به قلم دامنه : به نام خدا. تفسیری بر یڪ عڪس. با رفقا، ۴ آذرماه ڪه از مشهد مقدس برمیگشتیم، نمازِ ظهروعصر را در نمازخانهی بینراهی پارڪ ڪوهستانی باباامان بجنورد گُزاردیم. سر از سجدهی آخر ڪه برداشتم حینِ تشهّد و سلام، چشمم افتاد به بخاری نفتییی ڪه دُرست در ضلع قبله تعبیه شده بود ڪه یڪ قفل و چِفت، درِ مخزن نفت و آتشخانه را مسدود نگه میداشت. پس از نماز اول، آنی عڪسی از آن انداختم تا سرِ فرصت اگر مجالی دست داد، سه نڪته دربارهی آن شرح دهم:
نمازخانۀ باباامان بجنورد
قفل مخزن نفت بخاری. عکاس: دامنه
نڪتهی اول: گاه اخلاق و قانون، قدرتِ بازدارندگی و انتظامبخشی رفتار مردم را ندارد؛ از همین رو شیوههای تأمینی و پیشگیری جایگزین آن میشود. مانند همین قفلِ روی بخاری ڪه هدف از آن، بازداشتن مسافرین از دستڪاری روی بخاری است؛ ڪه یڪی قطرات نفتچڪان مخزن را ڪم نڪند، و آن دیگری زیادش ننماید؛ و آن سومی ڪه از بس وِ رِه تٕشڪَشنه، چون اَنده خانّه، خاموشش نڪند و شاید هم نعوذُبِالله یڪ رهگذری از دستبردزدن به نفت مخزن بازداشته شود. پس، گاه انسان ڪاری میڪند ڪه قفل، اثرش از اخلاق و قانون جلو میزند.
نڪتهی دوم: من فقط ۹ استان ایران را نرفتهام، در بقیهی استانها به هر شهری ڪه رفتم، اغلب دیدهام ڪه شهروندان از پل عابر پیاده، عرض خیابان را طی نمیڪنند، همچنان ڪف آسفالت را محل عبورشان میدانند. حتی دیدم برخی از روی نردههای وسط اتوبانها و بلوارها بالا میروند و از روی آن به ڪف آسفالت میپّرند. پس، اینجا هم اخلاق، قانون و تابلوهای راهنمایی و خطڪشیهای خیابان، ڪارایی خود را از دست میدهد و رفتارهای دیگر جای آن را میگیرد. تا جاییڪه دیدهام ڪه برخی شهردارها مجبور شدند روی نردههای یڪمتری، باز نیز دو متر دیگر نرده بڪارند. چه میڪند این بشر!
نڪتهی سوم: حتی دیدهام دوربرگردانِ نزدیڪ همین سورڪ میاندورود را هیچ محل نمیگذارند و بیاعتنا به آن، از همین بریدگی خطرناڪِ روبروی پمببنزین سهراه میپیچند تا سهچهار ثانیه زودتر به دارابڪلا برسند! حتی اگر راننده را ازین ریسڪ و خطر نهی هم بڪنی، غِض ڪاندِه و غضبناڪتر دور میزند و میگوید ول ڪن، ڪی خانِه بُورِه تا اون وَرِ پِل رودخانه! همینجِه بِتّرِه!
حاشیه: قفل بخاری باعث شده بود من نفهیدم تشهد و سلام نمازم را چهجوری اَدا و ختم ڪردم. آخه تشهد نماز اوجِ گواهیدادن به توحید و نبوت و عبودیت است. و سلامِ نماز نیز اجازهخواستن از خدا برای خارجشدن نزاڪتآمیز از نماز است ڪه همراه با سلام به نبی (ص) و صالحین و پیوستن مجدد به میان مردم است. به قول ملاصدرا در اسفار اربعه (=سفرهای چهارگانه) سیر از حق به خلق است. بگذرم، نمازم آن روز مثل بقیهی روز -به قول دارابڪلاییها- «چماز» شده بود؛ نمازِ با تمرڪز، خیالی آسوده میخواهد و عرفانی پاڪیزه. خدایا هر دو را بِده!
به قلم دامنه : به نام خدا. «جابهجایی در قدرت» اثر «الوین تافلر»، ترجمۀ خانم دکتر شهیندخت خوارزمی، «ترسیم مسیر قدرت از زور تا ثروت و از ثروت تا دانایی» است. از نظر تافلر «منبع قدرت در یک دوره، زور و خشونت بود؛ در دورۀ دیگر ثروت و دارایی، و در قرن 21 دانایی. که خلاصهاش در این شعار میگنجد: «عضله، پول و مغز». نماد زور، عضله، نماد ثروت، پول و نماد دانایی، مغز است. یعنی گشودن دریچههای دنیای دیجیتال به روی انسان. مانند گوشیهای لمسی و پیامرسانهای مَجازی.
الوین تافلر به عصر زرق و برق و پول و تبلیغات نیز طعنه میزند که بشر از دورهی عضله (=زور) و پول (=ثروت) عبور کرده و وارد عصر دانایی شد. از نظر او کسانی هستند که متعلق به عصر ماقبل داناییاند و اینان در اندیشۀ وی، نباید بتوانند قدرت را تصاحب کنند؛ زیرا نماد مدرن قدرت، نه عضله و پول، که مغز است؛ یعنی دانایی.
