نوشتهی دامنه: به نام خدا. سلام. تمسُّک تا تنسُّکمیگوید (کی؟ آشیخ مجتبی تهرانی) باید مؤدّب به ادب الهی گردد. کی؟ انسان. چگونه؟ این گونه. با راه تمسُّک تا تنسُّک. حالا ببینیم خودِ آیت الله مرحوم شیخ مجتبی تهرانی درین جلسهی سی و سوم چه میگوید. او تمسُّک را درین میداند که انسان کرارا" بیاید بگوید خدا و پیغمبر و ائمه چنین فرمودهاند و خود، به فرمایش آنها تمسُّک بجوید. یعنی بَسا انسان سخنان آنان را حفظ و بلد باشد اما فقط رجوع کند. این کافی نیست و انسانِ درستی را نمیپرورانَد. چون به تعبیر ایشان کار چنین شخصی مثل "ضبط صوت" میشود و حتی کار ضبط صوت هم "مقام بالاتری" دارد. پس چه چیزی مشکل انسان را حل میکند؟! آشیخ مجتبی تهرانی میفرماید: "تنسُّک" حالا تنسُّک مگر چه فرق میکند با تمسُّک؟
تنسُّک به این معناست که انسان از گفتار و رفتار پیامبر ص و ائمه ع "روشِ رفتاری" یگیرد. این، انسانساز است. یعنی ببینیم پیغمبر اکرم و ائمه در ابعاد گوناگون فردی اجتماعی چگونه رفتار کردند ما نیز همان رفتار کنیم. باید شیوههای آنها را شناسایی کنیم به آنها متنسِّک شویم تا واقعا" ادب شویم. تنسُّک در لغت یعنی خداپرستی پارسایی. تمسُّک در لغت یعنی چنگزدن. آویختن. بگذرم. من این کتابِ «تأدیب نفس» سی و سه جلسه درس اخلاق شیخ مجتبی تهرانی (۱۳۱۶ - ۱۳۹۱) را از دیشب بر بالینم گذاشتم تا خوب بخوانم. نشر مصابیح الهدا است، چاپ دومش در ۱۳۹۲. اثری نافذ بر روح جان نفس انسان. روز شهادت پدرِ امام زمان عج بود خواستم با تبیین کوتاه تمسُّک تنسُّک، توسل جوییم با امام حسن عسکری ع که مورد خشم ستمگران بود. تسلیت. ۲ مهر ۱۴۰۲.
به قلم دامنه: مردمک به نام خدا. سلام. حسبِ حال نویسی (=اتوبیوگرافی، زندگینامهی خودنوشت) در اصل از مصر باستان برخاسته، که فراعین آنجا علاقه داشتند شرحِ احوال زندگی خود را بر کتیبه بنگارند. اما در اصل این کار ریشه در معرفةُالنفس دارد که اَنفعِ معارف است. زیرا هر کس خود بهتر از هر کس میداند چگونه زیسته، بر او چه گذشته، چه در سر میپرورانَد، اَرز و عَرض و عِرض او چند است. حتی توصیه شده که:
"چنان مُستغرقِ اوقاتِ خود باش
که از حالِ کسی نایَد تُرا یاد"
یعنی به خودت بپرداز چه کار به ایرادهای دیگران داری. همین سرِ صبحی داشتم کتاب "شرحِ این هجرانِ" (تصویر بالا) آقای دکتر محمد فنایی اشکوری (قم: وحی و خرد، ۱۳۹۵) را خلاصهنویسی میکردم، چنین سوژه در ذهنم شکل گرفت. نمیدانم مفیدگویی کردم درین ستون روزم یا نه. هر چه هست، نخست، نَهیب بر خودم هست. با یک شعر خودم را گرم میکنم که پا وقتی سرد شود، پایداری تا پای جان هم یخ میکند: "از مَردُمکِ دیده باید آموخت / دیدنِ همه کس را و ندیدنِ خود را" اینجا، دیگری را دیدن یعنی امتیازات و خوبیهای کسی را دیدن، نه خویشتن را هیچ و پوچ انگاشتن، بلکه خود را برتر ندانستن و سایران را خوب دیدن. بگذرم. دامنه.
به قلم دامنه: به نام خدا. سلام. روزنامهی آسیا (۲۰ شهریور ۱۴۰۲ عکس داخل متن) را ورق زدم. این "گروه بیست" که برای اَدای احترام به روح مهاتما گاندی به راج گات (=محل سوزاندن پیکر گاندی) راهی شدند، در میانشان همان کشوری هم هست که سالها هندوستان را نه کشور که "کمپانیِ"!!! خود میدانست و کل خاکش را به تصرف خود برده بود؛ انگلیس. حالا همینها به روح مهاتما سلام میدهند. رفتار پلیدانهای که فقط از برخی از دُوَل غرب بر میآید. از کجا معلوم! همان هندوی افراطی که مرحوم گاندی را ترور کرده بود از خودِ انگلیس دستور نگرفته بود! که گاندی آنان را سرافکنده از هند بیرون رانده بود. حالا این ادای احترام را باور باید کرد! یا روح پلیدی را. بگذرم. دو نکته دارم، میگویم:
دامنه
۱. این را تاریخ به ثبت رسانده که همواره انسانهای درستکار روحشان در دنیا آمدوشد دارد. بدکاران را حتی دنیاگرایان هم جرئت احترام ندارند.
۲. هندِ امروز -که قرار است اسمش بهارات شود- زمانی نامش یک شرکت بود، نه کشور! شرکت "کمپانی هند شرقی"!!! که انگلیس آن را خاکِ خود کرده بود. اینک این را باید در نظر داشت هر کشوری در برابر مخاصمات مقاومت کرد چشمِ جهان را گرفت، ایران هم، روزی فرا خواهد رسید به خاطر همین مقاومت قهرمانانهاش در برابر تمام مهاجمان (بیگانگان + دلّاکان آنان در ایران) مورد ستایش قرار خواهد گرفت که تسلیم اهریمن نشد، زیرا کشوری بر روی آموزههای قرآن بنا شد و بر پایهی خط تمدنی خود با تئوری سهگانهی پندار و گفتار و کردار نیک، تأسیس
به قلم دامنه: به نام خدا. سلام. این روزها دارم این کتاب دوجلدی را میخوانم : «انسان؛ از میلاد تا معاد» اثر آیتالله سید نعمتالله حسینی کهلائی. یکی را تمام، دومی را از نصفه عبور کردم. یادداشتی پیش خود بر اساس بینش آزادم سحر روی ورقه نوشتم همان را خلاصهتر این صحن میگذارم. خُب، زندگی کاشت است و برداشت. سرانجامش هم احتضار است و احضار. همه باید پیش خدا حاضر شویم. بنده برین نظرم دنیا که باشی باید بگویی: "با چراغِ عقل راه خویشتن یافتم <> در شریعت تابعِ قرآن و عقلِ کُل شدم".
