به قلم دامنه : گهواره را زادگاه ما دارابکلا، گَره میگویند. در لغت یعنی "جامانند". هدف قهری ساخت گَره خواباندن نوزاد بود. تا مادر از دست او خلاص شود و خانه را سر و سو دهد. نیز کودک در گهواره به خاطر خوردن تاب، به خواب میرفت و آرامش، هم به خودش برمیگشت و هم به خانه که صدای ولقویلیق همه را عاصی میکرد. در واقع گره یک جنگ مخفی و بازدارندگی زوری با کودک بود تا او را از چفیدن دایم شیر و سینهخیز رفتن محیط خانه و خراب اثاثیه، باز دارند. میگفتند هر کس در گره گت شد، سرش لَب شد! گرهی سیاست هم داریم که حاکمان، مردم را در آن فرو میکنند، کمی شیره و شربت و فریب و نیرنگ میزنند تا از شرّ اعتراض و فریاد امان بمانند. بسی ممنونم که بر تقاضایم در تأمین عکس گهواره، همت شد. من گهوارهی مادر خوابیدم، در گرهی سیاست هرگز نمیروم! هر کس گهواره مادر رفت دست بالا تا تسلیم گهواره قدرت نگردد.
متنی از شیخ احمد باقریان ساروی در مدرسه فکرت: باسمه تعالی. جناب حاج عیسی رمضانی دارابی [مرحوم محمد] سلام علیک. با تقدیم احترام فرمودی منتطری ساده و سید احمد خمینی بینش سیاسی خوب داشت. شواهدی بر هر دو ادعای جنابعالی تقدیم میکنم:
اول: او از شاگردان مرحوم آقای بروجردی بود و خارج اصول او را هم تالیف کرد و با این حال او و شهید مطهری که رفیق و هم اتاق بودند آیت الله خمینی را کشف کردند و دو نفری اولین حلقه درس علم اصول او را تشکیل دادند که بعدا شهید بهشتی و آیت الله خامنه ای نیز به آن پیوستند و به این جهت مرحوم بروجردی اندکی از او دلخور شده بود و ازآن تاریخ همواره با آیت الله خمینی بود و جدا نشد و در آن راه تبعیدهای سخت و زندان تا آوان پیروزی انقلاب را تحمل کرد.
دوم: خواستند آیت الله خمینی را اعدام کنند ولی منتظری علمای بزرگ را در تهران جمع کرد و از آنان برای مرجعیت آیت الله خمینی امضا گرفت و منتشر کرد و مانع اعدام شد.
این جا نکا، مسجد "توفیق" است. پایگاه حجت الاسلام آقای بیانی که جناح راست تاب سخنان و افکارش را نداشت و سرانجام چند سال پیش وی را از امامت جمعهی نکا برکنار کرد. دوستان قدیمی من در نکا و روستای اطراف نکا درین مسجد پاتوق داشتند. یادآوری کنم مرحوم حاج کل مرتضی آهنگر (پدر رفیقم حسنآقا و آقامهدی و به عبارتی پدرخانم روانشاد یوسف رزاقی) فقط آقای بیانی را در آن مقطع، عادل و لایق میدانست و تقریباً تمام جمعهها را به آقابیانی اقتدا میکرد. درود بر هر مسجد و پاتوقی که در آن حقیقت ذبح نشود و پیشنماز راتب و خطیبان آن، مروت داشته باشند و مرام. عفت کلام کنند و نفوذ بیان. درود. دامنه.
نگارش ۲۶ ، ۵ ، ۱۴۰۴ : ابراهیم طالبی دامنه دارابی
متن نقلی: داستان گریه آیت الله منتظری. خدا رحمت کند علی حجتی کرمانی را که به خاطر مشکل تنفسی به او گفتند هر سال مدتی را برو شهر گرکان آنجا قضا مرطوب متعادل است. لذا او از دانشگاه مأموریت میگرفت و مدتی را در گرگان میماند. آقای قدس علوی – از اساتید حوزه علمیه امام خمینی (ره) گرگان نقل میکرد: یک روز استاد علی حجتی کرمانی منزل ایت الله نورمفیدی آمد من هم بودم و تعریف میکرد: من در قم یک روز به منزل آیت الله منتظری رفتم، کتاب رنجنامه نوشته حاج سید احمد خمینی مقابل او بود، با من وارد سخن شد و از سید احمد خمینی ناله داشت، اشکش جاری بود، تا اینکه گفت: «من میدانم او جوانمرگ میشود». این جلسه گذشت تا اینکه حاج سید احمد خمینی فوت کرد، من مجددا نزد آیت الله منتظری رفتم و از او درخواست کردم تا او را عفو کند. ساکت شد. اصرار کردم. پاسخ داد : انچه مربوط به من است و من در آن حق گذشت دارم عفو کردم، ولی آنچه مربوط به اضلال مردم است حق من نیست، او میداند و خدا. سپس از او درخواست کردم نامه تسلیتی برای مادرش بفرستد، پذیرفت و نامه تسلیت فرستاد.
متن نقلی: آقای پزشکیان گفته است: "نه زیر پایمان آب هست نه پشت سدها... آب چاهها تمام شود نمی دانیم چکار باید بکنیم... با شعار دادن، نقد کردن و توقع ایجاد کردن، مشکل حل نمیشود... نفت را خواستند تحریم کنند و دارند تحریم میکنند ... حرف نمیزنی؟ خب میخواهی چکار کنی؟ میخواهی بجنگی؟! خب آمد و زد؛ الان برویم درست کنیم دوباره میآید میزند".
متن من در چاپ عصر
از سال ۱۳۵۱ به بعد شاه کتابهای بیشتری را قدغن کرده بود؛ چون از روند مبارزهی گروههای مارکسیستی و مذهبی انقلابی هراسیدن بود. از جمله این چهار کتاب:
۱. کتاب "راه حسین"
اثر بسیار ستُرگ عاشورایی مهدی رضایی
عضو برجستهی سازمان مجاهدین اولیه
۲. کتاب "ضرورت مبارزه مسلحانه"
اثر مهم تئوریک امیرپرویز پویان
از بنیانگذاران سازمان چریکهای فدایی خلق
۳. کتاب جزوهی "مبارزهی مسلحانه"
اثر عملیاتی مسعود احمدزاده
از بنیانگذاران سازمان چریکهای فدایی خلق
۴. کتاب "آموزش چریکی"
اثر آموزشی - مفهومی بیژن جزنی و علیاکبر صفایی فراهانی
هر دو، تئوریسین مطرح و مرکزی سازمان چریکهای فدایی خلق
روشن سازم جمهوری اسلامی روحانیت ایران، از شاه پیشی گرفت و بهمراتب کتابهای بیشتری را منعِ چاپ زد و از توزیع جلوگیری کرد و حتی نسخههای مهمی از نویسندگان را خمیر نمود. از جمله کتابی از عمادالدین باقی با عنوان "قضاوت ها و واقعیتها" در مورد آقای منتظری را، که من نسخهی کاغذ ۴آ آن را چند سال پیش از اخوی ارشدم امانت گرفتم و خواندم و در دفتری، به صورت خطی، خلاصه ساختم. بگذرم. از شاه تا روحانیتِ متصل به حکومت و معیشت! فرقها دارد کمکم، کمتر و کمتر میشود و حتی در اموری هم مُساوّ با شاه.
