سفرنامۀ تبلیغی شیخ مالک

 


به قلم حجت الاسلام مالک رجبی دارابی: سفرنامۀ تبلیغی. قسمت دوم. با سلام ارادت آقای طالبی. بخش دیگری از این دسته از مطالب بنده، به دامنه خوانان محترم ارائه می گردد:

 

بیدار شو ای دل که جهان می‌گذرد

وین مایهٔ عمر رایگان میگذرد

در منزل تن مخسب و غافل منشین

کز منزل عمر کاروان میگذرد

(مولوی «دیوان شمس» رُباعیات)
 

شیخ مالک رجبی. سفرتبلیغی خرداد 1397 یالرود؛ محلۀ محدث نوری. از توابع بلدۀ نور

 

عده ای زیادی از بزرگان به من گفتند شما که سفرهای زیاد تبلیغی دارید از عمر خودتان استفاده کنید. دست به قلم بشوید حتما سفرنامه ایی تدوین کنید. بنده سالهای سال تصمیم گرفتم بنویسم، ولی تازه موفق به نوشتن شدم امیدوارم مفید واقع شود. و حال ادامه ی آن را داشته باشم.

 


چه خوب بود همان موقع می نوشتم به همراه تصویر و عکس، اما این توفیق هم حاصل نشد. آنچه که بیاد دارم مرقوم میدارم.
 

 

شَوق و ذَوق وافر اینجانب نسبت به تبلیغ و سفرهای تبلیغی، باعث شد سه کیف بزرگ کتب تبلیغی و لباسم ۳۴ ساعت طی طریق با اتوبوس در اواخر دی ماه ۱۳۷۶شمسی از مشهد مقدس با حکم و نسخه ی تبلیغی عازم سپاه ارومیه قرارگاه حضرت حمزه ی سیدالشهداء و گردان المهدی و گردان ۱۴ معصوم ع و گردان نظام مهندسی و پادگان مالک اشتر قرار بگیرم.

 

 

ابتدای ورودم ساعت ۱۰ شب اول ماه مبارک در قرارگاه حمزه سیدالشهداء مستقر شدم. در بَدو ورود با

بقیۀ خاطره و جواب دامنه ادامه

استقبال نگهبانان و پذیرایی مسئولین  شب قرار گرفتم و افتخار داشتم سحری شب اول ماه رمضان را در کنار آن بزرگواران و رزمندگان سلحشور و شجاع باشم بعد از صرف سحری مشغول دعای سحری و راز و نیاز و نماز با معبود حق تا اینکه اذان صبح شد و در مسجد قرارگاه حمزه، نماز جماعت بر قرار نمودیم.

 

 

امام جماعت نداشتند و از حقیر درخواست نمودند امامت جماعت را قبول نمایم. بعد از اتمام جماعت صحبت و سخنرانی مجدد به محل استراحت خودمان رفتیم.

 

 

در ضمن هوا خیلی سرد و برف و یخ بود  ترجیح میدادیم هر چه سریع تر در اتاق گرم قرار بگیریم. بالاخره تا ساعت ۸ صبح در اتاق برای استراحت بودیم بعد از آن جهت مشخص شدن فعالیت فرهنگی اینجانب در اول ماه رمضان نزد مسئول عقیدتی فرهنگی قرار گاه رفتیم و ایشان فعالیت ما را در گردان مهندسی قرار دادند که در آنجا فرماندهان و سربازان مشغول فعالیت بودند و برنامه ی من در بر قراری کلاس های احکام و اعتقادات و اخلاق و قرائت قرآن و تفسیر قرآن مخصوصا برای سربازان و بعضا برای فرماندهان صورت می گرفت.

 

فرماندهان از خوی و نقده و سقز و مهاباد و ارومیه ... و سربازان از همدان و ..... بودند. در وسطهای ماه رمضان، ندانسته بخاطر خوردن مرغ فاسد در سحر، همه ی سربازان و بعضی فرماندهان که شب می ماندند و خودم مریض شدیم و همه اسهال شدید گرفته بودند.

 

 

با عرض معذرت سرویس بهدلشتی خیلی جای دور بود از طرفی هوا هم خیلی سرد و برفی و یخی بود. وقتی جهت قضاء حاجات و آرامش شکم در سرویس قرار می گرفتند تا برگردند به اتاقشان باز شکمشان جهت اسهال شدید درد می گرفت.

