به قلم دامنه. به نام خدا.با امام هشتم. قسمت دهم. بر شیعیان تأکید رفته است به ذکرکردن نام و عنوان «امام هشتم» یا «هشتمین امام» برای امام رئوف آقا علی بن موسی الرضا (ع)، تا با جریان منحرف و کژاندیش «واقفیه» -که در امام هفتم، متوقف شدند و منتظر رجعت و ظهور مجدد امام کاظم بودند- فرق بیّن داشته باشیم. بنابراین؛ لفظ «هشتم»، هم پیام دارد، و هم دالِّ بر استمرار امامت است تا ظهور حضرت حجت، خاتم الاوصیا (عج الله).
به قلم دامنه: به نام خدا. پیندِواج. در مدرسه فکرت نیز بررسی واژگان محلی دارابکلا را راه انداختیم. که این لغت در آنجا شکافته شد: این لغت شامل دو کلمه است: پین یعنی پینه. دواج یعنی لحاف. علاوه بر کاربردی که جنابان دکتر اسماعیل عارف زاده و مهندس محمد عبدی سنه کوهی در زیر گفتهاند، دستکم دو کاربرد دیگر هم داشته: یکی زمانی که خانهها وقتی خمیر میکردند تا تَندیرنون بپزند، پیندِواج را روی تشتِ خمیر میگذاشتند تا خمیر حسابی و زودتر پوش بیاد (=وَر بیاد). دیگر اینکه پیندِواج به علت مندرس و کهنگی و پینهبستهبودن، مختصِ عضوی از خانوادهها بود که اغلب تکرّر ادرار (=شباداری) داشت! که در زبان محلی به بچههای اینگونه میگفتند: کِشوک.
نظر دکتر اسماعیل عارف زاده:
نظر دکتر اسماعیل عارف زاده: سلام. پین دواج که پین همان پینه است لحاف نسبتا بزرگ و قدیمی از جنس پنبه است که اکثرا چند نفر از بچه ها و گاهی همه ااعضای خانه برای خواب از آن استفاده میکردند. گاهی پیشوند پین یا پینه در موارد دیگر هم بکار میرفت مثل پین شلوار
نظر محمد عبدی سنهکوهی:
نظر مهندس محمد عبدی سنه کوهی: سلام. پین دواج. خود از دو بخش تشکیل شده دواج یعنی لحاف. پین مخفف شده پینه هست و آن در قدیم از تکه های پارچه و بهم دوختن یک پارچه یکسره درست می کردند و با پشم گوسفند یا پنبه لحاف درست می کردند که به آن پینه دواج یا پین دواج می گفتند که از دواج که معمولاً تک و دونفره خیلی بزرگتر بود و پین دواج لحاف چندین نفرها بود. در برخی مناطق پین دواج را معادل پنبه دواج در برابر می دواج که پشم گوسفند بود هم می گفتند
وَل ویلانگ
به قلم دامنه: به نام خدا. وَل ویلانگ. در دارابکلا به چیزی که زیاد کج شده باشد «وَل ویلانگ» یا «وَل وُ وِل» می گویند. وَل یعنی کج و ناصاف. و واژۀ وِل _گرچه در اصل به معنی رها و لااُبالی و لات است_ اما در پسوند بر سر وَل، به معنای همان کج و کُله است. هرگاه این حالت بسیارشدید شده باشد، به آن «چَپچِلخ» می گویند. مثلاً به لُغز و کنایه و با حالت اعتراضیه به کسانی که باهم زد و خوردِ شدید و بزَن بزَن داشته باشند، می گویند: «هی! بس کن دیگه، وِره چَپچِلخ هاکاردی». چَپچِلخ علاوه بر کجی معنی «درب داغون» هم می دهد.