نوشتهی جعفر آهنگر دارابی: سلام شهیدان وطن؛ جانهای فروزان در تارک تاریخ ایران. در گستره تاریخ ایران، قهرمانانی که جان خویش را برای پاسداری از میهن، مردم، دین و شرافت انسانی نثار کردهاند، همواره در بالاترین مرتبه تکریم ملی و مذهبی قرار داشتهاند. در فرهنگ غنی ایرانی، از دل حماسههای شاهنامه تا ایثارگریهای دوران معاصر، این شهیدان، نهتنها مردان جنگ، بلکه پیامآوران ایمان، آزادگی و عزت بودهاند.فرهنگ ایرانی، بر پایه خرد، شرافت، وفاداری و فداکاری استوار است؛ و شهید، در این منظومه معنایی، نماد والاترین درجه از انسانیت و مسئولیتپذیری اجتماعی به شمار میرود. این نگاه در آمیختگی کامل با آموزههای دینی ما، جایگاه شهادت را به مقامی قدسی ارتقا داده است. در قرآن کریم، شهید زنده خوانده میشود و مورد عنایت مستقیم خداوند قرار دارد: «وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ» (گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شدند، مردهاند؛ بلکه زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میخورند.) از این منظر، دفاع از وطن و ملت، عین دفاع از دین، انسانیت و اخلاق است. از این رو، همواره ملتها—و بهویژه ملت ایران—یاد و خاطره شهیدان خویش را گرامی داشتهاند، نامشان را در تاریخ زنده نگه داشته و از آنان چون چراغ راه برای نسلهای آینده بهره بردهاند. ساخت یادمانها، نامگذاری خیابانها، نگارش آثار هنری و ادبی، و برگزاری آیینهای بزرگداشت، همگی نمادهایی از تعهد فرهنگی و اخلاقی ملت به شهیدان راه وطن است. با این همه، گاه در پیچوخمهای تاریخی و سیاسی، رفتارهایی پدید آمده که در تضاد آشکار با این اصول و ارزشها قرار گرفتهاند. نمونهای تلخ و فراموشنشدنی از این دست، ماجرای شهید ابراهیم عباسیان است؛ جوانی شایسته از روستای دارابکلا که با روحیهای میهندوست و وظیفهشناس، پس از طی دوره آموزشی سربازی، به جبهههای دفاع مقدس اعزام شد و در خط مقدم نبرد با دشمن متجاوز، دلیری و ایثار نشان داد. وی پس از مجروحیت شدید بر اثر انفجار مین، در بیمارستان ارتش تهران بستری شد و پس از ده روز جان به جانآفرین تسلیم کرد و به مقام بلند شهادت نائل آمد. اما آنچه بر اندوه شهادت وی سایهای سنگین انداخت، برخورد ناعادلانه و غیراخلاقی عدهای تندرو در زمان انتقال و دفن پیکر این شهید والامقام بود. به جای آن که، یکدل و همصدا با خانواده داغدار ایشان، این شهید را چون سایر شهدای وطن گرامی بدارند، متأسفانه به بهانه گرایشهای سیاسی پیشین او، تلاش کردند مانع از تدفین شایسته وی شوند. این رفتار، نهتنها بر خلاف کرامت انسانی و آموزههای دینی بود، بلکه با اراده حاکمیت و منافع ملی نیز تعارضی آشکار داشت. خانواده شریف و نجیب شهید ابراهیم عباسیان، که خود از مردم همین سرزمیناند و فرزند خود را برای دفاع از خاک وطن تقدیم کرده بودند، با رنجی مضاعف مواجه شدند: سوگ از دست دادن جوانی رشید، و ستمی که به نام دین و انقلاب، اما در تضاد با روح واقعی آن، بر ایشان روا داشته شد. بیگمان، تاریخ این سرزمین، اینگونه وقایع را از یاد نخواهد برد. ملت ما نیز، که قدرشناس ایثار و جانفشانی است، همواره میان «واقعیت شهادت» و «تحریف سیاسی» مرز قائل بوده و خواهد بود. شهید ابراهیم عباسیان و دیگر شهدایی که بهنادرستی با آنان رفتار شد، نهتنها از دایره افتخار ملت حذف نخواهند شد، بلکه نامشان چون چراغی بیدارگر، وجدان جامعه را نسبت به خطر افراطگرایی، تحجر و تحریف، هوشیار نگاه خواهد داشت. تلاش دارم در ادامه بر اساس مشاهدات، و پژوهش های میدانی بخشهای بعدی، بیشتر و تا حدی که قابل کتابت بوده مستند و مستدل به این وقایع بپردازم. نه صرفا از زاویه تحلیل؛ بلکه با هدف ثبت حقیقت برای نسل امروز و آیندگان این مرز و بوم. قسمت بعدی: سلام. تشییع پیکر شهید عباسیان طبق اعلام قبلی بنیاد شهید و ستاد ارتش استان در روز مقرر برگزار شد. شب پیش از مراسم، اهالی بهویژه خانواده، بستگان، شب سختی را با دلهره سپری کردند و پرده سیاه شب را به صبح سپید رساندند. طلوع خورشیدی که در نیمه دوم ماه شهریور سال هزار و سیصد و شصت و یک بر پهنه دیارمان تابیده بود، رمقی برای درخشش نداشت؛ گویی خبر از روزی پرماجرا و پاییزی غمانگیز میداد برخلاف سنت نیکویی که از نیاکان به ارث بردهایم و در مراسم خاکسپاری اولین شهید روستایمان، شهید محمد باقر مهاجر، به نحو شایسته و بر اساس آموزههای دینی و عرف محلی برگزار شده بود، انتظار میرفت که دومین شهید دفاع از خاک پرگهر، شهید عباسیان، نیز در زادگاهش داراب کلا به شکلی شایسته و در شأن مقام والای شهدا تشییع و گرامی داشته شود. اما متأسفانه، بهدلیل افکار متحجرانه و برخوردهای نادرست عدهای تندرو و واپسگرا که معمولاً با روشهای غلط به حل مسائل میپردازند، فضای جامعه مسموم شد و احساسات مذهبی خدشهدار گردید، بهگونهای که پیکر شهید عباسیان در زادگاهش غریبانه به خاک سپرده شد. خانواده داغدار شهید، با بغضی در گلو و اندوهی در سینه، شکایت و گلایه خود را به روح پاک فرزندشان، ابراهیم عباسیان، سپردند و خواستار گرفتاری جفاکاران در روز جزا و در محضر عدل الهی شدند. در روز تشییع، اینجانب به همراه جمعی از اهالی در ابتدای محل، کنار پاسگاه نیروی انتظامی جمع شده بودیم. عقربه ساعت کمی از ده بامداد گذشته بود که چند خودروی نظامی ارتش همراه با آمبولانس در مقابل پاسگاه توقف کردند.چند نفر از نیروهای ارتشی از تمامی ردههای نظامی حاضر بودند که یکی از افسران ارشد با درجه سرهنگی، خطاب به مردم گفتند: «لطفاً با احترام پیکر سرباز وطن را که در دفاع از کشور به شهادت رسیده، تشییع کنید.» این جمله چندین بار تأکید شد که شهید عباسیان سرباز وطن ماست و در راه دفاع از میهن عزیزمان به مقام شهادت نائل آمده است. زمانیکه جنازه با جمعیت استقبالکنندگان بیشتر به تکیه پیش رسید، همان افسر ارشد مجدداً این نکات را یادآور شد و سپس پیکر شهید به سمت آرامگاه عمومی هدایت گردید. مردم عادی همانند گذشته، از شهادت جوانی ناکام در جبهههای جنگ که توسط متجاوزان به وطن کشته شده بود،استقبال وبا احترام فراوان همراه با اشک و اندوه، به سوگواری پرداختند. اما چهره اضطراب و نگرانی خانواده؛ دوستان و بستگان شهید به دلیل جو سنگین چند روز پیش کاملاً مشهود بود.