تندیس مرحوم حاج حسین ملک، واقف و بنیانگذار کتابخانه و موزهی ملی ملک. تهران. میدان مشق. حوالی ایستگاه متروی میدان امام خمینی عکاس: رضا ادبی فیروزجایی. ۱۴ مهر ۱۳۹۸. نشر از دامنه. «حاج حسین ملک، واقف و بنیانگذار کتابخانه و موزه ملی ملک در ۱۱ ربیع الاول سال ۱۲۸۸ ه.ق (۱۲۵۰خورشیدی) در تهران متولد شد. خانوادهاش اصالتا تبریزی و مجتهد زاده بودند. کتابخانه ای که ملک از حدود سال ۱۲۷۸ خورشیدی فراهم آورد، ابتدا در مشهد بود و سپس به خانه پدری او در بازار بین الحرمین تهران منتقل شد تا در اختیار اهل فضل و دانش قرار گیرد. آن گاه در سال ۱۳۱۶ به شرحی که در بخش وقف نامه خواهد آمد، تقدیم آستان امام رضا (ع) شد. حسین ملک همچنین املاک و مستغلات زیادی را در تهران و خراسان وقف امور خیریه و عام المنفعه کرده و بدین ترتیب در جایگاه بزرگ ترین واقف تاریخ معاصر ایران نشسته است. این واقف بزرگ و دوستدار فرهنگ در چهارم مردادماه سال ۱۳۵۱ خورشیدی در ۱۰۱ سالگی چشم از جهان فروبست و در حرم امام رضا -علیه السلام- به خاک سپرده شد.» زندگینامهیملک: اینجا
خاطره از شهید بهشتی: برخی ها به سراغ آیتالله بهشتی رفتند و گفتند: «حالا که «مرگ بر شاه» همهگیر شده؛ شعار جدید بدیم. «شاه زنازاده است، خمینی آزاده است.» شهید بهشتی برآشفته شد و گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان حرام که نمیشود به بام سعادت حلال رسید.» (منبع)
درسی از آیت الله العظمی مرعشی نجفی: با برگهای اضافی کاهوها خود را سیر میکرد. مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی نقل می کند: «زمانی که ما در نجف اشرف به تحصیل اشتغال داشتیم، گاهی میشد که تا چهل روز اصلاً گوشت گیرمان نمیآمد بخوریم، خوب آقازاده هم بودیم و رویمان نمیشد برویم پیش اعلام و بزرگان آن وقت و دست دراز کنیم؛ و گاهی آن قدر سرگرم درس بودیم که تا ۲۴ ساعت گرسنه میماندیم، ولی اصلاً توجه به این مسایل نداشتیم و آن زمانی که در مدرسه قوام در نزدیکیهای صحن مطهر حضرت امیرالمؤمنین -علیهالسلام- در نجف اشرف به تحصیل اشتغال داشتم، با مرحوم آیةالله حاج سیدابوالقاسم ارسنجانی شیرازی که از علمای بزرگ شیراز بودند، همحجره بودم؛ ما گاهی گرسنه میشدیم و هیچ چیز نداشتیم بخوریم.
بعضی از اعیان و اشراف آن روز هم فرزندان خود را میفرستادند به نجف اشرف که درس بخوانند، ولی اینها معمولاً میآمدند و درس نمیخواندند و آش و پلویی راه میانداختند و عدهای هم از افرادی که دنبال دنیا بودند، دور اینها را میگرفتند و ارتزاق میکردند. گاهی اینها کاهوی زیادی میخریدند و میآمدند در کنار حوض و برگهای زیادی را میریختند در حاشیه حوض و ساقههای وسطش را میبردند و میخوردند. من و آن رفیق همحجرهام باهم میرفتیم این برگهای اضافی کاهوها را مخفیانه جمع میکردیم و با آنها سدّ جوع میکردیم و هیچگاه هم به خودمان اجازه نمیدادیم که برای کسی بازگو کنیم، ولی آنی از تحصیل و تدریس غافل نبودیم.» (منبع)
به قلم دامنه. به نام خدا
(۱)
«فارغ نشدم، مبتلا شدم.»: مولوی در ملاقات شمس تبریز با او، تماماً زیر و زبَر شد. دست از درس و منبر و اَستر و مُریدبازی شُست و با «علمِ حال»، در اعماقِ روحش، عشق و جمال جوشید. بهطوریکه وقتی در یکی از آزمونهای سخت در کنار شمس، سر از سجده بر داشت، شمس ازو پرسید چه حالی شدی: جلالالدین مولوی گفت: «فارغ نشدم، مبتلا شدم.»
(۲)
نخستین درس شمس: شمس تبریز، سال ۶۴۲ هجری قمری بهصورت ناشناس، وارد قونیهی ترکیه شد و مولوی پس از درس و مسجد، سوار بر اَستر (=قاطر) عازم خانه. با دَبدبه و کَبکبه و بدرقه. خود سواره و شاگردان و مریدانش پیاده! شمسِ ناشناسِ ژندهپوش، در کوچه، دهَنهی اَستر مولوی را گرفت و پرسید تو مُلّای روم هستی؟ مولوی گفت: آری. شمس پرسید: پیامبر اکرم [ص] را میشناسی؟ مولوی با حیرت و نیمنگاه به مریدانش، جواب داد: «مگر میشود سیّد عالَم محمد مصطفی [ص] را نشناخت.»
