دامنه‌ی داراب‌کلا

مازندران ، ساری ، میاندورود

دامنه‌ی داراب‌کلا

مازندران ، ساری ، میاندورود

۴۴ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلًا ذَلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النَّارِ *  أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجَّارِ

 

و ما آسمان و زمین و آنچه را که میان آنهاست، بیهوده نیافریده ایم، این پندار کافران است، پس وای بر آنان که کافرند از آتش دوزخ. آیا کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند مانند مفسدان در زمین قرار می دهیم یا پرهیزکاران را چون بدکاران؟!

 
سوره صاد
 

 
توضیح دامنه: لازم است روشن سازم که تفسیر علامه در ذیل آیات در سلسله مباحث نورانی «قرآن در صحنه» خلاصه گُزینی امانت ورزانۀ من از متنِ المیزان است نه تفصیلی آن. به امید بهره گیری همیشگی از معارف عترت و قرآن.

 

 
علامه طباطبایی
 
 
تفسیر علامه: «بـعـد از آنـکـه کـلام بـه یـاد روز حـسـاب مـنـتـهـى شـد، عنان کلام را به سوى همین مسأله بـرگـردانـیـد تا آن را روشن سازد، لذا بر اصل ثبوتِ آن به دو حجت احتجاج نمود یکى احتجاجى است که سیاق آیه مورد بحث آن را مى رساند، و این احتجاج از طریق غایات است، چـون اگـر امر خلقت آسمانها و زمین و آنچه بین آن دو است -با اینکه امورى است مخلوق و مـؤجـل، یـکـى پـس از دیـگـرى موجود مى شوند، و فانى مى گردند- به سوى غایتى بـاقـى و ثـابـت و غـیـر مـؤجـل مـنـتـهـى نـشـود، امـرى بـاطـل خـواهـد بـود، و بـاطـل بـه مـعـنـى هـر چـیـزى کـه غـایـت نـداشـتـه بـاشـد، مـحال است تحقق پیدا کند و در خارج موجود شود، علاوه بر این صدور چنین خلقتى از خالق حکیم محال است، و در حکیم بودن خالق هم هیچ حرفى نیست.
 
 

و بسیار مى شود که کلمه (باطل) به بازى اطلاق مى گردد، و اگر در آیه مورد بحث هـم مـراد ایـن مـعـنا باشد، معناى آن چنین مى شود: (ما آسمانها و زمین و آنچه بین آن دو است به بازى نیافریدیم و جز به حق خلق نکردیم)، و این همان معنایى است که آیه (و ما خلقنا السموات و الارض و ما بینهما لاعبین ما خلقناهما الا بالحق ) آن را افاده مى کند.. این آیه حجت دومى را بیان مى کند که بر مسأله معاد اقامه کرده، و تقریرش این است که: بـالضـروره و بـى تـردیـد انـسـان هـم مـانـنـد سـایـر انـواع مـوجـودات کـمـالى دارد و کـمـال انـسـان عـبـارت اسـت از ایـنـکـه در دو طـرف عـلم و عمل از مرحله قوه و استعداد درآمده به مرحله فعلیت برسد، یعنى به عقاید حق معتقد گشته و اعـمـال صـالح انـجـام دهـد، کـه فـطـرت خـود او اگـر سـالم مـانده باشد این عقاید حق و اعـمـال صـالح را تـشـخـیص مى دهد، و عبارت مى داند از ایمان به حق و عملهایى که مجتمع انسانى را در زمین صالح مى سازد.

 
 
پـس تـنـهـا کـسـانـى کـه ایـمـان آورده و بـه صـالحـات عـمـل کـردنـد، و خـلاصـه مـردم بـا تـقـوى، انـسـانـهـاى کـامـل هـسـتـنـد، و امـا مـفـسـدان در زمـیـن یـعـنـى آنـهـا کـه عـقـایـد فـاسـد و اعـمـال فـاسـد دارنـد و نـام (فـُجـّار) مـعـرف آنـان اسـت، افرادى هستند که در واقع در انـسـانـیـتـشـان نـقـص دارنـد، و مـقـتـضـاى آن کـمـال و ایـن نـقـص ایـن اسـت کـه در مقابل کمال حیاتى سعید و عیشى طیب باشد و در ازاى آن نقص، حیاتى شقى، و عیشى نکبت بار باشد... [دامنه: فـُجـّار یعنی گنهکاران پرده دَر. نیز کافران هتّاک. به نقل از لغتنامۀ دهخدا]
 
 
در نـتـیـجـه هـر کـس عـمـل خـود را نـیـکـو و آن طـور کـه بـایـد انـجـام دهـد، و اسـبـاب مـادى هـم بـا عـمـل او مـوافـقـت داشـته باشد قهراً زندگى مطلوبى خواهد داشت، و هر کس بر خلاف این باشد، زندگى تنگ و ناراحتى خواهد داشت. و بنابراین اگر زندگى منحصر در همین زندگى دنیا باشد، که گفتیم نسبتش به هر دو طـایـفـه یـکـسان است، و دیگر حیات آخرت با زندگى مختص به هر یک از این دو طایفه و مـنـاسـب با حال او نبوده باشد، با عنایتى که خداى تعالى نسبت به رساندن هر حقى به صـاحـب حـقش دارد، منافات دارد، و با عنایتى که آن ذات اَقدس به دادن مقتضاى هر چیز به مقتضیاش دارد نمى سازد. و اگر بخواهى مى توانى از بیان قبلى که حجتى است برهانى صرفنظر نموده، حجتى جـدلى اقـامـه کـنـى، و بـگـویى: یکسان معامله کردن با هر دو طایفه، و لغو کردن آنچه صلاح این و فساد آن اقتضا دارد، خلاف عدالت خداست.
 
 
و این آیه شریفه -به طورى که ملاحظه مى کنى- نمى خواهد بفرماید: مؤمن و کافر یـکـسـان نـیـسـتـنـد، بـلکـه مـى خـواهـد مـقـابـله بـیـن کـسـانـى کـه ایـمـان آورده و عـمـل صـالح کـرده انـد، بـا کـسـانـى کـه ایـنـطـور نـیـسـتـنـد بـیـان کـنـد، حـال چـه ایـنـکـه ایـمـان نـداشـتـه بـاشـنـد، و یـا ایـمـان داشـتـه و عمل صالح نداشته باشند، و به همین جهت دوباره مقابله را بین مُتقیان و فُجّار قرار داد.» اینجا

 

جنگل گلستان. ۲۹ آبان ۱۳۹۶

 

عکس ها در اینجا

 

به قلم دامنه. به نام خدا. این پست را از روی درد و دردمندی می نویسم. حالا دیگر زمانی فرارسیده که رسانۀ رسمی ایران _صداوسیما_  سه واژۀ سرّی و امنیتی را علناً به کار می گیرد: زینبیون، فاطمیون، حیدریون. سه جریان مقاومت سازماندهی شده در جهان اسلام. اولی برای پاکستانی ها. دومی از آنِ افغان ها. و سومی از سوری ها. بعلاوه حشدالشعبی و جنبش نُجبای عراقی ها.

 

زینبیون

 

فاطمیون

 

حشدالشعبی

 

حیدریون. نُجبا

 

پرچم داعش (=دولت اسلامی عراق و شام)

 

روزگاری ساموئیل هانتینگتون در نظریۀ «جنگ تمدّن ها» _که کتاب هم شد به صورت انبوه پخش گردید_ نوشته بود از میان چند تمدن جهانی، سه تمدن به رویارویی باهم می انجامد. کنفوسیوس. اسلام. مسیحیت. ولی برخلاف پیش بینی وی، خون ریزی در خاورمیانه جای جنگ تمدن ها را موقتاً اشغال کرده است. به تعبیر من، به جای رویارویی سه تمدن، یک تمدن به نزاع درونی کشانده شد. و یقین است حداقل دو کشور مغرب زمین در این توطئه دستی آلوده و مخفی دارند: انگلیس، آمریکا و جوجۀ پروریدۀ شان نظام دینی یهودی شان رژیم حعلی و غاصب اسرائیل.

 

خلاصه بنویسم و در سه نکته فقط. زیرا، درازنویسی ها در این نوع موضوع ها خواننده ندارد و یا کم دارد:

۱. ریشه‌های فکری داعش نشان می دهد که باید خردِجمعی جهانی مسلمانان شکل بگیرد و این دُمل چرکین خبیث را به گونه ایی اساسی جرّاحی کند. تا افراطی گری هست، طالبان و القاعده و سپس داعش های جدیدی شکل می گیرد.

 

۲. شکل‌گیری زینبیون، فاطمیون، حیدریون به عنوان جبهۀ مقاومت در دو جنگِ نزاع های خونین داخلی سوریه و نزاع های خونین داخلی عراق، نتیجه و بازتاب عمکردِ غلط و خطرناک همان دو کشور مغرب زمین است که برای چپاول جهان، نیازمند فروش اسلحه اند. و چه بهتر که خون مسلمان ها ریخته شود و نظام جعلی اسرائیل خوش برقصد و خوب بدرخشد!

 

۳. آرزو و آرمان من و شاید بیشُمار انسان های فکور این بوده در موطِن پیامبران الهی یعنی خاورمیانه -که بر اساس مصوبّه ای به استناد سخن رهبری رسانه های رسمی باید به جای این لفظ «غرب آسیا» را به کار ببرند- احزابی قدرتمند با تفکراتِ توسعه یافته و با اعضای دانشمند و نظریه پرداز شکل بگیرد و این قطعۀ مهم کُره زمین را نُمادی از رشد، توسعه، تمدن، علم و دستآوردهای نوین سازد، حیف که نزاع ها و افراطی گرهای دینی و تکفیری و متصلّبانه و خشک، جایی برای این کار -فعلاً- نگذاشته است و بخشی از جهان اسلام را دچار بحران عظیم و ویرانی هولناک کرده است.

