سفرنامۀشیخ مالک

 

به قلم حجت الاسلام مالک رجبی دارابی: سفرنامۀ تبلیغی. قسمت دوازدهم.
 

باز هم دربدر روزگار شدم ای نور سلام
باز هم زائرتان نیستم از دور سلام
با زبانی که به ذکرت شده مامور سلام
به سلیمان برسد از طرف مور سلام

 

سخنرانی شیخ مالک. روستای کیاپی میاندورود. تیر 1397.

 


أَلسَّلٰامُ عَلَیکَ یٰا عَلی اِبنِ موسَی أَلرّضٰآ أَلمُرتَضٰی (ع). ولادت حضرت علی بن موسی الرضا(ع) تبریک و تهنیت باد. در زمانی که بنده در مشهد بودم خراسان بزرگ

بقیه در ادامه

 

تقسیم نشده بود. تمام شهرهای مختلف خراسان بنام خراسان بزرگ بر سر زبانها بود. بنظرم سالهای آخر عمر فقید سعید حضرت حجت الاسلام واعظ طبسی نماینده ولی فقیه در خراسان بزرگ تقسیمات عملی شد. خراسان بزرگ به سه استان تقسیم شده است:

 


١ : استان خراسان رضوی (خود مشهد بزرگ که مرکز استان است و توابعش و تربت حیدریه ..) و فی الحال الحاضر نماینده ولی فقیه در خراسان رضوی  آیت الله علم الهدی امام جمعه ی وقت.

 

 


۲ : استان خراسان جنوبی (شامل قائنات  تربت جام و نهبندان و درمیان و طبس و.... شهرهای بسیار دیگر تا مرز زاهدان و از طرفی مرز افغانستان) مرکز خراسان جنوبی (بیرجند) نماینده ی ولی فقیه حضرت آیت الله عبادی.

 

 


٣ : خراسان شمالی که از طرف مشهد اولین شهر آن قوچان و آخرین شهر آن آشخانه ..و چند شهر جدیدالتاسیس تا اینکه وصل به جنگل گلستان می شود از طرفی سبزوار و اسفراین و نیشابور تا وصل به شاهرود...و از طرف دیگر وصل به کشورهای مجاور که مجموع این شهرها خراسان شمالی می باشند  و نماینده ی ولی فقیه آیت الله یعقوبی.

 


و مرکز خراسان شمالی بجنورد می باشد. بجنورد شهرهای مختلفی را در خودش جا داده است و هر شهری  محدوده های زیادی دارد یعنی توابع و روستاهای زیادی دارد .اما شاهد عرض من در مورد یکی  از شهرهای بجنورد بنام راز است .


 توضیحش در سفرنامه قبلی (اینجا) گفتم و یکی از روستاهای راز سرخ سو انقلاب می باشد؛ که 5 اتفاق و خاطره بهمراه پیام بازگو می کنم .

 


۱ : صبح اول محرم با چند روحانی دیگر از راز جرگلان حرکت کردیم بسَمتِ سرخ سو انقلاب فکر می کنم بیش از دو ساعت تو راه بودیم از بجنورد تا راز آن زمان جاده خاکی بود بیش از یک ساعت راه بود . در واقع از بجنورد تا محل تبلیغ من سرخ سو انقلاب اگر بگویم ۴ ساعت راه بود حر ف به گزافی نگفتم چون جاده خاکی بود ماشین کُند حرکت می کرد الان جاده ها اسفالت شد .

 

 

چهار ساعت راه شاید نصف شد یعنی دوساعت شده است د ر سالهای اخیر رفتم در آن مناطق خاطرات ۱۹ سال قبل در ذهن خودم مرور می کردم .دیدم جاده ها اسفالت و قشنگ شد .پس آن زمان مجموع مسافت از مشهد تا محل تبلیغ من ۸ ساعت بود .بگذرم اطاله ی کلام نکنم  پس از عبور از جاده های مخوف و خاکی و فراز و فرود جاده ها  و پر پیچ و خم گردنه ها بالاخره روز اول محرم در روستا قرار گرفتم نمی دانم ساعت چند بود . یادم نمیاد .

 

 

در خانه ی پر جمعیت قرار گرفتم میزبانم پیرمرد بود . زنش فوت کرده بود و زن دوم گرفت که هنوز بچه دار نشد و بچه های زن اولش همه جابه جاشدند و ازدواج کردند بعضی فرزندانشان در حیاتش وخانه اش زندگی می کردند از این جهت پر جمعیت بودند. فامیلیِ این پیرمرد وَجَدی بود.

 


نمی دانم تا شب چکار کردم ۹۰ درصد فکر میکنم میزبان ناهار تهیه کرده گفت اول ناهار ولی من گفتم اول نماز چون ظهر روز اول محرم رسیدم . فوراً فرا خوان زدم مردم جمع شوند در مسجد و برای نماز جماعت حاضر شوند. نماز جماعت ظهر و عصر را خواندیم و رفتیم ناهار و استراحت وتا
مغرب شد . ونماز جماعت مغرب و عشاء خوانده شد بعد رفتیم خانه برای شام  (جای شما خالی کمی شام می خوردم و به آنها گفتم بعد از منبر بیشتر شام می خورم) در مسجد امام علی بهمراه اهالی قرار گرفتیم همینکه در مسجد در شب دوم محرم برای عزادار وسخنرانی رفتیم.

