قلم قم دامنه دوّم

جان، جهان، ایران، انسان، قرآن، عرفان، ایمان

قلم قم دامنه دوّم

جان، جهان، ایران، انسان، قرآن، عرفان، ایمان

قلم قم دامنه دوّم

دامنه دوم داراب‌کلا ابراهیم طالبی دارابی
«Qalame Qom Damaneye Dovvom»
جان، جهان، ایران، انسان، قرآن، عرفان، ایمان

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۷ آبان ۹۸، ۱۰:۱۵ - پوریا قلعه
    :)
نویسندگان

مگه من مُردم که ببریش آسایشگاه؟

يكشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۴۱ ق.ظ

داستان کوتاه: پسر جوان آن قدر عاشق دختر بود که گفت: تو نگران چی هستی؟ دختر جوان هم حرفش را زد: همون طور که خودت می‌دونی مادرت پیره و جز تو فرزندی نداره... باید شرط ضمن عقد بگذاریم که اگر زمین گیر شد، اونو به خونه ما نیاری و ببریش خانه سالمندان.

 

منزلت و مقام مادران

 

پسر جوان آهی کشید و شرط دختر را پذیرفت... هنوز شش ماه از ازدواجشان نگذشته بود که زن جوان در یک تصادف اتومبیل قطع نخاع و ویلچر نشین شد. پسر جوان رو به مادرش گفت: بهتر نیست ببریمش آسایشگاه؟ مادر پیرش با عصبانیت گفت: مگه من مُردم که ببریش آسایشگاه؟ خودم تا موقعی که زمین‌گیر نشدم ازش مراقبت می‌کنم. پسر جوان اشک ریخت و به زنش نگاه کرد. زن جوان انگار با نگاهش به او می‌گفت: شرط ضمن عقد رو باطل کن! (منبع)

  • موافقین ۲ مخالفین ۰
  • ۹۷/۰۹/۱۱
  • ۲۲۷ نمایش
  • دامنه |

گوناگون

نظرات (۳)

  • حسن مجیدیان
  • درد آور و درس آموز
    احسنت
    پاسخ:
    سلام جناب آقای حسن مجیدیان
    ممنونم. نشان درک شما از منزلت مادر است. بلی؛ درست فرمودی دردآور است.
    کلاسِ درس است جواب مادر پیر.
    وبلاگت هم ارزشمند است جناب حسن.
    درود بر شما.
  • نگار جهانشاهی
  • خوب بود
    پاسخ:
    سلام بر شما نگار جهانشاهی
    ممنونم. الحمدُلله که مفید بود.
  • یک دارابکلایی
  • با سلام.
    با همان مضمون داستان شما، داستانی آلمانی وجود دارد که ایرج میرزا به زیبایی آن را به شعر در آورده به نام «قلب مادر». نزدیک به همین مضمون از استاد شهریار هم شعری است به نام «ای وای مادرم». با ارسال شعر ایرج میرزا آرزوی سلامتی دارم برای همه مادران زنده و آرزوی رحمت ایزدی برای مادران ملکوتی شده.

    داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌
    که‌ کُند مادرِ تو با من‌ جنگ 

    هر کُجا بیندم‌ از دور کُند
    چهره‌ پر چین‌ و جبین‌ پُر آژنگ

    با نگاهِ غضب‌ آلود زند
    بر دلِ نازکِ‌ من‌ تیرِ‌ خدنگ

    مادرِ سنگ‌دلت‌ تا زنده‌ست‌
    شهد در کامِ من‌ و توست‌ شَرنگ

    نشوم‌ یکدل‌ و یکرنگ‌ تو را
    تا نسازی‌ دلِ او از خون‌ رنگ

    گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌
    باید این‌ ساعت‌ بی‌خوف و درنگ

    روی‌ و سینۀ تنگش‌ بدری‌
    دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینۀ‌ تنگ

    گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌
    تا بَرد ز آینۀ‌ قلبم‌ زنگ

    عاشقِ بی‌خرد ناهنجار
    نه،‌ بل‌ آن‌ فاسقِ بی‌عصمت‌ و ننگ

    حُرمتِ مادری‌ از یاد ببُرد
    خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ ز بنگ

    رفت‌ و مادر را افکند به‌ خاک‌
    سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ

    قصدِ سرمنزلِ‌ معشوق‌ نمود
    دلِ مادر به‌ کفش‌ چون‌ نارنگ

    از قضا خورد دمِ در به‌ زمین‌
    و اندکی‌ سُوده‌ شد او را آرنگ

    وان‌ دل‌ گرم‌ که‌ جان‌ داشت‌ هنوز
    اوفتاد از کف‌ آن‌ بی‌فرهنگ

    از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود
    پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ

    دید کز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
    آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ:

    «آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌
    آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ»

    پاسخ:
    سلام جناب «یک دارابکلایی»
    ممنونم. بسیار آموزنده بود.
    امید است این گونه نوشته ها، روح خفته ها را بیدار کند و مقام مادر و پدر را چنانچه خدا در قرآن گفته و احسان بر آن ها را در کناردست  توحید نشانده، بر هیچ فرزندی از یاد نرود.
    پست کردم
    در:
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    تجدید کد امنیتی