شمس که به شکل درویش در آمده بود، پرسش محکمتری پرسید: تو بزرگتری یا پیامبر؟ مولوی از شگفتی پُر شد و گفت: «أَسْتَغْفِرُاللهَ وَ أَتُوبُ إِلَیْهِ». آنگاه شمس بیدرنگ حملهی معرفتیاش را به جلالالدین مولانا آغاز کرد و گفت: «آیا محمد مصطفی [ص] هم، همینگونه راهِ مسجد به خانه را میپیمود! که خود سوارِ اَستر باشد و عدهای او را بدرقه کنند؟ آیا این روش پادشاهان جبّار است یا روش پیامبر؟! این اولین ملاقات ناشناس شمس با مولوی بود. که مولوی را با این درس زبَردستانه، زیر و زبَر کرد. دیگر بر اَستر، دوام نیاورد و بیهوش بر زمین افتاد تا شاید مدهوش شود و به هوش آید!
(۳)
سوسک و کبک و عُقاب: روزی دگر، شمس، مولوی را از خانه و مدرسه به کوهپایه و دامنه برد. گفت اینجا هم، چون آنجا «حجابِ دیوار» دارد. آن سوسک را ببین که زیر سنگ لانه کرده او دیدِ محدودی دارد. این کَبک درین دامنه را نگاه کن، که سرش را زیر برف کرده تا از شرّ شکار ایمن شود. چارهجویاش درست است و راهحلّش بهترین، اما دیدش را زیر برف از بین برده است. شمس آخرین پُتک معرفت را اینجا، بر سر جهل میکوبد و میگوید مثل عقاب باش مولوی، نه مانند سوسک و کبک. چرا شمس چنین کرد؟ شمس درس تجربیِ معرفت و عرفان به او داد. گفت جلالالدین! گوش کن. «به حرف آخرم گوش کن». این عُقاب است که بر کوه بلند، آشیانه میسازد تا از آن بلندی، از آشیانه تا بینهایت را ببیند! تا هیچ دیوار و صخره و سنگ و درخت و کوهپایهای، دیدش را مانع نباشد. شمس با این درس، حجاب دیوار مدرسه و خانه را به مولوی گوشزد کرد تا به او گفتهباشد باید با رفتن به بیابان و صحرا و کوه و دامنه و درون جامعه، دیدِ معرفتی خود را گسترده و نامحدود و بی «مانعوحجاب» کند! و سرش را چون کبک، از روی عجز زیرِ برف و مثلِ سوسک، زیر سنگ نکند! بگذرم.
نکته بگویم: از نظر من، هر کس باید یک «شمس» پیدا کند و یا با «شمس وجودش» دیدار کند، تا برای حرف دلش، کلمهای پیدا کند. شمس تبریزی، به مولوی آموخت «نمازگر» نباش، «نمازگزار» باش. نمازگر، مانند زرگر اهل معامله و دکّان است
برو ای تنِ پریشان، تو وُ آن دلِ پشیمان
که ز هر دو تا نرَستم، دلِ دیگرم نیامد
به قلم دامنه: به نام خدا. درین روزهای حُزن محرّم، یاد دو عالم مبارز را گرامی میدارم؛ یعنی مرحومان: آیتالله سید محمود طالقانی و آیتالله العظمی حسینعلی منتظری که با الهام از فرهنگ عاشورا و آموزههای امام حسین -علیه السلام- با شاه و ستمشاهی مبارزه کردند و زندان و حبس و شکنجهها را لمس نمودند. حجتالاسلام احمد منتظری در مصاحبهای، خاطرهی دیدار با آیتالله طالقانی و منتظری در زندان را اینگونه میگوید که عیناً نقل میشود:
«تاریخ و ساعت ملاقات آیتالله طالقانی و آیتالله منتظری در یک روز و یک ساعت بود؛ دوشنبهها و چهارشنبهها. وسط زندان اوین چادری زده بودند و اطراف آن نیمکت بود. یک طرف ما مینشستیم و طرف دیگر خانوادهی آقای طالقانی. آقای منتظری با یک پیرهن شلوار و تندتند میآمد اما آقای طالقانی با عبا و عمامه میآمد و با طُمأنینه قدم برمیداشت. این مقایسه برای ما خیلی جالب بود: یکی خاکی و دیگری پُر اُبهت.» منبع
به قلم دامنه
به نام خدا
کاه و کوه
گر از هر باد چون بیدی بلرزی
اگر کوهی شَوی، کاهی نیَرزی
یعنی چنانچه در برابر بادها -دشمنان، دسیسهگران، حسودان و بدسِگالان- مانند بید، لرزه بر اندامت بیفتد، کوه هم اگر باشی، به پَرِ کاه نمیارزی! نکته بگویم: حکیم بزرگمهر، چون قدرتِ روحی و مقاوم داشت در برابر «کَسری» چون کوهی ستَبر و سخت ایستاد و نگذاشت پادشاه، مردم را به جُرمِ مَزدکیشدن، از بین ببرد. او گفت «من از تاریکی کُفر به روشنایی آمدم و از روشنایی به تاریکی باز نروَم.» او خود به حبس رفت، شکنجه شد، کُشته شد، مُثله و تکّهپاره شد، اما مثلِ بید نشد، آشفته نشد، سرآسیمه نشد، نلرزید، نهراسید، و تن به ترس و خفّت و ذلّت نداد. روحش شاد. شهید دکتر مصطفی چمران نیز، که به قول امام «شرف را بیمه کرد» یک کوه ستَبر بود، و یک انسان نستوه (=ناخسته)، که از ایمان و ایران، با صلابت و عرفان دفاع کرد. یادش که فخر ایران بود، همآره یاد باد.
به قلم دامنه. به نام خدا. رُمان «زندانی قلعهٔ هفتحصار» نوشتهی حسین فتاحی، کتابی خواندنی، گیرا، جذبکننده و شگفتیآور است.
۱. همیشه در اتاق خلوت پدر، قرآن تلاوت میکرد و دهسالگی تمام قرآن را از حفظ بود. ر.ک: صفحهی ۶.
۲. گفت هر چه از من میخواهی بخواه، خزینهها و گنجینهها در دست من است. گفت چیزی نمیخواهم، فقط اجازه دهید اجازهی ورود به کتابخانه داشته باشم. ر.ک: صفحهی ۳۳.