بحثی اخلاقی و دینی بر مبنای ایدهها و استدلالات علامه طباطبایی: تأکید دارم این پُست، با تمایل، تأنّی و تفکر خوانده شود: پیامبر (صلّی الله علیه و آله) «بسیار مودّب بود. به سخنان دیگران خوب گوش میداد. سخن کسی را قطع نمیکرد و اگر سخن حقّی را میشنید، تصدیق میکرد. از مباحث جدلی گریزان بود ولی به سوالات دیگران بدون خودنمایی پاسخ میداد.» (۱)
«خود را از سه چیز به سختی دور میداشت؛ جدال و کشمکش، پُرحرفی و ذکر مطالب بیفایده. نسبت به مردم نیز از سه چیز پرهیز داشت؛ کسی را نکوهش و سرزنش نمیکرد، لغزشهای کسی را جستجو نمینمود و عیب کسی را پی نمیگرفت. سخن نمیگفت مگر در جایی که امید ثواب در آن میداشت. هنگام سخنگفتن چنان اهل مجلس را جذب میکرد که همه سر به زیر افکنده، گویی پرنده بر سرشان نشسته، آرام و بیحرکت میماندند، و چون ساکت میشد آنان سخن می گفتند و نزد آن حضرت بر سر سخنی نزاع نمیکردند. هر که سخن میگفت همه ساکت به سخنانش گوش میدادند تا سخنش پایان یابد. و در محضر حضرتش به نوبت سخن می گفتند.» (۲)
علامه طباطبایی
علامه طباطبایی از همان ابتدای ایام طلبگی اهتمام ویژهای به سنن و آداب معاشرت نبی مکرّم اسلام (صلی الله علیه و آله) داشت، به همین جهت به مطالعهی بیش از ۶۰ کتاب حدیثی، از آثار بیش از ۴۰ تن از دانشمندان اسلامی پرداخت. آن زمانها بیشتر کتابها نسخه خطی و چاپ سنگی بودند. کتب روایی را زیر و رو کرد تا توانست با گرد آوری بالغ بر ۴۰۰ روایت، ریز به ریز سنن و سیره پیامبر (صلّی الله علیه و آله) را یادداشت نموده و به آنها عمل کند. چرا که قرآن کریم پیامبر (صلّی الله علیه و آله) را اسوه حسنه معرفی نموده است. (۳)
فرزند ایشان نقل میکند؛ علامه کتاب «سنن النبی» را خودش موبهمو در کل عمر انجام میداد. علامه طباطبایی در روایتی که در مقدّمه سنن النبی در مورد سبب نگارش کتاب آورده است، می نویسد (۴)
امام صادق (علیه السّلام) مىفرماید «من دوست ندارم که مسلمانى بمیرد، مگر اینکه تمام آداب و سنن آن حضرت را ولو یک بار هم که شده، انجام دهد.» (۵)
به همین دلیل بود که اصرار داشت برای یکبار هم که شده میگو بخورد. این خواسته ایشان با رویه زندگی و خوراک ساده ایشان متفاوت بود، وقتی دلیل این خواسته از ایشان سؤال شد، فرمود پیامبر (ص) یکبار در عمرشان میگو خورده بودند. (۶)
سُنَن النبی کتابی است که مرحوم علامه طباطبایی ابتدا برای عمل شخصی خویش گرد آوری کرده بودند، ولی جزء آخرین آثاری است که در زمان حیات ایشان با نظر و خواست خود ایشان به چاپ رسید و از میان کتابهای خوبش، مکرّر این کتاب را به دوستان و آشنایان هدیه میفرمود. اهتمام ایشان به این روایات به قدری است که در المیزان در بحث «ادب انبیاء» -که خود بحثی تفصیلی در جلد ششم المیزان است- پس از ذکر ادب الهی انبیاء در لسان قرآن از آدم (علی نبینا و آله و علیه السّلام) تا نبی خاتم (صلی الله علیه و آله) بر خلاف مباحث روایی المیزان، به طور تفصیلی در حدود ۵۰ صفحه، ۱۸۳ روایت را که شامل همه انواع آداب و سنن نبی ختمی (صلی الله علیه و آله) است مستقیماً از «سنن النبی» که در آن زمان رسالهای منتشرنشده برای عمل شخصی ایشان بود (۸)، ذکر میکنند. بیشتر بخوانید ↓
یک توضیح ضروری: من سهشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸، در بارۀ یکی از کتابهای پروفسور «فضلالله رضا» فرزند شیخ اسدالله رضا و برادر دکتر عنایتالله رضا متن زیر را نوشته و در این وبلاگم منتشر کرده بودم. اخیراً با رفقا در مشهد که بودم باخبر شدم ایشان به رحمت خدا پیوستند. ازاینرو، علاوه بر گرامیداشت و احترام به مقام علمی، اخلاق، دینی و خدمات ایشان و طلبِ عُلوّ درجات نزد پروردگار مهربان برای آن مرحوم، متن گذشتهام با عنوان «همزیستی با خویشتنِ خویش» را با افزودن این توضیح و یک پیوست، دوباره بازنشر میدهم. روح این «چهرهی ماندگار» شاد باد:
به قلم دامنه. به نام خدا. این کتابی که در زیر مطابق سلسلهنویسیهایم در معرفی کتابها مینویسم، و معرفی میکنم، «برگِ بیبرگی» نوشتهی پروفسور «فضلالله رضا» (Fazlollah Reza) است. با این مشخصّات: تهران: صدای معاصر، ۱۳۸۰، چاپ اول (در ۴۰۰ صفحه). طبق روال دامنه، چهار نکته از آن را مینویسم:
عکس از دامنه
یک: در ص ۱۱ میگوید: آدمی وقتی غرقِ در جزئیاتِ زندگی بَهیمی [حیوانی، جانوری، دامی] بشود، اصول حیات انسانی و درخشش آفتابها را دیگر نمیبیند. پروفسور «فضلالله رضا» در صفحۀ 124 کتاب، آسیبشناسانه، گلایه میکند که «روشهای تبلیغاتی، مؤثرتر از ماهیت هنر شده است!»