آنان حق داشتند؛ زیرا بیم آن میرفت که تحریک تندروها منجر به واکنشهای مخرب علیه مراسم شود.تعدادی از تندروها در میان جمعیت حضور داشتند و برخی از گردانندگان پشتصحنه نیز پیش از رسیدن جنازه، در حیاط یکی از همسایگان قبرستان منتظر شرایط مناسب برای مداخله بودند.هدف آنها جلوگیری از دفن جنازه بود که خوشبختانه با عدم همراهی مردم ناکام ماند. هنگامی که جنازه به درب آرامگاه نزدیک شد، گروهی از نوجوانان که تعدادشان به انگشتان یک دست هم نمی رسید و فاقد بلوغ فکری سیاسی و اجتماعی، با شعار «مرگ بر حزب کثیف توده» و «مرگ بر کمونیست» ظاهر شدند، اما با عدم همراهی جمعیت روبرو شدند و تا پایان مراسم سکوت اختیار کردند. زمانی که جنازه به محل دفن که از پیش توسط خانواده تعیین شده بود رسید، بزرگان جریان فکری مخالف،از جمله یکی از مسئولین محل، وارد عمل شدند. این شخص با استناد به فتوای مراجع تقلید مبنی بر اینکه دفن کافر در قبرستان مسلمین جایز نیست، جو را برای چند دقیقهای متشنج کرد. یکی از افراد ناآگاه که از زد و بندهای سیاسی مطلع نبود، بیل و کلنگ را از دست حفاران گرفت و از انجام کار جلوگیری کرد. علاوه بر این، نوحهخوان مراسم که فضای مراسم را غمناکتر میکرد، توسط یکی از نیروها فراخوانده و سوار موتور از محل دور شد تا بهاصطلاح از فضای معنوی مراسم بکاهد. در آن لحظات حساس، زمانی که فضا بهشدت ملتهب شده بود، برادران و دوستان شهید، ابتدا با گفتوگو تلاش کردند تا مسئله را به شکلی مسالمتآمیز حلوفصل کنند. اما زمانی که سماجت دو نفر از مخالفان به حدی رسید که مانعی جدی برای دفن پیکر شهید شده بودند، یکی از برادران شهید که بار غم فقدان برادر را بر دوش میکشید، تاب نیاورد. او با غیرتی برخاسته از عمق وجود،برادر شهید، با خشم و صدایی رسا که در سکوت سنگین آن لحظه طنین انداخت و به گوش همگان رسید، خطاب به آن دو نفر گفت: «اگر یکبار دیگر مانع دفن جنازه برادرم شوید، این بیل را بر سرتان فرود خواهم آورد.» این هشدار قاطع، همراه با رشادت و غیرت مردانه، چنان اثرگذار بود که آن دو نفر عقبنشینی کرده و بیدرنگ صحنه را ترک کردند.در نهایت، پیکر پاک شهید ابراهیم عباسیان، پس از عبور از لحظاتی تلخ و پرتنش، با همراهی دلهای شکسته اما استوار خانواده و اهالی، در آرامگاه ابدیاش آرام گرفت قسمت دوم: سلام پیکری که در زادگاهش آرام نگرفت... پیکر شهید ابراهیم عباسیان، بیآنکه دعای مستحب «گور تقویم» بر زبان کسی جاری شود یا نماز میتی که واجب کفایی است بر او اقامه گردد،به خاک سپرده شد؛آن هم نه از سر غفلت یا سهو،بلکه به دلیل تعصبات کور و افراطگرایی گروهی معدود که با نقاب دیانت و ادعای انقلابیگری، رفتارهایی بر خلاف اخلاق، انسانیت و آموزههای دینی از خود نشان دادند. در آن روز، هیچیک از روحانیون محل حاضر به اقامه نماز میت نشدند؛ نه از سر بیاعتقادی، که از بیم آسیبهای احتمالی برای خود و خانوادههایشان،در مواجهه با فضای مسموم و تنشزایی که توسط این گروه افراطی رقم خورده بود.گویی در آن برهه، تندروی و تهدید جای منطق،رحمت و اخوت دینی را گرفته بود. و اکنون این پرسش بیپاسخ باقی مانده است که اگر نماز میت، تکلیف شرعی کفایی است، پس این دین سنگین بر دوش چه کسانی خواهد ماند؟ و روز حساب،چه پاسخی برای غفلت از چنین مسئولیتی در پیشگاه عدل الهی خواهند داشت؟ ای کاش این قصهی غمانگیز، همراه با پیکر شهید در دل خاک آرام میگرفت و خانوادهی داغدار او، که در اوج مصیبت از دست دادن جوان برومندشان بودند، میتوانستند فارغ از زخم حاشیهها، زندگیشان را با تسلی و آرامش ادامه دهند؛ آنگونه که شایستهی خانوادههای قهرمانان ملی است و در شأن جامعهای است که مدعی قدرشناسی از ایثارگران میباشد.اما افسوس،که ماجرا به همینجا ختم نشد. پس از ناکامی در ایجاد مانع برای تشییع و دفن شهید،کینه و لجاجت این افراد شعلهورتر شد. نهتنها با نپذیرفتن اسناد و مدارک رسمی، بلکه با رفتاری آشکارا آزاردهنده،فشار بر خانوادهی شهید را ادامه دادند.نام و نشانی کسانی را که در مراسم تشییع یا قرائت فاتحه شرکت میکردند،یادداشت میکردند و تحت نظر داشتند؛ چنانکه گویی حضور بر مزار شهیدی مورد تأیید ولی فقیه، جرمی نابخشودنی است. در حالیکه انسان،بنا بر فطرت و عقل،در زادگاه خود به دنبال مأمن و آرامش میگردد، شهید عباسیان که جان خود را برای دفاع از وطن فدا کرد،حتی پس از شهادت نیز در دیار خویش آرام نگرفت.خانوادهی داغدارش که در روزهایی که با غم فراق فرزند رشیدشان به سوگ نشسته بودند، با تهدید، تخریب، و آزارهای گاه علنی و گاه پنهانی این گروه روبرو شدند. شدت دشمنی تا بدانجا رسید که خانوادهی شهید ناچار شدند برای جلوگیری از آسیب احتمالی، شبها در کنار مزار نگهبانی دهند. شایعهی نبش قبر، پرتاب سنگ به سمت مزار شهید و حتی به خانهی ایشان، نشان از عمق کینه و بیرحمی افرادی داشت که نه فقط سنتهای دینی و ملی را زیر پا گذاشتند، بلکه شرافت انسانی را نیز نادیده گرفتند. حال که بیش از چهار دهه از آن روزهای پراندوه میگذرد، نهتنها پذیرش آن وقایع برای انسان معاصر غیرقابل تصور است، بلکه حتی روایت آن نیز دلها را میلرزاند و قلم را از شرم به لرزه میاندازد. آنچه بر خانوادهی شهید عباسیان رفت، نه تنها نقض آموزههای دینی و اصول اخلاقی بود، بلکه شکافی عمیق در اعتماد عمومی و میراث فرهنگی ما ایجاد کرد؛ رفتاری که در تضاد کامل با روح مدارا، کرامت