سفرنامۀ تبلیغی شیخ مالک


به قلم حجت الاسلام مالک رجبی دارابی: سفرنامۀ تبلیغی. قسمت پانزدهم. ۱۹ سال قبل تابستان ۱۳۷۸ جهت طرح نشاط جوانان و نوجوانان از مشهد مقدس به شیروان (روستای بیگان) اعزام شدیم .

 

حجت الاسلام مالک رجبی دارابی. بازارخیل. 6 مرداد 1397.


اکثر دامنه نویسان بزرگوار را میشنا سم. به احوالات و روحیات و تفکرات آنها اطلاع دارم. می دانم در هر گرایشی از نظر سیاسی باشند، امّا همه ی آنها مشهد و امام رضا ( ع) را دوست دارند و رفتند. با امام رضا ع کسی دعوا ندارد، چه اصلاح طلب و چه اصول گرا و چه بی طرف و...

 

 

همچنین اکثر خوانندگان دامنه هر چند نظراتی در دامنه نمی نویسند اما دامنه را می خوانند و اطلاعاتی کسب می کنند مثلا در دارابکلا  جوانانی با من بر خورد داشتند ..و من آنها را نمی شناختم ولی آنها مرا می شناختند . بمن گفتند ما مطالب شما را در دامنه می خوانیم.

 

امامزاده بی بی طاهر روستای بیگان شیروان

 

 

منظور من اینستکه همه اینها بنظرم مشهد رفتند مخصوصاً آنها که با ماشین شخصی خودشان می روند و رانندگی می کنند بیشتر مسلط به جاده ها و شهرها و استان ها هستند. جهت اطلاع بگویم با اتوبوس در حدِّ حرکتِ معقول و متعادل از ساری تا بجنورد ۶ ساعت راه می باشد و از بجنورد تا شیروان یک ساعت بعد از شیروان فاروج بعد از آن قوچان و بعد از آن چناران و بعد از چناران مشهد مقدس و از ساری تا مشهد مقدس ۱۲ ساعت می باشد . به کَرّار اتفاق افتاد، بنده از

بقیه و پاسخ دامنه در ادامه

مَبداء به مقصد یا بر عکس یعنی از ساری به مشهد و یا از مشهد به ساری هنگام سوار شدن اتوبوس ساعت را نگاه می کردم. مثلا ساعت ۵ بعد از ظهر از مبدا به مقصد و برعکس حرکت می کردیم درست ساعت ۵ صبح در مقصد  می رسیدیم.

 

این دقت را هم داشتم هر یک ساعت ماشین ۶۰ کیلومتر راه می رفت و هر یک دقیقه یک کیلومتر و الان هم همین طور می باشد و از ساری تا مشهد مقدس ۷۲۰ کیلومتر بود و در طیِّ ۱۲ ساعت طِیِّ طریق داشتیم ....بگذرم.

 

 

از مشهد تا شیروان ۳ ساعت می باشد .. همه خوانندگان توجه داشته باشند وقتی که از ساری به مشهد می روید ، قبل از آنکه در شهر شیروان قرار بگیرید سمت چپ تان را نگاه کنید تابلو بزرگ نوشته (بیگان) و همین طور از مشهد به سَمتِ ساری می آئید بعد از خارج شدن از شهر شیروان ....اگر سَمتِ راست خودتان را نگاه کنید روی تابلو بزرگ نوشته (بیگان) باز هم بگذرم زیاد به حواشی نپردازم. بروم سرِ اصل مطلب که  ۵ اتفاق است:
 

وقایع و حوادث و اتفاقات و خاطرات


اتفاق اول: در این سفر خانواده ام و دخترم عفیفه (زهرا) همراهم بودند از این نظر خاطر جمع بودم و  بُردِ کلام و سخنوری اینجانب در میان اهالی محل بیش از حد تاثیر گذار بود . به تعبیر دیگر نفوذ کلمه داشتم . روان تر و راحت تر صحبت ها در قلب مستمعین می نشست . و تمام تبلیغ ما و خواسته ی ما اینستکه تسخیر و جذب قلوب بسوی خدا و دین خدا داشته باشیم .