برای مفهوم «وَل ویلانگ» دو مثال می زنم: ۱. به دار (=درخت) که کج باشد، «وَل دار» (=کج درخت) می گویند. (مثل عکس بالا) و هیمه (=هیزم) را که کج و کُله باشد، «وَل ویلانگ چُو» می نامند. ۲. سال های دورتر کهنهخرینهای سیّار وقتی به محل می آمدند، ظروف روی و مسی قدیمی را به قیمت بسیار ناچیز از مردم می خریدند، برای این که ارزش آن را کم جلوه دهند، به عمد آن را پیش چشم فروشنده، زیرِ پا لِه و لَورده می کردند؛ که به این حالت می گویند: وَل ویلانگ، وَل وُ وِل.
۱. اسطوره مهمترین کارکردش کشفِ سرمشقهای الگووارهی آیینها و فعالیتهای معنادار آدمی است از تغذیه تا معیشت و رزم و تربیت و هنر و فرزانگی و حماسه. ۲. در اساطیر از تجلّیات قدسی آسمان، کوه، اسب، غار، ماه، پرنده و چرنده و گاو و آتش و اشیاء و ارواح و موجودات مافوق طبیعی سخن میرود.
۳. مثلاً در آیین مزدایی و زروانی (=زمانی) سیّارهها به علت دنبالکردن مسیرهای نامنظم و غیرعادی، شیطانی به شمار میروند بر خلاف ستارهها و ثوابت که نمایانگر نظم الهیاند. (ر.ک: ص ۱۹ کتاب)
۴. شاعران متشرّعی چون حکیم نظامی و عطار نیشابوری به رد احکام نجومی و تأثیر آن بر سرنوشت پرداختهاند. عطار ستارهبینی و طالعبینی و «بینش فلکگرایانه را مردود و معلول بیخرَدی» دانسته است. (رجوع شود به ص ۳۹۰ کتاب). نظامی نیز در خسرو و شیرین ص ۴۱۷ میگوید:
زمانه با هزاران دست، بیزور
فلک با صدهزاران دیده، شبکور
به قلم دامنه. به نام خدا. دستاندرکاران درس تفسیر و ترجمهی قرآن کریم حرم حضرت فاطمه معصومه -سلام الله علیها- در اقدامی معنوی، به شاگردان برجسته و ممتاز این درس، هدیهی «نگین انگشتری» سنگ متبرّک حرم حضرت معصومه (س) دادند. درود بر آنها. عکسی از آن انداختم و به اشتراک گذاشتم، تا در بحث «قمشناسی» در وبلاگ دامنه، این کارِ نیکو، ثبت شود و ماندگار.
به قلم «یک دارابکلایی». سلام. [در راستای این پست «خاش پِتَک رِه رِکنِه»:] [اینجا] البته بعضی ها هم «وشون پتک کوش کانده»، معادل فارسی «پشتشون می خاره» و هوس کتک خوردن دارند! در مورد بن فعل «رک» که فکر کردم دیدم ما در مازنی دو فعل با این بن داریم: یکی «برکسن» به معنی خاراندن و دیگری «رک هادن» به معنی تکان دادن و یا دور شدن و رفتن. شکل دوم به نظر می رسد خیلی کم امروزه استفاده می شود. گاهی برای تکان دادن گل تله (تله موش) استفاده می شود و همینطور اگر بخواهند به کسی به طور توهین آمیز بگویند برو پی کارت هم می گویند «رک هاده».
دامنه: سلام جناب آقای «یک دارابکلایی» شما از زاویۀ دیگر خیلی بهتر شکافتی. «رک هادِه» را هم درست یادآور شدی. درود، که به واژگان محلی علاقه و دانش داری.
