ای نسخهی نامهی الهی که تویی
انسان در نگاه بابا افضل
انسان در نگاه بابا افضل
معرفی شهید: شهید علی کمالی نیروی اطلاعاتی کارکشتهی ایران. او یکی از عناصر اصلی شناسایی و پاکسازی خانههای تیمی سازمان تروریستی منافقین در سالهای دفاع مقدس (از جمله خانهی موسی خیابانی) بود که شخصیت «کمال» در فیلم سینمایی «ماجرای نیمروز» الهامگرفته از این شخصیت است. انسانی رشید، شجاع، ایثارگر و ازجانگذشته. در عملیاتهای دارخوین، حصر آبادان، طریقالقدس، بیتالمقدس، رمضان، کربلا و والفجر ۱۰ حضور داشت. خطبهی عقدش چندماه پیش از شهادتش توسط امام خمینی -رهبر کبیر انقلاب اسلامی- خوانده شده بود اما در ۲۳ اسفند سال ۶۶ در سن ۲۵ سالگی در منطقهی عملیاتی والفجر ۱۰ به شهادت رسید و به آسمان پر کشید. نامش جاودان باد.
به قلم دامنه: به نام خدا. روحانی قدرتمندِ کادرساز. انا لله. درگذشت آیتالله محمدتقی مصباح یزدی بستری گشود تا بار دگر نام وی در محیط ایران ظاهر شود. او به سمت مرجعیت نرفت حال آنکه سواد بالا و دانش فراوانی داشت. شاید بدین علت، که آن جایگاه در مذهب شیعه، حریم و مقام و شأنیت منحصری دارد که ممکن است دست فرد را از بسیاری از امور کوتاه یا محدود کند؛ ازینرو، آقای مصباح مسیری را رفت که بتواند کادرسازی کند. و او توانست با نیروسازی و اعزام آنان به درون حاکمیت و مجامع علمی و نظامی این مقصد را عملی سازد. بهدرستی نمیتوان ارزیابی دقیقی از آن داشت، چون مؤسسهی مصباح با آنکه نمایندهی تمام فکر و سلایق حوزه نیست، اما از این امتیاز برخوردار بود که ردیف بودجهی دولتی داشته باشد و نیز به علت برخورداری از حمایت حاکمیتی، چندین سر و گردن از مابقی مؤسسات در قم، سرتر باشد. اما با اینهمه نمیتوان دست به مطالعهی تطبیقی زد و میزان رشد و اثر واقعی آن را تعیین نمود، زیرا میتوان با خاطرجمعی گفت رقیبی نداشت که در برابرش عرض اندام کند تا مقایسه شود که نظریههای دینی و سیاسی مؤسسهی وی به واقع نزدیکتر است یا آراء مؤسسهی مقابل، که اساساً وجود خارجی نداشت و یا شاید امکان وجود نداشت و نمیگذاشتند. بگذرم، اما خودم حدس میزنم مؤسسهی اسراء آیتالله جوادی آملی جاذبههای عمومیتر و تخصصیتری در میان حوزه و ملت باقی گذاشته باشد، کما اینکه خود آقای جوادی آملی نیز وجاهت بالایی میان عامهی مردم دارند و حتی در عصر امام، به عنوان حامل و ابلاغ و مفسر پیام دینی آن حضرت، به میخائیل گورپاچف برگزیده میشوند.
مرحوم مصباح یزدی را میتوان در پنج دههی مجزّا مطالعه کرد: از دههی ۵۰ تا دههی ۹۰. اما اوج او در دههی ۷۰ بود که حاضر شد دانش دینی و گرایش سیاسی خود را عمومی کند. سختی راه قم تا تهران را میپیمود تا هر جمعه «پیش از خطبه» سخن بگوید. عمومیشدن افکار ایشان موجب بازخوردهای متفاوت شد، زیرا پارهای از نگاههای سیاسی وی، برای پارهای گرایشها، عجیب و شگفت مینمود و همین باعث میشد هم سبک مباحثه از حالت تخصصی به وضع عمومی درآید و هم انتقاد یا اعتماد را برانگیزاند. گاه هم از هر دو سو، فضای گفتوگو به تندی میگرایید. و این البته لازمهی هر مباحثهی جدّی میباشد و دور از انتظار نبود. چیزی که فضا را متشنج و تیرهوتار میساخت این بود تریبون عمومی نمیبایست یکطرفه واگذار میشد. مثلاً کسی نمیتوانست از همان تریبون نمازجمعه پاسخ نظریات ایشان را بدهد. زمان به جلو آمد و ایشان -که توان «کادرسازی» بالایی داشت و ارادتمندان وی از او به عنوان رهبری معنوی خط و ربط میگرفتند- کمکم نقش خود را ژرفتر یافت و گاه در نبود رقیب قدَر در میدان، حرف او تمامکننده بود. چیزی که به ایشان صدمهی شدیدی وارد کرد افتادن تمام قدرت در دست جناح متبوع و مورد حمایت و تأیید وی بود: دولت ۹ + ۱۰ و مجلس ۷ و ۸ و قوهی قضاییهی دورهی ثلاث: مرحوم یزدی، مرحوم شاهرودی، آقای لاریجانی. (که اینک آقای رئیسی راه جدید و جدا از آن دورهی ثلاثه را آغاز کردند) بلاخره، جامعهی آن دوره، چونان «گوگرد» میتوانست گُر بگیرد و گرفته بود. و سرانجام، دولت ۹ + ۱۰ ماهیتش برملا و بر همگان حتی حامیان روشن شد که افکار بیهوده دارند. گویا مرحوم مصباح دستآخر از آن فرد مأیوس و ناراحت شد و شاید هم برائت جست.
گرچه در دو دورهی امام و رهبری پستهای حکومتی و اجرایی و انتصابی به آقای مصباح واگذار نشد اما ایشان توانست از طریق چهرهی علمی و وزن بالایی که از خود بروز داده بود، گسترهای از سیاست و حوزه و حتی دانشگاه و نهادهای ویژهی حکومتی را در تصرف خود داشته باشد. از او این انتظار رفته بود که جای بزرگان حوزه و فلسفه را پر کند، اما به نظر من خلأ مرحوم علامه طباطبایی و استاد شهید مطهری هرگز پر نشد. شاید تا دیرزمان هم نشود. آن دو قابلیتهای ویژهای داشتند که کمتر پیش میآید در دیگری نموّ کند. از زیباییهای انقلاب اسلامی ایران این است که علمایی با دیدگاههای متفاوت را در خود جای داده است. امید است این خاصیت از از آن ستانده نشود؛ مثلاً نگاه شود به همین سه نظر:
آقای مصباح میگفتند «رأی مردم برای ما مشروعیت نمیآورد؛ مقبولیت میآورد.» (منبع) اما امام خمینی معتقد بودند نه فقط مشروعیت، حتی «میزان، رأی مردم است»؛ و شهید سیدمحمدباقر صدر نیز به ایدهی پیشرفتهی «منطقة الفراغ» اعتقاد داشتند که امور آن به عهدهی مردم است، زیرا خداوند متعال در آن جاها تصریحی نکرد.
