دامنه‌ی داراب‌کلا

مازندران ، ساری ، میاندورود

دامنه‌ی داراب‌کلا

مازندران ، ساری ، میاندورود

مشخصات سایت دامنه
دامنه‌ی داراب‌کلا

Qalame Qom : سایت دامنه‌ی داراب‌کلا ، ابراهیم طالبی دارابی ، مازندران، ساری، میاندورود

پیام های مدیر
آخرین نظرات
طبقه بندی موضوعی
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

بایگانی مطالب

به قلم دامنه. به نام خدا. سلسله مباحث روحانیت دارابکلا. یکی دیگر از روحانیان قدیم روستای داراب‌کلا مرحوم آق میرصادق نبوی الحسینی است. ایشان پدر آق سیدمحمد شفیعی دعانویس اند. به عبارتی پدربزرگ مرحوم حجت الاسلام حاج آق علی شفیعی (شوهرعمۀ ما) که دعانویسی در این خاندان را ادامه دادند و به فرزندش آق صادق منتقل کردند که هنوز هم برقرار است. آق میرصادق نبوی الحسینی که جدّ حجة الاسلام والمسلمین آق سیدشفیع شفیعی اند؛ مردی مردم دار، روحانیی مورد وثوق، فردی مزضی الطّرفین و شخصیتی مهربان و دعاگری مورد قبول و محبوب بود. مردم از جای جای ایران برای شفا از وی و فرزند و نوه اش دعا می گرفتند زیرا به این خاندان سادات روستا، خصوصاً به آق میرصادق نبوی الحسینی، علاوه بر احترام، اعتقاد و باور داشتند.

 

در پای برخی از اسناد قدیمی محل از جمله اسنادِ صورت اموال پدربزرگم کبل آخوند ملاعلی طالبی، امضاء و گواهی او درج است که من به چشمم مُهر ایشان را دیدم. در واقع امضای ایشان بر اعتبار اسناد مالی و اموالی مردم می افزود. مرحومه سید اشرف سادات نبوی یکی از همسران مرحوم حاج حسین دباغیان، به عبارتی مادر میرزعلی دباغیان، از همین خاندان نبوی ست. قبر آنان در امام زاده باقر مزار دارابکلاست که هنوز هم قدیمی تر برای احترام به آن رجوع و حمد و سوره نثار می کنند. روح این روحانی و اجداد و منتَسبین اش غریق رحمت باد.

  • دامنه | ابراهیم طالبی دارابی

به قلم دامنه. به نام خدا. فرهنگ لغت دارابکلا. به مناسبت ماه  مُحرّم که برای دارابکلایی‌ها ماهی بسیارحُزن انگیز و خاطره آمیز است لغت‌های مرسوم این ماه دوست داشتنی را که در درون تکیه و دستۀ عزاداری ها رایج است مختصر شرح می کنم:

 

یزید بُد: چکمۀ بلند و سفید و قرمزِ شمر بن ذی الجوشن را می گویند.

 

سِیو جِمه: پیراهن مشکی زنجیرزنی و سینه زنی را می گویند.

 

عَشیر (اَشیر): روضۀ تکیه. عشیر یعنی دهه. اشیر یعنی وعظ و اشاره.

 

تکّه پَلی جمع بَووشین: یعنی پیش تکیه جمع شوید، می خواهیم عزاداری کنیم.

 

قن کَلو: حبّۀ قند چای که در تکیه گویا برای همه یک مزّۀ خاصی داره.

 

مِلّاپول: پولِ اُجرت روحانی روضه خوانِ تکیه که مردم به نیّت عزای حسینی می دهند.

 

دَگش نکانین: یعنی کفش و زنجیر همدیگر را عوضی نپوشید و نگیرید.

پِخونی: جواب دادم سینه زنی نوحه خوان را می گویند.

دَییل: ساقی می گه قند را دَییل یعنی چنگ نزنید یکی یک بگیرین تا به همه برسه.

جمبوله نَووشین: یعنی دستۀ زنجیرزن یکجا هجوم نیاورند، منظّم در ردیف خود باشند.

دسّه بشکسّه: یعنی عزاداری دسته ها پایان گرفت.

پِلاخاری: یعنی نذری پُلوی روز هفتم و نهم محرم دو روستای مُرسم و اوسا.

شاه سلامٌ علیک، آقا سلامٌ علیک: اَدای احترام عزادارها به امامزاده باقر و امامزاده جعفر.

لال پلا: نذری پُلو شب هفتم و تاسوعا درون تکیه که قاشق به قاشق برا شفا می برند.

چِمر: صدای خیلی بلند و گوشخراش را می گویند.

بِرمه: اشک و گریه برای امام حسین (ع).

تِقک: بُغض فروخفتۀ یکباره ترکیدۀ عزادارها در حین زنجیرزنی و ذکر مصیبت و عزا.
 
پَکر: حالت تَباکی و ادب و غمناکی مردم دارابکلا در طول ایام محرم خصوصاً روز عاشورا.

پامنبری: گریززدن یک مرثیه خوان در وسط ذکر مصیبت روحانی روضه خوان در تکیه.

باکّله‌پَته: باقلای داغ کُلک (=گلپَرزده) ی شب عاشورا برای عزادارها.

تِلنگه: مصیبت آهنگین روحانی روضه خوان تکیه.

گَت تر جواب هادین: جواب سینه زنی و زنجیرزنی را بلندتر و رساتر بدهید.

تساپه‌لینگ: درآوردن کفش و جوراب عزادارها از مزار تا تکیه پیش در روز عاشورا.

کَلُش جا: جاکفشی تکیه.

تُش هادین: یعنی محکم سینه بزنید و جوشی بگیرین.

رِقاضی نیگنین: هر کس را نذارید دستور بده و رسم تازه باب بکنه.

یک یاعلی بلند یاعلی؛ یاعلی یاعلی یاعلی: این را می گویند تا روضه خوان منبر برود.

اهل عزای «شاه دین» خوش آمدین خوش آمدین: دستۀ اوسا وقتی شب عاشورا به دارابکلا رسید دستۀ مستقبِل پیشوازکننده، این را به آنان می گویند.
  • دامنه | ابراهیم طالبی دارابی

شامل

روحانیون حال حاضر

 

علما و شیوخ درگذشته

 

طلبه‌هایی که ترک تحصیل کردند یا از استمرار بازماندند

 

کسانی که در محاورۀ مردم «شیخ» خطاب می شوند

 

 این تحقیق «روحانیت دارابکلا» همچنان ادامه دارد

 

به مناسبت ماه محرّم این پست را ارائه می‌کنم


عکس و لیست اسامی بدون لحاظ‌کردن حروف الفبایی

اینجا

  • دامنه | ابراهیم طالبی دارابی

به قلم دامنه. به نام خدا. یکی از مشهورترین، بی ریاترین و خاکی ترین خادم الحسین های تکیۀ دارابکلا مرحومه جامباجی بود. این خادمۀ امام حسین (ع)، هم ساقی تکیه بود و هم در مجالس روضۀ نذری منازل مردم محل، امور پذیرایی و پشتیبانی مراسم را پیش می بُرد. او زنی خوش خُلق، مسجدی، مؤمنه، مردم دوست و محبوب عموم مردم بود. همه، گویی او را مَحرم و مادرِ خود می دانستند. همۀ اعضای این خاندان مذهبی و سادات، در ماه محرم به تکیه و مسجد خصوصاً به روز با عظمت و دیدنی عاشورای روستای دارابکلا خدمت می کردند. جامباجی چون زنی معتمد و باایمان بود، در خونۀ عُلمای محل نیز خدمات رسانی می کرد.

