دامنه‌ی داراب‌کلا

مازندران ، ساری ، میاندورود

دامنه‌ی داراب‌کلا

مازندران ، ساری ، میاندورود

۲۷۷۱ مطلب توسط «دامنه | ابراهیم طالبی دارابی» ثبت شده است

نگارش دامنه: محضر آقای محمدتقی مصباح یزدی عالِم، سیاست ورز و فیلسوف حوزۀ علمیۀ قم سلام علیکم. ضمن آرزوی صحت و سلامتی، چند کلمه ای به صراحت و صمیمیت جهت تنویر افکار عمومی، رساندن سخن به یک عالم دین و اَدای وظیفۀ فردی ام ارائه می کنم: بلاخره پس از سکوت های معنادار (شاید تحفُّظی و مصلحتی) شما دربارۀ محمود احمدی‌نژاد، خبرآنلاین -سایت محمد مهاجری عضو سابق شورای سردبیری روزنامه کیهان و بُریده از محفل کیهان- به‌خوبی توانست از زیرِ زبان شما حرفی بیرون بکشد و جمله ای از شما را وارد عرصۀ سیاست ایران بکند که در کمتر از ۲۴ ساعت به تمام ایران و میان جوان ترین موبایل به دستان، رسیده است، بدین شرح:

 

«خبرآنلاین: «پرسش: حضرت آیت‌الله مصباح یزدی! خیلی از مردم سؤال می‌کنند که آیت‌الله مصباح یزدی که معرف احمدی‎نژاد به جامعه ایران بود و از او طرفداری می‌کرد، امروز چه نظری راجع به اعمال و رفتار او دارد؟» پاسخ: اینجا یک جلسه علمی و فقهی است، نه سیاسی. پرسش: «بالاخره مردم از شخص شما به عنوان یکی از حامیان اصلی روی کار آمدن آقای احمدی‎نژاد و مطرح‌شدن او سؤال دارند.» پاسخ: ما هر کسی را تا مادامی که در مسیر اسلام کار می‎کند، حمایت می‎کنیم، طرفداری‎اش می‌کنیم، هر وقت منحرف شد، ما هم از او جدا می‎شویم.» پرسش: یعنی تحرکات اخیر او را تأیید نمی‌کنید؟ پاسخ: «نه، اعمال و رفتار امروز احمدی‎نژاد را تأیید نمی‎کنم چون اکنون یک حالت انحرافی در او می‎بینم.» (منبع)

 

با این مختصر درزِ موضع جدید شما، خواستم چند نکته ای بگویم و ردّ شوم. یعنی فقط می خواهم همین چند جملۀ تان را تحلیل محتوا کنم و به حمایت های فراوان گذشته شما دربارۀ این فرد -و به تعبیر من حلقه‌ی منهاییون- کاری نداشته باشم؛ گرچه جامعه و تاریخ بخوبی می داند شما گفته بودید «اطاعت از احمدی نژاد، اطاعت از خداست» (منبع) و دوست و پیرو سرسخت شما حجت‌الاسلام شیخ کاظم صدیقی -که از تیر ۸۸ به جای مرحوم هاشمی رفسنجانی امام جمعه تهران شده است- در خرداد ۸۸ گفته بود رأی به محمود احمدی‌نژاد «همانند جهاد در راه خدا»ست. (منبع) و سایر همفکران شما که در این (منبع) سخنان شان جمع آوری شده است.

 

یک: اول به مصاحبه گر گفته اید «اینجا یک جلسه علمی و فقهی است، نه سیاسی» یعنی باز هم نمی خواستید به عنوان یک عالِم دینی، انحراف را برملا کنید، در حالی که شما بارها و بارها در هر نوع جلسه ای و با هر نوع صبغه ای، با اشتیاق و اشتهاء به دلیل اشتهار، علیۀ جناح چپ به کنایه و یا تصریح سخن رانده اید. بنابراین دلیل شما، برای پاسخ نگفتن، قانع کننده نبود. و به نظرم همین تعلیل (البته نمی‌گویم تعلُّل)، مهمترین جای مصاحبۀ اخیر شماست.

 

دو: در پرسش دوم بازهم جمله ای ویژه گفته اید: «ما هر کسی... هر وقت منحرف شد، ما هم از او جدا می‎شویم». با این پاسخِ شما، به یقین بخشی از جامعه و از جمله من از شما می پرسد این «هر وقت» کی بوده است؟ به یقین دیروز و چندروزپیش نبوده است، پس چرا علناً راهِ و مواضع خود را به مردم نگفته اید و انحراف وی را گوشزد ننموده اید؟ آیا احساس مسئولیت نکرده بودید؟ شما؛ که از همان دهۀ شصت، دأب تان مبارزه با انحرافات بوده است. چون همیشه خود را صراط حق می دانسته اید و سایرین را ناحق و گمراه و حتی ضالّه. همین سکوتهای خاص! موجب شده، مردم میان دو مسألۀ حق گویی های «لل‍ّه» و تسویه حساب کردن های «لدّنیا» از سوی برخی ها دربمانند و سیاست ورزی در جمهوری اسلامی را آلوده و شخصی شده بپندارند.

 

سه: در انتها هم گفته اید «اعمال و رفتار امروز احمدی‎نژاد را تأیید نمی‎کنم چون اکنون یک حالت انحرافی در او می‎بینم». خواستم بپرسم اگر «اعمال و رفتار امروز احمدی‎نژاد» که سال ۸۸ از نظر آیت الله شیخ احمد جنتی «نمادی از انقلاب اسلامی» بوده است (منبع) به گونه ای شده است که «اکنون یک حالت انحرافی در او می‎بین»ی، پس چرا به عنوان یک عالِم سیاست ورز و فیلسوف حوزۀ علمیۀ قم و و ریاست مؤسسۀ آموزشی پژوهشی مصباح -که پرورش‌دهنده و صادرکننده‌یکادرِ روحانی نهادهای نظام است- احساس تکلیف نکرده اید نسبت به انتصاب وی در دورۀ جدید مجمع تشخیص مصلحت نظام نظری بدهید؟ زیرا عضویت قبلی وی ناشی از شأن حقوقی و خودبخودی و قانونی بوده است نه گزینش و نصب. آیا فرد منحرف، می تواند در نظام اسلامی حکمِ نصب هم داشته باشد؟

 

چهار: آیا فردی که به قول صائب شما «اعمال و رفتار امروزش» نمی تواند تأیید گردد، اساساً می تواند اهلِ تشخیص مصلحت کشور و نظام باشد؟ شما که بلاخره شجاعانه پذیرفته اید «اکنون یک حالت انحرافی در او» وجود دارد، پس چرا دربارۀ حضورش در یکی از مهمترین بخش های نظام که سیاست های کلان کشور را مصلحتاً و بر حسب مقتضیات زمان و مکان می سنجد و مشخص می کند، اعلام نظر نمی کنید؟

 

آیا مگر عُلمای شیعه در طول تاریخ پُربارشان، از استقلال خود در برابر دولت ها (=هر دولتی و هر قدرتی) حفاظت نکرده اند؟ پس چرا شما و حوزۀ قم نسبت به انحراف بیّن این فرد و آن باند، ساکت هستید؟ چرا آنچه زیر منبرها طی سال ها و بارها دربارۀ نصیحت به ائمۀ مسلمین شنیده ایم، جنبۀ عملی به خود نمی‌گیرد؟ گویا این روایت ها اساساً وجود نداشته است! آن هم نصیحت نه از سوی آحاد ملت که گفته شود متخصص امر نیسیتد و دخالت بیجا در امر نکنند، بلکه که از جانب خُبره ها و متفقّهین اجتهاد و دیانت که تذکراتشان در طی تاریخ تشیُّع، رسمی مألوف و روالی مرسوم بوده است.

 

پنج: محمود احمدی‌نژاد -که پیروان شما وی را «مرد هزارۀ سوم» توصیف می کردند- کارش به جایی رسیده است که دیگر حتی حاضر نیست کنار نُماد جدید جناح راست و تولیت حرم امام رضا (ع) -که از دید جامعه‌ی ایران باشرافت ترین شغل است- بنشیند. و دیده بودیم که چگونه جایش را در مراسم تنفیذ حجت الاسلام حسن روحانی در مرداد ۱۳۹۶ در حسینیۀ بیت رهبری، با حالت کودکانه و لجوجانه تغییر داده بود (دو عکس بالا) و آن چند لحظه هم که مجبور بود، کنار حجت الاسلام سید ابراهیم رئیسی بنشیند، چه چهرۀ درهم و برهم و اخمی به خود داده بود تا القائی به مردم کرده باشد که بله من، چنینم و آنان، چنان.

 

یاد آیت‌الله سید احمد علم‌الهدی -پدرخانم حجت الاسلام رئیسی و امام جمعه مشهد مقدس- افتادم که روزگاری، حامی سرسخت محمود احمدی‌نژاد بود و چندی پیش گفته بود «هرباری که به حرم امام رضا (ع) مشرّف می‌شود رئیس دولت‌های نهم و دهم را نفرین می‌کند.» (منبع)

 

شش: من و مانند من، شما را از همان ابتدای انقلاب دنبال می کردیم که چه می گویید و چه می کنید و چه می نویسید. از مناظره ها با کمونیست ها گرفته (عکس بالا) تا مخالفت ها و شدت هایت علیۀ معلم انقلاب مرحوم دکتر علی شریعتی. از رفاقت با دکتر سروش گرفته تا ردّ قرائت های دینی و قبض و بسط تئوریک شریعت. از مبارزۀ در دهه پنجاه و مسائلی دربارۀ نهضت امام خمینی گرفته تا تشکیل جبهه تندروی پایداری. از پیش خطبه های پرمسألۀ نمازجمعه های متوالی و سریالی تهران گرفته تا سخنرانی های ثابت میان دیدارکنندگان کلاس های اجباری دوره عقیدتی سیاسی و تعالی برخی نهادها. از مخالفت ها با مرحوم آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی گرفته تا انواع سخنرانی های شما در مشهد و قم و میان خواص و عوام. همه و همه اینها را با اختیار دنبال می کنیم که با تعجب دیدیم:

 

آیت اللهی که پیرامون همه چیز حرف می زند، دربارۀ یک موضوع مهمتر خیلی ساکت مانده است، آن هم باندِ محمود احمدی نژاد که استخوان در گلوی جناح راست شده است که همۀ نظام را برای وی هزینه کرده بود. تا این گفته اید: «اکنون یک حالت انحرافی در او می‎بینم» حالا منتظر می مانیم که بگویید انحرافش چیست؟ از چه چیزی منحرف شده است؟ مترصّدیم انحراف توسط شما تبیین شود، همانطوری که بسیاری از مسائل را در طول انقلاب در تربیون های بیت المال از منظر خویش تببین نموده اید. حال نیز توقُّع داریم به تلویزیون بروید و رُک انحراف را برای فضای کِدر کشور روشن نمایید.

 

هفت: آخرین نکته من این است، شما به عنوان فردی پیشرو و پیشوا و تئوریسین جناح راست بسیاردیر متوجۀ انحراف محمود احمدی‌نژاد شده اید. دیگر همۀ بقّال های کوچه پس کوچه ها و نقّال های قهوه خانه ها هم می دانند او منحرف است. همیشه از یک عالم دینی انتظار می رود جلوتر از جامعه، انحرافات را استشمام کند و ملت را روشن کند و عواقب سوء را از سر ملت و دین و اخلاق و انسان کم کند.