درگذشت آیتالله مصباح بهیقین بر شاگردان و پیروانش -که با او خو گرفته، از وی آموخته و در دامان دانشش پرویده و زبده شدند- تألّم دارد، فقدان ایشان بر آنان تسلیت. با طلب رحمت و مغفرت. آمرزش همه دست آفریدگار مهربان است. همه، به سوی او بازمیگردیم: و انّا الیه راجعون.
رهبری. سید حسن نصرالله. شهید سلیمانی
(منبع عکس)
جملهای ناب از شهید قاسم سلیمانی: باید دیده نشویم
شهیدان: سلیمانی و ابومهدی المهندس
دست مطهر حاج قاسم
در محل جنایت آمریکا. و تشییع در مشهد
شهید سلیمانی و سید حسن نصرالله
رهبری. شهید سلیمانی. سال ۸۴ . کرمان. کوهپیمایی
همهی تقوای سلیمانی
به قلم دامنه. با یاد و نام خدا. پیامبر خدا -صلی الله علیه و آله- در بارهی مفهوم تقوا سخن مهمی دارند که گرچه بخش اول آن شیرین و حرکتآفرین است، اما به کاربستن بخش دوم آن حقیقتاً برای بشریت سخت و طاقتفرساست، مگر برای بزرگان و وارستگان و پارساسیان؛ هرچند راز زندگی حقیقی، همین است. و به نظر من، قهرمان ملت ایران و امت اسلام و مبارزان جهان یعنی «سرباز شهید» حاج قاسم سلیمانی یک نمونهی بارز و تمامعیار از این نوع تقوا و پارسایی بودند، زیرا حیات او حیاتی طیّبه،آگاهیبخش و رهاییبخش بود و این را ملت، بهخوبی در حق آن راستقامتِ شیفتهی خدمت، گواهی و شهادت داده است. این بیان گوهربار رسولالله (ص) را تقدیم مینمایم: "همهی تقوا این است که آنچه را نمیدانی بیاموزی و آنچه را میدانی به کار بندی." (تنبیه الخواطر: ج ۲، ص۱۲۰) (منبع)
به قلم دامنه: با یاد و نام خدا. یاد جاوید «فقیه متضلّع» و عالم مبارز مرجع بزرگ مرحوم آیتالله العظمی حسینعلی منتظری در سالروز ارتحالش بهخیر. این عکس ایشان (در زیر) مرا به یاد آن لحظهای میاندازد که به صورت اتفاقی در همین کوچه و از همین در خانهیشان بیرون آمده بودند. با کمال خوشحالی و رغبت به محضرش سلام و احترام دادم و او با کمال تواضع با منِ عابرِ رهگذر، خالصانه و در کمال سادگی احوالپرسی کردند. ایشان ازین در وارد کوچه و سپس وارد حسینیه میشدند و نهجالبلاغه تدریس میکردند. رحمت ابدی بر او باد، که افکار پویا داشت و تفکر فقهیانه و حقوقمندانه. و با آنکه در جاهایی با امام خمینی متفاوت میاندیشید ولی هرگز مقام والای امام امت را زیر سؤال نمیبرد و خود را شاگردش میدانست، ولی نه شاگردی که اگر حرف برای گفتن داشت، دریغ ورزد و یا از بیان محترمانهی آن بهراسد. درود باد.
به قلم دامنه: به نام خدا. نمیدانم «جنگ چهرهی زنانه ندارد» از کیست. اما منظور شاید این باشد طبع لطیف زن با روی خشن جنگ تناسب ندارد. درست هم هست الّا برای فرقهی تروریستی رجوی که زنان را ابزار جنگیدن کرد.
اما بعد بپردازم به اصل مطلب. خیرالنساء صدخروی را «مادر جبههها» لقب دادهاند که اینک به جوار رحمت حق پیوست. نان، کلوچه، کاموا. با همین سه قلم کالا، پشتیبان غذا و پوشاک بود برای جبههها. وقتی کلوچهها را برای جبهه بستهبندی میکردند، دختران روستا با کاغذ و خودکار برای رزمندگان یاداشت میگذاشتند، خیرالنساء با شوخطبعی به دختران میگفت بنویسید: "فقط به شهادت فکر نکنید، انشاءالله جنگ تمام میشود ما منتظریم به خواستگاریمان بیایید.» دختران جوان چهرهیشان گُل میانداخت با این شوخی خوب خیرالنساء. و خیرالنساء میگفت وقتی رزمندگان برگشتند به آنها خواهمگفت که دخترِ غریبه! نگیرند، بیایند از خودمان زن بگیرند. یاد این مادر جبههها جاودان. من جبهه که بودم دستم از آن کلوچهها با آن نامهها نرسید وگرنه ممکن بود به "صدخَرو" با سر میرفتم!
لابد صدخَرو را دیدهاید، من بارها از آن عبور کردم. روستاییست از شهرستان داورزن خراسان رضوی. از سمت شاهرود وقتی کاهک و مزینان -زادگاه مرحوم دکتر علی شریعتی- را به سمت مشهد مقدس، رد کردید، میرسید به صدخرو در ۵۵ کیلومتری سبزوار (همان «بیهقِ» ابوالفضل بیهقی). صدخرو یعنی: جای بهشت. سقف باغ. قنات تقسیم. خَرو هم مخفف خروار است. هندوانهی صدخرو که محشره! بیشتر بخوانید ↓
به قلم دامنه: به نام خدا. پیروی و داوری. کمی دربارهی مرحوم آیتالله شیخ محمد یزدی. علمای دینی پیروی و داوری میشوند؛ یا پیروی محض، یا پیروی مشروط، یا داوری محض یا داوری مشروط. داوری مشروط در اینجا به معنای تیرهوتار ندیدن است.
در پایان این درگذشت را به همهی شاگردانش و دوستدارانش تسلیت میدهم. انشاءالله بر علاقمندان آن عالم مبارز، فقدان ایشان تحمل شود. خدا بیامرزاد.
به قلم دامنه: به نام خدا. پنج خبر پنج نظر
یکم : چندی پیش نوشتم دو کتابچهی چارلز داروین در کتابخانه کمبریج گم شد یا به سرقت رفت.
