به قلم دامنه: با یاد و نام خدا. یاد جاوید «فقیه متضلّع» و عالم مبارز مرجع بزرگ مرحوم آیتالله العظمی حسینعلی منتظری در سالروز ارتحالش بهخیر. این عکس ایشان (در زیر) مرا به یاد آن لحظهای میاندازد که به صورت اتفاقی در همین کوچه و از همین در خانهیشان بیرون آمده بودند. با کمال خوشحالی و رغبت به محضرش سلام و احترام دادم و او با کمال تواضع با منِ عابرِ رهگذر، خالصانه و در کمال سادگی احوالپرسی کردند. ایشان ازین در وارد کوچه و سپس وارد حسینیه میشدند و نهجالبلاغه تدریس میکردند. رحمت ابدی بر او باد، که افکار پویا داشت و تفکر فقهیانه و حقوقمندانه. و با آنکه در جاهایی با امام خمینی متفاوت میاندیشید ولی هرگز مقام والای امام امت را زیر سؤال نمیبرد و خود را شاگردش میدانست، ولی نه شاگردی که اگر حرف برای گفتن داشت، دریغ ورزد و یا از بیان محترمانهی آن بهراسد. درود باد.
پاسخ به یک نقد:
سلام و احترام جناب آقای صمدپور
از جنابعالی متشکرم که دیدگاه خود را نسبت به متن بنده، دربارهی مرحوم منتظری بیان فرمودید. به نظر شما احترام میگذارم. دریچهی نگاه شما ارزشمند است و لابد دلیل و علت شما را به این نتایج سوق داده است. اما با این وجود، دریچهی نگاه من به علمای دینی، صرفاّ از زاویهی حکومت و نظام نیست. خودم را انسانی مستقل میدانم. من به روحانیت -خصوصاً به بزرگان حوزه- با وسعت بیشتری نظر میافکنم. مثلاً مرحوم آیتالله العظمی خویی را هم بسیار احترام میکنم و حتی سر قبرش مشتاقانه حضور یافتم، علیرغم آن که میدانم نوع نگاه روحانیت حامی نظام -بهویژه در دههی نخست انقلاب- نسبت به آن عالم بزرگ، نگاهی غضبآلود و توأم با بیاحترامی و تند بود. اما من خلاف آن فکر میکنم. دلیل هم نمیشود اگر عالم دینییی مثلاً به امام خمینی نقد داشت، بگوییم کار آن عالم تمام است. همین الان هم تندروهایی هستند که مرجع بزرگ آیتالله العظمی سیستانی را بد قضاوت میکنند. بگذرم. من فکر میکنم شاخصهای ارزیابی علمای دینی باید شاخصهای وسیعتر باشد و نه محدود به نظام و بههمان. از شما بینهایت ممنونم که پوستکنده بیان نظر فرمودید جناب صمدپور. مؤید و سلامت باشید.
با احترام: ابراهیم طالبی دارابی / ۲۹ آذر ۱۳۹۹. قم
متن زیر -که در داخل همین پست جانمایی میکنم- نوشتهی امروزم در گروه روحانیون بوده که مرا هم از بدو تأسیس دعوت کردند و روزانه آنجا هم مطالب مینویسم. این پستِ امروزم برای آنجا بوده که انتشار یافته که اینجا هم درین صحن بازنشرش میهم. امید است وقت اعضا گرفته نشود:
یکنکتهمربوطبهحوزه
باسمه تعالی. با تبریک میمنتروز میلاد دُخت بیهمتای علی بن ابی طالب (ع) حضرت عقیلهی بنی هاشم مولا و معلم عظیمالشأن عصر عاشورا زینب کبری -سلام الله علیها- و فرخندهشب بلند یلدای ایرانیان، این پیروان پارسایان و پاکدامنان؛ نکتهای عرض میکنم:
متأسفانه اینروزها هم، میان حوزه یک خورهای افتاده که تا مثلاً میشنوند فلان مرجع یا عالم دینی یا دانشمند یا منتقدان یک سخنی گفته یا یک حرف بیربط زده، شروع میکنند به بدترین هجوم و با بدترین واژگان. این سیره، از سیرهی حوزه بعید بلکه ابعد است. گمان نکنم اهل انصاف ازین شیوهی شیوعیافتهی ناروا بیاطلاع باشند. سعهی صدر حوزویان -که مرکز تخصصی پاسخگویی به شبههها و مسائل اسلام و مسلمانان و حتی مناسبات رفتاری آدمیان است- باید موج بزند و آکنده از خویشتنداری، متانت، حوصله، احتجاج و بردباری باشد. شاگردان امام صادق -علیهالسلام- بیش از هر خصلتی از آن امام معصوم، باید به روی همگان -خاصه کسانی که دارای شبهه و مسئله هستند- بالی گشوده داشته باشند. و حتی با جاذبههایی مؤثر، به روی منتقدان تبسّم عطوف بزنند و آنان را نرهانند، که آن امام و پیشوای صادق (ع) اُسوهی چنین اخلاق و تفکری بودند. بیجهت نبود که آنهمه شاگرد و دانشمند پرورش دادند. این را فقط جهت مسائل روز گفتم که لابد شاهد هستید اطراف و اکناف چه میگذرد. فرق نمیکند، از هر دو سوی راست و چپ، افراطیگری مهلک، همچنان نوج و جوانه میزند و قوت و قدر حوزه را چونان "خوره" میخورَد. با احترام اساتید ارجمند و فرهیخته.
خبر ۱ : خانم "ایلهان عمر" که مسلمان سومالیاییتبار است و هماینک نمایندهی حزب دموکرات از ایالت مینسوتای آمریکا در مجلس نمایندگان، (همانی که ترامپ دائم وی را مسخره و ریشخند میکرد) دربارهی سیاست فشار شکستخوردهی حداکثری آمریکای ترامپ علیهی ایران، گفت که این سیاست «به معنای واقعی کلمه در حال کشتن انسانهای بیگناه است.» (منبع)
نظر: لااقل این زن سیاهپوست میداند آمریکا مرتکب جنایت بشری شده، اما امان از شیفتگان و مقلدان مغربزمین در گوشهوکنار ایران که حتی دلشان لهله میزد ترامپ یک غلطایی علیهی ایران بکند و حتی در انتظار نشسته بودند انقلاب اسلامی را از صحنهی روزگار محو کند! زهی خیال واهی! قرآن مجید چه زیبا و چه بهجا فرمول فرمود در سورهی لهَب یا مسَد: تَبَّت یَدا اَبی لَهَبٍ و تَبَّ.
ایلهان عمر
خبر ۲ : آقای حمیدرضا نامی، رئیس هیئت مدیرهی «اتماک» (=انجمن تولیدکنندگان ماشینآلات کشاورزی) از شائبهی وجود رانت و فساد در توزیع مکانیزاسیون کشاورزی پرده برداشت. (منبع)
نظر: یعنی همان گرانفروختن تراکتور و کمباین و تیلر و صدها ابزارآلات کشاورز و زارع و نیز گاوآهن، گاوآهن، سگدست، سگدست. باز قدیمِ قدیم، که دو جوندکا بود و یک اِزّال و آن تیغهی براق زیر ازّال -که نمیدانم اسمش چی بود- که زمین را شخم و شیار میکردند و شائبهمائبه هم در کار نبود! بگذرم!
خبر ۳ : شنیدم «مرکز مطالعات پیشرفته اسلامی» در دانشگاه علوم اسلامی رضوی مشهد مقدس راهاندازی شده، با ۶ گروه پژوهشی: «مطالعات جهان اسلام»، «علوم انسانی و اسلامی»، «مطالعات سلامت»، «گفتوگوی ادیان»، «مطالعات قرآن و حدیث» و«مطالعات زیارت» که هر کدام از این گروهها زیرمجموعههایی هم دارند مثلاً مانند «کارگروه دعا و مناجات». (منبع)
نظر: حتی شنیدم و سپس خواندم که بله، حتی گواهی پایاندوره در حد «پسادکترا» و یا همان سطح ۵ حوزه هم به دانشجویان میدهند. من از خیر این خبر میگذرم و فقط ماندهام «پَسا دکترا» دیگر چه صیغهای است، نمیدانم. پس درود بر «نمیدانم» که از ابوریحان آموختیم.
یک حاشیه و یک نکته:
حاشیه اینه: آدم وقتی برخی خبرها را میخواند یا میشنود یا میخواهد به بغلدستی بشنوانانَد، عین زردیجه میشود؛ همان زردچوبه! که انگار خون از رگها میپرد. به قول گذشتگان و قدیمیترهای محل ما: وُونه زردیجهکَلو. همان رنگپریده!
