ایرانگردی: به قلم دامنه
به نام خدا. مارِشک از بکرترین روستاهای خراسان رضوی در ٧۵ کیلومتری شمال غربی مشهد و در ارتفاع ١٧٧٠ متری از سطح دریا قرار دارد. این روستا هم اکنون حدود ٣٠٠ خانوار جمعیت دارد. جایی دیدنی در دل رشته کوههای «هزارمسجد». آقای «سید حمید اسعد فیض» مدیر مدرسهی روستا در طول ١٣ سال زندگی در مارِشک، ابتکار جالبی صورت داد؛ یعنی کتابخانهی سیّار روی خورجین الاغ که کتاب را در فصلهای برفی سال، به درِ خانهها میبرد تا مردم مطالعه کنند.
روستای مارِشک مشهد
روستای مارِشک مشهد بر روی نقشه. عکس از دامنه
...
روستای مارِشک مشهد. کتابخانهی سیّار روی خورجین الاغ
ابتکار «اسعد فیض» مدیر مدرسهی روستای مارشک
عکس: دامنه از روی مستند
اطلاعات بیشتر: خلاصهی نقلی با کمی ویرایش: مطالعه و روزنامهخوانی یکی از ویژگیهای مردم مارِشک است. رفتن به مارشک از مشهد دو راه وجود دارد: یکی از سمت بولوار ٢٢ بهمن و جادهی کلات و دیگری از سمت بولوار شاهنامه. شهروندانی که ساکن غرب مشهد هستند می توانند از سه راه فردوسی وارد بولوار شاهنامه شوند و از سمت راست آرامگاه فردوسی از روستای توس سفلی عبور کرده و وارد جاده آرد رضوی شوند. مارشک روستایی طبقاتی در دل درهای سرسبز است با خانههایی که حیاط هر کدام، بام خانهی دیگریست. (منبع)
(۱)
اگر دروغ بگی! دشمن مرتضیعلی
پنجشنبه ۲ / ۲ / ۱۴۰۰
نوشتهی ابراهیم طالبی دارابی دامنه
به نام خدا. با سلام و احترام به همگان. یاد من هست، یاد شما هم آیا هست که از بزرگان، از همبازیها و از همسن و سالهایمان این را میشنیدیم که وسط حرف و بحث و کار با تمام اعتقاد و عشق میگفتند: اگر دروغ بگی! دشمن مرتضیعلی.
این چه پیامی داشت؟ پیامش این بود علی (ع) در کانونِ دل ایرانیان قرار دارد و الگوی زندگی همگان بوده است. نام و مرام علی (ع) آشوب از دل میبرَد و آرامش جانشینش میکند. پس در گذشته وقتی از کاری حذَر میدادند نام علی را به میان میآوردند تا اهمیت آن را صدچندان نشان دهند. زیرا از دیرباز برای ایرانی، دوستِ علی بودن، بالاترین افتخار و والاترین اعتقاد محسوب میشد. ازینرو اگر کسی سخنی میگفت و یا راویِ داستانی میشد و یار کاری را میکرد، برای اطمینانکردن به سخنش و اقدامش به او میگفتند: اگر دروغ بگی! دشمن مرتضیعلی. یعنی چه زشت است دروغبافی. و چه زشتتر است برای کسی که با ارتکاب دروغ و دغل، دشمن مرتضیعلی گردد. آری؛ علی، معیارِ حق است. حق با علی است و علی با حق. و چه راست فرمود پیامبر خدا، خاتمالانبیا (ص) که: «علیٌّ مَعَ الحق والحقُّ مَعَ علی»
این ماه، ماه امام علی (ع) است. ازینرو فقط خواستم یاد یک فرهنگ خوب در میان ایرانیان کردهباشم و تجدید خاطراتی. از قضا، چند ماه پیش، خودم در «نماوا» دیده بودم که خانم مرضیه برومند در «همرفیق» در وسط خاطرهگویی، به فاطمه معتمدآریا بهشوخی گفته بود: اگه دروغ بگی! دشمن مرتضیعلی!
(۲)
تُطیلَ عُمری
پنجشنبه ۲ / ۲ / ۱۴۰۰
نوشتهی ابراهیم طالبی دارابی دامنه
به نام خدا. با سلام و احترام به همگان. در طول ماه رمضان یکی از دعاهایی که بر همگان، هم آشناست و هم خاطرهانگیز، دعای زیبا و دلنشین «اللَّهم ارْزُقنی حَج بَیتک الحرام فی عامی هذا و فی کُل عام...» (منبع) است که در فرازهای آخرش از خدا این خواستهی دلچسب را طلب میکنیم: تُطیلَ عُمری... یعنی: که عمرم را طولانى سازى.
طول عمر از نعمتهای پروردگار است که نصیب میشود. ارزش طولعمر داشتن، فراوان است که دستکم سه تای آن این است که در کشتزار دنیا، رهتوشههای بیشتری برای آخرت برگیریم و از زیباییهای خداداد آن لذت درستی ببریم. فرصت فراوانتری برای عبادت و عبودیت و خدمت به خلایق و نیز رشد ادب و اخلاق خود داشته باشیم و از همه مهمتر اگر خطاهایی داشتیم -که مسلماً موجودی ممکنالخطا چون انسان حتماً خطاها هم دارد و از ارتکاب آن مصون نیست- فرصت جبرانکردن و انابه و بازگشتِ اثربخش داشته باشیم تا دست به نوسازی و پروریدن خود بزنیم.
نکتهای که در دعاهای مأثور (=نقلشدهی موثّق) وجود دارد این است مفاهیم و مضامین کاملی در اهمیت و ارزش انسان است؛ آن مقدار عظیم و عالی، که متنهای حقوق بشری کشورهای مدعی مغربزمین در برابر بار معنایی آن، تهی و دستخالی هستند. بشرِ سربهراه و دیندار و طالبِ خوبیها و نیکیها، در برابر این مفاهیم عالی دینی (که از قلب درخشندهی ائمهی اطهار (ع) درخشیدن گرفته) با رغبت و شوق زانوی ادب میزند و پند و اندرز میگیرد. آری؛ زیبایی و درخشندگی ماه مبارک رمضان یکی همین اُنس و گوشِ جان سپردن به دعاهای عالی و مطابق طبع و فطرت خداجوی انسانیست.