نظر : آن روز یادم نبود دو نکته را یادآوری کنم. یکی اینکه شهید باقری (=افشردی) با استادش در کلاس دانشگاه که اصرار داشت ما از نسل میمونیم به چالش برخاست و زیر حرف زور استاد نمیرفت، سرانجام گفت: شما میخواهی از میمون باشی باش ولی ما از نسل آدم و حوّاییم. دوم اینکه داروین لابد خبر نداشت مغولان معتقد بودند نیایشان نه میمون! بلکه "گرگی خاکستری" بود (منبع) که "از ازدواج او با یک گوزن زرد" پدید آمد!
معروف به حسن باقری مُخ اطلاعات عملیات
دوم : «جان پری» در کتابش «کریمخان زند» (که بر خود وکیل نام نهاد نه شاه و سلطان) به مبارزه با فساد توسط ایشان میپردازد که روزی حاکم مازندران از یک بازرگان "مبلغ ناقابل دو عباسی" به زور گرفت. بازرگان به شیراز، مرکز کریمخان شکایت بُرد. کریمخان، حاکم مازندران را به دربار فراخواند و از حکومت معزولش ساخت. و طی ۶ هفته، به مرد بازرگان که دادخواهی کرد در قصر جا و غذا داد و هنگام بازگشتش به مازندران، نه تنها خرجی راهش را پرداخت کرد "بلکه مبلغی بهعنوان خسارت ناشی از فقدان درآمد به علت غیبت از محل کسبش" به او داد و خسارت این مخارج را هم از حاکم معزول مازندران گرفت.
نظر : من فکر میکنم این را باید کتیبه کنند و در درگاههای دادگاه، نه بالای سر قاضی و دادگر! که درست روبرویِ چشمان آنان نصب کنند تا هنگام داوری و تحکّمکردن، نلغزند. بگذرم !
سوم : مرحوم رفسنجانی گویا بیکار بوده! (=کشکولی) که چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۳۷۶ -یعنی درست امروز روزی- توی خاطراتش نوشته (منبع) همسرش "عفت از قم برگشته و گفت، اخوان مرعشی معتقدند که کیفیت برخورد حکومت با مسئله آیتالله منتظری به نفع آیتالله منتظری تمام شده است."
نظر : ایشان گویا هر کجا نفعاش بود زبانش لکنت داشت و قادر نبود قدرت را نقد کند پس بهتر میدید نیمهشب همه خوابند او از زبان دیگران! حرفش را در قالب ثبت خاطرات حکّ کند! لابد الآن میداند که حرف وقتی از زمانش بگذرد -به قول محلیها- دیگر بَخِر ندارد! بخر هم دو معنی دمدستی دارد: ۱. خریدار ندارد. ۲. بُخار ندارد. (بهعبارتی بیبخار است) . از خیرِ پنج خبر و پنج نظر گذشتم، همین سه خبر و سه نظر بس ! است.
به قلم دامنه. با یاد و نام خدا. در متنی عاجل و بدون ورود به زوایای ماجرای ترور دانشمند قدَر هستهای شهید محسن فخریزاده، ذهنم مرا فرا میخواند که این اقدام را نه فقط صرفاً ترور یک دانشمند و مدیر درجهی یکِ امور هستهای، که ترور صبرِ استراتژیک نظام بدانم و قصدشان را رخنه در عقلانیت و خویشتنداریِ هدفمند ایران حدس بزنم. در واقع، یکی از اهداف ترور ممکن است -تأکید میکنم ممکن است- برای بههم زدن صبرِ نظام تا آمدنِ جو بایدن باشد. پس؛ بهترین پاتک و حفظ منافع ملی، بردباری و بیدارباشی سران و مدیران امنیتی و اطلاعاتی تا آن روز است.
...
چهرهی راسخ هستهای و دفاعی شهید دانشمند دکتر محسن فخریزاده
این واقعه را یک گرانیگاه تازه میدانم و خردمندی را بر هر احساسی مقدم میبینم. شهادت این دانشمند نوآور، برایم دردآور و تلخ بود و وضع نشاطم را درهم کوبید. روحش با پاکان و پاکیزگان محشور باد. ما همه با "اِنّا لله" زندگی میکنیم و سرانجامِ همهی ما هم "انّا اِلیه راجعون" است.
من دردمندانه و اندوهگین، تلخی ترور آن شهید عزیز را به وفاداران به انقلاب اسلامی و ملت صبّار و شکور ایران تسلیت میگویم و میدانم همهی ما سوگوارانه در غم فراق سنگین و جانسوز او نشستهایم و هرگز راه شهیدان را که در صراط مستقیم بودند از یاد نمیبریم و با پیام بلند آنان خود را شاغول خواهیم نمود تا عاقبت همهی ما به خیر ختم شود.
برداشت آزاد دامنه از کتاب «در محضر استاد حسنزاده آملی» صفحات ۵۰ و ۵۱ که سؤال شده است از ایشان مکاشفه چیست؟ آیا حُجّیت دارد یا خیر؟ و استاد پاسخ فرمودند: «مکاشفه درجهی ضعیفی از همان وحی است... البته همانطور که تعبیر مکاشفه در مورد وحی هیچ گاه بکار نرفته است، تعبیر نابغه هم در مورد خود پیامبران به کار نمیرود... وحی فوقِ مکاشفه است... هر ندایی ندای رحمانی نیست. به قول ملای رومی:
هر ندائی کان تُرا بالا کشَد
آن ندائی دان که از بالا رسَد
امیرالمؤمنین نیز «بُسینه» (=زنی زیبا) را در عالم تمثُّل دید، فهمید که «دنیا» است و برایش بدان صورت متمثِّل شده است، لذا آن را رها کرد. باید دانست صرف این حالات و مکاشفات، دلیلِ قُرب عندالله نیست، مکالمه با خدا اگر قُرب باشد، شیطان هم به نقل قرآن، خیلی با خدا صحبت کرد! به هر حال، مکاشفات انسانهایی مثل ما، با اوهام مخلوط است؛ لذا باید آنها را با یک اصلی تطبیق دهیم تا آن اصل، آن را امضاء کند. یعنی باید قرآن آن را امضاء کند.
به قلم دامنه: به نام خدا. فقیه! یا خطیب؟ سمنانیست؛ که سمنانیها در لهجه به مازندران شباهت میزنند، نه به تهران یا خراسان. به حکم اصل مجاورت -از قواعد هفتگانهی خبر- چون وی از سمنان در مجاورت مازندران است، ممکن است بر مازندرانیها پیگیری اخبارش مهم باشد. که گویا تا به حال بوده؛ شاید هم نه به خاطر اصل مجاورت، که به علت حرفهای تند و تیزش در سیاست. او زادهی ۱۳۳۹» است؛ یعنی سه سال از منِ نگارنده بزرگتر و ۲۹ سال از کسی که پُستش را تحویل گرفته، کوچکتر.