نکته اینه: یلدا، گذشتهی قشنگ ماست و مردم ایران گذشتهی دیرین و شیرین و پولادین خود را دوست میدارند و هرگز از آن دل نمیکَنند. اینک که ویروس مرموز شیوع و گسترش دارد، دور از همدیگر زیستن، عقلیتر و شرعیتر از دورِ همدیگر بودن است. من کوچکتر از آنم دست به نصیحت کسی دراز کنم، اما تأکید دوستانه میورزم پیشگام شویم در هر رفتاری که خدا را خشنود و خلق را خرسند و ایمن و ایران را امن میدارد.
به قلم دامنه: به نام خدا. مِر بَکُن. خودِ «مِر» را نمی دانم چیه. ولی وقتی با «بَکُن» ترکیب می شود (=مِر + بَکُن) معنی آن در زبان مردم دارابکلا: یعنی بسم الله بگو، نترس و برو. گاهی هم، می گویند مِر بَکُن دریا رِه میون هاکون. یعنی بسم الله بگو و نترس که از دریا هم عبور می کنی. این یعنی اثر بسم الله گفتن. البته مِر گفتن در میان نسل قدیم دارابکلا، اغلب برای خلاصی از جنّ و پری بوده است؛ که نسل به نسل به ما منتقل شده است. خصوصاً وقتی کسی می خواست از گوشۀ قبرستان عبور کند، می بایست مِر می گفت تا ترس از او زدوده شود. و می شد. یادم مانده است برخی ها می آمدند پیش پدرم دعا بگیرند، پدرم کتاب لا می گرفت و سرآخر می گفت: چون مریض شما، مِر نگفت اینجوری شد! آنها هم باورشان می شد.
مِر کردن نه فقط یک لغت است که یک باور بوده و هست. هنوزم هم کسانی اند وقتی می خواهند حمام عمومی بروند از ترس جن ده بار مِر می کنند تا دچار غول گرفتگی نوشتن. قدیم، خیلی ها تعریف می کردند غول دیشب مرا سردخاته. چون مرِ نمی گفتند، می خوابیدند. بگذرم.
به قلم حجتالاسلام محمدرضا احمدی: آیا امروزه واقعا زندگی فردی و اجتماعی، بدون مذاکره و ارتباطات امکان پذیر است؟ شاید در یک دورانی امکان زندگی انفرادی وجود داشت، اما الآن حتی زندگی انفرادی هم ممکن نیست، چه رسد به زندگی جمعی و چه رسد به زندگی در لوای یک دولت یا حکومت بدون ارتباط و مذاکره.
فقها و شیعیان به زندگی اجتماعی و دولت و حکومت بیشتر اهمیت میدادند یا زندگی فردی؟ در واقع، کدام مورد برای آنان مساله بود؟ به لحاظ تئوریک شاید خیلی، اما در عمل و در استخراج قواعد و احکام زندگی اجتماعی و دولت از آیات و روایات هیچ. یک نگاه به رساله عملیه بیاندازید. چند درصد احکام آن فردی است؟ بالاتر از رساله عملیه، وقتی به کتابهایی مانند شرح لمعه مراجعه میکنیم بیشترین حجم آن مربوط به کتاب الطهار و کتاب الصلوه هست که بیش از ۹۰درصد آن احکام فردی است، حتی وقتی از کارهای جمعی مثل نماز جماعت صحبت میشود، باز هم احکام فرد هست در نماز جماعت.
تاسیس جمهوری اسلامی، در واقع اولین تجربه جدی فقه و فقها در مواجهه با حکومت دینی و احکام آن بوده است. آنها از بیان احکام فردی و انفرادی به احکام دین و دولت، حکومت دینی، روابط بین حکومتها، چگونگی مواجهه حکومت دینی با مردم، با مسلمانان، با غیرمسلمانان، چگونگی مواجهه با دولتهای دیگر، دولتهای همسو و غیرهمسو. کوچ کردند. دیگر بیان کلیات دردی را دوا نمی کند. اکنون حکومت دینی وارد زندگی مردم شده است و مردم حاکمیتی را بالای سر خود می بینند که پسوند دینی دارد. اگر حکومت دینی بخواهد مانند بقیه دولتها باشد و وظیفه اش صرفا برقراری امنیت و رفاه و ایجاد زمینههای اشتغال و .... باشد، خوب برای چی تشکیل شد؟ این کار را هر حکومتی انجام می دهد.
اما اگر وظیفه اش فراتر از این وظایف است و می خواهد علاوه بر ساختن خانه های دنیای مردم، خانه های آخرتشان را هم آباد کند، و آنها را به بهشت ببرد، باید پرسید چگونه؟ با کدام احکام مستخَرج از آیات و روایات؟ با چه ارتباطی؟ با چه مصالحی؟ با چه ساز و کاری؟ به دلیل عدم تبیین درستِ موضوع، امروزه هرکس حرف از مذاکره بزند، برچسب لیبرال و غربگرا و سازشکار به او میزنند، در حالی که مذاکره، حتی با طاغوت، در دنیای امروز از ابزار مهم و اساسی در رسیدن به مقاصد است. حضرت امام رحمت الله علیه، روزهایی را می دیدند و به ارتباطات پیچیده بین المللی واقف بودند که بارها و بارها فرمودند، نقش زمان و مکان را در اجتهاد در نظر بگیرند. امروزه، روابط ساده و بسیط گذشته، جای خود را به ارتباطات مهم، پیچیده و مرکب داده است.
نتیجه آن که مذاکره بر اساس سه اصل مهم عزت، حکمت و مصلحت، نه تنها خوب، بلکه لازم هم هست.
نظر دامنه: به نام خدا. سلام جناب احمدی. نظریهی مذاکره -که در شکم مرابطه جایی محکم دارد- از جهنّم و جنگل نیامده، یک امر بدیهیست که اهل فن میدانند هر چیز بدیهی، تصورش، تصدیقش است که چندان تکاپو برای برهان نمیخواهد. پس تا اینجا این. اما پیچیدگی کار آنجاست آنان که میپندارند با مذاکره منافع ملی تأمین و تضمین میشود، از عقل جمعیِ نظام و مردم استفاده نمیکنند. حتی روی میز گفتوگو، اساساً چانهای خالی و تهی دارند. یعنی حرف و تصمیم قطعی برای اعلان ندارند تا چانهزنی کنند. خُب در مذاکره بگووبخند که برقرار نیست؛ طرف چندین فرمول برای خلع سلاح و سیاست منطقهای مقابلت قرار میدهد که هرچه بر سندان بکوبی، آهن تو فولاد نمیشود زیرا قرار نیست شعلهی توافقات اخگر بماند، هدف عقبنگهداشتن ایران از ریل پیشرفت است که در بیشتر شاخصها در ردیف ۲۱ کشور ردیف نخست جهان است و در توان دفاعی رقم نزدیک به ابرقدرتها را دارد. شما باید روشن کنید حرف آنان چیست، حرف ایران چیست. آنگاه روی آن باید با منطق و شرائط یکسان و در فضایی دموکراتیک مذاکره کرد که مقصد مذاکرات همواره نیل به راهحل است. حتی اگر دو کشور متخاصم به جنگ هم مشغول باشند، باز نیز برونرفت جنگ از طریق زبان صورت میگیرد نه افزارآلات. آمریکا با تمام افزارآلات اینجا اردو زده و آنگاه میگوید شما حتی موشک و دانش اتمی و توان بازدارندگی نداشته باش. بگذرم.
بنابرین، باید عرض کنم آری؛ حتی اگر دو کشور متخاصم، به جنگ هم مشغول باشند، باز نیز برونرفت جنگ از طریق زبان صورت میگیرد نه افزارآلات. تازهترین نمونهاش جنگ قرهباغ که سرانجام با نشست به خاتمه رسید. اما بنای آمریکا به تحلیل من رسیدن به راهحل پایانی با ایران و یا خاتمهبخشی به مخاصمات خود علیهی ایران نیست، آن دولت یاغی قصد تضعیف ایران را دارد و به مخمصهگذاشتن سرنوشت کشور با همین شیوههای چماق و هویج. برداشت شما هم ایدههایی قابل تأمل است زیرا شما ساحت فقه و مصلحت را وارد متن خود کردید. متشکرم.