 

پس باید قاطعانه گفت بصیرت واقعی را مرحوم آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی داشت که در آن نامۀ «بی سلام» به رهبری، وی را «بنزینِ» روی آتش خوانده بود؛ همان کسی که پیروانِ شما و افراطی های جناح راست وی را «اکبرِ فتنه» و «فتنۀ اکبر» می خواندند. گرچه من هم منتقد هاشمی رفسنجانی بودم ولی وقتی به ملت پیوست و کمی حق را گفت، از رویکردش خرسند شده بودم که نمی دانم چرا آن گونه زود درگذشت. و نیز حق گویانه باید گفت تیزهوش و بصیرِ واقعی همان مهندس میرحسین موسوی بود که در آن مناظرۀ سال هشتاد و هشت (خوانده شود شوی ضرغامی در صداسیمای میلی!) صادقانه و دلسوزانه به ملت بدین مضمون گفت: این مرد -محمود احمدی نژاد- علناً چشم در چشم ملت دروغ می زند. بگذرم و آخرین دعایم در حق شما این است که خدا شما را برای روشن شدن و روشن کردن بیشتر نگه دارد.

یکی از بزرگان می گفت: ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می بُرد و به او عمو نفتی می گفتند.  یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟ گفتم: بله!  گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است! من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟ گفت:  قبل از اینکه خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می گرفتی، حالم را می پرسیدی. همه اهل محل همینطور بودند. هرکس خانه اش گازکشی می شود، دیگر سلام علیک او تغییر می کند. از اون لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت می داد. عوض اینکه بوی انسانیت و اخلاقیات بدهد.  سی سال او را با اخلاق خوب تحویل گرفتم. خیال می کردم اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه را گازکشی کردم ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم. (منبع)

 

سه جایی که باید برویم. ثروتمندی از پنجره اتاقش به بیرون نگاه کرد و مردی را دید که در سطل زباله‌اش دنبال چیزی می‌گردد. گفت: خدا رو شکر فقیر نیستم. مرد فقیر اطرافش را نگاه کرد و فردی را با رفتار خشونت آمیز در خیابان دید و گفت: خدا رو شکر خشِن نیستم. آن خشن در خیابان آمبولانسی دید که بیماری را حمل می‌کرد گفت: خدا رو شکر بیمار نیستم. مریضی در بیمارستان دید که جنازه‌ای را به سردخانه می‌برند. گفت: خدا رو شکر زنده‌ام. فقط یک مُرده نمی‌تواند از خدا تشکر کند. چرا امروز از خدا تشکر نمی‌کنیم که یک روز دیگر به ما فرصت زندگی داده است؟ پس؛ برای اینکه زندگی را بهتر بفهمیم باید به سه مکان برویم: یک. بیمارستان دو. زندان سه. قبرستان. (منبع)  عکس بالا: بیچاره الاغ، این حیوانِ کاری خدا، که اسیر دست بشره.

درباره‌ی آیة الله مصباح و روحانیان دارابکلا: خواننده ای که ننوشت اسمش چیست دربارۀ پست (پاسخ به جناب رهگذر: اینجا) در بارۀ آیة الله مصباح و روحانیان دارابکلا چنین نوشت: «سلام بنده کاری به نظر شما و جناب یک رهگذر ندارم. اما همین قرد میدانم که شیخ مصباح یزدی یک فرد معمولی است که نتنها از شیوخ دارابکلا برتر نیست بلکه به نظر من بسی پایین تر نیز قرار دارد. اینکه با یه ایت الله گفتن فکر کنیم که ان شخص فیلسوف و دانشمند می باشد سخت در اشتباهیم. میتوان مثالهای فراوانی اورد که شیخ مصباح با وجود اینکه هم لباسانش ایت الله را یدک نمیکشن اما به مراتب برتر و باسوادنر و متشخص تر از ایشانند.»

 

 

پاسخ دامنه
 
 
به نام خدا. سلام من هم به شما جناب ناشناس. اول آن که ممنونم در وبلاگ حضور می یابی و نظر هم می گذاری. دوم این که اَکرم بودن هر کس پیش خداوند، به تقوا و پارسایی هاست نه به عناوین و اَلقاب. سوم آن که اگر به نظر شما برخی از روحانیان دارابکلا از آیة الله شیخ مصباح بالاترند، نمی شود بزور مانع دیدگاه شما شد و دیکته گفت؛ اما می توانم این را بگویم عناوین در حوزۀ علمیه برای خود سلسله مراتبی دارد و معمولاً اعتباری بوده است که من آن را یادآوری می کنم:
 
آیت الله العظمی: فقط به مراجع تقلید اطلاق می شود.
 
آیت الله: به مجتهدین و فقیهان گفته می شود.
 
حجت الاسلام والمسلمین: به کسانی که در حدّ اجتهادند و درس خارج فقه را خوب طی کردند و اسلام را به فهم خود قادرند استنباط کنند، اطلاق می گردد.
 
حجت الاسلام: به طُلابی که چند سالی را طی کردند و مُلبّس به لباس روحانی و عمامه شده اند گفته می شود. (البته این عنوانِ عمومی نظام حوزه است. و از نظر من این عنوام هم خلاصه است و هم بی آلایش و بدون القاب و لُعاب)
 
شیخ: عنوان عمومی برای روحانیونی که سادات نیستند.
 
آشیخ: عنوان صمیمانه تر و محترمانه تر برای روحانیان غیرسادات.
 
سیّد: عنوان عمومی به روحانیونی که سادات هستند.
 
آسید: عنوان صمیمانه تر و محترمانه تر برای روحانیان سادات.
 
علّامه: عنوانی ست که ارادتمندان یک روحانی برای او وضع و رایج می کنند و سعی می کنند در جامعه او را جا بیندازند. که به معنی بسیاردانا و بااحاطه است.
 
در قدیم البته روحانیان را ثقة الاسلام، مُلّا، شیخ الاسلام و آخوند می گفتند.
 
من از اصول اعتقادی ام این است اسلام با روحانیتِ وارسته شناخته می شود. و تزِ اسلام منهای روحانیت و یا فرمول لوتری «خودکشیشی» را اساساً مردود و خطرناک و انحرافی می دانم و شاید هم بعضاً ناشی از لُژهای مخفی ماسونی. اضافه کنم «ولی فقیه» هم عنوانی ست که از نظریه های برخی از عُلما نشئت گرفته است که برخی آن را مطلقه، و برخی دیگر آن را مقیّده و محدود می دانند و برخی هم اساساً قائل به آن نیستند مگر در حیطۀ خاص. خدا حافظ تان. والسّلام.
 
چفت سر
روستای داراب‌کلا. در ۹ آذر ۱۳۹۶

 

عکس ها در اینجا

 

به قلم دامنه. به نام خدا.  دِو چا، دِب چا این مباحث لُغت محلی، آنچنان برای من و برخی از خوانندگان شریف دامنه، که به آداب و رسوم و فرهنگ بومی علاقه و توجه نشان می دهند، دارای اهمیت و ارزش ویژه ایی است که لازم دیدم برای حراست از آن وبلاگی پشتیبان نیز راه اندازی کنم با رویکردِ تفسیر واژه ها، جاها، مثَل ها، باورها و خاطره ها: (اینجا) بارها برخی ها به من شفاهی و یا پیام کوتاه و کامنت خصوصی و عمومی رسانده اند که سلسله مباحث فرهنگ لغت دارابکلا را بسیار می پسندند. ممنونم.

 

یکی از هفت خان

رستم و کشتن دیو و اژدها

 

اما دِو چا، یا دِب چا چیست؟ دیو (هیولای افسانه ای و اساطیری) در زبان دارابکلایی ها می شکند و به دِو و دِب تبدیل می شود. چا بدونِ تلفّظ هاء نیز همان چاه است. یعنی در آن قسمت یال شمالی روستای دارابکلا گودال عمیقی حفر است (نمی دانم چاه، طبیعی ست یا کَنده کاری) که از قدیم، دارابکلایی ها به آن می گفتند دِو چاه. و برای این که بچه ها را بترسانند، می گفتند حوالی اش نروید، اژدها شما را می بلعد و می برد تَهِ چاه پیش اژدها. نیز قصه ها برای آن بافته اند که اینجا جای نقلش نیست. آن یال شمالی دارابکلا در سمت روستای اسرم را به سمت چپ ادامۀ مسیر دهید، به «دِو چاه» در نزدیکی جادۀ بین المللی ساری_مشهد، میان مزارع دارابکلا و روستای اَسرم می رسید که بر بلندای آن گودالی عمیق حفر شده است که به آن دِو چا (=دیو چاه) می گویند. هم هولناک است و هم کمتر کسی جرأت دارد به تنهایی در آن مکان حضور یاید. گویی حسّی می گوید تو را می خورَد.

 

اساساً در تاریخ بشر حقیقت و اساطیر با هم پیش آمدند. بشر هم در طلبِ حقیقت است و واقعیت را جستجو می کند و هم در پی اساطیر است و افسانه و خیال را می خواهد. کتاب «علی، حقیقتی بر گونۀ اساطیر» دکتر شریعتی نمایان ساز این است شیعه امام علی (ع) را دارد که بر پیشانیِ اساطیر دروغین مهر ابطال می زند. البته تخیّل خوب، بخش جدانشدنی بشر بوده و هست. مهم آن است، خیالات، به خُرافات و خُزعبلات سنجاق نشود که بدجوری انسان را بَداعتقاد می سازد و نیز خالی بند و حرّاف و ورّاج.

به قلم دامنه. به نام خدا. برای این که تحقیقم تکمیل تر گردد از روحانیون پُرشمار روستای دارابکلا، باید از چهار طلبۀ دیگر نیز نام ببرم که از این صِنف شریف بیرون آمدند و طلبگی را ادامه ندادند. آنان همگی از طلبه های مرحوم آیت الله آقا دارابکلایی بودند و در مدرسۀ امام صادق (ع) دارابکلا تحصیل می کردند و دو نفرشان به حوزۀ ساری و مشهد نیز رفته بودند اما در نهایت ادامه ندادند.

 

این چهار تن از جوانان دهۀ شصت عبارتند از: یک: عبدالعلی دباغیان فرزند مرحوم میرزا احمد. دو: اسماعیل رمضانی فرزند مرحوم زکریاتقی. سه: عیسی رزاقی (برادرِ روانشاد یوسف) فرزند مرحوم حسینعلی رزاقی ذاکر پیشکسوت اهل بیت (ع) چهار: سید محمد موسوی دارابی فرزند حاج سیدکریم (شیشه‌بُر) طلبه گرامی و قاری خوش‌صوت قرآن. دو نفرِ اخیر به ترتیب در حوزه علمیه‌ی مصطفی خان ساری و حوزۀ علمیۀ مشهد مقدس نیز تحصیل کرده بودند. برای این هر چهار نفر هم محلی، آرزوی سلامتی و بهروزی می کنم و بر رفتگان شان رحمت می طلبم. متأسّفانه هیچ عکسی از هیچکدام در دسترس نداشتم تا منعکس کنم.

