درختی کز جوانی، کوژ برخاست
نگارش جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ : آقای شیخ حمید رسایی نماینده جناح راست در مجلس، اخیراً گفته «مجلس هیچکاره است، هیچ جای بازی نیست و نمایندهها دلشان را خوش نکنند که روی صندلیهای آن نشستهاند.» این شیخ جناح تند راست، پیشنهادی هم داد؛ این را پیش، نهاد: «درِ مجلس را ببندید و هزینههای آن را صرف مردم کنید.»
آری؛ از آن روزی که همهچیز حکومت، شده بود "بیت" و "دفتر بیت" چه شمال تهران، جماران. چه وسط تهران، پاستور. از همان روز همهی ساختارهای دموکراتیک -که در قانون اساسی فقط وعدهی صوری داده شده بود- هضم قدرت شد و با سوءهاضمه به حَشو در آمد. اگر کسی به عنوان یک نظریهپرداز، دو نظریهی سلطنت شاهنشاه و ولایت فُقها را مورد بررسی تطبیقی علمی قرار دهد، چه در سطح نظری و چه در سطح عملی، به شباهتهای بیشمار میرسد که با هم مو نمیزند. از روشنترین فرد معاصر مهندس مهدی بازرگان بود که اول شروع این حکومت گفت من تحت ولایت هیچ فرد نمیروم، زیرا به طنز و طعنه گفته بود مادرم مرا پس از دو سالگیام از شیر گرفت. منظور بازرگان این بود من از طفولیت عبور کردم. نظریهی «ولایت»، مردم را در طفولیت نگه میدارد زیرا فرد فقیه، به نقل حدیثی خود را پدر خودخواندهی ملت میپندارد و برخی آن را قَیّم مردم میخوانند. مجلس، هیچکاره هست هیچ، حوزه علیمهی شیعه را هم این حکومت، هیچ هیچ و مقلد و پیرو و توجیهگر خود کرده است و کمر آنان و مذهب را نزد نسل جدید خم کرد رفت. حوزهای که به قول خودشان وجه تمایزش با حوزهی اهل سنت این است در طول تاریخش در دام حکومتها نمیرفت. این حکومت ولایت فقاهت، برای هیچ جایی هویت مستقلی باقی نگذاشت و مجلس از رأس امور کاملاً افتاد. از حکیم نظامی گنجوی در خمسه "خسرو و شیرین" بیتی گویم و کفایت: "درختی کز جوانی، کوژ برخاست / چو خشک و پیر گردد، کی شود راست؟" دامنه ابراهیم طالبی دارابی