سفرنامۀشیخ مالک

 

6637

به قلم حجت الاسلام مالک رجبی دارابی: قسمت شانزدهم. به نام خدا. با سلام و ارادت خدمت  دامنه خوانانِ شریف. آقا ابراهیم آقامدیر بزرگ، خیلی سرت شلوغ شد! در هر صورت در خدمت هستم هر جور را در بار گذاری سفرنامه در دامنه.

 

 

آنچه ۱۹ سال قبل یعنی در ماه رمضان سال ۱۳۷۸ ش برابر با ۱۴۱۸ ه ق در سفرتبلغی ام رُخ داد تقدیم می کنم. اما قبل از آن جهت پیوست بحث سفرنامه ی تبلیغی لازم می دانم خلاصه ایی از بعدِ اتمامِ ماموریتِ طرحِ هسته ی فرهنگی جوان در بیگان از توابعِ شیروان بعنوانِ مقدمه باز گو کنم.

 

روستای میرپهن اقید فارس

 

قطار زندگی با سرعت تمام از فراز و فرود و پُر پیچ و خم گردنه های روزگار عبور می کرد . تحول و شو ر ، حالِ دیگری داشتیم . ماموریت تمام شد . شیروان را به مقصد مشهد ترک کردیم . تفکر جدید بوجود آمد .... به اینکه بطور کلی جهت ادامه ی تحصیل دُروس حوزوی مشهد مقدس را به  مقصد  قم در مورخه ۱۳۷۸/۶/٢۵ ترک کردیم. زندگی برای ما لذت بخش بود چون دخترم عفیفه در کنار ما بود .

بقیه در ادامه

خبر از آینده نداشتیم که چه خواهد شد . در خ نیروگاه توحید ۸ هشت متری انصاری خانه اجاره کردیم فکر کنم ۱۸ روز از ماندنِمان در قم سپری شده بود . شدیداً دنبال درس و بحث بودم . به خانمم پیشنهاد دادم شما برای اینکه یک تنوعی برات حاصل بشه برو مازندران بنده یک امتحان دارم بعداًَ میام . ایشان نپذیرفت تا اینکه شنیدیم صبیه حاج علی کارگر و خانواده ایشان خواستند بیایند دارابکلا ایشان قبول کردند همراهشان آمدند

 

 

داستان مفصل است خبر پرواز عفیفه ی من به عالم ملکوت فردا یعنی (روز ۱۴ مهر ۱۳۷۸ ) به من  داده شد .....کی نصفه های شب ۱۴ چه خاطرات تلخی بگذرم بگذرم ....روز ها و شب ها می گذشت همان طور که گفته ..تمام شبانه روز خورد ، خوراک گریه بود ..دیگه هر جا می رفتیم عفیفه پیش ما نبود .

 

 

همین طور که الان این صحنه های بسیار تلخ و جانگداز را می نویسم .. اشک هم می ریزم این جریان ادامه داشته تا به ماه رمضان رسیدیم . یک عده از بزرگان بمن گفتند بخاطر خانواده ات دروس حوزوی را کمتر شرکت نمائید و ماه رمضان را تبلیغ نروید.. بزرگان قم و دارابکلا و فامیلان زیاد در خانه ی ما در قم بخاطر تنهایی ما رفت و آمد داشتند ..ولی بنده مُصِر بودم ماه رمضان سال ۷۸ تبلیغ بروم با خانمم ..چرا که او تنها بود . دیگه عفیفه نبود و او خیلی بی قراری می کرد ..از گریه ی خانمم همه ی کسانی که اطرافش بودند..و بودیم بلند بلند گریه می کردیم . خیلی خیلی اذیت شدیم.

 

 

عزیزان استحضار دارید . مادری که داغ بچه یا جوان ...ببینه چه حال و هوایی داره ؟ ...بالاخره تصمیم گرفتیم با خانم ماه رمضان برای تبلیغ قم را به مقصد شیراز ترک کنیم ..یک شبانه روز

بقیه در ادامه

 

شیراز بودیم ولی روحیه ی خوبی نداشتیم ...و از آنجا به مَرودشت استان فارس اعزام شدیم .. باز هم روحیه ی خودمان را بدست نیاوردیم .. محل تبلیغ در مرودشت برای ما مشخص شد ..چون روحیه ی خوبی نداشتیم ..محل را ترک کردیم ۰ یعنی اصلا توقف نداشتیم .. چون خانم من نمی توانست با آن روحیه ی ضعیف و ناراحت بین خانمها و زنان معاشرت داشته باشد چون پیوسته گریه می کرد  (نمی دانم اسم محل چه بود) در این قسمت از زندگی سفرنامه با مشورت .. تصمیم جدّی گرفتیم . بر گردیم قم و بر گشتیم ..