شرحی بر سارِوُ
سهشنبه ۳۱ / ۱ / ۱۴۰۰
نوشتهی ابراهیم طالبی دارابی دامنه
عکسها شامل: شامل صحنههای حضور سعید و عبدالله در جمعآوری نمک در نمکزار، فروش شتر به دلال گوشت و گریهی شتر و سعید و عبدالله و وداع، حضور عبدالله و سعید در راز و نیاز لب تالاب با خدا برای طلبیدن آب و باران و علف و خار و نیز صحنهی غمناک چهرهی گرفتهی سعید و عبدالله پس از فروش دو شتر به دلّال
به نام خدا. با سلام و احترام به همگان. سه هفته پیش چه خوشحال بودم که به تماشای «سارِوُ» بنشینم. نشستم؛ دو سانس هم دیدم و وقت خودم را هم هدررفته نیافتم که هیچ، بهرهور هم شدم، زیرا آموزنده، جذاب و پیامآور بود؛ از نهایت شوق و ذوق، عکسهایی هم از روی پخش، انداختم. این، روایت زندگی واقعی سعید و عبدالله است؛ دو نوجوان ساربان در روستای «کجی» نهبندان در مرز افغانستان. اولی، شیعه است و دومی یعنی عبدالله، سُنی؛ اما تفاوت مذهب، به یُمنِ تساهل و تعامل، این دو ساربان را کنار هم نشاند و بینشان روابط و عشق بپا ساخت. «سارو»، -که همان ساربان در زبان محلی «کجی»ست- هم جایزهی جشنوارهی داخلی را دارد، و هم جایزهی پنجاهمین جشنوارهی بینالمللی فیلم رشد را. آن دو، شغل شُترداری را در روستایشان «کجی»، دوباره احیا کردند.
نمیدانم از کجایش بگویم، چون تمام زوایای آن زیبا و دربردارندهی پیام بود و این کارم را سخت میکند که بگویم برجستهترین دقیقههایش کدامین است. لهجهی شیرینی که در هنگام دیدن آن میشنوی، تو را متحد عبدالله و سعید میکند. وقتی میبینی در نمکزار، با کوش و تلاش و پابرهنه نمک استحصال میکنند تا از فروش آن خرج خانه را دربیاورند، هم دلشورهی همدردی میگیری و هم درس عبرت کار و بینیاز از اَغیار. دردناکترین صحنه آنجاست که سعید و عبدالله ناظر بر فروش دو شُتر از ۷۰ نفر شتر خود به دلّال گوشتاند که با اشک غمِ جدایی آنان با شتر تنومندشدهیشان، چشمان تو هم -اگر اهل اشتعالبخشی به احساسات پاک خودت باشی- خیس میشود و گونههایت جوی آب.
چیزی که خیلی جلوه میکند همت آن دو دوست است که حتی در بدترین شرائط خشکسالی و ترَکبرداشتن زمین از فَرطِ بیبارانی، باز نیز مأیوس نیستند، آرامآرام، زمزمه بر لب، در لبِ تالاب پناه میبَرند، دامن آن زانو میزنند و با خدای خود با نرمترین واژگان راز و نیاز میکنند و طلب تَرسالی و طراوت و علف و باران، ولو در حدِ روییدن خار در بیابان. والسلام. عکس بالا: مستند سارِوُ . عکسها از دامنه از روی پخش مستند.
به قلم دامنه: به نام خدا. چِنِشت، آن هم چه چِنِشتی. همچنان پابرجا، در حفظ سنتهای دیرپا و بهجا. فقط کافیست ۶۰ کیلومتر از بیرجند خراسان جنوبی به جنوب شرق بیرجند برانی، میرسی به چِنِشت؛ مابین بیرجند و سربیشه. (در نقشه مشخص است) مردمی با آداب و رسمهای ویژه. مثلاً مانند پوشش زنان و دختران به «دامن پاچیندار، قبای بلند، روسری و سربند و شلیتههای خراسانی». گونهگونی رنگ در لباس چِنشتیها موجب شده که روستا به «سرزمین رنگها» لقب گیرد.
چِنِشت هم به علت وجود ۴ رودخانه، چِنِشت (=چند شط) نامیده شده و هم به دلیل هم وزنبودن با واژهی «بهشت» چِنِشت را معادل بهشت میخوانند. چِنِشتِ بیرجند و سربیشه، ۲ غار دارد به نامهای غار چنشت و غار چهلچاه، و یک امامزاده (منبع) دارد به اسم سید حامد علوی -بنا بر نقلی از نوادگان امام باقر علیهالسلام- که با بخشی از خاندان خود مشهور به «باقریه»، در حدود سال ۴۰۰ هجری قمری به چنشت آمده بودند.
چِنِشت
نقشهی موقعیت جغرافیایی و راهی چنِشت
سه رسم چنشت را برمیشمُرم: ۱. هیچ عکاس و فیلمبرداری هرگز اجازه ندارد از عروسی دختران این روستا تصویربرداری کند. این رسم خط قرمز شدید چنشتیهاست. ۲. هنگام عروسی که مراسم منحصر و ویژه است، یک پسر کنار داماد میایستانند تا بر اساس باور دیرینشان، فرزند اول پسر باشد و در روز و روزگار عصای دستشان. ۳. داماد برای هزینهی عروسیاش در هر صورتی باید تلاش و کار کند تا حاصل دسترنج خود را خرج عروسی کند و تن به قرض و کمکگرفتن از دیگران و اقوام ندهد. در واقع، پول مراسم عروسی الّا و لابُد باید محصولِ کار داماد باشد و از درآمدهای خود خانوادهی داماد. بس است و بگذرم و چه ایران زیبایی و چه ایرانیان دلربایی داریم.
نقشهی ایران و ۳۱ «استان» ایران
نقشهی استان خراسان رضوی
نقشهی استان قم
نقشهی استان تهران
نقشهی استان مازندران
به قلم دامنه: به نام خدا. سلام. از صحرای قرهقوم ترکمنستان تا دشت هرات و کوههای «بابایغما»ی افغانستان. «۲۱۹ هزار تُن خاک» در هوای خراسان رضوی (منبع) حسابی چشم مرا خَش انداخت. گشتم ببینم کانون خیزشش چیست. دیدم تمام استان و خود شهر مشهد مقدس -جدا از کانونهای داخلی ایجاد گرد و غبار- تحت هجوم گرد و خاک صحرای قرهقوم ترکمنستان تا دشت هرات و کوههای «بابایغما»ی افغانستان است. سرخس دروازهی این ورود است. من بارها و بارها از دو دروازهی محور بجنورد و محور نیشابور وارد مشهد شده و میشوم، همیشه هوای این خطّهی خراسان را غبارآلود میدیدم! گاه فکر میکردم دیدِ چشم من تار است، امروز بر من کشف شد که نه، تاری از خود هوای آن بوم و بَر است که شهرِ «دیار آشنا» و به تعبیر مرحوم دکتر علی شریعتی: «شهر شهادت» را هم تار کرده است؛ آنگونه تار، که گنبد دوّار آقا امام رئوف رضا -علیه آلاف تحیة و الثنا- ناپیداست؛ حتی گاه از تاج کوهسنگی در گوشهی جنوبی شهر مشهد و حتی دامنهی باباقدرت هم نمیتوان واضح دید.
نقشهی خراسان رضوی
روزنامه خراسان
۳ اسفند ۱۳۹۹
اشاره: آن سمت و سو، اسمها به پیشوند «بابا» زیاد است: باباامان بجنورد. باباقدرت مشهد. بابایغمای افغانستان. و باباهای دیگر. بگذرم. خواستهبودم امروز در ستونم «عقل استبدادی» شرح کنم، اما این سوژه، آن را از مدادم قاپاند! برم روی اصل مطلب: «۲۱۹ هزار تُن خاک» در هوا. خیلیه!