دو: در ص ۷۱ میگوید: به حساب پنجاه سال پیشِ فرهنگ ایرانی خودمان، در جستجوی مشاهیر علم بودم. بعدها متوجه شدم که اینگونه اندیشهها، ته ماندۀ بُتپرستی شرقی خودم است.
سه: در ص ۱۰۶ آمدهاست: «من به سلیقۀ خودم، در کتابهای آسمانی و رهنمودهای عرفانی و شاهکارهای فرهنگی دنبالِ آرامش درون، تزکیۀ نفس، مدارا با دیگران و همزیستی با خویشتنِ خویش میگردم.»
چهار: در ص ۱۱۷ نوشته است: «سیاستمداران صاحب زر و زور پس از فرار از کشورهایشان، در زیر چتر دولتمردان غرب، زندگانی مرفّه و نو به دست آوردند.»
پایان. ۱۱ تیر ۱۳۹۸، قم. دامنه
پیوست و نقل: او که زادهٔ ۱۰ دی ۱۲۹۳ رشت بود، در ۲۸ آبان ۱۳۹۸ در سن ۱۰۵ سالگی در اتاوای کانادا درگذشت. پروفسور فضل الله رضا از پایهگذاران نظریه اطلاعات و مخابرات بود. او بر این نظر بود که: «در چنین روزگاری اگر بخواهیم روی کره زمین، قومی به نام ایرانی وجود زنده و پایدار داشته باشد، باید فرهنگ سنتی آن قوم را پیوسته پاسداری کنیم. مهمترین عاملی که قوم ایرانی را از دیگر اقوام برجسته میسازد، فرهنگ ملی ایران است." او ادامه میدهد: "زبان فارسی یعنی همین فارسی آمیخته به عربی که در هزار سال ورزیده و نیرومند شده است، در مرکز فرهنگ ملی جای دارد. اگر امروز از یکی از کهکشانها با ما تماس بگیرند وبخواهند که به شتاب یک روز فقط دو کتاب نمونه که معرف شخصیت ملی ما باشد برایشان بفرستیم، بنده گمان دارم که شاهنامه فردوسی و مثنوی جلال الدین رومی را میتوان اختیار کرد. اگر جای چانهبافی بود. بوستان و گلستان را هم به آنها پیوست میکنیم."
پروفسور رضا معتقد بود: "جوان ایرانی باید واقعیت را ببیند. جوانان نباید خرد و مایوس شوند. آنها یک عرصه باز دارند و آن اِشراف به معارف ایرانی، اسلامی و جهانی است. جوانان ما باید اعتماد به نفس پیدا کنند و خود باخته نباشند و بدانند که ما وارث یک میراث قزهنگی و علمی بسیار غنی هستیم.
او در مقالهای که اواخر اسفند ۱۳۹۰ روزنامه شرق منتشر کرد، در مورد آینده ایران نوشته بود: "ایران سرشار از منابع طبیعی است و نژادی برومند و مردمی فرهنگپذیر و هوشمند دارد. اکثر ایرانیها به فرهنگ و مردم این سرزمین مهر فراوان دارند و حتی عشق میورزند. برگزیدگان ما، مردمی خلاق و پژوهنده و سازندهاند، که میتوانند مانند زمانهای باستان، با دنیا مراوده و گفتگو و مدارا داشته باشند و فرهنگ اصیل ایران را در پرتو بینش و گزینش جلا بدهند و به روز کنند و آن را زنده و پویا نگه دارند. خلاصه، ایرانی در معنا بزرگ از نو بسازند: «فلک را سقف بشکافند و طرحی نو در اندازند.» پروفسور رضا ادامه میدهد: "امید است، جوانان آیندهنگر، برنامههای پیشرفت ایران را با سودمندیهای دانش و فناوری مجهز کنند و به کار ببندند. اما والِه و شیدای اسباببازیها و بازار لوکس و اژدهای آز و اهریمنی نشوند. "»
متن نقلی: برای برخی افراد مسافرت به معنای استراحتکردن و دورشدن از فشارهای کاری است، برای برخی دیگر به معنای تجربه و دیدن چیزهای جدید است. در هر حال باید بدانیم که هنگام دیدنکردن از یک مکان جدید، یک فرهنگ جدید، آدمهای متفاوت و به طور کلی زندگی متفاوت، چیزهایی هست که نباید انجام دهیم. اگر میخواهیم مهمانهای خوبی باشیم، باید با آداب مناسب کشور میزبان آشنا شویم.
در روسیه دسته گلی با تعداد گل زوج ندهید. در روسیه و کشورهای اروپای شرقی، دادن دستهگل با تعداد زوج توهینآمیز و ناشایست به حساب میآید. عدد زوج فقط در مراسم خاکسپاری داده میشود، بنابراین اگر نمیخواهید به کسی توهین کنید، دسته گلی با تعداد فرد بدهید.