انسانی و اصول قانونی کشور قرار داشت. در حیرت باید ماند که چگونه، با وجود تأیید رسمی شهادت شهید عباسیان از سوی رهبری، باز هم عدهای جسارت تکفیر و نفی او را به خود دادند. آنان که خود را ذوب در ولایت میدانستند، این گواهی را نپذیرفتند و با ادعای داشتن «میثاقی جداگانه»، بهانهجویی کردند و از پذیرش حقیقت شانه خالی نمودند. نمونهی بارز این انکار، تردید بیاساس آنان نسبت به وصیتنامهی شهید بود. در حالیکه این وصیتنامه از ساکی کشف شد که تحت اختیار ارتش و بنیاد شهید قرار داشت و خانواده هیچگونه دخالتی در آن نداشتند، باز هم ادعا کردند که متن وصیتنامه دستنویس شهید نیست. اما هنگامی که خانواده، نامههای خصوصی شهید را که در طول خدمت برای بستگان ارسال کرده بود ارائه داد، و مشخص شد که دستخط آن نامهها با متن وصیتنامه یکی است، باز هم عذر و بهانه تراشیدند. تا آنجا که یکی از آنان، در اوج سطحینگری و با طعنهای کودکانه گفت: «این وصیتنامه چون با ذکر "بنام خدا" آغاز شده، معتبر نیست؛ میبایست با عبارت "بسمه تعالی" شروع میشد!» آری، این سطح از بهانهجویی و تعصب، نه از دینداری، بلکه از جهلی ریشهدار و لجاجتی نابخردانه سرچشمه میگیرد.امروز که سالها از آن ایام میگذرد، هنوز نام شهید عباسیان زنده است و یادش در دل کسانی که حقیقت را میشناسند، همچنان جاودان. اما لکهی ننگ آن رفتارها، بر پیشانی تاریخ آن گروه باقیست. تاریخ هرگز فراموش نخواهد کرد که چگونه عدهای، با برداشتهایی سطحی و تفسیرهایی انحصاری از دین، ارزشهای انسانی و آرمانهای انقلابی را فدای تعصبات خود کردند و خانوادهای داغدار را در زادگاهشان آوارهی بیمهری ساختند قسمت سوم: سلام و سلام بر دل های صبور؛ بر مادران خاموش؛ و بر شهیدانی که هنوز هم مظلوم اند. خانوادهی شهید ابراهیم عباسیان پس از تحمل رنجها و فشارهای بیشمار در جریان تشییع و تدفین، وقتی دیدند عدهای بیرحمانه به آزار و اذیت آنان ادامه میدهند و آرامش بهویژه مادر داغدارشان را بر هم زدهاند، تاب تحملشان تمام شد. این افراد، نه تنها با سنگپرانی به منزل شهید، بلکه حتی به تصویر کلیشهای او که بر دیوار برخی خانههای محل نقش بسته بود، رحم نکردند و در ساعات خلوت، با پاشیدن رنگ سعی در محو آن داشتند. در یکی از این روزها، برادر شهید در تکیه پیش(میدان امام حسین) جایی که از دیرباز محل تجمع مردم به ویژه در ایام فراغت بود، شاهد حضور مسئول محلی بود که پیش از روز تشییع جنازه و در همان روز، با تلاشهای مکرر خود قصد داشت مانع دفن شهید شود. برادر شهید با لحن اعتراض آمیز از او پرسید: «تا کی میخواهید این روش را ادامه دهید؟ چرا دست از آزار و اذیت ما برنمیدارید؟» اما پاسخ آن مسئول، جز دامن زدن به تنش نبود و این پرسش به درگیری فیزیکی انجامید. این حادثه که با مداخله دیگران موقتا پایان یافت، به شکایت قانونی کشیده شد و پرونده به دادگاه انقلاب ساری ارجاع گردید. قاضی، پس از بررسی مدارک و بازجویی، از شاکیان پرسید: «چگونه و با چه استدلالی جلوی دفن جنازه سربازی که در راه وطن شهید شده را گرفتید؟» و خطاب به برادر شهید گفت: «تو چرا شکایت نکردی؟» پاسخ غمانگیز برادر چنین بود: «از کی و به کجا شکایت کنیم که صدایمان را بشنوند؟» در نهایت، دادگاه انقلاب، پرونده را برای جلوگیری از تشدید اختلافات، به دادگاه عمومی ارجاع داد. قاضی دادگاه عمومی وقتی پرونده را مطالعه کرد خطاب به برادر شهید عباسیان گفت: «اگر شکایت میکردی، قطعاً رأی به نفع تو صادر میشد و پرونده به رضایت ختم میگردید. اما چون شکایت نکردی، حکم به ۴۸ ساعت حبس صادر میکنم؛ رأیی که به نفع تو است و موضوع را برای همیشه فیصله میدهد و شاید در آینده هم به نفع شما تمام شود.» پس از این دو برخورد قضایی، آن گروه دریافتند رفتارشان فاقد پشتوانه قانونی است و اگر به آن ادامه دهند، باید پاسخگوی اعمال خود باشند. به همین دلیل، فشارهای تندروها کمتر شد و آنان از درگیری آشکار دست کشیدند و به جای آن، از مسیر اداری تلاش کردند نام شهید عباسیان را از فهرست بنیاد شهید حذف و خانوادهاش را از مزایای قانونی محروم سازند. شهید ابراهیم عباسیان که ابتدا در فهرست رسمی شهدای کشور ثبت بود، با تلاش مستمر عدهای تندرو که گویا تکلیفی شرعی و قانونی بر دوش داشتند، نامش از این فهرست خارج شد. آنها با غرور و رضایت، خانواده شهید را از حقوقی که حق مسلم همه شهداست محروم کردند و بذر نفرت و شکاف را در دل خانواده داغدار و مردم داراب کلا کاشتند. حتی نامهای که خانواده شهید با شرح کامل ماجرا و گرایش فکری ایشان به دفتر رهبری ارسال کردند و با مهر و امضای حضرت آیتالله خمینی بر شهادت ایشان صحه گذاشته بود، تاثیری در تصمیم بنیاد شهید استان نداشت و آنان بر تصمیم غیرقانونی خود پافشاری کردند و گفتند: «ما بر اساس آییننامه اداره عمل میکنیم.» لجاجت و انتقامجوییهای این گروه که ریشه در گزارشهای تندروها داشت، باعث شد کلیه مزایای خانواده شهید عباسیان لغو شود. در نخستین اقدام، برادر شهید، حمید عباسیان که به دلیل شهادت برادرش پس از چهار ماه خدمت مقدس سربازی معاف شده بود، پس از معافیت مجدداً برای ادامه خدمت فراخوانده شد. سوای محرومسازی خانواده شهید عباسیان از مزایای قانونی، نام و تصویر ایشان در مراسم و فضای اجتماعی روستای دارابکلا بهطور کامل بایکوت شده بود. در حالی که برای هجده شهید دیگر یادبود برگزار میشد، هیچ اشارهای به شهید عباسیان نمیشد و این امر موجب رنجش خانواده ایشان و حتی ترس برخی اهالی از حضور در مزار و قرائت فاتحه بود. با گذشت دو دهه و ثبت رسمی نام شهید عباسیان در فهرست بنیاد شهید، برخی افراد همچنان از پذیرش ایشان به عنوان شهید خودداری میکردند. به عنوان نمونه، در دورهای که نگارنده به عنوان دهیار مسئولیت اداره محل را بر عهده داشت، پیشنهاد نامگذاری دو خیابان به نام شهید