از میلاد تا معاد
اشعاری را به امام علی ع نسبت میدهند که برگردان میکنم: مردم چهار دستهی جدایند؛ حالاتشان، هر یک روشن: دستهای، دنیایی تلخ دارند، آخرتی شیرین. دستهای دنیایی پُرمَسرّت دارند ول از آخرت بیبهرهاند. دستهای هر دو را به چنگ آوردند. دستهای درین بین ضایع شدهاند؛ نه این دارند و نه از آن برخوردارند. همان امام هُمام میآموزاند که ای بشر تو خاکی هستی، صفات و اخلاق جمع کن؛ زیرا انسان به کردههای خود قضاوت میشود؛ یا نکوهش یا ستایش. درین میان از نظر حضرت علی ع چهار چیز از هر چیز بیشتر بشر را بالا میبرَد: حلم. علم. عطا. احسان. که همهی این چهار صفت مورد اشارهی امیرالمؤمنین علی ع در چیزی یه اسم ایمان تجمع دارند. فقط حِلم را یک کمی توضیح دم. حلم یعنی آهستگی. یعنی روان آدمی پیوسته آرام باشد. مثل شتُرِ آرام که یک کودک هم اگر اَفسارش را مهار کند تا چندین کویر را آرامآرام میپیماید و بههم نمیریزد.
هان! دنیا به کدام مسیر است؟ به مسیر خودِ دنیا؟ نه، هرگز. ما که مبداء و معادی هستیم، دنیا را منتهی به آخرت میدانیم. دنیا آزمایشگاهیست در مسیرآخرت. آخرش قیامت است، قضاوت است، حشر است، نشر است. لفّ است. چِشش هست، یا عذاب یا پاداش. گمشدگان مزرعهی دنیا اگر به ندای اهدنا الصّراط اجابت ندهند آن اَعدا اَعدُو (دشمنترین دشمنانش یعنی نفسِ سرکش) میپّرد میدان، حُقه میزند و حق و حَقه و حقگویی را به سرقت میبرَد. خدایا: "مرا در روز مِحنَت یار باید <> وگرنه روزِ شادی یار بسیار" ختم کلامم: "یا رب کجاست [کجاست کجاست] مَحرم رازی که در جهان <> دل شرحِ آن دهد که چه دید و چِها کشید. ممنونم از عزیزان کتابخانهی یادگار امام قم که برای ما این نعمت عُظما را فراهم ساختند که از آنان کتاب به امانت گیریم.
به نام خدا
حیات وحش ایران
جمعی از نویسندگان
(تهران: نشر طلایی، ۱۳۸۸)
برای آشنایی نوهام علی با آفرینش
چپ
جلال رومی
نوشتهی بهمن شکوهی
(تهران: نگاه، ۱۳۹۷)
راست
فیض الدموع
شرح زندگانی امام حسین ع
محمدابراهیم نواب تهرانی (بدایع نگار)
اکبر ایرانی قمی (تهران: هجرت، ۱۳۷۴)
بالا
شرح این هجران
دکتر محمد فنایی اشکوری
(قم. وحی و خرد، ۱۳۹۵)
پایین
نادر برادرم حسین
خاطرات شفاهی حسن فقیه
دربارهی شهید حسین مهدوی نادر
(تهران: نشر فاتحان، ۱۳۹۰)
چند کتابی که تازگی خواندم
سرِ فرصت از هر یک نکاتی خواهم نوشت
...
کتاب "احادیث قدسی"
اثر فقیه و محدث حُر عاملی ترجمهی کریم فیض
به قلم دامنه، به نام خدا. سلام. غروب دیروز ذهنم همین عنوان -قُله عین قُلک عمل میکند- را ساخت. گفتم فردا ستون روزم کنم. کردم. کودک -حتی بزرگسال- قُلک را دوست دارد؛ چون عین خزانه عمل میکند؛ ذخیره ذخیره ذخیره، سپس سرِ نیاز، هزینه هزینه هزینه. چقدر هم خوش میگذرد شکستن قلک به وقت نیازش. من خود در زندگی سختم که با فقر همسایهی دیواربهدیوار بودم (خصوصا" ایام دانشگاه) چند بار قُلک شکستم و پولِ خُردها را جیب کردم و زندگی پیش بردم در اَعلای فقر. اینک با آن خاطراتم میآموزم که زندگی چشِش هم ناداری است و هم دارایی.
همین که در دنیای خدای باریتعالی مابینِ ناداری و دارایی، زیست میکنم و نیازمند خلق نشدم یعنی هم قُله دارم و هم قُلک؛ ولو قُلک کوچک و قُلهی کمارتفاع. اینک صبح -که پا شدم مقدمات منظم روزانهام را طی کردم- آمدم سرِ پیشخوان، دیدم روزنامهی "مهد تمدن" امروز شنبه (۱۴ مرداد ۱۴۰۲ عکس روی این متن) تیتری کار کرده که حرف من هم بوده؛ تِلهپاتی (=دورآگاهی) انگار برقرار شده!!! میان ذهن من و متنِ مهد تمدن. نوشته بر روی عکس سمت چپش -که مردی با آب بطری در صددِ خنککردنش برآمده- :
"چگونه ترقی زندگی اجتماعی ما آدمها، زمین را گرم و گرمتر میکند."
باری؛ بنده چندباری گفته که راهی که بشر در پیش گرفته در صنعتیساختن افراطی جهان، کژه است و کج. سالها دورتر مهندس مرحوم مهدی بازرگان کتابی نوشت «راه انبیاء، راه بشر» و در آن نتیجه گرفته که بشر با همین طریق که میپیماید در واقع در راه انبیاء دارد پیش میرود. آن کتاب، مدتها جزوِ کتابهای تبیینی و ایدئولوژیکی در "سازمان مجاهدین خلق" اولیه شده بود که سپس وقتی میان بازرگان و سازمان تروریستی رجوی در اول انقلاب تنش برقرار شد این کتابش هم کنار گذاشته شد. اینک باز نیز، مطمئنترم که بشر بر خلاف تز کتاب بازرگان، از راه انبیاء علیهم السلام پس افتاده، و دارد به سرعت باد غلط میپیماید. حالیا! تا سرش به سنگ بخورد و راهِ رفته را برگردد. صنعت و آلودگی ذاتی آن، زمین -این تنها کرهی قابل زیست فعلی جهان آفرینش را- به ویرانی برده. این نوع گرمایش زمین، طبیعی نیست، روال نیست. دست بشر در آن نقش دارد. قُلهها وقتی از برفِ ذخیره، خالی باشد چگونه درّههای پای آن، آب جاری شود و پاییندست را -که انسان و حیوان و زرع و مزرعه و باغ و دشتش هست- مشروب و سیرآب سازد؟ قُله، عین قُلک عمل میکند؛ زمستان برف بر خود میگیرد تا تابستان آب تحویل دهد که بشر خشک نشود. وقتی صنعت، آلودگی ایجاد میکند و آدم هم نسبت به نعمت زمین، اینچنین بیاعتنایی و بدسِگالی میکند، قُلکِ قُله هم در همان زمستان ذوب میشود و تابستان چیزی روی سر و روی خود ندارد که به درّهها و جویبارها عطا کند. روزی روزگاری در حیاط همهی ما دارابکلاییها پرندههای حلالگوشت تیکا، سیتیکا؛ پشتِل، زیک و حتی اَبیا (نوک دراز) بوده و با تلهی دُم اسب، یا با بستن نخ دراز به لاگ و لِوه صیدشان میکردیم؛ کوشند الآن؟! کجان؟! من یادم هست زمستان از روی یخ به دبستان میرفتم و کَلوش من هم سوراخ بود و پایم یخ میزد و جوراب کجا بود از بسط فقر!