در چین از ارتباط چشمی پرهیز کنید. در چین، تماس چشمی نشانه بیاحترامی است. چینیها وقتی از کسی عصبانی هستند این کار را میکنند، بنابراین اگر میخواهید مهمان خوبی باشید، این کار را نکنید.
در تایلند به هیچ وجه به اعضای خانواده سلطنتی بی احترامی نکنید.. جحتی جوکساختن درباره آنها ممکن است شما را دچار دردسر کند. از همه مهمتر، پا گذاشتن پولشان جرم به حساب میآید و با شما مثل یک مجرم رفتار میشود.
در نروژ درباره رفتن به کلیسا حرف نزنید. در نروز از کسی نپرسید که آیا به کلیسا میرود یا نه. فقط درصد بسیار کمی از جمعیت نروژ به کلیسا میروند، بنابراین اینکه به روی آنها بیاورید بیادبی به شمار میآید و بهتر است درباره آن حرف نزنید.
به قلم دامنه: به نام خدا. شهید «مهدی شیخ زینالدین» متولد ۲۴ اسفند ۱۳۳۸، معروف به «مهدی زینالدین» به همراه برادرش «مجید زینالدین»، در ۲۷ آبان ۱۳۶۳ در جادهی بانه-سردشت بر اثر کمین دشمن به شهادت رسیدند.
او از خانوادهای لبنانیتبار بود که فرماندهی «لشکر ۱۷ علی بن ابیطالب (ع) قم» را بر عهده داشت. کتاب «از برف تا برف» نوشتهی علی اکبری مزدآبادی -که قبلاً با عنوان «از همه عذر میخوام» چاپ میشد- در بارهی شهید مهدی زینالدین است.
قلم دامنه. به نام خدا. برای بعضیها همه چیز این متاع است: پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول. پول.
نکته: من که در بارهی پول نکتهدانی بلد نیستم، بگذرم و فقط بگویم پول از نظر من حسِ توان و تقسیم وقت و بخت به انسان میبخشد، اما همهچیز او اگر پول شود، در دستیابی به زندگی پاکیزه، به زبان شیرین محلی، بُور (=خیط) میشود؛ یعنی ناکام میماند. دو بیت از شاعر هزارجریب آقای عباس قاسمی که زبانِ حال پول با صاحبِ پول است مینویسم:
دین و شرف و خداپرستی
با یادِ من از زمین برَستی
...
ای صاحبِ من مَشو اسیرم
من آفتِ هر رفیق و دینم
(منبع شعر)
به قلم دامنه: موعودگرایی. به نام خدا. سلام. در شیعه اندیشهی منجی، مَهدی، موعود، ظهور و منتظِر و منتظَر بسیار غلیظتر از دیگر ادیان و مکاتب سیاسی است. هم در هندو، هم در بوداییها و هم در مارکسیسم وعده و آینده وجود دارد. «هندو»ها منتظر ویشنو هستند که او را کالکی مینامند. بوداییها اما ظهور پنجمین بودا را روزشماری میکنند. حتی مارکس و لنین نیز با موعودگرایی قطعی، افکارشان را نزد پیروان جاوید ساختند. مارکس در تئوریک (=نظری) و لنین در پراتیک (=عملی). و بهاییان نیز -که از نجف و کربلا و سپس ایران توسط چند سردمدار خودخواه مذهبی و مشکوک سربرآوردند و از ساختههای دستان نامرئی استعمار است- بر این نظرند که ظهور رخ داد و تمام شد و انتظار منجی دیگر خیالات است و باید به درگاه «باب» رفت که سردمدار و رهبر بهایی در هر عصری، «باب» انسانها محسوب میشود؛ یعنی دروازهی مذهب و ایمان که آنها «ایقان» مینامند یعنی یقین، که در معنا و تلقیشان از ایمان پیشرفتهتر است. ازینرو علیمحمد باب کتاب خود را «ایقان» نام نهاد و روز عاشورا را روز جشن و شادی و عید و پایکوبی میدانند.
ازین بگذرم. فقط خواستم مفهوم و فکر مهدویت و منجیگرایی را کمی باز کرده باشم که یعنی مهدیگرایی، یعنی هدایتخواهی، یعنی وجودِ پنهان و غایب یک نجاتبخش آخرالزمانی که برای نجات و صلح و آیندهی سرشار از عدالت و درستی و راستی ظهور میکند.
نکته: سه نکته میگویم و میگذرم: ۱. در قرآن مسألهی مهدویت به صراحت مطرح نشده است؛ اما مفسرین برخی آیات را برای آن به تأویل بردهاند که سخنشان مبتنی بر روایت است. حتی آیه بقیةالله نیز در شکل ظاهری آیه مربوط به کیل (=وزن و میزان و ترازو) است، نه مهدی و مهدوی. ۲. مهدویت در ایران به سمت انحراف کشانده شد. مانند انجمن حجتیه که حلبی مشهدی آن را بنا کرد و دست شیعه را از تعیین سرنوشت بُرید و فقط او را منتظر (=چشمبهراه) به زبان شیرین محلی «خاشکِهچو» گذاشت، همین. ۳. انتظار و ظهور دو پدیدهی مرموز و از اسرار است، بنابراین برای آن افکاری که فقط خردورزی و معنویت جدا از دین را تعقیب میکنند و سهمی برای امامِ زمان خود در نظر نمیگیرند، قابل هضم و پذیرش نیست؛ یا دستکم امری پیچیده و سخت است و در بالاترین رویکرد، پدیدهای موهوم است و خردناپذیر.