 

 

از جهتی مجبور شدند با پتو در کنار سرویس بهداشتی بنشینند تا مجدداً به آرامش نسبی برسند ولی زندگی سربازان و فرماندهان... در آن گردان مختل شده بود. تا جایی که کلاس و نماز و خورد و خوراک را ترک کرده بودند از طرفی دکتر و درمانگاه در دسترس نبود.

 

بالاخره تا دو یا سه شبانه روز این روند ادامه داشت ودر آخر نمیدانم وضعیاتشان چطور شد. تا خوب شدند. این مریضی در من هم اثر کرده بود اما خفیف بود چرا که سحری کم خورده بودم و مرغ زیاد نخورده بودم در غیر این صورت بنده هم مثل آنها دچارمریضی  شدیدی میشدم اما در هر صورت فرماندهان دیدند این مریضی در من هم اثر کرد سریع با پاترول اینجانب را در شهر ارومیه بردند و با مختصر دارو و درمان مداوا شده بودم و از آن بر بعد الحمدالله خیلی سر حال بودم و فعالیت تبلیغی خودم  چندین برابر ادامه می دادم و جنب و جوشم بسیار زیاد بود علتش همان علاقه ی بنده به تبلیغ بود

 

 

و دلیل دیگر اینکه فرماندهان مرا خیلی تشویق می کردند و این تشویقشان باعث قوت و نیروی من میشد. خیلی هم خوشحال بودم .و کارم به گردان المهدی و گردان ۱۴ معصوم و پادگان مالک اشتر ارومیه و...

 

 

یادم نمیاد کشیده شده بود چنان فعالیتم زیاد بود که روز ۶ کلاس مربوط به سپاه که تدوین داشتند برگزار می کردم و مسئول عقیدتی سپاه ارومیه در آن سال هدیه خوبی به این جانب دادند .و عید فطر آن سال نزدیک ۲۲ بهمن بود بنده در اتمام ماموریت با گرفتن سوغات ارومیه (نبات و نُقل درجه ی عالی که با چای خیلی دلپذیر بود و چند دست استکان کریستال فرانسوی که در آن زمان مُد شده بود و لباس برای اولین دخترنوزادم و دلبندم که قلبم به او وابسته بود که در آن زمان تقریبا ۵ ماهه بود که خیلی دوستش داشتم اسمش زهرا نام مستعارش عفیفه بود (روحش شاد) و خانواده ام خریده بودم) رهسپار ساری شدم. چرا که قبل عزم تبلیغ خانواده ام را از مشهد آورده بودم دارابکلا  تا کنار مادرشان و فامیلان باشند.

 

 

باز مجدداً رفتم مشهد و از آنجا به ارومیه اعزام شدم. سفر اول تبلیغی خودم را بهمین مقدار اکتفاء میکنم. هر چند مطالب دیگری دارم ولی زمان زیادی لازم دارم. اگر خوانندگان نظراتی دارند استفاده می کنم.

14 تیر 1397. دارابکلا‌. ارادتمند مالک رجبی دارابی
 

 

 

پاسخ دامنه

 

به نام خدا. این قسمت خاطره نویسی تبلیغی ات را بادقت خواندم. چندچیز برایم جاذب بود:

 

1- این که اراده کردی بنویسی. و این عزمت فرمان از قرآن است«ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ. (قلم/1)

 

2- این که خاکی میان سربازان دعوت دینی انجام می دادی.

 

3- این که به عنوان روحانی در جبهه ها و مرزها و میان رزمندگان حشر و نشر داشتی.

 

4- این که من تازه دارم ریزخاطرات یک روحانی فاضل و بااخلاق و پرنشاط هم محلی ام را می بینم.

 

5- پیشنهاد من به عنوان دامنه ای که شما را دوست می دارد و بسیار گرامی می دارد این است، امید است لا به لای خاطرات، نکته آموزی ها هم بنویسد و صرفاً شرح قضایا نشود. یعنی بهره وری از خاطره و رساندن خواننده به مقاصد معنوی و دینی و اجتماعی و پندآوری.

 

 

6- این دو قسمت را خوب نوشتی. فقط هر قسمت اندازه اش محدود باشد تا خواننده کشش پیدا کند تا آخر برود. تا بفهمد شیخ هم اسهال می گیرد!!! چون برخی ها خیال می کنند شیخ ها مریض نمی شوند و در نرم و چرب می زیَند. و در مسافرت های تبلغیی هم بوقلمون می خورند و هم نسکافه و دلستر. خداحافظ