۳. وقتی از قضیهی سُغُد سر در آوُرد، گفت علت «لالی» معلوم گشت، چون میان عاشق و معشوق ربط است و هر گاه حرفی از معشوق به میان آید، نبض عاشق حسّاس میشود و تندتر میزند. ر.ک: صفحهی ۶۴.
۴. این سخن ابوسعید ابوالخیر را خوش میداشت: «پیک انسان، قلب اوست.» ر.ک: صفحهی ۱۰۷.
۵. میگفت، نه یکبار، که بارها: «من به همهی کسانی که علیهی بیعدالتی مبارزه میکنند، احترام میگذارم.» ر.ک: صفحهی ۱۲۷.
۶. معتقد بود قدرت لایق خداوند است و بس. و میگفت: «برای ما آدمها، قدرت تنهایی میآورَد.» ر.ک: صفحهی ۱۶۳.
۷. با ناله و درد میگفت: «اگر به دستورهای اسلام عمل میکردند، شاید چنین جنگهایی در سرزمینهای اسلامی صورت نمیگرفت.» ر.ک: صفحهی ۱۶۲.
۸. در آخرین ساعات عمرش در ۵۷ سالگی باز نیز چون در نوجوانی گفت: «دوست من، برایم قرآن بخوان» و آرام چشم از جهان بست. ر.ک: صفحهی ۲۴۸.
آری آنچه به این سبک درین پست با شوق و ذوق نوشتم از رُمان «زندانی قلعهی هفتحصار» گفتم؛ یعنی از ابوعلی سینا فرزند عبدالله سینا و ستاره افشنهای، مادر اهل دعای شیخالرئیس بوعلیسینا. که از بخارا به خوارزم آمد، از آنجا از دست حملات سلطان محمود غزنوی به نیشابور روانه شد، سپس در ری مقیم شد، بعد به قزوین رفت و آنگاه به همدان درآمد و سرانجام از زندان به اصفهان فرار کرد و در نهایت در مقبرهاش در همدان خُفت، که من در آن آرامگاه، بر این مرد حکیم و طبیب با ایمانِ ایران و اسلام و جهان احترام گذاشتم.
به قلم دامنه. به نام خدا. هفت کولِ (۱۰۷) از بحث های روزانه ام در مدرسۀ فکرت. بیآنکه دربارهی مرحوم نکوگویان _مشهور به رجبعلی خیّاط که در سال ۱۳۴۰ درگذشت و در ری به خاک سپرده شد_ قائل به غلوّ، تقدّس و کراماتِ آنچنانی باشم، اما وی را به عنوان یک انسان خوب، عرفانپیشه و دارای پندهای اخلاقی عامیانه، مورد ستودن و پاییدن میدانم. دستکم بسیاری از ماها، سفارشها و نداهای قابل قبولی ازو خوانده و یا از زبان ناقلان شنیدهایم. پنج اصلی که در زیر بهفشردگی و با کمی دخل و تصرف ادبی و نوشتاری، مینویسم، یک نمونه از آن پندهای گِران و پرقیمت اوست:
نقل است که از او پرسیدند چرا بسیار آرامی؟ گفت بدین مضمون: چون زندگیام را بر پنج اصل بنا کردم: یعنی: ۱. دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد، ۲. خدا مرا میبیند، ۳. کار مرا دیگری انجام نمیدهد، ۴. پایان کارم مرگ است و ۵. نیکی و بدی گُم نمیشود و به خودم بازمیگردد. مرحوم رجبعلی، از این پنج اصل و معرفت، به پنج نتیجه و پیام و رفتار منتهی شد: برای اصل اول، آرام شد. برای اصل دوم حیا پیشه کرد. برای اصل سوم تلاش کرد، برای اصل چهارم خود را مهیّا ساخت و برای اصل پنجم بر «خوبی» خود افزود و از «بدی»اش کم کرد. اصل اول مرحوم رجبعلی خیاط نشان بینش توحید افعالی و رزّاقیت خدای متعال است که رفتار آن نیز در ادامهی پنج اصل درج شد. اصل ۳ و رفتار مبتنی به اصل ۳، همان کار و تلاش است. تأکید کنم مرحوم رجبعلی خیاط در اصل ۳ معتقد است کار مرا دیگری انجام نمیدهد. و از همین معرفت و شناخت، پی به این رفتار میبَرد که طبق اصل سوم، تلاش و کار کند و تن به کار خیاطی و کوشش و رزق حلال بدهد.
نکته بگویم و تمام: به فرمودهی زیبای مولوی، انسان «همان اندیشه» است، مابَقیِ آدمی، فقط «استخوان و ریشه» است. ازینرو، زندگی بر پایهی معرفت و معنویت پیش میرود که از دل و عقل، هر دو، سرچشمه میگیرد. باید پندِ لطیف بزرگان، خوبان و نیککرداران را به گوشِ دل سپرد؛ زیرا آدمی در زیست، بینیاز از پند و اندرز نیست. شاعر، خیلیخوب سُروده و اِنذار داده که:
به شادکامی دشمن، کسی سزاوار است
که نشنَود سخنِ دوستانِ نیکاندیش
به قلم دامنه. به نام خدا. شهید بهشتی بین سالهای ۱۳۴۹ و ۱۳۵۵ گفتارهای گونهگونی دارد، که ۱۰ جلسه تفسیر قرآنِ ایشان، در کتاب «بایدها و نبایدها» توسط انتشارات بقعه در سال ۱۳۷۹ چاپ و منتشر شد. آنچه در آن سال، ازین کتاب یادداشت نوشته بودم، همگی خواندنی است. اما درین پست، چندنکته را مینویسم:
در صفحهی ۸۰ بر این نکته تأکید دارد که کمک وحی به عقل بشر، در ریزهکاریها و ابعاد ناشناخته است. در صفحهی ۳۳ میفهماند که هر کس در هر مقامی در جامعهی اسلامی، اسیر اَلقاب و تشریفات باشد، دور از اسلام است. در صفحهی ۸۷ بر این مسألهی خطرناک توجه میدهد که اسلام صرفاً با کرامات و کارهای فوقالعاده پیش نمیرود. در صفحهی ۱۵۶ آسیبشناسی میکند که نماز، در جامعهی ما بیشتر به دکور شبیه شد. در صفحهی ۱۴۷ میگوید انسان باید «دعوت از خود» هم داشته باشد؛ یعنی خودسازی، خودپالایشی. در صفحهی ۱۶۶ از این که پُستهای حکومتی، سرقُفلی دارند، مینالد. در صفحهی ۱۶۷ اینگونه میگوید: «حکومتِ بد، کمکم آدمهای بافضیلت و خوب را از گردونه خارج میکند.»