عباسیان مطرح شد که اعضای شورای وقت با آن مخالفت کردند. همچنین، پس از انتشار کتاب «دارابکلا در گذر زمان» که صفحهای به شهدای روستا اختصاص یافته و نام شهید عباسیان نیز در آن آمده بود، سخنرانی معرفی کتاب در مسجد جامع به دلیل اشاره به نام ایشان توسط یکی از اعضای هیئت امنای مسجد لغو شد؛ عضوی که نحوه عضویتش از ابتدا همراه با ابهام بود...! ادامه دارد... باشد که تاریخ؛ صدای مظلومان را فراموش نکند... ۲۴ مرداد ۱۴۰۴ قسمت دیکر: سلام با وجود تأیید رسمی شهادت شهید ابراهیم عباسیان از سوی بنیاد شهید و امور ایثارگران و همچنین فرماندهی ارتش جمهوری اسلامی ایران، که در پی آن لوح تقدیر به خانواده محترم ایشان اهدا و امتیازات قانونی ایثارگری برای آنان در نظر گرفته شد، متأسفانه فشارها و گزارشهای مغرضانه برخی جریانهای منتسب به جناح محافظهکار، بنیاد شهید استان مازندران را تحت تأثیر قرار داد و باعث سلب حقوق قانونی خانواده این شهید گرانقدر شد. خانواده شهید عباسیان با وجود پیگیریهای مکرر، از جمله مکاتبات رسمی با بنیاد شهید کشور، توانستند در سال ۱۳۶۹ بار دیگر تأییدیه رسمی شهادت فرزندشان را دریافت کنند؛ اما بنیاد شهید استان، که در آن زمان تحت نفوذ برخی مسئولان محلی بود، از اجرای حقوق قانونی خانواده سر باز زد. خانواده شهید با تحمل رنجها و ناملایمات بسیار، در برابر بیتوجهیها و سنگاندازیها صبر پیشه کردند و مسیر دشوار احقاق حقوق را ادامه دادند. نقطه عطف این مسیر، به آذرماه سال ۱۳۸۵ بازمیگردد؛ زمانی که رئیسجمهور وقت، دکتر محمود احمدینژاد، در چارچوب سفرهای استانی خود به مازندران آمد. در این سفر، همچون دیگر سفرها، نامههای مردم برای بررسی جمعآوری میشد. خانواده شهید عباسیان نیز با آگاهی از این فرصت، نامهای مستند و جامع در خصوص پرونده فرزند شهید خود تنظیم و ارسال کردند. خوشبختانه این بار، نامه خانواده شهید در میان انبوه نامههای مردمی به دست رئیسجمهور رسید و پس از بررسی، دستور صریح و مؤکدی مبنی بر تأیید نهایی شهادت شهید ابراهیم عباسیان صادر و به بنیاد شهید کشور ابلاغ شد. نسخهای از این دستور نیز برای پیگیری به خانواده ارسال گردید. این اقدام، مهر تأییدی نهایی بر شهادت ایشان گذاشت و مانع از هرگونه مخالفت و مانعتراشی در مسیر اجرای حقوق قانونی خانواده شد. با این حال، نکته قابل توجه و جای تأمل آن است که پس از صدور این دستور و شروع روند اعطای مزایای قانونی، بنیاد شهید استان مازندران از خانواده شهید عباسیان تعهدنامهای اخذ کرد که طی آن خانواده متعهد میشدند دیگر هیچ گونه ادعایی درباره مطالبات معوقه و حقوقی که طی دو دهه گذشته مطرح بوده است، نداشته باشند. این اقدام که برخلاف عدالت و انصاف بود، برای بسیاری از آگاهان و فعالان حوزه ایثار و شهادت ابهامبرانگیز تلقی میشود؛ چرا که خانواده شهید، سالها قربانی اهمال و نفوذ جریانات خاص بودند و هیچ تقصیری در تأخیر حقوق خود نداشتند. خانواده شهید عباسیان برای آنکه از مزایای قانونی محروم نمانند، با وجود ناملایمات، این تعهد را پذیرفتند و ادامه مسیر دادند. این فداکاری، بخشی از مظلومیت آنان را نشان میدهد. در همین حال، برخی افراد محلی که در گذشته با تردید و حتی مخالفت با شهادت شهید عباسیان برخورد کرده بودند، با گذشت زمان و نگاهی عقلانی، از اشتباهات گذشته خود پشیمان شدند و در مسیر دفاع از حقوق خانواده شهید همراه شدند. برخی از آنان نیز نقش مؤثری در رساندن نامه خانواده به رئیسجمهور ایفا کردند. با صدور دستور ریاست جمهوری، مزایای قانونی ایثارگری به خانواده شهید تعلق گرفت؛ اما هیچ یک از این امتیازات، خسارتهای روحی و روانی مادر داغدار و سایر اعضای خانواده را جبران نکرد. مادری که سالها از غم از دست دادن فرزند رشیدش رنج میبرد و در عین حال باید با افکار و رفتارهای متحجرانه و ناعادلانهای که بر او و خانوادهاش روا میشد نیز دستوپنجه نرم میکرد. مع الوصف به دلیل شکاف و دودستگی میان گروه افراطی که با تعصبات سیاسی و جناحی به مسئله مینگریستند؛ با گذشت زمان، برخی با دیدی واقعگرایانه و فارغ از هیجانات سیاسی به موضوع نگاه کردند و حقانیت خانواده شهید را پذیرفتند. البته عدهای اندک همچنان بر مواضع خود پافشاری کردند، اما تأیید رسمی شهادت و پذیرش عمومی، آنان را به حاشیه راند. نکته تأسفبار آنکه، با وجود گذشت نزدیک به دو دهه از اعلام رسمی شهادت شهید ابراهیم عباسیان، هنوز هیچ معبر، کوچه یا مکان عمومی به نام این شهید بزرگوار نامگذاری نشده است؛ موضوعی که برای مردم شریف دارابکلا کاملاً روشن و قابل توجه است و همچنان بهعنوان نشانهای از مظلومیت ادامهدار این شهید باقی مانده است.در این میان، نباید از نقش مؤثر برخی افراد در روشنگری و آگاهیبخشی غفلت کرد. از جمله زحمات و شجاعت آقای صفر قلیزاده، مدیر کانال تلگرامی دارابکلا ۲۰ که با انتشار آثار و تصاویر شهید عباسیان، نقش مهمی در فرهنگسازی و آگاهی عمومی ایفا کرده است. همچنین شایسته یادآوری است که آقای ابراهیم طالبی اولین کسی بود که در یکی از مراسم ختم بستگان همسرش، با صدای رسا و از تریبون رسمی، شهید ابراهیم عباسیان را «شهید عزیز» خطاب کرد و این حرکت شجاعانه واکنشهای فراوانی به همراه داشت. تا درودی دیگر؛ فَصَبرً جَمیلُ، واللهُ المُستَعَانُ قسمت دیگر ۳۰ مرداد ۱۴۰۴ : سلام زندگینامه شهید ابراهیم عباسیان از سختیهای روزگار تا جاودانگی در ایثار تاکنون آنچه از شهید ابراهیم عباسیان نگاشتهام، بیشتر بر وقایع پس از شهادت ایشان متمرکز بوده؛ روایاتی آمیخته با تلخی و اندوه. اما این بخش ماقبل پایانی را به معرفی زندگی فردی، اجتماعی و اندیشهای او پیش از شهادت اختصاص دادهام، تا تصویری کاملتر از این انسان فراتر از زمان، در ذهن خوانندگان ترسیم شود. شهید ابراهیم عباسیان در سال ۱۳۴۱ خورشیدی در خانوادهای روستایی و