فکر میکردم او فقط یک خطیب است و اساس کار و شاکلهی حوزهیاش سخنوریست، آن هم گاه و بیگاه با سخنانی شاذّ و زودگذر؛ که عمر حرفهایی که میزد و میبافت! به سرعتِ باد از یاد و یا از بین میرفت. اما همین مردم هنوز هم جملات فراوانی از دکتر علی شریعتی، شهید مطهری، شهید مظلوم بهشتی را از بَرند و حتی در سراچهی دل گذاشتهاند، چون بهخوبی به یاد دارند این مثلث تفکر و ایده، حرفِ مفت نمیزدند. سدید فکر میکردند، و سدید سخن میگفتند.
فکر نمیکردم او فقیه هم هست! چون کار فقاهت نمیکرده است. بیشترِ عمرش به سخنرانیهای هیجانی در شهرها و خطابههای سیاسی جمعه در تهران گذشته است. البته در حوزهی علمیه رسمی دیرین و زیبا پابرجاست که طلبهی مُبتدی هم میتواند به تازهواردان تدریس کند و همین موجب میشود مقام استادی در حوزه مرتبهی اعلا و اَدنیٰ داشته باشد. اینک که کُرسی فقاهتِ آیتالله شیخ محمد یزدی از «سابقون انقلاب» در شورای نگهبان، به ایشان رسیده است، بر من معلوم گشت رهبری وی را در ردیف فقیهان قرار داده است. و حالا ایشان یکی از شش فقیه شورای ۱۲ نفره شده است که نظارت و نگهبانی و کارکردش، زیر نظارت و قضاوت مردم دچار «اماواگر»ها گردیده است. نهادی که گرچه میگوید به جناحها تعلق خاطر ندارد، اما مردم (البته پارهای از جمعیت ایران) گویا نمیپذیرند که این نهاد «راست» فکر نمیکند، زیرا تا کنون نشان داده جانب این جناح را داشته است. دستکم آیات: جنتی، یزدی، مرحوم مؤمن، اِبای از اظهار علاقه و جانبداری به «راست» نداشتند؛ و نیز گرایش و جانبداری حجتالاسلام شیخ صادق لاریجانی از راست، اَظهر مِن الشمس (=آشکارتر از آفتاب) بود.
گرچه به انتصاب حجتالاسلام سید احمد خاتمی به عنوان فقیه شورای نگهبان (منبع) از سوی رهبری، انتقاد و ایراد دارم، و جزو آن جمعیت از مردم هستم که نه فقط به عملکرد این شورا نمرهی قبولی نمیدهم بلکه در عِدل قانون بودن و عدالتداشتن و عدالتورزیدن، عدد رد میزنم، اما به عنوان یک شهروند قانونمند، دست رهبری را -به عنوان «ولی فقیه» و مدیر نخست نظام- در گزینش و چینشِ افرادش در ساختار انتصابی نظام، مخیّر، آزاد، مرسوم و قانونی میدانم. بگذرم.
نکته: به نظر من، فقیه منصوب در شورای نگهبان با فقیه حاضر در حوزه یک فرق مهم و سرنوشتساز دارد؛ فقیه حوزه لزوماً با مسائل مستحدثه (=نوپدید) سر و کار ندارد، یعنی مختار است سر و کار نداشته باشد؛ اما فقیه نشسته بر کُرسی فقاهت شورای نگهبان کارش دلبخواهانه نیست، بلکه با پیچیدهترین مسائل که میخواهد توسط نمایندگان مجلس لباسِ قانون به تن کند و در مملکت جاری شود، دستوپنجه نرم میکند. پس، فقیهِ نهاد، باید قوی باشد؛ قوت در استنباط و تسلط در فهم فقه. و حتی میبایست اِشراف و احاطه در «سایه-روشن»های سیاست داشته باشد. این که آیا این خطیبِ تازهوارد میتواند یا نه؟ داوریاش از من سلب است و مُحِق هم نیستم پیشداوری کنم. نیاز به گردآوری دارد که نخستین رسم در پژوهش و نقد و نظر است.
به قلم دامنه: به نام خدا. دیشب، کاربری، بهجا و بههنگام ندای «از خوابِ گران، خوابگران خیز» مرحوم اقبال را سر دادند؛ همین، صبح علی الطلوع مرا روانهی دیوان لاهوری کرده و این نوشته را، راهی صحن دامنه. این شعر چون در همان اوان انقلاب به آهنگ و آواز (گویا موسیقی افغان یا تاجیکستان) در آمد در ذهن بیشتر ما نقش بسته است.
چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
ای جوانان عجَم جان من و جان شما
غوطهها زد در ضمیر زندگی اندیشهام
تا بدست آوردهام افکار پنهان شما
و...
میرسد مردی که زنجیر غلامان بشکند
دیدهام از روزن دیوار زندان شما
حلقه گِردِ من زنید ای پیکران آب و گل
آتشی در سینه دارم از نیاکان شما
اقبال درین سُروده از ایران، از ایرانیان: بزرگمردان آن، از فارسیزبانان و از اندیشه و افکار نیاکانمان سخن میگوید و نیز از انسان نستوه و ناجییی که زنجیر اسارت و تسلیم را پاره میکند و بشر را به رهایی و مشتاقی و آزادی و آزادگی فرا میخوانَد.
آری؛ ملت ایران مانند اقبال از روزنِ زندان و سیاهچالههای شاهی دید که کسی میآید زنجیر ساواک و رکن چهارم و کمیتهی ضد خرابکاری و شکنجهگاه اوین و دربار و درباریان را پاره میکند و غُل را از گُردهی مردم میشکند و انسان و جهان را به سرنوشت خود، آگاه، و مسلمانان را از خواب گران، بیدار میکند.
امام با دانش و جرئت در مسجد شیخ انصاری نجف اشرف، با بحث حکومت اسلامی، پایههای لغزان رژیم شاه را به لرزه درآورد و با اندیشهی زلال و پیشرفته، دین مبین و قرآن کریم را از روی طاقچه و گورستان و کابین عروسان، به صحنه آوُرد و بزرگانی چون عالم مبارز نستوه آیتالله طالقانی با طرح «قرآن در صحنه» به کمک او شتافته و ملت را به زیر پرتو انوار اسلام رهاییبخش بردند.
اسلامی که حتی بیش از ۴۰۰ کیلومتر از مکه، هجرت میکند تا بتواند در یثرب حکومت تأسیس کند و جامعه را به مدنیت و فضیلت و به آرامش و آزادی و آگاهی برساند. تا به قول اقبال زنجیرها را بشکند و تسلیم و تماشاگر نباشد.