به قلم دامنه: به نام خدا. بررسی دیدگاه احسان شریعتی، دربارهی وضعیت زوال اخلاق در جامعهی ایرانی. روزنامهی «صبح امروز» خراسان رضوی، امروز ( ۲۰ بهمن ۱۳۹۹ ) گفتوگوی خود با دکتر احسان شریعتی را به چاپ رساند. من متن کامل آن را خواندم. بهتر دیدم در ستونم، به کمی از آن بپردازم. او در این گفتوگو به بررسی وضعیت زوال اخلاق در جامعهی ایرانی، بیتوجهی به ارزشهای اخلاقی ایرانی و اسلامی و قطع رابطه با گذشته پرداخته است. از نگاه ایشان، «ایرانیان دچار تناقضگویی بسیاری در رفتار و عمل شدهاند. یعنی طوری سخن میگویند و طوری دیگر عمل میکنند، از این رو جامعهی ایران برای ایجاد تعادل اخلاقی، نیازمند بازبینی و دگردیسی اخلاقی است.»
«صبح امروز» ۲۰ بهمن ۱۳۹۹
ازینرو، در نگاه او برای ایجاد تعادل اخلاقی در جامعه، ایرانِ امروز «نیازمند شناسایی و تکیه بر نیروی جوانِ سالم» است. که البته به گفتهی وی، هم اهل «عادت» نشده باشد و هم «دستانی آلوده به فساد نداشته باشد و بتواند این بینشِ نو را به یک منشِ اخلاقی دگرسان و نوین تبدیل و نمایندگی کند.»
درین گفتوگو دو نوع اخلاق -به تعبیر برگسون- با دو سرچشمه را مطرح میکند؛ «اخلاقِ بسته» و « اخلاقِ باز». خُلقیات بسته مبتنی بر «عادت» و متکی به جبر و فشار قانونی است، که از منظر وی «بیشتر جنبهی فقهی و حقوقی» دارد». منظورش این است درین نوع اخلاق، ارزشهای اخلاق «همچون ایمان دینی» تلقی میشود که «نمیتواند و نمیباید هیچگونه اکراهی در آن راه یابد.» اما اخلاقِ باز، سرچشمهاش «عشق و ایمان است که عمیقاً شخصی و انفُسی» است. این «بدیل اخلاقی را قهرمانان و قدیسان، انبیای بنیانگذار و عرفا در تاریخ با «خیزبرداری حیاتی» نوین خود درمیاندازند. درواقع، آنها فراخوانی معنوی جدید و ارزشهای تازه طرح میافکنند.»
نقطهی محوری آقای احسان شریعتی درین مصاحبه این است باید «بینش» را به «منش» تبدیل کرد. و معتقد است چون «خوشبختانه هنوز اکثریت جمعیت ایران» جوان است، پس، «تشنهی آیین جوانمردی، آزادگی، تعالی اخلاقی، خیر، زیبایی، حقیقتجویی، شجاعت، ایثار و آگاهی است.»؛ در برابر ترس و طمع و جهل.
احسان شریعتی، فیلسوف معاصر ایرانی است. او که دانشآموخته فلسفه در مقطع دکتری از دانشگاه سوربن فرانسه است، معتقد است اگر نفی و انقطاع با گذشته صورت گیرد، نمیتوان میراث گذشته را در خدمت آینده قرار داد. در چنین شرایطی جامعه دچار گذشتهگرایی شده و یا در پویش نواندیشی بیریشه و تبار میشود.
گفتوگوی پیشرو در رابطه با بررسی وضعیت زوال اخلاق در جامعه ایرانی انجام شده است. پرسش محوری از این قرار است که آیا جامعه ایرانی با نوعی از هم گسیختگی ارزشهای اخلاقی روبهروست و برای برونرفت از این وضعیت نیازمند چه راهکارها و اقداماتی است؟ اتفاقات اخیر چون رفتار نماینده مجلس با یک سرباز و … میتواند نشانگر چه ابعادی از وضعیت اخلاقی جامعه باشد و درنهایت قطع رابطه با گذشته میتواند عاملی برای فراموشی ابعاد اخلاقی مورد توجه ایرانیان محسوب شود یا خیر؟ همواره از رسانههای رسمی نصایح کلی اخلاقی دریافت میکنیم، اما در رفتار اجتماعی واقعی انسانها، بهشکل وحشیانهای عدم رعایت دیگری بهچشم میخورد. بنابراین بیاخلاقی اجتماعی و بیتوجهی به رعایت حقوق دیگران از نوع رانندگی شهروندان گرفته تا رفتار نماینده مجلس، نمود مییابد. بیشتر بخوانید ↓
سه خبر ، سه نظر
ابراهیم طالبی دارابی / ۲۹ آذر ۱۳۹۹
با یاد و نام خدا
خبر ۱ : خانم "ایلهان عمر" که مسلمان سومالیاییتبار است و هماینک نمایندهی حزب دموکرات از ایالت مینسوتای آمریکا در مجلس نمایندگان، (همانی که ترامپ دائم وی را مسخره و ریشخند میکرد) دربارهی سیاست فشار شکستخوردهی حداکثری آمریکای ترامپ علیهی ایران، گفت که این سیاست «به معنای واقعی کلمه در حال کشتن انسانهای بیگناه است.» (منبع)
نظر: لااقل این زن سیاهپوست میداند آمریکا مرتکب جنایت بشری شده، اما امان از شیفتگان و مقلدان مغربزمین در گوشهوکنار ایران که حتی دلشان لهله میزد ترامپ یک غلطایی علیهی ایران بکند و حتی در انتظار نشسته بودند انقلاب اسلامی را از صحنهی روزگار محو کند! زهی خیال واهی! قرآن مجید چه زیبا و چه بهجا فرمول فرمود در سورهی لهَب یا مسَد: تَبَّت یَدا اَبی لَهَبٍ و تَبَّ.
ایلهان عمر
خبر ۲ : آقای حمیدرضا نامی، رئیس هیئت مدیرهی «اتماک» (=انجمن تولیدکنندگان ماشینآلات کشاورزی) از شائبهی وجود رانت و فساد در توزیع مکانیزاسیون کشاورزی پرده برداشت. (منبع)
نظر: یعنی همان گرانفروختن تراکتور و کمباین و تیلر و صدها ابزارآلات کشاورز و زارع و نیز گاوآهن، گاوآهن، سگدست، سگدست. باز قدیمِ قدیم، که دو جوندکا بود و یک اِزّال و آن تیغهی براق زیر ازّال -که نمیدانم اسمش چی بود- که زمین را شخم و شیار میکردند و شائبهمائبه هم در کار نبود! بگذرم!
خبر ۳ : شنیدم «مرکز مطالعات پیشرفته اسلامی» در دانشگاه علوم اسلامی رضوی مشهد مقدس راهاندازی شده، با ۶ گروه پژوهشی: «مطالعات جهان اسلام»، «علوم انسانی و اسلامی»، «مطالعات سلامت»، «گفتوگوی ادیان»، «مطالعات قرآن و حدیث» و«مطالعات زیارت» که هر کدام از این گروهها زیرمجموعههایی هم دارند مثلاً مانند «کارگروه دعا و مناجات». (منبع)
نظر: حتی شنیدم و سپس خواندم که بله، حتی گواهی پایاندوره در حد «پسادکترا» و یا همان سطح ۵ حوزه هم به دانشجویان میدهند. من از خیر این خبر میگذرم و فقط ماندهام «پَسا دکترا» دیگر چه صیغهای است، نمیدانم. پس درود بر «نمیدانم» که از ابوریحان آموختیم.