 


اتفاق دوم:  نماز صبح به مسجد می رفتم یکی ازصبح ها سگ سدِّ مَعبرِ من شد. کنار خانه ایی قرار گرفتم در مسیر راه پنجره داشت . با دست روی پنجره چند بار زدم . یه پیر زنی آمد سر پنجره گفت چیه ؟ چه می خواهی ؟ گفتم می خوام برَم مسجد سگ جلوی ما قرار گرفت و هوا هم تاریکه جلوی سگ را میتونی بگیری؟

 

 

این پیر زن هیکلی بود . قد و قامت درشتی داشت . ولی سر حال با نشاط بود . شوهر هم نداشت . بمن گفت: به سگ نگفتی من شیخم ؟

گفتم حاج خانم او می بیند من شیخم دیگه لازم نیست من بگم شیخم.

گفت باید با زبان بگویی من شیخم تا سگ برود.

دو سه تا کلمه از این جورکلمات را گفتُ بعد دو تا تَشِر زد به سگ . سگ رفت گور خودش گم کرد . و ما هم راهیِ مسجد شدیم .
 

سگ در خراسان شمالی وفوره

 

بهر حال مسجد برایم مهم بود با توجه به مسائل امنیتی سعی کنیم نماز را در مسجد بخوانیم در سخنی از معصوم داریم که کسی که نمازش را در مسجد بخواند عمرش طولانی می شود .
 

 

اتفاق سوم: یکی از اهالی محل ما را ناهار دعوت نمودند. دعوتشان را لبیک گفتیم ... به همراه پذیرایی سوالاتی از من داشتند یکی از سوالات درباره خمس بود  توضیح دادم ..در آخر گفت من خمس نمی دهم . گفتم من درباره خمس سوال نکردم تو سوال کردی من جواب دادم وظیفه ی خودم را انجام دادم . هر جور راحتی خدا به همه ی عقل و فکر اندیشه داد . خودمون خودمون را بهتر می شناسیم.. به او گفتم کسی که خمس ندهد مجموعه ی زندگیش و عباداتش باطل است ، غصب است ، حرام است ، حتما باید تمام اموال خودش را پاک کند.

 


اتفاق چهارم: سیل دارابکلا که دو فرزند کربلایی اسماعیل راستگو را در آن سیل غرق شدند . مسئول فرهنگی آن محل آقای آذری از طریق مطالعه ی روزنامه بما اطلاع داده است . و برای من و خانواده ام چِندِش آور بود . خیلی ناراحت شده بودیم . بلاها خبر نمی دهد یا بلاهای آسمانی است مثل سیل و طوفان و زلزله یا بلاهای زمینی مثل تصادفات با ماشین و مریضی های لا علاج و... هیچ کس خبر نداریم تا فردا چه اتفاق می افتد .. لذا لحظه به لحظه ، نفس به نفس ، قدم به قدم باید به فکر مرگ باشد ..
 


عاقلا از مرگ تا کی غافلی

تا به کی بر عیش دنیا مایلی

 

نیستی  تا کی به فکر این سفر

این سفر دارد بسی خوف و خطر

 

باید از این خواب خوش بیدار شد

با رفیقان سوی منزل یار شد

 

گر سلیمانی و گر اسکندری

چون اجل  آید ز موری کمتری

 

زور رستم قوت اسفندیار

در دم مُردن نمی آید بکار

(منبع)


اتفاق پنجم: مرا ببخشید قصد آزرده خاطرکردن و ناراحت کردن حضرات و بزرگان و نویسندگان و خوانندگانِ در دامنه ی بزرگ را ندارم . این همه تبلیغات در شهرهای مختلف ایران می روم این مصیبت عظیم و دلخراش را برای کسی نگفتم. چون در روایات داریم مصیبت خودتان را مخفی کنید .چراکه، اگر آن کسی خاطرخواه شماست و شما را دوست دارد، دور از انصاف است که دوست خودتان را ناراحت کنید و اگر آن کسی که دشمن شماست و شما مصیبت خودتان را برای دشمن خود بیان کنید، دشمن کِیف می کند و رقص می کند و این هم مورد مذمّت قرار گرفته، که آدم دشمنش را خوشحال نماید.