امام عصر (عج) هم که ظهور بفرمایند، نمیروند گوشهای و حُجرهای و زاویهای، مسجدی، مدرسهای بنشینند تا دیگران! بر اسلام و مسلمین، حکومت و بر مردم دیندار، سیاستورزی و حکمرانی کنند. اسلام را بهتمامه بشناسیم؛ دین دنیا و آخرت با هم، نه با تمنّا برای به تنهاییبردن آن؛ که فقط برای آخرت و جدا از سیاست و حکومت. بگذرم.
به قلم دامنه: به نام خدا. قرآن، «قلبِ تعلیم» است. چندی پیش از «آکادمی مطالعات ایرانی» مقالهای به نوشتهی آقای «عزتالله مهدوی» (منبع) دربارهی مرحوم آیتالله سیدمحمود طالقانی (۱۳۵۸ - ۱۲۸۹) خواندم، که نکات ارزندهای داشت. با بهرهگیری از محتوای آن مقاله و نیز آشناییهایی که پیش ازین، با آراء و افکار مرحوم طالقانی داشتم، این متن را فشرده نوشتم:
چندین خصلت، مرحوم طالقانی را نزد مردم برجسته و نستوه و سترگ نگه میداشت؛ ازجمله: شفقت، حکمت، صلابت، نواندیشیِ دینی، تعامل با مبارزین، خردمندی، عقلانیت، شکیبایی، سادهزیستی، مردمیماندن و... . ویژگیهایی که جامعهی ایرانی بدان پایبند و علاقهمند بوده و اکنون نیز سخت به آن نیازمند است.
طالقانی در رویکرد خود به منابع قرآنی، نه فقط برای نوسازیِ انسان معاصر، که برای جامعه نیز میکوشید. او به احیای تفکر دینی و «وَجه هدایتی قرآن» پرداخت که در منظرش کتابیست برای احیا و بسط آزادیهای انسانی و نفی هرگونه صورتبندیهای استبدادی.
ایشان در صفحهی ۴ مقدمهی «تنبیهالاُمّه« اثر مشهور مرحوم آیتالله نائینی مینویسد: «از آن روزی که اینجانب در این اجتماع چشم گشودم، مردم این سرزمین را زیرِ تازیانه و چکمهی خودخواهان دیدم.» و در صفحهی ۱ جلد اول تفسیر خود «پرتوی از قرآن» میگوید:
«قرآن آمد تا پرتو هدایت آن، زوایای روح و فکر و نفسیّات و روابط حدود و حقوق خلق را با یکدیگر، و همه را با خالق، و اعمال را با نتایج، روشن ساخت و نفوس را رو به صلاح و اصلاح، به پیش برد و استعدادهای خفته را بیدار کرد و به جنبش آورد.»
طالقانی به دنبال راهحلهایی بود که به کاهشدادنِ آلام و دردهای بشری بینجامد و درین راه تلاش میکرد با ترویجِ «تعامل و مدارا» از انبوه هزینههای نشئتگرفته از اصطکاک نیروهای جامعه، بکاهد.
به نظر او چند حجاب (=پرده، حائل) در انسان، مانع از هدایت قرآنی میشود شامل این حجابها:
۱. حجاب بیتفکری؛ که عمق ضمیر را فرا میگیرد.
۲. حجاب دانشِ کاذب؛ که مانع جدی تدبُّر در قرآن است.
۳. حجاب تحمیلِ پیشفرضهای خود بر قرآن؛ که مرحوم طالقانی درینباره تأکیدِ اکید دارد که «باید بگذاریم آیات خود سخن بگویند.»
طالقانی در مسیر مبارزهی سیاسی با رژیم سلطنتی پهلوی، مسئلهی «تعلیم و تربیت» جامعه را نیز مدّ نظر داشت. او انسان را «منفعلِ جاهل» فرض نمیکند بلکه برای انسان «دامنهی مسئولیت» قائل است. از نظر ایشان -که در سال ۱۳۲۵ مطرح کردند- تعلیمات قرآن برای ایجاد عالیترین محیطهای تربیتی خانواده و جامعه است تا «همهی قوای انسان باهم رشد کند و انسان از همهی احساسات چشم و گوش و عواطف و شعور و وجدان، درست بهرهمند شود.» زیرا از منظر ایشان «تربیت، ایجاد وسایلِ رشد و تعادل میان قوای ظاهری و باطنی است.»
مرحوم طالقانی، قرآن را در «قلبِ دستگاهِ تعلیم و تربیت» مینشانَد و در تفسیر جزء سیام قرآن مینویسد: « کارِ قرآن نوسازیِ انسان است.» زیرا معتقد است «قرآن، شعور و ضمیرِ آدمی را بر میانگیزد.»
آن عالم نستوه یکم شهریور ۵۸ در جمع صاحبمنصبان داخلی و سُفرای خارجی فرمودند: «در تمام مدارس ما از ابتدایی تا دانشگاهها، باید قرآن و هدفهای قرآنی و نه قرائتِ قرآن و نه برای ثواب، در تمام کشورهای اسلامی درس داده شود.» و در سوم بهمن ۵۷، از معلمان درخواست کرد «که در سایهی تعالیم عالیهی قرآن و با برخورداری از فرهنگ غنی اسلامی و ملی» دست به آموزش و تربیت بزنند. آری؛ از منظر آن بزرگمرد مبارز، قرآن، قلبِ تعلیم است. روحشان همآره شادمان و نامشان همیشه ماندگار.
به تنظیم دامنه: امام خمینی گفتند: «من لنین نیستم که استالین یک روزنامهی مخصوص او چاپ میکرد و میگذاشت جلویش و در سراسر شوروی روزنامهی دیگری را منتشر میساخت. یک جایی من میبایست بایستم تا بدانند من بازی نمیخورم.» (منبع)
توضیحات: حجتالاسلام سید محمود دعایی علت سخن امام را اینگونه تعریف میکند: یک روز صبح در سال 62 آقای انصاری از جماران زنگ زد و گفت که امام فرمودند تا اطلاع ثانوی روزنامهی «اطلاعات» چاپ نشود... ماجرا از این قرار بود که روزنامه دو بخش داشت: صفحات رویی و صفحات لایی... صبح آن روز وقتی ما آمدیم دیدیم در صفحات لایی که روز قبل چاپ شده است عبارتی چاپ شده که غلط چاپی زشتی در آن وجود دارد. طبیعتاً انتشار آن به مصلحت نبود. ما لایی را جمع کردیم. تعداد زیادی لایی جمع شد. طبیعتاً اینها میبایست خمیر بشود و لایی دیگر چاپ گردد... به دلیل حساسیت منطقهی جماران شاید اصلاحشدهها را به آن جا نفرستاده بودند تا نکند یک وقت در لایی اصلاحشده هم نسخهای از همان قبلیها باشد... ما معمولاً برای دفتر امام، روزنامهی هر روز را با پیک می فرستادیم. به خاطر همین جریانات، آن روز، روزنامه دیر از چاپ بیرون آمد.