در همین صفحهی ۱۶۷ از فساد سخن میگوید که «وقتی سرطان فساد در حکومت و پیکر عُمّال و کارکنان افتد باید منتظر مرگِ آن جامعه بود.» در صفحهی ۱۸۵ تعبیر مهمی بهکار میگیرد و معتقد است «جامعهی اسلامی جامعهی هوشیارهاست. جامعهی بَرّهها نیست، جامعهی آدمهاست. جامعهی زباندارها؛ برای حق و عدل. که حق و عدل، از هر کس محترمتر است.» زیرا از نگاه شهید بهشتی «ارزشهای انسانِ انتخابگر» این است که به «آوای حق» گوش فرا میدهد. روح آن روحانیِ نیکپندار، نیککردار، نیکگفتار درین هفتم تیر _که سیوهشتمین سالروز شهادت و اثباتِ مظلومیتِ یک «آدمِ صالح» است_ همآره جاویدان باد. بهشتییی که نیروساز و کادرپرور بود.
به قلم دامنه. به نام خدا. سلام. هفت کولِ (۷۹). مرحوم علی شریعتی، معلم انقلاب _که امروز روزی، در ۲۹ خرداد ۵۶ درگذشت_ در صفحهی ۱۹ کتاب انسانِ بی «خود»، انسانهای خودباخته و غربزده را «اِلینه» مینامد. از نظر او، آدمِ اِلینهشده حالتی پیدا میکند که در آن شخصیت واقعیاش زائل میشود و شخصیت بیگانهای در آن حلول میکند. شریعتی برای جااندازی این مفهوم، این داستان را در پاورقی ۱۴ همان کتاب، مثال میزند: «یکی، واردِ آبادییی شد دید اهالی همه خودشان را دائم میخارَند... شروع کرد به تماشای آنان... یکباره عدّهای مأمور آمدند او را گرفتند. به اینها (=به مأمورین) خبر دادند یک مریضی به آبادی ما آمده که اصلاً خودش را نمیخارد. مرَضِ «خارشنداشتن»! گرفته است.
نکته بگویم: غربزدهها اینگونهاند؛ مثل آن آبادی، خارش گرفتهاند و هر که را که مثل آنها، ستایشگر غرب و خودباختهی آن نباشد، مریض! و معیوب! میپندارند. اقبال لاهوری معتقد بوده است غرب، عالَم را بِدید و از حق رَمید... شرق، حق را دید و عالَم را ندید.
پیوست: «کمیتهی ضد خرابکاری». که امروزه «موزهی عبرت» شد. در ضلع جنوبی میدان توپخانه. من سال ۸۴ دوبار از آن بازدید کردم. ساختمانی مَخوف، و بازداشتگاهی با شکنجههای مَهیب _که آلمانیها به درخواست رضاخان میرپنج_ ساختند. امروز ۲۹ خرداد، یاد «معلم انقلاب» علی شریعتی گرامی باد.
زندگینامۀ علی شریعتی
دکتر علی شریعتی در سال ۱۳۱۲ در دهکده مزینان از توابع استان خراسان متولد شد. مادرش زنی روستایی و پدرش محمدتقی شریعتی مردی مذهبی و اهل قلم بود. وی پس از اتمام تحصیلات متوسطه، در سال ۱۳۲۹ به دانشسرای مقدماتی مشهد راه یافت. با گرفتن دیپلم از دانشسرای مقدماتی در سال ۱۳۳۱ در اداره فرهنگ استخدام شد. ضمن کار در دبستان کاتبپور، در کلاسهای شبانه به تحصیل ادامه داد و دیپلم کامل ادبی گرفت. در سال ۱۳۳۱، اولین بازداشت او رخ داد. این بازداشت طولانی نبود ولی تأثیرات زیادی در زندگی آینده او گذاشت. شریعتی در سال ۱۳۳۵ به دانشکده ادبیات مشهد رفت و در سال بعد در رشته ادبیات فارسی با رتبه اول فارغالتحصیل شد.
در سال ۱۳۳۴ موفق به اخذ دکترای تاریخ از دانشگاه سوربن فرانسه شد و در همان سال به ایران برگشت ولی در مرز توسط ساواک دستگیر و به زندان قزلقلعه در تهران منتقل شد. وی در سال ۱۳۴۷ به دعوت استاد مطهری به حسینیه ارشاد راه یافت که فعالیت در حسینیه ارشاد سرآغازی بر زندگی پر تحرک او گردید.
از اواخر سال ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۱ کار حسینیه ارشاد روند صعودی خوبی پیدا کرده بود. دکتر در این دوران به فعال شدن بخشهای هنری حساسیت خاصی نشان میداد. نمایش ابوذر در سال ۱۳۵۱ در زیرزمین ارشاد برگزار شد. این نمایش باعث ترس ساواک شد و هنگامی که اجرای نمایش سربداران در ارشاد جریان داشت، حسینیه توسط ساواک برای همیشه بسته و تعطیل شد.