 

ضمن خداقوت به همۀ کسانی که برای مَجد و احیای اسلام و قرآن و سیرۀ مهربانانۀ معصومین (ع) می‌کوشند، خصوصاً به سردار حقیقی مقاومت حاج قاسم سلیمانی که در نامۀ امروزش به رهبری خود را «سرباز مکلّف شده‌ی» رهبری خوانده است (منبع نامه: اینجا)؛ امید است روزی زینبیون، فاطمیون، حیدریون و... از این شرّ و از این شَرورهای بی ریشه خلاصی یابند و به جای آموزش واجب و ضرور در پادگان ها، در دانشگاه ها و حوزه ها و مراکز علمی قدم گذارند و کام تشنۀ مسلمانان و جهانیان را سیراب نمایند و بدین طریق اسلام عزیر را بازهم در تمدن و آبادانی و معنویت ها و اخلاق نگاه دارند. چراکه غرب بسیاربسیار می کوشد و می جُنبد که ما را همچنان در نبرد باهم مشغول سازد. چیزی که معلم انقلاب مرحوم دکتر علی شریعتی در «مذهب علیۀ مذهب» گفت که خود اینک در جوارِ حرم حضرت زینب (س) به امانت دفن است و از این همه مصائب و بلیّه ها در بلاد اسلام و مسلمین در رنج و عذاب.

به قلم «یک دارابکلایی»: با سلام خدمت آقای دامنه، من تا آنجایی که یادم هست وقتی یکی از بچه ها بسیار کثیف به خانه می آمد مادرمان این اصطلاح را به کار می برد، به جای "لنده" شما از واژه "لِنجه" استفاده می کرد یعنی "لچر لنجه". (اینجا). البته من هم مثل شما حدس می زنم که این کلمه [لِنده] هم معنی خاصی داشته باشد که ما نمی دانیم. بهر صورت، بسیار سپاسگزار از کلمات زیر خاکی شما!!»
 

 

پاسخ دامنه:

 

به نام خدا. سلام جناب «یک دارابکلایی»

چهار نکته می گویم در این پاسخ:

 

یک - خیلی خُرسندم که شخصی پیدا می شود چون جنابِ شما، که این همه به پست های دامنه خصوصاً سلسله بحث های مهم و ماندگار «فرهنگ لغت دارابکلا» این همه توجه و دقت های عالی نشان می دهد.


 
دو - ذکاوت شما را می پذیرم. نیز ادبیات رسای شما را. چون اساساً به کسانی که به ادبیات و نوشتن بهاء می دهند ارزش والایی قائلم.

 
سه - قلم شما خوب است، پیشنهاد می کنم مطالب بیشتری در دامنه بنویس تا زکات کنی. و زکات یعنی پاک کردن و پاکیزه شدن. در ضمن اصطلاح «زیرخاکی» که نوشتی برام جالب بود. مثل کتاب «فضیلت های فراموش شده» شده است سلسله بحث فرهنگ لغت دارابکلا.

 
چهار - معادل خوب و درستی برای واژۀ «لِنده» آوردی. بله، حال که از شما شنیدم، دقیق یادم است مرحوم والدینم _بیشتر پدرم_ این واژۀ لَچرلِنجه را زمانی که جوراب مان گند و بو می آمد، به ما می گفتند. پس؛ می پذیرم هم لِنده و هم لِنجه، پسوندی ست برای لَچر. گویی لِنجه بیشتر مسموع است. مثل لغت دچکلسن و جناب محمد قاسمی بالامحله‌ایی وقتی مرا دید به من گفت جناب دامنه بَچکلسن نیست، دَچکِلسّن است. پذیرفتم. در پاسخ کامنتت نیز این را درج کردم.

به قلم دامنه. به نام خدا. فرهنگ لغت دارابکلا. لَچِر لِنده. امشب آغاز ماه خُجستۀ ربیع است. ماهی که رسول خدا (ص) آن را دوست می داشتند. ماه ربیع ماه تمیزی ست و ماه عقد و عروسی. به یُمن این ماه در این قسمت از سلسله مباحث فرهنگ لغت دارابکلا به این لغت مهم می پردازم:

 

لَچِر یعنی چرک‌آلود. یعنی بشدّت لکّه دار. یعنی آلوده. و واژۀ لِنده هم به نظر من یک نوع پسوند صوتی است برای آن، تا لغت لَچر، زمُخت تر زیر زبان اَدا شود. شاید هم لغتی بامعناست. من نمی دانم. اما دارابکلایی ها وقتی لباس کسی، خانۀ کسی، آشپزخانۀ کسی و حتی کتاب و پول و کیف کسی تمیز نباشد، یعنی پاکیزه و شُسته و رُفته نباشد، به چنین افرادی به متلک و طعنه و رُک می گویند: لَچِر لِنده. نیز اگر کسی دیر دیر حمام برود و تنش به قول محلی ها «لیم» بیفتد،  و نیز ناخن اش را چندماه چندماه نگیرد، می گویند: لَچِر لِنده. لَچِر لِنده چیست و اساساً لچری چه عواقبی دارد. اساساً شلختگی و بیش از همه جهالت و بی نظمی و بی توجهی موجب «لَچِر لِنده»گی ست. وقتی بوم زیست، این گونه توسط انسان، لَچِر لِنده شود، حتی حیوانی به اسم سگ _که بزاق دهانش می تواند هر نوع میکروب و باکتریی را نابود کند_ این گونه بی رحمانه می میرد و تولّه هایش بی مادر می گردند.

به قلم دامنه. به نام خدا. در قسمت اول (اینجا) سه نکته از تفکرات و ویژگی های آیت الله العظمی سید علی سیستانی مرجع بزرگ شیعیان جهان را ارائه کرده بودم. اینک دنبالۀ آن را پی می گیرم:
 

قسمت دوم:

 

چهار - رویدادهای پیچیدۀ عراق پس از اشغال توسط آمریکا را بادقت و زیرکی تمام مدیریت کردند. و با نُسخۀ مرجعیت، علیۀ دیکتاتوری مُستبد پیروز شدند. هرگز نگذاشتند بدون برگزاری انتخابات، کسی بر عراق حکومت کند.

 

پنج - در پاسخ به سؤالات مختلف در زمان پس از سقوط صدام، همواره می گفتند آنچه اکثریت عراق بخواهند خواستۀ ما نیز همان است. (رک: آیت الله سیستانی و عراق جدید. ص ۱۴۸)

 

شش - ایشان هیچ گاه به حکومت ورود نکردند، اما از طریق مرجعیت (که عالی ترین نهادِ دینی مکتب شیعه است) ملت و حکومت را به اَحسن وجه و با مهربانی و عطوفت رهبری کرده و می کنند. در عراق نظریۀ «ولایت مطلقۀ فقیه» وجود ندارد، نهاد مرجعیت اُس و اساس حوزۀ نجف محسوب می شود و ایشان از طریق مرجعیت نفوذی بسیاربالا -حتی فراتر از قانون و ساختار سیاسی- در کل عراق و حتی بر منطقه دارند. در حقیقت ایشان از طریق مرجعیت رهبری می کنند نه به شیوۀ «ولایت فقیه».

 

هفت - آن مرجع خبیر بر حق ورود زنان و اقلیت های دینی و مذهبی به فعالیت های سیاسی و مسئولیت های اجتماعی و حکومتی تأکید کرده و می کنند. (همان: ص ۱۵۶)

 

هشت - در همان دورۀ انتقالی از طریق دفترشان به خبرنگار اشپیگل گفته بودند: «نیروهای اصلی سیاسی و اجتماعی در عراق به دنبال تشکیل حکومت دینی نیستند، بلکه در پی حکومتی اند که در آن آنچه از نظر مردم عراق اصول و مبانی دین محسوب می گردد محترم شمرده شوند. حکومتی که بر پایه کثرت گرایی، عدالت و مساوات استوار باشد.» (می توانید رجوع کنید به ص ۱۵۴ کتاب «آیت الله سیستانی و عراق جدید» نوشتۀ مسیح مهاجری) ادامه دارد...

عکس زیر از راست: حُجج اسلام سیدحسین شفیعی (مرحوم حجت‌الاسلام سیدمهدی). شیخ محمود رمضانی. غلامی نماینده ولی فقیه در سپاه استان. شیخ محمد جوادی نسب. طاهری رییس حوزه های علمیه مازندران. سیداحمد شفیعی دارابی مدیر حوزه‌ی علمیه‌ی مصطفی‌خان ساری (فرزند مرحوم آیت الله سید رضی شفیعی دارابی). حجت‌الاسلام دکتر فرازی‌نیا معاونت ارتباطات حوزوی دفتر حجت‌الاسلام سید ابراهیم رئیسی (تولیت آستان قدس). آیت الله نورالله طبرسی امام‌جمعه‌ی ساری. منزل حاج سیدتقی شفیعی. قبل از اربعین، آبان ۱۳۹۶. مراسم یادبود مرحوم آیت‌الله سیدرضی شفیعی دارابی (رئیس پیشین جامعه روحانیت مازندران و مدیر حوزۀ علمیۀ مصطفی خان ساری). روستای دارابکلا. ارسالی حجت‌الاسلام سیدمحمد شفیعی مشهد.

 

 

...

 

 

...

 

 

حجت الاسلام

سیدمحمد شفیعی دارابی مشهد

 

 

پسرش سید صدرا شفیعی دارابی

 

 

حُجج اسلام: شیخ مرتضی چلوئی دارابی امام جماعت مسجد جامع دارابکلا. شیخ مهدی شیردل. مسئول دفتر حوزه علمیه مازندران. قاسمی امام جمعه موقت ساری. اکبری قاضی دادگاه ویژه. و حاج سید تقی شفیعی ذاکر اهلبیت علیه السلام.