سید محمود دعایی
امام هنگام مطالعه دیدند که روزنامهها نیامده است. توصیه کردند که کسی برود روزنامه را بگیرد و بیاورد. وقتی از بیرون روزنامه را آوردند دیدند که روزنامهفروش فقط صفحههای رویی روزنامه را داده است. وقتی ما هم روزنامه را فرستادیم امام حساس شدند و این سؤال برایشان پیش آمد که چرا روزنامهای که لایی ندارد چاپ شده است. یکی از مسئولین دفتر را به دنبال روزنامه فرستادند. آن فرد مسئول به تجریش آمده بود و دیده بود روزنامهها لایی ندارد. از آن طرف به اقدسیه رفته بود و دیده بود در آن جا هم لایی ندارد. اما وقتی به پایینهای شهر رسیده بود متوجه شد که روزنامههای اطلاعات با لایی توزیع شده است. امام ناراحت شدند و گفتند:
«چرا این روزنامه با این شکل به دست من میرسد و با روزنامههایی که در سطح شهر پخش میشود فرق دارد.»
تصادفاً همان روز در قسمت لایی روزنامه، مطلبی از کتاب مباحث اقتصادی استاد مطهری نقل شده بود و امام قبلاً دستور داده بودند که در این کتاب تجدیدنظر شود. چون گفته شده بود که همهی مطالبش از خود استاد نیست. این مطلب، توسط همکاران روزنامه در سرویس اقتصادی به مناسبت سالگرد شهادت مرحوم مطهری چاپ شده بود. تلقی امام این بود که ما کتابی را که به منظور بررسی تا اطلاع ثانوی ممنوع شده و نمیبایست چاپ شود، چاپ کردهایم. و تازه برای این که امام خمینی از این امر مطلع نشود لایی روزنامه را هم به دست ایشان نرساندهایم. حتی در منطقهی وسیع شمیران و تجریش و اقدسیه پخش نکردهایم ولی در سطح کشور و بین مردم پخش کردهایم. امام تعبیر زیبایی کرد و گفت:
«من لنین نیستم که استالین یک روزنامهی مخصوص او چاپ میکرد و میگذاشت جلویش و در سراسر شوروی روزنامهی دیگری را منتشر میساخت. یک جایی من میبایست بایستم تا بدانند من بازی نمیخورم.»
البته امام، اجازه دادند که روزنامه از توقیف در بیاید. این واقعه تلخترین واقعهی دوران خدمت من در روزنامه اطلاعات بود... بهطوری که من تصمیم به استعفا گرفتم... امام گفتند: شما باشید و اصلاح کنید. گفتم: چشم. بعد هم جهت توضیحات شخصاً خدمت امام رسیدم... عملکرد امام نشان داد که با کسی شوخی و رودربایستی ندارد.
(خاطرات سید محمود دعایی؛ چاپ دوم، ۱۳۸۷، تهران: عروج، ص ۲۰۱ - ۲۰۵)
به قلم دامنه. به نام خدا
۱. آقای سعید حجاریان در گفتوگو با «انصافنیوز» (منبع) در پیِ تبیین (=بخوانید: تلقینِ) «بیاعتمادی فراگیر» است که وی میکوشد ازین خُلَل و فُرَج (=رخنه، سوراخ، شکاف و اختلال)، وارد شود تا چگونگی رابطهی قدرت و جامعه بحث کند. لذا حجاریان به نگرش مطلقگرایانه میگوید: «مسئلهی ما بیاعتمادی فراگیر است» و ریشه و مقدمهاش را در «دورهی پهلوی» میداند.
۲. او معتقد است بیاعتمادی به حکومت زمانی زیاد شد که در «دولت مرحوم هاشمی... نرخ تورم و فشار بر مردم» بالا رفته بود.
۳. از اینجا وارد گزارهای میشود که از نظر من تیر خلاص اوست به مغز خودش و پُتکیست به فرق مردم و اهانت و جُرمیست علیهی انقلاب: «نتیجه آنکه با حکومت کوچکشدهای مواجه هستیم که نه تنها همه مردم، بلکه حتی بنیانگذاران و کارگزاران خود را نمایندگی نمیکند تا جایی که مردم بهگمانم کارگری در امارات و کویت را به شهروندی در ایران ترجیح میدهند.»
حجاریان با عبارت ترجیحی «کارگری در امارات و کویت»، هویت و اصالت و غیرت ایرانیان را به زیر تیغ انگ بُرد. این انحراف فکری حجاریان گمان نکنم ترمیم بپذیرد.
۴. آنگاه برای به کُرسینشاندن تحلیلَ وضعیتِ خود از نظام، به دنبال مثال و امثال میگردد تا به مخاطبین رسانده باشد که وضع کشور از چی و کی نشئت گرفته است. بنگرید: «واقعیت این است هم احمدینژاد دروغ گفت و هم روحانی و البته بگویم، اینها بازتولید دروغِ بالادست است».
۵. روشن است که حجاریان چه خام در القای حرف بالا، رهبری را نشانه رفته است؛ «بالادست» در تلفّظ وی «رهبری»ست که از منظرش دروغهای پاییندست، نه فقط دروغ، که بازتولیدی از دروغ است که به خیال حجاریان «بالادست» بانی آن است.
۶. حجاریان اما چیزی نمیگذرد که در چند جملهی بعد خود، خود مرتکب دروغ میشود که دیگران را در بازداشتنش مثلاً ارشاد کرده است. وقتی دولتهای پس از انقلاب را بر میرسد به آقای سید محمد خاتمی که میرسد دولت وی را سالم میپندارد. بنگرید: «آقای خاتمی... اما در عمل از حقوق مردم حراست کرد، فساد را کاهش داد و به لحاظ امنیتی کشور را حفظ کرد و مهمتر از همه ترمز قتلهای زنجیرهای را کشید.»
۷. ایشان باز مثل همیشه اسیر لغتسازی و واژهپردازی میشود و خیال میکند میتواند مولویوار «مثنوی» سیاسی بسُراید. او در این خَبط بزرگ، نظام انقلاب اسلامی را به لحاظ ساختاری آزاررسان میپندارد و نسبت دروغی به محصول مبارزات مردم میدهد که فقط از سازمانی چون لنگرگرفتگان آلبانی برمیآید: «بهعلاوه ما در جمهوری اسلامی با مسئلهای مواجه هستیم به نام «آزردگی نهادینه». یعنی کسی نیست از برخورد نهادهای دولتی مصون باشد و آزار نبیند.»