 

او مادرِ آقایان مرحوم سیدبابا پورصمد، مرحوم سیدتقی پورصمد، سیدآقا پورصمد، و دوست و هم خدمتی گرامی ام آق علی پورصمد است. شوهرِ او هم -که نامش را از یاد بُردم و خدا رحمتش کناد- در روز عاشورا از علَم بدستان مشهور بود و به گمانم یک نقشی را هم در تعزیه بر عهده داشت. فرزندان جامباجی هم مثل مادرشان همگی در تکیه و مسجد نقش داشتتند:

 

سیدبابا: که رنگ موی سر و پوست صورتش کلاً طلایی و بُور بود، در روز عاشورا با پوشیدن لباس نقش یک سوارۀ اسیر را داشت و در شب قوم بنی اسد نقش یکی از شیوخ عرب بنی اسد را بازی می کرد.

 

سیدآقا: ساقی بود و هنوز هم هست.

 

سیدتقی: که عکس بالا مرا به یاد این خاندان انداخت نیز ساقی بود و در روز عاشورا هم نقشی را در شبیه سازی بر عهده داشت و هم دستۀ اُسرای جانسوز عاشورا را هدایت می کرد و خودش اشک می ریخت و یک سینه زن قوی پنجه ای بود. روحش شاد.

 

آق علی: هم در امور مسجد و محل فعال بود و هم گه گاه ساقی بود. روز عاشورا و شب قوم بنی اسد با گذاشتن عبا بر دوش، نقش شیخی از شیوخ بنی اسد را ایفا می کرد. روح درگذشتگان این خاندان خاصّه مرحومه جامباجی خادمۀ خاکی و پُرکار تکیۀ دارابکلا همآره شاد و غریق رحمت خدای مهربان باد. صلوات.

  • دامنه | ابراهیم طالبی دارابی

به قلم دامنه. به نام خدا. محرّم سال های قبل بر حسب اَدای دَین و حسّ شوقانه، به معرفی برخی از ذاکرین اهلبیت (ع) و نیز خادم الحسین های تکیه‌ی دارابکلا پرداخته بودم، اینک با آمدن محرّمی دیگر یادی از افراد دیگر می کنم تا این سلسله مباحث به مرور کاملتر گردد. در این پست به اختصار به مرحوم کبل حسن آهنگر دارابی ذاکر اهلبیت (ع) می‌پردازم:

 

یکی از مشهورترین ذاکرین اهلبیت (ع) روستای دارابکلا مرحوم کبل حسن آهنگر بوده است. ایشان هم مرثیه می خواند، هم دسته های زنجیرزنی داراب‌کلا را سر و سامان می داد و هم از اعضای هیأت اُمنای تکیه و مسجد بود. کبل حسن، به نظم در زنجیرزنی بسیار توجه می داد. خودش با سنّ بالایش در جلوی دسته به حالت عقبگردی، زنجیر می زد و همۀ زنجیرزنان با نگاه به دست ایشان هم نظم و انتظام و جهت می گرفتند و هم سبک زیبای زنجیرزدن سنّتی دارابکلا را می آموختند. من خود از نوجوانی تا سال های پیش، یکی از همین زنجیرزن های دستۀ بالاتکیه بودم که از ایشان خاطرات زیادی در ایام محرم به یاد دارم. طبق الگوی او باید کمَر را تا زانو خم می کردی و زنجیر را از بالای سر با دست برافراشته رد می کردی و به صورت یک دایره می چرخاندی و بر پشت خود می نواختی و این حالت زنجیرزن ها، آهنگ و نظم دسته را همآهنگ و همنوا می کرد. در این قضیه او فردی بشدت خستگی ناپذیر و شائق و پیشرو بود.

 

او یک بنّا بود. با پیروزی انقلاب در امور محل دخیل بود. انسانی مذهبی بود. یکی از اعضای قدیمی شورای محل بود. با مرحوم حاج شیخ احمد آفاقی و مرحوم آقادارابکلایی بسیار رفیق و نزدیک بود. ایشان پدر دوست گرانقدرمان حاج ابراهیم آهنگر و پدرخانمِ فامیل ارجمندمان حجت الاسلام والمسلمین شیخ جواد آفاقی ست. کبل حسن را همه پیشکسوت در عزاداری ماه محرّم می شناسند زیرا او در این امور شُهرت داشت. من عکسی دیگر بجز تصویر بالا -که سال قبل جناب تقی آهنگر (حاج باقرموسی) برایم فرستاد_ از آن مرحوم نداشتم. روحش شاد.

  • دامنه | ابراهیم طالبی دارابی

به قلم دامنه. به نام خدا. در ایام محرّم در سلسله مباحث روحانیت دارابکلا به معرّفی مختصر چند روحانی  دیگر روستای دارابکلا که در صد سال گذشته در محل نقش سازنده و مؤثّر دینی و اجتماعی داشته اند، می پردازم. ان شاء الله روح آن بزرگواران از ما دارابکلایی ها دلشاد گردد: من طی نشستی که اخیراً با شیخ وحدت داشتم از ایشان دربارۀ مرحوم شیخ حاج آقا مهاجری و چند عالِم دینی قدیم دارابکلا پرسش هایی به عمل آوردم که نکات برجستۀ آنان را بر من شرح دادند. بنابراین چون خودم به اقتضای سِنّم آن روحانیون را به چشمم ندیدم، داده های شیخ وحدت در این باره، هم مهم است و هم مطمئن.

 

در این پست به مرحوم شیخ حاج آقا مهاجری می پردازم: آن روحانی بزرگ مرتبه، شخصیتی قدَر و ممتاز روستا بود. او پدر مرحوم حجة الاسلام والمسلمین شیخ هادی مهاجری دارابی و مرحوم حاج شیخ حسن مهاجر دارابی ست. به عبارتی پدربزرگِ جنابان حجة الاسلام والمسلمین شیخ محمدجواد مهاجر دارابی و حاج ابراهیم مهاجر. و به عبارتی دیگر جدّ شهید محمدباقر مهاجر دارابی. شیخ حاج آقا مهاجری یک برجستگی های منحصری داشت. از ویژگی های او این بود در محل فردی متنفّذ و مورد قبول مردم بود. بیان فوق العاده جذآبی داشت. منبری قهّاری بود. بر روی منبر چیره دست، حرفه ای و قوی عمل می نمود. اساساً در بودِ ایشان منبرها را او می رفتند و مردم متدیّن هم سبک سخن وی را بسیارخوش می داشتند. به هر حال دارابکلا مرهون عُلما و روحانیون گذشته ی خود است. روح این عالِم بزرگ محل غریق شادی و سرشار رحمت باد. صلوات.