بشر آیا برمیگردد ازین غلط؟! یا همچنان غَلت میزند درین غلط. من میاندیشم تا تقّلای "سود" از سوی مادیگرایی غرب، معیار زیستن است، جهان طعم معنا را نخواهد چشید. ذره ذره زمین را از نعمت میخشکاند این تفکر سود سود سود، پول پول پول. نه رحم به انسان دارد و نه مروت به زمین. اینک بسیاری، در زندگی نه قُله دارند و نه حتی قُلک، همه را پیشخور کردهاند. بگذرم. دامنه.
به قلم دامنه: به نام خدا. سلام. کتاب مایکل ج. مارتین با عنوان «تبعیضنژادی در آفریقای جنوبی» ترجمهی آقای مهدی حقیقتخواه را همین هفتهی اخیر تمام کردم. نمیخواهم چندان مطوّل بنویسم، فقط سه چهار سطر کفایت میکند و مقصد را مشخص. خُب؛ در تاریخ بشر، نژادپرستی -یا همان راسیسم- معمولاً در جوامع رسم بود، اما تبعیضنژادی -یا همان آپارتاید- یک چیز بیهمتا و نوبَر- بود که سال ۱۹۴۸ از طرف اروپاییها در کشور آفریقای جنوبی، در جنوبیترین خاک قارهی آفریقا بنیان نهاده شده بود و بیش از ۴۰ سال، سفیدپوستان اروپاییتبار، این کشور را تیولِ مخصوص خود نموده بودند. که در اثر آن، هیچ سیاه و حتی رنگینپوست دیگری حق نداشت حتی خانهای از خود بخرد. نمیتوانست رأی دهد. مجاز نبود مشاغل پردرآمد داشته باشد. حق ازدواج با خارج از نژادِ خود را نداشته است. در حکومت راه داده نمیشدند.
جالب این بود اروپا میدانست این کشور، سفیدپوستها فقط ۲۰ در ۱۰۰ بودند و سیاهان ۸۰ در ۱۰۰ ولی تمام حکومت و معدن و بندر و شهر و مناطق در دست اقلیت سفیدپوست بود و اروپا و آمریکا جیک! نزدند. در واقع اروپا طی چهل و اندی سال مُهر تأیید زد علیهی قاعدهی «اکثریت» که در لفظ اساس دموکراسی است. حتی در جنوب شرقی این کشور، شهری بندری را «لندن شرقی» نامیدند. خودِ هِندریک وِروُرد اولین نخستوزیر این رژیم در سال ۱۹۵۸ اعلام کرده بود:
"شعار ما حفظ برتری سفیدپوستان برای همیشه بر مردم و کشورمان، در صورت لزوم به زور است." (ر.ک: ص ۱۰)
خواستم گفته باشم اروپا چهار دهه دید و دید و دید، ولی به رو هم نیاوُرد. چی را؟ این را: سیاست آپارتاید را. چنان با این سیستم گرم میگرفت و مراوده میکرد که انگاری خاکی دورافتاده از خودِ خودِ اروپاست! وقتی جنبشی تحت هدایت زندهیاد مرحوم نلسون ماندلا -با سی و اندی سال مبارزه و زندان- توانست روح ملت را سرانجام در ۱۹۹۴ آزاد کند و بنیاد رژیم را ویران و حکومتی نو در آن تأسیس سازد، تازه اروپا باز هم عین آمریکا چشمش را روی تمام جنایات هولناک چهل و اندی سالهی رژیم آپارتایدی آنجا، بسته نگاه داشت. پِلک هم نزد. وقتی اواخر واژگونی رژیم هم دید رسوایی خیلی شکننده شده کمی از آنها یک تکانی خوردند. همین. اروپا هیچ گاه راست راه نرفت. خصوصا" وقتی سود در میان آید. شاید حق! دارد، زیرا خدا، مسئلهی دستِ چندم برخی از آن دولتهای آن دیار هم نیست. بگذرم. دامنه.
کتاب
سلولهای بهاری
به قلم دامنه. به نام خدا. سلام. این خاطرات دکتر حسین بهاروند (متولد ۱۳۵۰) را به سبک خودم مینویسم چون نقل مستقیم از کتاب، کشش و جذبه ندارد و اساساً با شیوهی من، سنخیتی ندارد. چون اهل برداشتنویسیام در معرفی اثر و افراد. در جاهایی هم که رفرنس (=نشانی و آدرس و ارجاع) مهم بود، با علامتِ اختصاری (ر.ک: ص... ) «رجوع کنید به صفحهی... » جایگاه متن را برای رجوع احتمالی به لای کتاب، تعیین کردم. مزاج هر کس گرفت این هم تقدیم دو قسمت در زیرِ این دو عکسِ پشت و رویِ جلدِ اثر:
«سلولهای بهاری» خاطرات آقای دکتر حسین بهاروند پدرِ علم سلولهای بنیادی ایران، گفتوگو و نگارش آقای بهنام باقری را چندی پیش کمتر از سه روز خواندم. قول دادم شِمّهای ازین اثر ۴۰۷ صفحهای، به این صحن برای علاقهدارانِ عقیده و عقل و شرع و شرح، بگویم. این هم وفا به قولم:
عاشورا به دنیا آمد. سال ۱۳۵۰. پس؛ هر سال مادروپدرش برایش روز عاشورا گوسفند برای سوگواری نهضت امام حسین ع ذبح میکنند. بچهی محلهی ب ۱ فولادشهر اصفهان، (ر.ک: ص ۴۲) از قوم عزیز لُرِ خرمآباد روستای مابینِ کوه مُدبَه به اسم "ناصروند" (ر.ک: ص ۵۹) پدرش کارگر ذوبآهن زرینشهر و
به قلم دامنه. به نام خدا. کتاب ″نور علیٰ نور″ اثر آیتالله حسن حسنزادهی آملی از دسته آثاریست که اضافه بر دانش، به آدم نفَس هم میبخشد؛ عین انژکتور (=پاشانهی) موتور که وقتی شستوشو میشود قدرت و نفَس میاندازد به جان ماشین. این کتاب را جَسته و گریخته میخوانم چون یکباره نمیشود همه را هضم کرد؛ ثِقل میکند مُخ آدم. یک جا یعنی در صفحهی ۹۲ نوشته:
«بذر سعادت مراقبت است و مراقبت کشیکِ نفس کشیدن و پاسبان حرمِ دل بودن است... و تمام عبادات، ادعیه و اذکار برای به بار رساندنِ این تخم رستگاری است».