داستان‌کوتاه: به نام خدا. فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه، خوشۀ انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام، در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد. فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد. شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمی داند پشت در کیست. سپس وِردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد! بعد خطاب به فرعون گفت: من با این همه توانایی، لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می‌کنی؟ پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت: چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟ شیطان پاسخ داد: زیرا می دانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید. منبع

به قلم دامنه. به نام خدا. وقتی تیتر داغِ روزنامۀ همدلی (چاپ چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۶) را خواندم که «باغد‌‌‌‌‌‌‌‌‌ار ارد‌‌‌‌‌‌‌‌‌بیلی د‌‌‌‌‌‌‌‌‌ر اعتراض به پایین بود‌‌‌‌‌‌‌‌‌ن شد‌‌‌‌‌‌‌‌‌ید‌‌‌‌‌‌‌‌‌ قیمت و عد‌‌‌‌‌م فروش محصول سیب خود‌‌‌‌‌‌‌‌‌، د‌‌‌‌‌‌‌‌‌ر اقد‌‌‌‌‌‌‌‌‌امی بی‌سابقه تمام د‌‌‌‌‌‌‌‌‌رختان باغش را قطع کرد‌‌‌‌‌‌‌‌‌» (اینجا)، یاد ریشه کنی فاجعه آمیز سال های گذشتۀ درختان تنومند و دیرینِ گردوهای روستای دارابکلا افتادم.

 

 

یک دلّال چوب -که سورکی بود- قدم به محل می گذاشت، دَم این و آن را می دید و با چندده شاهی پول بی ارزش درختان سر به فلک کشیده و سایه سار گردوی زمین های زراعی را از تَه با ارّه موتوری قطع می کرد، می بُرد به چوب بُری ها می فروخت. یا شاید هم کُنده های قَطور آن را به مُنبّت کارها (=کَنده‌کارها) می داد تا مثلاً تاج مُبل درآورند و دستۀ راحتی بسازند و نیز زرق و برق تختخوابش نمایند. که چی؟ که بنشینند و بگویند و بخندند و پُز دهند و غیبت این و آن را کنند و چشم و همچشمی را بگسترانند!

 

چه فاجعه‌ای بود آن سالهای سال. یاد آن درختان یاد باد؛ که زیر سایۀ خُنکش خاطرات زیبا بود و دَم زدنِ زارع خسته و قیل ناهار (=صبحانه و ناهار) کشاورزان و شیردادنِ مادران به فرزندان. خوب شد که حالا درکی بهتر در جامعۀ ایرانیان حاصل شد، ارزش ثمرات درخت، سایه سارش، اکسیژن سازی هایش و حتی نقش محوری آن در اکوسیستم فهمیده شد. نه این که دیگر کسی درخت باغ هایش را از ریشه درنمی آورد و نمی فروشد؛ بلکه خود پیش می افتد درخت هم می کارد. چه صنعتی، چه مُثمری و چه حتی چه تجمّلی و سایه ساری. به قول دارابکلایی ها خدا را صدها هزار مرتبه شوکر (=شُکِر).

 

ارسالی خلیل آهنگر دارابی اوسایی

هشت آذر نود و شش

بیشتر ببینید ↓

 

بسیجیان

روستای اوسا در اردو. آذر ۱۳۹۶

عکس از دوست گرامی

جناب خلیل آهنگر دارابی اوسایی

 
 

 

زمین فوتبال سردۀ اوسا

محل اردو. آشنایی با رزم و دفاع

 

به قلم دامنه. به نام خدا. حتماً خوانده اید که یونگ _کارل گوستاو یونگ فیلسوف سوئیسی مُبدع روان‌شناسی تحلیلی_ معتقد است «لایۀ زیرین شخصیت آدمی را ضمیر ناخودآگاه تشکیل می دهد. ضمیر خودآگاه، نسبت به ضمیر ناخودآگاه، حکم روبنا را نسبت به زیربنا دارد. درست شبیه یک صَخرۀ یخی که بخش عُمدۀ آن در زیرِ آب باشد.» من در این پست درصدد ایننیستم که بگویم در جهانِ حاضر، انسان از اصلِ خود بسیار دور افتاده است و ایران نیز به گذشته کُهن اش غبطه می‌خورد. غبطۀ حافظ. غبطۀ مولوی. غبطۀ عطّار. غبطۀ سنائی. بوعلی. سعدی و نیز غبطۀ ابوسعید ابی الخیر نیشابوری.

 

 

حتی در انقلاب اسلامی نیز باید غبطه خورد: غبطۀ شهید مطهری. غبطۀ مرحوم دکتر علی شریعتی. غبطۀ علامه طباطبایی. غبطۀ مرحوم بازرگان و غبطۀ شهید مظلوم بهشتی. هرچه انقلاب جلوتر آمده است از بزرگانش کم شده است. به قول شهید مطهری بدین مضمون ما همیشه چشممان به گذشته پُرافتخار دوخته است، نه به قولِ من به حالِ تیره و تار و البته آیندۀ امیدوار. به تعبیر یونگ مثلِ یک «صخرۀ یخی» هستیم که بیشتر وجودمان در عمق دریای بی انتهاست؛ اما هیچ، از آن خبر نداریم. ضمیر ناخودآگاهی که خدا آن را عطا کرده که آن را «انبار اُمیال و آرزوها»، «قدرت ناهُشیار»، «توان نامحدود» نیز توصیف کرده اند. ای خدا چقدر از اصلِ خویش و آشتی با خویشتن خویش دوریم، دور.

متن نقلی به معنای تأیید و یاد رد  تمام محتوای آن نیست: حجت‌الاسلام‌ دکتر مرتضی جوادی آملی (فرزند آیت الله العظمی عبدالله جوادی آملی) در بارۀ حکومت و روحانیت: «نهاد روحانیت یک نهاد مستقل دینی است که از جایگاه دین یعنی جایگاه امامت و ولایت ماموریت فهم و تفقُّه در دین و انتشار معارف و ابلاغ جلوه‌های دینی بر عهده او گذاشته شده است... دین چون یک نهاد قدرت است و جهات اجتماعی و سیاسی عمده‌ای را تحت پوشش خود دارد به همین دلیل همواره مورد دستبردهای ناصحیح و ناصواب از داخل و خارج قرار گرفته است... نهاد روحانیت بر اساس مرجعیت مراجع و بزرگان دین سعی می‌کند که مستقل از جهات مختلف مخصوصا از جهت قدرت بتواند روی پای خودش بایستند و مقاومت کند و به رسالت، وظایف و ماموریت‌های دینی و الهی خودش بپردازد اما در عین حال جریان‌هایی هم وجود دارند که به این استقلال و جایگاه طمع کردند و سعی دارند که به این نهاد آسیب بزنند... اولویت روحانیت، مردم و جامعه هستند و بنای روحانیت بر این است که ارتباط خودش را با مردم حفظ کند... باید کل کشور اعم از مردم، حکومت، خود روحانیت و نهادهای حکومتی توجه داشته باشند که به استقلال روحانیت آسیبی وارد نشود و در مقام صیانت و حفاظت از دین و نهاد روحانیت همانطور که در طول قرون متمادی رواج داشته حافظ و نگهبان مرجعیت دینی و نهاد روحانیت باشند... الان در خود نهاد قدرت چنین اراده‌ای وجود دارد که روحانیت در خدمت قدرت باشد و این جایگاهی است که باعث آسیب و ضربه به روحانیت می‌شود. اینها شاید نیت خیری هم داشته باشند اما بدون شک اگر کسی به این انگیزه رود و روحانیت را برای خودش مصادره کند، قطعا آسیبی هم به نظام، روحانیت و مردم خواهد زد. تلاش همه باید این باشد که حکومت، دینی شود نه اینکه دین و نهاد روحانیت حکومتی شود... الان تهدیدی که به روحانیت آسیب می‌زند این است که روحانیت بخواهد حکومتی شود؛ در حالی که حکومت بایستی از جایگاه روحانیت و به این دلیل که روحانیت نقش پدری و هدایت‌گری دارد استفاده کند. حکومت و قدرت منافعی می‌طلبد و چون در نهاد روحانیت این قدرت وجود دارد چه بسا بخواهد آن را به نفع خودش مصادره کند و این آسیبی است که متاسفانه وجود دارد. همگان باید اراده داشته باشیم که حکومت از جایگاه روحانیت و حوزه‌ها تامین شود نه اینکه روحانیت یا حوزه‌ها بخواهند برای نظام سربازی کنند و آنها عهده‌دار  امور روحانیت شوند... اگر جایگاه مرجعیت و علمایی که در حوزه دین و تحت اشراف مستقیم مراجع هستند استقلال داشته باشند و بتوانند از کیان و موقعیت نهاد روحانیت به درستی دفاع کنند، حتما حافظ و نگهبان این جایگاه خواهند بود. آنچه که الان ما ملاحظه می‌کنیم این است که ضعف و ناتوانی در این نهادهای اصیلی که در درون حوزه‌ها از قبل بودند، وارد شده و وقتی نهاد مرجعیت و عالمان و اندیشمندان دینی ضعف پیدا می‌کنند، طبیعی است در مقام عمل، طلاب و کسانی که مایه‌های علمی و اخلاقی چندانی نیندوختند، ممکن است دست به چنین اقدامات نادرستی بزنند...  مراجع بزرگوار در دیدارهای عمومی و خصوصی بارها این مساله را متذکر شده‌اند اما اکنون که برخی از نهادها مستقل از حوزه، روحانیتی را تحت پوشش دارند و  باعث می شوند آنها تحت تعالیم بزرگان و مراجع قرار نگیرند، از ادبیات و فرهنگ صیانت و حفظ دین گاهی اوقات دور هستند و اینها هم احیانا منشأ چنین حرکت‌هایی هستند. چون بسیاری از این طلاب و کسانی که در مسندهای حکومتی قرار دارند به تعبیر آیت‌الله جوادی آملی نهال‌هایی هستند که هنوز رشد نکردند و درس و تحقیق و ادب و فرهنگی که باید در حوزه روحانیت باشد را به درستی نیاموختند لذا این دور ماندن از حوزه مرجعیت و وابسته شدن به نهادهای حکومت و قدرت، طبیعی است که چنین انحرافاتی را برای آنهایی که در کسوت روحانیت بوده و طلبه هستند، ایجاد کند... من تاکیدم بر این است که حکومت و نظام باید سرباز و فرزند حوزه شناخته شود و به این استقلال و مقاومتی که در خصوص حوزه‌ها وجود دارد آسیب وارد نکند. اگر این حکومت نخواهد به دین و نهادهای مستقل دینی دست اندازی کند و آنها را به نفع خودش مصادره کند ما هم می‌توانیم حوزه خوب و پاک و پاکیزه‌ای داشته باشیم و هم می‌توانیم نظام را متاثر از دین و روحانیت اصیل و حوزه مستقل نگه بداریم. بنده عمده اشکال را در این جهت می‌بینم که قدرت انتظار دارد که دین و حوزه‌ها در خدمت او باشد در حالی که حکومت و نظام باید در خدمت حوزه‌ها باشند و از جایگاه حوزه‌ها و اندیشه مسیر حرکت حکومت‌ها و قدرت‌ها تعیین شود زیرا این تهافتی که امروزه وجود دارد موجب چالش جدی در عرصه نظام و مردم شده است.» (منبع: گفتگو با شفقنا)

 

قبر شهید ابراهیم عباسیان

قبر روانشاد یوسف رزاقی

شیخ مرتضی و فرمانده پایگاه و شورا

 

قسمت پنجاه. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. چون خیلی جوان بودیم -میان هفده و هجده سالگی- چیزهایی در جبهه رخ می داد که موجب تضادها در وجود آدمی می شد. از یک سو دل می خواست نمیری و به عشق زمینی ات برسی. از سوی دیگر امام خمینی رهبر کبیر انقلاب اسلامی از جوان ها می خواست جبهه را تنها نگذارید. بخش تبلیغی جنگ هم کتاب هایی در سنگرها توزیع می کردند که وقتی می خواندی، آرزو می کردی هرچه سریعیر پشت سرِ حضرت جعفر طیّار پرواز می کردی. چند نمونه از تضادها و رخدادها را می نویسم که روز بسیج هم هست و آن را این گونه گرامی بدارم:

 

یکی این که تعدّد فرهنگ ها در جبهه، هم به اختلافات می انجامید و هم به اختلاط و چندگونی متّحدانه. مثلاً در یک سنگر هفت نفره، از هفت شهر و استان رزمنده داشت، و این هم خوب بود و هم گاهی ناجور.