اما یک شیعهی امامیه (=اثنی عشری دوازدهامامی) سخنان و وعدهها و افکار امامان خود را راست و مبتنی بر حقیقت محمدی میداند و به این راز اعتقاد دارد و انتظار میکشد، که این مکتب امید و دین آیندهدار است. به عبارت بهتر بگویم که باور به حضرت مهدی و موعود و ولیعصر (عج) یعنی نماندن در گذشته و نیل به آینده و روح سازنده.
خط پایانی: این پست را از آنرو نوشتم چون با شهادت امام حسن عسکری (ع) مسألهی غیبت صغرا و کبرا شکل گرفت و امام دوازدهم (عج) شیعیان به مشیت الهی از دیدهها پنهان گردید و تا زمان ظهور و قیام صلحانگیز، عمری نامیرا یافت و در سختترین شرایط زندگی میکند، زیرا حضرت مهدی (عج) که اباصالح نام دارد، خود نیز بیش از منتظران و چشمبهراهان خواهان ظهور است. ولی خدا صلاح نمیبیند. من به عنوان یک شیعهی منتظِر و باورمند مکتب انتظار و ظهور منجی و قیام حضرت قائم (عج)، این متن را نوشتم. پوزش، که متنم دراز است؛ گمانهام این بود کارساز است.
اشاره: سالروز شهادت امام یازدهم، همزمان روز سرآغاز امامت امام زمان (عج) است. خدایا خود بهتر از همه میدانی که چه زمانی امام زمان ما ظهور کنند، پس ظهور حضرت فرج (=گشایشگر مردم و دین) دست خودت است و من فقط آرزو میکنم آن امام عزیز مرا به عنوان یک پیرو، لایق پیروی از مکتب انتظار و عاشورا بداند. والسلام.
پرسش بحث ۱۳۲ مدرسۀ فکرت: آیا با خودت حرف میزنی؟ این پدیدهی رفتار درونی را چگونه تحلیل میکنی؟ آیا آنچه با خودت، در خلوت گپ میزنی قابل نقل و علنیشدن است که پند باشد و هشدار و اشتراک تجربهی فردی؟ این موضوع برای گفتوگو در مدرسۀ فکرت سنجاق میشود.
پاسخم به بحث ۱۳۲:
به قلم دامنه: به نام خدا. ۱.تمام پاسخ جناب سید علیاصغر به مبحث ۱۳۲ (اینجا) مورد قبول من هم هست. ازینرو، آن جواب، جواب مرا تکمیل میکند. ۲. اساساً یکی از باورهای من همیشه این بوده که انسانِ توانا و دانا کسی میتواند باشد که قدرتِ تنهایی را داشته باشد. او با آنکه مدنیالطبع است، اما بهعمد میبایست برای خود، ساعات تنهابودن تنظیم کند. این ساعات تنهایی، حتی اگر به ماه و هفتهها هم کشید، باز نیز توانِ با خودبودن را به جانودل بخرد و خویشتنِ خویش را بیآراید و فکر و اندیشهاش را سامان ببخشد. همین قدرت مرموز بشری، سبب میشود گفتوگو با خود شکل عقلانی، خردورزانه و ارزشمندانه بگیرد و بُنبستها را باز کند و گرهها را بگشاید. زیرا فکر و تفکر، خاستگاه و رُستنگاهاش تمرکز و خلوتِ با خود است.
۳. کسی را سراغ داشتم -که البته اینک در بستر بیماریست- وقتی از قضای حاجت -به تعبیر رُکتر مُستراح- بازمیگشت، میگفت: یافتم، پیدا کردم. او، همانلحظه که نوعی خلوت خاص است، هم زور میزد و هم فکر میکرد، ازینرو پیدا میکرد؛ پیچیدگیهای ذهنش را باز مینمود و دستبهکار میشد و نقشهاش را میساخت. با خود حرف میزد و مُنتج به نتیجه میشد. این را گفتم تا گفته باشم، شاید بسیاری چنین باشند؛ حالا چه مستراح (=که راحتشدن معنی میدهد) چه بازداشتگاه، چه سلولِ انفراد، و چه بر بالای تخت و زیر لحاف و چه بر پشت فرمون.
۴. از نظر کاربردی نیز گپ با خود مفید است. در واقع چنین حالتی نشان میدهد فرد از نظر منطقی و اخلاقی پیش از دیگران، اول خود را مخاطبِ نوید و یا نهیب خود کرده است. اینکه زرتشت در سخن سهپارهای خود، یک پاره را به پندار نیک سپرده است، به برداشت من از یک جنبه همین گپ با خود است که هدفی برای ساختن و پاکسازی و پاکیزگی درون و پرهیز از تیرگی و تیرهدیدن دیگران است.
۵. از نظر من با خود حرفزدن، جنبهی ارتکاز نیز دارد؛ یعنی ثابتشدن و ملکهشدن ذهنی و رفتاری. حتی گاه از آن گریزی نیست؛ لابُد این حالت دستکم یکبار، بهیکبارگی در شما رخ داده که با انگشتت پِسِّه و بِشکَن زدی و زمزمهوار گفتی: آها، همینه. شک ندارم که اینه. بریم که دیره. همین بِشکَنزدن اختیاری یا غیراختیاری، و گفتن چنین جملاتی، گپ با خود است که در سرِ انگشتانت بازتاب یافت.