  • دامنه | ابراهیم طالبی دارابی
به قلم دامنه. محرّم به ما چه می دهد؟ به نام خدا. با حیله های عمروعاصی واردِ گود شد. از حماقت های مقدّس مآب هایی چون ابوموسی اشعَری سود جُست. باخت قطعی را با حیلۀ حکَمیت بر روی منبر، به پیروزی بر علی (ع) بدَل ساخت. علی را به مدَد جهل ابن ملجم های مرادی خانه نشین، محصور و شهید کرد. آری معاویة بن ابی سفیان را می گویم. دینِ اسلام را چُنان گوی و دست اَنبو، دستاویز اَمیال و هوس های خود کرد. عَبوسی ها، عَنودی ها و کینه توزی هایش را انباشته و باروتی علیۀ مخالفان حکومتش کرد. پست ترین و کثیف ترین عنصر یعنی یزیدبن معاویه را حاکم مسلمین ساخت. میان مردم نقار و نفاق و ریاکاری افکند و ارادت سالاری و دریوزگی را باب کرد.
 
 

یزید با تراکمی از جهل و دشمنی و ترس، بر امام حسین (ع) سخت و تنگ گرفت. آموزگار عاشورا اما هرگز تن به کُرنش و سازش و تأییدِ ظالم خودخواهِ کینه توز نداد. با مهارت از کُنج کعبه به سوی کوفه شتافت تا دعوتِ مردم را زمین نگذارد. به کربلا رسید و تن به جنگ و کشتار نداد و تا توانست مذاکره کرد تا انسان بسازد. اما جهل ها و جعل ها و حُمق ها، چنان چاک داشت، که جز حُرّ کسی توبه نکرد و راه نیافت. و حسین (ع) این والاترین گوهر رسالت و  نبوّت و امامت، با طیِ همۀ مراحل، در نهایت در تاسوعا و عاشورا:

حماسۀ آزادی

کلاس آزادگی

درس ایمان

پدیدۀ ای حماسی

و راه مقاومت و شهادت عزّت آفرین، آفرید.

که نامش چون سورۀ واقعه،

واقعۀ عاشورا نام گرفت.

آری؛ باز هم ماه محرّم آمد.

باز هم درس آموختن فرارسید.

درسی که معلمش حضرت اباعبدالله الحسین (ع) است.

کسی که به ما یاد داد تن به ذلّت ندهیم و دین را به دنیا نفروشم و ضدّ ظلم و ظالم بمانیم.

 

همان امام حسینی که به لشکریان یزید فرمود:

«شکم های شما پُر از حرام شده است...»

ما هم با ماه محرّم می مانیم

و هرگز شکم پرستانِ قدرت طلب روزگاران را باج نمی دهیم

و به راه حسین می رویم زیرا او آموزگار ماست

و رهبریت آزادگان جهان در همآرۀ تاریخ بر عهدۀ اوست.

 

حتی در عصر ظهور (عجّ) نیز به مکتب عزّت بخش و آزادی آفرین حسین اقتداء می شود.

پس ای عزاداران حسین

ای رهرُوان راه حسین

این ماه و صاحب این ماه عظیم را قدر بدانیم

و آگاه و شجاع و تسلیم ناپذیر هر نوع ظلم و ظالم و ستم و ستمگری باشیم.

والسّلام.

  • دامنه | ابراهیم طالبی دارابی

به قلم دامنه: به نام خدا. «آیت الله شیخ احمد جنتی» در سخنرانی اجلاس خبرگان ۲۸ شهریور ۱۳۹۶ گفت: «به نظر من دفاع مقدس نعمتی از جانب خدای متعال بود. اگر کوه دماوند طلا بود و خداوند به ما داده بود ارزش آن به اندازه دفاع مقدس نبود. ماندن نظام به برکت جنگ و نیروهایی است که جنگ تربیت کرد. شهید حججی هم از آخرین برکات نظام و جنگ است.» (منبع)

 
آیت الله احمد جنتی
 
 

دامنه: ای قله‌ی رفیع دماوند! تو خیلی از حکومت‌ها و شاهان را شاهد بوده‌ای که همگی آمدند و رفتند! باز هم شاهد باش و برای سلامت و صحّت نظام جمهوری اسلامی و آنگاه بقای آن دعا کن؛ ای دماوند بلند. ای نمادِ جغرافیای ایران بزرگ ما. لازم می‌دانم بیفزایم اگر جنگ این گونه است که آقای شیخ احمد جنتی گفته است، می‌پرسم همۀ مسؤلان نظام از خُرد و کلان، میزان روزهایی را که در جنگ (=دفاع مقدّس هشت‌ساله) حضور رزمی داشته‌اند به ملت اعلان کنند. همین و والسّلام.

  • دامنه | ابراهیم طالبی دارابی

کَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَالَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کَفَرُوا بِآیَاتِ اللَّهِ فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ إِنَّ اللَّهَ قَوِیٌّ شَدِیدُ الْعِقَابِ*... کَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَالَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کَذَّبُوا بِآیَاتِ رَبِّهِمْ فَأَهْلَکْنَاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَأَغْرَقْنَا آلَ فِرْعَوْنَ وَکُلٌّ کَانُوا ظَالِمِینَ.

 

[عادتِ اینان] مانند عادت فرعونیان و پیشینیان آنان است که به آیات خدا کافر شدند، پس خدا آنان را به کیفر گناهانشان [به عذابی سخت] گرفت؛ زیرا خدا نیرومند و سخت کیفر است. [عادت اینان] مانند عادت فرعونیان و پیشینیان آنان است که آیات پروردگارشان را تکذیب کردند، در نتیجه ایشان را به کیفر گناهانشان هلاک نمودیم، و فرعونیان را غرق کردیم و همه آنان ستمکار بودند.

سوره انفال

آیه‌های پنجاه و دو و پنجاه و چهار

 

تفسیر علامه طباطبایی

 

کلمه دَأْب و همچنین (دیدن) به معناى عادت است، و عادت عبارت است از عملى که بطور مداوم از انسان سرزند و طریقه و مشىء آدمى شمرده شود. این آیه [54] همان تشبیه سابق را تکرار مى کند، چون هر دو فرض شبیه به هم اند... چیزى که هست مثال دوم مشتمل بر نوعى التفات هم هست، چون بجاى اینکه مانند آیه قبلى بفرماید: (فاخذهم الله بذنوبهم ) فرمود: (فاهلکناهم بذنوبهم ) و وجه این التفات شاید این باشد که تشبیه در این آیه مسبوق به این معنا بود که خداوند نعمتها را بر بندگان خود افاضه نموده و آن را تغییر نمى دهد مگر بعد از آنکه مردم آنچه را که در نفوس خود دارند تغییر دهند و این خود از شؤون پروردگار نسبت به بندگان است. و همین سابقه اقتضا مى کند که مشرکین را بندگانى خارج از رسوم بندگى بداند، و به همین جهت سیاق تشبیه را تغییر داده و با اینکه در آیه اول فرموده بود: (کفروا بایات الله) در اینجا فرمود: (کذبوا بایات ربهم)... و اگر فرمود (هلاک کردیم) و نفرمود (هلاک کردم) براى دلالت بر عظمت شأن و جلالت مقام بود و نیز براى این بود که بفهماند وسایطى هستند که به امر او عمل نموده و مجرى مشیت او هستند...