دکتر شریعتی از آبان ۱۳۵۱ تا تیرماه ۱۳۵۲ به زندگی مخفی روی آورد و ساواک در پی دستگیری او بود و به همین جهت پدرش را دستگیر و زندانی کرد. دکتر در تیرماه ۱۳۵۲ به شهربانی مراجعه و خودش را معرفی کرد که منجر به بازداشت وی و زندانی شدنش به مدت ۱۸ ماه در سلول انفرادی کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک - شهربانی گردید. شکنجههای او بیشتر روانی بود تا جسمی. دکتر در این مدت بسیار صبور بود و با نیروی ایمان بالایی که داشت توانست روزهای سخت را در این سلولهای تنگ و تاریک تحمل کند و سرانجام در پایان سال ۱۳۵۳ از زندان آزاد شد ولی در تهران مکرر به سازمان اطلاعات و امنیت ساواک احضار میشد. با این همه، او به کار فکری خود ادامه میداد و مطالبی برای نشریات دانشجویی خارج از کشور مینوشت.
در سال ۱۳۵۵ با همفکری دوستانش قرار شد فرزند بزرگش احسان را برای ادامه تحصیل به اروپا بفرستد. بعد از رفتن فرزندش خود نیز بر آن شد که نزد او برود و در آنجا به فعالیتهایش ادامه دهد. لذا به بلژیک رفت و از آنجا نامهای به احسان نوشت. ساواک در تهران از طریق نامهای که او برای پسرش فرستاده بود متوجه خروجش از کشور شده بود. دکتر بعد از مدتی به لندن نزد یکی از اقوام همسرش رفت و در خانه او اقامت کرد.
شریعتی در روز ۲۸ خرداد متوجه میشود که از خروج همسر و فرزند کوچکش از ایران جلوگیری شده. به گفته دخترانش در آن شب دکتر بسیار ناآرام بود و صبح فردا جسدش در اتاقش پیدا میشود. چند ساعت بعد، از سفارت تماس میگیرند و خواستار جسد میشوند، در حالی که هنوز هیچ کس از مرگ دکتر با خبر نشده بود. پس از انتقال جسد به پزشکی قانونی بدون انجام کالبد شکافی علت مرگ را ظاهراً انسداد شرایین و نرسیدن خون به قلب اعلام کردند. سرانجام در کنار مزار حضرت زینب (س) آرام گرفت. (منبع)
متن نقلی: «مناظرۀ میان دو تن از جنجالیترین شخصیتهای فکری جهان در تورنتو برگزار شد. در این مناظره، فیلسوف اسلوونیایی، اسلاوُی ژیژک روبهروی روانشناس کانادایی، جردن پیترسون نشست تا دربارۀ تقابل سرمایهداری و مارکسیسم گفتوگو کنند.
گفتوگوی ژیژک و پیترسون با عنوان
«شادی: سرمایهداری در برابر مارکسیسم»
پیترسون، استاد ۵۶سالۀ دانشگاه تورنتو، اگرچه دیرتر از ژیژک به عرصۀ هماوردیهای فکری پا گذاشته، اما با سرعتی خیرهکننده به دایرۀ مشهورترینها رسیده است. پیترسون، که روانشناس بالینی است، در سخنرانیهای پرشور و کتابهای پرفروش خود، مرتباً به تجاربی که در برخورد با بیمارانش داشته است ارجاع میدهد و بر مبنای آموختههای خود از «راهورسمِ خوبکردنِ حال مردم» دستورالعملهایی برای زندگی بهتر میدهد. باوجوداین، در سالهای اخیر پیترسون قدمبهقدم از مشاورهدادن به مراجعان خودش دور شده و به «شخصیتی رسانهای» تبدیل شده است. جرقۀ این چرخش را تصویب لایحۀ جدیدی در خصوص حقوق بشر در پارلمان کانادا زد. طبق این قانون جدید، که سال ۲۰۱۶ تصویب شد، حق «بیان جنسیتی» و «هویت جنسیتی» برای افراد ذیل قانون حقوق بشر در کانادا محفوظ خواهد بود. بیشتر بخوانید ↓
...
زهرا رهنورد و میرحسین موسوی. اسفند ۱۳۹۷
به قلم دامنه: به نام خدا. سلام. صرفاً جهت اطلاعرسانی نه موضعگیری. یاد میشود از زهرا رهنورد و میرحسین موسوی. میرحسین، حتی در دورهی نخستوزیریاش یک ریال از بیتالمال به جیب نزد و همین، او را بس. مردی از میدان سیاست که آلوده به بیاخلاقی و پشتکردن به آرمان اصیل انقلاب نبود. اما در بحران ۸۸ وارد اعتراض شد و کشور را نزدیک ۸ ماه با بیانیههای خود درگیر کرد. ملت، خیلی منتظر ماند دادگاه بحران ۸۸ را ببیند تا از زبان خودِ میرحسین، ناگفتهها را ببیند و بشنود. اما هنوز چنین جرأتی برای قوهی قضاییهی حاکمیتی، در برپایی دادگاه علنی و آزاد پیدا نشد. بگذرم.