یک حاشیه و یک نکته:
حاشیه اینه: آدم وقتی برخی خبرها را میخواند یا میشنود یا میخواهد به بغلدستی بشنوانانَد، عین زردیجه میشود؛ همان زردچوبه! که انگار خون از رگها میپرد. به قول گذشتگان و قدیمیترهای محل ما: وُونه زردیجهکَلو. همان رنگپریده!
نکته اینه: یلدا، گذشتهی قشنگ ماست و مردم ایران گذشتهی دیرین و شیرین و پولادین خود را دوست میدارند و هرگز از آن دل نمیکَنند. اینک که ویروس مرموز شیوع و گسترش دارد، دور از همدیگر زیستن، عقلیتر و شرعیتر از دورِ همدیگر بودن است. من کوچکتر از آنم دست به نصیحت کسی دراز کنم، اما تأکید دوستانه میورزم پیشگام شویم در هر رفتاری که خدا را خشنود و خلق را خرسند و ایمن و ایران را امن میدارد.
به قلم دامنه: به نام خدا. یکی از روزنامههایی که مطالعه میکنم "سبزینه" است، حوزهی کشاورزی، منابع طبیعی و محیط زیست. همین اشتیاق میآفریند که آن را ببینم. مگر میشود روستازاده و کشاورززاده باشم اما به روزنامهای که به روستاهای ایران میپردازد، نپردازم؟! کاری هم ندارم چه خطوخطوطی دارد، مهم دیدن است و خواندن. "سبزینه"ی امروز (۲۵ آذر ۱۳۹۹) -که عکسش در زیر منعکس میشود- خبرهایی دارد که چشمم را خیره کرد. مثلاً سه تیترش: در آن بالا: آبرسانی سقّایی، در آن گوشهی چپ: مرغ سنگین و آن وسط: انجیر؛ ارزش خبری فوقالعادهای برای منِ آماتور (=ناشی) ! داشت و مدادم را برای نوشتن متن تیز ساخت. عرض میکنم که چرا. چون:
۱. آبرسانی سقّایی در چاهبهار، مرا یاد سه خاطره انداخت. ۲. مرغ سنگین، یاد کوپن و کوپنفروشها و کوپنخرها ۳. انجیر هم، یاد زادگاه.
اینک که کمبود آب در جهان به رد نمک و صحرای تفتیده میانجامد و سرانجام اگر دیر بجُنبند خاک را شور، زمین را شر، کشاورز را گرسنه، حیوان را تشنه، هوا را سوزاننده، باغ را خشکانده، چشم به سراب و دل را در فغان نگاه میدارد، و آنگاه است که آب سالم را به رؤیاهای دستنیافتنی مردم خواهد برد، و واویلای بحران آب، جاییست که علاوه بر آب، راه و چاه هم نداشته باشد؛ هم آن راه که روی آن به سمت دسترسی به آب راه بپیماید و هم آن راه که نام دیگر چارهاندیشیست. چاهها که مَپرس! حتی رگهایش را هم خشکاندهاند. حالاست که بشر به یاد مفهوم "انتقال" آب افتاده و سرگرم "شیرینسازی" آن گردیده است. که بیشتر به شیرینکاری شبیه است تا تبدیل شوری آن به شُربی آب. وقتی آب قحط بیاید، مردم در هر جای جهان مجبورند کوچ کنند، یا برای نوشیدن سوی «هوتکها» و «دَسچالها» روانه شوند و یا بر سر آن بستیزند.
مگر یادمان رفته که تا همین چند سال پیش آب لولهکشی منبعآب -که مرحوم شیخ روحالله حبیبی پیش افتاد و بر کام مردم جاری ساخت- کفاف نمیکرد و مردم در کف حیاط خانههایشان چاه زده و با دینام آبِ آلوده به ملّقزن! میخوردند. خدا را شکر انقلاب با همهی ددمنشیهای دشمنان جَهول و عَنود، به وُسع خود در گاز، آب، برق، تلفن و هزاران خدمات ریز و درشت دیگر، دست از خدمت به ملتش نشُست.
دو سه سال پیش بود مقالهای در همین دامنه نوشته بودم با عنوان «هوتک چیست؟» هوتک گودالِ روبازیست که آبِ جمعشده در آن، سهم مشترک حیوان و انسان است که بسیار آلوده و انباشته از زالو و باکتریهاست. و در همان مقاله حتی سوگند یاد کردم که: «به خدا سوگند رسیدگی به دردهای مُزمن محرومان و رفع نیازهای تهیدستان، اُسّواساس و فلسفهی اصلی انقلاب ایران بوده است.»
شعَف دارم که خانم زینب سلیمانی دغدغهی تخصیص بودجه برای بنیاد سلیمانی را ستوده اما در اقدامی حمایتگرایانه از تهیدستان، خواستار حذف ردیف بودجه ۱۴۰۰ برای آن بنیاد شده و از بودجهریزان خواسته آن را صرف "حل مشکلات مردم" کنند. (منبع) زیرا "ترویج مکتب حاج قاسم" به این است که "سلوک آن شهید عزیز" را بپیماییم، زیرا مرامش خدمت به ملت بود.
زینب؛ یادگار غیور و محجوب "سرباز شهید قاسم سلیمانی"
قهرمان حقیقی دین و وطنمان ایران و آزادیخواهان جهان
هر کجایی زینب، چونان "زینب" بمان
من به مناطق گرگان رفتهام. از رفیق آنجاییام پرسیدم این گودال وحشتناک دیگه چیست؟ گفت این را مردم حفّاری کردند که آب باران در طول سال در آن جمع شود و بهوقت بحرانی، به داد کمآبی بیاید.
در زادگاه ما هم -چنانچه در بالا از این اصطلاح یاد کردم- «دَسچالها» را میدیدم، البته دستساز نبود، ولی برای حیوانات و اَشجار و بوتهها بهکار میرفت. در بالملهی دارابکلا -گویا کمی بالاتر از لِشدله- جاییست به اسم گتچال، گرچه به گمانم طبیعیست، نه دستساز، اما آبشخور شگرفِ آنمحدوده بود. الان را خبر ندارم. آبشخورها را صیانت و حیازت کنیم.