 

و معناى جمله (و کل کانوا ظالمین ) این است که همه این اقوامى که به عذاب خدا گرفتار شدند چه کفار قریش و چه آل فرعون و چه آنها که قبل از فرعونیان بودند همه ستمگر و نسبت به خداى تعالى ظالم بودند. و از این بیان این نکته نیز استفاده مى شود که خداى سبحان هیچ وقت کسى را به عقاب خود گرفتار نکرده و نعمتش را مبدل به نقمت نمى کند مگر وقتى که ظالم شمرده شود و ظلم کفران نعمت و کفر به آیات خدا را مرتکب گردد، پس خداوند جز مستحقین را به عذاب خود معذّب نمى سازد.» المیزان

  • دامنه | ابراهیم طالبی دارابی

به قلم دامنه

به نام خدا

لیف روح : دو مطلب

 

مطلب اول: «او تمام بیت المال را به سرعت تقسیم می کرد و سپس آنجا را جارو می کرد و در آنجا نماز می خواند و شکر می کرد...» (منبع: جلوه های ماندگار. کتابی درباره‌ی آیت الله منتظری ص ۲۳ )

 

از آرزوهای دکتر شریعتی

در م. آ. شماره‌ی یک

 

مطلب دوم: معلم انقلاب دکتر علی شریعتی در عصر مبارزه و خفقان و اختناق، از تاریخ و جامعه شناسی، فشنگ و تفنگ می‌ساخت و به سوی استبداد و بر فرق مُستبد، شلیک می‌کرد.

  • دامنه | ابراهیم طالبی دارابی

روز همه‌پرسی جمهوری اسلامی

دهم فروردین سال پنجاه و هشت در روستای داراب‌کلا

  • دامنه | ابراهیم طالبی دارابی

به قلم دامنه. به نام خدا. در آستانه‌ی فراآمدن ماه محرّم، ماهِ شناخت و دنباله‌روی آگاهانه و شیدانه‌ی راه و مرام امام حسین (ع) قرار داریم. می‌پرسم آیا مساجد و تکایا باید دراختیار حکومت باشد؟ آخرین آمارها نشان می دهد، حدود ۷۲۰۰ مسجد در ایران وجود دارد.» منبع آمار

 

من معتقدم همانطوری که یکی از امتیازات مکتب تشیُّع این بوده است حوزه های علمیه اش باید مستقل از هرنوع دولت و حکومتی باشند، تا عزّت و آزادی اجتهاد را محافظت کنند و با فسادهای احتمالی قدرتمندان به مخالفت و مقابله برخیزند، مساجد نیز باید چنین باشند؛ تا هیچ حکومتی نتواند اختیار مساجد، تکایا، سخنرانان و امامان جماعت را دردست بگیرد و مانع از حُرّیت، استقلال و هویت واقعی آن گردد.

 

نباید گذاشت این امتیاز برجستۀ شیعه را مخدوش کنند. نباید اجازه داد با مصلحت اندیشی های خطا و منحرفانه و درواقع برای کنترل، شاغول و یکسان سازی افکار عمومی، استقلال مساجد بآسانی محو و نابود گردد و حقیقت در کورۀ مصلحت! ذوب شود. اشغال مساجد با هیچ توجیهی پذیرفتنی نیست. محراب مساجد جایی برای دوری از هر نوع شرک و ریاورزی ست و محلّی برای توحید و یگانگی و دین ورزی. و منابرِ تکایا مقرّی برای حق گویی و تبیین راه حسینی و مرام زینبی ست و نیز، مقابله با هرگونه ظلم و ستم و کژی.

  • دامنه | ابراهیم طالبی دارابی

به نام خدای آفرینندۀ آدمی. به هرحال از روستا کَنده، و به شهر بُرده شدم تا بزور طلبه! شوم. آن وقت ها مردم دارابکلا به نکا می گفتند نکا، به قائم شهر می گفتند شاهی. ولی به ساری نمی گفتند ساری، می گفتند «شهر». مثلاً وقتی می پرسیدی پدرت کجا رفت؟ می گفت: بُردِه نکا دخانیات توتم (=توتوتن) بَروشه. مادرت کجا رفت؟ بُردِه شهر دکتر و شهرنون (=نون لواش) بَخرینه. عموت چی؟ رفت شاهی نسّاجی. من هم به حکم و الزام و اجبار شیخ وحدت برده شدم شهر که شهروند شوم که مثلاً از پس افتادگی و عقب ماندگی بیشتر درمانده نشوم. ولی در واقع حسّم این بود از آزادی رفتم به قفس. از دشت رفتم پستو. از دنیای خیال دِه _که اغلب زیباتر از دنیای واقع است_ رفتم برهوت خیابان شهر. بگذرم.

 

خُب، ساری اما یواش یواش در آن سال های اولیۀ انقلاب، چند حُسن برایم داشت: یک: با کتاب ها و مجّلات و افراد زیادی در منزل شیخ وحدت برمی خوردم که برایم جذّاب و مهیّج بود. دو: شیخ وحدت در طول دو سه سالی که ساری مقیم بود، پنج خانه در پنج نقطه ی شهر عوض کرد و همین تنوع موجب نشاط و بازشدن هوش و ذهن ما می شد. مدتی کوی کارمندان بود که پشت سینما ایران بود و همین مرا را با پردۀ عریض سینما و فیلم ها آشنا می کرد. مدتی فلکۀ ساعت پشت کفش بلّا. که از در وارد می شدی اتاقی داشت دنج و خلوت. بعد حیاطی داشت با حوض زیبا و آنگاه اندرونی داشت به سبک معماری سنتی. در همین اتاق دمِ دری، شیخ برای مبارزین و انقلابیون و دانشجویان و رفقایش نهج البلاغه می گفت و جلسات پی در پی برگزار می کرد. همین تلاقی ها مرا با دنیایی بزرگتر رهنمون می کرد.

 

مدتی خیابان فرهنگ ساکن بود بالاتر از قارن. خیابانی مدرن با چنارهایی شبیه خیابان ولی عصر تهران با شیک و پیک هایی مرفّه تر که می گویند این زمانه  شده جولانگاه عده ای و تبرُّجگاه ویژه ای. مدتی بیخ کتابخانه عمومی ساری در خیابان نادر که شرح کردم در بن بستی قرار داشت و خونۀ خاصی بود و اولین ورودم به آنجا. یک پلاژ لب دریا هم زمانی که دانشسرا تدریس می کرد در اختیارش گذاشتند که برای من خیلی جذبه داشت آن خونه که گه گاهی می رفتیم پیش شیخ. خاطره ای هم از آن خونه دارم که بموقع اش می گویم.

 

اغلب من و اخوی ام باقر باهم پیش شیخ وحدت بودیم. من هفتمین فرزند _که سال 1342 متولد شدم_ آخرین فرزند خونه بودم، اما نمی دانم چی شد هفت سال بعد از من، در سال ۱۳۴۹ باز هم والدین بهتر از جانم (که روحشان شاد) شوق زاد و ولَد کردند و اخوی دیگرم باقر را پدیدار نمودند که حالا شده دکتر شیخ باقر و استاد دانشگاه ادیان و مذاهب. بگذرم.