 

 

تا اینجا که قم آمدیم دو یا سه روز از ماه رمضان سال ۷۸ گذشت.. و تصمیم گرفتم مرحومه ی مغفوره مادر خانم من بیاید قم در کنار خانم ما باشد . و من تبلیغ بروم ...با توجه به مصیبت سنگینی که بر من وارد شد . اما شوق و ذوق تبلیغ در من گرفته نشده بود . تسکین و التیام بخش و تسلّی خاطر خودم را در این مصیبت بزرگ در رفتن به تبلیغ می دانستم ...صبح سوم ماه رمضان در قم رسیدیم و بنا شد تا مادر خانمم بیاید با یکی از خانمهای آشنا صحبت کردیم در کنار خانم ما بماند و من همان روز سوم بروم تبلیغ و حُکم در دفتر تبلیغات قم برایم صادر شد برای اِقلیدِ شیراز و با توسلِ به امام زمان و توکل بر خدا از خانم خداحافظی کردم و او را به خدای بزرگ سپردم.

 

شهرستان اِقلید استان فارس

 

 

بعد از افطار روز سوم و شبِ چهارم قم را به مقصد اِقلیدِ شیراز ترک کردم ..و صبح چهارم ماه رمضان در سازمان اقلید رسیدم و از آنجا حکمی برایم صادر برای روستای مور پَهن . لاندِوِر [دامنه: لندرُوِر یعنی زمین رُو. لَند در زبان انگلیسی به معنی زمین است. مثل ایرلند. ایسلند. تایلند] آمد که با لاندور دو ساعت از اقلید تا روستای مور پهن راه بود . در این جاده های   خاکی  جاده های صعب العبور و کوههای سر به فَلَک کشیده را عبور می کردیم مثل جاده های راز جرگلان بجنورد و روستای سرخ سو انقلاب . بالاخره در روستای مور پهن رسیدیم ......

 

 

در این محل میزبان من شخصی مهربان بنام آقای عوض پور بود ۴ یا پنج پسر داشته همه بامن رفیق شده بودند. خیلی بچه های خوبی بودند.. با توجه به به ناراحتی ها که از برای عفیفه ام داشتم اما اخلاق و رفتار آنها روحیه ام را عوض کرد . و با  خودم گفتم با توجه به این وضعیات اَسفناکی که داشتم کار خیلی خوبی کردم تبلیغ آمدم ..و امام زمان کمکم کرد ..خیلی راحت با مردم حرف می زدم و سخنرانی می کردم . مردم پایه کار بودند. خیلی با علاقه صحبتهایم را گوش می دادند . خیلی راحت با من درد دل می کردند با من خیلی خوش و بِش می کردند ..

 

 

چند تا معلم بودند همیشه در افطار و سحری همراه من بودند . خیلی با معرفت بودند . خیلی دوستم داشتند ..نمی دانم از مرکز قم چیزهایی فهمیده بودند ولی بعداً فهمیدم اینها هیچی از مصیبت اطلاع ندارند. و شاید چهره ی من و قیافه ی من خیلی مظلومانه نشان می داد.. ..عنایت امام زمان بود که مهر مرا در دلشان ریخته . برای تمام مقاطع دانش آموزی کلاس داشتم ..مربیها و معلمان (خانم معلمها و آقا معلمها) همه سرِ کلاسِ من و موقعِ مِنبَر پای مِنبرِ من می نشستند . در هر صورت قشنگ بود ..حالم نسبتاً خوب شده بود . گاه گاهی از مخابرات آنجا برای خانم خودم زنگ می زدم ..خانم موقع صحبت کردن طوری صحبت می کرد که بنده دلگرم تر می شدم ..قوت و قدرتم به تبلیغ زیادتر می شد.