 

دوم آن که برخی ها فقط اسماً می آمدند جبهه. در هیچ کاری اشتیاق که چه عرض کنم، حتی به تکلیف هم عمل نمی کردند. نه سُفره را جمع می کردند، نه ظرف غذا را می شستند، نه گاهی وقت ها هنگام نمازصبح از خواب ناز برمی خاستند و نه بعضاً آمیخته و فرمان پذیر بودند. این، تضادها را می افزود. اما خلوص و معنویتی که در جبهه بود مانع از تصادم و مشاجره می شد. خودخوری باید می کردی تا آن سوی تو، کمی شرم می کرد و به راه می آمد، که گاه نمی آمد. خواستم بگویم جبهه هم مثل پشت جبهه، جورجوار بود، نه یکسره تقدّس و تکلیف و کرامات.

 

سوم این که من راه خودم را از کتاب جدا نمی کردم. محور خط مقدّم جبهه هم گاهی یک ماه یک ماه آرام بود. نه عراقی شلیک می کردند، نه ایرانی ها. من هر بار به جبهه می رفتم چند کتاب در کوله ام جاسازی می کردم. از آثار شریعتی گرفته تا کتاب های ریچارد نیکسون و نیز  رُمان و داستان. در دل شب داخل سنگر انفرادی زیر نور ماه که عین خورشید در کویر بر سر ما نور می تابید، مطالعه می کردم. که هم، زمان زود بگذرد و هم مزّۀ خواندن و دانستن را بچِشم و از زیبایی های کتاب دور نیفتم. اگر بگویم من اساساً به کتاب، از هر اشیائی بیشتر عشق می ورزم غُلوی نکرده ام. حتی جلد و رنگ کتاب را هم دوست می دارم، چه رسد به متون و گزاره ها و محتوایش. چه خوب و چه بدش.

 

چهارم این که کسانی را می دیدی که اصول رزم را زیرپا می گذاشتند. من خودم به یک بسیجی آستانه اشرفیه ای -که دوست من شده بود- بارها گفتم بر پشت بامِ سنگر خواب، نمازشب نخوان، قنّاسه بدستان بعثی نشانه ات می کنند و می زنند. گوش نمی کرد. تا این که شبی تیر به عمق مغزش نفوذ کرد و به شهادت رسید. شهیدی که مظهر خوبی، اخلاق، آرامش و مهربانی بود. ولی با بی احتیاطی مُمتد، این گونه به جوار حق رفت.

 

در نهایت، من و سیدعسکری شفیعی آن سال را نزدیک پنج ماه در محور عملیاتی جُفَیر بودیم (=معمولا اعزام به جبهه بسیجی ها سه ماه بود، ولی اغلب تمدید می شد یا آماده باش می خورد و تسویه حساب تأخیر می افتاد و یا داوطلبانه بیشتر می ماندند) و ما پس از پایان مأموریت تمدید شده، به دارابکلا برگشتیم. البته حسن آهنگر حاج مرتضی در جایی دیگر بود و ماند و مدتی بعد از ما به خانه آمد. حالا پاییز سال شصت و دو نزدیک است. فصلی که من خیلی دوستش دارم؛ خصوصاً پاییزهای جوانی ام در داراب‌کلا را. خصوصاً وقتی علاوه بر جوانی، برای عشق هم، قیام کرده باشی. جلسات مستمری را با رفقا ترتیب می دادیم. بحث، مسابقه، تفریح، کوچه گردی، جنگل، و از همه مهمتر فضاسازی های تبلیغی محل که میان دو جناح راست و چپ روستا به اوج خود رسیده بود. من تمام پاییز سال شصت و دو را میان محل و آن نهادی که برای عضویت و اشتغال در آن ثبت نام کرده بودم، در رفت و آمد بودم... تا این که روزی فهمیدم.

یک: ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺷﺨﺼﯽ ﺍﺵ ﺑﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺫﺍﻥ ﻇﻬﺮ ﺗﻮﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺟﺎﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﻬﺮ، ﺭﻭﯼ ﺗﭙﻪ ﺍﯼ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﻫﻢ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﭼﺮﺍ. ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺭﺳﺎﻧﺪ. ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﻮﺟﺐ ﺷﺪﻩ ﺗﺎ ﻧﻤﺎﺯﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺩﺍ ﮐﻨﯽ.  ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻧﻢ ﻧﯽ می ﺰﻧﻢ ﺁﻧﻬﺎ ﮔﺮﺩِ ﻣﻦ ﺟﻤﻊ می شوند. ﺣﺎﻝ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺪﺍی بزرگ مرا صدا می زند ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺳﻤﺘﺶ ﻧﺮﻭﻢ ﺍﺯ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻫﻢ ﮐﻤﺘﺮم.» (منبع)

 

دو: «روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادتگاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سُست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟! خدایا عذرم را بپذیر و آبرویم را مَبر. مرد عابد تا آن جوان را دید، گفت: خدایا مرا در قیامت با این جوان گناهکار محشور نکن. خداوند به پیامبرش وحی فرمود به این عابد بگو: ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمی کنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانی اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینی، اهل دوزخ! (منبع: محمد غزالی، کیمیای سعادت، ج. 1.) (منبع)

نگارش دامنه : خُلفای ستمگر و جائر عباسی، پانصد و پنجاه و هشت سال بر سرزمین های اسلامی حکومت کردند. گاهی کوفه، گاهی بغداد، گاهی رِقّه سوریه، گاهی سامرّاء و نیز مدتی مَرو و توس را پایتخت خود ساختند. آنان  -که جمعاً سی و هفت خلیفه بودند که خود را به عنوانِ جانشین های رسول خدا (ص) بر مردم تحمیل کردند و بر هیچ کس رحم و مهری نداشتند، حتی بر اهل بیت عصمت و طهارت (ع) و نیز بر امامان معصوم علیهم السّلام. این حاکمان خودخواه و مکّار که به اسمِ اسلام، به سرزمین های وسیع جهان اسلام پیش تاختند، هم حکومت را مِلک طِلق خود می دانستند و هم خلافت را از آنِ خاندان عباس. یعنی هم توسعه طلبی و لشکرکشی و هم حکومت موروثی و درون خانوادگی. اما ائمۀ اطهار (ع) در هیچ دوره ای _چه در زمان امویان و چه در عصر عباسیان_ تن به سازش و تأیید حکومت های فردی، استبدادی و ستمگرانه ندادند. به همین خاطر، هم بشدت سختی کشیدند، هم مورد آزار، اذیت، محدویت و کنترل قرار گرفتند و هم همگی به دست جَور سرانجام به شهادت رسیدند. از میانِ امامانِ معصوم شیعیان _علیهم السّلام_ سه امام هُمام، یعنی امام کاظم، امام هادی و امام حسن عسکری به بدترین شکل از مردم و شیعه ها دور نگه داشته شدند تا مانع از روشنگری ها، هدایت ها و روابط عاطفی و فکری میان اُمت و امامت شوند. زندانی کردن طولانی امام کاظم حضرت موسی بن جعفر و در حصر و عساکر (=پادگان ها) نگه داشتنِ امام هادی و امام حسن عسکری، نشان می دهد حاکمان ظالم عباسی تا چه اندازه از اسلام و مُروّت و اخلاق و حُکمرانی عادلانه و شیوۀ انسانی سیاست ورزی، به دور بودند. آنان حفظ قدرت خود را زیربنا و بقیۀ امور را روبنا می دانستند. حتی اگر این تفکر به برادر کُشی میان امین و مأمون می انجامید. اصل اساسی حکومت عباسی، حکومت فردی بود و توسعه طلبی. به طوری که هارون الرّشید به ابرهای آسمان بغداد خطاب می کرد و بدین مضمون می گفت: ای ابرها! حال که  در بغداد نمی بارید! هر کجای جهان ببارید، آنجا سرزمینِ من است. پس؛ بخوبی روشن می شود که چرا امام عسکری در حصر بود؟ چون با این گونه خُلفای ستم پیشه و به دور از انسانیت و سیاست ورزی اسلامی مواجه بود و در برابر آنان می ایستاد و مردم را به عاقبت سوء همدستی با حکومت های زورگو هشدار می داد.

حجت الاسلام سیدمهدی طباطبایی، عضو ارشد جامعه روحانیت مبارز و استاد اخلاق صدا و سیما مطرح کرد: «...ما باید بدانیم فتنه انگیز و فتنه دار چه کسانی هستند لذا بر همین اساس همان شب اول من در صدا و سیما این موضوع را مطرح کردم و گفتم به جای اینکه بگویید «سران فتنه» بگویید فتنه از سران. لذا فتنه جویی مشکل اصلی است. بنابراین نتیجه صحبت من این می شود که اگر دیانت همراه انقلابیون باشد محال است به  خطایی اقرار نکنند.