از نظر مرحوم حسنزادهی آملی انسان ثابتِ سیّال است. سیّال است در طبیعت خودش و ثابت است در گوهر روحش که از حقایق علمیه تغذیه میشود. علم و عمل دو گوهر انسانساز هستند. این مطلب را میتوان در صفحهی ۳۰۷ این کتاب کاوید.
حسنزاده در صفحهی ۲۹۴ نیّت خلاف را و قول کذب را عامل کجیِ و مُعوّجی خیال و نفس و فکر معرفی میکند و لذا به روایاتی آدرس میدهد که در آن نهی از کذب شده است هر چند به هزل و مطایبه (=شوخی) باشد. در نور علیٰ نور که اشاره است به آیهای از سورهی نور، آسمان قلم و زمین لوح معرفی شدهاند و امام علی ع عقلِ کل و فاطمهی زهرا س نفْسِ کل.
به قلم دامنه: به نام خدا، هر گاه اهل فن خواستند رژیم پهلوی را با انقلاب اسلامی مقایسه کنند دستکم دو مسئله را از ذهن خود پنهان نکنند.
۱. ابزار روز؛ که زندگی فرد را اساساً دستخوش تغییر (چه فساد، چه آباد) میکند. بهیقین، ابزار امروز از ابزار عصر پهلوی فوقالعاده بیشتر و متنوعتر و پیچیدهتر و حتی خطرناکتر شده. و همین زندگی مردم را در امروزهروز زیرورو کرده است. ابزار و نوآوریهای آن، هم میتواند آدم را به درّه! پرت کند و هم میتواند به قله رسانَد.
۲. از آنجا که غرب چرخدندهاش زودتر از جاهای دیگر چرخیده و حتی با روغن کشورهای غارتشده چرب شده، طعم زندگی آزاد و رها در سایهی آزادی رهاشدگی را بیشتر چشیده و همین موجب میشود چشم غربزدگان به آن فرهنگ زودتر دوخته شود و به تقلید از آنان درآیند. اینک آنچه جامعه را فسادپذیرتر ساخته ناشی از همین رشد فساد در غرب است که ایرانیجماعت را بعضاً به سمت خود کشانده است. در دورهی پهلوی سطح اروپا همان حد بود که در خیابانهای تهران بازتاب داشت. هر چه اروپا با رشد ابزار، زندگی خود را تغییر میدهد و واژگونه میشود، جوامع هم با خاطر وجود عناصر مبلّغ فکر و فرهنگ غرب، به آرایش آن در میآیند، البته همواره این تعداد اندکاند اما جولان دارند.
به قلم دامنه. به نام خدا. سلام. اگر در خانه افراد مُسن داریم، پس از آن که آنان از شیرِ آب روشویی، دستشویی، آشپزخانه و حتی حمام استفاده کرده و برگشتند، فوری سری به آنجاها بزنیم؛ چون ممکن است به علت کهولتِ سن، حواسشان کاملاً جمع نباشد که شیر را کیپ ببندند. با این کارمان، هم حُرمتشان را نگه داشتیم، هم از زیان پولِ آب کاستیم و هم جلوِ هدردادِ جریان آب را گرفتیم؛ که هر چه به آینده گام میگذاریم گامبهگام آب هم در کمبودی و کمیابی خواهد بود. درود.
به قلم دامنه: به نام خدا. سلام. سید ابوالقاسم میرفندرسکی اهل روستای میرفندرسک رامیان استرآباد (=گرگان) فقیه، حکیم، ادیب عصر صفوی در قرن یازدهم هجری که در جفر و کیمیا یدِ طولانی داشت درین "رسالهی صناعیه» علاوه بر حکمت و عرفان، به پیشهها هم پرداخت. مطالعهاش برایم جذابیت داشت و در صفحهی ۶۶اش، موردِ منحصر و خاص؛ که خواهم پرداخت. وی پیشهها را این طور دسته ساخت:
پیامبری
پیشوایی
فیلسوفی (حکیمی)
متکلمی
فقیهی (حکمت عملی)
صنایع عملی (پزشکی، مهندسی و ...)
علمهای خاص (موسیقی، منجمی، اصول فقه) که درین دسته پیشه از عمل خبری نیست.
از طبقهبندی پیشه مشخص است مرحوم میرفندرسکی به لایهها در اجتماع باور دارد و از نظرش ورود به دو پیشهی «پیامبری ، پیشوایی» ویژهی اشخاص خاص است؛ ولی دروازهی سایر پیشه را برای ورود و خروج اشخاص، باز میداند و اشتغال به آن را از آنِ همگان.
یک نکتهی علمی هم بگویم: میرفندرسکی چون خود فیلسوف و حکیم بود، فرق فیلسوف حکیم با متکلم را درین میداند (ر.ک: ص ۶۸) که حکیم علمش از "لِمّ" است یعنی از راه فکر و خِرَد؛ که راز اختلاف شریعتها را نیک درمییابد. اما متکلم علمش از "اِنّ" است یعنی فقط همان شریعت را میپذیرد که در آن زاده شده و با آن زیسته است.
به قلم دامنه. به نام خدا. سلام. دل زمین. نفت. خالی. آلودگی. اوراقچی. باک. تانک. تانکر. جنگنده. ماشین. آسفالت. تعمیرگاه. پمببنزین. لاستیک. روغن. گریس. کِشتی. اسکله. اکتشاف. اختلاس. پلیس. پالایشگاه. هیولا. تجارت. غولهای غارت. من جملات بلد نبودم! کلمات آوردم. هر کس خود با این کلمات جملهاش را بلد است. میشود فیلم سینمایی "هیولای نفتی" محصول آمریکا (عکس بالا که خودم انداختم) را هم دید و با آن هشتپای معترض -که به جای آب نفت! میخورد- همنظر شد. قلمرو نفت!!! چه آلوده است؛ و زمین دردِ دلش که از نفت خالی میشود هنوز هم بدتر.
به قلم دامنه: به نام خدا. سلام. من البته هیچ وقت قبول نمیکردم سیاست توسط سیاستورز شفاف شود. اساس کارِ سیاست، پنهانکاری است. اما نمیدانم چرا این خواسته در جنبشهای مدنی راه یافته که سیاست یعنی شفافیت. وقتی همهچیز زیر سایهی اقتدار قانون باشد خود یعنی شفافیت. چون شفافیت شاید اسمش آشکارشدن باشد، ولی رسمش قانونیبودن است. هر گاه همهی کارها قانونی عمل شود شفافیت معنی ندارد. خصوصا" انقلاب اسلامی که همهی رأسها و رئیسها علاوه بر شغل سیاسی، ناظر کارها هم حساب میآیند؛ ولی فقیه ناظر هم هست، شورای نگهبان که از اسمش پیداست نگهبانی میدهد. بازرسی که گزارشگر است. قضاییه که داور است و حتی قوهای پیشگیر. اطلاعات که چشم بیدار است. حراستها که همهجا شعبه (جاهایی هم لانه!) زده است. و حوزه علمیه که خود را از نُظّار درجهی ۱ میداند. بگذرم.
