده است.» و نیز گفته می شود نام روستای آب اسک، از اَشک اول، پادشاه اشکانی گرفته شده و با گذشت زمان واژۀ اشک به «اسک» تبدیل شده است.
به قلم دامنه: به نام خدا. شیعه مفتخر است به پیشوای صادق -علیه السّلام- امام ششم و بنیانگذار مذهب جعفری. مطالعهی گفتهها و فرمودههای آن حضرت، به انسان قوّتِ قلب داده و وی را به تفکر و خویشتننگری و اندیشیدن میکشاند.در آستانهی سالروز شهادت امام صادق (ع) به سه نمونه از سخنها و احادیث آن امام بزرگوار ازین (منبع) میپردازم، تا روشن کنم این نگرشهای حکمیانه تا چه حدّ بر جان انسان نفوذ میکند و بر جویبار درونش جوشش میآفریند:
یک: هر که به سه چیز دل ببندد فریب میخورد: کار نشدنی را تصدیق کند، به کسی که مورد وثوق نیست اعتماد نماید، و به آنچه مالک نیست طمع ورزد.
دو: حاکمان نمیتوانند در سه چیز کوتاهی کنند: نگهبانی مرزها، سراغِ مَظالم رفتن و رفع ستم از مردم کردن، و گزینشِ صالحان و شایستگان برای امور اجرائی.
سه: مُروّت و مردانگی آن است که خداوند تو را در آنجا که نهی کرده است، حاضر نبیند، و آنجا که فرمان داده حضور داشته باشی، غایب نبیند.
امام صادق فرمودند: هر کس ریاست بخواهد، هلاک شود.
به نام خدا. در سالروز شهادت امام کاظم ع
سه سخن آن امام تقدیم میشود:
یکم: شایسته فرد عاقل است که چون کارى را انجام میدهد، از خداوند حیا کند.
دوم: خردمندان، زائد بر حاجت را نیز ترک کنند تا چه رسد به گناهان، با آنکه ترک زوائد فضیلت است و ترک گناه واجب.
سوم: اگر مؤمنى را ساکت و کمحرف دیدید به وى نزدیک شوید که حکمت مىافشاند. مؤمن کمحرف و پرکار است. و منافق پُرحرف و کمکار.
به نام خدا
چهار سخن از امام رضا علیهالسّلام
۱. بخیل را آسایشى نیست و حسود را خوشى و لذتى نیست و زِمامدار را وفایى نیست و دروغگو را مروّت و مردانگى نیست. (تحف العقول، ص ۴۵۰)
۲. زمانـى که حاکمان دروغ بگویند باران نبارد و چون زمامدار ستم ورزد، دولت خـوار گردد. و اگر زکات امـوال داده نشود چهارپایان از بین روند. (بحارالانوار، ج ۷۳، ص ۳۷۳)
۳. زمانى بر مردم خواهدآمد که در آن عافیت ۱۰ جزء است که ۹ جزء آن در کنارهگیرى از مردم و یک جزء آن در خاموشى است. (تحف العقول، ص ۴۴۶)
۴. از امام رضا (ع) سؤال شد: سِفله کیست؟ فـرمـود: آن که چیزى دارد که از (یـادِ) خـدا بـازش دارد. (تحف العقول، ص ۴۴۲)
به قلم دامنه: در ادبیات دینی شیعه استعجال در اجابتِ دعا و استعجال در امر ظهور منجی (ع) ناپسند دانسته و از آن نهی شده است. این امر به عنوان شتاب و شتابزدگی ناخوشایند معرفی شده است. کما این که...
اما آیا منظور از «انتظار فرج» در روایات، اختصاصاً موضوع ظهور امام زمان ع است و یا امیدواری به خدای متعال داشتن؟ البته این در تخصص و دانش من نیست، کار اهل فن است. همین قدر سوادم قد میکشد که انتظار فرَج در معنای عام و ناب، «امید و رجاء» به خدا داشتن است و معنای خاصش در نزد تعدادی علمای بزرگ، مثل صاحب کمالالدین، صاحب احتجاج، در انتظار ظهور امام عصر بودن.