متوسط، چشم به جهان گشود. وضعیت اقتصادی خانواده، همانند بسیاری از خانوارهای روستایی آن دوران، در تنگنا بود و این دشواریها، با درگذشت پدر خانواده در سال ۱۳۵۵ خورشیدی، رنگی تازه یافت. پدری که تکیهگاه معنوی و اقتصادی خانواده بود، ناگاه از جمعشان پَر کشید و بار زندگی را سنگینتر کرد. ابراهیم در آن زمان نوجوانی بیش نبود و دوران راهنمایی را میگذرانید. فقدان پدر، خانواده را نهتنها با مشکلات اقتصادی، بلکه با آسیبهای روحی و روانی عمیقی مواجه ساخت. با وجود این شرایط سخت، او به جای تسلیم شدن در برابر طوفان روزگار، عزم را جزم کرد و در کنار تحصیل، به کارگری روزمزد و سپس کار در یک کارگاه جوشکاری روی آورد. او با پشتکار، مهارت فنی جوشکاری را فرا گرفت تا سهم خود را در حفظ کرامت خانواده ایفا کند. روزگار اما گویی هرگز روی خوش به او نشان نداد؛ نه در زمان حیات و نه حتی پس از شهادت. گویی دنیا، با همه بیرحمیهایش، حتی از ایثار و فداکاری این شهید نیز شرم نکرد. کژفهمی برخی، موجب شد تا پس از شهادتش نهتنها بابی از آرامش گشوده نشود، بلکه گرهی دیگر بر زخمهای خانواده و دوستان افزوده گردد؛ و مظلومیت او، حتی پس از پروازش نیز استمرار یابد. آری، ابراهیم عباسیان، جسم خاکیاش را فدای حقیقت کرد و همه هستی دنیوی خود را در کولهبار سفر به سرای ابدی نهاد؛ توشهای که جز خلوص و ایثار نبود. با تمام دشواریها، استعداد علمیاش، بهویژه در حوزه ریاضیات، درخشان بود. او توانست در یکی از بهترین رشتههای فنی علم و صنعت پذیرفته شود و تحصیلات متوسطه خود را در دبیرستان "خیرمقدم" ساری به پایان رساند. نبوغ او در خوشنویسی و ریاضی زبانزد خاص و عام بود؛ چنانکه بیگمان، اگر فرصت مییافت، آیندهای درخشان در انتظارش بود. در حوزه اجتماعی، علیرغم آنکه تنها بیست بهار از عمرش گذشته بود، روحی آگاه و مسئولیتپذیر داشت. فقر مالی هرگز مانع نیکاندیشیاش نشد. به گواهی یکی از دوستان نزدیکش؛ کمک به نیازمندان، آنهم در نهایت خفا، بخشی جداییناپذیر از زندگی او بود. در بخش عمومی جامعه هم کنشگری فعال بود. در سال ۱۳۵۸ خورشیدی با همراه کردن گروهی از اهالی روستا، توانست با پیگیری و مطالبهگری، شرکت پیمانکاری "برادران اکبرین" را که در زمینه حمل محصولات جنگلی فعالیت داشت و با تردد ماشینهای سنگین باعث سلب آسایش مردم شده بود، وادار به آسفالت مسیر ابتدای محل تا پل قادیخیل به طول دو کیلومتر کند. این اقدام، در حالی تحقق یافت که بسیاری از مسئولان محلی یا بیتفاوت بودند یا در روند کار مانعتراشی میکردند. همه اینها تنها گوشهای از فضائل این شهید بزرگوار است. با عمر کوتاهش، اما با روحی متعهد و دغدغهمند، تصویری ماندگار و سترگ از خود بهجای نهاد. در حوزه سیاسی، ابراهیم عباسیان از جوانان آگاه و دغدغهمند محل بود که در جریان انقلاب ۱۳۵۷ حضوری فعال داشت. پس از پیروزی انقلاب، همچون بسیاری از جوانان تحصیلکرده آن دوران، تحت تأثیر فضای پرشور سیاسی قرار گرفت. او مدتی گرایشهایی به سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) داشت؛ جریانی که در آن مقطع، با رویکردی تعاملمحور، تلاش میکرد در چارچوب نظام جدید، خواستههای اجتماعی و اقتصادی خود را پیگیری کند. سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) از جمله گروههای چپگرای فعال آن دوران بود که با تکیه بر مفاهیمی چون عدالت اجتماعی، کاهش نابرابریهای طبقاتی و حمایت از حقوق اقلیتها، به دنبال اصلاح ساختارهای اجتماعی و سیاسی بود. این سازمان که بر اساس برخی آموزههای سوسیالیستی فعالیت میکرد، در مقطعی به تعامل با نظام تازهتأسیس جمهوری اسلامی تمایل نشان داد، هرچند در سالهای بعد، این رویکرد با چالشهای سیاسی و تاریخی پیچیدهای مواجه شد. ابراهیم عباسیان با نگاهی انسانی، ذهنی روشن و روحیهای مسئولانه، در میدان کار، اجتماع و اندیشه، حضوری فعال داشت. او گرچه فرصت نیافت اندیشههای خود را در بستری آرام و پایدار به بلوغ برساند، اما همانگونه که در زندگیاش برای آگاهی، عدالت و خدمت تلاش کرد، در نهایت نیز جان خود را در راه دفاع از میهن فدا کرد؛ و نامش را در فهرست جاودانگان این سرزمین ثبت نمود—همانهایی که با ایثارشان، به شرافت انسانی معنا بخشیدند. تا درودی دیگر؛ فَصَبرُ جَمیلُ؛ وَاللهُ المُستَعانُ. قسمت آخر ۲ ، ۶ ، ۱۴۰۴ : سلام مادر شهید عباسیان؛ از رنج تا رستگاری روایتی از روشنی در دل تاریکی پایانبخش روایت اندوهبار زندگی شهید ابراهیم عباسیان را به چهرهای آشنا و ستوده اختصاص دادهام؛ مادر رنجدیدهاش، زنی از تبار ایثار و ایمان، که بار دردناکترین فقدانها را بر دوش کشید، بیآنکه مجال سوگواری بیابد یا حتی اجازهای برای برپایی خیمهی عزا داشته باشد. فرزندی برومند، تمام هستیاش، در راه دفاع از میهن و مقابله با دشمن متخاصم جان شیرین خود را تقدیم کرد، اما تقدیر چنین رقم خورد که این مادر، نه تنها فرزند خویش را در طوفان جنگ از دست بدهد، بلکه در سالهای پس از آن، قربانی بیمهری، طعنه، و جفای گروهی تندرو نیز گردد؛ آنان که نه درک کردند رنج مادر را، و نه حرمت خون شهید را. او غم فرزند را در عمق جان حبس کرد و با تکیه بر باورهای استوار دینیاش، همهی بیعدالتیها را به دادگاه عدل الهی در روز رستاخیز واگذار نمود. سکوتش، فریادی بود بیصدا؛ تسلیمناپذیر، چون کوه؛ نجیب، چون آسمان. این مادر داغدیده، گرچه در شهریورِ داغ و پرتلاطم سال ۱۳۶۱ روحش همزمان با روح فرزند شهیدش پرواز کرده بود، اما جسم رنجکشیدهاش در سال ۱۳۹۹ خورشیدی، به آرامش خاک سپرده شد. او رفت، اما یادش و مظلومیتش باقی ماند. همانگونه که فرزند شهیدش، در حافظهی تاریخ این سرزمین جاودانه است، رنجهای بیصدای این مادر نیز در دفتر روزگار ثبت شده تا در قیامت، از آنانی که به جای مرهم، نمک بر زخمهایش پاشیدند، دادخواهی شود. مادر شهید عباسیان، با صبر