لیف روح

213

آنچ عیسی کرده بود از نامِ هُو

می‌شدی پیدا ورا از نامِ او

چونک با حق متّصل گردید جان

ذکرِ آن اینست و ذکرِ اینست آن

خالی از خود بود و پُرّ از عشقِ دوست

پس ز کوزه آن تلابَد که دَروست

خنده بویِ زعفرانِ وصل داد

گریه بوهای پیازِ آن بِعاد

هر یکی را هست در دل صد مُراد

این نباشد مذهب عشق و وَداد


(مثنوی مولوی. دفتر ششم. ابیات 4039 تا 4044)