 

پنج  اتفاق از روستای مور پَهن برای شما دامنه خوانان شریف بگویم:

 

 


۱ : مسائلی پیش آمده بود مصیبت عفیفه ام را برای مردم آن محل گفتم . و آنها ابراز همدردی نمودند .


۲ : رئیس مدرسه ی آن محل همیشه در نماز جماعت حاضر میشد . یک روز بمن گفت همه ی ما اقتدای به شما داشتیم و شما داشتی حمد و سوره ی نماز را می خواندی یک نفری از در وارد شد . دیده صف های نماز جماعت پر است و شلوغ جا نیست برای ایستادن دنبال جا می گشت . یک آقای کنار من به نماز ایستاده بود به آن آقایی که دنبال جا می گشت . گفت آقا بیا پیش من بایست اینجا جا برات گرفتم ..آیا این نماز باطل نیست ؟ گفتم اگر فراموش کرده است حرف زده جزء کلام بیجاست و نماز باطل نیست بعد از سلام نماز سجده سهو دارد .  و اگر عمداً حرف زده است نماز او باطل است باید دوباره بخواند . [دامنه: این گونه اتفاق ها سرِ نمازجماعت، برای ما _که نوجوان بودیم و شور و شوق داشتیم_ نیز حادث می شد. در مسجد دارابکلا می افتاد. که ما عمداً مرتکب ابطال! نماز می شدیم. یعنی خودگفتاری داشتیم با بغل دستی. شرینیِ نماز در نوجوانی، همین است]

 


۳ : یک شب از سحری خانه ی میزبان بودیم . میزبان مشغول سحری بود . اذان شروع شد . میزبان همین جور داشت می خورد با توجه به اینکه صدای اذان را می شنید . به او گفتم آقای عوض پور صدای اذان را نمی شنوی ؟ گفت چرا می شنوم . گفتم روزه باطل میشه . دست بِکش ..مثل اینکه توجه نداشت ولی آدم خوبی بود .. قصد و منظوری نداشت.

 


۴ : یکی از معلمان مجرد بود . یک دختر خانمی که شوهر کرده بود . و دوران نامزدی را بسر می برد این معلم  بمن می گفت این دخترخانمه با مادرشان خیلی راضی هستند . من داماتشان شوم . اگر چراغ سبز نشان بدهم . آن عقد نامزدی را بهم میزنند تا من دامادتشان شوم . در ضمن این معلم هم آدم خوبی بود . فهمیده بود . لازم به نصیحت من نبود . چون ایمان بخدا داشت . همه چیز را درک می کرد.. هیچ عکس العمل بد نشان نمی داد ..

 


۵ : تا ۱۷ روز از ماه رمضان گذشت باران نیامده بود با توجه به اینکه  ماه رمضان آن سال دی ماه ۷۸ بود باران نیامده بود . مردم آمدند بمن گفتند بالا مِنبر بعد از سخنرانی و مصیبت خوانی برای نزول باران دعا کنید ..تا آن روز بمن برای دعای باران چیزی نگفته بودند ..بنده هم حواس خودم را جمع کرده بودم که برای دعای نزول باران فراموش نکنم ..

 

 

بالاخره به مردم گفتم من گناهکارم شما با دهان روزه پاک هستید دعای شما مستجاب است ..من دعا می کنم شما امین بگوئید.. دعای باران بالای منبر انجام شد؛ همان؛ یک ساعت بعد هوا تیره و تار شد و صدای غُرِّش آسمانها؛ همان.

 

آقا ابراهیم و دامنه خوانان تعجب، بالای تعجب. اصلا عجیب بود باران شدید شد . به پیوستِ باران برف هم بارید تمام زمین و زمان و مزارع غرق در آب شد تا یک هفته باران و برف ادامه داشت .و همه جا از شدَّت باریدن برف سفید گشت . اعتقاد مردم بمن خیلی زیاد شده بود . [دامنه: گفتند حتماً معجزه گری!] گفتم آمین های شما بود مستجاب شد . من فقط دعا  کردم. شُکراً لِلّهِ کثیراً.  ۱۳ مرداد 1397. دارابکلا. مالک رجبی دارابی.