و نجابت کمنظیرش، تجسمی از رستگاری در دل رنج بود. رفت، اما شکوهمند؛ با سری بلند و دلی مطمئن. نتیجهگیری ماجرای زندگی و شهادت ابراهیم عباسیان، تنها شرح حال فردی از دل یک روستا نیست؛ بلکه روایتی تلخ و در عین حال الهامبخش از نسلی است که با وجود تمام ناملایمات، قامت راست کرد و تا واپسین لحظه بر اصول انسانی، تعهد اجتماعی و آرمانهای خود پای فشرد. سرگذشت این شهید گرانقدر، نشان میدهد که مظلومیت، همیشه در خاموشی و سکوت خلاصه نمیشود؛ گاهی مظلوم، فریادی خاموش است در دل تاریخ که اگرچه در زمان خود ناشنیده میماند، اما در آینده، صدایی رسا برای وجدانهای بیدار خواهد شد. او نماینده نسلی بود که با دستان خالی، اما قلبی سرشار از ایمان و شعور اجتماعی، تلاش کرد جامعهای بهتر بسازد؛ نسلی که در بزنگاههای تاریخی، نه برای منفعت شخصی، که برای تعالی جمعی برخاست. و امروز، بر ماست که با یادآوری این فداکاریها، اجازه ندهیم خاطرهی این عزیزان در هیاهوی روزمرگی گم شود. شهید ابراهیم عباسیان نه صرفاً در میدان نبرد، بلکه در میدان زندگی، در عرصه آگاهی، در متن جامعه و در دل باورهای انسانیاش جنگیده بود. و آنچه از او بهجا مانده، بیش از یک خاطره؛ درسی است برای ماندن، برای ساختن، و برای زندهنگهداشتن حقیقت. روایت شهید ابراهیم عباسیان به پایان رسید؛ اما چراغی افروخت که خاموش نخواهد شد. نکته آخر: بخش مربوط به عملکرد نهاد انجمن اسلامی به پایان رسید. از این پس، ادامهی مطالب مربوط به عملکرد شورای اسلامی و دهیاری تقدیم خواهد شد. چنانچه به وقایع تاریخی و رویدادهای محل علاقهمند هستید، کانال سرزمین من دارابکلا را دنبال فرمایید. با سپاس از همراهی شما
خاطره:
یک شب رامیان میزبان والد محتر م برادران طالبی (رحمه الله) و یکی از برادران و دامادشان آقای فضل الله فضلی بودم. اهل غیبت نبود بسیار ساده و صمیمی مرحوم آقای طالبی (والد) شب زود خوابید ولی حدود یک ساعت مانده به اذان صبح برای نماز شب بیدار شد و دیگه نخوابید. این یک نمونه از خوبان فراوان آخوندهای ما. من یک نظر قدیمی داشتم و دارم و آن این است: در میان اصناف مختلف جامعه شیعی ایران بلکه در عراق و دیگر نقاط جهان آخوندهای شیعه اکثرا پاکتترند البته منافات ندارد که اقشار دیگر نیز از پاکان فراوان برخوردار باشند ولی نسبت این پاکی در آخوندها بیشتر است. به قول دکتر شریعتی (جمله خوب) «من امضای یک عمامه بسر را در پای قراردادهای استعماری ندیدم». این دوستان شیعه ما اگر مدتی در میان اهل سنت زندگی کنند مخصوصا در عربستان و مصر ووو خواهند فهمید که آخوندهای شیعه نسبت به آنان بسیار وجودهای ارزشمند و پاکی هستند اینها را با قطع نظر از تفکرات سیاسی خاص تند چپ و راست در زمان ما عرض کردم که حق طبیعی هر فرد است و فقط باید اخلاق اسلامی را بیشتر رعایت نموده و مراقب باشند از تهمت و دروغ و اهانت و توهین خودداری کنند تا مردم به آنان گرایش پیدا کنند.
نگارش ۱۸ ، ۵ ، ۱۴۰۴ : ابراهیم طالبی دامنه دارابی. در کتاب "معمای امیرعباس هویدا" خوانده بودم که آقای عباس میلانی نویسندهی آن. در ص ۲۱۴ گفته بود اسلحهی هفتتیر بکاررفته در ترور حسنعلی منصور (از مبدعان کاپیتولاسیون) را آقای هاشمی رفسنجانی تدارک کرده بود که توسط اعضای مسلح یک حزب مسلمان به اسم "مؤتلفهی اسلامی" صورت گرفت.
جالب اینکه دیشب در مطالعاتی که روی دفترهای یادداشتم داشتم دیدم آقای شیخ صادق خلخالی در کتاب خاطرات خودنوشت خود ص ۱۶۲، گفت اسلحه را مرحوم سید ابوالفضل تولیت -که زمان شاه تولیت حرم قم را بر عهده داشت و قبرش در مسجد قدس محلهی ما دفن است- از کربلا خرید به رفسنجانی داد و رفسنجانی هم داد به حاج مهدی عراقی و او هم داد به محمد بخارایی و بخارایی هم گلولهها را در مغز حسنعلی منصور خالی کرد.
ترور گرچه توسط مسلم سفیر امام حسین علیهما السلام استنکاف (=ناپذیرفتنی) شد و ابن زیاد را از شکاف و درز در خونهی هانی بن عروه نزد، اما تاریخ مسلمین مانند سایر دینداران ادیان، پر شد از ترور. ترور در تلقی برخی، آخرین حرف یک دیندار یا یک عضو ایدئولوژیک حزب یا فرقه، با هر کسی هست، که گمان میکند دیگر مهدورالدم است و ریختن خونش مباح. بحث دینی آن بماند. بگذرم.
پیوست:
متن "ستون روز" امروزم ۱۸ ، ۵ ، ۱۴۰۴ را بر اساس مستندات این دفتر یادداشتم نوشتم که در ۱۳۸۶ در تقویم سالانهام به صورت خطی نوشته بودم. دو ستون مورّب سمت راست دفتر. نمایش آن جنبهی سندیت متنم را نمایان میکند. درود. دامنه
نشر دامنه
به قلم دامنه: استتار تورزن بر انگور مَل استتار تردستانهی تورزَن بر انگور مَل. ۱۰۰ در ۱۰۰ که نه، ۸۸ در ۱۰۰ زنان تا وِه را میبینن، شونگ میآن، البته هستند زنان شیرزن در ایران، تورزن که خاره! مَرمِله و مَرماشکِل و مارمولک و موش و میمون و منگو را میگیرند!
توجه: دامنه در رد یا تأیید نوشتههای روزبه روزگرد ورود نمیکند.
حتی آقای علی لاریجانی با حکم صوری آقای مسعود پزشکیان، اتاق حساس شورای عالی امنیت ملی را تحویل بگیرد، باز هم کشور را آقای سعید جلیلی مرد قدرتمند ایران در خاورمیانه و آن سایه قدرت (سپ... . دادس... . بی...) می چرخاند و برای علی لاریجانی فقط دفتر و دستک و چند دوربین شنود از تهِ سالن تا تهِ پالتو و پتو در آن شورا باقی می ماند. آقای سعید جلیلی سلام! چه خبر مرد تک ایران؟! از پیچ بزرگراه چمران آن کنج ساختمان؟؟!!
(۱۵ / ۵ / ۱۴۰۴) پایان:
روزبه روزگرد در مدرسه فکرت
الهام علیاف آذربایجان و نیکول پاشینیان ارمنستان، صاف و بدون جاده خاکی! رفتند کاخ سفید پیش دونالد ترامپ صلح را امضا کردند و اسم جاده میان نخجوان و ارمنستان و آذربایجان را گذاشتند "جاده ی ترامپ" برای صلح و شکوفایی». آقای پاشینیان حرف عجیبی هم زد و گفت: "معتقدم رئیس ترامپ شایسته جایزه ی صلح نوبل است و از این موضوع دفاع می کنیم و برای آن تبلیغ خواهیم کرد."