 


چه کنم؟ دارم سفرنامه می نویسم بناست آنچه اتفاق افتاد بنویسم. قلم به اینجا رسید به شدَّت کُند شد. اصلا متوقف شد. نمی تونستم بنویسم. قلم از حرکت باز ایستاد. لرزه بر اندامم افتاد. اشک امانم نمی دهد. قطرات اشک رو گونه هایم می ریزد . خدایا این چه داستانی بود و چه حکمتی درش نهفته است . هنوز چیزی اتفاق نیفتاده بعداً می خواهد اتفاق بیافتد ولی من خبر ندارم ، هیچ کس آینده ی خودمان را خبر نداریم....بگذرم....
 

 

این سفر تبلیغی من به شیروان (بیگان) ۵۰ روزه بود . تکلیف خانواده ام چه می شود ؟ باید فکر اساسی کرد کجا خانه بگیریم ؟ سکونت ما کجا باشد ؟ امکانات ما چه می شود ؟ آیا در این سفر تبلیغی بروم یا نروم ؟ تکلیف چیست ؟ و و ..... اینها دغدغه هایی بود که داشتم ، با خانواده ام مشورت داشتم ، نتیجه این شد که آنها هم در فضای تبلیغی قرار بگیرند عفیفه ام  نزدیکِ دو سالش بود . خاطرات بسیار شیرین و جذّاب دارد ..امّا یک نویسنده زَبَردست و قوی می خواهد تمام حرکات و سکنات و  رفتارش را به تصویر و تصحیف بکشاند.

 

 

هر چند جواب سوالات بالا همچنان برایم مبهم بود . با این شرائط قرار بر تکلیف را از فرار از تکلیف ترجیح دادیم . و در روستای بیگان مستقر شدیم . در خانه ایی قرار گرفتیم امکانات کم داشت. هوا گرم بود امکانات سرمایشی ضعیف بود .  کلاسها در مسجد برقرار می شد . مسجد آن محل عالی بود امکانات خوبی داشت . کلاسهای دختران و پسران در آن مسجد برگزار می شد.. عفیفه ی من همیشه همراه من بود بچه ها می آمدند مسجد با عفیفه بازی می کردند.. بخاطر همین می آمد مسجد تا با بچه ها بازی کند . در کلاس درس حاضر می شد . کنار دانش آموزان می نشست . البته دانش آموزان او را در آغوش می گرفتند و در کنارشان می نشاندند هر وقت در بین کلاس  سوالات از بچه ها می شد ، آن دانش آموزانی که بلد بودند دست بلند می کردند ، عفیفه  هم دست بلند می کرد... خیلی شاد ، سر حال بود ما با خانواده در آن محل با کمبود امکانات مواجه بودیم .

 

 

اما نشاط عفیفه را می دیدیم کمبود امکانات  معنایی نداشت . می ساختیم  کلاسها و محراب ومنبر را با قوت و قدرت بر قرار می کردیم.. بچه چه پسر باشه و چه دختر برای همه عزیز است مخصوصا برای پدر و مادر اما بین پسر و دختر دختر مورد توجه پدر و مادر است. پیامبر به کسانی که دختر دارند . بشارت بهشت داده است. حتی فرمود خوشا بحال کسی که اولین فرزندشان دختر باشد . جای دیگر فرمود دختر رحمت است و پسر نعمت . و کسانی که فرزند دختر را قبول ندارند .. مورد لعن قرار گرفته اند و کسانی که می گویند فرزند پسر بهتر از دختر است . حرفشان مردود است و خودشان مطرود هستند ..البته نه اینکه فرزند پسر بد باشد خیر..