با یاد و نام خدا. ستون امروزم را با همین چهار کلمه در صحن میکارم. امید است بتوانم. کوچیک که بودم، بچهای تقریباً کنجکاو بودم. نمیدانم از نظر علم شیرین روانشناسی، کنجکاوی برای انسان، تعریف و تمجید محسوب میشود یا آسیب و تقبیح. همین حس کنجکاوی -که مرحوم معین آن را "کاوشکننده" و معادلسازان بعدی آن را «خُردهبین" معنی کردهاند- موجب میشد، تا ساعتها دَم درِ کارگاه کوچکِ مِس قَلیکُن محلمان بایستم و قَلعیکردن دیگهای مسی را ببینم و وقتی هم میدیدم با چکمه و گونی داخل دیگ با چرخاندن کمر تا مدت طولانی، نیمچرخ نیمچرخ میزنند، حیرت میکردم و آنگاه وقتی بر روی دیگ آب میپاشندند و صدای جیز و بخار برمیخاست و دیگ از بیرون سرخفام میشد و از داخل صیقل میخورد و برّاق میگردید، کیف میکردم. بگذرم. هدفم طرح بحث بود برای ورود به این سخن و پند گران امام صادق -علیهالسلام- که نوید میدهند قلب را صیقل دهیم تا چونان دیگ و ظروف مسی زنگار نبندد. دقت بفرمایید چه زیباست و چه راهکاری آسان و آرام:
اِنَّ للقُلوبِ صَداءً کصَداءِ النُّحاسِ، فاجلُوها بالاستِغفارِ. یعنی: "دلها نیز، همچون مس، زنگار مىبندد، پس آنها را با استغفار صیقل دهید." (منبع)
تیم:
دیدم که جو بایدن دیروز گفته او و هریس، دولت خود را به روش "تیم" پیش میبرَند و جالبتر اینکه بنا دارد "اعمال حاکمیت از طریق پیامهای توییتری" را پایان دهد و میخواهد با هریس "یک تیم" بسازد (منبع) چرا این خبر برای من مهم بود؟ چون از همان آغار ظهور ترامپِ "قمارباز" (این دشمن دیوانهی کینهتوز ملت و انقلاب و نظام ایران) گفته بودم مدیریتِ سیاست از طریق توئیتکردن (در فارسی یعنی جیکجیک کردن گنجشک) یک اقدام بچهگانه و ناشی از ذهن کودن است. متأسفانه رفتار توئیتی ترامپ، دامن مسئولان بلندپایهی ایران را هم گرفته، بهویژه آقای جواد ظریف را که بدجوری معتاد این کار شده و اغلب هم با شتاب وارد توئیتکردن میشود و گاه با متنهای کوتاه عجولانه، منافع ملی ایران را به خطر میانداخت. این کار، فقط مال آدمهای تنبل و ماجراجوست، نه وزیر یا وزرا یا هر کس از مقامات بلندپایه، که باید خردمندانه منافع و اهداف انقلاب را با حوصله و ذکاوت و مشورت علیالخصوص به استخدام روحیهی تأنی تعقیب کند. خوب شد، بایدن میخواهد بساط این رفتار بچهگانه را از عرصهی سیاستورزی جمع کند؛ آیا میتواند یا نه را نمیدانم.
نکته اینکه: سیاست -خاصّه سیاست خارجی- که تعقیب و تأمین منافع ملی در تعامل یا در برابر کشورهای دیگر است، با رفتار بچهگانهی توئیتکردن کاملاً منافات دارد که جناب ظریف درین جنبه، خیلی مبتلا شد و گویا خیال میکرده دارد سیاست خارجی را فعّالانه پیش میبرَد. عرصهی دیپلماتیک، جای تأنی و بردباری و وقار است، نه جیکجیک کردن و ورّاجی و قُدقُد قُدا.
تب:
تقریباً ۷۵۰ و اندی سال پیش "تبی سوزان" کرد و درگذشت. (منبع) ولی همهجور آدم پای تابوت و ماتمش جمع شدند: "پیر و جوان، مسلمان و گبر، مسیحی و یهودی، همگی" آنهم تا ۴۰ شبانهروز، سوگ و عزا. آری؛ روز عروج مولاناست که از آن به "شب وصل" هم یاد میشود با آیینهای خاص که البته در قونیه اوج دارد. بگذرم. فقط یک بیت از دفتر سوم مثنوی معنوی مولوی مینویسم، که کتاب بالینی ایرانیان بوده و هست و بیآن بهسر نمیشود. فقط یک بیت، یک بیت، که هر دو مصرعاش اوج توحید است و کمال یکتاپرستی:
چرا زندهیاد "سیمون بولیوار" نماد است؟ چون حدود ۲۰۰ سال (منبع) پیش با ایجاد یک جنبش هویتخواهانه در آمریکای جنوبی در برابر استعمار اسپانیا ایستاد و سرانجام با شکست آنان، جمهوری بزرگ کلمبیا «شامل کشورهای اکوادور، کلمبیا، پاناما و ونزوئلا» را راهاندازی کرد و پس از چندسال در چنین روزی بر اثر سل درگذشت. یاد او و «چه گوارا»ی بزرگ و هر آزادیخواه آگاه در برابر غارتگریهای امپریالیسم آمریکا، گرامی.
به قلم دامنه: به نام خدا. درگذشت آن مادر طلبهی شهید حسن آهنگر دارابی و همسر زحمتکش مرحوم طالب (ذاکر اهل بیت علیهم السلام) را به بازماندگان تسلیت میگویم. مادری که هم رنج سالها مفقودالاثر بودن فرزندش را کشید و هم طعم طوبای شهد شهادت وی را. خوشا به مرام به این مادر. طوبا به آن کسان، که برای دین و میهن و تمدن و ناموس ایران حاضر شدند در جبههها بپاخیزند تا یک وجب از خاک ایران حراج و تصرف نشود.
مادر شهید حسن آهنگر دارابی
تشییعجنازهی مادر شهید حسن آهنگر
عکاس و ارسال: حمید عباسیان
بنازم به غیرت رزمندگان و بزرگپیشوای اسوه حضرت امام خمینی که بشریت را به ذات کریه آمریکا آشنا کرد. مدیون او و خون شهیدان هستیم و بیجهت نیست آن امام و پیشوای پاکدامن ما را به خواندن وصیت شهیدان فراخواند که گُم و گمراه نشویم. والسلام.
به قلم دامنه: به نام خدا. یکی از روزنامههایی که مطالعه میکنم "سبزینه" است، حوزهی کشاورزی، منابع طبیعی و محیط زیست. همین اشتیاق میآفریند که آن را ببینم. مگر میشود روستازاده و کشاورززاده باشم اما به روزنامهای که به روستاهای ایران میپردازد، نپردازم؟! کاری هم ندارم چه خطوخطوطی دارد، مهم دیدن است و خواندن. "سبزینه"ی امروز (۲۵ آذر ۱۳۹۹) -که عکسش در زیر منعکس میشود- خبرهایی دارد که چشمم را خیره کرد. مثلاً سه تیترش: در آن بالا: آبرسانی سقّایی، در آن گوشهی چپ: مرغ سنگین و آن وسط: انجیر؛ ارزش خبری فوقالعادهای برای منِ آماتور (=ناشی) ! داشت و مدادم را برای نوشتن متن تیز ساخت. عرض میکنم که چرا. چون:
۱. آبرسانی سقّایی در چاهبهار، مرا یاد سه خاطره انداخت. ۲. مرغ سنگین، یاد کوپن و کوپنفروشها و کوپنخرها ۳. انجیر هم، یاد زادگاه.
اینک که کمبود آب در جهان به رد نمک و صحرای تفتیده میانجامد و سرانجام اگر دیر بجُنبند خاک را شور، زمین را شر، کشاورز را گرسنه، حیوان را تشنه، هوا را سوزاننده، باغ را خشکانده، چشم به سراب و دل را در فغان نگاه میدارد، و آنگاه است که آب سالم را به رؤیاهای دستنیافتنی مردم خواهد برد، و واویلای بحران آب، جاییست که علاوه بر آب، راه و چاه هم نداشته باشد؛ هم آن راه که روی آن به سمت دسترسی به آب راه بپیماید و هم آن راه که نام دیگر چارهاندیشیست. چاهها که مَپرس! حتی رگهایش را هم خشکاندهاند. حالاست که بشر به یاد مفهوم "انتقال" آب افتاده و سرگرم "شیرینسازی" آن گردیده است. که بیشتر به شیرینکاری شبیه است تا تبدیل شوری آن به شُربی آب. وقتی آب قحط بیاید، مردم در هر جای جهان مجبورند کوچ کنند، یا برای نوشیدن سوی «هوتکها» و «دَسچالها» روانه شوند و یا بر سر آن بستیزند.