۶. به لحاظ عرفانی که این گپ با خود، به حدِّ یک هستی ابعاد و پهنا و درازا دارد. پیامبر ما -صلوات الله- به غار میرفت، انبیاء آسمانی (ع) به صحرا و بِئر (=چاهمانند) میرفتند و یا در چوپانی ندا و منادا داشتند، بودا بر تنهی درخت رفت و عارفان درستکار به خَلْسه و صحو و محو. بگذرم. تمام این رفتارها قدرت انسان است برای کشف، کسب و اکتساب و ارتکاز. هم اجتماع و هم انفراد؛ هر دو لازم است.
۷. درینباره سخن فراوان دارم، اما دو کف دست برای مدرسهی فکرت کفایت دارد. و همین را بگویم چنین حالتی از نظر من، نرمش فکر است، پاییدن خود است، بازسازی اغلاط و خرابکاریهاست، بازآموزی اندیشههاست، آشتی با قهری خویش است، و نیز به قول قشنگ سید علیاصغر: «صمیمیت با خویشتن». و در یک کلمه، سمفونیِ رقص دل است و بزم قلب و رمزگشایی از رمزینههای عقل. پس، با خود گپ بزنیم. گرم و نرم و نُرم.
به قلم حجت الاسلام محمدرضا احمدی: کتاب "با قرآن خوشبخت شوید". خوشبختی و سعادتمندی و عاقبت به خیری، آرزوی همیشگی بشر بوده و خواهد بود. شاید در ضمیر پنهان انسانها، آرزویی مبارک تر از آن وجود نداشته باشد، زیرا فرجام عمل با ظاهر آن بسیار متفاوت است. اما براستی یک انسان چگونه خوشبخت می شود؟ در سایه چه افکار و تعالیمی خوشبختی میسر می گردد؟ خوشبختی واقعی کدام است و آیا با احساس خوشبختی همسان است؟ کتاب با قرآن خوشبخت شوید در سال ۱۳۹۷ به قلم سیدمهدی هاشمی چاپ شد که با طرح موضوعات مختلف، سعی دارد راه خوشبختی انسان را از این مسیر جستجو نماید.
کتاب با قرآن خوشبخت شوید در یک مقدمه و شانزده فصل و توضیح یکصد و چهارده موضوع تدوین شده است. ویژگی این کتاب تبیین یکصد و چهارده موضوع متنوع در قالب آیه، حدیث و شعر، همراه با شرح کوتاه است. البته قلم روان و شیوای آن را هم نباید از نظر دور داشت و درست به خاطر همین شیوایی و روانی است که مورد استقبال خانواده ها هم قرار گرفته است. مهارت خودشناسی، مهارت الگوپذیری، مهارت خودسازی، مهارت خودکنترلی، مهارت آرامش، رضامندی و شادکامی، مهارت همدلی و برادری، مهارت روابط موثر اجتماعی، مهارت دوستی و هم نشینی، مهارت همسرداری، مهارت فرزندپروری، مهارت رفتار مناسب اقتصادی، از جمله فصول این کتاب است. مطالعه این کتاب خوب را به دوستان عزیز و خانواده های محترم توصیه می کنیم.
به قلم دامنه. به نام خدا. چندی پیش «خرمگس» را تا تَه خواندم. رمان «خرمگس» اثر خانم اتل لیلیان وُینتیج است. ترجمهی خسرو همایونپور، چاپ اول ۱۳۴۳، چاپ چهاردهم ۱۳۸۸، تهران: امیرکبیر، ۱۳۸۸، ۳۷۳ صفحه. چند نکته از خرمگس می نویسم:
یک: رمان اشاره دارد به مبارزهی سرسختانهی اعضای سازمان «ایتالیای جوان» علیهی اشغالگران اتریش که ایتالیا را به ۸ کشور پارهپاره کرده بودند و کلسیای کاتولیک رُم به جای دفاع از رهایی ملتِ ایتالیا از یوغ ستمِ اشغالگران، از اتریشیها حمایت میکرد. این رمان، در حقیقت آن سوی چهرهی کلیسای کاتولیک را برملا میکند که همیشه میخواهد راه راحتِ بیدردسر را به جای جاده دشوار بپیماید. و خرمگس، نام قهرمان مبارز داستان است که یگانه سلاح او ایمان واقعی اوست که میکوشد ایتالیا را از مِحنتکَده، به رهایی برساند. در بیان رساتر این رمان این پندار را که کلیسا راهنمای ملت است، پوچ میکند.
خانم اتل لیلیان وُینتیج
عکس از دامنه
دو: اگر بدانید -که میدانید- جرجی اورِست جغرافیدان مشهور جهان که بلندترین قلهی جهان در هیمالیای نپال به اسم او ثبت شده است، یعنی قلهی اورِست، عمویِ مادرِ نویسندهی همین رمان، اتل لیلیان وینیج است. اتل، رمانهای دیگری هم نوشت مثل «کفشت را بکَن». سه: وقتی مبارزین در اوج مبارزهاند دریاچهی زیبا حتی کنار آلپ، تأثیر کمتری از آب تیره و آلوده در مبارزین بر جای میگذارد. این درسی است که رمان به خوانندگان میآموزاند. حرف خودم را همینجا ببُرّم وُ به ذهن خوشتراش شما زیادتر ازین! سوهان نکشم! بیفزایم ژوزف مازینی انقلابی مشهور ایتالیا در سال ۱۸۳۱ سازمان مخفی «ایتالیای جوان» را پایهگذاری کرد که سرانجام با مبارزات بیامان مبارزان، کشور ایتالیا در ۱۸۷۰ متحد شد.