 

آن فردی [محمود احمدی نژاد] که آن روز فتنه کرد و آن را با فرا فکنی به گردن دیگران انداخت امروز باز در حال فتنه کردن است و متاسفانه سکوت افرادی که همیشه در مقابل اصلاح طلبان حرف برای گفتن داشتند جالب توجه است. من در همان مقطع 10 شب سخنرانی کردم و معتقد بودم باید مسئله حصر حل شود. بالاخره حکومت کردن بدون تدبیر و برنامه نمی شود، یک دوره ای مصلحت به حصر گرفتند اما آیا شرایط عوض نشده؟ ایا نیاز به تدبیر جدید بر اساس شرایط نیست؟...» (منبع)

از م. سرشک آغاز می کنم. در حدّی که سریع  به توضیح بیشتر ارباب حلقه ها برسم: یک - «م. سرشک» همان محمدرضا شفیعی کدکنی ست. شاعر و محقق بزرگ ایران (زاده‌ی ۱۳۱۸) از روستای کدکَن در دامنۀ کوه و جُلگه‌ی رُخ در ناحیۀ کاشمر و نیشابور خراسان. من، هم تقریباً متمرکز و هم جَسته و گریخته از جوانی تا امروز نوشته های کدکنی را دنبال کرده و می کنم. آثار زیادی دارد. اما یکی از برترین هایی که خواندم کتابی ست که مجتبی بشردوست دربارۀ او نوشته است، «در جستجوی نیشابور» و با شیوه و ادبیاتی رسا، کدکنی را معرفی و بررسی کرده است. من یک نکته می گویم و می گذرم: محمدرضا شفیعی کدکنی با تخلُّص «م. سرشک» هم حوزه خوانده و هم دانشگاه. هم شاعر است و هم پژوهنده. کافی ست بگویم در همان کودکی در خانواده ایی روحانی، خوب پروریده شده و در درس یکی از برترین استادهایش در حوزۀ علمیۀ مشهد _یعنی مرحوم آیت الله حاج شیخ هاشم قزوینی_ بخوبی درخشیده و او را الگوی خود ساخته و هم اینک همچنان می درخشد. از یادداشت های کتبی ام از این کتاب یک مورد را نقل می کنم و تمام. شفیعی کدکنی معتقد است چند نفر در زندگی اش بیشترین تأثیر را داشته اند: «بعد از پدرم حجت الاسلام میرزامحمد شفیعی کدکنی چند نفر بوده اند که بیشترین تأثیر را داشته اند یکی از مهمترینِ ایشان مرحوم آیت الله حاج شیخ هاشم قزوینی است که علاوه بر فقه و اصول عملاً به ما آموخت که از تنگ نظری های قرون وسطایی به در آییم و در یادگیری و دانش اندوزی، مرزهای تعصُّب را بشکنیم.» (زندگی و شعرِ محمدرضا شفیعی کدکنی _در جستجوی نیشابور_ نوشتۀ مجتبی بشردوست. تهران: نشر ثالث. نشر یوشیج. ص سی و یک)

 

دو - اما اربابِ حلقه ها. این یک رُمان است از تالکین. نمی دانم آن را خوانده ای یا نه؟ من کمی از یادداشت های کتبی ام را می گویم. تمام حلقه ها _انگشترها_ یی که در این رُمان به میان آمده است، حلقه قدرت اند که با آن با هم نبرد می کنند. مثلاً حلقه ای که برای «اِلف ها» ساخته شد میل به شفابخشی دارد. حلقۀ نهایی که سائورون -شخصیت اصلی شرّ رُمان که دقیقاً عین شیطان است- قدرت نهایی اش را وارد می کند. اما سائورون چون فاقد قدرت تخیّل است، شرّ است. شرّ چیست؟ تالکین -نویسندۀ رُمان- که یک کاتولیک سنت گرای انگلیسی ست، شرّ را در آن، این گونه به مخاطب حالی می کند که برداشت هایم را بطور خلاصه از روی متن بررسی رمان می آورم: شرّ از نظر مسیحی یعنی درگیر بودن با خود. یعنی شخصی با خود وِرّاجی کند و علیۀ خود باخود درگیر شود. دغدغه اش فقط چیزهایی ست که برای خودش است. یعنی موجودی که از خودش پُر شده باشد. همین پُربودن از خود و این که هیچ خلائی در خود نمی بیند که از طریق دیگران _حرف ها و تجربه ها و اندیشه های سایرین_ آن را پُر کند، سبب می شود هیچ تخیّلی نداشته باشد و خود را در  همه حال، به تعبیر من، سرحلقه بپندارد. مانند ارباب و بنده در کتاب هگل که ارباب فقط نمی خواهد بر بنده استیلا داشته باشد بلکه می خواهد صاحب میلِ او هم باشد. شرّ همان نداشتن تخیّل است و نداشتنِ قدرت برای درکِ دیگران. چون او در خود احساس پُری می کند و خلائی درخود نمی بیند. مثل سائورون شخصیت اصلی ارباب حلقه ها که با ایجاد حلقه ها سعی می کند همه را بنده و مطیع خود کند و خود را اربابِ همه. اما خیر، با خیال پیش می رود و خیال نمی گذارد انسان احساس پُر بودن کند که در خود خلائی نبیند که با مدد فکر دیگران جبران کند. سائورون چون فاقد خیال بود، شرّ بود. رُمان اربابِ حلقه ها بیش از پنجاه میلیون نُسخه در جهان فروش رفت و در ایران پنج هزار نُسخه. (منبع: مردم شناسی ایرانی، به کوشش علیرضا حسن زاده. تهران: افکار. ۱۳۸۵ ، ص ۱۵۳). به گمانم همین مقدار جواب کافی باشد جناب دارتوکن دارکوب.

توضیح دامنه: در این پست دو متن ارائه می‌شود: ۱. موضع‌گیری تازه‌ی حجت الاسلام سید محمدرضا مدرسی یزدی، یکی از شش فقیه منصوب رهبری در شورای نگهبان درباره‌ی قضیه‌ی زرتشتی منتخب شورای یزد. ۲. مقاله‌ی سیدعطاء الله مهاجرانی.

 

 
۱

مدرسی یزدی: «این ارفاق نظام اسلامی به اقلیت‌هاست که اجازه داده برای خود نماینده ای داشته باشند... این ارفاقات در هیچ کجای دنیا مشابه ندارد...آن جوامعی که خود را سکولار می‌دانند، اجازه می‌دهند یک مسلمان نماینده شود؟... وقتی مصالح مسلمین مطرح است چرا باید یک اقلیت وارد شود؟... آیا در یک اتحادیه یک نانوا می‌تواند نماینده قصاب‌ها باشد؟... اقلیت‌ها خمس و زکات پرداخت نمی‌کنند... بعضی از آقایانی که خودشان را همه چیز می‌دانند، می‌خواهند در مقابل این ماجرا مقاومت کنند!؟» (منبع)

 

نکتۀ دامنه : مدرسی یزدی کیست؟ متولد ۱۳۳۴ شمسی‌ یزد. استاد مؤسسه‌‌ی «در راه‌ حق‌» وابسته به آیت‌الله مصباح یزدی. او، آیت‌الله العظمی یوسف صانعی را «مرجع بدعت‌گذار نامیده بود». سابقه‌ی سیاسی او فعالیت پس‌ از انقلاب‌ در کمیته‌ انقلاب اسلامی. نظارت‌ بر انتخابات‌ خبرگان‌ در یزد. و نهایتاً منصوب رهبری در شورای نگهبان (منبع)

 

۲

متن نقلی از سیدعطاءالله مهاجرانی: در نقدی به شورای نگهبان درباره‌ی «سپنتا نیکنام»، در وبلاگ خود نوشت: «باید دید چه اتفاقی افتاده است که ایمان و امان به سرعت برق، می‌رفت که فقیهان شورای نگهبان رسیدند. رأی شورای نگهبان باعث شد تا بار دیگر نگاهی به کتاب احکام السلطانیه امام ماوردی بیندازم. مآوردی که در سال ۴۵۰ هجری در گذشته است، فقیه درجه‌ی اول و مفسر ممتاز قران مجید- تفسیر النکت و العیون- و نظریه پرداز فقه حکومتی و سیاست است. با تأسف بسیار بایست گفت، فقیهان شورای نگهبان ما حتا در قرن پنجم در زمان ماوردی یعنی هزار سال پیش هم زندگی نمی‌کنند؛ ماوردی از این فقیهان انگار هزار سال جلوتر است. در بخش دوم احکام السلطانیه بحثی در باره‌ی وزارت دارد. وزارت را به دو گونه‌ی وزارت تفویض و وزارت تنفیذ تقسیم می‌کند. در وزارت تنفیذ، مسلمان بودن شرط وزارت وزیر نیست. وزیر بایست کاردان و صادق و هوشمند و صریح و با تجربه بوده و اهل مال اندوزی و طمع ورزی نباشد و… اهل کتاب می‌توانند به عنوان وزیر تنفیذی انتخاب شوند.  ببینید، هزار سال پیش ما چنین میراثی از اندیشه و خردورزی و تساهل و اعتدال و انصاف داشته‌ایم که اهل کتاب می‌توانستند وزیر بشوند، اکنون به این شریعت شورای نگهبان رسیده‌ایم؛ شریعتی خارج از زمان و مکان و فضای زندگی این جهانی. اگر هم کسی بگوید این رأی غیر منصفانه، غیر عادلانه و بلکه غیر عقلانی ست می‌گویند علیه نظام سخن گفته‌ای!  بیّنه شورای نگهبان کدام است؟ تا لیهلک من هلک عن بینه! چرا این گونه مباحث و صورت جلسات شورا منتشر نمی‌شود؟ آسیب چنین رأی غیر عقلانی و بلکه مربوط به روزگار پارینه سنگی بیش از همه به دین و شریعت و نظام خواهد رسید: الماوردی، الاحکام السلطانیة، محقق احمد مبارک البغدادی، مکتبة دار ابن قتیبة کویت، ۱۴۰۹ ص: ۳۰ تا ۳۵» (منبع)

 
 
از نظر امام خمینی رهبر کبیر انقلاب اسلامی:
«خطر تحجُّرگرایان و مقدّس‌نمایان احمق در حوزه‌های علمیه کم نیست.»
 

زمانی که نصرت‌الدوله وزیر بود، لایحه‌ای تقدیم مجلس کرد که به موجب آن، دولت ایران یکصد سگ از انگلستان خریداری و وارد کند. او شرحی درباره خصوصیات این سگ‌ها بیان کرد و گفت: این سگ‌ها شناسنامه دارند، پدر و مادر آنها معلوم است، نژادشان مشخص است و از جمله خصوصیات دیگر آنها این است که به محض دیدنِ دُزد، او را می‌گیرند.

 

آیت الله شهید سیدحسن مدرّس

عالِم دینی ساده زیست، سیاستمدار آگاه و شجاع

قهرمان آزاداندیشی و خردورزی که توسط دیکتاتور

مُستبدِّ کینه توز رضاخان میرپنج مشهور به رضا پالانی

پس از سالها تبعید در کاشمر، به شهادت رسید

 

مدرس طبق معمول، دست روی میز زد و گفت: مخالفم.  وزیر دارایی گفت: آقا! ما هر چه لایحه می‌آوریم، شما مخالفید، دلیل مخالفت شما چیست؟ مدرس جواب داد: مخالفت من به نفع شماست، مگر شما نگفتید، این سگ‌ها به محض دیدن دزد، او را می‌گیرند؟ خوب آقای وزیر! به محض ورودشان، اول شما را می‌گیرند. پس مخالفت من به نفع شماست. نمایندگان با صدای بلند خندیدند و لایحه مسکوت ماند. (منبع)

به نام خدای آفرینندۀ آدمی. تابستان بسیارداغی را آن سال؛ سال ۱۳۶۲ در جبهه‌ی جُفیر جنوب طی می‌کردیم. با این همه، به عملیاتی بزرگ فراخوانده شده بودیم. اول ما را از خط جفیر، برای یک آموزش سریع یک هفته ای به آموزشگاهی در سوسنگرد بازگرداندند. یادم است برای این که روحیه افزایی کنند، عُلمای پرهیزگار را به میان رزمندگان می آوردند. مرحوم آیت الله ایازی -رئیس حوزۀ علمیۀ رستم کلاه بهشهر- را آورده بودند. اخلاق گفت و تقویت فکری و معنوی کرد و رفت.