مگر یادمان رفته که تا همین چند سال پیش آب لولهکشی منبعآب -که مرحوم شیخ روحالله حبیبی پیش افتاد و بر کام مردم جاری ساخت- کفاف نمیکرد و مردم در کف حیاط خانههایشان چاه زده و با دینام آبِ آلوده به ملّقزن! میخوردند. خدا را شکر انقلاب با همهی ددمنشیهای دشمنان جَهول و عَنود، به وُسع خود در گاز، آب، برق، تلفن و هزاران خدمات ریز و درشت دیگر، دست از خدمت به ملتش نشُست.
دو سه سال پیش بود مقالهای در همین دامنه نوشته بودم با عنوان «هوتک چیست؟» هوتک گودالِ روبازیست که آبِ جمعشده در آن، سهم مشترک حیوان و انسان است که بسیار آلوده و انباشته از زالو و باکتریهاست. و در همان مقاله حتی سوگند یاد کردم که: «به خدا سوگند رسیدگی به دردهای مُزمن محرومان و رفع نیازهای تهیدستان، اُسّواساس و فلسفهی اصلی انقلاب ایران بوده است.»
شعَف دارم که خانم زینب سلیمانی دغدغهی تخصیص بودجه برای بنیاد سلیمانی را ستوده اما در اقدامی حمایتگرایانه از تهیدستان، خواستار حذف ردیف بودجه ۱۴۰۰ برای آن بنیاد شده و از بودجهریزان خواسته آن را صرف "حل مشکلات مردم" کنند. (منبع) زیرا "ترویج مکتب حاج قاسم" به این است که "سلوک آن شهید عزیز" را بپیماییم، زیرا مرامش خدمت به ملت بود.
زینب؛ یادگار غیور و محجوب "سرباز شهید قاسم سلیمانی"
قهرمان حقیقی دین و وطنمان ایران و آزادیخواهان جهان
هر کجایی زینب، چونان "زینب" بمان
من به مناطق گرگان رفتهام. از رفیق آنجاییام پرسیدم این گودال وحشتناک دیگه چیست؟ گفت این را مردم حفّاری کردند که آب باران در طول سال در آن جمع شود و بهوقت بحرانی، به داد کمآبی بیاید.
در زادگاه ما هم -چنانچه در بالا از این اصطلاح یاد کردم- «دَسچالها» را میدیدم، البته دستساز نبود، ولی برای حیوانات و اَشجار و بوتهها بهکار میرفت. در بالملهی دارابکلا -گویا کمی بالاتر از لِشدله- جاییست به اسم گتچال، گرچه به گمانم طبیعیست، نه دستساز، اما آبشخور شگرفِ آنمحدوده بود. الان را خبر ندارم. آبشخورها را صیانت و حیازت کنیم.
اما مرغ سنگین، بر خلاف مرغ سایز است. مرغ سایز مابین ۱ کیلو و ۲۰۰ گرم تا ۱ کیلو و ۴۰۰ گرم است. اما دست مردم از آن کوتاه است. باز هم به دلیل دلّالهای سودجو و سوءتدبیرهای دستاندرکاران دسسیهجو. اینجا متوجه شدم که علت گرایش مردم به مرغ سنگین، کوپن بود. آن زمان که جنگ بود، به تدبیر پاکترین نخستوزیر ایران مهندس میرحسین، ارزاق و مایحتاج مردم از طریق کوپن تأمین میشد. سهمیهی مرغ خانوارها موجب میشد مردم، مرغ سنگین را انتخاب کنند تا مرغ کوچک نصیبشان نشود که کمتر سهم ببرند. حال آنکه اینک مرغ سنگین طبق قانون باید قطعهبندیشده، به فروش گذاشته شود. حتی گویا مرغ سنگین دارای باقیماندهی آنتیبیوتیک است. کشتارگاههایی که به روش حقالعمل کار میکنند از مرغ سایز، بیشتر سود میبرند؛ چون بر خلاف یک مرغ سنگین -که برابر با دو مرغ سایز است- دو جگر دارد، دو دل دارد، و دو سر !
انشاءالله بشر اینگونه نباشد! دو دل بودن، بدترین ابتلا و دو سر بودن، زشتترین رفتار یک مبتلاست. اما دو جگر که خوبه، ۱۰۰ جگر هم خواستی باشی، باش. از خبر و خاطرهی انجیر گذر کردم چون زیاد وقت خواننده، خورده شد!
اى مردم! پارسایى، دامنِ آرزو درچیدن است، و شکر نعمتِ حاضر گفتن، و از ناروا پارسایى ورزیدن. و اگر از عهدهی این کار برنیایید، چند که ممکن است خود را از حرام وا پایید و شکر نعمت موجود فراموش مَنمایید. که راه عذر بر شما بسته است، با حجتهاى روشن و پدیدار، و کتابهاى آسمانى و دلیلهاى آشکار.
کیبانی: یا همون کیوونی. یعنی دختری که حسابی امور منزل را به عنوان وردست مادر بلد است. نوعی تمجیدیه است از هنر کدبانوگری دختران. خصوصاً وقتی موقع خواستگاری بشه ازین لفظ بهره میگیرند که معرّفش باشند. مخفف و محاوره ی کدبانویی و کدبانوگری هم هست.
سنگین: حامله. زن باردار. نیز به آدم باوقار است نیز سنگینرنگین میگن. سنگین بجز معنای وزین و متشخص و آبروخواه، معنای جالب باردار و آبستن هم دارد. جالب از این حیث که در انگلیسی هم به زن باردار Gravid یعنی سنگین گویند و حتی تست بارداری، آزمایش سنگینی یعنی Gravidity Test میگویند. ریشه سنگین هم از سنگ است. قرآن کریم هم ازین قضیه با عنوان سنگین یاد کرده. اشارهاش هم اینه چون زن از انعقاد نطفه علم ندارد، وقتی درمییابد که سنگینی را حس میکند. که اینک علم و کشفیات به مدد آمد و میتوان فهمید. نیز به کسی که خودش را میگیرد هم سنگین میگویند. مثال: ها؟ خادر ره سنگین میگیری؟
راست: بلندشدن. مثلاً فلانی. است بیّه خواسّه وه ره بزنه. مثلاً اسب راست شد. بلند شد.
مرغ شاخدار و چکچینهکردن
بند: چِک. برخورد. مثلا کنار بور اگر این دیوار له بورده ته ره بند نیره. چک نگیرد. برخورد نکند. ایست هم معنا میدهد. برف بند آمد. یعنی از باریدن ایستاد.
خوارد: لقمه را برخلاف میل کسی به خوردِ طرف دادن. از خوردن ریشه میگیرد. مثلاً سوخته (=ماندهی تریاک) ره وره خوارت هداهه. یک نوع شک هم است چون میگویند فلانی ممکنه فلانی را خوارد داد. یعنی سِحر و جادو کرد. به خورد دادن معمولاً به اکراه یا زور یا بدون خبر است.
لَس: آهسته. لسلوسه یعنی خیلی آهسته و تأخیر. لَس به معنی اندکشدن. مثلاً وارش لس هاکارده. یعنی تقریباً بند دارد میآد. لسهلوسه همچنین یعنی وقتکُشی یا کمتحرکی.
کاوِه: شیر بلال. که باید کمی روی آتش بو داد تا شیره و عصارهاس خاشک نووشه. (عکس زیر) کاوه که بوی پوستش مرا برد به سالهای قشنگ باغدزّی! نوجوانی به قول آقا دارابکلایی: جوهلی. حالا دو پرسش و دو لغت: پرسش: کاوه را وقتی پوست میکندیم، مادران و خواهران ما پوستش را در چه کاری بهترین استفاده میکردند؟ جواب: برای گرهزدن توتون تخت. پرسش ۲ : اما کاوه خشکشده (ذرّت) را چگونه پخت میکردند اسم او کار و نام آن حاصل چه بود؟ جواب: به صورت پَکپَکی و چسوفیل.
کاوه، شیر بلال. ذرّت
عکاس: دامنه
پَکپَکی: ذرت را زیر شعلهی مستقیم آتش گذاشتن. که به صدا به هوا پرتاب میشوند. داخل لَوِه (دیگ)، بره میدادند و پف فیل به نام پکپکی درست میشد. کاوهنون هم میکردند.
