به نام خدای آفرینندۀ آدمی. از یک زنی که جلوی درگاه اتاق عروسی ایستاده بود، پرسیدم آن دختر کیست آن گوشۀ اتاق ایستاده؟ گفت: اِع تِه وره نِشناسهنی! وِه این ... وَچه هسّه. با آن که نشانی دقیقی داد، بازهم، او را بجا نیاوردم که کیست. چون تا آن زمان، یعنی پاییز ۱۳۵۴ آن دختر را در هیچ کجای محل ندیده بودم.
با سلام
چقدر سرنوشتمون به نوعی در این قسمت زندگی بهم شبیه هست
خیلی جالب و راغبتر از همیشه این قسمت را خواندم
و البته تو خوش شانس بودی خداروشکر و چرا که عشقی که در جوانی در کله جوان است بدان که قیمت آن در حد یک قران است
اما خداروشکر برای شما چنین نبود و خوش یمن بود ...
درس خوان بودن و شاگرد اول بودن و قرآن صبحگاهی خواندن و اینگونه امور را در کدرسه تجربه ها کردم و خاطره انگیزه و مانا ...
Qalame Qom
توحید طالبی دارابی :
سایت دامنهی دارابکلا
قم : ابراهیم طالبی دارابی
مازندران، ساری، میاندورود