اما مرغ سنگین، بر خلاف مرغ سایز است. مرغ سایز مابین ۱ کیلو و ۲۰۰ گرم تا ۱ کیلو و ۴۰۰ گرم است. اما دست مردم از آن کوتاه است. باز هم به دلیل دلّالهای سودجو و سوءتدبیرهای دستاندرکاران دسسیهجو. اینجا متوجه شدم که علت گرایش مردم به مرغ سنگین، کوپن بود. آن زمان که جنگ بود، به تدبیر پاکترین نخستوزیر ایران مهندس میرحسین، ارزاق و مایحتاج مردم از طریق کوپن تأمین میشد. سهمیهی مرغ خانوارها موجب میشد مردم، مرغ سنگین را انتخاب کنند تا مرغ کوچک نصیبشان نشود که کمتر سهم ببرند. حال آنکه اینک مرغ سنگین طبق قانون باید قطعهبندیشده، به فروش گذاشته شود. حتی گویا مرغ سنگین دارای باقیماندهی آنتیبیوتیک است. کشتارگاههایی که به روش حقالعمل کار میکنند از مرغ سایز، بیشتر سود میبرند؛ چون بر خلاف یک مرغ سنگین -که برابر با دو مرغ سایز است- دو جگر دارد، دو دل دارد، و دو سر !
انشاءالله بشر اینگونه نباشد! دو دل بودن، بدترین ابتلا و دو سر بودن، زشتترین رفتار یک مبتلاست. اما دو جگر که خوبه، ۱۰۰ جگر هم خواستی باشی، باش. از خبر و خاطرهی انجیر گذر کردم چون زیاد وقت خواننده، خورده شد!
به قلم دامنه: به نام خدا. نمیدانم «جنگ چهرهی زنانه ندارد» از کیست. اما منظور شاید این باشد طبع لطیف زن با روی خشن جنگ تناسب ندارد. درست هم هست الّا برای فرقهی تروریستی رجوی که زنان را ابزار جنگیدن کرد.
اما بعد بپردازم به اصل مطلب. خیرالنساء صدخروی را «مادر جبههها» لقب دادهاند که اینک به جوار رحمت حق پیوست. نان، کلوچه، کاموا. با همین سه قلم کالا، پشتیبان غذا و پوشاک بود برای جبههها. وقتی کلوچهها را برای جبهه بستهبندی میکردند، دختران روستا با کاغذ و خودکار برای رزمندگان یاداشت میگذاشتند، خیرالنساء با شوخطبعی به دختران میگفت بنویسید: "فقط به شهادت فکر نکنید، انشاءالله جنگ تمام میشود ما منتظریم به خواستگاریمان بیایید.» دختران جوان چهرهیشان گُل میانداخت با این شوخی خوب خیرالنساء. و خیرالنساء میگفت وقتی رزمندگان برگشتند به آنها خواهمگفت که دخترِ غریبه! نگیرند، بیایند از خودمان زن بگیرند. یاد این مادر جبههها جاودان. من جبهه که بودم دستم از آن کلوچهها با آن نامهها نرسید وگرنه ممکن بود به "صدخَرو" با سر میرفتم!
لابد صدخَرو را دیدهاید، من بارها از آن عبور کردم. روستاییست از شهرستان داورزن خراسان رضوی. از سمت شاهرود وقتی کاهک و مزینان -زادگاه مرحوم دکتر علی شریعتی- را به سمت مشهد مقدس، رد کردید، میرسید به صدخرو در ۵۵ کیلومتری سبزوار (همان «بیهقِ» ابوالفضل بیهقی). صدخرو یعنی: جای بهشت. سقف باغ. قنات تقسیم. خَرو هم مخفف خروار است. هندوانهی صدخرو که محشره! بیشتر بخوانید ↓
ابراهیم طالبی دارابی دامنه / ۱۶ آذر ۱۳۹۹ . قسمت یک و دو . با یاد و نام خدا. امروز ۱۶ آذر است. گویا میگویند روز «دانشجو»ست. ولی من چون سواد اکابِری ! دارم جرئت ورود به روزِ آنان را ندارم! پس؛ یکراست رفتم سراغ آقا رحیمُالله.
او گالش است. گالشی از تالش یا طالش. کسی که گلّه دارد؛ گلهی گاو. ولی مثل دانشجوها! گلِه ندارد. مانند اسمش، رحیم است. حالا میگویم چگونه. من تمام گیلان را گشتم؛ هشتپرِ طوالش و اسالم و آستارا و آستانهی اشرفیه را هم. میگویند گیلان یعنی جایی که به علت وارش زیاد، زیاد گِل میشود. اما آقا رحیمُالله نه فقط گلِه ندارد، گِل هم نمیشود، چون در جلگه نیست که همیشه تیل هست. در دامنهها و حتی قلههای نواحی مرتفع تالش، مرتَع دارد و دام میچرانَد و کَلوشش تیل نمیگردد. چوپان هست! ولی چونان عین اونجور دانشجو ! در دامِ کسی نمیافتد.
نقشهی استان گیلان
فقط توانستم این عکس را پیدا کنم
از ذخیرههای تمشا. از چپ:
رحیمالله گالش محترم تالش
جواد قارایی متخصص گردشگری و بومگردی.
«اندامخانم» همسر محترم رحیمالله
آقا رحیمُالله من دیدم دارکوبها (=دارتوکِنها) چنان با او جورند که بر کلاه و کول و کوپال و کپّلش مینشینند و پشهها را میخورند که کنِه بر تنهی این گالش مصفّا نیفتند. نه اون کنِههای خونآشامی که با کدورت و کینه، بر تن آن دانشجوهای صاف و ساده و سالم میخواهند بنشینند و خونشان را به نفع مربع استثمار و استعمار و استکبار و استبداد بمَکند. از همین رو، آقا رحیمُالله در آن مستند «ایرانگرد» حتی تیرنگ را دستی کرد و بر دستان خود نشاند و تیرنگ، این قرقاول رنگارنگ هم، جیک نزد، جیغ نکشید، پر نزد، داد و فریاد نکرد مثل اونجور دانشجوها!
آقا رحیمُالله حتی یگ گُراز هیولا را اهلی کرد. بر پشت آن هیمه و هیزم بار میکرد به گالشمنزل میآوُرد. حتی گراز، باغچهاش را ورز میکرد. و او عین دو جوندِکا بر پشتش خیش میبست و زمین را شخم میزد تا شیار کند و بذر بکارد. فقط چون یک روز گراز گوسفندانش را بِل (=شاخ) زد او از دستش عصبانی شد. ولی باز هم، آقا رحیمُالله، رحیم باقی ماند، چونکه گراز را تنبیه و کتککاری نکرد، به دار نیاویخت و مانند آن قاضی شهیر ! عصرِ دولتِ ۹+ ۱۰ ، به کهریزک نبُرد، بلکه در جنگل هیرکانی تالش رها کرد؛ یعنی آزاد؛ آزاد؛ آزاد. درود بر هر آزاد؛ البته آزادِ بیآزار.
آقا رحیمالله ( ۲ )
آقا رحیمالله تنها به طبیعت دلبسته نیست، نسبت به همسرش -که نامش «اندام» است- دیوانهوار "دلداده" هست. به این پرسش که چرا نامش اندام است؟ با ولعِ تمام و به پیوست ژرفترینلبخند و بی هیچمکث و درنگ پاسخ میدهد پدرومادرش چون میدانستند خوشسیما میشود اسمشو گذاشتند «اندامخانم». درس این گالش وطنخواه و بانمازوایمان فقط حفظ قوم طالش نیست، سروجاندادن پای همدمش هم، هست. همسری که نه فقط رمضان را روزه است، شعبان را تماماً به روزه سر میکند و در طول سال نیز بعضی روزها روزه میگیرد.