دِملاکنک: دِملاکنِِِک پرنده است. از نوع جست و خیز دار، نه مَنگ و تنپرور. در واقع یعنی دُم جُنبانک. واژهی لاکنک هم یعنی دُم را دائم میتکانَد. تکان میدهد. لاکنک یعنی تکاندادن. از مصدر جنبیدن. چون این پرنده موقع حرکت و حتی در حالت نشستن، دِم خود را تکون میده. شاید شگردش باشد که در دام کسی نیفتد چون هوشیای مانع از به دامافتادن و خامشدن است. جُنباندن معادل خوبی است برای لاکنِک. البته تکان و لاکنک کاربرد جالب دیگری هم دارد مثلاً میگن، این جِمه ره هلاکِن ون خاک و غبار و چمی دکّلِه. من هرگز دِملاکنِک را نتوانستم بگیرم، ولی پشتل و زیک و پسپلوک و حتی سیتیکا را چرا. بیشتر بخوانید ↓
به قلم دامنه: به نام خدا. "بهبود اَنفُسی" و "تحول آفاقی" از دریچهی آسمان. آقای مصطفی ملکیان در کتابِ «زمین از دریچهی آسمان» چه میخواست بگوید؟ میخواست بگوید اولاً فرهنگ، زیربنای اقتصاد و سیاست است. یعنی هر تحولی بیتوجه به فرهنگ، سرانجامش افول است، نه اوج. دوماً فرد، واحد تشکیلدهندهی جامعه است. یعنی تغییرِ جامعه و اقتصاد و سیاست شرطش این است اول از همه در فرد فردِ افراد، تحول رخ دهد. او بقیهی ساختمان کتابش را با همین دو اصل میچیند، تا آجرهای گداختهاش را در سینهی خواهندهی خواننده بگذارد.
چون مراد وی از فرهنگ، فرهنگ فردی است، پس به سراغ سه دستهی اصلی سازنده میرود: کردارها، رفتارها و گفتارها؛ شامل باورها، احساسات، خواستهها. یعنی تحول جامعه فقط از طریقِ تحول درین سه حوزهی فردی، حاصل میشود و بس.
در منظر ملکیان "تحول اَنفُسی" (=درونی) بر "تحول آفاقی" (=بیرونی) اولویت و چیرگی دارد و برین نظر است که مرحلهی «بهبود انفسی» زمانی به دست میآید که دستکم جمع زیادی از مردم، وارد آن شوند، وگرنه «بهبود آفاقی» شدنی نیست. و اگر هم رخ دهد، باقی نمیمانَد. از همین گفتار کتابش پیدا میشود مراد ملکیان از تغییرات فرهنگی «بهبود انفسی» است؛ همان «فرهنگ فرد فردِ جامعه». و شاید همین نگرشش موجب میشود به تز "عقلانیت و معنویت" دست بگذارد.
به یک عبارت میتوان گفت آقای مصطفی ملکیان برای بازسازی جامعه و سیستم، سرراست به سراغ «پیچ و مهره»ی جامعه میرود و در نگاه او تا این پیچ و مهرهها در یک جامعه و سیستم، درست نشود؛ یعنی ۱. باورها ۲. احساسات (عواطف، هیجانات) ۳. خواستهها (نیازها) ، آنگاه کل سیستم و جامعه را در معرض فساد و نابودی قرار میدهد.
نکتهی پایانی: از نظر من، تئوری "عقلانیت و معنویت" آقای ملکیان -که در آن به "انسان معنوی" میرسد و به کم و کیف آن میپردازد- با انسان معنوییی که مرحوم علامه طباطبایی مطرح کرده است، فرقهایی دارد و من نظر علامه را درست میدانم که در رسالهی «لب اللباب در سیر و سلوک اولی الالباب» ۲۵ ادبِ انسان معنوی را برشمُرده است. بگذرم.
قابل ذکر است متنی به نوشتهی آقای «سید حسن کاظمزاده» نیز در معرفی کتابِ «زمین از دریچهی آسمان» -یکی از آثار آقای مصطفی ملکیان- در وبلاگش: (ناسوت: اینجا) منتشر شده است که این کتاب نگاهی است به مصاحبهی روزنامهی شهروند با آقای ملکیان. وی در معرفی این کتابِ ملکیان شرح بیشتری نوشته است و دیدن آن برای من مفید و مؤثر بود. با تشکر.
به قلم دامنه: به نام خدا. نمیدانم «جنگ چهرهی زنانه ندارد» از کیست. اما منظور شاید این باشد طبع لطیف زن با روی خشن جنگ تناسب ندارد. درست هم هست الّا برای فرقهی تروریستی رجوی که زنان را ابزار جنگیدن کرد.
اما بعد بپردازم به اصل مطلب. خیرالنساء صدخروی را «مادر جبههها» لقب دادهاند که اینک به جوار رحمت حق پیوست. نان، کلوچه، کاموا. با همین سه قلم کالا، پشتیبان غذا و پوشاک بود برای جبههها. وقتی کلوچهها را برای جبهه بستهبندی میکردند، دختران روستا با کاغذ و خودکار برای رزمندگان یاداشت میگذاشتند، خیرالنساء با شوخطبعی به دختران میگفت بنویسید: "فقط به شهادت فکر نکنید، انشاءالله جنگ تمام میشود ما منتظریم به خواستگاریمان بیایید.» دختران جوان چهرهیشان گُل میانداخت با این شوخی خوب خیرالنساء. و خیرالنساء میگفت وقتی رزمندگان برگشتند به آنها خواهمگفت که دخترِ غریبه! نگیرند، بیایند از خودمان زن بگیرند. یاد این مادر جبههها جاودان. من جبهه که بودم دستم از آن کلوچهها با آن نامهها نرسید وگرنه ممکن بود به "صدخَرو" با سر میرفتم!
لابد صدخَرو را دیدهاید، من بارها از آن عبور کردم. روستاییست از شهرستان داورزن خراسان رضوی. از سمت شاهرود وقتی کاهک و مزینان -زادگاه مرحوم دکتر علی شریعتی- را به سمت مشهد مقدس، رد کردید، میرسید به صدخرو در ۵۵ کیلومتری سبزوار (همان «بیهقِ» ابوالفضل بیهقی). صدخرو یعنی: جای بهشت. سقف باغ. قنات تقسیم. خَرو هم مخفف خروار است. هندوانهی صدخرو که محشره! بیشتر بخوانید ↓
به قلم دامنه: به نام خدا. پیروی و داوری. کمی دربارهی مرحوم آیتالله شیخ محمد یزدی. علمای دینی پیروی و داوری میشوند؛ یا پیروی محض، یا پیروی مشروط، یا داوری محض یا داوری مشروط. داوری مشروط در اینجا به معنای تیرهوتار ندیدن است.
میشناسیم شهروندانی را که نسبت به این عالم مبارز داوری مشروط داشتند، چون افکار و رفتار ایشان در آنان نه جذَبهای آفرید و نه اقناعی. البته داورِ کل فقط خداوند یکتاست، اما نمیتوان مردم را نیز از داوریهای ضرور پرهیز داد. خصوص نسبت به کسانی که امورشان در دست آنان به امانت سپرده شده است.
پیروان ایشان لابد دلایلی موجّه داشتند که به دورش حلقه میزدند و اینک نیز در فقدانش دست به ستودن خوبیهای وی میزنند. این متن منکر وجه مثبت ایشان نیست، و برایش از درگاه ربوبیت، رحمت و آمرزش و بخشش میطلبد. اما نگاه یا نگاههای دیگری هم نسبت به وی وجود داشت که بیآنکه شائبهای در آن باشد، میتوان در زیر به آن پرداخت:
او عالم دعوایی بود. چون شخصیت عصبانی و تندخویی داشت زود با دیگران درگیر میشد. اگر شماره شود، زیاد وقت میبرَد: دعواهایش با مراجع مثل: مرحوم منتظری، مرحوم صانعی، شبیری زنجانی. با روحانیان مثل: مرحوم رفسنجانی، حجتالاسلام شیخ صادق لاریجانی. ادبیات این دعواها در نامهها و سخنان وی کاملاً محرز است و موج میزند.
پاسخگو نبود. با آنکه در نظام و حوزهی علمیه پستهای انتخابی و انتصابی داشت، خود را پاسخگو به مردم نمیدید. معمولاً تحکُّمی حرف میزد. مثلاً در خطبهی نمازجمعهی تهران روزنامهنگاران را از روی تصغیر روزنامهچیها ! خطاب میکرد، بر وزن مثلاً ارّابهچی. البته با پوزش از ارّابهداران محترم.
