قلم قم دامنه دوّم

جان، جهان، ایران، انسان، ادیان، قرآن، ایمان، عرفان

۳۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان کوتاه» ثبت شده است

اتوبوس در تونل!

دامنۀ داستان

 

مدرسه‌ای دانش‌آموزان را با اتوبوس به اردو می‌بُرد. در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک می‌شود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده می‌شود: «حداکثر ارتفاع سه متر»

 

 

ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود، ولی چون راننده قبلاً این مسیر را آمده بود با کمال اطمینان وارد تونل می‌شود، اما سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده می‌شود و پس از به وجود آمده صدایی وحشتناک در اواسط تونل توقف می‌کند.

 

تونل درخت (منبع عکس ) 


پس از آرام شدن اوضاع، مسئولین و راننده پیاده شده و از دیدن این صحنه ناراحت می‌شوند. پس از بررسی اوضاع مشخص می‌شود که یک لایه آسفالت جدید روی جاده کشیده‌اند که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادند؛ یکی به کندن آسفالت و دیگری به بُکسل کردن با ماشین سنگین دیگر و ....

 

 

اما هیچ کدام چاره‌ساز نبود تا اینکه پسربچه‌ای از اتوبوس پیاده شد و گفت: «راه حل این مشکل را من می‌دانم!»

 

یکی از مسئولین اردو به پسر می‌گوید: «برو بالا پیش بچه‌ها و از دوستانت جدا نشو!»

 

 

پسربچه با اطمینان کامل می‌گوید: «به خاطر سن کم مرا دست کم نگیرید و یادتان باشد که سرِ سوزن به این کوچکی چه بلایی سر بادکنک به آن بزرگی می‌آورد.»

 

مرد از حاضرجوابی کودک تعجب کرد و راه حل را از او خواست. بچه گفت: «پارسال در یک نمایشگاه معلم‌مان یادمان داد که از یک مسیر تنگ چگونه عبور کنیم و گفت که برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم باید درون‌مان را از هوای نفس و باد غرور و تکبر و طمع و حسادت خالی کنیم و در این صورت می‌توانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم.»

 

 

مسئول اردو از او پرسید: «خب این چه ربطی به اتوبوس دارد؟» پسربچه گفت: «اگر بخواهیم این مسئله را روی اتوبوس اجرا کنیم باید باد لاستیک‌های اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند.»

 

 

پس از این کار اتوبوس از تونل عبور کرد. خالی کردن درون از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت رمز عبور از مسیر‌های تنگ زندگی [دامنه: خصوصاً از سنگلاخ های مهیب سیاست و دنیا] است. (منبع)

۱۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۸:۵۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

گوهر و گردو و دوستی

دامنۀ داستان


داستان اول

دوست داشتن در مقابل استفاده کردنزمانیکه مردی در حال پولیش کردن ماشین جدیدش بود کودک 4ساله اش تکه سنگی را بداشت و بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت. مرد آنچنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت و چندبار محکم پشت دست او زد بدون انکه به دلیل خشم متوجه شده باشد که با آچار پسرش را تنبیه نموده در بیمارستان به سبب شکستگی های فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد. وقتی که پسر چشمان اندوهناک پدرش را دید از او پرسید: پدر کی انگشتهای من در خواهند آمد؟


آن مرد آنقدر مغموم بود که هچی نتوانست بگوید به سمت ماشین برگشت وچندین باربا لگد به آن زد حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود و به خطوطی که پسرش روی آن انداخته بود نگاه می کرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر" روز بعد آن مرد خودکشی کرد. (منبع)



داستان دوم

گوهر و گردو. کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند. تصمیم گرفت به آنجا برود. بنابراین زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را فروخت و عازم آنجا شد.



او به مدت ده سال افریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت... به دنبال بی پولی، تنهایی و یاس و نومیدی خود را در اقیانوس غرق می کند. اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه میگذشت ، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت. او سنگ را برداشت و به نزد جواهرسازی برد. مرد جواهرساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد.


مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند. مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند، برای کشف الماس تمام افریقا را زیر پا گذاشته بود، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد! (منبع)
۲۶ اسفند ۹۶ ، ۰۸:۵۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

نقاشی پول کمال الملک

کمال الملک


به قلم حجت الاسلام محمدجواد غلامی دارابی: به نام خدا، درود بر شما و بینندگان فرهیخته. کمال الملک نقاش چیره دست ایرانی دوران قاجار برای آشنایی با شیوه ها و سبکهای نقاشان فرنگی به اروپا سفر کرد، زمانی که در پاریس بود فقر دامانش را گرفت و حتی برای سیر کردن شکمش هم پولی نداشت.



یک روز وارد رستورانی شد و سفارش غذا داد در آنجا رسم بود که افراد متشخّص پس از صرف غذا پول غذا را روی میز می گذاشتند و می رفتند، معمولا هم مبلغی بیشتر، چرا که این مبلغ اضافی بعنوان انعام به گارسون می رسید.



اما کمال الملک پولی در بساط نداشت بنابراین پس از صرف غذا از فرصت استفاده کرد، از داخل خورجینی که وسایل نقاشی اش در آن بود مدادی برداشت و پس از تمیز کردن کف بشقاب عکس یک اسکناس را روی آن کشید بشقاب را روی میز گذاشت و از رستوران بیرون آمد.




گارسون که اسکناس را داخل بشقاب دید دست برد که آن را بردارد ولی متوجه شد که پولی در کار نیست و تنها یک نقاشی ست بلافاصله با عصبانیت دنبال کمال الملک دوید یقه او را گرفت و شروع به داد و فریاد کرد.


صاحب رستوران جلو آمد و جریان را پرسید، گارسون بشقاب را به او نشان داد و گفت این مرد یک دزد و شیّاد است به جای پول عکس اش را داخل بشقاب کشیده.


صاحب رستوران که مردی هنرشناس بود دست در جیب برد و مبلغی پول به کمال الملک داد، بعد به گارسون گفت رهایش کن برود این بشقاب خیلی بیشتر از یک پرس غذا ارزش دارد.


امروز این بشقاب در موزه ی لوور پاریس بعنوان بخشی از تاریخ هنری این شهر نگهداری می شود. محمد جواد غلامی دارابی.


پاسخ دامنه: به نام خدا. 1- سلام و درود به شما جناب غلامی که همواره دامنه را مرور می کنی و نیز با قلم رسای خود پست هایی از آن را مزیّن می نمایی 2- در مورد این داستانِ بسیار جالب، باید بگویم اولین بار است مطّلع شدم و بسیار برای من درحینِ خواندن هیجان روحی داشت و پس از پایان، بسیار بیش از هیجان به آرامش و ابتهاج رسیدم. ممنونم، ممنون.

۱۹ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۰۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

فرار از زندگی

داستان کوتاه

سلسله پست ها دامنۀ داستان
روزی شاگردی به استاد خویش گفت: استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟ استاد گفت: واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟ شاگرد گفت: بله با کمال میل.

استاد گفت: پس آماده شو با هم به جایی برویم. شاگرد قبول کرد. استاد شاگرد جوانش را به پارکی که در آّن کودکان مشغول بازی بودند،برد. استاد گفت: خوب به مکالمات بین کودکان گوش کن. مکالمات بین کودکان به این صورت بود:

-الان نوبت من است که فرار کنم و تو باید دنبال من بدوی.
-نخیر الان نوبت توست که دنبالم بدوی.
-اصلا چرا من هیچوقت نباید فرار کنم؟
و حرف هایی از این قبیل...

استاد ادامه داد: همانطور که شنیدی تمام این کودکان طالب آن بودند که از دست دیگری فرار کنند. انسان نیز این گونه است. او هیچگاه حاضر نیست با شرایط موجود رو به رو شود و دائم در تلاش است از حقایق و واقعیات زندگی خود فرار کند و هرگز کاری برای بهبود زندگی خود انجام نمی دهد. تو از من خواستی یکی از مهم ترین ویزگی های انسان را برای تو بگویم و من آن را در چند کلام خلاصه میکنم: تلاش برای فرار از زندگی.
(منبع)

۱۴ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۵۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

آزمودنِ سه داماد

داستان کوتاه


زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. یک روز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.  یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم می زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.