به قلم دامنه. به نام خدا. ابتداء به خوانندگان شریف اطلاع دهم تغییر و تحولات شکلی و ظاهری و در واقع بهم ریختگیهایی که امروز در وبلاگ دامنه دارابکلا -در نسخهی نمایش موبایل و تبلت و شاید هم در کامپیوترتان- شاهدش بوده یا خواهید بود، از من نیست، از خودِ دست اندرکاران سایت پرشین بلاگ است. آنان به قول خود در حال بازسازی زیرساختها و ارتقای شکلی و فنی سایت هستند و به همین علت همهی شکل و شمایل وبلاگهای این سایت، از جمله دامنه دارابکلا، بهم ریخته است. من البته از دیروز اول مرداد ۱۳۹۶ پیشدستی کرده، زود جُنبیدهام از آنجا به اینجا یعنی «قلم دامنه دوم یا دامنهی دوم دارابکلا» کوچیدهام.
بنابراین، خوانندگان شریف که همواره دامنه دارابکلا را پی میگرفتند و مطالب و پستهای آن را میخوانده و میدیدند حال که قلم قم راه افتاده، برای سهولت دسترسی شان به این وبلاگ، آدرس آن را ذخیره کنند تا دیگر نیاز نباشد به لینک آن در دامنه دارابکلا رجوع نمایند. ممنونم. همین جا بر خود لازم میدانم حلول اول ماه ذیقعده، خجستهمیلاد کریمهی اهل بیت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها را به همهی دلدادگان عترت آل محمد (ص) تبریک بگویم.
فردا ۳ مرداد ۱۳۹۶ میلاد آن حضرت است و پیشاپیش مبارک. آن دُخت گرانقدر امام موسی بن جعفر (ع) و خواهر عظیم الشّأن امام رضا (ع) در اولین روز ماه ذیقعده سال ۱۷۳ هجرى قمرى در مدینه منوّره متولد شدند و پس از ۲۸ سال زندگی سراسر عصمت و طهوری و روشنگری، در راه رسیدن به مشهد و اوج شیدایی به حضرت رضا (ع) در شهر قم وفات نمودند. میلادش پربرکت است و وجودش در ایران گرامی.
پست ۶۱۱۹
به قلم دامنه. به نام خدا. این پستِ ۶۱۱۹ در دامنه است. ۵۴۴۸ پست در دامنه اول یعنی دامنه دارابکلا از ۲۶ مهر ۱۳۹۲ تا ۳۰ تیر ۱۳۹۶. و ۶۷۱ پست در قلم قم دامنه دوم. پستهایی با موضوعات مختلف و با نویسندگان شریف و فرهیختۀ دامنه. گرچه همچنان شائق بودم دامنه اول را در پرشین بلاگ ادامه بدهم اما به دلیل مشکلات فنی و برهم ریختن سایت پرشین بلاگ بی هیچ وقفه ای، در تیر ۱۳۹۶ دامنه دوم یعنی قلم قم دامنه دوم را راه اندازی کردم و همچنان بروز و فعال پیش می رود.
ابتدا دغدغۀ این را داشتم که با برهم ریختن پرشین بلاگ، از مخاطبین دامنه دوم کاسته شود که با کمال خوشحالی در همان آغازین روزهای راه اندازی، با ۷۷۷ بازدید و ۴۱ نفر آنلاین همزمان روبرو شدم، که این آمار بازدید و نیز تعداد آنلاین در ماه های بعد بیشتر شد (گاه ۵۶ نفر آنلاین) و همچنان به شکرانۀ خدا رو به افزایش شد و امروزه این حُسن توجه مخاطبان شریف دامنه، بسیار راضی کننده شد و در عین حال برای من مسؤلیت زا گردید. تصاویر مستند را جهت اطلاع دامنه خوانانش شریف در زیر منعکس کرده ام تا رسانده باشم با آن که در دامنه دارابکلا گاه بالای ۲۶۷۷ بازدید ثبت می شد، این دغدغه من در دامنه دوم برطرف شد و اوضاع بسیار عالی تر از همیشه است.