آقا رحیمالله یک تالشیست. تالش هویتش را میخواهد. جنگلش را هم. خُب او گرچه درسناخوانده است، اما ساز تالش، نوای تالش، لَلِهوای تالش، غیرت تالش، عفت تالش را میشناسد. و شاید نداند که روزگاری نام استان آنان «استان گیلان و تالش» بود؛ حتی تالشان. این رضاخان میرپنج بود که برای محو اسم قومیتها در ایران و مثلاً یکپارچهسازی «پهلوی» نام استانهای ایران را از اسامی و عناوین انداخت و به جای آن شمارهگذاری کرد از استان ۱ تا استان ۱۰ . که «استان گیلان و تالش» شده بود استان ۱. آن شاه انگلیسی علاوه بر تختهقاپو کردن عشایر کوچرو، اقوام یکجانشین را نیز اینگونه بینامونشان و آواره ساخت که البته خود ابتر و دمبریده شد.
آقا رحیمالله اگر نداند، دستکم تالشیهای تحصیلکرده میدانند که بخشی از تالش و تالشیهای ایران در آن جنگ به روس واگذار شدند. حال آنکه شکست در سمت تالشیهای چابک نبود، تالشیها تا عمق دشمن روسی نفوذ کرده بودند اما هزیمت در جبهههای مجاور تالش، باعث شده بود آنان طعم شکست و انهدام را بچشند و تا امروز هم در حسرت آن شکست تحمیلی خود را شماتت کنند که وقتی حتی یادش میآورند انگشت افسوس بر دهان و سنان میزنند. بگذرم.
آقا رحیمالله که یک گالش خالصِ بااخلاص و کاریِ سخاوتمند است و سرش به دام و گاو و چراگاه و بنِهسرش هست، حق دارد که نداند چرا جنگل هیرکانی ما از آستارا گرفته تا سیسنگان و از آنجا تا شرق جنگل گلستان، هنوز که هنوزه به ثبت جهانی نرسیده و در یونسکو بر سر آن چالش است. اسفبار آن است که بیشتر ساکنین خطهی شمال هم ندانند چرا ثبت نشد تا از حمایت همهجانبهی جهانی و بودجهی جهانی برخوردار گردیم. یک علت اصلیاش این است طبق مقررات کاذب یونسکو اگر جایی را از جمله جنگل را، دو کشور صاحباند، ثبت اثر جهانی به ترتیب حروف الفبا ممکن است. یعنی اول آذربایجان سپس نام ایران در سند ثبت میشود. ایران مخالف این نوع ثبت است. دلیل درستی هم دارد. از چندین میلیون هکتار جنگل هیرکانی شمال ایران، فقط بخش ناچیزی در خاک کشور آذربایجان است، آن هم روزگاری مال ما بودهاست، اما این کشور کوچک که با آنکه خون ایرانی در رگ و ریشهی مردم و خاک و دیار آن جاری است، چموشانه میکوشد سند آنگونه بخورد به حروف الفبا و حقیقتاً سختمان میآید. نمیآید؟ اول آذربایجان و در پسِ آن ایران؟! جنگلی که نزدیک ۵۰ یا ۴۰ میلیون سال پیش متعلق به ایران بوده و همچنان هست، فقط به خاطر یک بخش ناچیزش که در قلمرو آن کشور افتاده است، بدینگونه اجحاف و غلط، سند بخورَد؟ ترکهای ترکیه مولوی بلخی ایرانی را قونیهای کردهاند و اینان حکیمنظامی گنجوی را، به گنجهای از ما گرفتهاند، هیرکانی را هم بگیرند؟! حاشا و کلّا . ابَدا و هرگز. الّا و لابُد. عکس بالا: سمت چپ رحیم الله. عکس از دامنه.
خلاصه و تنظیم به قلم آزاد دامنه: به نام خدا. در کوچههای روستای «ایستا» از «ماشین» خبری نیست؛ نیز از تلویزیون و شبنشینی و عروسی و عزا. هنوز کسی زنان آنان را ندیده است. شناسنامه ندارند که هیچ، جزو آمار جمعیت ایران نیز به حساب نمیآیند. از امکانات مدرن آب لولهکشی، گاز، برق، تلفن، مطبوعات، رادیوتلویزیون، بهداشت و درمان، آموزش و پرورش و رایانه استفاده نمیکنند. فقیر و مستمند نیستند. به قول معروف: متموّلاند (=ثروتمند) و در پرورش و فروش اسبهای اصیل روزگار میگذرانند؛ اسبهایی با ۲ تا ۱۰ میلیارد قیمت! نقل است، یکی، اسبی از اصطبل امیر قطر خریدهاست که نشان میدهد همهی اسبهای «ایستا» از نسل همان اسباند. گویا مصریها این اسبها را میخرند. خودشان هم زین و پالانِ دست دوز میدوزند. «جز به حد ضرورت، تولید نمیکنند، نمیخورند و نمیپوشند. بر سرِ اموال خود با کسی نزاع نمیکنند و اگر کسی در دارایی آنها تصرفی کند با او درگیر نمیشوند و از مال خود چشمپوشی میکنند.» مدرسه ندارند، زیرا کودکانشان به سبک سنتی و مکتبخانهای با فراگیری دروس قدیم و محرّمات فقهی، خوشنویسی و اصول عقاید باسواد میشوند.
تفکرات صوفیمآبانه دارند و رُهبانیت پیشه کردهاند. به آنان «اهل توقف» میگویند. ساعت مچی و دیواری ندارند. آنان تأکید میکنند که «سبب اصلی پرهیزشان از زندگی امروزی به جهت تشابه آن به زندگی کفار و بدعتبودن آنها است». آنان تحت تآثیر میرزاصادق مجتهد تبریزیاند؛ (متوفای ۱۳۱۱) -که از مخالفان سرسخت مشروطه بود و خواستار لغو فرمان مشروطیت- او ازجمله فقهایی بود که تأکید بر «طرد مطلق اندیشه تجدد و دستآوردهایش» داشت. از نظر او حکومت که قانونگذار و مجری قانون است، از آن خدا است و بعد پیامبر او و سپس به امامان شیعه میرسد وحکومت دیگری قبل از ظهور، شرعی نیست.
میرزاصادق مجتهد تبریزی
اهل توقف در هیچ فعالیت سیاسی و اجتماعی شرکت نمیکنند و باورهای خود را نیز تبلیغ نمیکنند. کمعیبترین حکومت دوران غیبت کبری را قاجاریه میپندارند! اهل توقف به شدت منتظر ظهور حضرت مهدی (عج) هستند و بر این نظر هستند که اکنون آخرالزمان است و آخرالزمان از دورهی مشروطیت آغاز شده است. «ایمان در نگاه آنان از جنس تعهد است از همین منظر عقل را وظیفهساز نمیدانند و وجود آن را فقط برای وظیفهشناسی ضروری میپندارند.»