خواستم بگویم شفافیت فقط شعار است. فلسفهی حکومت، قانونیت است. قانون درست کار کند شعار شیک شفافیت تَبش میافتد، جزوِ مطالبه هم نمیشود. شفافیت گویا شکل گرفته! البته نه در سیاست و اقتصاد و مال و منال و دنیا، در توالت و مستراح! ژاپن. به نظرم برای مقابله با جرم و مجرم است. (عکس بالا)
واقعاً کی حاضر است به این نوع دستشوییِ شفّاف روَد که تمامش شیشه است و از همه سو دیار (=معلوم) من معمولا" دستشوییهای بین راهی را نمیروم مگر جاهایی که تمیز نگهداری میگردد. ایرانیهایی دیدم که هر چه هنر! دارند همان جا میریزند! حتی آب هم نمیدهند! صدها مگس روی آن از صُب تا شو، وزّه وزّه میکنند. آدم مجبور شود برود، کورماز (=مگس) دارش میگیرد! نظافت از ایمان نیست مگر؟!
پارهی اول: سلطانِ شُرور. به نام خدا. سلام. این کتاب «نای و نی» (عکس پایین این متن) -که هنوز چهار فصلش باقی مانده است- از کتابهای نابی بوده که دندانم حسابی گرفته! افکار و آراء امام سید موسی صدر است. مرحوم حجت الاسلام علی حجتی کرمانی (برادرِ حجت الاسلام محمدجواد) آن را -بهزیبایی- به فارسی برگردان کرده و سیده حورا صدر (دختر امام سید موسی صدر) ترجمهاش را با اصل تطبیق و تدقیق داده است. ازین کتاب بازم خواهم نوشت، اما امروز این را مینویسم که صدر معتقد است مفهوم شیطان از دیدگاه اسلام با این نظر که وی مالکِ جهنّم است و رئیسِ این جهان و خدای دنیاست، اختلافات اساسی دارد. شیطان از نظر امام سید موسی صدر به منزلهی "یک ذاتِ مشخص، تبلور و تجسُّمی" است از "وحدتِ نیروهای شرّ در برابر نیروهای خیر." و همین "نبردِ ازلی و ابدی را میان حق و باطل از هر نوع و وصف و قدرت و اندازه موجب شده است". شیطان، سلطانِ شُرور است. از همین جاست که از نظر صدرآزادی و اختیار انسان در عمل آن گاه محقق خواهد شد که گرایشهای خیر و شرّ -هر دو- در نهاد وی وجود داشته باشد. و اسلام به همین خاطر "رأی و اظهارنظر و عقیده را بزرگ و گرامی" میدارد. میشود درینباره به صفحات ۲۹ و ۹۲ این اثر رجوع کرد. دامنه.
پارهی دوم:
دو جریان؛ مقاومت و مستمندان
به نام خدا. سلام. داشتم از کتاب «نای و نی» مینوشتم که کتابیاست از افکار و آراء امام سید موسی صدر. این ادامهی بحث: او مثل این کسانِ هُرهُری مسلک نبود که در کلامش تنازلی از اصول معرفتی و مبانی دینی کند تا طرفدار جذب و جمع نماید، با آن که به عنوان یک عالم دینی دائم در میان سنیها، مسیحیها، اروپاییها و فرقهها و جاهای مختلف سخن میگفت. در نگرش صدر تنها عمل است که تاریخ میسازد و جامعه را به حرکت درمیآورَد، نه تئوریِ صِرف. به گفتهی وی اگر ما تلاش نکنیم "همین دین و مذهب حق، پیش نمیرود". (صفحهی ۳۱۴) او این را که دل ببندیم دینِ ما حق است و خودبهخود راه خودش را باز میکند، اساسا" درست نمیداند. دقت فرمایید که سید موسی صدر حتی عمیقا" معتقد است دین "به بسیج انسان و آمادهسازی برای حرکت" بسنده نمیکند، بلکه "سعی میکند دستاوردهای بشری در قلمروِ علم و نظایر آن را در چارچوبی مقدس محافظت کند و به آنها احترام و قداست بخشد بدون آن که از آنها مطلقی جدید و کمالی محمود بسازد." (صفحهی ۱۷۶)
در صدرِ اندیشههای صدر، دین اسلام برای زندگی است و در کارخانه، مدرسه، بیمارستان، کشاورزی، بازار و در رخت و خواب همه جا با انسان است؛ لذاست که پیغمبر خدا ص میگوید: «حتی در خواب و خوراک قصد قربت کن.» چراکه به قول صدر "روح اسلام، نیت خوب است" (صفحهی ۹۲) و حتی در منظرش نهضت امام حسین ع برای بازگرداندن روح اسلام بود زیرا از اسلام فقط "نام" مانده بود. در واقع صدر هر فکر و تزی را که میخواهد از اسلام، فقط اسم در جامعه باشد و بس، رد میکند. این که از ایران رفت به لبنان و در آن جا دو جریان موازی راه انداخت -که در دیانت چون ریل عمل میکند- برای همین بوده است؛ جریان کمک به مستمندان تاریخ و جریان مقاومت در برابر فکر تجاوز. این جمله ازوست: «در برابر خطر خارجی ما میتوانیم فقط یک کلمه بگوییم و آن هم مقاوت تا مرگ است.» دامنه.
به قلم دامنه: به نام خدا. سلام. در کتاب "یکصد و ده سؤال از استاد مطهری" تنظیم مجید باقری که از بهمن ۱۳۷۹ زیر چاپ رفت و در زمستان ۱۳۸۳ به چاپ نهم رسید -و من همین نسخهی آخر را دارم- و اهل فن باخبرند که کتاب به چاپهای چندم میرسد چقدر، قدر میبیند و صدر مینشیند. باری؛ توی صفحهی ۴۴ به نقل از ص ۴۳ تا ۵۸ کتاب "جاذبه و دفعهی علی علیه السلام" بحث از اِکسیر است که من این را جمعبندی کرده و درین صحن به اشتراک میگذارم. اوضاع بهسامانِ عشق که آن را اِکسیر -همان کیمیا که فلزی را به فلزی دیگر تبدیل میکند- این است:
مثلا" جَبان (=ترسو) را شجاع میکند.
مثلا" تنبل را چالاک و زرنگ میکند.
مثلا" کودن را هوشمند میکند.
مثلا" بخیل را بخشنده میکند.