مسجد ابتدای بزرگراه منتهی به شهرک قدس
هنوز نام مسجد درج نشد
آن پشت، بالای کوه، مسجد کوه خضر
بیمارستان فوق تخصصی نور در شهر قم
به قلم فضل الله فضلی. سلام به برادر عزیز و مومن و انقلابی استاد آقا ابراهیم، با متن زیبای خود (اینجا) اشکم را با کلماتی که در حال تایپ هستم همراه نمودی. ما جنگجویی و مدافعین دفاع از دین و وطن نفر به نفر باید با زجر و مشقت و با بی تفاوتی بسیاری از کسانی صاحب حق نیستند و حق را در گروگان خود دارند ذره ذره وجود و جسم نحیف مان در حال سفر به دیاری باقی است و ننگ این اعمال فریبکارانه و دغل کاری بر دامن ریاکاران خواهد نشست و پل صراط راه عبور این دروغگویان بسته خواهد شد. تا در آنجا حق خود را از آنان بگیریم. درود خدا بر شهیدان و آزادگان و جانبازان و ایثارگرانه وطن.
پاسخ دامنه:
سلام جناب آقای فضلی. ممنونم. خدا برادر جانباز فداکارت را قرین خوبان و بزرگان کند. برای این مصیبتِ سنگین، شکیبایی برای شما و تمامی بستگان نسبی و سببی آرزومندم
با امام هشتم (۸). امام رضا _علیهالسلام_ به فعالیت آشکار روی آورده بود. به سیر و گشت میان مردم میپرداخت. نخستین مسافرت را از مدینه به بصره کرد. با پایگاههای مردمی خود، دیدار مینمود. در مسافرتها، اجتماع برپا میساخت. با مردم به گفتوگو میپرداخت. همواره مردم را وادار میکرد تا پرسشگر باشند. اخلاقش این بود با بزرگان و دانشمندان چه مسلمان و چه غیرمسلمانان ملاقات میکرد و مناظره مینمود. بهطوریکه مسائلی که درین مسافرتها از امام رضا میپرسیدند توسط محمد بن عیسی تقطینی گردآوری گردید، که آن امام عزیز به بیش از ۱۸ هزار مسأله پاسخ دادند. پاسخ به سؤالات مردم و دانشمندان و توسعه دادن پایگاههای تشیّع از اقدامات بینادی امام رضا (ع) بود. در گنگرهی جهانی امام رضا که در سال ۱۳۶۵ برگزار شد، مباحث خوبی دربارهی ابعاد زندگی فکری و اجتماعی و سیاسی امام رئوف (ع) مطرح شده است. امام رضا -علیه السلام- با شش زِمامدار همعصر بود:
منصور عباسی
مهدی عباسی
هادی عباسی
هارونالرشید عباسی
محمدامین عباسی
مأمون عباسی
فقط در حاکمیت و خلافت مأمون، چون نیرنگ ورزیده و بازور آن حضرت را از مدینه به مرو (=شهری که اینک بخشی از ترکمنستان است) فراخواند، مجبور به پذیرفتن مشروط شد. و با مأمون شرط کرد در روند حکومت هیچ دخالتی نداشته باشد و با شیعیان و مردم رابطه و دسترسی داشته باشد. و اتفاقاً در این کار نیز، امام رضا _علیه السلام_ خیلی عالی و مدبّرانه پیش رفتند.
با امام هشتم (۹). امام رضا _علیهالسلام_ ۵۵ سال عمر کردند. ۳۵ سال تحت امامتِ امام کاظم _علیهالسلام_ بودند و ۲۰ سال خود امامت کردند. امام رضا در سال ۱۴۸ قمری به دنیا آمدند، درست همان سالی که امام صادق _علیهالسلام_ به شهادت رسیدند. امامان ما، همگی به دست جور و ستم به شهادت رسیدند و این نشان میدهد آنان مغضوب حاکمان ستمگر و جائر بودند. مشیت خدا این شد امام مهدی _عجّل الله_ در پردهی غیاب روند و فلسفهی انتظار و امید در مکتب زنده بماند تا به مصلحت خدا ظهور فرمایند و صلح و انسانیت و عدالت و حقانیت را بگسترانند.