رواداری نداشت. برخورد مشمئزکننده با آن زرتشتی یزد که با رأی مسلمانان و سایر مردم آنجا به شورای شهر راه یافت، فضای مناسبی برای نظام نیافرید. ساسانیان هم نمیگذاشتند سایر مردم حتی در کسب دانش تساوی داشته باشند با موبدان. اینک ایشان همان فکر را علیهی یک زرتشتی هموطن بهکار گرفت که بازخورد منفی شدیدی آفرید.
در دورهی ریاستش بر قوهی قضاییه ناگوارییهای فراوانی رخ داد که حتی کار به تظلّم هم نکشید. و او هرگز بابت آنهمه قصور و تقصیرها که قوه را «ویرانه» تحویل داد، از ملت پوزش نخواست و در هیچ جایی بازخواست نشد، بهجز در افکار عمومی. مگر میشود انسان ممکنالخطایی در رأس یک قوه باشد اما هرگز خطایی نکند! ایشان حتی پیشداوریها هم داشت.
تاب سیاستورزی را نداشت. زود گرم میافتاد که در چنین حالتی منطق به درگیری با الفاظ معاوضه میشود. سیاست، مانند قبلهی نماز نیست که وقتی صلات را بستی دیگر نتوانی سر بجُنبانی و و رُخ از جهت کج کنی. قبلهی سیاست با قبلهی نماز فرقش از فرش است تا عرش. داستانِ سیاست به راستانی چونان راستقامتِ شیفتهی خدمتی همچون شهید مظلوم بهشتی نیاز دارد که تابِ جنبش و جَستوخیز و جُنبوجوش و پرّش و پویندگی نسل همعصر خود را داشته باشند و مردم را به خفقان فرا نخوانند. مرحوم شیخ محمد یزدی درین عرصه، فردی کمطاقت بود و حتی آنجا که بر حسب قانون میبایست جانبداریهای خود به نفع جریانها را پنهان نگه میداشت، عملاً و علناّ آشکار میساخت. جرئت همه جا به نفع نمیانجامد؛ خصوصاً جرئت آدم کمطاقت!
خداوند تولد و وفات هر یک از ما را مساوی قرار داد، همه یکسان از رحِم مادریم و همه برابر در معرض موت. خدا بیامرزاد. آنچه تفاوت دارد میانِ تولد تا موت است، که میشود پروندهی ویژهی هر کس، تا هنگام گردآمدن در رستاخیز. پس؛ آنان که در قدرت سیاسی شرکت کردند تا خدمت به مردم برسانند و مدیریت مردم را آسان نمایند، هم مسئولیت پاسخ به مردم را دارند و هم تکلیف پاسخ نزد خدا را. جناب شیخ محمد یزدی درینباره خدمت خود را به پاسخگویی سنجاق نکرد. ممکن است نیاز نمیدیده است. بگذرم. همهی ما باید بهتنهایی و وحید، پاسخگوی پروندهی خویش پیشِ باریتعالی باشیم؛ به این آیات شگفتانگیز، ژرف بیندیشیم، (٩٣ تا ۹۶ مریم)
تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند، بندهی خداوند مهربان میباشند. او همهی آنان را سرشماری کرده است، و دقیقاً تعدادشان را میداند. و همهی آنان روز رستاخیز تک و تنها (بدون یار و یاور و اموال و اولاد و محافظ و مراقب) در محضر او حاضر میشوند. بیگمان کسانی که ایمان میآورند و کارهای شایسته و پسندیده انجام میدهند، خداوند مهربان آنان را دوست میدارد و حجّت ایشان را به دلها میافکند.
در پایان این درگذشت را به همهی شاگردانش و دوستدارانش تسلیت میدهم. انشاءالله بر علاقمندان آن عالم مبارز، فقدان ایشان تحمل شود. خدا بیامرزاد.
به قلم دامنه. به نام خدا. چَفت سر و کومه. دارابکلا چند چفت داشت. چفت های قدیمی و مشهور. چفت همان کومه و بِنه است. این که چرا می گویند چفت، به نظر من علتش این بوده وقتی گوسفندها پس از چَرا، غروب به چفت و کومه بازمی گشتند، وَره (=برّه) از مادرش شیر می چَفت. (=می مَکید). البته صاحب دام نیز، در همین مکان یعنی چفت و آغُل و آخور و اصبطل و منگل و بِنه سَر، شیر می دوشید و پنیر و لوول و دُوو می زد. چند دارابکلایی که دامدار بزرگی بودند چفتهای مشهوری داشتند که گویی اینک آثاری از آن باقی نمانده است. مانند: حاج اسملِ چفت در آقااسیوپیش. حاج قاسم چفت در اربابی صحرا. حاج اصغر چفت در پایین صحرا. اُومونی چفت در تشی لَت. آغوشی چفت در لی لم اُوسا. گو بِنه حاج باقر آهنگر در چیلکاچین. چَفت اساساً یعنی مکیدن. میک زدن. خوردن. آشامیدن. حال می خواهد چفت سر باشد، یا در دامن مادر؛ که نوزاد پستانش را به امر غریزی به زیباترین وجه چَفت می زند. کلاً چفت و چفت زدن زیباترین تصویر و شیرین ترین صحنه است.
به قلم دامنه: به نام خدا. وقتی به تاریخ چهلسالهی انقلاب اسلامی ایران ژرفتر فکر میکنم بیشتر به این نتیجه میرسم نظام سیاسیِ انقلاب اسلامی ایران باید نخستوزیر داشته باشد، نه رئیسجمهور. چرا؟ من دیدگاهم این است:
پیشدرآمد: نمیخواهم از زاویهی مبانی علم سیاست به این مسئله بپردازم و نظامهای ریاستی، نیمهریاستی، پارلمانی، نیمهپارلمانی را توصیف و تفسیر کنم، اینگونه نگاه ممکن است بحث را خشک و زمُخت کند؛ پس ورودم به این موضوع را به نگاهی از رویِ واقعیتهای جامعهی ایرانی میدوزم.
نقشهی استانهای ایران
درآمد: با رحلت امام، فرصت برای مرحوم رفسنجانی فراهم شد تا پست دوم نظام را از آنِ خود کند. از آنجا که او فردی فعّال مایشائی بود، نمیتوانست پست تشریفاتی ریاستجمهوری را بپذیرد؛ پس بازنگری آن زمان، موجب شد قانون اساسی به نفع تمرکز قدرت در رئیسجمهور و حذف نخستوزیری تغییر کند. اینک؛ رفسنجانی در قامت رئیسجمهور، خود را به مدد مدیحهگویانش «سردار سازندگی» میبیند و ستایشگرانش آنچنان شیفتگی از خود بروز میدهند که او خیالمندانه، این قوه را تقریباً در برابر رهبری قرار میدهد و چنان غرّه میشود که سید عطاءالله مهاجرانی در ستون "نقد حال" روزنامهی اطلاعات، پیشنهاد اصلاح مجدد قانون اساسی را میدهد تا راه برای ریاستجمهوری مادامالعمری رفسنجانی هموار شود، که البته سر، به سنگ خورد. بازخورد ناهموار و منفییی در جامعهی آن روز بروز کرد؛ آنان از سوی دیگر در برابر ستایشگران رفسنجانی که او را با واژهی نظامی «سردار» اسکورت میکردند و جامهی «امیر کبیر» بر تن او میپوشاندند، لفظ «اکبرشاه» را وارد ادبیات سیاسی ایران کردند. بهگونهای که او دیگر جرأت نکرد پا پیش بگذارد. فضای کشور دو قطبییی بسیارشکننده و در عین حال شورانگیز شدهبود، آنچنان فراوان، که تمام سرزمین ایران از چالدران تا سیستان و از کازرون تا کاشمر را موجی از دو قطبی خاتمی/ناطق فرا گرفت. سرانجام، خاتمی برد.
