به قلم دامنه : ۲۱ . ۴ . ۱۴۰۳ ، اِک کَلو، اِتْ تِسْکان. خاطرهی ماه محرمی من. خیلی چایدوست و قندوست بودیم کودکی و نوجوانی. ماه محرم که میآمد برای قنکَلو و چای تکیه سوک (=به سر دویدن) میرفتیم. آن سالها مرحوم کِلاکّبِر رجبی پدر جعفرْ هادیْ مهدیْ چایدِه ساقی بود. چِش در میآوُرد، زَله (=زَهره، جُربُزه) میترکید! لاش میخورْد. میگفت: اِک کَلو، اِتْ تِسکان. یعنی: یک استکان چای فقطُ فقطْ با یک حبّه قند. میخوردیم و زیر (=نعلبی) را میذاشتیم در میرفتیم! سینهزنی که تمام میشد جیم! میشدیم به تکیهپیش. آری؛ با همان قنکَلو و چای، دینُ ایمونْ رفت در تاروپودمون. ژرفای بدنمان پر است از آن قندُچایها. والسلامُ خدا رحمت کُناد تمام آن سینزنیخوانها و روضهخوانها را.
راست: شهید رمضان ذکریایی
در حال خواندن دعا و بنده.
بالای همان قله. عکاس این صحنه:
شهید نعمتالله یاری جویباری
جبههی مریوان، بوریدر
تابستان سال ۶۱
نشسته سمت راست
شهید نعمتالله یاری جویباری
ایستاده چپ حاح عباسعلی قلیزاده
نفر وسط کلاهآهنی بنده
عکاس: آقاسیدکاظم صباغ
نعمتالله توی جنگ رفیق صمیمیمان شده بود. خیلی به هم دلبسته شده بودیم. جوانی خوشسیما و در نهایتِ اخلاق خدایی. نیز اهل راز و نیاز و در عین حال مثل اغلب جویباریها چابک و تیزپا. گواهی میدهم او انسانی پاک و دستیافته به حب الهی بود؛ برای همین توی دل همه جای میگرفت. آن صبح شُوم هرگز یادم نمیرود و هنوز هم وقتی تصورش میکنم روح و کالبدم میلرزد. آن سپیدهدم نوبت ضدِ کمین رفتنِ من بود تا جاده و منطقه و جغرافیای کار و کشاورزی مردم بومی و آمدوشد ایمن رزمندگان را به سایر جبهههای درگیری تأمین کنیم. اما نمیدانم چه شد او گفت من به جای تو میروم و من در سنگر بالای قله ماندم و دقایقی نگذشت صدای شلیک تیربار و پژواک آن در شیارها را شنیدیم و از جای پریدیم. فوری اسلحه برداشتیم و زدیم بیرون سنگر. درین هنگام از قلهی آلودهی روبرو به سوی ما هم، بیامان شلیک میکردند و اگر آقاسیدکاظم صباغ آن لحظه نبود و مرا نمیگرفت و نمیکِشید گلولههایی که بیخ گوشهایم زوزهکنان عبور میکرد، صددرصد پیکرم یا مغز سرم را سوراخسوراخ میکرد. بگذرم.
کوملههای کمونیست مسلح زیر بوتهی بلوط در شب جاکَن کرده بودند و سرِ سپیده، به سوی نعمتالله و رمضان ذکریایی و دو کُرد پیشمرگه که برای حفظ جان مردم بومی برای تأمین میرفتند و تا غروب باید میماندند تا دیگران نفس راحت بکشند، شلیک کردند و همگی را شهید و غرق در خون. نعمت ما، یپیشانیاش شلیک شده بود و خون پاک این نجیب از شکاف سرش فوّاره کرد و پیکرش خونبار و معصوم بر قعر بوته افتاده. رفتیم جای کمین و شهادتگاه این همسنگران را از نزدیک دیدیم تا تجربه بیاموزیم و شیوهها و حربههای دشمن را بشناسیم. بر پیکر این شهیدان در محوطهی سنگر فرماندهی وداع کردیم و تا مدتی با غمی که ناراحتبار بر وجود ما باریدن داشت، کلنجار میرفتیم؛ آن هم در سن هفده سالگی. آری آن شهید چه زیبا صدا سر میداد: "به ولای رهبر، همه همسوگندیم / به نظام اسلام، همه همپیوندیم".
متن آهنگ "شهید وطن، افتخار میهن" در ادامهی مطلب
























