حضرت رضا (ع) یاران و اصحاب محبوب داشتند، مانند: دعبل خزاعی، حسن فضال، حسن بجلی، حسن محبوب، صفوان بجلی، حسن عبّاد. که ایشان کاتب امام رضا بود. روح همگیشان، شاد و رحمت خدا باد. میلاد امام رضا بر دلدادگان خجسته و مبارک.
به قلم دامنه. به نام خدا. جناب آقای فضل الله فضلی جانباز بزرگ و فهیم دفاع مقدس سلام علیکم. عمیقاً متأثّر و اندوهگین شدم و برای جانباز دیگر بیت شریف شما، برادر عزیزت مرحوم آقا نقی فضلی اشک ریختم. خود می دانید که من با آن مرحوم خاطره هایی به یاد دارم، هم در نهادی در ساری که آن سال سخت دههی شصت، کتابخانهی بزرگ نهاد را میگرداند و دایم خود کتاب میخواند و اهل فکر و دیانت و انقلاب بود. هم در جبههی مریوان که شجاعانه میدرخشید.
مرحوم نقی (فاضل) فضلی جانباز دفاع مقدس
روستای ماکران میاندورود مازندران. دشت ناز
یادم نمیرود که برادر جانبازت نقی مهربان و زجرکشیده، همیشه بر دوستان محبت میکرد و خندهها و چهرهی متبسّم او همگان را به دل او مرتبط میکرد. او با اخلاق خلیقاش، پل محبت به دل هر کس میزد. درگذشت شهادتوارهی این جانباز دفاع مقدس بر شما و تمامی بستگان تسلیت و روحش انشاءالله در اعلاعلّین مأوا گیرد. مرا در غم از دست دادن برادرت، شریک و غمگین دان. والسلام.
به قلم دامنه. به نام خدا. خاشِ پِتَک رِه رِکنِه. با سه مثال این عبارت را جا می اندازم. ابتدا بگویم الفاظ این عبارت محلی بدین معنی است: خاشِ: یعنی مال خودش. پِتَک یعنی پسِ گردن. رِکنِه یعنی می خاراند.
۱. پول قرض میگیره میلیونی، جیمفنگ میشهُ و غِب.وقتی طلبکار بههرحال میبیندش و میپرسه کی قرض رو پسش میدی؟ طرف خاش پِتک رِه رِکنِه.
۲. امتحان علوم حتی یک هم نگرفته. مادر فشارش میآره اینهمه لازانیا بهت دادم پس چی شد؟ طرف خاش پِتک رِه رِکنِه.
۳. بیمارستان فکر کنم شیراز! بستری شده. موقع ترخیص، از در پشتی پرونده بغلکرده، در میره. دکتر روزی در مطب میبیندش. میگه تسویه نکردی، که هیچ! نسخه را چرا عمل نکردی؟! چرک گوشات عود! کرد. طرف اینلینگ، اونلینگ میکنه و خاش پِتک را میرِکد. به این تیپ آدمها میگن: پتک رِه نرِگ. البته پتک، کُش نمیکنه، خجالتی و شرمساری راه نمیدهد!
به قلم دامنه : به نام خدا. بحث. آیا اسلام به حقوق زن افزود؟ من معتقدم اسلام هرگز از حقوق زن نکاست، بلکه خدای حکیم حقوق زنان را حکیمانه افزود و این کارشناسان دین هستند که به علت کمبود معرفتی و به دلیل فهم های قشری، مغز احکام دینی از جمله حقوق زنان را در ظرف انحصار خود، به حصار کشیدهاند. من نمونه هایی فقط جهت شکلبخشی به بحث در زیر ضمیمه میکنم. که اگر بخواهم همه را فهرست کنم، زمان زیادی می برد. مانند:
نگذاشت زن خادمهٔ مرد شود.