 
 
 
غروب دارابکلا. عکاس: جناب یک دوست

 

با این همه من اما دلم دارابکلا می خواست. چرا؟ چون قدم به قدم خاک آن زیر گام های مان بود. دهها رخِف (=رفیق) داشتم و صد و بیست و نُه تا دوست. صبح لِش دله بودیم، عصر آفتابکش. ظهر انگورباغ ها وُول می خوردیم، شُو اناردزّی. فقط سحر رختخواب بودیم. همین و بسّ.
 

هرزگی نداشتیم ولی ولگردی چرا.
بی ناموسی (نعوذُبالله) نداشتیم، ولی دلدادگی چرا.
پیله شیله نبودیم، ولی عاصی ماصی پاسی چرا.
موذی و مضرّ نبودیم، ولی آسیب رسان چرا.
نامرد نبودیم، ولی قهر مَر و دعوا مَوا چرا.
مردم آزار نبودیم، ولی شلوغ کُن چرند و پرند چرا.
فنیزکی نبودیم، ولی موی دماغ چرا.
لااُبالی نبودیم، ولی چَخ چخ چرا.
فقیرِ مقیر هم نبودیم، ولی گرسنه و وشنا چرا.
کاری نبودیم، ولی کمک کار چرا.
 
همۀ اینها آیا باعث نمی شد شهر را قفس بدانم و خونه ی شیخ وحدت را بر خودم مَحبس؟ آیا موجب نمی شد خیابان های ساری را هیولا فرض کنم و جُل غورزم و مصیِّب رَف بِن و حموم پیش را همۀ جهان؟ آیا دلیل نمی شد مصداق اَتمّ آن تنازع ناقه و مجنون مثنوی مولوی باشم:
 
میل مجنون پیشِ آن لیلی روان
میلِ ناقه پس پیِ کُرّه دَوان
...
این دو همرَه یکدگر را راه‌زن
گمرَهآن جان کو فرو نایَد ز تَن
  • دامنه | ابراهیم طالبی دارابی

نگارش دامنه : روزی که با شیرمحمد به قم رفتیم. به نام خدا. نمی دانم شاید فردا مراسم هفتش باشد و عصرش که پنجشنبه است در اهل القبور قبرش به حضور مردم شریف با ذکر حمد و صلوات روشن گردد. من از دور ادای احترامی می کنم و این پست را که وعده دادم می نویسم. ۱۳ شهریور نیز پست تشییع جنازه اش را منتشر کرده بودم: اینجا حاج شیرمحمد سحرخیز یکی از مردان نیک روستای دارابکلا بود. چند خصوصیت قابل قبول و مورد تحسینی داشت و همین باعث می شد مردم او را محترم و بسیار دوست بدارند: بی آزار و آرام بود. خندان و اخلاق مدار بود. انسانی باانصاف و خوش خُلق بود. یادم است خیلی ها به همین انصافش، از او شالی و برنج می خریدند. وقتی پدرشان زود به رحمت خدا پیوست، این شیرمحمد بود که بحق بر آن خاندان پدری کرد. و به صمیمانه ترین روایت فردی بانماز و باخدا بود. فنی کار و رانندۀ متبحّری بود. تویوتای مأموریتی من سال ۱۳۶۵ در سرازیری خونۀ سورتیچی خراب شده بود. هیچ کس سرش نمی شد درستش کند، رفتم دنبال شیرمحمد. آمد و خیلی فوری به مُخ تجربی اش راه انداخت و شدیدترین ذوق آن دوره را بر لبانم نشاند. همین ها کم چیزی نیست برای یک انسانی که خشنودی خدا و خلق خدا را کسب کند.

 
شیرمحمد سحرخیز
شیرمحمد سحرخیز
فرزند مرحوم مِلّا یورمله
و اما خاطره ی من و او و شیخ وحدت: سال های اولیۀ انقلاب بود. شیخ وحدت از قم به ساری هجرت کرده بود و در چندجا از جمله دانشسرای تربیت معلم دکتر علی شریعتی تدریس می کرد. به من گفت برو یکی از این سه رانندۀ نیسان را بگو ماشینش را سرویس کند بعدازظهر همین امروز بریم قم.شیرمحمد یکی از آن سه تن بود که شیخ نام برد. من هم چون شیرمحمد را زیاد می شناختم و او هم محبت داشت به ما، درجا رفتم یورمله خونه اش به بهش خبر دادم. با خنده خاص خودش و نهایت رضایت پذیرفت و به ادب و محبت فراوان گفت: «چشم ما شخ طالب را خیلی دوست داریم. حتماً.» عصر حرکت کردیم. من، او، شیخ وحدت. این مرد از داراب‌کلا تا تهران و از آنجا تا قم و سپس بلافاصله از قم تا تهران و از تهران تا ساری با آن که یکسره رانندگی کرد، ثانیه ای از اخلاق خوبش گذر نکرد. کلمه ای غیبت کسی را نکرد. در حین رفتن در طول مسیر او و شیخ وحدت خیلی خوش و بش کردند و توی ماشین خاطرات می گفتند. ناگهان در پیچ شیطان جادۀ هراز، در تاریکی شب تگرگ شدیدی گرفت. چشمش به یک موتوری افتاد که کنار جاده در بدترین وضع زار می زد و استمداد می جست. دلش سوخت او و موتورش را سوار نیسان کرد. تا چندین کیلومتر جلوتر پیاده اش کرد. کرایه ای از آن درراه مانده (اِبن سَبیل) هم نگرفت. چند رستوان در چند جا غذا خوردیم. او با ساده ترین روش و خاکی ترین تواضع با ما بود. من با آن که جوان بودم مشاهده کردم چشم در چشم هیچ زن و نامحرمی نمی دوزد. در میدان امام حسین (ع) تهران در رستورانی کباب خوردیم خیلی وضع حجاب ناجور بود، ولی شیرمحمد، شیر حلال خورده ای بود که حتی اعتنایی به آن وضع نمی کرد و سرش به دلش بود. در این عکسش  همان حالت آرامش روحی اش را به‌عینه می بینم. در این دو روزی با آن که مسافرت بودیم و خسته و کوفته بود، نمازش را دقیق و سروقت در مسیر می خواند. رانندگی‌اش ماهرانه و صبورانه بود. به شیخ هم علاقه داشت و هم احترام بالایی می کرد. شیرمحمد چون فردی مورد وثوق و مذهبی بود، شیخ وحدت با ماشین او راحت بود. خواستم با این نقل کوتاه و فشرده این را بگویم که شیرمحمد فردی نجیب، درستکار، زحمتکش و دیندار بود و همه به او اعتماد داشتند از جمله شیخ وحدت. و خدای مهربان هم به‌یقین روحش را غریق غفران  می‌کند و سرشار رحمت.
  • دامنه | ابراهیم طالبی دارابی

به قلم دامنه. به نام خدا. وقتی در ابتدای دهۀ هشتاد کتاب خاطرات حجت الاسلام علی اکبر ناطق نوری را می خواندم، به ص ۱۳۱ رسیدم تنم بشدّت لرزید: «از آن جایی که این جا [دفتر رهبری] آخرین ملجاء و مرجع تظلُّمات مردم است... » (بخشی از حکم رهبری به ناطق نوری به عنوان بازرس دفتر رهبری). وقتی به ص ۱۳۵ خاطرات رسیدم عزمم کاملاً جزم شد که به دفتر رهبری طرح تظلّم (=دادخواهی، فریادخواهی) کنم برای جفایی که برخی ها در روستای دارابکلا به شهید دفاع مقدس ابراهیم عباسیان کردند که شرحش مفصّل است و دردناک.