 

 

منظور آنچه که خدا داده است . قدر بدانیم و شکر خدا کنیم ..چه پسر و چه دختر .هر دو عزیزند برای پدر و مادر ..اصحاب رسانه توجه داشته باشند .بنده در این سفر نامه از روایات استفاده می کنم ولی فرصت اینکه دنبال سندشان بروم ندارم  و این سفرنامه را می خواهم پرورش بدهم ..

 

 

ابتدا همه ی سفرنامه را خلاصه بازگو می کنم ..وقتی که به انتها رسید ..اگر عُمری باقی باشد و با قید حیات.. مجدداً این سفرنامه را از طریق روایات و آیات و حتی مصور به تصاویر و با مشورت از بزرگان و نویسندگان مخصوصا برادر بزرگوار جناب آقا ابراهیم که در ادبیات و نویسندگی استاد هستند بیشتر از آنها کمک خواهم گرفت و مورد بحث و بررسی بیشتر قرار می دهم و همه ی نوشته ها را مستند سازی می کنم انشاء الله.. بگذرم.

 

 

دختر برای همه شیرین است ، لطیف است ، قلب و جگر.. باباست ، در عرف مرسوم است دختر، بابایی است و پسر، مامانی. و این جمله درست است.. شاید خواننده ایی سوال کند چرا در اینجا باز حرف دختر آوردم ؟ چون دارم خاطرات دخترم را مُرور میکنم .. چون در این سفر تبلیغی هر کجا می رفتم این دُرّدانه ی عزیزم همراه من بود ..در واقع ایشان یک مبلِّغه بودند ..هر چند که شیرین کاریهای زیاد داشتند ..گاهی چادر کوچک خودشان روی سر خودشان می گذاشتند همراه من می آمدند در جمع مردم و وقتی که مردم او را می دیدند . بخاطر آن دخترم برای حرفها و صحبتهایی که داشتم بیشتر ارزش قائل می شدند و گاهی در صف جماعت قرار می گرفتند و به نماز می ایستادند و گاهی رکوع و گاهی سجده و گاهی هم می آمدند روی دوشم در حال سجده که بودم . بازی می کردند من امام جماعت بودم . مردم این رفتار را نگاه می کردند . می گفتند بچه هست بذار آزاد باشه.. و خانمم مستقلا برای خانمها کلاس  داشت ..اما دخترم در کنار من و در کلاسها و برنامه های من بیشتر علاقه داشت. دلیلش این بود که بچه های دانش آموز کلاس من بیشتر بودند چه دختران و چه پسران و همه با این دخترم رفیق شده بودند.

 

 

بطور کلی در آن سفر تبلیغی برام تجربه شد . اگر در سفرهای تبلیغی مُبلِّغ خانواده اش همراهش باشد . موفق تر و سخنانش نافذتر و بُرِّنده تر میشود..در دل مردم بیشتر جایگاه پیدا می کند ..البته خانواده هم باید سلوک اجتماعی را بداند و بلدِ بلد باشد  و روابط اجتماعی اش قوی باشد.

 

 

حادثه ی دخترم ۱۴ مهر ۷۸ بود.. روز جهانی کودک من قم بودم خانواده و بچه ام مازندران دارابکلا ..سر بسته و جریان را باز نمی کنم.. او رفت در بهشت برین ، او فرشته بود ، او خیلی چیزها را می دانست ، دو سال ، اندی داشت ، از این عالم پر کشید ، صفای زندگیم بود ، بزم زندگیم را به عزا تبدیل کرد ، ما را داغدار ابدی خودش قرار داد.