نگذاشت زن خرج خونه را در آورد
نگذاشت حتی شیر پستانش را مفت و بی دریافت اجرت المثل به کودکش دهد.
نگذاشت در ازدواج مثل مرد مزدوج شود، بعنی باید مهریه بگیرد تا مردی او را به زنی بگیرد.
نگذاشت کارهای سَتبر و سخت بر عهدهٔ زن باشد.
نگذاشت زن کالا و متاع تمتُّع مرد شود.
نگذاشت زن عریان شود.
نگذاشت زن خانه نشین شود، نمونه اش حضرت فاطمه و حضرت زینب که در عرصه فعال بودند.
نگذاشت ارثیه اش به دلیل شوهرکردن، نفی شود.
نگذاشت موجودی درجه دو تلقی شود.
نگذاشت در صورت طلاق، حقش و مهریه اش رها شود.
نگذاشت او خواستگاری رود بلکه مرد باید او را طلب کند.
۱. از میدان ولی عصر (عج) قم به جادّۀ قدیم قم کاشان
وارد می شوی. پس از عبور از منطقۀ جمکران که
در راست جاده قرار دارد، با طی کردن
تقریباً ۱۵ کیلومتر از میدان ولی عصر
به این سه راهی لنگرود می رسی
که سمت راست، به کهک می رود
و مستقیم به کاشان
۲. از روستای لنگرود عبور می کنی
به سمت کهک پیش می رانی.
جاده آرام آرام سربالایی می شود
تا آخرین روستاها که در دامنۀ کوه قرار دارند.
به قلم دامنه. به نام خدا. با امام هشتم. قسمت ششم. رسالهی ذهبیه از امام رضا ع دربارهی طب است که به درخواست مأمون نوشته شد. چون مأمون دستور داد آن را با آب طلا بنویسند، به آن ذهبیه میگویند. به نقل از ماهنامه حکمت و معرفت، شمارهی ۸، آبان ۱۳۸۷، ویژهنامهی حکمت رضوی.
توضح ضروری: در دانشنامۀ حوزوی، مطلبی دربارۀ رسالهی ذهبیه درج شده است که در زیر عیناً از این (منبع) نقل می شود: «با توجه به اینکه به رسالهای با نام «رسالۀ ذهبیه» یا «طب الرضا» در مصادر کهن شیعی اشاره شده است، احتمال صدور رسالهای اینگونه از امام رضا -علیهالسلامـ منتفی نیست؛ ولی انتساب نسخههای موجود کتاب «الرسالة الذهبیّه» به امام رضا -علیهالسلام- ثابت نیست و نمیتوان با آن به عنوان «سنت» روبهرو شد و بدان عمل کرد؛ زیرا افزون بر تضعیف راوی اول، افتادگی در اسناد نیز دارد و ممکن است به تحریف یا تصحیف دچار شده باشد. قراینی نیز اعتماد به متن این رساله را کاهش میدهد؛ مانند تنافی برخی مطالب آن با یافتههای روایی و پزشکی، تجویز خوردن «تریاق فاروق» در غیر حالت ضرورت و اضطرار با وجود آنکه از اجزای حرام و نجس تشکیل شده است و...، از قراینی است که اعتماد بر این متن را کاهش میدهد.» زیرا؛ «اجزای اصلی این دارو، عبارتاند از: شراب، گوشت مارِ افعی و جندبیدستر که بیضه یک نوع سگ است.»