۸. حجاریان -که روزگاری مخالفان را تخلیهی اطلاعاتی میکرد- خود در برابر معصومه رشیدیان (مصاحبهگرش) آنچنان گرفتار تخلیه میشود که حاضر میگردد مانند جریان بددهنِ سلطنتطلب، کشور را بهشدت درمانده، علیل، ملول، مقصر، فقیر و مفلوک نشان دهد؛ کاری که در دورهی جنگ، رادیو بغدادِ عصرِ صدام، چنین شیوهای را نُشخوار میکرد. او به سراغ خبرهای تحریکآمیز میرود و تحلیل خود را به تشبّث (=چنگزدن) میآلاید: «مردمی که به خاطر ۲۵ گرم کرِه در صف نگه داشته میشوند باید این چیزها را تحمل کنند و اعتماد بورزند؟!»
۹. سپس به دین و آخوند ورود میکند و هرچه سر راه است را به زبان مازندرانی «تاشِش» میکند؛ (نوعی وجینِ زمین به صورتِ بیمحابا، باشتاب، ویرانگر) حال آنکه خود را اهل «اصلاح» معرفی میکند: «چنین حکومت یا دولتی بسیاری از ساختارها و هنجارها را خراب میکند. مثلاً نهاد دین تضعیف شد.» و بلافاصله پای نگرش و نسبتِ مردم به روحانیان را به وسط میکشد و میگوید: «میبینیم کوچک و بزرگ نسبت به آخوند حساسیت دارند.»
۱۰. بعد خود را کارساز و اهلِ راهحل هم میداند و مدعی است: «من موافق دولت صدقهای نیستم و اساساً دولت خیّر را نادرست میدانم» و باز نیز به ترکیب و مفاهیم تازه روی میآورَد و «دولت خیّر و دولت مراقب» را میسازد. «دولت مراقب مربوط به دوره ثبات است و استمرار دارد و مراقب است بلایی به سر مردم نیاید... اما دولت خیّر بعد از آسیب و شکست مسئله ... به ماجرا ورود میکند. با این تفکیک، دولت ما همیشه لباس دولت خیّر را پوشیده»
دو نکته:
الف. لابد حجاریان راست را به مردم میگوید که چگونه و با چه رانت و ترفندی آن دبیرستان! تأسیس شد.
ب. عندالله حجاریان بگوید اگر با «دولت خیّر» مخالف بود و در پی «دولت مراقب» هست، پس آن تزِ دادنِ «پول نفت به ملتِ» آقای عباس عبدی و وعدهی انتخاباتی دادنِ «پول نقد به مردم» آقای کروبی چرا کراراً در سازوکُرنا دمیده میشد؟
ج. اگر دروغ بد است -که هست- حجاریان راست بگوید ۴ دولت -یعنی قریب ۳۲ سال از ازین ۴۰ سال- که به جریان وی منتسب بود، نقشش مگر روی آب بود؟!
به قلم دامنه. به نام خدا. آیتالله خوئینی چه میخواهد؟ مَجال یافته بودم تا در مورد بروز گسترهی فساد و برکناری در برخی از شوراها و شهرداریهای سراسر کشور بررسی داشته باشم. اینک اما، دو قضیه مرا واداشت به بررسی نامهی دوم آیتالله سید محمد موسوی خوئینی (منبع) و نقدی بر گفتوگوی دوم آقای سعید حجاریان (منبع) بپردازم.
۱. آقای خوئینیها میکوشد به مخاطبین خود بقبولاند آنچه در نامهی ۷ تیر ۹۹ خود، از کشور و کشورداری ترسیم کرده بود، راست بوده است.
۲. از نظر من، ایشان در همین راستا، با یک مقدمهچینی پیشدستانه، میخواهد مردم را به این سمت بکشانَد تا با کنجاوی و کَنکاش، پیش خود و یا در دَورهها و حلقههای جمعی وارسی کنند که «از کدام تصمیم»، کشور -به تعبیر او- «به چنین وضع آشفتهای» کشیده شد.
۳. آنگاه بستر را فراهم میسازد تا در لابهلا و جابهجا، از اوضاع داخلی کشور گزارشِ وضعیت دهد، تا آنحد جسورانه که مخاطبان عامداً به روند تیرهوتار و غبارآلودی -که ایشان با ادبیات و ترکیبات زیرکانه نشانهگذاری کردهاند- تمرکز کنند.
۴. خود نیز کشور را اینگونه دیدهاست:
«عرصه» بر مردم «تنگ» شده.
«زندگی آکنده از حسرت و اندوه و ناداری»
«یأس و سرخوردگی»
«وضعیت اسفبار و غیرقابلدوام»
و... .
۵. سپس وارد اصل ماجرا میشود: انتخابات ۲۸ خرداد ۱۴۰۰، که پیش ازین نیز، در تحلیل نامهی اولش چند احتمال را مطرح کرده بودم که یکی جدیگرفتن مشارکت در انتخابات ریاستجمهوری سیزدهم بود. زیرا آقای خوئینی بر این نظرند که قصد رقیب، پایاندادن به اصالت جمهوریت است؛ ازینرو او تلاش میکند به ملت این پیام را برسانَد که ترکِ صحنه و یأس در رأی، زمینهی وداع دائمی با نهادی به اسم ریاستجمهوری خواهدبود.
۶. استدلالش هم این است که وقتی صحنه بهآسانی به رقیب واگذار نشود و شرکت در این انتخابات پیشرو، جدّی و راهبردی تلقّی شود، کسانی که از نظر وی میخواهند برای همیشه خطرِ رأی حداکثری را از سرِ جناح خود، دور کنند، اگر هم کاری علیهی جناح چپ میخواهند انجام دهند، بهسهولت نتوانند، بلکه تاوان بزرگی بپردازند.
۷. و از این سکّو، پرش میکنند و عجیبترین سخن خود را نه در لفّافه که آشکارا بیان میکند که به تحلیل و برآورد من اگر آن وضع پیش بیاید، دورانِ گذار جریان چپ از شیوهی جاری خواهد بود. بنگرید:
«اگر انتخابات آزاد نباشد و از همان آغازِ راه و در مراحل مختلفِ انتخابات، عدهای مرتکب کارهایی شوند که نباید بکنند، سرانجام این ملت بزرگ ایران است که تصمیم نهایی را خواهد گرفت، و در اینصورت خسران از آن کسانی است که راه را بر اصلاحات بستند.»