 
 
 
دارابکلایی‌ها در مشهد

به قلم دامنه. به نام خدا. سلسله مباحث معرفی کتاب در دامنه. این کتاب «سیره و سیمای پیامبر اعظم» نوشته‌ی حجت‌الاسلام علی‌رضا طاحونی است، (نشر بخشایش، قم، چاپ دوم، ۱۳۸۷)، که دیروز در مراسم روضه‌خوانی رحلت پیامبر اکرم (ص) در منزل ابوی‌شان در محله‌مان در قم، به شرکت‌کنندگان حُزن و ماتم رحلت حضرت رسول الله (ص) اِهداء شد. دیشب توفیق شد آن را خواندم. ضمن سپاس از بذلِ و نشر زکات ایشان، با انداختن عکسی از جلد آن، طبق معمول همیشگی به چهار فراز از متن آن به صورت برداشت آزاد دامنه، اشاره می‌کنم:

 

 

در ص ۲۳ آمده است: حِلفُ الفُضول» پیمانی بود که با انعقاد آن، حقِّ هر فرد ستمدیده را از ستمگر می‌ستاندند. و پیامبر پیش از رسالت و نبوت، در این پیمان حضور داشت. [دامنه: پیمان‌نامه‌ای که بنیانگذاران آن همگی نام‌شان از ماده‌ی فضل بود. مانند: فضل بن فضاله، فضل بن حارث، فضل بن وداعه]

 

در ص ۷۸ آمده است: پیامبر (ص) از هیچ جلسه‌ای بلند نمی‌شد، مگر آن که ۲۵ بار استغفار می‌کرد هرچند که آن جلسه کوتاه بود.

 

در ص ۱۱۷ آمده است: نزدیک‌ترین فردِ هستی به ذات مقدّس خداوند، پیامبر اسلام است، تنها در باره‌ی او، آیه‌ی ۸ نجم نازل شد: «ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى» یعنی پس [فاصله‌اش با پیامبر] به اندازه‌ی فاصله‌ی دو کَمان گشت یا نزدیک تر شد.

 

در ص ۱۹۹ آمده است: روزی پیامبر به ابوذر گفت جبرئیل به من خبر داد ابوذر دعایی دارد. پیامبر از ابوذر پرسید این دعایی که خدا را با آن می‌خوانی چیست که جبرئیل گفت دعایت نزد اهل آسمان معروف است. ابوذر گفت: می‌گویم. دعای حضرت ابوذر به نقل از -کافی جلد ۲. ص ۵۸۷- این بود:

 

خدایا من از تو می‌خواهم ایمنی و آرامش خاطر و ایمان و اعتقاد به تو، و تصدیق و باور به پیامبرت، و عافیت و دوری از تمام بلیّات، و توفیق شکرگزاری و سپاس بر عافیت، و بی‌نیازی از مردم شَرور را.

به قلم جناب یک دوست: «سلام. شب بخیر. ایام سوگواری رحلت حضرت محمد مصطفی (ص) و شهادت امام حسن مجتبی (ع) و امام رضا (ع) تسلیت. نائب الزیاره در جوار امام رضا (ع) هستم. انشاءالله از فردا عکسهای عزاداری برای عمو ارسال خواهد شد. التماس دعا. یک دوست». پاسخ دامنه: سلام من هم به شما جناب یک دوست

 

ارسالی جناب یک دوست

به قلم دامنه. به نام خدا. سلسله مباحث تاریخ سیاسی دارابکلا. ضمن گرامی داشتنِ روز رحلت نبی مکرّم اسلام، پیامبر رحمت و شفقت (ص)، یک خاطرۀ تاریخ سیاسی دارابکلا را به اختصار ارائه می کنم:

 

اوائل انقلاب نیروهای مذهبی سیاسی روستاهای منطقۀ میاندورود مازندران از طریق رابطۀ هیأت های عزاداری ماه محرّم با همدیگر تبادل اتّحاد و افکار می کردند. دارابکلا با لالیم، اسرم، جامخانه، ماکران، ساری و ... تبادل هیأت و دسته می کردند و از همین طریق با همدیگر در راستای هویت انقلابی و عدالت خواهی متحد و هم آوا می شدند. روستای ماکران _به تلفُّظ محلی ماکِّرون_ آن سال یعنی سال پنجاه و نُه، در شب رحلت پیامبر اسلام (ص) دسته‌ایی باشکوه به تکیه داراب‌کلا آورده بود. من با آن که هنوز سنم به نوزده نرسانده بودم، در آن شب حضور داشتم و هنوز نیز فریادِ آهنگین با لحنِ و لهج‌ی غلیظ ماکرانی در گوش هایم نحوا می کند که می خواندند:

 

رحلتِ پیغمبرِ اکرم بوَد

جهان پُر از غم بوَد

شیوَن و ماتم بود

یاد همگان بخیر و یاد شهیدان آن

جمع‌ها و دسته‌ها و هیأت‌ها جاویدان

(تاریخ سیاسی دارابکلا: اینجا)

قلم دامنه. به نام خدا. سلسله مباحث روحانیت دارابکلا. از دیگر روحانیون روستای داراب‌کلا، فرزندانِ حجت الاسلام شیخ محمدرضا خراسانی‌اند که من سال قبل در ۲۹ آبان ۱۳۹۵ (اینجا) به شرح حالِ ایشان و خاندان‌شان پرداخته بودم. اینک در ادامه‌ی معرفی روحانیون داراب‌کلا به فرزندان ایشان می پردازم.

 

همان‌طوری که مطّلع هستید، خراسانی‌ها در دارابکلا از خاندانی مذهبی، مُلّا و دارای مکتبخانه و مورد وثوق جامعه‌ی داراب‌کلا برخاسته‌اند. جدّشان مرحوم مُلامحمدکاظم‌اند که از وجاهت خاصی برخوردار بودند. شیخ محمدرضا -که از روحانیون نسل دهه‌ی ۳۰ داراب‌کلا هستند و طلبگی‌شان را از نزد مرحوم آیة الله آقا دارابکلایی در مدرسه‌ی علمیه‌ی امام صادق (ع) داراب‌کلا آغاز کرده بودند- رهسپار مشهد مقدس شدند و همچنان در آنجا مقیم‌اند و از فرزندان وی نیز، سه تن (شاید هم چهار یا پنج تن) روحانی‌اند و در همان شهر مقدس مشهد مقیم و مشغول به تحصیل می‌باشند.

 

در ایام سوگواری رحلت پیامبر رحمت (ص)، شهادت امامان حسن مجتبی و حضرت علی بن موسی الرّضا _علیهماالسّلام_ توفیقی شد تا این پست در ادامه‌ی سلسله مباحث روحایت داراب‌کلا _که همچنان ادامه دارد و دنبالش می کنم_ ارائه گردد. با درود به همگی روحانیون داراب‌کلا و این خاندانِ خوب و وجیهِ روستای‌مان.

به قلم دامنه. به نام خدا. فرهنگ لغت دارابکلا. گرچه برخی از واژه های محلی، آرام آرام از میان دارابکلایی ها رخت بربسته و کم کم فراموش شده _که من یواش یواش دارم در فرهنگ لغت دارابکلا به آنها می پردازم و احیاء می کنم_، اما هنوز هم برخی دیگر از واژه هاست که بر زبان دارابکلایی ها همچنان رایج و جاری و پُرکاربُرد است:
 
چماز: نماز بود یا چماز؟ اشاره به فردی ست که نمازش را تند و سریع می خواند. چماز بر وزن نماز، گیاه خودرُوی سرخس است که قدیما دارابکلایی ها بر پشت بام خانه ها و دیوارها و کالوم ها (= طویله های گاو و  اسطبل های اسب و کرِس های گوسفند) می آویختد تا از باران در اَمان بمانند.
 
وَچه ویلِه: اشاره به کم عقلی و کم خردی برخی ها دارد. وچه یعنی بچه. ویله هم پسوندی هموزن است بر پیِ آن. برخی هم از روی تعجّب به کار بچگانۀ برخی بزرگترها می گویند: وچه بَهی مگه؟ یعنی این چه کاریه که می کنی؟
 
اَم شانسه: اشاره دارد به موقعی که کسی دچار بدشانسی و بداقبالی شود و خبر ناگواری بشنَود و خود هم در آن خبر دخیل باشد. مثلاً کسی برای کسی یک تریلی هیزم آورده، طرف به جای این که از هیزم تعریف کنه، مادام می گیه: مُنجه ور بیهِه. بَپیسّه بیهه. خوب تَش و اَلوگ نینه هیمه. جوابش همینه که با لحن لُغزی می گن: اَم شانسه؟ یعنی نوعی بداقبالی و اِعجاب از رفتار عجیب طرف.
 
شوپَرپَری: نام خُفّاش است. ولی در متلَک به کار می رود. وقتی از ترکیب و لباس و چهرۀ مثلاً شخصی بدشان بیاد یا عجب کنند، می گن: بلا تُه هیکل بخواره، شوپَرپَری رِه موندِنه.
 
مِرغانه: تخم مرغ است، چه از مرغ محلی، چه از  بوقلمون، چه از غاز و چه از ماشینی کِرگ. وقتی خیلی عجله داشته باشند شدیداً گرسنه و هلاک و مونده باشن (یعنی وِشنایی حسابی صیب هاداهِه) می گن: دِکّال (=دو تا کال) مِرغانه بزن هاشّیم. زود بَخواریم دربُوریم.
 
تِه عقِل مگه کِساده: یعنی این چه اخلاقیه که داری؟ چه حرفایی که می زنی؟ مگه عقلت کمه کساده؟ کساد اشاره به همان کساد در بازار داره که آن روز کم مَشتری است و بی دخل.
 
وِم بازار دَکته: متلک به آن کسی ست که زیادی لوس شده باشد. یا لُغز به شخصی ست که زیادی دور وَرداشته و خیال می کند کدخدا شده. وِم، یعنی وی هم.