عکس آخر لوگو و قالب اصلی دامنه دوم بود که هم اینک با بهم ریختن سایت _که مدیران آن همچنان مشغول تغییر ساختار سایت هستند_ قالب پیش فرض سایت را (عکس یکی به آخر) به اجبار برای دامنه دارابکلا (طوفان فکری) برگزیدند، و هر چند روز تغییرات آن بر روی دامنه مشاهده می شود که از تصرف من خارج است.
این نکته را بیفزایم از ۵۴۴۸ پست در دامنه اول، فقط ۸۵۵ پست از آسیب مشکلات فنی سایت مصون ماند. اما من پیش از آن که پست های دامنه از بین برود تمامی پست های دامنه را مخفیانه در یک وبلاگ دیگرم به نام دامنۀ پشتیبان: اینجا بایگانی می کردم که خوشبختانه با آن که وبلاگ داران پرشین بلاگ بخش وسیعی از پست ها و عکس ها و حتی وبلاگ های خود را به علت آن مشکل ساختاری سایت، بکلی از دست دادند، من حتی یک پاراگراف از متن ها و پست های دامنه اول را از دست ندادم و همه محفوظ و بایگانی ست. چون دامنه اول بخشی مهم از خاطرات من است و نیز شاید بخشی از خاطرات دامنه خوانان شریف نیز باشد.
دامنه دارابکلا؛ طوفان فکری = در قالب نوین
شکل و شمایل دامنه اول=دامنه دارابکلا
بایگانی دامنهی اول دارابکلا
تأسیس دامنه دوم. این که چرا نام وبلاگ را گذاشتم «قلم دامنه دوم»؟ اول باید جان را مراقب بود و آن را تیمار کرد. معتقدم تا به جان و نفسِ خویش نپردازیم، به معرفت درست، دست نمییابیم. بعد جهان را باید شناخت و جهانبینی داشت. چه دیدنِ جهان باشد و چه بینشِ آن. آنگاه ایران را باید دوست میداشت و آن را پاسداری نمود، چراکه، هر انسانی باید در بخشی از زمین مستقر شود و حیات خود را رونق معنوی و طول و عرض عالی ببخشد و چه جایی بهتر از ایران: «چون ایران نباشد تن من مَباد». سپس انسان را باید شناخت و انسانشناسی داشت. و از پُلِ انسان شناسی باید به راه رشد رفت. و اما چرا در شرح وبلاگ گفتهام «بیان و پیام»؟ زیرا همچنان بر آنم بیان و پیام دو مسألۀ حیاتی و اصلی بشر است. بیان و پیام، آموزۀ اصلی عالَم است. هم باید بیان و آزادیِ بیان داشت و هم باید بیان حاوی پیام باشد. پایان. ۲۷ تیر ۱۳۹۶.
نقارهخانه از زاویهی سردرگاه نواب
حرم رضوی. ۱۱ آذر ۱۴۰۱ عکاس: دامنه
مشهد مقدس. حرم امام رضا ع از زاویهی شرقی
به قلم دامنه. به نام خدا. امام رضا و آرامش ملت. به این جملهی امام خمینی دربارهی امام رضا بهدقت توجه کنید: «حضرت رضا -سلام الله علیه- در آن ابتلائاتی که داشت و در آن مصیبتهای معنوی که برایش وارد میشد، بدون اینکه یک اختلافی ایجاد کند، با آرامش، راه خودش را به پیش میبرد. مقیّد بود به اینکه آرامش ملت را حفظ کند.» (صحیفه امام، جلد ۱۳ ص ۴۲۷)
از این سخن امام خمینی دربارهی حضرت رضا ع چه میفهمیم؟ من دریافتهای خودم را به فشردگی با تمرکز بر کلیدواژههای موجود در جمله میگویم. امید است برداشتهایم خطا نباشد:
یک. آن امام رئوف در دوران حیات خود به ابتلائات -آزمایشها در گرفتاریها- دچار شده بودند. مانند مهاجرت اجباری به مَرو و توس، پذیرش مصلحتآمیز ولایتعهدی مأمون خلیفهی عباسی، تُهمتها به موضوع فرزندش امام جواد ع و... .