مثلا" کمطاقت را شکیبا میکند.
آری؛ عالم متفکر استاد مطهری -که کتابی ازو نیست که نخوانده باشم یا زیر و زبَر ننموده باشم الّا فقهی محض یا فنی مطلق بوده باشد- معتقد بود اثرِ عشق از لحاظ معنوی «در جهتِ عمران و آبادیِ روح» است و از لحاظ مادی و بدنی، «در جهت گُداختنِ و خرابی».
به قلم علیرضا آهنگر دارابی حاج باقر موسی : سلام. معرفی کتاب جهان پس از آمریکا : نویسنده فرید زکریا. در این کتاب ظهور و یا شاید سقوط آمریکا رو از امپراطوری با اما و اگر به نگارش در آورده که مشتمل به ۹ فصل میباشد از جامعه جهانی گرفته تا به دیگر کشورها و سازمانها و مخصوصاً به قول خودشون کشورهای یاغی و شرور از جهان تک قطبی و چند قطبی پرداخته. در این کتاب نگرانی آمریکا در مورد از دست دادن جایگاه خود پرداخته البته این نگرانی در چند مرحله برای آمریکا پدیدار گشته که با مدیریت خود همه رو پشت سرگذاشته اولین آن در سال ۱۹۵۰ بعد پرتاب ماهواره اسپوتینک اتحاد شوروی دومین نگرانی در سال ۱۹۷۰ در راستای گران شدن نفت وکاهش رشد آمریکا و قدرت گرفتن اروپا و عربستان که حتی رئیسجمهور وقت صحبت ظهور جهان چند قطبی خبر داده سومین موج آن در دهه ۱۹۸۰ که به نظر اکثر کارشناسان آن زمان بر این عقیده بودن که ژاپن به لحاظ فناوری و اقتصادی ابر قدرت آینده خواهد شد.
امروز هم چین تلاش اولی شدن رو در سر دارهاما چرا هیچ کدام عملی نشده بخاطر آن هستش نظام آمریکا انعطاف پذیر کارآمد و اصلاح پذیر میباشد البته باید متوجه باشیم آمریکا امروز در خیلی از اولینها اول میباشد. در این کتاب سازوکارهای سنتی همکاری بین المللی که البته آرایش قدرت منسوخ شده اعضای دائمی شورایملل متحد پیروز شده که جنگی که حدود هفتاد سال پیش به پایان رسید که در این گروه ژاپن و آلمان دومین و سومین قدرت اقتصاد دنیا جایی ندارند ویا هیچ کشور آمریکا ی لاتین وافریقا دیده نمیشود .البته شورای امنیت یک ساختار کهنه و حاکمیت ( پوسیده ) جهانی میباشد.
به قلم دامنه: آستر | ۱ |. نام خدا. سلام. همه چیز به شکوفایی بند هست. کسی که درخت کاشت، درهرحال، شکوفاییاش را میخواهد؛ حالا یا سایه، یا میوه. جمعی اگر حزب زدند، شکوفایی را در نظر میگیرند، حالا یا قدرت، یا سبقت، یا خدمت، یا منفعت. آنانی که وارد کار میشوند به دنبال شکوفاییاند، حالا به رونق برسند یا نرسند. مقصد ولی شکوفایی است. کلا" مردم جوامع، پیِ شکوفاییاند و میخواهند هر روز که آفتاب از فلق درمیآید تا در شفق گلگون میشود، خود و محیط خود را در هر زمینهی علمی، معنوی، اقتصادی، سیاسی، اداری، ادبی، دامی، کشاورزی، کارگری، پرورشی و دینی و ایمانی در خودشکوفانی (=اوج توانانی) مشاهده کنند و غنچهی امور را واشده و رسیده ببیند، نه کال و بسته؛ و این ناشی از همان حسّ کمالی انسان است. ازینرو، وقتی نقصی میبینند -چه درخود، چه در دیگری، چه در سطح عمومی- به سمت مذمّت و شماتت میل میکنند و روح انتقادی جامعه از همین نقطهی ستودنی شروع میشود. بنابرین، انتقاد و مخالفت و گلایه در اصل حاکی از ایرادی است که در میزانِ اندک یا کجیِ شکوفایی شکل گرفته باشد. هر چه شکوفایی و شکُفتن کمتر باشد سمت و سوی مردم به سرزنشی شدیداللحنتر، بیشتر میشود. اگر در جامعهای این روحیهی نقد صحیح و انتقاد سالم، پایه و اساس باشد و به واسطهی آن هیچ تقبیح و توبیخ و تهدیدی هم مطرح نباشد، میزان شکوفایی همهجانبه هم، افزایش مییابد. یادمان لابد باید باشد که مادرانمان به ماها میآموختند سمت کار و دانشی بروید که به کمال شما بینجامد، جمال را خدا خود میدهد، آن کمال است که به گردن آدم است که باید برگیرد. شاید این را هم از زبان بزرگهای خانواده و خاندان شنیده باشید که میگفتند: "وِن دِماغ دله اِت ذره فهم دَنیِه". یعنی: درون مغزش یک ذره فهم نیست. آنان میخواستند با این مثَل به ماها یادآوری کنند که آستر کمال در بستر فهم نهفته است؛ آن را باید تقویت نمود تا به شکوفایی رسید. مثلا" کسی که بلند میشود صدها کیلومتر در جاده میرانَد تا به زیارت مشرّف شود، میلِ شکوفایی خود کرده است؛ از روح تا جسمش، با اوجِ رونق در کسب رضایت حضرت رضای آل محمد در مشهد مقدس.
در طوس بیا و عِلم قرآن برگیر
آن حکمت وَحیانی فُرقان برگیر
از زادهی موسی، قَبَسی را که به طور
موسی طلبید، از خراسان برگیر
استاد مرحوم محمدرضا حکیمی
به قلم دامنه: به نام خدا. سلام. اول: چرا اروپاییان به ایران آمده بودند؟! یکی از مسائلی که هنوز هم روشن نشده است این است که آن کسانی که از اروپا به ایران آمده بودند -تعداشان هم کم نبود- چه کسانی بودند و چرا به ایران آمدند؟! این بخش از تاریخ اروپا همچنان تاریک است. در یک تقسیمبندی میتوان آنان را به سه دسته قسمت کرد: ۱. کسانی که حدود سال ۱۹۱۴ در خلال جنگ جهانی اول اروپا و قبل از آن توسط شرکتهای بزرگ غربی بهویژه شرکتهای آلمانی و اتریشی برای کار در شُعبات کارخانهها به روسیه فرستاده شدند. ۲. آنها که نمیتوانستند در خدمت دولتی که بر کشور حکومت میکرد باشند، بنابرین به شرق که در آن زمان بِکر، ثروتمند، امن و آرامتر بود، میرفتند. ۳. گروه اسیران جنگ جهانی اول اروپا بودند که در روسیه به سر میبردند و هر از گاهی تعدادی از آنها موفق میشدند به دنیای آزادِ ایران (برای آنها) پناه ببرند.