بعد از ۸ سال باز مرحوم رفسنجانی وارد بازی نادرستش شد که با ورودش به انتخابات ۱۳۸۴ و شکستهشدن رأیهای جناح چپ و سرشکنشدن آن در سه سبد مصطفی معین، مهدی کروبی و اکبر هاشمی رفسنجانی، کارزار رأی، به دور دوم میان او و نفر مقابل کشید که لج ارادی و نفرت شدید مردم از او، موجب شد قدرت به رقیبش واگذار شود و سپس با آفریدنِ بحران ۸۸ ، «رئیسجمهور پلاسِ» ایران شد که در ادبیات سیاسی «دولتِ تقلب» نام گرفت. اینبار بازهم آقای رفسنجانی سال ۱۳۹۲ به میدان آمد تا افتضاح و پارگی لباس سیاستِ سال ۸۴ خود را رفو کند و بر دامن قدرت وصلهپینهای دیگر بزند، اما اینبار شورای نگهبان به دلیل مواضع صریح رفسنجانی در برابر رهبری و حمایت غیرشفافش از اعتراضات ۸۸ (میشود خواند: انقلاب ناتمام ۸۸) اساساً رد صلاحیتش کرد و پروندهاش برای همیشه بست. ولی او کوشید با سردادنِ شعار مخصوصش «عشق من خامنهای است» در دل صاحبان قدرت جا واز کند، که نتوانست. اندکی بعد بود که در استخر کاخ برای همیشه درگذشت. خدا رحمتش کناد. بگذرم.
سرآمد: از نظر من تلاش آقای رفسنجانی در دوختنِ جامهای فاخر و قدَرقدرت برای پوشاندن صور صورکی! بر تنِ پست ریاستجمهوری -البته به سایز انحصاری وی- بیهوده بود و بیهوده و به بهبودی هم نینجامید که هیچ، بدتر هم شد. کشور را میان خلاء قدرت و یا به تعبیر تندرَوانهی تندرُوان: "حاکمیت دوگانه" دچار انواع تضادهای بیحاصل و شکافهای بیثمر نمود. ازینرو برین نظرم انقلاب اسلامی ایران مانند ابتدای انقلاب که با نخستوزیری مرحوم مهندس بازرگان آغاز شد، به سیستم نخستوزیری نیازمند است، نه سیستم ریاستجمهوری. برای این فکرم شاید بیش از ۹۹ علت و حتی دلیل داشته باشم که اگر شد شاید قسمت دیگری بر این متنم بچسبانم.
کمترین اثر بازگشت نخستوزیری به سیستم سیاسی، پایمالنشدن اندیشهی خدمت است و کارآمدی که مقام غرورانهی «ریاستجمهوری» آن را عمیقاً خدشهدار و لکهدار کرد. با احیای نخستوزیری، همان فکری پا میگیرد که در مکتب شهید سلیمانی جرقه میزند: یعنی باید گفت: بیایید کار کنیم، نه این که گفت: بروید کار کنید. نخستوزیری، پستی این حالتی است: لباسِ "کاری" بر تن دارد، نه لباس "کارفرمایی". نخستوزیری سیستمیست پاسخگو، نه مجاملهگو. پستیست در تحتِ سازمان برنامه و بودجه، نه پستی بر صدر سازمان برنامه و بودجه. در سیستم نخستوزیری، حتی رهبری هم نخواهدگفت: چنین و چنان کنید! بلکه خواهدگفت: چنین و چنان کنیم. نمیگوید: من گفتم اما عمل نکردند. بلکه میگوید: من گفتم، اما عمل نکردیم. بازخواستها در سیستم نخستوزیری، آسوده از سوی مجلسِ منتخب انتخابات رقابتی، میسٌر است.
ابراهیم طالبی دارابی دامنه / ۱۶ آذر ۱۳۹۹ . قسمت یک و دو . با یاد و نام خدا. امروز ۱۶ آذر است. گویا میگویند روز «دانشجو»ست. ولی من چون سواد اکابِری ! دارم جرئت ورود به روزِ آنان را ندارم! پس؛ یکراست رفتم سراغ آقا رحیمُالله.
او گالش است. گالشی از تالش یا طالش. کسی که گلّه دارد؛ گلهی گاو. ولی مثل دانشجوها! گلِه ندارد. مانند اسمش، رحیم است. حالا میگویم چگونه. من تمام گیلان را گشتم؛ هشتپرِ طوالش و اسالم و آستارا و آستانهی اشرفیه را هم. میگویند گیلان یعنی جایی که به علت وارش زیاد، زیاد گِل میشود. اما آقا رحیمُالله نه فقط گلِه ندارد، گِل هم نمیشود، چون در جلگه نیست که همیشه تیل هست. در دامنهها و حتی قلههای نواحی مرتفع تالش، مرتَع دارد و دام میچرانَد و کَلوشش تیل نمیگردد. چوپان هست! ولی چونان عین اونجور دانشجو ! در دامِ کسی نمیافتد.
نقشهی استان گیلان
فقط توانستم این عکس را پیدا کنم
از ذخیرههای تمشا. از چپ:
رحیمالله گالش محترم تالش
جواد قارایی متخصص گردشگری و بومگردی.
«اندامخانم» همسر محترم رحیمالله
آقا رحیمُالله من دیدم دارکوبها (=دارتوکِنها) چنان با او جورند که بر کلاه و کول و کوپال و کپّلش مینشینند و پشهها را میخورند که کنِه بر تنهی این گالش مصفّا نیفتند. نه اون کنِههای خونآشامی که با کدورت و کینه، بر تن آن دانشجوهای صاف و ساده و سالم میخواهند بنشینند و خونشان را به نفع مربع استثمار و استعمار و استکبار و استبداد بمَکند. از همین رو، آقا رحیمُالله در آن مستند «ایرانگرد» حتی تیرنگ را دستی کرد و بر دستان خود نشاند و تیرنگ، این قرقاول رنگارنگ هم، جیک نزد، جیغ نکشید، پر نزد، داد و فریاد نکرد مثل اونجور دانشجوها!
آقا رحیمُالله حتی یگ گُراز هیولا را اهلی کرد. بر پشت آن هیمه و هیزم بار میکرد به گالشمنزل میآوُرد. حتی گراز، باغچهاش را ورز میکرد. و او عین دو جوندِکا بر پشتش خیش میبست و زمین را شخم میزد تا شیار کند و بذر بکارد. فقط چون یک روز گراز گوسفندانش را بِل (=شاخ) زد او از دستش عصبانی شد. ولی باز هم، آقا رحیمُالله، رحیم باقی ماند، چونکه گراز را تنبیه و کتککاری نکرد، به دار نیاویخت و مانند آن قاضی شهیر ! عصرِ دولتِ ۹+ ۱۰ ، به کهریزک نبُرد، بلکه در جنگل هیرکانی تالش رها کرد؛ یعنی آزاد؛ آزاد؛ آزاد. درود بر هر آزاد؛ البته آزادِ بیآزار.
آقا رحیمالله ( ۲ )
آقا رحیمالله تنها به طبیعت دلبسته نیست، نسبت به همسرش -که نامش «اندام» است- دیوانهوار "دلداده" هست. به این پرسش که چرا نامش اندام است؟ با ولعِ تمام و به پیوست ژرفترینلبخند و بی هیچمکث و درنگ پاسخ میدهد پدرومادرش چون میدانستند خوشسیما میشود اسمشو گذاشتند «اندامخانم». درس این گالش وطنخواه و بانمازوایمان فقط حفظ قوم طالش نیست، سروجاندادن پای همدمش هم، هست. همسری که نه فقط رمضان را روزه است، شعبان را تماماً به روزه سر میکند و در طول سال نیز بعضی روزها روزه میگیرد.
آقا رحیمالله یک تالشیست. تالش هویتش را میخواهد. جنگلش را هم. خُب او گرچه درسناخوانده است، اما ساز تالش، نوای تالش، لَلِهوای تالش، غیرت تالش، عفت تالش را میشناسد. و شاید نداند که روزگاری نام استان آنان «استان گیلان و تالش» بود؛ حتی تالشان. این رضاخان میرپنج بود که برای محو اسم قومیتها در ایران و مثلاً یکپارچهسازی «پهلوی» نام استانهای ایران را از اسامی و عناوین انداخت و به جای آن شمارهگذاری کرد از استان ۱ تا استان ۱۰ . که «استان گیلان و تالش» شده بود استان ۱. آن شاه انگلیسی علاوه بر تختهقاپو کردن عشایر کوچرو، اقوام یکجانشین را نیز اینگونه بینامونشان و آواره ساخت که البته خود ابتر و دمبریده شد.