 

در سنگرهای چادری در لای درختان کویری سوسنگرد استتار شده بودیم. من به بدترین مریضی عمرم دچار شده بودم. اسهال خونی، بی حالی و بی اشتهایی وحشتناک. هر نوع غذایی در دهانم تلخی می داد. گویی حسّ چشایی ام از کار افتاده بود. حتی یادِ آن صحنه ها نیز لرزه بر اندامم می اندازد. بگذرم که آنقدر وخیم بود حال و احوالم که میانِ رفتن از مَطبِ بیمارستانِ جندی شاهپور اهواز تا آزمایشگاه آنجا _که کمتر از 45 متر بود_ بی حال افتاده بودم و به خواب و شاید هم کُما رفته بودم. هیچ کس هم نبود به دادم برسد، هر کس دوان دوان یا در پی درمان خود بود و یا در پی مداوای همرزمش.

 

آن سال علاوه بر من و سیدعسکری شفیعی، حسن آهنگر حاج مرتضی نیز در جبهه بود، اما در جایی دیگر. من طی نزدیک به 5 ماه حضورم در این دورۀ سخت، چندباری پیش حسن رفته بودم و باهم می گفتیم و زمان را بهتر از تنهایی ها طی می کردیم. او جایی بود که آقای سیدمحمد خاتمی فرماندهی آن را در کل جبهه ها برعهده داشت: ستاد تبلیغات جنگ. یکی از همرزمان حسن آهنگر در آنجا، غلامعلی رجایی بود که اینک اهل قلم است، از نویسندگان سابق روزنامه اطلاعات و  از مشاوران نزدیک مرحوم رفسنجانی طی سال های اخیر.

 

در جبهه، آنقدر از شهر و مردم و زنان و غذاها و اشیای زندگی به دور بودیم، وقتی برای مرخصی چندساعته جهت نظافت و حمام و التیام و کم کردن آلام، به اهواز می آمدیم از مواجه شدن با زنان و مردان در پیاده روهای خیابان های اهواز تعجب می کردیم و شاخ درمی آوردیم: گویی مانند بومیان سرخ پوست آمازون از جامعه جدا شده بودیم و ذهن مان قد نمی داد ترکیب جمعیتی زن و مرد را درست درک کند. در مرخصی ساعتی از محور جنگی به درون شهر اهواز، بیش از هر چیز آب طالبیِ کنار رود کارون، لذت و حس و حال عجیب داشت. یک مرخصی استنثایی که بیش از دو سه ساعت از وقت مان مّعطّل رفت و برگشت ها و گیرآوردنِ ماشین های دارای حقّ تردُّد منطقۀ جنگی هدر می رفت. یادِ همرزمان این مرحله از جبهه ام را گرامی می دارم خصوصاً شهیدانی که کنار من به شهادت رسیدند و جسد خونین و پاره پاره ی شان را چشمانم دیدم:

 

شهید مقصودلو سُرخنکلاته ای. عشقی گرگانی یک پیرمرد مُقنّی پُرقدرت. پیرمردی سلحشور از رسکت دودانگه. شعبان معافی. مصطفی مسافری. معلم های کُجور نوشهر. شهید معلم آبیان ساری. محمد بازاری جامخانه جانباز. اصغر شکری لالیم. زین العابدین زُلیکانی تلاوکی دودانگه. کُردکلانی ساری. منصوری گرگانی. و... و نیز رفیفم سیدعسکری شفیعی دارابی. 

متن جناب یک دوست: «سلام. شب بخیر. نمایشگاه صنایع دستی و غذای بومی دوم آذر ۱۳۹۶ در سالن ورزشی شهید آهنگری دارابکلا با اهدای جوایز، که غرفه خواهر مرحوم یوسف رزاقی از بهترین ها شد.»
 
 

 

عکسها در اینجا

 

 

داراب‌کلا. آذر ۱۳۹۶. عکاس: جناب یک دوست

 

دامنه: سلام. ازت ممنونم و نیز به همه خداقوت می گویم. اقدام نیکویی بود. دیدنِ تصاویر هنرمندانه ای که به ثبت رسانده ای، برای من بسیار جذبنده بود. درود.

به قلم دامنه
 
به نام خدا

روزانه بیش از سه میلیون مطلب در تلگرام
دو میلیارد بازدید از آن
آمار پژوهشگاه فضای مجازی کشور
 

دامنه فقط بگوید:
 
پس کی کتاب می‌خوانند؟
کی به عالم واقع برمی‌گردند؟
کی می‌خوابند؟

از صبحدم تا دو و نیم بامداد در تلگرام می پلِکند.
خدا رحم کند به ماورای واقعی! خانواده@ها
خدا رحم کند به پُشت! صحنه‌ها
خدا رحم کند به بی‌خوابی‌ها

به هرزگی‌ها!
به مشغولیات‌ها
به سرگرمی‌ها
خصوصاً به بی‌سواد و بی‌عار بارآمدن ها

شرح دامنه: شهر یزد از دیرباز لقب «دارالعباده» گرفته و در پرورش شخصیت‌های ممتاز علمی و فقهی از سهمی سترگ برخوردار بوده است؛ اما همین شهر، با این پیشینة درخشان در گرایش قلبی به اسلام، قرن‌ها زیستگاه زرتشتیان ایران با همة نمادها و نیایش‌ها و میعادگاه‌های آنهاست. آقای دکتر دبستانی، نماینده زرتشتیان در مجلس شورای اسلامی موارد متعددی از حسن سلوک آیت‌الله سیدروح الله خاتمی را در برابر زرتشتیان نقل کرده و درباره رحلت ایشان چنین خاطره‌ای را آورده است:

 

 

 

از راست:

لنکرانی، منتظری. مشکینی

سید روح الله خاتمی. مکارم شیرازی

 

«در مسافرتم به شریف‌آباد (اردکان)، به منزل شوهر خاله‌ام برای گرفتن کلید منزل رفتم. خاله در اولین برخورد گفت: دیدی یتیم شدیم! پرسیدم چه شده است؟ ایشان درگذشت آیت‌الله خاتمی را با تأثر بیان کرد و ادامه داد: او برای همه پدر بود. در حالی که اشک در چشمان خالة هفتاد ساله‌ام حلقه زده بود، گفت: به راستی دوباره یتیم شدیم.» (زاهد روشنفکر انتشارات خانه فرهنگ خاتمى (منبع)

 

 

نکتۀ دامنه

 

ساده بگویم موضع شش فقیه شورای نگهبان یک برکت بود؛ هیچ چیز به اندازۀ همین رأی عجیب علیهٔ هموطن زرتشتی یزد، ملت را به شناخت واقعی آنان نرسانید و هیچ کس به حدّ آقای آیت الله شیخ محمد یزدی، تفکر واقعی جناح راست را نزد مردم ایران نشناسانید. آنان که سکوت کرده اند، نزد خدا پاسخگو هستند. خدایا این شکاف، چه به موقع سر باز کرده است.

به قلم دامنه: به نام خدا. دیشب وقتی پاسخ شرعی آقاسیستانی به پرسشی در راستای قضایای اخیر شورای یزد را _که شش فقیه منصوب رهبری در شورای نگهبان حضور یک زرتشتی به نام آقای سپنتا نیکنام را «خلاف شرع» اعلان کرده بودند و کل کشور و حتی بخشی از جناح راست را به بُهت فرو برده اند_ خواندم به وجد آمدم که آن مرجع چه شجاعانه فتوا صادر کردند. آری؛ او در علم و عمل و ساده زیستی و ورع و هوشیاری بسیار پیشتاز و ممتازند، در این فتوای تاریخی شان مشخص کردند که استفاده از مهارت غیرمسلمانان حرام نیست. درود خدا بر ایشان که با خرد و ایمان و درستکاری شان اسلام را بادقّت پاسبان اند و مسلمانان را با فراست و دانایی رهنمون و هدایتگر. ایشان سخن شرع را بیان کردند.پاسخ آقای سیستانی: بسمه تعالی شأنه، مجرد استفاده از مهارت های غیرمسلمان حرمت ندارد. (  منبع )

آن لحظه‌ی خاص!! برجام آقای محمدجواد ظریف در وین اطریش که با ذوق‌زدگی تصویب برجام! را به علامت پیروزی! نشان می‌دهد. بگذرم. دامنه

به قلم دامنه. به نام خدا. آنچه در این پست بسیارمهم و ضروری می نویسم از حافظه ام است، لذا اگر خطایی دیده شد، پیشاپیش پوزش می طلبم. نیاز است کمی به عقب برگردیم. پیامبر اسلام (ص) رحلت کردند. دو تفکّر شکل گرفت: امامت و خلافت. اولی شیعیان شدند و دومی سُنیان. سُنّی ها حرف از خلافت زدند یعنی جانشین پیامبر و شیعه ها به امامت علی علیه السّلام تا ۲۵ سال برای حفظ وحدت اُمت و مکتب، سکوت کردند. اما سُنی های صحابه تا سه خلیفه _عبدالله بن ابی قحافه ملقّب به ابوبکر. عمربن خطّاب. عثمان بن عَفّان_ پیش رفتند و در چهارمین انتخاب مجبور شدند به علی بن ابی طالب رجوع کردند که امامت آن امیر مؤمنان و معصومین پس از آن بر شیعه حجت و عیان بوده و هست. داستانش مفصل و بُغرنج است که مشهور شده است به خُلفای راشدین یعنی راهِ راست یافتۀدیندار.

 

۱. امامت با ۱۱ امام (ع) با انواع سختی‌ها و محرومیت‌ها و شهادت‌ها، به سالِ ۲۵۵ هجری قمری در سامرّای عراق رسید، یعنی میلاد امام دوازدهم مهدی موعود (عجّ) که سرانجام به مشیت خداوند، به غیبت (امامتِ پنهان امام زمان) ختم شد:

 

غیبتِ صُغرا _که هفتاد سال به درازا کشید_ و غیبت کبرا _که از سال ۳۲۹ قمری (۹۴۰ میلادی) تا آخرالزّمان به طول می انجامد_ و شیعه در این دورۀ طولانی که از ۱۰۰۰ سال هم گذشته است، از طریقِ مرجعیت به پیش آمده است و همچنان این نهاد به عنوان بالاترین نهاد متولّی دین و دیانت در عصر انتظار استمرار دارد تا ظهور حضرت موعود (عجّ) شکل بگیرد. شیعه در ایران البته در یک بُرهه با پیروزی انقلاب اسلامی ایران بر شاهنشاه ملقّب به آریامهر در ۲۲ بهمن سال ۱۳۵۷، نظریۀ «ولایت مطلقۀ فقیه» را در اندیشه سیاسی و حکومت داری وارد کرد و جمهوری اسلامی را با برگزاری رفراندم و با آرای نزدیک به ۱۰۰% مردم تأسیس نمود که همچنان ادامه دارد.