بیشتر:
ر.ک: کتابِ بیگانهای در کنار کوچکخان
اثر یان کورلارژ، ترجمهی دکتر رضا میرچی، ص ۲۳
توضیح: یان کورلارژ اهل چکسلواکی بود که به عنوان مهندس فنی در روسیه بود و به نهضت میرزا کوچکخان پیوست و به نیروهای نهضت در گیلان، ابزار نبرد میساخت و تعمیرات میکرد. کتابی که در دست مطالعه دارم (عکس بالا) یک روایت ناب و خواندنی ازین نهضت و شخصیت میرزا کوچکخان و ازیندست مسائل است.
بخش دوم: ملل شرقی؛ آیا مللیاند اهل تعارف؟! در همان کتاب "بیگانهای در کنار کوچکخان" نوشتهی یان کورلارژ اهل کشور چک -که کناردست میرزاکوچکخان به نهضت جنگل کمک میکرد- چند مطلب دیگر هم خواندم و نتوانستم از نوشتن آن برای عموم، صرف نظر نمایم. او -کورلارژ - ایرانیان را به عنوان مردمی بسیارکنجکاو که همهچیز را کاملا" برانداز میکنند و دربارهی همهچیز دقیق میپرسند؛ کاملا" به تعارف میافتند، میرزاکوچکخان را اما فردی میدانست که اصلا" جملههای "توخالی و اصطلاحات تعارفی" به کار نمیبُرد. در نگاهش:
میرزا اموال شخصی نداشت. روی حصیر میخوابید. هنگام نیایش به هیچ کس اجازه نمیداد خلوتش را برهم بزند. تا سرحدّ افراط به نظافت خود میرسید. به عنوان رهبرِ نهضت، مُلایم بود. هرگز دستور تنبیه شَدیدِ کسی را نداد. قوم حاکم قاجار را منبع شرّ میدانست. بهبودی زندگی مردم زحتمکش بالاترین هدفش بود. اهل گفتوگو و آخوند روشنی بود.
مسئلهی مهمی را میخواهم نخستینبار مطرح کنم هرچند پسزمینهی ذهنم همواره این فکر وجود داشت و گاه اشاراتی داشتم، اما اینک من از لای این کتاب دریافتم از نظر یک آدمِ مغربزمینی -که اگر بیآلایش و بدون شرارت باشد- از زبان ملل شرقی -خاصّه ایرانی- نمیتوان به اصلِِ مطلب رسید، زیرا به باور آنان -از جمله همین یان کورلارژ- کاملا" جملات تعارفی دارند. منظورش این است وقتی کسی به تعارف بیفتد، اصلِ مطلب خود را پنهان میدارد، نمیگوید و لذا درکِ مطلب برای طرف یا تأخیر میافتد و یا بِالکُل به قول محلی: «بِنکال» ناممکن میشود.
نکته نگویم، عذاب میگیرم: خدا نیارد بر ما که مشاورین رأس -که به تعبیرم عقل منفصل محسوب میشوند- در بیان واقعیت و حقیقت به تعارف بیفتند و حرف خود را به نفع مقام بالاتر بزَک کنند، یا از آن بتراشند و لاغر و غلط تحویل دهند. طرفِ شَور باید با شجاعت مشورت دهد. بگذرم.
یادآوری: از عزیزان کتابخانهی "یادگار امام" قم بینهایت ممنونم که این مرکز فرهنگی و فکری را -که قلب تپندهی محلهی ما در خیابان شیخ انصاریست- مدیریت میکنند.
به قلم دامنه: به نام خدا. سلام. سه روزه که "گُزیدهی اخلاق ناصری" به شرح شهرام رجبزاده، از معتبرترین اثر اخلاقی به زبان فارسی را تمام کردم. نمیتوانم کتابی را بخوانم اما از آن، زکات! نپردازم (=نکات ناب از آن نگویم) خواجه نصیرالدین طوسی عالم دینی قرن ۶ و ۷ قمری درین کتابش -که برای ناصرالدین حاکم اسماعیلیهی قُهستان خراسان نگاشت- به اخلاق پرداخت که اساس پرسش در اخلاق این است چه چیزی فضیلت است، چه چیزی رذیلت. ملاک خوب و بد چیست؛ به قول علمی حُسن و قُبح. او سعی دارد مثلا" عملِ اَعِفّا (=عفیفان، چه بانوان چه آقایان) و عملِ اَسخیا (=سخاوتمندان) را باز گویَد. یا مثلا" به سیاست مُدُن (=دیدِ تدبیری داشتن به جامعه) هم میپردازد. مثل دفع ضررِ اَعدا (=عَدوها، دشمنان) که از دیدش سه مرتبه دارد و به ترتیب باید طی شود:
- اول: اصلاح و صلح.
-دوم: احتراز (=دوری) از مخالطت (=آمیختگی) با دشمنان به بُعدِ جوار یا جابجایی. یعنی لشگر نظامی نزدیک دشمنان ساکن نشود. به قول امروزی قرارگاه نزند.
-سوم: قهر و قلعوقمع و این آخرِ همهی تدبیرها باشد. که نصیرالدین شش پیششرط برای آن قائل است که سعی کردم جملاتش را سادهتر سازم:
۱. دشمن، شَریر بُوَد و در ذات خود اصلاح به هیچ طریق نپذیرد.
۲. به هیچ وجه از وجوه جز قهر (=چیرگی با زور و جنگ) خود را از تعرّض او (بخوانید: کشور یا حزب یا گروه عدو) خلاصی نبیند.
۳. اظهار سعی در اِزالتِ (=دورکردن) خیرات از مشاهده کرده باشد. به زبان امروزی دشمن بخواهد مردم را از مذهب و معنویت تخلیه کند. به قول مشهور رهبری: «ناتوی فرهنگی» پیاده کند!
بگذرم سه تا دیگه پیششرط حوصله نگرفت برداشتم را تایپ کنم. فقط بگویم در قدیم، زِمامداران و فرمانروایان، از فقیهان و دانشمندان قویفکر میخواستند به آنان مشورت دهند، (مشورت واقعی نه مثل امروزهروز صوری و پُر از رودربایستی) که اغلب در قالبِ کتاب و مقالت عرضه میشد. مثل همین کتاب "اخلاق ناصری" که شیخ نصیرِ -فقیه- به ناصر، -فرماندار و مُحتشمِ قُهستان- بهجِدّ و جهد توصیه میکند و خط میدهد و نیز ربط.
نکتهی دگر گویم و کامل ازین کتاب بگذرم: از نظر نصیرالدین یکی از مهمترین علائم جهل مرکّب (=یعنی کسی چیزی را نمیداند، به نادانیاش توجه نمیکند ولی خیال نماید میداند) این است که فرد "از صورتِ علم، خالی بوَد." خیلی حرف است، این حرف نصیر، نیست؟! همان نصیرالدین که با ذکاوت، مغولان را به بغداد کشاند و سلسلهی عباسیان را پس از چند قرن حکمرانی ستمگرانه، برانداخت.