دو. امام علی بن موسیالرّضا (ع) مصیبت های معنوی داشتند. گرچه این واژه نیازمند تفسیر دقیق و به عبارتی هرمنوتیکیست، ولی فرق است میان گرفتاریهای مادّی مانند خوراک و آسایش و بلاهای طبیعی و... با گرفتاریهای معنوی. مثلاً این که عدهای در آن دوره، امامت در شیعه را تا امام هفتم، امام کاظم ع دانستند، یعنی فرقهی وقفیّه که تا امام هفتم متوقّف شدند (شیعهی هفت امامی) و گفتند امام به آسمان عروج کرد و برمیگردد و ظهور میکند، این تفکر میتوانست یک مصیبت معنوی برای امام رضا بوده باشد.
سه. امام رضای آل محمد ص با وجود آنهمه ابتلاءها و مصیبتهای معنوی، اما به دلیل حکمت سرشار و شناخت و احاطهای که داشتند، هرگز اختلافی نیفکندند و این کلاً از ساحت عصمت و امامت به دور است؛ این بدین معنیست که آن حضرت، فضای جامعه را برای انقلاب و دگرگونی اساسی مهیّا نمیدیدند ازینرو مکتب شیعه را با اندیشهپردازیهایش تقویت و غنی کردند. مثل مطالب کتاب عیون اخبار رضا.
چهار. و آخر این که امام رضا در جامعهی بحرانزدهی آن روزگار، به چیزی جز آرامش ملت فکر نمیکردند. در واقع این سخن امام خمینی دربارهی امام رضا نشاندهندهی این است که اساسِ اسلام بر آرامش ملت است. جامعهی ناآرام، جامعهیی معیوب و بیمار است. بنابراین وقتی انقلابکردن در محیط و زمانهای چون دورهی سخت امام رضا نه فقط نمیتواند وافی به مقصود باشد بلکه مُخلّ آرامش ملت و موجب اختلال در روند مکتب میگردد؛ امام رضا آرامش را حفظ میکنند تا دین و شیعه محفوظ بماند و غنیتر گردد. به همین دلیل است که میبینیم امام رضا با حکمت و اندیشهپردازی و سخنان بسیارمهم، اسلام را از ملعبهی آل عباس و تفسیرهای غلط فرقههای منحرف نجات دادند.
نگارش ابراهیم طالبی دارابی دامنه روستای دارابکُلا، از روستاهای بزرگ ایران است؛ پرجمعیت و دارای تاریخ و قدمت در شهرستان میاندورود استان مازندران. میاندورود چون میانِ دو رودخانهی شهرستان نکا و ساری واقع است، بدیننام خوانده شده است: یعنی میانِ دو تا رود. روستای ما در مجاورت و جنوب شرقی شهر سورک قرار دارد و با جادهی بینالمللی مشهد مقدس، ۵ کیلومتر (از سمت جنگل به دریا) فاصله دارد.
دارابکلا ااز لحاظ جغرافیایی موقعیت زیبایی یافته است. از سمت جنوب و جنوب شرقی به دامنههای جنگل البرز مرکزی امتداد دارد و این جنگل با انبوهی از چشمهها به مردم حیات و سرزندگی بخشیده است. و از دو سمت شرق و غرب نیز دو یال بزرگ و طولانی آن را احاطه نموده است و بر نقشهی زیبایی آن، افزوده است. و سمت دیگر آن تا شهر سورک و جادهی مشهد مقدس گسترش دارد.
جمعیت این روستا بالای ۵ هزار نفر است. کشاورزی و باغداری از اشتغالات مهم مردم دارابکلاست. در روستای دارابکلا به دلیل مذهبیبودن مردم و سنت پایدار آن، بیش از ۱۹ هیأت مذهبی تأسیس گردیده است که در طول سال از هم نمیگسلند. بخش زیادی از مردم روستا خصوصاً نسل میانسال، به امور اداری دولتی اشتغال دارند. از ویژگیهای خوب این روستا این است کسانی که به هر دلیل و علتی به شهرهای دیگر مانند ساری و نکا مهاجرت و سکونت کردهاند، هیچگاه روستا را به طور کامل و مطلق ترک نمیکنند. در سه شهر قم، مشهد و تهران، تعداد زیادی از دارابکلاییها سکونت دارند که به طور متناوب و متوالی به زادگاه خود دارابکلا آمدوشد دارند.