 

ریشِ بی‌ریشه

سرآخر خنجر و شمشیر می‌شه

 

پرچم و نماد داعش (=دولت اسلامی عراق و شام)

 

۲. اما خلافت؛ در زمانی که امام علی (ع) با بیعتِ آزادانه مردمی به حکومت پرداخت و در حال ادامۀ کار بودند، با سه جنگ تحمیلی جمَل، صفین، نهروان (=ناکثین، قاسطین، مارقین) مواجه شدند که در نهایت با حربه و حیلۀ حکَمیت، خلافت به معاویه واگذار شد. بعد به یزید. و سپس تا بیش از ۱۰۰ سال میانِ نسل امویان -عموزادگان رقیبِ پیامبر اسلام- مانند دست انبُه چرخید و چرخید تا با انقراض این نسلِ ملعونه، به نسل عباسیان فرزندان عبّاس (عموزادگان رفیقِ پیامبر اسلام) رسید که هر دو نسل خلافت را به خون و خون ریزی و قساوت و شمشیر و تجاوز و اشغال و تصرّف سرزمین های مجاور آلودند و خود نیز به اضمحلال رسیدند.

 

 

اما اندیشۀ خلافت، همچنان امتداد یافت اول به مصر رفت و خللفای فاطمی بر جهان اسلام حکومت راندند و با انواع دگرگونی ها به دولت عثمانی -ترکیه سابق- ختم شد و با فروپاشی آن خلافت عظیم در جنگ جهانی دوم، جهان اسلام _خصوصاً خاورمیانه_ عملاً تکّه تکّه شد و رژیم های محلی و خاندانی و آل ها _آل سعود. آل نهیان. آل قابوس. آل خلیفه. آل هاشم اُردن هاشمی و... با توطئه انگلیسی ها سربرآوردند.

 

وقتی مکتب کمونیسم در شوروی به دولت رسید قوام یافت و در اروپای شرقی گسترش یافت، غرب با آن به جنگ سرد رسید. رقابتی که منجر شده بود به دو بلوک شرق و غرب. تا این که اوایل پیروزی انقلاب اسلامی ایران، ارتش سرخ مُسکو به افغانستان لشکر کشید و کشور را به اشغال در آورد. غرب به سرکردگی امپریالیسم آمریکا از این توسعه طلبی شوروی کمونیستی وحشت کرد و با اندیشۀ مرموز و احساس برانگیزِ مقابله با بی خدایی و الحاد کمونیستی، بخشی از مسلمانان منطقۀ خاورمیانه را برای جلوگیری از نفوذ و گسترش شوروی به آب های گرم اقیانوس هند تجهیز و مسلح و سازماندهی کرد. نبردها از آن زمان به بعد بی امان در جایی جای افغانستان علیۀ شوروی ادامه یافت. تا آن که کمونیسم در درون شوروی به بُن بست رسید و گلاسنوست و پروستریکای میخائیل گورپاجف _یعنی اصلاحات سیاسی و اصلاحات اقتصادی_ هم نتوانست آن رژیم را حفظ کند.

 

کمونیسم به موزه ها رفت؛ حادثه بزرگ قرن که جهان را بشدّت تکان داده بود. و این لشکر مسلّح عظیمی که غرب از میان مسلمانانِ مثلاً سلحشور و غیور! در برابر شوروی ساخته بود، شروع کردند به روی آوری به حکومت کردن. آنان چون سُنی بودند به اندیشۀ خلافت رجوع کردند یعنی جایی برای جایگزن شدن پیغمبر.

 

اول طالبان شکل گرفت و مُلاعمر را در افغانستان به خلافت رساند که سرانجام دولت شان توسط جرج بوش های پدر و پسر نابود شد و طالبان بازهم به بیابان برگشت و بخش های وسیعی از افغانستان را همچنان در تصرف خود دارد. کمی بعد یا همزمان با طالبان، القاعده شکل گرفت که اُسامه بن لادن شاهزادۀ میلیاردر سعودی و ایمن الظواهری تحصیلکردۀ الازهر مصر آن را راه انداختند که بازهم توسط آمریکای باراک اوباما مثلاً نابود شدند. و در نهایت از آن تفکر افراطی و از آن افراد چندین میلیتی (از چچن آسیا گرفته تا خودِ مَنهتن آمریکا) داعش شکل گرفت. دال: یعنی دولت. الف: یعنی اسلامی. عین: یعنی عراق. شین: یعنی شام نام قدیم سوریه.

 

 

با فروپاشی دیکتاتوری صدام حسین باز هم توسط آمریکا، عراق سرزمینی مستعد برای آن لشکر تجهیز شده با تفکر خلافت شد. کمی بعد در سال ۲۰۱۰ بهار عربی -در ایران به آن می‌گفته و می گویند بیداری اسلامی- از تونس آغاز شد و سراسر خاورمیانه و بخش وسیع شمال آفریقای مسلمان را فراگرفت. اغلب دیکتاتورهای منطقه به زیر کشیده شدند. امواج عظیم آن از هفت هشت سال پیش سوریۀ بعثی را نیز دربرگرفت. جنگ داخلی شکل گرفت و داعش (با ترکیبی عجیب از چندین گروه مسلح مسلمان از میلیت های گوناگون جهان) بر تمام خاک سوریه به جز دمشق مسلط شد و خلافت خودخوانده عراق و شام را اعلان کرد.

 

تا این که در روز ۲۹ آبان ۱۳۹۶ سردار حاج قاسم سلیمانی از البوکمال سوریه نامه ای به رهبری نوشت (منبع نامه: اینجا) و اعلام کرد: «حقیر به عنوان سرباز مکلّف شده از جانب حضرتعالی در این میدان، با اتمام عملیات آزادسازی ابوکمال آخرین قلعه داعش با پایین کشیدن پرچم این گروه آمریکایی-صهیونیستی و برافراشتن پرچم سوریه، پایان سیطره این شجره خبیثه ملعونه را اعلام می کنم.»

 

آیا داعش هم مانند طالبان که دولت را از دست داد و به بیابان شتافت، به بیابان می شتابد یا اساساً منتفی می شود. به نظرم آنچه در خاورمیانه و لانۀ آل سعود می گذرد حاکی از حیات باقی گذاری روح داعشی گری ست ولو آن که جسمش مضمحل گشته است. پیشنهاد می کنم با خواندن دقیق و چندبارۀ مُفاد همین نامه با ادبیات زیبای سردار سلیمانی و محتوای بسیارعمیق و اشارات و اَمثله های به کار رفته در آن، که ایدئولوژی و عملکرد این خلافتِ خشونت را به روشنی برملا می سازد، بر خطرات بروز این گونه تفکر ارتجاعی در بلاد اسلامی مطّلع شوید. ان شاء الله روزی فرا رسد که ریش از ریشه خط بگیرد نه از قَمه و دِشنه. پایان.

به قلم دامنه. به نام خدا. دیشب رفته بودم منزل شیخ وحدت؛ تا هم دیدار تازه شود، هم دربارۀ برخی دیگر از روحانیون و علمای پُرشمار قدیمی روستای دارابکلا که دانستنی هایم از آن اندک و ناقص بود، اطلاعات، توضیحات و مشورت هایی از ایشان اخذ گردد. چنین هم شد، توفیق نیز حاصل گردید.
 
 
بنابراین در سلسله مباحث روحانیت دارابکلا _که در اینحا، اینجا، اینجا ثبت و ذخیره می شود_ در طی روزهای آینده حدود بیست و پنج نفر روحانی و عالم دینی دیگر را مورد بررسی قرار می دهم و شِمّه ای از آنان می نویسم تا هم دین خود را نسبت این سلسله جلیله اَدا نموده باشم، هم مفاخر محل را به نسل جدید معرفی کرده باشم. بعون الله تعالی.
 
شامل این روحانیون و علمای دینی:
 
آق میرصادق نبوی الحسین
 
شیخ حاج آقا مهاجر
 
ملا محمدکاظم خراسانی
 
ملا مصطفی طالبی
 
ملا مرتضی طالبی
 
شیخ علی اکبر دارابکلایی مشهور به «کوچک آخوند»
 
شیخ اسماعیل پدر کوچک آخوند
 
شیخ عیسی پدر بزرگ کوچک آخوند
 
ملاعلی طالبی دارابی (کبل آخوند)
 
ملا حیدر طالبی
 
ملا طالب طالبی
 
شیخ حسین ملایی
 
اُسّا مراد
 
مرحوم مُلا. ساکن کوچه آغوزگاله یورمله جنب خونۀ میراحمد موسوی
 
ملا ولی دارابکلایی
 
ملا اصغر چلویی دارابی
 
شیخ تقی چلویی دارابی
 
آیت الله آق میرصالح صالحی
 
آق سیدعلی صالحی
 
مِلّا سحرخیز
 
شیخ محمد طالبی
 
شیخ باقر آفاقی
 
شیخ احمد آفاقی عموی حاج شیخ احمد آفاقی
 
شیخ محمدحسین شاهمیری
 
شیخ علی رمضانی (پدر شیخ باقر و شیخ محمود)
 
و ... .
 
البته روحانیان دیگری هم هستند که به مرور معرفی خواهم کرد از جمله طلبۀ جوان شیخ عبدالله درواری فرزند مشدعباس.
 
(در روحانیت دارابکلا: اینجا نیز منتشر کردم)

وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلًا ذَلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النَّارِ *  أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجَّارِ

 

و ما آسمان و زمین و آنچه را که میان آنهاست، بیهوده نیافریده ایم، این پندار کافران است، پس وای بر آنان که کافرند از آتش دوزخ. آیا کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند مانند مفسدان در زمین قرار می دهیم یا پرهیزکاران را چون بدکاران؟!

 
سوره صاد
 

 
توضیح دامنه: لازم است روشن سازم که تفسیر علامه در ذیل آیات در سلسله مباحث نورانی «قرآن در صحنه» خلاصه گُزینی امانت ورزانۀ من از متنِ المیزان است نه تفصیلی آن. به امید بهره گیری همیشگی از معارف عترت و قرآن.

 

 
علامه طباطبایی
 
 
تفسیر علامه: «بـعـد از آنـکـه کـلام بـه یـاد روز حـسـاب مـنـتـهـى شـد، عنان کلام را به سوى همین مسأله بـرگـردانـیـد تا آن را روشن سازد، لذا بر اصل ثبوتِ آن به دو حجت احتجاج نمود یکى احتجاجى است که سیاق آیه مورد بحث آن را مى رساند، و این احتجاج از طریق غایات است، چـون اگـر امر خلقت آسمانها و زمین و آنچه بین آن دو است -با اینکه امورى است مخلوق و مـؤجـل، یـکـى پـس از دیـگـرى موجود مى شوند، و فانى مى گردند- به سوى غایتى بـاقـى و ثـابـت و غـیـر مـؤجـل مـنـتـهـى نـشـود، امـرى بـاطـل خـواهـد بـود، و بـاطـل بـه مـعـنـى هـر چـیـزى کـه غـایـت نـداشـتـه بـاشـد، مـحال است تحقق پیدا کند و در خارج موجود شود، علاوه بر این صدور چنین خلقتى از خالق حکیم محال است، و در حکیم بودن خالق هم هیچ حرفى نیست.
 