بررسی نهایی:
عبارت آخر آقای خوئینی، تهدیدِ رقیب است و افکندن رُعب در اردوگاه مقابل که معمولاً به لعاب عملیات روانی رنگآمیزی میگردد. هرچند در فاز اول تز و بنای ایشان -که بهیقین با مشاورت و همگرایی رخ تابیده- بر رأی و شرکت در رأیگیری است، اما در فاز دوم، بلافاصله نظام سیاسی را به سرنوشت دیگری آگاه میکند (بخوانید: اخطار و هشدار میدهد) که او نامش را به حالت نکره گذاشته است: «تصمیمِ نهایی». این یعنی از منظر او اگر جریان حاکم و عوامل ذینفوذ نگذاشتند انتخابات آزاد برگزار شود، راه «اصلاحطلبی» که از درون نظام پیش میرود، جایش را به راه دیگری میسپارد که بیرون از قدرت است که اسمش «تصمیم نهایی» است؛ که از نظر من یعنی خروج و خیزش. هر چند به مجمع روحانیون مبارز همیشه سکوت و سازش آمده است تا مشئ و مشق دگر. (منبعبیانیه)
۱. حس میکردی با یک روحانییی باسواد و مُلّا مواجه شدهای. ۲. درک مینمودی با یک آیتاللهی فروتن نشستهای که با مردم به سادهترین شیوه و بیدَبدبهترین رفتار و بیکبکبهترین گفتار دیدار میکند. ۳. لمس میشد با یک مرجع تقلیدی همنشین شدهای که در مواضع سیاسی هراسی ندارد و کمتر پردهپوشی میکند و در فتوای شرعی جرأتِ بیان دارد.
آیتالله العظمی یوسف صانعی
(مهر ۱۳۱۶ نیکآباد اصفهان - ۲۲ شهریور ۱۳۹۹ قم)
بیجهت نبود که امام خمینی -رهبر کبیر انقلاب اسلامی- ایشان را «یکنفر آدمِ برجستهای بین روحانیون» و «یک مردِ عالِمی» میدانستند و در بارهاش فرموده بودند:
«این آقای صانعی،... میآمدند با من بحث میکردند و من حَظ میبردم از معلومات ایشان.» (منبع)
گرچه گاه، به او و دفتر و بیتش ناسزا و سنگ و کلنگ روانه میکردند، اما بهیقین مرحوم آیتاللهالعظمی یوسف صانعی مورد مطالعهی آیندگان خواهد بود و نامش و نامههایش و نوشتههایش یکی از منابع و مآخذ این مرز و بوم میماند.
رحمت واسعهی الهی بر روح و روان آن آیتالله که شکوه او در سادهزیستی همیشگی او بود و بُروز او در صمیمیت دایمیِ او با مردم مستمندِ محروم.
به قلم دامنه : به نام خدا. زندهیاد پروین اعتصامی در دیوانش، شعری دارد با اسم «ناآزموده» (منبع) که ۴۳ بیت است. من برداشت و شرح کوتاهام را از آن، در دامنه مینویسم:
شعر، داستانِ قاضی بغداد است که مریض شد و دفترش گردآلود گردید و بیمُشتری. مدتی گذشت. دید زندگیاش کساد شد و اوضاع هرجومرج و ملت هم به داوری محتاج! پسرش را جای خود گذاشت و اینچنین نصیحتش نمود و اینگونه! خط و ربط داد:
حرفِ ظالم، هر چه گوید میپذیر
هر چه از مظلوم میخواهی بگیر
گاه باید زد به میخ و گه به نعل
گر سنَد خواهند، باید کرد جعل
پسرِ قاضی بر سریر قضاوت نشست و روزی یک ستمدیدهی روستایی، سراغش میآید و اینگونه طرح مسئله و دردوناله و در واقع شِکوه و شکایت میکند:
کرد نفرین بر کسانِ کدخدای
که شبانگه ریختندم در سَرای
خانهام از جَورشان ویرانه شد
کودکِ ششسالهام، دیوانه شد
روغنم بُردند و خرمن سوختند
برّهام کُشتند و بُز بفروختند
پسر قاضی اینگونه پاسخ میدهد تا با اَخّاذی (=باجگیری) رشوه به رسم امروزی! داوری کند و در حقیقت «زر»سِتانی کند، نه «داد»سِتانی:
گفتم این فکرِ محال از سر بِنه
داوری گر نیک خواهی، زر بده
پسر قاضی وقتی دید روستایی زر ندارد و دینار هم هیچ، دست به کشمکش میزند و سرانجام میکُشدش. قضیه را به پدرش شرح میدهد. قاضیِ مریض و قرینالسَریر (=بسترنشین) بغداد کار پسرش را -که به قتل دادخواه انجامید- نمیپسندد! و پسر به کنایه میگوید شما قاضی بودید به طرز زیر! برخورد میکردی:
خیرهسر میخواندی و دیوانهاش
میفرستادی به زندانخانهاش
پسرِ قاضی در ادامه، به پدرش چنین پاسخ میدهد. یعنی در حقیقت دست به افشاگری میزند و هویتش را برملا میسازد:
تو، به پنبه میبُری سر، ای پدر
من به تیغ، این کار کردم مختصر
آن چنان کردم که تو میخواستی
راستی این بود و گفتم راستی
نکته: من اما نمیدانم امروزهروز در گیتی، میانِ دادخواه، دادستان، دادگاه، داور، و اساساً دادگستری و وُکلا و مُنصفا چه ربط و رابطهای برقرار است و قضاییهی کشورها چگونه طیّطریق میکنند؟ به سبک و سفارش قاضی بغداد! و شعار و تشریفات؟ یا به رسمِ شرافت و شعائر و تشریعات؟
(منبع عکس)
شهید حاج قاسم سلیمانی و احمد شاهمسعود (دو دایره در عکس) در کنار هم. عکس، هنگامی را نشان میدهد که نیروهای سپاه قدس در اوایل دههی ۱۹۸۰ «در پی هجوم شوروی سابق به افغانستان به فرمان امام خمینی (ره) به یاری مسلمانان این کشور شتافتند.» آن زمان، که گروههای مجاهد شیعی به نام احزاب هشتگانه شامل افرادی برجسته مانند؛ عبدالعلی مزاری، برهانالدین ربانی و احمدشاه مسعود، مبارزات خود را علیهی استکبار شکل داده بودند. یاد همهی آنان، مانا.
به قلم حجتالاسلام شاکر (طاهر خوش)
بیوگرافی آقای طاهر خوش
دو خاطره از کتاب «قاسم سلیمانی از ولادت تا شهادت»
نوشتهی حجتالاسلام شاکر (طاهر خوش)
چگونه حاج قاسم سلیمانی عصای پدر شد؟
دعای حضرت فاطمه (س) :
خدایا قرآن را از ما ناراضی و شاکی قرار مده
صراط را بر ما لرزان نگردان
مرکز نشر کتاب: قم، نشر ارمغان کوثر
09192522326
رادمردان مؤمن خدا. شهیدان:
حاج قاسم. ابومهدی. فخریزاده. بازنشر دامنه