متن نقلی: «دکتر عبدالکریم سروش، امام خمینی را از لحاظ علمی بسیار باسواد خوانده و مقایسه شاه با او را اصلا جایز ندانست و گفت مقایسه امام خمینی با شاه مانند مقایسه «عالم پاک» با «خاک» است. این بخشی از سخنان دکتر سروش است: «اگر هیچ اختیاری نداشته باشیم جز اینکه بین شاه و آقای خمینی یکی را انتخاب کنیم بنده صددرصد آقای خمینی را انتخاب می کنم... ایت الله خمینی باسوادترین رهبر این کشور بود از ایام اولیه ی حکومت هخامنشیان تا روزگار حاضر. هیچ کس به لحاظ علمی به پای او نمی رسید. چرا؟
برای اینکه اولا فقیه درجه اولی بود، عرفان هم خوانده بود، فلسفه هم خوانده بود... شاه قبل از آقای خمینی که بود؟ یک جوان بیست ساله که از سوئیس بلند شده بود آمده بود ایران... سوادی نداشت... حداکثر یک دیپلم داشت. آن دیپلم را هم من خبر ندارم. اصلا جای مقایسه نیست،... نه فقط ایران، شما سراغ پادشاهان انگلستان و فرانسه بروید، اینها آدم های بافکری نبودند. در تاریخ ما آقای خمینی واقعا یک نمونه ی بی نظیر بود. (منبع)
منبع دوم به همراه فیلم سخنان دکتر سروش (اینجا)
متن نقلی: «به گزارش خبرنگار فرهنگی باشگاه خبرنگاران پویا، کتاب «إنّ مع الصبر نصراً»، خاطرات خودگفتۀ رهبر معظم انقلاب بهزبان عربی است که از سوی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی خامنهای بهتازگی منتشر شده است. تمرکز عمده خاطرات نقلشده در این کتاب، بر دوران مبارزات معظمله در سالهای پیش از انقلاب، دستگیری و زندانی شدنشان در زندانهای شاه است؛ هرچند خاطراتی از دوران کودکی ایشان نیز نقل شده است.
این اثر همزمان با چهلمین سالروز پیروزی انقلاب اسلامی در کشور لبنان رونمایی و توزیع شد. ذکر خاطرات از زبان ایشان بر اهمیت کتاب افزوده و سبب استقبال گسترده در کشور لبنان شده است؛ بهطوری که طی سه روز پس از رونمایی، چاپ نخست این اثر که در پنج هزار نسخه منتشر شده بود، به اتمام رسید... قرار است بنا به درخواست عراقیها، توزیع این اثر در بازار کتاب این کشور نیز آغاز شود. از سوی دیگر، عربزبانهای ایران نیز متقاضی دریافت کتاب بودهاند که قرار است در این مناطق نیز توزیع شود. (منبع)
عکس روی جلد کتاب
دو نقل از این کتاب
جاذبۀ شهید نواب صفوی: «در واقع، از وقتی چشمم به این مرد افتاد، دیدم با تمام احساسم مجذوب اویم و از ژرفنای قلبم دوستش دارم. در این سفر، گروهی از فدائیان اسلام نوّاب را همراهی میکردند که بیشترشان جوان بودند.»
عقاب ... عقاب، ... گرفتیمش!: «هنگام خداحافظی به فرزندان گفته شد: پدرتان عازم سفر است. من گفتم لازم نیست دروغ گفته شود، و واقع قضیه را به بچهها گفتم. وقتی از خانه بیرون آمدم، دیدم خانه در محاصره عدّه دیگری از افراد است. اتومبیلی را به داخل کوچه باریکی که خانه در آن واقع بود، آوردند. این اتومبیل یک جیپ معمولی بود. بدون آنکه چشمم را ببندند، مرا در اتومبیل نشاندند. یکی از آنها پشت بیسیم تکرار میکرد: عقاب ... عقاب ... عقاب، ... گرفتیمش ... گرفتیمش!» ترجمهی فارسی کتاب «إنّ مع الصّبر نصراً» با عنوان «خون دلی که لعل شد» برای اولین بار از سوی انتشارات انقلاب اسلامی منتشر شد. (منبع)
توضیح: قرار است ترجمه فارسی این اثر تا پایان سال منتشر شده و برای اولینبار در نمایشگاه کتاب سال آینده توزیع شود. ارائه تصاویری جدید، از جمله ویژگیهای نسخه فارسی این اثر خواهد بود. (منبع)
به قلم دامنه: بهنام خدا. درگذشت دکتر پوران (فاطمه) شریعترضوی، همسر مرحوم دکتر علی شریعتی و خواهرشهید مهدی شریعت رضوی _شهید ۱۶ آذر_ را گرامی میدارم. قرار است پیکر روانشاد پوران شریعترضوی در امامزاده عبدالله و در کنار مزار برادرش شهید مهدی شریعت رضوی، و شهیدان: احمد قندچی و مصطفی بزرگنیا، _سه دانشجوی شهید 16 آذر سال 32_ به خاک سپرده شود. یاد و نام این همسر مبارز و آگاه معلم انقلاب علی شریعتی _که جمعه ۲۶ بهمن ۱۳۹۷ درگذشت_ در تاریخ ایران مانا میماند. مطالبی از روانشاد پوران شریعت رضوی همسر گرانقدر مرحوم دکتر علی شریعتی، در اینجا مینویسم که بخشی از یادداشتهای سال ۱۳۸۵ من است از کتابش "طرحی از یک زندگی" اثر فاخر آن زن مبارز و آگاه روزگار.