 

 

فراق این دختر برایم و مادر داغدارش سخت بود ، سخت بود عجیب سخت بود ..آرام و قرار نداشتیم ، شبانه روز کار ، زارمان گریه بود از همین جا استفاده می کنم به همه ی خوانندگان بگویم برای سلامتی فرزندانتان دعا کنید چرا که دعای پدر و مادر برای فرزندان مستجاب است . خدا، آی کسانی که این مقاله ی سفرنامه را می خوانید ..داغ فرزند خیلی سخت است .. از امام صادق ع علیه السلام روایت داریم که افرادی آمدند از امام سوال کردند ، آقا از اَلَذُّ لذات (بهترین خاطره و لذت بخش ترین  دوران زندگی  پدر و مادر چیست ؟ امام جواب دادند ، پسرشان به دوران جوانی برسد و تشکیلات ازدواج برایش فراهم نمایند و او را داماد نمایند ، و جلوی چشم پدر و مادر قدم بزند و پدر و مادر این صحنه را  ببینند و لذت ببرند ..و سوال کردند آقا بدترین خاطره ی پدر و مادر در زندگی چیست؟ آقا جواب دادند خبر مرگ همین پسر جوان را به پدر و مادر بدهند.

 

پاسخ دامنه


به نام خدا. سلامٌ علیکم برادر بزرگوارم جناب شیخ مالک. 1- گرچه، آنچه برای شما و خانوادۀ سادات گرانقدر شما رخ داده، از آن سال ها گذشته؛ ولی درد فراقِ عفیفه خانم _دخترزیرک و پرخاطرۀ شما_ هیچ وقت برای تان مَنسی و فراموش شدنی نیست. من با تألّمات تجدیدشدۀ شما همدردی می کنم و اعلان می دارم بسیار آموزنده و تکاندهنده ماجرا را شرح کردی. ان شاء الله دل شما هرگز دچار شرحه شرحه (=به یاد آوردن مِحنت های گذشته) نشود.

 

 

2- بله، باید بگویم خاطرات نویسی شما، بسیار آموزنده و شیرین و دلکش است. چون در لا به لای آن، هم داستان خلق می شود؛ و هم آموزه های لطیف و ظریف را با خود اسکورت می کند. از روایت گرفته تا تجربه. از قرآن گرفته تا ایمان. از خنده خوشحالی گرفته تا دردها و سختی ها و تفرُّج ها و تدبُّرها. ممنونم. و روی همین اصل، آن جوانان محل که گفتی شما را وقتی بجا می آورند و می گویند در دامنه خاطرات تو را دنبال می کنیم، حقیقت دارد و راست بر زبان دارند.

 

 

3- این قسمت نوشتۀ خوب شما، جمع ضدَین بود. هم غمِ فراق دخترت در آن تموُّج داشت؛ و هم داستان آن سگ و سخنان رمزینه ی آن پیرزن محترمۀ و تیز گوی روستای بیگان که خنده و غش بر لبان و اندامم برتاباند. عجب، فرمولی فهماند! آن عقل کل روستا. نیز پاسخ آن خمسی را که از خمس پردازی به دور بود و اکرا داشت؛ هم منطقی و اخلاقی جواب دادی و هم و هم البته سازش ناپذیر و غرّا  و کوبنده و جهنده!

 

 

4- آن فراز هم _که مرا فراخوانده ای_ می گویم بنده با بضاعت اندکم درخدمتم. با تمنای استدامتِ خاطره نویسی شما. التماس دعا در این وقت پربهاء. (19 و 39 دقیقۀ غروب روز خدا) زیرا من اساساً، آری اساساً مطالعه کننده ام. حتی زیر نورِ ماه. چه روی میز باشد. چه روی مبل. چه روی زمین کتاب بگذارم و چه درازکش و به قول مشهور بالینی. چه سنگر چه اتاق. چه شب و چه روز. آری باید خواند و در اعماق فرو رفت تا انکشاف شود.