 

به قلم دامنه: به نام خدا. مزرعه و پرورش طیور برادران رمضانی بالامحله‌ی داراب‌کلا. عکس‌های ارسالی آقای محمد عبدی سنه‌کوهی به دامنه. ۲۴ آبان ۱۳۹۶. من به این پسران مرحوم حاج اکبر اسماعیل خداقوت می‌گویم که در این روزگار بیکاری‌ها و کمبود اشتغال، خودابتکاری کردند برای نون‌آوری خانواده و رزق حلال این‌گونه پویا می‌کوشند.

روزى عثمان در کنار مسجد نشسته بود. مرد فقیرى از او کمک مالى خواست. عثمان 5 درهم به وى داد. مرد فقیر گفت: مرا نزد کسى راهنمایى کن که کمک بیشترى به من بکند. عثمان به طرف حضرت حسن مجتبى و حسین بن على (ع) و عبدالله جعفر، که در گوشه‏‌اى از مسجد نشسته بودند، اشاره کرد و گفت: نزد این چند نفر جوان که در آنجا نشسته‌‏اند برو و از آنها کمک بخواه. وى پیش آنها رفت و اظهار مطلب کرد. حضرت مجتبى (ع) فرمود: از دیگران کمک مالى خواستن، تنها در سه مورد رواست:

 
دیه‏‌ اى به گردن انسان باشد و از پرداخت آن به کلى عاجز شود،
یا بدهى کمرشکن داشته باشد و از عهد پرداخت آن بر نیاید،
و یا فقیر و درمانده شود و دستش به جایى نرسد.
 
آیا کدام یک از اینها براى تو پیش آمده است؟ گفت: اتفاقا گرفتارى من یکى از همین سه چیز است. حضرت مجتبى (ع) 50 دینار به وى داد. به پیروى از آن حضرت، حسین بن على (ع) 49 دینار و عبدالله بن جعفر 48 دینار به وى دادند. فقیر موقع بازگشت، از کنار عثمان گذشت. عثمان گفت: چه کردى؟ جواب داد: از تو پول خواستم تو هم دادى، ولى هیچ نپُرسیدى پول را براى چه منظورى مى‏‌خواهم؟ اما وقتى پیش آن سه نفر رفتم یکى از آنها (حسن بن على) در مورد مصرف پول از من سؤال کرد و من جواب دادم و آنگاه هر کدام این مقدار به من عطا کردند. عثمان گفت: «این خاندان، کانون علم و حکمت و سرچشمه نیکى و فضیلتند، نظیر آنها را کى توان یافت؟» (منبع)

به نام خدا. این دویست و یکمین لیف روح دامنه است. از آغاز تأسیس وبلاگم تا به امروز هر هفته یک بار، بدون وقفه لیف روحی تقدیم خوانندگان شریف کرده‌ام. در لیف روح این متنِ روح نواز را تقدیم می‌دارم به همه‌ی کسانی که به گفته‌ی باجلان فرخی -مردم‌شناس ایران- هم «هستیِ زیستن» دارند و هم «هستیِ داشتن». اولی یعنی خور و خوراک و دومی یعنی معنویت و تحولات. با یاد تمامی مادران این نیکنامان هستی. این شما و این لیف روح دویست و یک:

 

روزی از روزهای کودکی، از مادرم که خواندن نمی‌داند... پرسیدم: تو که خواندن نمی‌دانی چگونه قرآن می‌خوانی؟ او مهربانانه و با لبخندی شیرین گفت: «تو سیاهی‌ها را می خوانی و من سفیدی‌ها را». آه رنگ قشنگ سفید. برگرفته‌ی آزاد از اثر مردم شناسی ایرانی، به کوشش علیرضا حسن‌زاده. ص ۲۳

پاسخ دامنه به سه کامنت: به نام خدا. کامنت گذار بزرگواری در ذیلِ دو پست (اینجا) و (اینجا) دیدگاه انتقادی خود را به دامنه وارد کرده است. ضمن سلام و سپاس، متن ایشان و پاسخ دامنه به هر سه کامنت وی در این پست ارائه می شود:

 

کامنت اول: «به اعلا حضرت آریا مهر محمدرضا خادم الامریکا سلام برسانید. ماشا الله آن قدر به این نظام با حقد و کینه ( و نه از روی انصاف و مروت) حمله می کنید که مگو و مپرس.»

 

پاسخ دامنه

 
به نام خدا. سلام به شما بزرگوار. از این که از سرِ دلسوزی به من تذکر دادید از شما ممنونم. اما شما دربارۀ من اشتباه می کنی. من نه فقط هرگز شیر و شیرۀ این نظام را ندوشیدم (چپاول و غارت نکردم) بلکه هر وقت نیاز بود شیر هم دادم، چه با رفتن چندباره به جبهه و چه جاهای دیگه. حَقد که جای خود دارد، چگونه می شود به حاصلِ خون شهیدان و ایثارِ رزمندگان کینه داشت!؟ بله به میراثخواران، بهایی قائل نیستم ولی به نوکران آن ارادت می ورزم.
 
من نه فقط شاه را «اعلا حضرت» نمی دانم؛ بلکه به فرمودۀ امام خمینی، آن شاه نگون بخت را «مردَک» می دانم که تا توانست استبداد به خرج داد و ملت را به هیچ پنداشت و مملکت را چپاول کرد. بنابراین چند نکتۀ کوتاه دامنه در زیر عکس و حرف را که طنز و نقد آغشته است، به «حقد و کینه» تعبیر نکنید. هیچ کس نه مقدس است و نه غیرقابل نقد. فقط معصومین و انبیای الهی اند که متصل به هدایت های خاص الهی اند و بری از گناه و خطا. خدا حافظ شما.
 
 

کامنت دوم: «سلام. احساس کردم مطالبتون با هم سنخیت ندارن! اینجا [این پست: اینجا] از تزکیه نفس نوشتین و اون رو شعار خودتون قرار دادین اما جاهای دیگه به مخالفین خود تاخته و آنها را مسخره کردین! تلاش کنیم واقعا به این حرف عمل کنیم:
 
"اول باید جان را مراقب بود و آن را تیمار کرد. معتقدم تا به جان و نفسِ خویش نپردازیم، به معرفت درست، دست نمی یابیم. همۀ ما در درجۀ نخست، جُنبنده و دمیده شدۀ روح خدای متعالیم. بعد جهان را باید شناخت و جهان بینی داشت. چه دیدنِ جهان باشد و چه بینشِ آن."

اگر در درجه اول خودمان به این حرف عمل کردیم بعد در وادی سیاست خیلی خیلی مراقب هستیم که خدای ناکرده به کسی بیجهت دل نبندیم. البته با مخالف دین هم مخالفت و دشمنی می کنیم اما طوری که خدا می خواهد نه آنطور که دلمان می خواهد... خیلی از ماها رفتارهایمان برای هوسمان است چون دلمان می خواهد و آن طور که دلمان می خواهد حرف میزنیم و حتی امر به معروف می کنیم و حتی نماز می خوانیم. این عبادت خدا نیست این عبادت هوس است.»

 
پاسخ دامنه: سلام به شما بزرگوار. از این که این مقدار وقت گذاشتید و مرا نصیحت کردی و اندرز دادی از شما بسیار ممنونم. ین نشان اهتمام شما به تذکر است که از نظر قرآن منفعت برای مؤمنان است. اگر برداشت این باشد که انسانی اگر به اخلاق و عرفان توجه دارد، در سیاست باید فردی صامت و سر و پا گوش باشد، به نظر من امری خطا و پدیده ای نارواست.
 
مثال می زنم از امام علی (ع) و امام خمینی رهبر کبیر انقلاب اسلامی:
 
مگر امام علی در اوج عرفان و در نهایتِ وصال الهی نبودند؟ اما همین امام، دست عقیل _برادرش_ را برای بیت المال داغ می کند.
 
نیز سر بر چاه، ناله و نجوا و زمرمه می کند اما در جایش، با خوارج برخورد می کند. نیز استاندارش را به خاطر رفتن بر سر سفرۀ عیان و اشراف توبیخ و حتی برکنار می سازد.
 
پس عرفان موجب نمی شود در سیاست، مماشات کرد و فقط از سیاسیون تعریف و تمجید نمود. امام خمینی نیز در اوج اوج عرفان نظری و عملی بود. ولی همین امام، انجمنن حجتیه را «مارهای خوش و خط خال» می نامد. یا می گوید: خون دلی که این پدر پیرتان از این مقدس مآب ها خورده از شاه نخورده. آری جناب بزرگوار برآشفتته نشوید از چندتا نکتۀ دامنه که از سرِ احساس درک و مسئولیت فردی به این و آن می نویسد.

واژۀ تواصوا در سورۀ عصر بی دلیل به باب تفاعُل نرفته. چون توصیه به حق و صبر امری مشارکتی ست یعنی دوجانبه و چندجانبه و همه گیر، نه یک طرفه. ممنونم از توجه و تذکر شما. ان شاء الله در اصلاح همدیگر کوش کنیم. خدا حافظ شما.
 
 
کامنت سوم: آدرس ایمیلم اینه دوس داشتین نقداتونو بگین:

 
پاسخ دامنه: سلام به شما بزرگوار. به هر دو کامنت انتقادی و تذکرآمیز و نصیحت گرانۀ شما پاسخ تقریباً کامل دادم درحدی که حوصله کنید بخوانید. دیگر مصدّع در ایمیل شما نمی شوم و به همین جواب بسنده می کنم و از نصایح شما هم پند می گیرم و برایت دعا کردم و ممنونم. ان شاء الله همیشه در سلامت باشید. خدا حافظ شما.
 