کتاب "طرحی از یک زندگی"
کتاب "طرحی از یک زندگی" نوشتهی زیبای پوران شریعت رضوی _این زن نامور ایران زمین_ دربارهی زوایای زندگی شریعتی، بسیار خواندنیست. بی این کتاب، شناخت ابعاد فکری و سلوک شریعتی کامل نمیگردد. پوران در صفحهی ۱۲۶ این کتاب دربارهی شریعتی نوشت: "شبزندهداری پیدرپی او _علی شریعتی_ موجب میشد که کلاسهای درساش دیرتر برگزار شود." در صفحهی ۱۵۷ کتابش در حق شریعتی نوشت: "در مصر به دیدار اَهرام میرود و بر سر گور هزاران بردهی آفریقایی در زیر اهرام میرود نه بر سر گور فرعونها." در صفحهی ۱۶۹ کتابش نوشت: "علی، اگر کاغذی در دست نداشت، از پاکت سیگارش استفاده میکرد و رئوس مطالب را مینوشت... برخی از نیایشهایش را در شبهای قدر بالبداهه گفته بود: مثل: خدایا! عقیدهی مرا از دست عُقده مصون بدار. "
پوران در صفحهی ۲۰۹ نوشت: "رژیم به علی میگفت: بُت شدهای ولی خُردت خواهیم کرد و به لَجنزارت خواهیم کشید..." آری! باید اسَف خورد که بخشی کوچک از حوزهی علمیه در آن زمان، همنوا با رژیم شاه، خیلی به شریعتی تاختند و البته هیچ قدرت و غولی نمیتواند دکتر شریعتی از دل ملت بزُداید. او با همهی کتابهایش ماند و میماند. بُت هم نیست. یک متفکر بود و دارای افکار و آراء که میتواند نقد شود و نیز اِبرام و مورد اقبال. شریعتی هم روحانیت ساکت و شاهدوست را نقد میکرد و هم روحانیت آگاه و مبارز را بهخوبی معرفی میکرد. میان او و سیدعلی خامنهای یک رفاقت صمیمانه و همنگرشی برقرار بود. بههمین خاطر یک روحانی شناخته شده که محفل خاص دارد در قم _که نامش را نمیبرم_ علیهی رهبری میگفت: آقای خامنهای همان شریعتیست، اما شریعتی معمّم (=عمامهبهسر)
پوران در صفحهی ۱۶۷ کتابش نوشت: "گروههای تحقیقاتی که علی پایهگذاری کرد در حسینهی ارشاد: ۱. گروه تأتر ۲. گروه کودکان و نوجوانان ۳. گروه ادبیات ۴. گروه تحقیقات قرآن و نهجالبلاغه". آری؛، دکتر شریعتی در مرکز یک حسینیه، به فکر کودکان هم بود. و نیز تعالیم نهجالبلاغه و قرآن. او حتی با آن منزلت و اندیشه، کتابی برای کودکان نوشته بود: مثل کتاب: "کدو تنبل" و نیز کتاب "برای ما، برای شما، برای دیگران"
پوران در صفحهی ۲۱۲ نوشت: "علی شریعتی میگفت: .... قلمم را ششدانگ وقف ایمان کردهام." در صفحهی ۲۰۳ نوشت: "علی در لباس خریدن بچهها دخالت نمیکرد، اما اگر مُد روز و تقلیدی بود، دلخور میشد." پوران در صفحهی ۱۰۳ کتابش نوشت: علی به هر قیمتی در جستوجوی خلوتی میگشت تا بتواند بنویسد.. پوران در صفحهی ۱۵۸ کتابش نوشت: "علی خود در یکی از درسهای خود در حسینیه ارشاد گفت: به همان اندازه که به "وِزوزیست"ها گوشم بدهکار نیست، چشمانتظار صاحبنظری هستم تا با انتقاد درست، عیبم را به من بنماید."
توضیح عکس بالا:
عنوان کتاب "برسد به دست پوران عزیزم..." که شریعتی در نامههایش به همسرش روانشاد پوران شریعت رضوی مینوشت. عکس، دست و نیمرخ پوران را نشان میدهد؛ که کتاب با همین عنوان به خط سرخ، در دست اوست.
توضیح عکس بالا:
خانهموزۀ مرحوم دکتر علی شریعتی در تهران. اینجا اتاق مطالعه و زندگی و نماز و راز و نیاز دکتر علی شریعتی بود. درود بر این سجّادهی نماز بر کف اتاق، که عشق و عرفان و برابری را برای علی شریعتی باهم و همجهت نگاه میداشت.
روح پوران شریعت رضوی و علی شریعتی شاد و جاویدان. آن دو برای بیداری علیهی استبداد و واژگونی سلطنت و ستمشاهی نقش بزرگی داشتند. تاریخ، آنان را فراموش نمیکند، حتی اگر کسانی بخواهند آنان را از کتاب درسی و تاریخی این سرزمین محو کنند! عصر تفکر شریعتی البته تابع شرائط زمان است. هرگاه اوضاع گونهای شود که آن آراء سیاسی شریعتی نیاز شود، عصر شریعتی هم پایان نمییابد. از او هزاران صفحه، متن باقیست. که هر کدام در جای خود، مهم است. ابوالفضل بیهقی هم بیش از ۴۰ جلد کتاب نوشت، ولی ۳۹تا گم شد! ولی هنوز هم میان ما هست با آنکه یک کتابش باقی ماندهاست. به نظر من، شریعتی بخش اصلی تاریخ انقلاب و جنبش بیداری بود. تئوریسین انقلاب و عامل حرکت و جهت.
پوران در صفحهی ۶۱ نوشت: "علی در سال ورود به فرانسه _۱۹۵۹_ بحران اشغال الجزایر توسط فرانسه را میبیند و به جمع مبارزان در الجزایر میپیوند." یعنی شریعتی با این حرکت، مبارزه علیهی استبداد شاهی را با مبارزه علیهی استعمار غرب پیوند میزند. پوران در صفحهی ۷۷ کتابش نوشت: علی در سال ۱۳۴۱ با خواندن کتاب "دوزخیان روی زمین" اثر فرانتس فانون، نویسندهی انقلابی الجزایر، سخت تحت تأثیر قرار گرفت." آری! اینچنین بود برادر. که این را وقتی اهرام ثلاثهی مصر را دیده بود، در همنوایی با بردگان سیاه، نوشت و سخن گفت، که در زیر اهرام پس از سالها کار و بیگاری و بردگی مدفون شدند.