به قلم دامنه. به نام خدا. ۴۲۰۰۰ بیت دیوان شمش. چند کلمه از کتاب «چشمهی روشن: دیداری با شاعران». نوشتهی غلامحسین یوسفی، تهران: علمی، ۱۳۷۳. چاپ دهم ۱۳۸۳. در ۸۵۷ صفحه. من در کتاب «آشنایی با مولوی» اثر خوب محمود نامنی -نویسنده و شاعر اهل نامَن سبزوار- سه تا چلّهنشینی پیدرپیِ مولوی را خواندم. شمس در پایان هر چلّه، سراغ مولوی میرفت، او را ارزیابی و ورانداز روحی میکرد و این چلهنشینی را سهبار بیانقطاع تمدید کرد. در همصحبتی و خلوتگزینی شمس و مولوی -که جمعاّ ۱۴ماه به دراز انجامید- مولوی، دگرگونی موسی (ع) را در طور سینا در خود مشاهده کرد. و از آن زمان به بعد بود که دیوان شمس با ۴۲ هزار بیت شکل گرفت. مولوی در ستایش شمس تبریزی بابت آموختن معنا به او میگوید:
صبر پرید از دلم، عقل گریخت از سرم
تا به کجا کشَد مرا،مستی بیامان تو
به قلم دامنه. به نام خدا.لبریز از شمش تبریز. آنچه مینویسم برداشتهای شخصیام است. اگر عیب و نقص و کم و کاستی است از قلم من است نه از اصالت داستان: شمس عتاب (=سرزنش) شدید کرد به مولوی، که تو ازین «اسبِ افکاری» که سالهاست بر خود زین کرده و بر آن سوار شدهای، پیاده شو و با خلقِ خدا شانهبهشانه حرکت کن. اما تو مولوی از حرفِ مردم بیمناکی نه از داوری خدا. تو از ریختهشدن آبروی ظاهریِ قراردادیِ خود بین مردم و عوام میهراسی. تو از تکفیر «مشتی عوام» بر خود میلرزی. تو میخواهی بر وفقِ مردمِ اطرافت -که از تو کمتر میفهمند- زندگی کنی. در حقیقت تو مقلّدِ تقلیدکنندگانِ خودت میباشی!
دلِ مولوی از پند شمس، مالامال عشق شد. از مدرسه و تدریس و وعظ دست کشید و وارد «حلقه» شد. دست از دستار و اَطوار برداشت و طبق آوردهی جدید معنوی شمس، راه پیمود و سه چلّهی متوالی (=پیدرپی) نشست و درین سه بار اربعین، به خودسازی و درونبینی پرداخت. در پایان هر چهلشبانهروز یکجانشینی برای تربیت و مدیریتِ نفْسِ خود، شمس او را تست میکرد و باز میگفت یک چلّهی دیگر بنشین. سه چله که تمام شد، مولوی آن آدمی شد که شمس بر سرزمین پهناور درون او، چون آفتاب درخشان تابانید.
اما شمس، مورد هجوم حسودان و مخالفان قرار گرفت و از قونیه مخفیانه و بهقهر، به حلب رفت. مولوی پس از چندی بیخبری وقتی فهمید شمس رفت، دچار گمشتگی و حالِ زار شد.اما وقتی فهمید، شمس از دست جهل و جهالت به حلب گریخت. چند نامه فرستاد. ولی شمس بازنگشت. درین دورهیِ دوریِ میان شمس و مولوی، دل مولوی چنان بیتاب میشد که غزلهای «دیوان شمس» از همین حال زارش، سر میزد و مایه میگرفت. یک نامهی مولوی، چون شمس به قونیه بازنمیگشت، اینگونه شِکوِهآمیز بود:
صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم
یا راه نمیدانی، یا نامه نمیخوانی
تا آنکه عدهای را پیِ شمس فرستاد و مراد و مرشد خود را باز نیز بازیافت. شمس پس از برگشت بازهم بر مولوی دلآموزی میکرد و روحش را پرواز میداد. اما، اما، مدتی بعد، توسط مخالفان فکریاش _به سرکردگی یکی از فرزندان مولوی_ که خیال میکردند، شمس، مولوی را از راه به در کرده، شبانه به قتل رسید و به چاه افکنده شد. مولوی مدتی دنبال گمگشته میگشت تا در رؤیا فهمید که شمس، کشته و به چاه انداخته شد. شمس را «شهید» لقب داد و از چاه درآورد و در مزار قونیه، کنار پدرش بهاءالدین ولد، دفن کرد که از آن زمان تا الان بارگاه است و محل دید و دیدار یار. کتاب «آشنایی با مولوی». نوشتهی محمود نامنی.. تهران: انتشارات نامنی، ۱۳۸۷، چاپ اول، در ۴۱۶ صفحه
به قلم دامنه. به نام خدا. این عکس «بهروز بوچانی» است؛ اهل ایلام. پناهجوی ایرانی کُرد، محبوس در جزیرە مانوس (پاپواگینه) نزدیک استرالیا. او به دلیل نوشتن ِرمان «دوستی بجز کوهستان ندارم» در اردوگاه پناهندگان این جزیرە، «مقام استادِ مهمانِ دانشگاه بیرکبِکِ لندن» را دریافت کرد. او در این جزیره، تحت کنترل امنیتی مقامات جزیره بود، اما توانست رمانش را با پیامرسان «واتسآپ» به دوستش ارسال کند.