به قلم دامنه. «گوش کن، انسان کوچک!» به نام خدا. سلام. کتاب "گوش کن، انسان کوچک! (عکس بالا) -که از دیشب با هم بر یک بالین خوابیدیم- یک اثر روانشناسی و سیاسی است، نویسندهاش ویلهلم رایش (۱۸۹۷ - ۱۹۷۵). مترجمش مریم نعمتطاووسی است در ۱۴۶ صفحه، مصوّر. (تهران: مس، ۱۳۸۲) اینک میخواهم فهمم ازین کتاب را، قسمت کنم؛ شاید بر کسی سودمند حساب شود. او که رانده از مدرسهی روانکاوی فروید و نیز حزب کمونیست بود، در سال ۱۹۳۹ به آمریکا گریخت. اما آمریکا هم از نشر افکارش ممانعت کرد، به دادگاهش بُرد و در زندان مُرد. او درین اثر چه میخواست بگوید. من فهمم اینگونه قد داد، که خواهم نگاشت:
او در اصل میخواهد (به تعبیر شخصی من) بگوید سرانِ قدرت (رهبران، سیاستمداران، فلاسفهی توجیهکار، سندیکاها و ...) خرَدِ شما انسان را خُرد و خوار میخواهند و به همین خاطر، شما را انسانِ کوچک! و آدم معمولی! فرض میگیرند. این لُبّ حرف رایش هست. اما چند گزینه هم روی میزِ فهم میگذارم که ثمرات این کتاب، در گوارشِ فکر هضم شود. آنچه مینویسم برداشت آزاد من است، اگر بد فهمیده باشم، تقصیر از من است، نه از کتاب:
او معتقد است انسان تنها از یک نظر از آزادی بهرهمند هست، و آن این که "آزاد از انتقاد از خود" باشد که درین صورت ممکن است به آدم "در فرمانروایی بر زندگی، کمک کند." (ر.ک: ص ۷) در واقع او دَواندَوان خواننده را میکشانَد به سمتِ اندیشه در درون خودش، و چون از پِچپچههایی که صاحبان قدرت نسبت به حکومتشوندگانِ خود، در گوشِ هم میکنند، اطلاع دارد، به انسان نهیب میزند کوچک نباش! و بدان که آنان عینِ "طاعونِ هیجانی" تو را خوار و خفیف میخواهند؛ لذاست دم از انسان بهنجار (در ص ۹۶) میزند و نقاشیاش را نیز به تصویر میکشانَد. رایش حتی خود را در مقام جایگاهی چون جایگاه بیدارگریی سقراط، میگذارد که گویی میخواهد "ستارهی دریایی درونِ" انسانها را کشف کند و آن را به روشنی وصف. (ر.ک: ص ۳۹) زیرا او قائل به "قلمروِ قدرتِ گستردهی درون" است که خود معتقد است "به رویَت ای انسان، گشودم." (ر.ک: ص ۱۳۰) و آنگاه ضمیر بشر را زیرِ وعظ خود میگیرد که جنابِ "انسان کوچک!" حتما" بدان که "تو لحظاتِ عظمت هم داری!" (ر.ک: ص ۳۱) و او را به یاد صدای شِتلَخِ شلاقِ تاریخِ دُژَمهای بَدرحم میاندازد که "نه قیصر، نه تزار و نه ...، هیچ یک تو را فتح نکردند." مرز و خاک را چرا، در نوردیدند، ولی تو را نه. البته رایش در این جا کمی تخفیف هم قائل است و میگوید: ″توانستند تو را به بردگی بکشانند، اما نتوانستند کَهتری را از تو برُبایند." (ر.ک: ص ۱۲۴) که چون معتقد است انسان «جنسی حریص» هست (ر.ک: ص ۶۱) لذا هشدار میدهد هر کس زندگیاش را در دستان خود نگه داشته باشد و به هیچ کس دیگر، واگذار مَکند، خصوصا"پیشوایانی را که برمیگزیند. بنابرین شعارش را وارد صحنه میکند: «خودت باش»! (ر.ک: ص ۷۶) و برای این که انسان، خود، خرَد خود را خُردوخمیر نکند، باورش این است به عوضِ رفتن به هر جا، بهتر است "به کتابخانه" روانه شود تا به تعبیر او بیپرده بیندیشد و به آوای درونیاش که میگوید چه باید کرد، گوش فرا دهد. (ر.ک: ص ۷۵) امیدوارم توانسته باشم عمقِ عمیقِ این کتاب را کاوشگرانه به سطح رسانده باشم و در دیدگانِ خوانندگان، دیار (=معلوم) کرده باشم. والسلام. نامه تمام.
به قلم دامنه: به نام خدا. سلام. یکی از هفت کتابی که امسال تمام کردم کتاب "گاهشماری و جشنهای باستانی ایران" نوشتهی آقای هاشم رضی چاپ دوم ۱۳۸۲ تهران انتشارات بهجت، بود که این یکی را بُرشی خواندم و همان وسط نوروز تمام کردم. گزارشی از آن را نوبت گذاشته بودم که بر برسم. اینک رسیدم. نکات که زیاد است سه تا بس است:
یکی این که ایرانیها روز برات داشتند؛ یعنی روز تقدیرات که اسلام در شب، شب قدر دارد. در آن روز باور به جهانِ پَسین رستاخیز مُردگان و تسلسُل زندگی یادآوری و گرامی داشته میشد. حتی در بابِل هم که چنین میکردند، از همین فرهنگ ایرانی آبشخور داشت. ر.ک: ص ۲۹ تا ۳۵ کتاب.
دوم این که مراسم توبه و آئین بیرون راندن بدی و دیوی از درون، یک رسم دیرباز بود. حتی ایام صوم (=روزه) و سوگواری منعقد میشد. ر.ک: ص ۲۹ کتاب.
سوم آن که برخی از جشنها و آئینها در ایران با عمر این ملت برابر است. یعنی تا ایرانی بوده، چنین بوده. یک نمونه از ابوریحان بیرونی مثال بزنم و به قول عربهای عزیز خوزستان و جنوب ایران و جهان اسلام، "خلاص"!
ابوریحان بیرونی از مردم آمُل در برپاداشتِ جشنِ تیرگان در میان ایرانیان چنین میگوید: "آمُلیها در تیرروزِ تیرماه، به دریای خزر رفته و همهروزه را به شنا و آببازی میگذرانند." ر.ک: ص ۶۶۲ کتاب. بگذرم.
تشکر میکنم از همهی عزیزان کتابخانهی "یادگار امام" قم که این نعمت بزرگ دستیابی به کتاب امانی را برای منطقهی ما فراهم ساختند. >| ۳۰ فروردین ۱۴۰۲ |< دامنه.