به زیارت امامان شیعه نمیروند، زیرا «استفاده از وسایل نقلیه امروزی را جایز نمیدانند. آنها خود را مستطیع نمیدانند و به حج نمیروند»، زیرا حج نیاز به گذر از مرز دارد. اوقات شرعی نماز را «با شاخصههای خود استخراج کرده و آغاز و پایان ماه رمضان را نیز با رؤیت خویش» معیّن میکنند. به «رؤیای صادقه معتقدند و در تأیید روش زندگی خود، به خوابهای معنوی استناد میکنند.» در اعیاد و سوگوارییها نیز مراسم خاصی برگزار نمیکنند. «مردمان آرامی هستند که تا به حال هیچ کس نزاع و درگیری از ایشان ندیده است. دربارهی اعتقاداتشان هم با هیچ کسی وارد بحث و گفتوگو نمیشوند و تلاش نمیکنند تا دیگران را نسبت به سبک زندگیشان متقاعد کنند.»
تصویر هوایی از روستای ایستا
آنان سه سال در تنکابن بودند اما سرانجام به طالقان آمدند؛ زیرا طبق احادیث، منزلت طالقان در آخرالزمان، گرایش مذهبی اهالی، آرامش و محیط زیست سـالم و طـبـیـعـی و عدم انجام پدیدهی اصلاحات ارضی در آبادیهای طالقان را عمدهترین دلایل انتخاب این منطقه برای سکونت قوم برمیشمارند، که اینک روستای «ایستا» نام گرفت. امامجمعه طالقان میگوید:
«پس از فوت سیدحسین نجفی طباطبایی، ۱۶ خانوار با رهبری فردی به نام حسنیقلی ضیائی که خواهرزادهی سیدحسین است از تبریز» به ایستا هجرت میکنند. آقای ضیائی، هم زعیم دینی و هم حاکم اهالی «ایستا»ست؛ با کاریزمایی بسیارقوی، بهطوریکه «اهالی در کوچکترین تصمیمات و جزئیترین کارها ازجمله مسائل شخصی، اعتقادی و اجتماعی گوشبهفرمان او» هستند.
اهالی این روستا برای خود نامی انتخاب نکردند، هر کس به زعم خود برای آنان نامی برگزید. برخی به علت اینکه اهالی، منتظران امام زمان (عج) هستند، نامشان را «منتظران» گذاشتند. و برخی نیز به آنان «پشمینهپوشان» لقب دادند؛ به دلیل کنارهگیری از ابزار و امکانات روز. برخی نیز به خاطر ترکزبان بودن آنان، آنجا را «تُرکآباد» میگویند و برخی نیز «ایستا»؛ بدین جهت که «در عصر غیبت اعتقاد به «توقف» دارند، به خصوص توقف در سبک زندگی». و اهالی طالقان به آن، عنوانِ «فانوسآباد» دادند، زیرا منابع نورش یا فانوس است و یا چراغِ گردسوز. بگذرم هنوز! اطلاعات بیشتر در این: (منبع)
نظر آقای جلیل قربانی:
سلام، روز بهخیر آقای طالبی
چند نکته: ۱- قیمت خودرو (مَرکَب)های مدرن و سنتی در یک سطح است. قیمت برخی از اسبهای ترکمن که از نژادهای اصیل اسب در جهان است، بیش از ۱۰۰ هزار دلار (سه میلیارد تومان) است. ۲- در ترجمه فارسی یکی از کتابهای اخلاق دوره قاجاری (معراجالسعاده نوشته ملااحمد نراقی)، برای بردن نام فتحعلی شاه قاجار، بیش از یک صفحه کامل با فونت ۱۲، توصیف و لقب به کار رفته است. اگر به خواست اینها قاجاریه تا حالا حاکم بودند، با اقدامات داهیانه شاهان قاجار، الان ایران به اندازه لیختن اشتاین شده بود. ۳- آن زمان که کمی آخوند مرام بودیم، میخواندیم که در روایات آمده که بیشترین تعداد از ۳۱۳ یار امام زمان از طالقان هستند. حالا قمیها دارند چیکار میکنند، نمیدانم. ۴- این که در تنکابن بودند اما بعدها از راه اشکورات به طالقان رفتند، احتمالاً در جریان ساخت آزادراه تهران شمال و مدرنشدن منطقه قرار گرفتند و برای فرار از مظاهر تجدد، مهاجرت کردند. ۵- این که اهالی یک روستا در طالقان مرکبشان اسب باشد و با فانوس و چراغ ۱۵ و بخاری هیزمی زندگی کنند، اشکالی ندارد، اما اگر این نهضت جهانی شود، اسب و هیزم و فانوس از کجا بیاوریم؟
مقدمهی ملا احمد نراقی در وصف فتحعلیشاه قاجار
پاسخ دامنه: سلام. خیلی جالب ادامه دادید جناب آقای قربانی. از قضا من هم، سالها پیش، آن مقدمهی مطوّل عالم ربّانی ملا احمد نراقی در «معراجالسعاده» را خواندم و کنارش فقط علامت «؟!!» زده و رد شده بودم. عکسی از آن انداختم و در بالا گذاشتم.
به قلم دامنه: به نام خدا. دیشب، کاربری، بهجا و بههنگام ندای «از خوابِ گران، خوابگران خیز» مرحوم اقبال را سر دادند؛ همین، صبح علی الطلوع مرا روانهی دیوان لاهوری کرده و این نوشته را، راهی صحن دامنه. این شعر چون در همان اوان انقلاب به آهنگ و آواز (گویا موسیقی افغان یا تاجیکستان) در آمد در ذهن بیشتر ما نقش بسته است.
چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
ای جوانان عجَم جان من و جان شما
غوطهها زد در ضمیر زندگی اندیشهام
تا بدست آوردهام افکار پنهان شما
و...
میرسد مردی که زنجیر غلامان بشکند
دیدهام از روزن دیوار زندان شما
حلقه گِردِ من زنید ای پیکران آب و گل
آتشی در سینه دارم از نیاکان شما
اقبال درین سُروده از ایران، از ایرانیان: بزرگمردان آن، از فارسیزبانان و از اندیشه و افکار نیاکانمان سخن میگوید و نیز از انسان نستوه و ناجییی که زنجیر اسارت و تسلیم را پاره میکند و بشر را به رهایی و مشتاقی و آزادی و آزادگی فرا میخوانَد.
آری؛ ملت ایران مانند اقبال از روزنِ زندان و سیاهچالههای شاهی دید که کسی میآید زنجیر ساواک و رکن چهارم و کمیتهی ضد خرابکاری و شکنجهگاه اوین و دربار و درباریان را پاره میکند و غُل را از گُردهی مردم میشکند و انسان و جهان را به سرنوشت خود، آگاه، و مسلمانان را از خواب گران، بیدار میکند.