آقا رحیمالله اگر نداند، دستکم تالشیهای تحصیلکرده میدانند که بخشی از تالش و تالشیهای ایران در آن جنگ به روس واگذار شدند. حال آنکه شکست در سمت تالشیهای چابک نبود، تالشیها تا عمق دشمن روسی نفوذ کرده بودند اما هزیمت در جبهههای مجاور تالش، باعث شده بود آنان طعم شکست و انهدام را بچشند و تا امروز هم در حسرت آن شکست تحمیلی خود را شماتت کنند که وقتی حتی یادش میآورند انگشت افسوس بر دهان و سنان میزنند. بگذرم.
آقا رحیمالله که یک گالش خالصِ بااخلاص و کاریِ سخاوتمند است و سرش به دام و گاو و چراگاه و بنِهسرش هست، حق دارد که نداند چرا جنگل هیرکانی ما از آستارا گرفته تا سیسنگان و از آنجا تا شرق جنگل گلستان، هنوز که هنوزه به ثبت جهانی نرسیده و در یونسکو بر سر آن چالش است. اسفبار آن است که بیشتر ساکنین خطهی شمال هم ندانند چرا ثبت نشد تا از حمایت همهجانبهی جهانی و بودجهی جهانی برخوردار گردیم. یک علت اصلیاش این است طبق مقررات کاذب یونسکو اگر جایی را از جمله جنگل را، دو کشور صاحباند، ثبت اثر جهانی به ترتیب حروف الفبا ممکن است. یعنی اول آذربایجان سپس نام ایران در سند ثبت میشود. ایران مخالف این نوع ثبت است. دلیل درستی هم دارد. از چندین میلیون هکتار جنگل هیرکانی شمال ایران، فقط بخش ناچیزی در خاک کشور آذربایجان است، آن هم روزگاری مال ما بودهاست، اما این کشور کوچک که با آنکه خون ایرانی در رگ و ریشهی مردم و خاک و دیار آن جاری است، چموشانه میکوشد سند آنگونه بخورد به حروف الفبا و حقیقتاً سختمان میآید. نمیآید؟ اول آذربایجان و در پسِ آن ایران؟! جنگلی که نزدیک ۵۰ یا ۴۰ میلیون سال پیش متعلق به ایران بوده و همچنان هست، فقط به خاطر یک بخش ناچیزش که در قلمرو آن کشور افتاده است، بدینگونه اجحاف و غلط، سند بخورَد؟ ترکهای ترکیه مولوی بلخی ایرانی را قونیهای کردهاند و اینان حکیمنظامی گنجوی را، به گنجهای از ما گرفتهاند، هیرکانی را هم بگیرند؟! حاشا و کلّا . ابَدا و هرگز. الّا و لابُد. عکس بالا: سمت چپ رحیم الله. عکس از دامنه.
به قلم دامنه : به نام خدا. محصول ۲۰۱۷ کاناداست. چندین قسمت است. داستان آموزندهی یک بچهیتیم زِبر و زرنگ. یک روز "آن" مجبور میشود موی سرش را کوتاه کند، آنقدر کوتاه که دیگر گویی شبیه یک پسرک شده بود. نماد دخترک موی بلندش است. هممدرسهایهای بیدردی هم دارد که او را با نیش و کنایه میآزارند. حال که موی سرش از ته زده شد، تمسخرش میکنند پسرک شده! سرش شپش افتاده! بچه سرِ راهیه! گدازاده و فقیره! اما همهی اینها دروغ و کینهتوزیه. چون آن شرلی، هوش و توان و خلاقیت و مقاومت و جذَبههایش از همهشون پیشی گرفته و حتی اِعجاب معلمش را هم برانگیخته که مثل سایر شاگردان حسود، چشم دیدنِ آن شرلی را ندارد.
رُمان آن شرلی
اثر لوسی ماد مونتگمری
"آن" -که حالا موی سرش مثل پسرکها کوتاه است- تصمیم میگیرد یک روز نقش واقعی یک پسرک را درآورَد و برای خرید مایحتاجِ منزل -که دو نفر برادر و خواهر مُسن و متمکّن و مهرباناند و سرپرستی شرلی را پذیرفتند- به بازار میرود. میبیند همه از او توقع کمکِ یَدی دارند که به زور بازو نیاز دارد نه به فکرِ بِکر. یکی میگوید آی پسر! بیا مرا کمک کن این صندوق جواهراتم را بذاریم روی دُرشکه. یکی میگوید آی پسر اگه این بشکهها را بذاری پایین یک سکهی چند سِنتی میگیری. خلاصه؛ همه او را به چشم یک پسرک میبینند و هر چه از او میخواهند، نه کاری ظریف و لطیف و فکورانه و هنرورزانه که اقدامی است نیازمند به قدرت، زور بازو، زمُخت و زورمندانه. مثل تار و مار کردنِ افرادی که گوشهی کوچه سدّ راه یک دخترک دیگر شده بودند.
بلاخره "آن" بهتجربه فهمید دخترکبودن تا چه حد زیباتر است. و دنیای اطراف او چه بینش سخت و زِبری به پسرکها و چه گرایش نرم و زیبایی به دخترکها دارند. از دخترکبودنِ خود اینبار لذت وافرتری میبرَد. چون او اساساً درین رُمان قشنگ -که ارزش فیلمشدن را هم داشت- ویژگیهای قشنگ دارد:
آن شرلی هر چه و هر که قدرتِ تخیّل او را از بین ببرد، سخت و به سَبک منطق و نُطق میستیزد. چون قدرت تخیّل، قوّهی بیهمتاییست که جای نداشتههای انسان را پر میکند. او به کتاب بسیار بهاء میدهد؛ حتی به جلد و عنوان و شکل و شمایل کتاب عشق میورزد. با کلمات ارتباط راحتی دارد و خود را در اقیانوس واژگان گم نمیکند. "آن" میگوید عشق در حیات تعریف مشخصی ندارد، زیرا در نگاه این دخترک باهوش و جَستا، عشق در هر کسی آثار متفاوتی برمیانگیزاند. گویا میخواهد بگوید در مسیری برو که عشق هدایتت میکند. "آن شرلی" خیلی دوست دارد نویسنده هم باشد، آنچنان شورانگیز که اسم مداد خود را "مدادِ امکان" میگذارد. یعنی امکانِ خلق هر اثرِ بکر و نُوِی با مداد ممکن است.
بگذرم! چرا اساساً آتاوا، کانادا بپردازم، ایران که دیرینهتر از هر سرزمینیست و داراتر و پابرجاتر از هر جا.
دریا داریم.
دیبا داریم.
دنیا داریم.
دانا داریم.
دیانا داریم.
دعا داریم.
دادا داریم.
دنا داریم.
دیرپا داریم.
دوشا داریم.
درنا داریم.
دفاع داریم.
دعوا داریم.
دَما داریم.
دَوا داریم.
دلآرا داریم.
دلربا داریم.
دادسرا داریم.
دلآسا داریم.
دلبخواه داریم.
دلآسا داریم.
دوآب زیراب داریم.
درداد دریغا داریم.
دلواپسها ! داریم.
دَدا (=بدان) داریم.
دِواج (=لحاف) داریم.
وَه دارکلا هم داریم.
دِماء (=خونبهاء) داریم.
دغَا (=متقلِّبها) داریم.
دَرا (=داد و جرَس) داریم.
دوام (=پایداریها !) داریم.
دوات (=جوهر مرکّب) داریم
درداء (=بیدندانها) داریم.
دستپا (=حریصها) داریم.
دوتار، دِتار (=ساز سیمی) داریم.
دودزا (=اُتولهای آلودهکننده) داریم.
دوشاب! (=نه آن چیز نجسّی) داریم.
حتی زیزی گولو آسیپاسی دراکولا تابهتا داریم!
دِهکیا (=کدخدا) داریم؛ کدخدایی چونان آمریکا! که دَمش را باید دید!
ولی، ولی در برابر، دَهاء هم داریم. باهوشترینها. زیرکترینها. خردمندترینها.
به قلم حجتالاسلام شاکر (طاهر خوش)
بیوگرافی آقای طاهر خوش
دو خاطره از کتاب «قاسم سلیمانی از ولادت تا شهادت»
نوشتهی حجتالاسلام شاکر (طاهر خوش)
چگونه حاج قاسم سلیمانی عصای پدر شد؟
دعای حضرت فاطمه (س) :
خدایا قرآن را از ما ناراضی و شاکی قرار مده
صراط را بر ما لرزان نگردان
مرکز نشر کتاب: قم، نشر ارمغان کوثر
09192522326
رادمردان مؤمن خدا. شهیدان:
حاج قاسم. ابومهدی. فخریزاده. بازنشر دامنه