 

مزار داراب‌کلا

قبر شهید ابراهیم عباسیان

 

آقای ناطق در آن کتاب افزود مقام رهبری «پس از چند کار بازرسیِ مهم توسط دفتر بازرسی دفتر فرمود: وقتی من رهبر شدم نگران بودم که اگر کسی به من تظلُّم بکند چگونه رسیدگی کنم. خداوند لطف کرده این دفتر را راه انداختم و من خاطرجمع شدم که اگر موردی ارجاع شود تا آخر رسیدگی می شود.» (ص ۱۳۵ جلد دوم خاطرات ناطق نوری. انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی)

 

من در همان سال سریع دست به قلم شدم ماجرای ظلمی را که به پیکر شهید ابراهیم عباسیان در روز تشییع جنازه و محل قبر او و سالها مهجوریت آن شهید «گرمدشت خرمشهر» نموده‌اند، به دفتر بازرسی رهبری نوشتم. باقی قضایای این نامه نگاری و ماجراها بر سر قبر شهید عباسیان، بماند برای داستان زندگینامه‌ام به عنوان «آنچه بر من گذشت».

  • دامنه | ابراهیم طالبی دارابی

 

به قلم دامنه. به نام خدا. رصدخانه‌ی ویریچ کهک قم. روستایی‌ست در بخش کهک قم. رصدخانه‌ای با دیدِ عالی در ارتفاعات کوه‌های جنوب استان قم، در  ۱۵ کیلومتری شهر کهک؛ در نزدیکی‌های روستای فُردو. واتیکان نیز با این رصدخانه همکاری دارد. این مرکز نجومی مدرن توسط آیت‌الله العظمی سیستاتی مرجع بزرگ شیعیان جهان تأسیس شد. خدا این فقیه و مرجع عالیقدر و خبیر جهان اسلام را برای همه‌ی ما باقی بدارد.

  • دامنه | ابراهیم طالبی دارابی

به قلم دامنه. به نام خدا. جناب یک دوست به من خبر داد شیرمحمد سحرخیز به رحمت خدا پیوست. مراسم تشییع آن مرحوم با حضور مردم داراب کلا در حال برگزاری ست. من خاطره ای با آن مرحوم دارم که در فرصت مناسب در پستی ویژه خواهم نوشت. خاطره ای مربوط به سال های دور که من و او و شیخ وحدت به قم رفتیم... .با تسلیت این مصیبت دردناک خصوصاً به دوست خوبم فرزند گرامی اش عباس سحرخیز.

  • دامنه | ابراهیم طالبی دارابی

به نام خدا. از مدت ها قبل متوجه شدم یکی از وبلاگ های دامنه به سرقت رفته است. آن را مورد بررسی قرار دادم. صبر کردم ببینم به خود می آید یا نه. دیدم نه. به همین خاطر خبررسانی کردم تا خوانندگان شریف دامنه مطّلع شوند و نیز این نوع مُعضلات و آفات اخلاقی شناخته و کاویده شود. من که نمی دانم چه کسی چنین کرده است، فقط می گویم این نوع کارها اقدامی بسیارناروا و رفتاری شدیداً زشت است. جالب این است عین آدرس وبلاگ مرا فقط با افزودن دو تا عدد 1 به اول و آخر عنوان وب، آن را عیناً در سایت نیلوبلاگ راه اندازی کرده است. خنده دارتر این که در انتهای قالبش این جملۀ حقوقی نیز درج شده است: «تمام حقوق سایت اعم از مطالب، تصاویر، کلیپ ها، صوت ها، فایل ها و ... برای این سایت محفوظ می باشد و کپی برداری فقط با ذکر منبع مورد قبول است.» این هم دو تصویر از شکل و شمایل و قالب تازه ای که به آن داده است. چه بگویم؟ جوابش کاملاً روشن و مُبرهَن است. پس، فقط می گویم خدا عاقبت همه را ختم به خیر کناد. همه جور کلاهبرداری و رِندی و فریبکاری بوده در جامعه، ولی این یکی دیگه خیلی خیلی عجیبه. نشانی وبلاگ سرقت شده‌ام در: اینجا

  • دامنه | ابراهیم طالبی دارابی

به نام خدای آفرینندۀ آدمی. تابستان سال ۱۳۵۹ بود که یک اتفاق عجیب در زندگی نوجوانی ام افتاد که امواج خروشان آن (که می دانم به یقین خطوط Fm نبود بلکه MW بود!!) برای خودِ من هنوز هم قابل شنیدن است. گویی همین دیروز رُخ داد. ظهر روزی داغ کنار قنات پشون زیرِ غورزم (=جایی گود در رودخانه) اسمِلملی دستیار (ما به او می گفتیم عمو. چون فامیلی اصلی اش طالبی بود و در اَنساب شاخه به شاخه با هم عموزاده بودیم) داشتیم با دوستانم محمد گرجی، حمید عباسیان، محمد سورتیچی و عبدالله رمضانی (حاج ممسِن) وگ کَپّل می زدیم یا اُوه لی و سَنو می کردیم. دیدم یکی مرا از آن سوی دره، ونگ و وا (=صدا) می کند.

 

خودم را از عرض رودحانه، لینگه چی به تپۀ حاج شعبون رساندم. گفت: آق داداش کارت داره. گفتم: مگه آقداش اومد دارابکلا؟ ما همگی در منزل، برادرم شیخ وحدت را از همان سال های دور «آق داداش» صدا می کردیم؛ چه در حضورش و چه در غیابش. وقتی خیلی مخفّف می کردیم می گفتیم: آقداش. جالب آن که حتی پدر و مادرمان نیز وی را «آق داداش» صدا می کردند. بگذرم.

 

گفت: گفته آنی بیا خونه کار فوری داره. من شکّ کردم نکنه چیز بدی! از من شنیده باشه. ترسان لرزان و بی میل و بی رغبت همراه پیام رسان رفتیم خونه. وحدت تا مرا دید خندید و گرم گرفت. من هم رفتم روبوسی اش کردم، مقابلش زانوزنان (به شکل چُمپاتمه) نشستم. گویی هر آن دلم به قول دارابکلایی بَرات می کرد نکنه خبرهایی باشه! دیدم با خوشرویی و بشّاشیت به من گفت: آماده شو می خوام ببرمت ساری خونه ام برای طلبگی. نجارّی را کلاً کنار بذار. با قُلدری و اَخم گفتم نه می آیم ساری و نه نجّاری را ترک می کنم. آن وقتا که من دوست داشتم طلبه بشم چرا هیچ کدوم به فکرم نبودین، حال که من طلبگی را دوست ندارم، همه می خواین طلبه بشم... .