امام با دانش و جرئت در مسجد شیخ انصاری نجف اشرف، با بحث حکومت اسلامی، پایههای لغزان رژیم شاه را به لرزه درآورد و با اندیشهی زلال و پیشرفته، دین مبین و قرآن کریم را از روی طاقچه و گورستان و کابین عروسان، به صحنه آوُرد و بزرگانی چون عالم مبارز نستوه آیتالله طالقانی با طرح «قرآن در صحنه» به کمک او شتافته و ملت را به زیر پرتو انوار اسلام رهاییبخش بردند.
اسلامی که حتی بیش از ۴۰۰ کیلومتر از مکه، هجرت میکند تا بتواند در یثرب حکومت تأسیس کند و جامعه را به مدنیت و فضیلت و به آرامش و آزادی و آگاهی برساند. تا به قول اقبال زنجیرها را بشکند و تسلیم و تماشاگر نباشد.
امام عصر (عج) هم که ظهور بفرمایند، نمیروند گوشهای و حُجرهای و زاویهای، مسجدی، مدرسهای بنشینند تا دیگران! بر اسلام و مسلمین، حکومت و بر مردم دیندار، سیاستورزی و حکمرانی کنند. اسلام را بهتمامه بشناسیم؛ دین دنیا و آخرت با هم، نه با تمنّا برای به تنهاییبردن آن؛ که فقط برای آخرت و جدا از سیاست و حکومت. بگذرم.
به قلم دامنه: به نام خدا. اوحدی مراغهای در مثنوی «جام جم» از وجوب شش حق بر عهدهی آدمی سُروده حق خدا و مادر و پدر و استاد و میر و پیامبر:
واجب آمد بر آدمی شش حق
اولش حق واجب مطلق
بعد از آن حق مادرست و پدر
و آن استاد و میر و پیغمبر
اگر این چند حق بجای آری
رخت در خانهٔ خدای آری
حق اینها بدان که اربابند
مقبلان این دقیقه در یابند
حُب ایشان سرت بر افرازد
بُغض ایشان به خاکت اندازد
مرقد مطهر حضرت محمد (ص)
شرح کوتاه : شرحم این است که شعر چنان روشن و گویاست که هر خواننده با خواندن آن از ژرفای شعر سر درمیآورَد و حتی همیشه با این حقوق مأنوس و آشناست. فقط یادآور شوم که در برخی نسخهها به جای «میر» در مصرع چهارم، «شاه» آمده؛ اما مرحوم بدیعالزمان فروزانفر، «میر» آورده یعنی امیر. من همیشه وقتی این قسمت مثنوی را در دفتر یادداشتهایم مرور میکردم، «میر» را «سادات» و حقّ سادات برداشت میکردم.
توضیح: با آوردنِ این شعر، خواستم از پیامبر اسلام (ص) گفته باشم؛ انسانی خَلیق و خیلیملایم و خوشاخلاق، رسولی گشادهدل، نبییی غمخوار و دلرحم و دلفروز که سینهای صدر و گشوده داشته برای همه.
یک علت از علل نفوذ پیامبر اسلام در قلوب ایرانیان این بوده که محمد مصطفی -صلوات الله و سلامه علیه و على آله- که در پیشگاه خدا محبوبترین و نزدیکترین مخلوقات عالَم به اوست: فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنى (آیهی نُه نجم). مِثلِ مساکین میزیسته و با فقرا و مستمندان همغذا میشده و سختترین زندگانی را بر خود برگزیده تا مانند سلاطین ساسانی و امپراطوران رومی و فراعین مصری نباشد و نپوشد و نخورد.
یک ورق از تاریخ تیره و سیاه سلاطین ساسانی را میگشایم که اگر یکی از آنان روزی لباسی خاص و یا «غذایی مخصوص به خود» تهیه مینمود، آن غذا و آن لباس بر سایرِ مردم حرام بود و قدغَن و ممنوع و منع. زیرا بر سلطان! سخت میآمد که مِثل و مانند مردم بزیَد. بگذرم.
به قلم دامنه : به نام خدا. گُسترهی حکومتی لولوبیها از حدود لرستان بود تا اطراف سر پل ذهاب. گویا این سلسله در توسعهی هنر و صنعت در آن عصر، پیشتاز بود. اما مطلب من چیزی دیگر است که خواستم مطرح کنم و آن «نفرین» است از زبان «آنوبانینی» فرمانروای لولوبیها -که کفش صندلشکل به پا دارد- بر کتیبهی حجّاریشدهاش نقش بسته است که نقل است دستکم ۴۵۰۰ سال پیشینه دارد.
«آنوبا نینی» درین کتیبه که در حال گرفتنِ دِیهیم (=کلاه و تاج پادشاهی) از دست الههای به اسم «نینی» است چنین نفرین میکند:
«آنوبانینی پادشاه لولوبی، تصویر خود و تصویر نینی را بر کوه بادیر نقش نمود. آنکس که این لوح را محو نماید، به نفرین و لعنت آنو، آنونوم، بعل، بلیت، رامان، ایشتار، سین و شمش گرفتار باد و نسل او بر باد رود». (منبع)
یادآوری ۱ : بعدها لولوبیها با هجوم آشوریها به داخل فلات ایران منقرض شده و حتی از صفحه تاریخ محو گردیدند.
یادآوری ۲ : کوه بادیر نزدیک سر پل ذهاب کرمانشاه است و نام محل صخرهی حجّاریشده، کَلگار.
نکتهی ۱ اشارهای: رسم بود پادشاهان حُکم شاهی خود را از خدایان و بُتان و الهههان میگرفتند و اقتدار خود را فرّه ایزدی (=شوکت و حشمت الهی) میدانستند.
نکتهی ۲ تفسیری: اما امام علی -علیهالسلام- با آنکه در کنار آن بِرکه در غدیر خُم، بر ولایت و مولابودنِ او بر امًت، از سوی حضرت ختمی مرتبت (ص) والاترین انسان در هستی، وصایت شد و بر امامتش خطبه خواند، اما باز نیز، آن امیرِ پارسایان، برای مصلحتِ وحدت و فرونپاشیدن امتِ تازهبنیادِ اسلام و مسلمین، سکوت مؤثر کرد و ذرّهای برای حکومتکردن -که در پیشگاهش از عطسهی بینی بُز و استخوان جُذامی در دهنِ خوک، پستتر بود- تلاش نکرد، رُقبا و مدعیان را تخریب نکرد، ترکِ کارِ اُولیٰ نکرد، بنا را برای اهداف الهی و اخلاصِ اخلاقی، و دوام کار بر سازگاری و استخواندرگلو ماندن و بردباری و شکیبایی گذاشت و صد البته از روشنسازی مؤمنان و نیروسازی مخلَصان، هرگز دست بر نمیداشت.
و از وقتی هم، که به اصرار مردم و بهناچاری، حکومت را پذیرفت و تا نزدیک ۵ سال دوام داد، ذرّهای از ایده و اجرای عدالت و مقاومت در برابر باطل، جنگجویان، پیکارگرایان کوتاهی نکرد و تا فوز شهادت، آنهم در درون محراب عبادت، پیش رفت و غدیر را برای همیشه با شبِ قدر پیوندی پویا زد. روز امامت و ولایتِ امام اول، «صوتِ عدالت» علی (ع) همیشه مبارک و برکت است.