دوست باهمّت او، آن را از زبان فارسی، به انگلیسی برگردان کرد. بهروز بوچانی، علاوه بر دریافت جایزهی ادبی استرالیا، «برندهی ۱۰۰ هزار دلار استرالیا (۵۵هزار پوند انگلیس) در بخش ادبیات جایزه ویکتورین نیز شد. (منبع)
به قلم دامنه. به نام خدا. توفیق شد کتاب «آرای اخلاقی علامه طباطبایی» نوشتهی حجتالاسلام رضا رمضانی گیلانی را بخوانم و نکتهبرداری کنم. کتاب، ۴۶۲ صفحه است؛ از انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشهی اسلامی. چهار نکته از آن را مطابق معمول اینجا مینویسم:
ص ۸۲ : علامه طباطبایی میگوید: سنّت اجتماعی اسلام ضمانت بقا و اجرا دارد و آن تقوای الهی است که باعث می شود انسانها از حق پیروی نمایند.
ص ۴۶ : علامه طباطبایی در طول سالیان دراز خانهی دواتاقهای اجاره کرده بودند و از تهیهی هزینهی زندگیشان بر نمیآمدند و مبالغ سنگینی بدهکار بودند. (به نقل از: مهر افروخته. ص ۳۱)
ص ۴۹ : از علامه طباطبایی سؤال شد وقتی به حرم مشرَّف میشویم چگونه زیارت کنیم؟ فرمودند: «مگر چیزی جز خدا مشاهده میشود».
ص ۴۹ : روزی در صحن امام رضا (ع) از علامه طباطبایی درخواست کردند دستش را ببوسند. فرمود: «زمینِ صحن را ببوس که از دستِ من بهتر است».
به قلم دامنه. به نام خدا. از کتاب «حسینِ علی» -که چند سال پیش خوانده و یادداشتبرداری کردهام- مطابق روال معرفی کتابها، چهار نکته به اشتراک میگذارم. نویسندهی کتاب «م. مؤید» است؛ از انتشارات چاپ و نشر بینالملل. در ۶۱۲ صفحه. چاپ دوم ۱۳۸۶. نویسنده به سبک ادبیات ایرانی کتاب را نگاشت. شبیه متنهای میرجلالالدین کَزّازی.
ص ۸۴ : نخستین ناتوانی یزید ناتوانی او از ستُردن یادِ خاندان [ اهل بیت عصمت ع ] از جان و دل آدمیان است، یادمان نخواهی ستُرد.
ص ۴۶ : امام صادق (ع) فرمود: «میان آرامگاه حسین (ع) تا آسمان هفتم جایگاه آمد و شدِ فرشتگان است.»
ص ۷۴ : آیا حسین (ع) این همه تاریکی ها را میپذیرد؟ ...
ص ۱۰ : به نقل از ص ۶۲ مَقتلالحسین سید عبدالرّزاق مولوی مقدم از امام باقر (ع) نقل شد که فرمود: «یاران نِیام حسین، دردِ آهن را نمیشناختند.» یعنی شوق شهادت.
به قلم دامنه. به نام خدا. چند نکته از کتاب «داستانهای تفسیر کشف الاسرار» (تآلیف رشیدالدین ابوالفضل میبدی قرن ششم) گردآورنده: سید مهدی شمش الدین. از انتشارات امیرکبیر.
۱. به نقل از ص ۱۶۶ کتاب «تفسیر و تفاسیر جدید» نوشتهی بهاءالدین خرمشاهی، بیش از ۳۰۷ تفسیر کامل و یا تفسیر سوره و یا تفسیر آیهایی خاص، فقط در قرن ۱۴ هجری نوشته شده است.
۲. در تفسیر «کشف الاسرار» بیش از ۴۰۰ داستان نقل شده است که در این کتاب (عکس زیر) در یک جا جمع و تدوین شده است.
۳. به نقل از تفسیر مجمعالبیان، واژهی تفسیر یعنی آشکار و هویداساختن. تفسیر قرآن یعنی توضیحدادنِ مرادِ خداوند متعال از کتاب شریفش. ر.ک: صفحهی ۹ .
۴. در صفحهی ۱۲ آمده است: «به عزت عزیز که اگر یک قدم در راه او [خدای متعال] برداری، هزار کرَم از او به تو رسد.»
به قلم دامنه: به نام خدا. در کتاب «بایدها و نبایدها» دکتر بهشتی بر این نظر بود، در تزاحمها و تصمیم بر سر چندراهیها، «رهبری» اهمیت و نقش دارد. از نظر ایشان (در صفحهی ۱۲۹ کتاب) رهبری نیز در چنین وضعی، باید دارای شرائط ویژه باشد، مانند: «دیدِ بالا، دیدِ محیط، آگاه به زیر و زبَر، مسلط به مُوازنه، مصلحتشناس، مُنکَردان، حسابگر، آیندهنگر.».
نکتهی دامنه : آدرس هم هست برای چنین شخصی با اینهمه شرائط؟! بهترین تز دموکراسی هست؛ همان حاکمیت ملت.