 

بگذرم که بگومگوها همانا و کمربند و چَک و مُشت و لگد همانا. حسابی مرا تُش داد. (=تُش یعنی زدن). با کمربند زد، اما دادم به آسمان که چه عرض کنم حتی به سقف و بام هم نرفت. چون در اوج غرورم حتی ثانیه ای کم نیاوردم و گریه و زاری نکردم. فقط جلوش ایستادم با فریاد این را گفتم: «حیف که از من بزرگتری و الّا جوابت را من هم بلدم بدم». بگذرم که این را دارابکلایی ها با حالت وَه می گن با گَت تر و بزرگتر همجوابی می کنی!؟ ما همان ابتدا، با شیخ وحدت فارسی صحبت می کردیم نه به گویش دارابکلایی. یعنی ایشان نمی گذاشت با او به زبان محلی صحبت کنیم.

 

آری کتکی مفصّل و آبدار آن هم با کمربند! خوردم که دارابکلا را ترک کنم و در ساری طلبه بشوم. شیخ ها البته شلوار کِشی دارند نه به قول دارابکلایی ها سرشلوار کمربنددار. شلوار اخوی ام حیدر آن وسط آویزان بود، شیخ وحدت هم همونو از بندک درآورد و منو حسابی زد تا مثلاً طلبه شوم. بگذرم که البته طلبه هم شدم. نه آن سال. بلکه دو سه سال بعدش که داستان دارد آن هم مفصّل که می گم. به هر حال مرا با خود به هر زار و زور بود به ساری بُرد. فلکۀ ساعت پیاده شدیم. تاکسی نارنجی رنگ را خیلی دوست داشتم. چشمم را می نواختند. طول خیابان نادر (=جمهوری) را به سمت دروازه بابل پیاده طی کردیم. چندصدمتری که رفتیم پیچیدیم داخل کوچه ای که از بخت من کتابخانه عمومی ساری آنجا بود. قبل از آن پیچیدیم بُن بستی تنگی که خونۀ حاج آقا شعبانی بود و شیخ وحدت در آن ساکن.

 

رفتیم داخل. فوری از پله های درونی دویدم طبقۀ بالا. دیدم مادر بهتر از جانم و برادرم شیخ باقر هم آنجا حضور دارند. مادرم را با ولع ولی با چهره ای غمناک بوسیدم. خندۀ قشنگی کرد که از یادم نمی رود هنوز. نشستیم دیدم اولین قول شیخ وحدت همان دم به من داده شد. گفت: عصر می ریم برات کُت سرشلوار می خریم. عصر نرفتیم. شاید می خواست دلداری ام بده. به قول محلی مِه سر رِه خَن هاکانه.... تا رام و آرام شوم و طلبه. ولی بجاش من و باقر عصر رفتیم سینما مولن روژ خیابان خیام فیلم تماشا کردیم.

آنچه بر من گذشت

  • دامنه | ابراهیم طالبی دارابی
فَخَرَجَ عَلَى قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ قَالَ الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا یَا لَیْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِیَ قَارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِیمٍ
 
[قارون] در میان آرایش و زینت خود بر قومش درآمد؛ آنانکه خواهان زندگی دنیا بودند، گفتند: ای کاش مانند آنچه به قارون داده اند برای ما هم بود، واقعاً او دارای بهره بزرگی است

سوره قصص آیه‌ی 79. ترجمه‌ی انصاریان
 

تفسیر علامه طباطبایی

 
کلمه‌ی حَظّ به معناى بهرۀ آدمى از سعادت و بخت است. الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا یعنى کسانى که زندگانى دنیا را هدف نهایى و یگانه غایت مساعى خویش مى دانند، و غایتى دیگر وراى آن نمى بینند، و خلاصه از آخرت غافل و جاهلند، و نمى دانند که خدا در آخرت چه ثوابها براى بندگان خود فراهم کرده، آیه فاعرض عن من تولى عن ذکرنا، و لم یرد الا الحیوه الدنیا، ذلک مبلغهم من العلم نیز به این معنا تصریح دارد، و به همین جهت اموال قارون را سعادتى عظیم شمردند، بدون اینکه قید و شرطى در کلام خود بیاورند، گفتند: اى کاش ما هم مى داشتیم آنچه را که قارون دارد، چون او حظّى عظیم، و سعادتى بزرگ دارد. الیمزان.
  • دامنه | ابراهیم طالبی دارابی
به قلم دامنه. به نام خدا. از نظر دکتر علی شریعتی، اسلام قربانیِ حکومت‌ها و خلافت‌ها شده است. بنابراین راه حل او بازگشت به خویش بود. یعنی بازگشت به اسلام و ایران. نه ایرانِ هخامنشی و ساسانی. نه اسلام عثمانی و اموی و عباسی، بلکه اسلام نبوی و علوی.
  • دامنه | ابراهیم طالبی دارابی

متن نقلی: حجت‌الاسلام علی سعیدی نماینده‌ی ولی‌فقیه در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، ۸ شهریور ۱۳۹۶ در کرمان گفت: «آقایان می‌گویند، مردم را نباید به زور به بهشت برد، اما در پاسخ به این افراد باید گفت که باید زمینه‌ی رفتن مردم را به بهشت مهیّا کنیم، نه اینکه جهنم را با یکسری کارها برای آنها فراهم کند.» منبع

 

پاسخ امنه: به نام خدا. ضمن سلام و احترام به حاج‌آقا سعیدی نماینده‌ی ولی‌فقیه، باید بگویم این‌که فرمودید: «باید زمینه‌ی رفتن مردم را به بهشت مهیّا کنیم» به نظر من به عنوان یک شهروند عادی ایرانی، امری پسندیده است و روی آن حرفی نیست. اما پرسشم این است آنهایی که می‌خواهند -ازجمله جناب‌عالی- مردم را به بهشت ببرند، چگونه و از کجا مطمئن هستند خودشان بهشتی هستند و با این حصول اطمینان، تکلیف خود می‌دانند مردم را هم به دنبال خود به بهشت ببرند؟! بگذرم.

  • دامنه | ابراهیم طالبی دارابی

به قلم دامنه. به نام خدا. یکی دیگر از روحانیون سال‌های گذشته‌ی دارابکلا مرحوم شیخ اصغر چلویی دارابی‌ست. او پدر مرحومان کبل احمد چلویی [پدرِ حسین جوادی‌نسب] و حجت الاسلام شیخ تقی دارابی‌ست. مرحوم شیخ اصغر یا ملا اصغر چلویی بالامحله‌ای فردی روضه‌خوان، دارای مقبولیت مردمی و انسانی پُرتلاش و بسیار قابل احترام بود. بطوری که نه فقط در داراب‌کلا که در دو روستای پیله‌کو و جامخانه نیز برای امور تبلیغی مردم آمد و شد داشت. آن مرحوم بیشتر اوقات در آن دو روستا بسر می‌بُرد و در ایام عزاداری‌های مذهبی و ماه مبارک رمضان در آنجا منبر می‌رفت.