سال ۱۳۶۵ ، روستای داراب‌کلا. میاندورود
تشییع شهید حجت‌الاسلام سیدجواد شفیعی دارابی
 

به قلم دامنه. به نام خدا. تا به حال دربارۀ مرجعِ فقیه آیت الله العظمی سید علی سیستانی مطالب متعدّدی _فتوا، شرح حال، دیدگاه های ایشان_ منتشر کرده ام. بر روی این فقیه آگاه و بانفوذ و محبوب جهان اسلام مطالعات زیادی انجام داده ام. هم از سر شوق و علاقۀ شدیدم به ایشان و هم از روی دانش افزایی خویش و نیز هم برای پندآموزی از زندگی ساده زیستانۀ وی. در این پست می خواهم به زوایای دیگری از زندگی سراسر عزّت و عبرت این عالمِ زمانه (متولد 9 ربیع الثانی ۱۳۴۹ ه. قمری. مشهد)، بپردازم:

 

قسمت اول:

یک - به روایتِ دوست و دشمن، این روحانی را بآسانی نمی توان دور! زد؛ به عبارتی بهتر است بگویم نمی توان بر او چیزی را تحمیل نمود و فریبش داد. بسیار زیرک و هوشمند است. دلیلش را در بند دو بیابید.

 

دو - به تعبیر نویسندۀ کتاب «آیت الله سیستانی و عراق جدید» _که تا به حال از سال ۱۳۸۴ تا ۱۳۹۰ سه دیدار حضوری و گفت و گوی خصوصی در بیت ایشان با ایشان داشته_ این آیت الله، آیت اللهی «آینده نگر»، «باهوش»، «آگاه به مسائل روز»، «کنجکاو»، ضدِّ خرافات»، «سرزنده»، «روشن»، «پُرمطالعه»، «باخبر از همه چیز ایران»، «فوق العاده به روز»، «هوشمند»، «نفوذ فوق العاده در میان مردم عراق»، «مسلط به ترفندهای دشمن» است. (برگفته از ص ۴۱ تا ۱۳۴ کتاب نوشتۀ مسیح مهاجری. چاپ سوم، نشر روزنامۀ جمهوری اسلامی، ۱۳۹۰)

 

کتاب

«آیت الله سیستانی و عراق جدید»

عکس از دامنه

 

یادداشت‌های دامنه از کتاب

«آیت الله سیستانی و عراق جدید»

 

سه - کتاب موردِ اشاره، نوشتۀ حجة الاسلام والمسلمین مسیح مهاجری را دوبار خواندم. چاپ اولش را که بهمن ۱۳۹۰ منتشر شد، در اردیبهشت ۱۳۹۲ خواندم و چاپ سومش را اخیراً در ۱۵ آبان ۱۳۹۶ خوانده و یادداشت برداری کرده ام. ماحصَلِ آن، هفت صفحه نکته برداری برجسته است که به چند نمونه از آن اشاره می کنم به صورت برداشتِ آزاد دامنه از کتاب: خانه اش کوچک، خشتی، گِلی در کوچه ای باریکِ در «شارع الرّسول» نجف، در ظاهر یک خانۀ معمولی ست، ولی تمام تشکیلات دولت عراق در همین خانه گِلین خلاصه می شود. (ر. ک: ص ۱۶ کتاب)


به آیت الله سیستانی عرض کردم: «ایران گرفتار خُرافات است». گفتند: «خودتان این وضع را به وجود آوردید. هی گفتید آقای بهاءالدینی اینطور است و آنطور است. هی کرامات گفتید. من خودم در قم بودم و این چیزها را می دانم و اینجا هم که هستم کتاب های زیادی می خوانم و... جمکران را آنطور بزرگ کرده اید و منبری ها آن حرف ها را می زنند». (ص ۹۶ تا ۷۱ کتاب) ادامه دارد...

 

دارابکلایی‌های زائر اربعین کربلا

ارسالی رنگین کمان. دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶


عکسها: اینجا

 

 

من اسم شان را نمی دانستم ولی جناب «۱۱۱» با ارسال این کامنت معرفی‌شان کرد: «سلام. از راست علی وهابی ف عباسعلی وهابی. مصطفی درخوش ف موسی. محمدرضا مختاری ف عبدالله. کمیل طالبی ف محمد طالبی حاج محمد حسین». ممنونم پاسخ کامنتت را نیز دادم.

به قلم دامنه. به نام خدا. همانطوری که مطّلع اید «دادستانی تهران، بر اساس شکایت دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی مبنی بر اقدام روزنامه کیهان بر خلاف سیاست های اصولی و بیّن جمهوری اسلامی ایران در مسائل و امنیت منطقه ای، این روزنامه را برای ٢ روز (شنبه و یکشنبه آینده) توقیف کرد.» منبع

 

چندکلمه روی این رویداد ارائه می کنم. تیمِ کیهان را می شناسم. از حسین شریعتمداری نماینده رهبری در مؤسّسۀ کیهان گرفته تا قلم به دستان ویژه شان را. آبشخورشان را نیز باخبرم. و نیز کارهایی که در طولِ این مدت طولانی _که کیهانِ بیت المال در اختیارشان قرار داده شد و گویی هِبه! گردید_ بی رحمانه علیۀ هر کس که می خواستند، نوشتند و همچنان می نویسند و به قول خودشان افشاگری و روشنگری می نمایند! کیهانی که همیشه تشویق! شد، حتی با بدترین نوشته هایش. کیهانی که همیشه خیال کرد «کل نظام» است و مظهر انقلابی گری. کیهانی که همیشه سعی کرد سخنان رهبری را «تفسیر» و بهتر است بگویم «تعبیر» کند. کیهانی که بلاخره دستورِ «آتش به اختیار» رهبری را آتش بیارِ معرکه تحریف و تأویل کرده است. دیشب وقتی باخبر شدم دو نهاد حاکمیتی نظام بلاخره با کیهان این گونه برخورد کردند، یاد عمر خیام افتادم و رباعی «گور»ش که به تفسیر برخی ها گور، «گُراز» است نه «گورخر»:

 

آن قصر که جمشید در او جام گرفت

آهو بچه کرد و روبَه آرام گرفت

بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

 

 

من _یک شهروند عادی ایرانی_ از توقیف هیچ روزنامه ای نه فقط دلشاد و موافق نیستم بلکه غِبطه و غُصه می خورم چرا حتی مارکسیست ها و نئومارکسیست ها _که دورترین نیروهای فکری به محیط مذهبی و مؤمنانۀ ایران اند_ در نظام جمهوری اسلامی روزنامه ای ندارند تا با نوشته های خود ما را از نوع نگاه های امروزی شان آگاه و باخبر سازند. وقتی مخالف فکری مجالی برای نوشتن و گفتن نداشته باشد ضرر اول را ما می کنیم که نمی دانم آنان به چه فکر می کنند. به قول شهید مطهری مارکسیست ها هم باید کُرسی تدریس در دانشگاه داشته باشند.

 

حسین شریعتمداری

نماینده رهبری در مؤسسه کیهان

 

به نظرم این کیهان نیست که باید توقیف شود، این «توپچی» های پشت صحنه آن مؤسّسه اند که باید از آنجا بیرون انداخته شوند و این بیت المالِ مردم، به نویسنده های متعادل و هواخواهِ آبرو و حیثیت ایران و اسلام واگذار گردد. این تیم چند نفرۀ افراطی کیهان به رهبری حسین شریعتمداری نمایندۀ رهبری در آنجا چرا باید بیت المال مردم را خرج افکار تند و غلط خود بکنند و تشویق هم بشوند؟ اگر خیلی شجاع اند بروند با پول و پشتیبانی همان هایی که حمایت شان می نمایند و بَه بَه و چَه چَه می کنند روزنامه ای تأسیس کنند و هر چه خواستند وا بگویند. چرا روزنامه عمومی را ابزار باند خود کرده اند!

 

کیهان نباید توقیف شود، باید این چندنفر قلم به دست که کیهانِ باسابقه را تسخیر و اشغال کرده اند، از آنجا رانده شوند. کاش کیهان آن زمان توقیف دو روزه می شد که به مراجع قم و نجف می تاخت! کاش کیهان آن زمان توقیف دو روزه می شد که هرچه می خواست در بحران88 می نوشت. کاش کیهان آن زمان توقیف دو روزه می شد که به روشنفکران و نویسندگان و مشاهیر این مملکت _ولو مخالف فکری نظام_ و به هر منتقدی می تاخت و انگ و برچسب می چسباند. کاش کیهان آن زمان توقیف دو روزه می شد که به اصلِ انسان و کرامت آدمیان حمله می کرد نه به منافع حکومت و اصلِ نظام.

 

تیتر کیهان. دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶

 

و کاش کیهان با شکایت دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی توقیف دو روزه نمی شد بلکه با احساس مسئولیت نهادهای مذهبی حوزوی و حاکمیتی به دلیل جفا به مخالفان فکری و درنوردیدنِ مرزهای انسانیت، اخلاق و مُروّت توقیف و به افرادی بااِنصاف واگذار می شد. همه می دانیم و می دانند که کیهان یک مؤسّسۀ مصادره شدۀ طاغوت است، چه خوب! این سازه و ساختمان مصادره شد، ولی چه بد از سوی افرادی چون حسین شریعتمداری [چه فامیلی قشنگی: شریعت+ مدار+ بر مدار شریعت] وحسن شایانفر و ستون نویسان دستوری مصادره شد. آری؛ کیهان چه خوب! مصادره شد و چه بد! محاصره. منافع ملی و امنیت ملی مرزهای بسیار ظریفی دارد که هر لجظه نیاز به بازتعریف دارد چون هم جهان به سرعت در حال تغییر است و هم این دو این حوزه تحت تأثیر متغیّرهای زیادی ست. اینان کاش به جای جوزوف استالین! کمی هم اتو فون بیسمارک بخوانند تا فرق دیکتاتوری با توسعه یافتگی را فهم کنند. که من سه سال پیش در  آبان ۱۳۹۳در وبلاگ اولم دامنه داراب‌کلا (اینحا) نوشته بودم بیسمارک و سه رایش آلمان و رایش سوم هیتلری یعنی چه. حتماً یک بار دیگر مرور کنید، خواندن دارد. چون اساساً دامنه معتقد است داروغه و دروغ کنار یکدیگرند. داروغه، به دروغ نیاز دارد و دروغ، به داروغه.

فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ. پس [با توجه به بی پایه بودن شرک] حق گرایانه و بدون انحراف با همه وجودت به سوی این دین [توحیدی] روی آور، [پای بند و استوار بر] سرشت خدا که مردم را بر آن سرشته است باش برای آفرینش خدا هیچگونه تغییر و تبدیلی نیست؛ این است دین درست و استوار؛ ولی بیشتر مردم معرفت و دانش [به این حقیقت اصیل] ندارند.

(سوره روم - آیه‌ی سی. ترجمۀ انصاریان)

 

تفسیر علامه طباطبایی

 

مراد از (اقامه وجه براى دین) روى آوردن به سوى دین، و توجه بدان بدون غفلت از آن است، مانند کسى که به سوى چیزى روى مى آورد، و همه حواس و توجهش را معطوف بدان مى کند، به طورى که دیگر به هیچ طرف نه راست و نه چپ رو برنمى گرداند و ظاهرا لام در دین لام عهد است، و در نتیجه مراد از دین، اسلام خواهد بود.

 

کلمه حنیفاً... از ماده حنف است، که به معناى تمایل دو پا به سوى وسط مى باشد، و در آیه منظور اعتدال است. فطرت... در جمله مزبور اشاره است به اینکه این دینى که گفتیم واجب است براى او اقامه وجه کنى، همان دینى است که خلقت بدان دعوت، و فطرت الهى به سویش هدایت مى کند، آن فطرتى که تبدیل پذیر نیست... بنابراین انسان نیز مانند سایر انواع مخلوقات مفطور به فطرتى است که او را به سوى تکمیل نواقص، و رفع حوائجش هدایت نموده، و به آن چه که نافع براى اوست، و به آنچه که برایش ضرر دارد مُلهم کرده...

 

 

پس انسان داراى فطرتى خاص به خود است، که او را به سنت خاص زندگى و راه معینى که منتهى به هدف و غایتى خاص مى شود، هدایت مى کند راهى که جز آن راه را نمى تواند پیش گیرد... پس انسان از این جهت که انسان است بیش از یک سعادت و یک شقاوت ندارد، و چون چنین است لازم است که در مرحله عمل تنها یک سنت ثابت برایش مقرر شود، و هادى واحد او را به آن هدف ثابت هدایت فرماید...

 

البته منظور ما از این حرف این نیست که اختلاف افراد و مکانها و زمانها هیچ تاثیرى در برقرارى سنت دینى ندارد، بلکه ما فى الجمله و تا حدى آن را قبول داریم، چیزى که هست مى خواهیم اثبات کنیم که اساس سنت دینى عبارت است از ساختمان و بنیه انسانیت، آن بنیه اى که حقیقتى است واحد و مشترک بین همه افراد و اقوام، و ثابت در همه.

 

مى خواهیم بگوییم براى انسانیت سنتى است واحد، و ثابت به ثبات اساسش، که همان انسان است، و همین سنت است که آسیاى انسانیت بر محور آن مى گردد، و همچنین سنت هاى جزئى که به اختلاف افراد و مکانها و زمانها مختلف مى شود، پیرامون آن دور مى زند.  و این همان است که جمله (ذلک الدین القیم و لکن اکثر الناس لا یعلمون) بدان اشاره مى کند... المیزان.

به قلم دامنه. به نام خدا. همانطور که در پست چند روز قبل (اینجا) نوشته بودم، اینک این کتاب 414 صفحه ای «هرمنوتیک مدرن» را با دوازده صفجه خلاصه نویسی‌ام به انتها برده ام و حالا چندنکته از نوشته های یادداشت خطّی ام از این اثر مهم را به اشتراک می گذارم تا ثوابی هم برده باشم.

 

 
میان زندگی درونیِ هر شخص با واژگانِ در دسترس، رابطۀ تنگاتنگ است. (هرمنوتیک مدرن. ص ۳۸۶)
 
فهمیدنِ یک نوشته به معنای سهیم شدن در معنای موجود است. (ص ۲۱۶)
 
هرمنوتیک، خلاصی از »کژفهمی ها» و کنارزدنِ «بدفهمی ها»ست. (ص۱۴۵)
 
قدرت راستین آگاهی هرمنوتیکی توانایی ماست در فهمیدنِ این که چه چیز پرسش پذیر است. هانس گئورک گادامر. (ص ۹۹)
 
 

 

یادداشت‌های خطی‌ام

۱۳ آبان ۱۳۹۶

 

 

هرمنوتیک مدرن. عکس از دامنه

در عصر مدرن هم باید با روانن‌ویس نوشت تا قلم محافظت شود

 

چنان نیست که رابطۀ میان احساس و واژگانِ در دسترس، رابطه ای ساده باشد. استیفن میولهال. (ص ۳۸۶)

 

اشلایر ماخر هرمنوتیک را هنرِ اجتناب از بدفهمی ها توصیف می کند. (ص ۹۱)

 
تأویل [دامنه: یعنی تفسیر، بیان، بازگردانیدن به چیزی] یک امرِ آموزشی نیست، بل خود کُنشِ فهم است.  (ص ۲۲۴)
 
این نکتۀ زیر هم از ساختۀ ذهن من به انضمامِ تجربه ام است که نیازمند هرمنوتیک است: عشق حاصلِ جمعِ ع. ش. ق است؛ علاقۀ شورانگیزِ  قلب.

به نام خدا. سورِن کی یِر کگارد متألّۀ دانمارکی می گوید: «نیایشِ نادرست می کوشد خدا را بفریبد، گمان می کند خدا تغییر می پذیرد. اما خدا نه فریب می خورد نه می فریبد. نیایش نادرست خدا را به شکل انسانی در مقیاس عظیم درمی آورد. گویی می توان خدا را متقاعد کرد و یا در برابر او به چانه زنی و تملُّق پرداخت. انسانی که بدرستی نیایش کند متواضع است و هر چیزی را به خدا ارجاع می دهد... نیایش کاری ست که انسان انجام می دهد تا خدا در وجود او عمل کند.»  از یادداشت های سالهای گذشته‌ی دامنه از منبع  «نام آوران فرهنگ معاصر» تدوین شهاب عباسی. صفحه‌ی سی و شش.

 

 

جناب دارتوکِن دارکوب با ارسال دومین قسمت نوشته‌اش

از دامنه پرسید چرا احمدی نژاد از چشِ جناح راست افتاد؟

وی از من خواسته دیدگاه شخص دامنه را بگویم.

 

پاسخ دامنه

 

به نام خدا. سلام من به شما «جناب دارتوکِن». در قسمت اول نوشته یا همان پرسش های شما از دامنه یعنی اینجا، گفته بودم شما با شیوۀ مناسبی در دامنه ورود کرده ای. البته به شرط آن که خودت هم دیدگاه هایت را بنویسی و فقط پرسش نکنی. از نظر من پرسش شما وقتی دقیق پاسخ می گیرد که این سؤال را بدان بیفزاییم: چرا محمود احمدی‌نژاد در چشم جناح راست افتاد سپس برافتاد؟ خیلی خلاصه جوابم این است: اولین شورای شهر تهران منحل شده بود. کشور هم به روایت آن زمان «دوم خردادی» شده بود یعنی هشت سال کشور در دست سیدمحمد خاتمی و جناح چپ افتاده بود. هشت سال هم در دست هاشمی رفسنجانی. جناح راست خود را مغبون یافته بود. بنا به عللی دومین شورای شهر تهران به دست جناح راست افتاده بود و آنها هم محمود احمدی نژاد را شهردارتهران کردند. یواش یواش به مدَد یک جریان پشت پرده! که خود را «پاک دستان» و سپس «آبادگران» نامیدند، نام او هم نزد جناح راست بالا و بالاتر آمد. تا جایی وی را پیش بردند که یکباره «رجال» محسوب شد و نامزد ریاست جمهوری 1384 گردید.

 

کارزار به مرحله‌ی دوم کشید زیرا هم جناح چپ چند کاندیدا داشت: مثل دکتر مصطفی معین. شیخ مهدی کروبی. و هم جناح راست. او یعنی محمود احمدی نژاد با شمارش مجدد آرای استان اصفهان که تشکیک شده بود، نفر دوم شد که در نهایت در رقابت با هاشمی رفسنجانی _که آن زمان بشدت نزد مردم مورد انتقاد شدید بود و از وی به عنوان «اکبرشاه» یاد می شد_ به ریاست جمهوری رسید. جناح راست تمام قد و با همۀ توان و اعوان و انصارش و حتی شخصیت های مذهبی اش برای رهایی از پدیدۀ خاتمی به او روی آوَرد.

 

داستان غم انگیز آن هشت سال حُکمرانی مطلق او خصوصاً سخنان دروغ پردازنۀ عمدی او علیه انقلاب، جنگ و افراد در مناظره ها -که شوی ضرغامی و جریان پشت صحنه بود- و نیز بحران آفرینی هشتاد و هشت مفصل است. اندک اندک وقتی پدیده خاتمی فروکاست و کشور در بهت هشتاد و هشت فرو رفت، او با یارانی که دور و برش جمع کرده بود، دچار خودشیفتگی شد و با اندیشه های منحرفانه و خیال بافانه مشائی و مهدویت گرایی خرافی و مُضحک با مراجع تقلید و بخشی از جناح راست و سپاه و حتی با رهبری که وی را بسیار حمایت و هدایت و راهنمایی و تشکر می کردند و دولتش را از مشروطه تا دورۀ وی بهترین دولت نیز نامیدند، درافتاد. و سرنوشتش چنان شد که این روزها همه می دانیم. یک - ردِّصلاحیت توسط همان نهادی که هم وی را رجال دانستند، هم صالح و بلکه برخلاف قانون و اصل بی طرفی هم وی را اصلح و نظرکردۀ امام زمان (عجّ) خواندند. دو - پروندۀ قطور محاکمۀ وی و حلقه‌ی وی. سه - انتصاب مجدد وی در مجمع تشخیص مصلحت توسط رهبری که این روزها برخی از نمایندگان جناح راست حتی خواهان «اخراج» او از آن مجمع شدند. زیرا معتقدند پروندۀ قضایی و تخلّفات مالی دولتی وی و یارانش آن چنان سنگین است که کمترین حکمش می تواند انفصال از خدمات دولتی و حکومتی باشد. آری، غوره نشده مَویز شده بود. اما راست آیا درس می گیرد!؟ یا نه؟ به گمان من نه. خلاصۀ ماجرا، همین است که گفتم؛ اما مفصّل چیزهای فراوان و رازهایی ست که وقت می خواهد و حوصلۀ خوانندگان.