 

و بسیار مى شود که کلمه (باطل) به بازى اطلاق مى گردد، و اگر در آیه مورد بحث هـم مـراد ایـن مـعـنا باشد، معناى آن چنین مى شود: (ما آسمانها و زمین و آنچه بین آن دو است به بازى نیافریدیم و جز به حق خلق نکردیم)، و این همان معنایى است که آیه (و ما خلقنا السموات و الارض و ما بینهما لاعبین ما خلقناهما الا بالحق ) آن را افاده مى کند.. این آیه حجت دومى را بیان مى کند که بر مسأله معاد اقامه کرده، و تقریرش این است که: بـالضـروره و بـى تـردیـد انـسـان هـم مـانـنـد سـایـر انـواع مـوجـودات کـمـالى دارد و کـمـال انـسـان عـبـارت اسـت از ایـنـکـه در دو طـرف عـلم و عمل از مرحله قوه و استعداد درآمده به مرحله فعلیت برسد، یعنى به عقاید حق معتقد گشته و اعـمـال صـالح انـجـام دهـد، کـه فـطـرت خـود او اگـر سـالم مـانده باشد این عقاید حق و اعـمـال صـالح را تـشـخـیص مى دهد، و عبارت مى داند از ایمان به حق و عملهایى که مجتمع انسانى را در زمین صالح مى سازد.

 
 
پـس تـنـهـا کـسـانـى کـه ایـمـان آورده و بـه صـالحـات عـمـل کـردنـد، و خـلاصـه مـردم بـا تـقـوى، انـسـانـهـاى کـامـل هـسـتـنـد، و امـا مـفـسـدان در زمـیـن یـعـنـى آنـهـا کـه عـقـایـد فـاسـد و اعـمـال فـاسـد دارنـد و نـام (فـُجـّار) مـعـرف آنـان اسـت، افرادى هستند که در واقع در انـسـانـیـتـشـان نـقـص دارنـد، و مـقـتـضـاى آن کـمـال و ایـن نـقـص ایـن اسـت کـه در مقابل کمال حیاتى سعید و عیشى طیب باشد و در ازاى آن نقص، حیاتى شقى، و عیشى نکبت بار باشد... [دامنه: فـُجـّار یعنی گنهکاران پرده دَر. نیز کافران هتّاک. به نقل از لغتنامۀ دهخدا]
 
 
در نـتـیـجـه هـر کـس عـمـل خـود را نـیـکـو و آن طـور کـه بـایـد انـجـام دهـد، و اسـبـاب مـادى هـم بـا عـمـل او مـوافـقـت داشـته باشد قهراً زندگى مطلوبى خواهد داشت، و هر کس بر خلاف این باشد، زندگى تنگ و ناراحتى خواهد داشت. و بنابراین اگر زندگى منحصر در همین زندگى دنیا باشد، که گفتیم نسبتش به هر دو طـایـفـه یـکـسان است، و دیگر حیات آخرت با زندگى مختص به هر یک از این دو طایفه و مـنـاسـب با حال او نبوده باشد، با عنایتى که خداى تعالى نسبت به رساندن هر حقى به صـاحـب حـقش دارد، منافات دارد، و با عنایتى که آن ذات اَقدس به دادن مقتضاى هر چیز به مقتضیاش دارد نمى سازد. و اگر بخواهى مى توانى از بیان قبلى که حجتى است برهانى صرفنظر نموده، حجتى جـدلى اقـامـه کـنـى، و بـگـویى: یکسان معامله کردن با هر دو طایفه، و لغو کردن آنچه صلاح این و فساد آن اقتضا دارد، خلاف عدالت خداست.
 
 
و این آیه شریفه -به طورى که ملاحظه مى کنى- نمى خواهد بفرماید: مؤمن و کافر یـکـسـان نـیـسـتـنـد، بـلکـه مـى خـواهـد مـقـابـله بـیـن کـسـانـى کـه ایـمـان آورده و عـمـل صـالح کـرده انـد، بـا کـسـانـى کـه ایـنـطـور نـیـسـتـنـد بـیـان کـنـد، حـال چـه ایـنـکـه ایـمـان نـداشـتـه بـاشـنـد، و یـا ایـمـان داشـتـه و عمل صالح نداشته باشند، و به همین جهت دوباره مقابله را بین مُتقیان و فُجّار قرار داد.» اینجا

 

جنگل گلستان. ۲۹ آبان ۱۳۹۶

 

عکس ها در اینجا

 

به قلم دامنه. به نام خدا. این پست را از روی درد و دردمندی می نویسم. حالا دیگر زمانی فرارسیده که رسانۀ رسمی ایران _صداوسیما_  سه واژۀ سرّی و امنیتی را علناً به کار می گیرد: زینبیون، فاطمیون، حیدریون. سه جریان مقاومت سازماندهی شده در جهان اسلام. اولی برای پاکستانی ها. دومی از آنِ افغان ها. و سومی از سوری ها. بعلاوه حشدالشعبی و جنبش نُجبای عراقی ها.

 

زینبیون

 

فاطمیون

 

حشدالشعبی

 

حیدریون. نُجبا

 

پرچم داعش (=دولت اسلامی عراق و شام)

 

روزگاری ساموئیل هانتینگتون در نظریۀ «جنگ تمدّن ها» _که کتاب هم شد به صورت انبوه پخش گردید_ نوشته بود از میان چند تمدن جهانی، سه تمدن به رویارویی باهم می انجامد. کنفوسیوس. اسلام. مسیحیت. ولی برخلاف پیش بینی وی، خون ریزی در خاورمیانه جای جنگ تمدن ها را موقتاً اشغال کرده است. به تعبیر من، به جای رویارویی سه تمدن، یک تمدن به نزاع درونی کشانده شد. و یقین است حداقل دو کشور مغرب زمین در این توطئه دستی آلوده و مخفی دارند: انگلیس، آمریکا و جوجۀ پروریدۀ شان نظام دینی یهودی شان رژیم حعلی و غاصب اسرائیل.

 

خلاصه بنویسم و در سه نکته فقط. زیرا، درازنویسی ها در این نوع موضوع ها خواننده ندارد و یا کم دارد:

۱. ریشه‌های فکری داعش نشان می دهد که باید خردِجمعی جهانی مسلمانان شکل بگیرد و این دُمل چرکین خبیث را به گونه ایی اساسی جرّاحی کند. تا افراطی گری هست، طالبان و القاعده و سپس داعش های جدیدی شکل می گیرد.

 

۲. شکل‌گیری زینبیون، فاطمیون، حیدریون به عنوان جبهۀ مقاومت در دو جنگِ نزاع های خونین داخلی سوریه و نزاع های خونین داخلی عراق، نتیجه و بازتاب عمکردِ غلط و خطرناک همان دو کشور مغرب زمین است که برای چپاول جهان، نیازمند فروش اسلحه اند. و چه بهتر که خون مسلمان ها ریخته شود و نظام جعلی اسرائیل خوش برقصد و خوب بدرخشد!

 

۳. آرزو و آرمان من و شاید بیشُمار انسان های فکور این بوده در موطِن پیامبران الهی یعنی خاورمیانه -که بر اساس مصوبّه ای به استناد سخن رهبری رسانه های رسمی باید به جای این لفظ «غرب آسیا» را به کار ببرند- احزابی قدرتمند با تفکراتِ توسعه یافته و با اعضای دانشمند و نظریه پرداز شکل بگیرد و این قطعۀ مهم کُره زمین را نُمادی از رشد، توسعه، تمدن، علم و دستآوردهای نوین سازد، حیف که نزاع ها و افراطی گرهای دینی و تکفیری و متصلّبانه و خشک، جایی برای این کار -فعلاً- نگذاشته است و بخشی از جهان اسلام را دچار بحران عظیم و ویرانی هولناک کرده است.

 

ضمن خداقوت به همۀ کسانی که برای مَجد و احیای اسلام و قرآن و سیرۀ مهربانانۀ معصومین (ع) می‌کوشند، خصوصاً به سردار حقیقی مقاومت حاج قاسم سلیمانی که در نامۀ امروزش به رهبری خود را «سرباز مکلّف شده‌ی» رهبری خوانده است (منبع نامه: اینجا)؛ امید است روزی زینبیون، فاطمیون، حیدریون و... از این شرّ و از این شَرورهای بی ریشه خلاصی یابند و به جای آموزش واجب و ضرور در پادگان ها، در دانشگاه ها و حوزه ها و مراکز علمی قدم گذارند و کام تشنۀ مسلمانان و جهانیان را سیراب نمایند و بدین طریق اسلام عزیر را بازهم در تمدن و آبادانی و معنویت ها و اخلاق نگاه دارند. چراکه غرب بسیاربسیار می کوشد و می جُنبد که ما را همچنان در نبرد باهم مشغول سازد. چیزی که معلم انقلاب مرحوم دکتر علی شریعتی در «مذهب علیۀ مذهب» گفت که خود اینک در جوارِ حرم حضرت زینب (س) به امانت دفن است و از این همه مصائب و بلیّه ها در بلاد اسلام و مسلمین در رنج و عذاب.

به قلم «یک دارابکلایی»: با سلام خدمت آقای دامنه، من تا آنجایی که یادم هست وقتی یکی از بچه ها بسیار کثیف به خانه می آمد مادرمان این اصطلاح را به کار می برد، به جای "لنده" شما از واژه "لِنجه" استفاده می کرد یعنی "لچر لنجه". (اینجا). البته من هم مثل شما حدس می زنم که این کلمه [لِنده] هم معنی خاصی داشته باشد که ما نمی دانیم. بهر صورت، بسیار سپاسگزار از کلمات زیر خاکی شما!!»
 

 

پاسخ دامنه:

 

به نام خدا. سلام جناب «یک دارابکلایی»

چهار نکته می گویم در این پاسخ:

 

یک - خیلی خُرسندم که شخصی پیدا می شود چون جنابِ شما، که این همه به پست های دامنه خصوصاً سلسله بحث های مهم و ماندگار «فرهنگ لغت دارابکلا» این همه توجه و دقت های عالی نشان می دهد.


 
دو - ذکاوت شما را می پذیرم. نیز ادبیات رسای شما را. چون اساساً به کسانی که به ادبیات و نوشتن بهاء می دهند ارزش والایی قائلم.

 
سه - قلم شما خوب است، پیشنهاد می کنم مطالب بیشتری در دامنه بنویس تا زکات کنی. و زکات یعنی پاک کردن و پاکیزه شدن. در ضمن اصطلاح «زیرخاکی» که نوشتی برام جالب بود. مثل کتاب «فضیلت های فراموش شده» شده است سلسله بحث فرهنگ لغت دارابکلا.

 
چهار - معادل خوب و درستی برای واژۀ «لِنده» آوردی. بله، حال که از شما شنیدم، دقیق یادم است مرحوم والدینم _بیشتر پدرم_ این واژۀ لَچرلِنجه را زمانی که جوراب مان گند و بو می آمد، به ما می گفتند. پس؛ می پذیرم هم لِنده و هم لِنجه، پسوندی ست برای لَچر. گویی لِنجه بیشتر مسموع است. مثل لغت دچکلسن و جناب محمد قاسمی بالامحله‌ایی وقتی مرا دید به من گفت جناب دامنه بَچکلسن نیست، دَچکِلسّن است. پذیرفتم. در پاسخ کامنتت نیز این را درج کردم.