 


امّا اتفاق و خاطره ی اول در شب دوم محرم.

 


مردم همه دور من جمع شدند . مرا محاصره کردند . بمن گفتند بخوان  گفتم چی بخوانم ؟ تاز ه آمدیم مسجد اول از همدیگر احوال بپرسیم بعد مردم پذیرایی بشوند بعد میروم منبر صحبت می کنم (مراسم در مسجد بود چون حسینیه نداشتند) خیلی اصرار کردند همان ابتدا ورود به مسجد بخونم ..داشتم عصبانی می شدم ولی کنترل خودم را داشتم (حالا تو ذهن آن جمعیت یک چیزی هست من خبر ندارم فقط به می گفتند یه چیزی بخوانید .)

 

 

دیگه مجبور شدم بخوانم  مردم  اطراف من حلقه زدند گوشها را تیز کردند ببینند من چی می خوانم  قبل از آنکه بخوانم تو دلم گفتم عجب مردمی! هستند اصلا زمان شناس نیستند که چه وقت باید صحبت روضه خوانی داشته باشیم ....با ناراحتی شروع کردم مصیبت علی علیه السلام و فاطمه ی زهرا ع را با آهنگ و صدا خواندم .

 

 

بعد رفتیم جایگاه خودمان نشستیم . مردم پذیرایی شدند و نوحه خوان نوحه سرایی نمودند بعد از آن منبر رفتم منبر تمام شد . خواستیم از در مسجد برویم بیرون . شخصی بنام آقا کَفتر پیر مرد لاغر اندام ولی متبسم و خنده رو و مهربان آمد جلو از منبر من تعریف کرد و همچنین از مصیبت فاطمه زهرا که درابتدای ورودم به مسجد که مرا تحت فشار قرار دادند  و مجبور کردند بخوانم و علی رغم عدم میل باطنی من به خواندن در آن زمان ..که خوانده بودم ..

 

 

چون نمی تونستم بیشتر از آن از خودم دفاع کنم و در میان آنها غریب بودم و از طرفی منظورشان را بمن نگفته بودند ..و ذهنم سخت مشغول شده شده بود که چرا اینها این حرکت را از من بی وقت خواستند . حتی بالای منبر هم عصبانی بودم . و مردم عصبانیتم را در چهره ام می دیدند ولی چیزی نگفتن . ولی من با صلابت صحبت می کردم . یه جوری می خواستم به آنها بفهمانم وقت شناس باشیم ..هر زمان که نمی خوانند یا صحبت نمی کنند ..

 

 

ولی در این لحظه ی خارج شدن مسجد آقا کَفتر رازِ آن بی موقع در خواست کردن برای یه چیز خواندن را برایم افشاء کرده است گفت . منبر شما را پسندیدیم و گفت آیا می دانید برای چی در ابتدای ورود شما به مسجد گفتیم یه چیزی بخوان چی بود ؟

 

 


گفتم نه از آن بابت خیلی ناراحتم . گفت امروز غروب یک روحانی دیگر برای ما در این محل برای تبلیغ آمده الان تو خانه ی یکی از اهالی می باشد ..خواستیم ببینیم و یا مردم خواستند ببینند شما چی جوری می خوانید و چطور روضه خوانی و سخنرانی دارید و اگر نمی پسندیدند شما را برگردانیم و از آن روحانی دوم که در محل حضور دارند استفاده کنیم ولی شما امتحان خوب دادی و خوب خواندی و خوب منبر رفتی .شما را نگه می داریم تا از وجود شما استفاده کنیم . [دامنه: حسابی خندیدم جناب شیخ مالک. خوب شد اول شما را حبس و حصر نکردند! که اون روحانی را تست و آزمون کنند! چه مردم تیزعقلی اند!]

 

 

گفتم این حرفا چیه ؟ من میروم از آن روحانی دوم که آمد در محل از او استفاده کنید و ناراحت نمی شوم بر می گردم بجنورد یک محل دیگر انتخاب می کنم . گفتند نه نمی شود .همه ی مردم شما را قبول دارند

 

 

این بود اتفاق و خاطره اول اما پیام این اتفاق اینستکه مردم باید روحانی و سخنران و امام جماعت را  بپسندند در غیر این صورت برای روحانی آنجا وقت تلف کنی است...

 

 

و پیامهای دیگر در قسمت سیزدهم خواهم آورد . تلاش کردم خلاصه بنویسم نشد   بالاخره روز دوم محرم آقا کفتر گفت . آن روحانی صبح خداحافظی کرد برگشت ولی می گفتند روحانی فهمیده و مهربانی بود . همین که فهمید شما اینجا هستید گفت صلاح نیست . من اینجا باشم البته من آن روحانی را ندیده بودم و هیچ خبری از او نداشتم . والسلام.