جمهوری اسلامی ایران دوست و همپیالهی نیکول پاشینیان ارمنستان در حالی که علی لاریجانی سپاه را گاری سوار می کند می برد جایی شمالی تر تهران! و پای آن یکی را در همان جا بند می زند و از مهره هایی خنثی مانند علی اکبر احمدیان سپاه و علی شمخانی سپاه را سواری می گیرد که برای "سواد اعظم" سوت بزنند، ترامپ بیخ دو گوش گربه ی ایران جاده می زند. اسم این نوع رفتار سیاسی را دانشمندترین داشمندان علم سیاست معاصر، هانس جی مورگنتا گذاشته بود رئالیته! واقع گرایی. جناب جمهوری اسلامی! کارت را بکن کارت را بکن که فقط بلدی سر و کله ی طرفداران تغییرات را بشکنی و آنان را از دور خود تار و مار کنی.
(۱۸ / ۵ / ۱۴۰۴) پایان :
روزبه روزگرد در مدرسه فکرت
نگارش ۱۳ ، ۵ ، ۱۴۰۴ : ابراهیم طالبی دامنه دارابی. آقاخامنهای یک شخصیت مشهوریست. در حکومت شاه، وارد سیاست و مبارزه شد. محال بود روحانییی شهامت بهخرج میداد دوست و همنشین و مصاحب زندهیاد دکتر علی شریعتی شود، اما او از نزدیکترین دوست و پیرو علی بود و علی و سیدعلی قلوی فکری هم بودند. پس از تأسیس نظام جمهوری اسلامی ایران، در بین جریان راست جمهوری اسلامی، بسیار نفوذ دارد. برای سپاهیان و بسیج و پایگاههای مقاومت، یک قِدّیس در حد پرستش! بدونِ پرسش است. در جهان، شخصیتهایی از دولتها و جوامع دینی و مذهبی با او مراوده و دوستی دارند. در جنبشهای نوظهورتری چون حزبالله لبنان، حماس غزه، انصارالله یمن و جهادیهای شیعی افغانستان، حرفشنوی ازو وجود دارد. تسلط بر تمام دولتهای جمهوری اسلامی ایران داشت و مهرههای خود را عین پازل کاشت. به جریان راست جمهوری اسلامی ایران گرایش و اعتماد واثق دارد و به آنان پر و بال میدهد. زندگی شخصی سالمی داشت و دارد. بهشدت بر نماز اهمیت شگفتانگیز میدهد و تضرع و دعا از وجنات اوست. اما همهی اینها برای من که یک نقل از دیدگاه شخصیام باقی مانده است، موجب نمیشود دیدگاه انتقادی بر مشیء و بینشش نیندازم:
۱. نگاه فقهی متصلّب، به وی امید و دل بستند و ایشان هم فقهاش با نوگرایی تقریباً زاویه دارد. شعرش عمیق است اما فقهش، از سنت بیرون نزده است.
۲. حاضر شده است همچنان در جایگاه اول کشور با بیش از ۳۶ سال طول، بمانَد و معلوم شد بر ماندن در آن تمایل دارد و یا خبرگان ایشان را مَجاب کردند تا عمر در رهبری باقی بماند.
۳. حلقههای دور ایشان، یکسره از تفکر راست است و او هم، آنان را حمایت و از رویشهایی در بسیج و احزاب راست، خرسند است و نمونه، مثال میزند.
۴. با آن که خاورمیانه از تفکر غالب عربی و عاری از سیاست درگیری آکنده است، ایشان سیاست نفوذ در مرز اسرائیل را پیش بُرد و مورد انتقاد داخلی و جهان قرار گرفت، اما همچنان نگرش خاورمیانهای خود را منطبق بر واقعیت میداند با آنکه تمام آن جبههها را از دست داد و ارتش نُخبهکُش و بدون اخلاق اسرائیل تمام منطقهی اطراف خود را سرکوب کرد و به ایران هم ۱۲ روز جنگ کرد و ضربات مهلک و غافلگیرکنندهای وارد کرد.
۵. شخصیتهایی مانند آیت الله منتظری، حجتالاسلام اکبر رفسنجانی، حجت الاسلام علی اکبر ناطق نوری، حجت الاسلام سید محمد موسوی خوئینی، حجت الاسلام مهدی کروبی، حجت الاسلام سید محمد خاتمی، آقای مهندس میرحسین موسوی، حجت الاسلام مسیح مهاجری، فیلسوف مصطفی ملکیان و ... از ایشان فاصله گرفته بودند و همچنان از وی دوری میکنند.
۶. در مقابل، شخصیت شاخص راست مانند: آقای حسین شریعتمداری کیهان، سرتیپ حسین الله کرم. آیت الله مصباح یزدی، آیت الله احمد جنتی، دو برادر: حجت الاسلام شیخ مهدی و شیخ حسین طائب، حجت الاسلام سید احمد خاتمی، حجت الاسلام سید احمد علمالهدی، آقای سعید جلیلی، آقای علی لاریجانی، حجت شیخ صادق لاریجانی، حجت الاسلام روح الله حسینیان، و روضهخوان شیخ کاظم رجبی صدیقی، بسیار مورد وثوق آقاخامنهای بودهاند و هستند.
مواردی ازین دست موجب شده است مسئلهی ولیفقیه -تزی مطلقه برآمده از تفقُه خاص امام خمینی- به صورت حادّ و خاموش، دچار بحران مشروعیت سیاسی شود و آقاخامنهای نتواند این جایگاه را به مرکز انسجام ملی تبدیل کند، و خود ایشان از نظر جامعهشناسی سیاسی مهمترین شکاف فعال (به مفهوم تنازع فکری) در درون جامعهی ایران شد. اینک میهن ایران در گپ و گفتِ چالش بزرگی مانند، جهانگرایی، ترک سیاست سنتی ناشی از وصیتنامه و صحیفهی امام خمینی، زمانمندشدن دورهی رهبری، انتقال قدرت، انتخابات و حتی رفراندوم مجلس مؤسسان و چندین مطالبهی سنگین از قدرت و حاکمیت وارد شده است و قدرت هم، تزهای رایج و جاری خود را رنگ حقانیت میزند و سایر دیدگاهها را یا انگ غربی میزند و یا ننگ بیدینی! با صدها افترای دیگر که حتی اسم بردن آن الفاظ چندشآور است و اتلاف اوقات. بیاعتنایی و سکوت فلسفی و فکرب به حرفهای سست و تهمتهای مفت، بهترین پاسخ است.
نمونهی تازه اینه مردم یک سال است به علت انتساب پروندهی فساد و زد و بند زمینخواری حوزهی علمیهی جایی گران و خوشآب و هوا در شمال شرق تهران به آقای شیخ کاظم رجبی صدیقی امام جمعه تهران و رئیس "ستاد امر به معروف و نهی از منکر" !!! ایران، خواهان عزل او بودند. اما همچنان آقاخامنهای پشت ایشان ماند و تا دیروز، گویی خبرها حاکیست قبول کرد کنار برود. کسی که حیثیت جمهوری اسلامی ایران را بازی سخت و رذلی کرد و مردم به این رفتار نظام بهشدت خندیدند. بگذرم. این تضاد و تنازع، مانند آب در دل تَفت کویر، راه باز میکند و زمین تشنه و چاک چاک را آبیاری مینماید. بگذرم. ملت! بمان! - میهن! بخن!