به نام خدا. ساعت هفت صبح امروز سیزده آبان ۱۳۹۶ متنِ دامنه با عنوان «نقدی بر آیت الله خوئینی‌ها» در سایت انصاف نیوز بخش «اخبار برگزیده» بازنشر شد. (اینجا) که در عکس مندرج دیده می شود:

 

 

من نیز بعدازظهر امروز این تشکرنامه زیر را برای آن سایت خبری تحلیلی، (ذیل همان پست) ارسال کردم و منتشر شد: سلام علیکم. از بارنشر متن بنده نقدی بر آیت الله خوئینی‌ها در سایت حق گو و باانصافِ «انصاف نیوز» ممنونم. من سایت شما را همه روزه نه فقط مرور، بلکه مطالعه می کنم، به عبارتی یک دنبال کنندۀ سایت شما هستم و برخی از مطالب شما را با درج لینک، و گاه با نکته های افزوده ام، در وبلاگم «قلم قم دامنه دوم» منتشر می کنم. شما برادران و خواهران مؤمن و انقلابی در سایت انصاف نیوز را افرادی مُنصف و حق گرا یافته ام. به جناب آقای علی اصغر شفیعیان مدیر سایت و همۀ دست اندرکاران شما خداقوت می گویم. نیز به جناب دکتر مسعود پزشکیان نمایندۀ باتقوا و حق جو نیز سلام دارم. ابراهیم طالبی دارابی (دامنه) ۱۳ آبان ۱۳۹۶ ۱۲:۳۵ ب.ظ.

  به قلم دامنه. به نام خدا. خاطره‌ی امروز من. امسال، سیزده آبانِ من این گونه گذشت: چون بخشی از اعضای خانواده و خاندانم برای زیارت اربعین امام حسین (ع) از چند روز پیش به نجف اشرف مُشرّف شدند تا با با پای پیاده، به کربلای مُعلّی بروند، من برخلاف سال های گذشته توفیق حضور در تظاهرات ضدآمریکایی 13آبان قم را نیافتم. اما اساساً به شعار متفکرانۀ و درستِ «مرگ بر آمریکا» معتقد و مُصرم. هرچند هیچ گاه مذاکره را در اسلام و برای مسلمان، منفی و منتفی و به قولی برخی «زوزه» نمی‌دانم. زیرا؛ اسلامی که من بدان ایمان دارم مکتبِ دعوت، دینِ منطق ، شریعتِ کتاب، مذهب استدلال و صلح است و در صورت لزوم دفاع و مقاومت. آن هم بر مبنای عدالت و رعایت حقوق بشر و پایبندی به همۀ آداب جنگ و نبرد و اوج وفاداری به اخلاق و مدارا و میثاق.

 

صدها دلیل دارم برای «مرگ بر آمریکا». ولی یک دلیل برای مبارزه با آمریکا کافی ست و آن این است بیش از شصت سال است بر مردم آوارۀ فلسطین ظلم و ستم می کند و حقّ مسلّم فلسطینیان را عامدانه انکار می کند و رژیمی دروغین و جعلی به اسم «اسرائیل» -که نام حضرت یعقوب (ع) است- را در خاک مسلمین به مدد انگلیس بنا نهادند که غُدّۀ چرکین منطقه شد.

 

نیز من با اساساً خوی استکباری و استبدادی در همۀ وجوه آن مخالف ام. زیرا ضدِّ کرامتِ انسان است. چه استکبار و استبداد جهانی، چه منطقه ای، چه کشوری، چه خانوادگی و چه فردی. خصوصاً از نوع شاهان قَجری، بالاخص رویّۀ خشن و یکدندۀ محمدعلی شاهی، با آن شیوۀ روسی به توپ بستن مجلس شورای ملی. چون به قول مرحوم علامه طباطبایی در «نظریه استخدام» حاکمان سعی دارند همه انسان ها را به خدمتِ خود گیرند و از آنان به نفع جاه طلبی های خود بهره بکشند و خودکامگی پیشه کنند. و به نظر من آمریکا رئیس خودکامگان جهان است، چه در چپاول جهان، چه در غارت آزادی انسان و چه در قتل عامِ خِردجمعی دانشمندان و روشنفکران.

 

کتاب هرمنوتیک مدرن


تصویر زیر کتابخانۀ عمومی

یادگار امام قم. عکاس: دامنه

 

از این رو چون به حکم قرآن و آموزۀ اسلام، مطالعه را اساسِ کار انسان می دانم، امروز به علت عدم توفیق در تظاهرات سیزده آبان، با اشتیاق به «کتابخانۀ عمومی یادگار امام قم» رفتم و تقاضای عضویت سراسری کردم و چون بازنشسته بودم با صد درصد تخفیف، عضویتم پذیرفته شد و می توانم از همۀ چندهزار کتابخانۀ عمومی سراسر کشور کتاب به امانت ببَرم و مطالعه کنم. و این اولین کتابی ست از این کتابخانه به امانت گرفته ام: «کتاب هرمنوتیک مدرن» بدین گونه مراسم 13آبان 1396 من از سر گذشت. مطالعه، نهایت لذت معنوی من است. ان شاء الله همگی با شناخت، جهان زیبا را لمس کنیم و آخرت زیباتر را درک و همیشه ضدّظلم و ضدّستمگر و یارمظلوم و یاورستمدیده باشیم. ...لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ. نه ستم می کنید و نه ستم می بینید. (از آی‌ی دویست و هفتاد نه بقره ترجمۀ مرحوم محمدمهدی فولادوند)

به نام خدای آفرینندۀ آدمی. سال ۱۳۶۱ کم‌کم به اسفندماه رسید. به نیمه که رسید، رفقایم پس از قریب پنج ماه دوری، از جبهۀ غرب به دارابکلا بازگشتند. با آمدن دوستانم ماه ها و روزهای قشنگ تری کنار هم داشتیم. چون: هم نقل خاطرات می شد. هم دلتنگی ها به سر می رسید. هم جنگل و تفریح از سر گرفته می شد. هم قدم زدن در کوچه پس کوچه های روستا به ما حسّ و حال بسیار دلکشی می بخشید. و هم جلسات سیاسی ما رونق و عمق بیشتری پیدا می نمود؛ خصوصاً وقتی افتراق ها و شقاق های جناحی در روستای ما به اوج خود رسیده بود و آن 33 نفر به عنوان جناح چپ از انجمن اسلامی بالا بیرون رفتند _تسامُحاً بهتر است بخوانید بیرون انداخته شدند_ و «حزب الله دارابکلا» را شکل دادند.

 

من که برای ورود به یک نهاد ثبت نام کرده بودم، گه گاه به دور از چشم رفقا و هم محلی ها به صورت کاملاً مخفی و حساب شده به مرکز گزینش آن نهاد می رفتم تا خبر درآورم پرونده ام به کجا کشیده شد. هر بار که می رفتم این را می شنیدم: در مرحلۀ «تحقیقات محلی» است. با شنیدن این جواب طبیعی و خوش برخوردانه و برادرانه، با انرژی و پتانسیل بالا و باور به گفتۀ صادقانۀ به خانه برمی گشتم و ایام را منتظرانه سپری می کردم. بیشترین کارهای فکری من در این سال ها، مطالعۀ منظّم و عمیق به همراه یادداشت برداری مکتوب آثار مرحوم شریعتی، شهید مطهری و کتاب های سیاسی و عرفانی و رُمان ها و روزنامه ها و مجلات بود. نیز جلسات متنوع سیاسی در محل که در آینده خواهم نوشت. فروردین ۱۳۶۲ را هنوز به انتها نبرده بودم، با سید عسکری شفیعی دارابی قرار گذاشتیم باز هم به جبهه برویم. او هم برای ورود به یک «نهاد» دیگر ثبت نام کرده بود و منتظر جواب مانده بود.

 

خیلی زمان گذشت و دیدیم معطّل جواب بمانیم از غافلۀ رزم و جهاد و عشق و «لبیک به خمینی» عقب می مانیم. فرصت را برای رفتن مجدّد به جبهه از دست ندادیم. فضا، فضای جنگ و پیمان بستن با خون شهیدان بود. این بار راحت تر اعزام شدیم، چون اعزام مجدّد نیازی به آموزش نظامی نداشت.

 

من، سیدعسکری، برادرجانباز محمد بازاری جامخانه‌ای، شعبان معافی از روستای اناردین دشت ناز، اصغر شکری لالیمی و زین العابدین زلیخانی تلاوُکی دودانگه به همراه یک تیپ بسیجی از طریق سپاه ۲۵ کربلا مازندران به تهران و از آنجا با قطار به جبهۀ جنوب، اهواز اعزام شدیم. دو شب در پادگاه شهید بهشتی سپاه ۲۵ کربلا ماندیم. سپس بلافاصله تجهیز و مسلّح شدیم و از اهواز به منطقۀ عملیاتی جُفیر در خوزستان گسیل شدیم. ما جزوِ گردان مسلم بن عقیل به فرماندهی شهید عالی جویباری شدیم. شهیدی عارف، پاک، خط امامی و بسیار خاکی. یادم است موقع تحویل گرفتن خط و محور جبهه، حاج احمد آهنگر مجروج شده بود و داشت برمی گشت و فقط لحظاتی همدیگر را توانستیم ببینیم.