به قلم دامنه. به نام خدا. سلام. قسمت چهارم تمام انقلابها رهبر یا رهبران دارد؛ زیرا یکی از ارکان انقلاب، وجود رهبر و پیشوا در تهییج، بسیج اجتماعی و هدایت نهضت است. انقلاب ایران نیز رهبر داشت، رهبری مذهبی، سیاسی و کاریزماتیک. یعنی امام خمینی که هم رهبر انقلاب بود و هم مرجع شیعیان. امام ویژگیهایی داشتند که ایشان را در میان تمامی رهبران انقلابات جهان، برجستهتر ساخت. که من به چندنمونه اشاره و بسنده میکنم:
۱. وجه مذهبی و فلسفی و عرفانی غلیظی داشتند. مثلاً هم در سالهای ۴۲ تا ۴۳ در حوزهی قم، فقه و فلسفه و عرفان میگفتند و هم در ایام تبعید در نجف، "حکومت اسلامی" تدریس کردند که مبانی نظریه "ولایت فقیه" بود.
۲. وجه مردمی شدیدی داشتند. در هر مرحله از گامهای اساسی انقلاب، با مردم پیش میرفتند. میان ایشان و مردم یک نوع رابطهی عشق و اطاعت برقرار بود.
۳. وجه اقتدار فوقالعادهای داشتند. اگر هر تصمیمی را اعلان عمومی میکردند، مردم در آن تردیدی نمیکردند و عمل به فرامین و سخنان ایشان را عمل به امر خدا میدانستند. کمتر رهبری در جهان دارای چنین وجهی بودهاست و یا اصلاً نبودهاست.
۴. وجه قانونسازی و ساختارپذیری داشتند. خود در تدوین قانون اساسی شرکت نجستند و دخالت نکردند، و آن را خبرگان منتخب مردم واگذار کردند و به رأی عمومی گذاشتند. حتی "نظام جایگزین" را نیز به رفراندم گذاشتند و تا پایان عمرشان در ۱۴ خرداد ۱۳۶۸، بر برگزاری انواع انتخابات مجلس، خبرگان رهبری، ریاست جمهوری تأکید کردند. و در جنگ تحمیلی نیز، نظر کارشناسان دفاع مقدس را استماع میکردند و به آن به دیدهی خردجمعی نگاه میکردند. حتی مرحوم بازرگان را هم که منصوب کردهبودند، نامش را "دولت موقت" نهادند، تا تمام امور سیاست را به رأی مردم و انتخابات و ساختارهای قانونی بسپارند.
۵. در برابر جریانهای تروریست، تجزیهطلب، سرسپردگان شوروی، تحجّر و واپسگرایی، انجمنحجتیه و شاهپرستان ذرّهای تردید بهخود راه نمیدادند و در برابر هر اقدامشان، مقابلهی قاطع میکردند.
۶. وجه زجرکشیدگی، تبعید، رنج و سختیها داشتند. از سال ۴۲ و ۴۳ دوبار توسط شاه دستگیر شدند، در حصر قیطریه قرار گرفتند و سپس تبعید به ترکیه و زندگی بسیارسخت در نجف اشرف؛ که هم باید با شاه مبارزه میکردند و هم با خشکمقدسان حوزهها و هم تلاش مدبرانه در درهم شکستن تزهای سیاسی استعماری.
۷. از آنجا که امام خمینی معصوم نبودند، خودشان گفتند در برخی امور اشتباه کردند. و اگر این را هم نمیگفتند، ما شیعیان فقط معصومان _علیهم السلام_ را بری از اشتباه و خطا میدانیم.
بنابراین؛ من معتقدم اندیشهها و عملکرد امام خمینی رهبر کبیر انقلاب اسلامی، با شیوهی عالمانه و خالی از بُغض و کینهورزی و از سر انصاف و توان علمی و با پرهیز از هرگونه تحریف و گزیدهگرایی دلخواهانه، میتواند در ترازوی نقد و بررسی در مجامع تخصصی قرار گیرد. زیرا شیعه _منهای معصومان (ع)_ بر تن هیچکس جامهی عصمت نمیپوشاند، اما در همه حفظ حرمت و پاسداشت شأن عالمان بزرگ و باورَع و مرجع را لازم و از اساس اخلاق و انسانیت میداند. دربارهی امام خمینی _که هم مرجع من بود و هم امام من_ میتوانم از حافظه و اندوختههایم آنقدرها بنویسم که از چندجلد کتاب هم بگذرد، اما اینجا بنا بر فشردهنویسیست و بس.
مرتضی نجفی قدسی
مدیر دارالقرآن علامه طباطبایی
عکسهای بیت علامه طباطبایی
نمای داخلی بیت علامه طباطبایی
حیاط بیت علامه طباطبایی
محل مطالعات علامه طباطبایی
کتابخانۀ بیت علامه طباطبایی
نعلین علامه طباطبایی
لباس علامه طباطبایی
سردرگاه بیت علامه طباطبایی. قم
نشانی منزل علامه طباطبایی در قم:
خیابان صفائیه، کوچه ۲۱. نبش چهار راه دوم
علامه طباطبایی این گونه علامه شد چون اهل توجه و ذکر بود و با گفتن ذکر صدای تسبیح موجودات را میشنوید... علامه طباطبایی الگوی سبک زندگی قرآنی است که درهای معنویت بر روی او باز بود و در ملکوت سیر میکرد. نجفی قدسی با بیان اینکه بیت علامه طباطبایی مکان خاصی است و مراجع تقلید و بزرگان احترام خاصی برای اینجا قائل هستند، ادامه داد: علامه حسنزاده از این کوچه که عبور میکردند، مدتی توقف کرده و دیوار بیت علامه طباطبایی را میبوسیدند و سپس میرفتند و تاکید داشت علامه طباطبایی شخصیت بزرگی بود. (منبع)