 

مرحوم شیخ اصغر میان اقوام و خویشان خود محبوبیت و محوریت داشت و خانواده‌های چلویی در بالامحله ارج و قرب زیادی برای ایشان قائل بودند و هنوز نیز از وی به نیکی یاد می‌کنند. علاوه بر شیخ تقی که فرزندش بود، چند تن دیگر از فامیل‌های ملا اصغر، روحانی بوده و هستند که من قبلاً در همین سلسله مباحث و در وبلاگ دیگرم «روحانیت دارابکلا» معرفی شان کرده‌ام. مانند: مرحوم حاج شیخ عبدالله دارابی‌نیا. شیخ موسی چلویی دارابی. شیخ محمد چلویی دارابی فرزند شیخ تقی. شیخ محمد جوادی‌نسب فرزند مرحوم کبل احمد. روح ملااصغر و اجدادش قرین رحمت باد. در وبلاگ دیگرم «روحانیت دارابکلا» اینجا نیز منتشر شد.

  • دامنه | ابراهیم طالبی دارابی

به نام خدای آفرینندۀ آدمی. آن سال های ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۰ من و هم سن و سالان من، پول آنچنانی نداشتیم تا خرج تفریح و این سو و آن سو رفتن ها کنیم. تازه، برای لباس و خرجی سال تحصیلی آینده و حتی هزینه روزانه، باید تابستان ها کار می کردیم. آن هم چه کارهای سخت و ناجوری. مثل دروی شالی! کارگاه آجرپزی! عملگی! (= به قول دارابکلایی ها بنّا دست پِه) و ... . ولی من اساساً هم از بیکاری در سه ماه تابستان بیزار بودم و حوصله ام سرمی رفت اگر خودم را مشغول نمی ساختم، هم از کارهای سخت بالا بسیار منزجر بودم و فراری. به همین علت چند تابستان پشت سر هم می رفتم نجّاری که کاری هنری و آرام بود. چون هم از بوی چوب خوشم می آمد، هم درآمد خوبی داشت خصوصاً شاگردونه که می گرفتم، و هم به صنعت چوب و نجاری و زوایای زیبای طراحی ها علاقه ی عجیبی داشتم.

 

با آن که چند تابستان و برخی از جمعه های ایام مدرسه، فقط شاگردی کردم و این راه را برای خود شغل به حساب نمی آوردم بلکه به پول توی جیبی و ذخیره سازی برای خریدن لباس و امور دیگر به آن روی آورده بودم، اما هنوز هم این حرفه را در حدّ حرفه ای بلدم و خوشم می آید، گرچه هیچ گاه به این سمت و سو نرفتم. چون اساساً روحیه ام مطالعه بود و نوشتن و دانستن و فعالیت برای انقلاب کردن و خواندن و خواندن و چیزی فهمیدن.

 

زندگینامه‌ی من

 

برخی از دوستان من تابستان ها به آجرپزی های نکا مثل کلبستون و چال پِل و میانکاله و سه راه (آبندون دِلۀ دارابکلا نزدیک سه راه پشت پلیس راه فعلی که مشهور بود به کوره فشاری آقای... که اسم صاحب کوره از یادم رفت) می رفتند. نیز به دروی شالی بینجستون های منطقه که مشهور بود به لَپِرپِه همین دشت ناز و منطقۀ گوهرباران.

 

برخی از دارابکلایی ها هم می رفتند سرِ زمین های شاهپور (برادر شاه) که مصادره شده بود به کار کشاورزی مشغول می شدند و روزمزدی می کردند. من اما از این سه تا کار بشدت انزجار داشتم: عملگی. دروی شالی. کورۀ آجرپزی. درو هرگز نرفتم. اما دو بار به آجرپزی رفتم که دوام نیاوردم که داستان آن این گونه بود: یکی که با سیدرسول هاشمی و جعفر رجبی و موسی رجبی و اکبر بابویه رفته بودیم، من تا ظهر هم کار نکردم، همان ساعات اولیه رفتم گرفتم در سایه ای دراز کشیدم و مثلاً خواببدم.

 

و دیگری هم که با همان ترکیب قبل به اضافۀ روانشاد یوسف و سیدعلی اصغر به آجرپزی میانکاله رفته بودیم، باز هم طاقت نیاورم و با یک افغانی که خیلی روشن و باسواد بود، برخوردم، دیدم او کتاب «نمایشنامۀ کریستف...» در کیف دارد، ازش گرفتم نشستم گوشۀ اتاقکی که صبحانه و ناهار و نماز بپا می کردیم، کتاب را خواندن... . بگذرم که در همین دوران سخت و بی پولی ها دل من به آن دختر مدرسه هم تا حدی نیم بند، بند بود که هنوز نمی خواستم به او خبر دهم که من به تو علاقمندم. عشق را در اوج جوانی در دل خود نگه داشتن، کاری شاقّ بود، بدتر از درد ضربات شلّاق. ادامه دارد.

 

«آنچه بر من گذشت»

  • دامنه | ابراهیم طالبی دارابی

نوشتۀ کامنت گذاری به اسم «یک دارابکلایی»: با سلام. سپاس از اینکه [با این پست: اینجا] باعث شدید با توجه بیشتری به حرف ها و کلمات روزمره خود نگاه کنیم. اما لغات آخر فکر نمی کنم آن چیزی باشند که در مقدمه درباره آنها صحبت کردید!!! و اینکه فکر می کنم در زبان ما به "جوجه تیغی" می گویند "ارمِنجی" و نه "تشی".

 

جواب دامنه


سلام من هم به شما جناب «یک دارابکلایی». از این که تأکید کردی این چنین نوشته هایی می تواند موجب توجه بیشتر شما به کلمات روزمرّه باشد، حُسن بزرگی ست و نشانۀ دقت وافر شماست. لُغات آخر که تذکر دادی، باید بگویم من در مقدمۀ بحث نوشتم: «یا اساساً لغت دگرگون می شود. یا بخشی از مصوَّت جابجا می شود و یا حروف کم و اضافه می گردد.» لذا آن لغات جزو دسته ای است که اساساً دگرگون می شود: مثال می زنم:
 
مثلِ
 
لحاف = دِواج
کَم = سِندلک
ذرّه ذرّه = سِسکه سِسکه
گربه = بامشی
خار = تلی یا سیس تَلی

در مورد دسته دیگر که در آن حروف یا اَصوات کم و زیاد و یا جابجا می شود:
مثلِ
 
انگور = انگیر
انجیر = اَنجیل
دروغ = دِرُغ
تو = تِه
وی = وِه
شُل = شِل
شب = شُو
آب = اُوه
ووو...

در مورد جوجه تیغی اگر واقعاً به قول شما ارمِنجی می گویند نه تشی، پس اصلاح می شود و حرف شما تصدیق می گردد. ممنونم جناب که به بحث توجۀ دقیق نمودی و زحمت کشیدی نظرت را بیان کردی. موفق باشید. خدا نگه دارتان.
  • دامنه | ابراهیم طالبی دارابی