 

سیدعسکری فرمانده دسته گروهان ما شد. من معاون دسته. فرمانده گروهان هم پاسداری از گرگان به اسم برادر منصوری. چند چیز در جبهه پرحادثۀ جُفیر رخ داد که در قسمت بعدی مختصر می نویسم. تا حدّی که گفتن آن برای خواننده مَثمر و برای تاریخ مهم باشد. فقط این را اینجا بگویم که در آن روزگاران حس و حالم به عنوان یک جوان پویا و در حال جستجو و در عین حال دلباخته، همیشه جدایی و تنهایی و دربدری و غُربت و غریبی و انفصال از رفقا و کانون خانواده و والدین بود. در واقع درونم در آن سال عین لَحن آهنگ «دلنوازان» علی لُهراسبی بود:

 

حال من دست خودم نیست

دیگه آروم نمیگیرم

دلم از کسی‌ گرفته

که میخوام براش بمیرم

باز سرنوشت و انتهای آشنایی

باز لحظه‌ های غم‌ انگیز جدایی

باز لحظه‌ های ناگزیر دل‌ بُریدن

بازم اول راه و حسّ تلخِ نرسیدن

در سومین پرسش، جناب دارتوکِن دارکوب با ارائۀ یک پیام دربرگیرندۀ متن های منشترۀ دامنه دربارۀ اربعین، پرسیده: «سلام جناب اقای دامنه و خواننده های محترم دامنه. مگه گلییویچ دوگین که اقاشیخ مالک گفته (این پست: اینجا) فردی غربگرا وضد ایرانی نیست؟میشه توضیح بدید»
 

پاسخ دامنه
 
به نام خدا. سلام من به شما «جناب دارتوکِن». من در پاسخ جناب شیخ مالک در همان پست _که اشاره کرده ای_ به صورت غیرمستقیم نکاتی گفتم از جمله تأکید کردم که اربعین را نباید از فرهنگ عاشورا جدا کرد. نیز این خودجوشی را نباید دولتی کرد و حکومت آن را به جناح بندی تقلیل دهد. اما دوگین کیست؟ دوگین از دوستان محفلی بخش خاصی از جناح راست است که افرادی چون نادر طالب زاده به آن متّصل اند. (عکس زیر یک نمونه از جلسات دوگین میان آنها و روحانیون است در نشستی در اصفهان). دوگین رهبر و بنیانگذار «حزب اوراسیا» _حزب افراطی‌ترین ناسیونالیست‌های روس_ است.
 
 
 
آلکساندر گلییویچ دوگین.
نادر طالب زاده عضو «جمنا»
مجری برنامه راز. (منبع)


دوگین یک ناسیونالیست افراطی ست و بر عکس نظر شما، ضدّغرب است نه غربگرا. به عبارتی غرب ستیز است. و عجیب این او که ایران را «مقرّ مبارزه با مدرنیته» می داند. (منبع) دوگین در اسفند  ۱۳۹۴ به ایران آمد و با هماهنگی نادر طالب زاده به دیدار آیت الله میرباقری (رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم) رفت. او  خطاب میرباقری این چنین می گوید: «برای من، مدرنیته یعنی شیطان…. به عقیده من، نور و ظلمت یعنی سنت و مدرنیته. این چارچوب فکری من است و من ایران را به خاطر دفاع از سنت و جنگ با مدرنیته تحسین می‌کنم…. من در جوانی، ضدکمونیسم بودم، اما می‌دانم که لیبرالیسم حتی از کمونیسم هم بدتر است… مدرنیته، شیطان است. تمدن غرب، سرزمین پدری شیطان است…. دین دجال، علوم طبیعی، و ایدئولوژی لیبرال، یکی هستند… من با دیدگاه شما (ایت الله میرباقری) درباره لیبرال‌دموکراسی هم کاملاً موافق هستم. به عقیده من، لیبرالیسم، عصاره شیطان است… ما غرب را نه یک رقیب در دنیا، بلکه خودِ دجّال می‌دانیم. این یک عقیده آخرالزمانی و از علامت‌های آخرالزمان است…. مردم ما مردم عاقلی هستند، اما خواص ما، گناه‌کار [و بی‌ایمان] هستند: چه کمونیست باشند و چه لیبرال.» (منبع)

 
او همچنین گفت: «شخصاً احمدی‌نژاد را دوست دارم، به خاطر محافظه‌کار بودن و ضدغربی بودنش. اکثر اقدامات او در صحنه بین‌المللی هم به نظر من، درست و بجا بودند. من زمانی که او رئیس‌جمهور بود، به سفیر ایران در مسکو پیشنهاد دادم که یک کتاب درباره احمدی‌نژاد بنویسند… من خودم شخصاً احمدی‌نژاد را دوست دارم، چون لیبرال‌ها در روسیه از او متنفر هستند. البته به نظر من، «رهبر» بصیرت بیش‌تری دارد….. همین که ایران در آن زمان تحت تحریم قرار می‌گرفت، نشان می‌دهد که راه احمدی‌نژاد، راه درستی بوده است.» (منبع) فکر کنم همین مقدار آگاهی رسانی کافی باشد. ان شاء الله جناب دارتوکن دارکوب هم، فقط پرسش نپرسند! و خود نیز دست به قلم ببرند. بگذرم و خود دانند.

مَنْ عَمِلَ صَالِحًا فَلِنَفْسِهِ وَمَنْ أَسَاءَ فَعَلَیْهَا وَمَا رَبُّکَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ

کسی که کار شایسته انجام دهد، به سود خود اوست

و کسی که مرتکب زشتی شود به زیان خود اوست،

و پروردگارت ستمکار به بندگان نیست.

(سوره فصلت، آیه‌ی چهل و یک ترجمه انصاریان)

 

تفسیر علامه طباطبایی

 

یـعـنـى عـمـل، قـائم بـه صـاحـبِ عـمـل اسـت، و بـیـانـگـر حال او است. اگـر عـمـل صـالح و مـفـیـد بـاشد خود او هم از آن سود مى برد، و اگر مُضر و بد باشد، خـودش از آن مـتـضـرّر مـى گـردد. پـس ایـن رفـتـار خـداى تـعـالى کـه نـفـع عـمـل صـالح را بـه صـاحـبـش مـى رسـانـد و او را ثـواب مـى دهـد، و ضـرر عمل بد را نیز به صاحبش مى رساند و عِقابش مى کند، اصلاً ظلمى نیست، و چنان نیست که وضع شىء در غیر موضعش باشد. و اگـر ایـن روش از خـداى تـعـالى ظـلم بـاشد، باید در ثواب دادن میلیونها بنده و عِقاب کـردن مـیـلیـونـهـا دیگر، در برابر میلیاردها عمل نیک و بد، ظَلّام بندگان باشد، ولى از آنـجـایى که گفتیم این روش ظلم نیست، پس خداى تعالى ظَلّام بندگان نمى باشد، و با ایـن بـیـان روشـن مـى شـود کـه چـرا فـرمـود (پـروردگار تو ظلام بندگان نیست) و نفرمود: (پروردگار تو ظالم به بندگان نیست). المیزان.

اخطار صریح و شجاعانۀ مرجع بزرگ شیعیان جهان مرحوم آیت الله العظمی سید ابوالقاسم خوئی به شاه خائن در سال 1342: «از قرون متمادی دشمنان اسلام از نظر اضمحلال دین و برده ساختن مسلمانان درصدد تفریق دو قوه روحی و مادی آنها برآمده و به فضل الهی در اثر تنبه اولیای امور و علماء اعلام به مقصد خود نائل نگشته اند. در حال حاضر زمینه را قابل دیده به فعالیت پرداختند که ضربت مُهلک خود را بر پیکر کشور اسلامی وارد سازند. بسیار جای تأثر و تأسف است که سقوط و انحطاط مملکت اسلامی و یگانه مرکز تشیع به جایی برسد که زمامداران آن آلت و وسیله انجام مقاصد شوم آنها گردند.

 

 

 

ما چندی قبل مفاسد تصویب نامه شوم و جعل قوانینی برخلاف مقررات اسلام را تذکر داده و اعلام خطر نمودیم با این حال شاه با کمال جدیت از آن قوانین دفاع کرده و در اثر آن روزنامه های مزدور و خائن بهانه به دست آورده نسبت به مقام روحانیت هتاکی نموده بلکه مقدسات اسلام را خرافات و ارتجاع سیاه و قوانین پوسیده نامیدند. البته حکم چنین اشخاص در شرع مطهر معین و مبین است، ما جداً از شخص شاه خواستاریم که اسباب اغتشاش مملکت و ناراحتی عموم مسلمانان جهان را مرتفع سازند. علماء اَعلام و عموم طبقات مسلمانان با اتکال به حول و قوه الهی از مقدسات دین تا آخرین نفس دفاع خواهند نمود. علی الله توکلنا ربنا افتح بیننا و بین قومنا بالحق و انت خیر الفاتحین. ابوالقاسم الموسوی الخوئی غره ذیقعده/۱۳۸۲ فروردین ۱۳۴۲.» منبع

معتقدم گاهی روح آدمی فقط با لیف های سیاسی جلاء می یاید، نه با نکته‌های عرفانی و معنوی. مثل این لیف: مونتسکیو در روح القوانین در تعریف ماهیت استبداد می‌نویسد: «وحشیان لویزیان [از ایالات آمریکا] چون می خواهند میوه به چنگ آورند، درخت را از بیخ قطع می کنند، این است ماهیتِ استبداد»

 

تفسیر نوین

استاد محمدتقی شریعتی. ص ۳۴۷