به قلم دامنه. به نام خدا. کتابِ «روانکاوی و ادبیّات» نوشتۀ خانم حورا یاوری. با عنوان فرعی «دو متن، دو انسان، دو جهان؛ از بهرام گور تا راوی بوف کور. تهران: انتشارات سخن. چاپ اول ۱۳۸۷ در ۲۸۸ صفحه. چندی پیش، به «حاشیۀ» قم رفتم! دوراندیشی کردم در کیفم کتابی از «حورا یاوری» گذاشتم که اگر برنامه، باب طبع من نبود، گوشهای خیز بردارم و کتابم را بخوانم. نیمی چنین شد، و من هم رفتم زیر سایهی خنک درخت توت، گرفتم کتابِ «روانکاوی و ادبیّات» نوشتهی خوب و خواندنیِ خانم حورا را خواندم. کمی از آن را که برداشت کردهام، میگویم:
عکس از دامنه
۱. او در این کتاب -که در تصویر میبینید- «هفتپیکر» نظامی گنجوی و «بوفِ کور» صادق هدایت را مورد روانکاوی قرار داد.
۲. در هفتپیکر، داستان بهرام گور را تحلیل کرد و در بوفِ کور پیرمرد خِنزرپنزی را.
۳. میدانید که در هر دو کتابِ «هفتپیکر» و «بوفِ کور»، خواننده، گام در قلمرویی میگذارد که در آن، میانِ انسان و جهان و کیهان، فاصلهها از بین میرود و... .
۴. بهرام گور برای یافتن خود، به لایههای ژرفِ روان خود میرود و گورخر در کشاکش بهرام و روح ناآرام او، وی را به درون غار میبرَد تا از چندپارگی به آرامش و یگانگی برساند.
۵. کتابِ بوف کور (=جُغد) در گفتوگوی راوی -که یک نقاش است- با سایهاش میگذرد و تلاشی است که راوی برای شناساندن خودش با سایهاش میکند.
۶. البته در تحلیل روانکاوانهی حورا یاوری بهخوبی آشکار میشود، که هر متن به روی معناهای بیپایان باز است، پس وامیگذارم و میگذرم. فقط بگویم هر کس باید در جستجوی «خود» باشد، مانند «نخی که لایههای معنایی را به ساختار انسان» گره میزند. زیرا هر کس ممکن است چونان بهرام، با گورخرِ خود مواجه شود که او را به کشاکش درون بخواند و لایههای ژرف روح و روان. به قول حکیم خیّام:
آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و رُوبه آرام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
عکس بالای پست:
سیر رویدادهای زندگی بهرام
در ص ۱۳۲ کتاب. عکس از دامنه
إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَیُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَیَعْلَمُ مَا فِی الْأَرْحَامِ وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ مَاذَا تَکْسِبُ غَدًا وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ.
یقیناً خداست که دانش قیامت فقط نزد اوست، و [تنها او] باران را نازل می کند، و [اوضاع و احوال] آنچه را در رحِم هاست می داند؛ و هیچ کس نمی داند فردا چه چیزی [از خیر و شر] به دست می آورد، و هیچ کس نمی داند در چه سرزمینی می میرد؛ بی تردید خدا دانا و آگاه است.
تفسیر علامه طباطبایی
کلمه (غیث) به معناى باران مى باشد، و معناى جمله هاى آیه روشن است. بیان اینکه خداوند عالم به هر کوچک و بزرگ است. چیزى که در تفسیر این آیه لازم است گفته شود، این است که در این آیه سه مورد از مواردى که علم خدا متعلق بدانها است بر شمرده، یکى علم به قیام قیامت، که از مسائلى است که خداوند علم بدان را به خود اختصاص داده، و احدى جز او از تاریخ وقوع آن خبر ندارد، همچنان که جمله (ان الله عنده علم الساعه - به درستى خدا نزد او است علم به قیامت )، نیز این انحصار را مى رساند. دوم مسأله فرستادن باران، و سوم علم بدانچه در رحِم زنان است، از پسر و دختر، که خداوند این دو را نیز به خود اختصاص داده مگر آنکه خودش تعلیم کسى کند.
و دو چیز دیگر هم شمرده، که انسان از آن اطلاعى ندارد، و به خاطر همین از حوادث آینده خود بى خبر است، اول اینکه: وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ مَاذَا تَکْسِبُ غَدًا. هیچ کس نمى داند که فردا چه به دستش مى آید، دوم اینکه: وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ. و هیچ کس نمى داند در چه سرزمینى مى میرد. و گویا مراد از تذکر این دو نکته، یادآورى این معنا باشد، که خداى تعالى، عالم به هر کوچک و بزرگ است، حتى مثل مسأله قیامت را مى داند، که علمش براى خلق فراهم نمى شود، و خود شما به آن که مهمترین مساله است علمى ندارید، پس خدا مى داند و شما نمى دانید، و چون چنین است، پس زنهار که به وى شرک ورزید، و از اوامرش تمرُّد کنید، و از پذیرفتن دعوتش رو گردانید، و در نتیجه به خاطر نادانى خود هلاک شوید. المیزان.
به قلم دامنه. به نام خدا. از دستاندرکاران گرانقدر کتابخانهی «یادگار امام» قم بسیار متشکرم که سبب خیر در محلهی ما شدند. و من ممنونم از این دوستان خوب و فرهیختهام که با اخلاق نیکو و حُسنِ معاشرت، تصدّی امور کتاب و کتابخانه را بر عهده دارند؛ ازجمله جناب آقای یوسفی. اخیراً کتاب «خدمات ایرانیان به اسلام» نوشتهی عبدالرفیع حقیقت را ازین دوستان کتابخانه، به امانت گرفته بودم و خواندم. چند نکته از این اثر را مینویسم: قبلاً در تاریخ ۶ تیر ۱۳۹۸ در پستی با عنوان : «چگونگی سقوط ساسانیان» (اینجا) از این کتاب بهره گرفته و استناد کرده بودم.
«خدمات ایرانیان به اسلام»
عکس از دامنه
چاپ اول. تهران: کومش
۱۳۸۰. در ۴۳۲ صفحه
در ص ۳ میگوید: فاتحان خارجی هیچگاه در سرزمین ایران پیروزی قطعی نداشته و خیلی زود نیروی مهاجم خود را از دست داده و در تیزاب اندیشۀ عمیق ایرانی مضمحل گردیده و به رنگ و بوی و خویِ ایرانی در آمده اند.
در ص ۶۷ نوشته است: عرب ها از ادبیات فارسی ایران وام می گرفتند. مانند «پندنامه»ی بزرگمهر و نیز «جاودان خرد»؛ کتابی در حکمت عملی که به عربی ترجمه کرده اند. توضیح: کتاب «جاودان خرد» در سال ۱۳۵۵ توسط تقی الدین محمد شوشتری و به اهتمام دکتر بهروز ثروتیان چاپ شد.
در ص ۶۳ از قول حکیم بزرگمهر چند سخن ناب نقل کرده است که همگی خواندنی است و من در اینجا دو سخن را انتخاب کرده و می نویسم: از بزرگمهر پرسیدند بدتر از مرگ چیست؟ گفت: بیم. پرسیدند کم رنج تر کیست؟ گفت: آن که تنهاتر است.
در ص ۴ از قول آلبر کامه در صفحهی ۱۳۶ کتاب تاریخ ملل شرق و یونان دربارۀ ایرانیان آورده است که: «آنان [ایرانیان] قومی متمدّن بودند و راستی و رعایت قوانین از ویژگی های تمدن ایرانیان شمرده می شد.. دامنه: امید است «راستی و رعایت قوانین» که آلبر کامه بدرستی برشمرد، از میان ملت ما رَخت برنبندد. آمین.
به قلم دامنه. به نام خدا. کتاب «خاطرات حاج شیخ رضا استادی» در ۳۵۲ صفحه، در سال ۱۳۸۷ توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شد. دو دوست گرانقدرم، جناب جواد امامی مصاحبۀ آن را انجام داده، و حجت الاسلام عبدالرحیم اباذری آن را تدوین و تهیه کرده است. در این کتاب، -که تاریخ شفاهی حوزه و انقلاب محسوب می شود- مطالب خوبی برای خواندن وجود دارد؛ که من، طبق روال همیشگی دامنه، چند نکتۀ برجسته تر را در این پست می نویسم، باشد تا مفید افتد. من طی روزهای گذشته، خواندن این خاطرات را به پایان بردم. بنابراین، بخشی از نکات کتاب را نوشته و به اشتراک می گذارم:
آیت الله رضا استادی در صفحهی ۲۷۱ می گوید: «کلی می گویم، طلبه باید باسواد باشد، پاک باشد، و معتدل باشد.» و در همین راستا در صفحه ی ۳۵ تأکید می کند «شاگرد واقعی [=طلبه] کسی است که از درس بهره بُرده و در مورد آن در حد لازم مطالعه و مباحثه و کار کرده باشد.»
در صفحهی ۲۴۲ می گوید: «...الان هم عقیده دارم و این است که رد و قبول صلاحیت کاندیداهای مجلس و ریاست جمهوری نباید با شورای نگهبان باشد. مسألۀ انتخابات یک مسألۀ سیاسی و سختی است و به طور طبیعی تنش هایی به دنبال خود دارد و در نهایت به جایگاه رفیع شورای نگهبان لطمه وارد می کند... جایگاه رفیع و معنوی این شورا در لای چرخ کشمکش های سیاسی، خطی و جناحی قرار می گیرد و از منزلت آنها می کاهد.» لازم به ذکر است که آیت الله رضا استادی، در این قسمت از خاطراتش، یکی از دو دلیلِ اصلی استعفای خود از عضویت در شورای نگهبان را همین قضیه اعلان کرده است.
در صفحهی ۲۶۶ می گوید: «بعد که عضو شورای نگهبان شدم، اعضای فقهای شورای نگهبان شب های پنج شنبۀ هر هفته در حضور ایشان [رهبری] جلسه و بحث علمی داشتیم.. ایشان [رهبری] را مجتهد مسلّم یافتم. کاملاً با مبانی فقهی، اصولی، رجالی و غیر آن وارد و مسلّط هستند.»
در صفحهی ۱۳۶ می گوید: «در مدرسۀ فیضیه یک سنگ بزرگ و سکّومانندی بود، آقای شیخ محمدجواد حجتی کرمانی بالای سنگ رفت و سخنرانی تندی در این رابطه کرد [اهانت به چند طلبه توسط سرهنگ سجادی رئیس شهربانی قم در حیات آقای بروجردی] که چرا باید رئیس شهربانی به اهل علم و طلاب اهانت کند.»
ایشان در صفحهی ۶۳ با ارزشگذاری به کتابهای خطی، می گوید: «بنده تاکنون بیش از ده هزار جلد نُسخ خطی فهرست کردم. این فهرست ها در مجموعه ای بیش از ده جلد به چاپ رسیده است.»
نمای فیضیه از زاویۀ حرم حضرت معصومه (س)
توضیح: من در پست «سنگ انقلاب و قبر انقلاب» که در ۱۰ بهمن ۱۳۹۷ در اینجا نوشته بودم، به موضوع «سنگ در حیاط مدرسۀ فیضیه» اشاره کرده بودم. و این گونه نوشته بودم: «این سنگ، برای فریاد رسای طلاب علیهی رژیم شاه استفاده میشد. اگر طلبهای سخنی برای عموم طلاب مدرسه و سایر مستمعین (=شنوندگان) داشت، بر روی سنگ انقلاب میرفت تا کمی در ارتفاع بماند و از آن بالا، سخن خود را به همگان برساند. فرصت نبود تا منبر بروند، اما این سنگ، کارِ روشنگری منبر را میکرد. از روی آن، دعوت میدادند، خبر میرساندند، اخطار میکردند، و...»
یک خاطره از مرجع مرحوم آیتالله العظمی آقا گلپایگانی