دامادش فوراً... شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.  فردا صبح یک ماشین [سمند نو] جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»


زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد. داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین [سمند نو] هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»


نوبت به داماد آخری رسید. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. اما داماد از جایش تکان نخورد. او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این زن از دنیا برود . پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟  همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مُرد. فردا صبح یک ماشین [مرسدس بنز] آخرین مُدل جلوی پارکینگ خانۀ داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! ازطرف پدر زنت» (منبع)

۲۵ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۲۸ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |
يكشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۴۰ ق.ظ دامنه |
انتقاد بهتره یا اصلاح؟

انتقاد بهتره یا اصلاح؟

 
داستان کوتاه


فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت. استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم. شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند و غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد.


 

نقاشی از اِیُک تایمز (منبع)

 

استاد به او گفت: آیا میتوانی عین همان نقاشی را برایم بکشی؟ شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد و متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که : «اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید»

 

 

غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده ماند. استاد به شاگرد گفت: «همه انسانها قدرت انتقاد دارند ولی جرأت اصلاح نه» (منبع)
۰۸ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۴۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

قهوه و درس اخلاق

داستان کوتاه:


ﺯنی ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﺳﺘﺮﺍﻟﻴﺎ قهوه خانه ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﺐ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﻭ ﺿﻤﻨﺎً ﻭﺍﺩﺍﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﺍﺩﺏ ﻭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ، ﺍﺑﺘﮑﺎﺭﯼ به خرج ﺩﺍﺩ ﻭ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ ﻧﺤﻮۀ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﻭ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺷﻤﺎ ﺭﻭﯼ ﻗﯿﻤﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺍﺛﺮ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ. مثلاً اگر بگویید:

ﯾﮏ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩ = ﭘﻨﺞ ﺩﻻﺭ.

ﯾﮏ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﻟﻄﻔﺎً = ٤ ﺩﻻﺭ ﻭ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳِﻨﺖ.

ﺻﺒﺢ ﺑﺨﻴﺮ، ﻳﻚ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﻟﻄﻔﺎً = 4 ﺩﻻﺭ

ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﺧﯿﺮ، ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ، ﯾﮏ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﻟﻄﻔﻦ = 3/5 ﺩﻻﺭ.

ﺑﺪﯾﻬﯽ ﺍﺳﺖ ﻫﻤﻪ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻣؤﺩﺏﺗﺮ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﭘﻮﻝ ﮐﻤﺘﺮﯼ بدهند. (منبع)

۰۷ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۵۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

حکایت حسادت و حماقت

داستان کوتاه

روزی پادشاهی ولخرج هنگام عبور از سرزمینی با دو دوست جوان ملاقات کرد. این دو دوست بینوا که تا آن زمان با گدایی امرار معاش می‌کردند، همچون دو روی یک سکه جدانشدنی به نظر می‌رسیدند.



دامنه: «چشم حسود کور»
وِرد زبان و شعار روزانه و شبانۀ
همۀ ایرانی هاست
حتی بر پشت کامیون ها و تریلی ها
چون برخی تا خِرخِره در حسَد و کینه اند


پادشاه که آن روز سرحال بود، خواست به آنها عنایتی کند. پس به هر کدام پیشنهاد کرد آرزویی کنند. ابتدا خطاب به دوست کوچک‌تر گفت: به من بگو چه می‌خواهی قول می‌دهم خواسته‌ات را برآورده کنم. اما باید بدانی من در قبال هر لطفی که به تو بکنم، دو برابر آن را به دوستت خواهم کرد!


دوست کوچک‌تر پس از کمی فکر با لبخندی به او پاسخ داد: «یک چشم مرا از حدقه بیرون بیاور..!» حسادت، اولین درس شیطان به انسان احمق است! (منبع)
۲۴ آذر ۹۶ ، ۱۱:۵۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

هزار و یک شب

دامنۀ نویسندگان


پرسش گلایه آمیز جناب «دارتوکِن دارکوب» از دامنه، که استیضاح ام کرده چرا این همه داستان کوتاه عبرت آور و جذاب می نویسی، ولی به قصه های هزار و یک شب هیچ نمی پردازی؟ تقاضا داشته به این داستان های زیبا هم بپردازم.
 

پاسخ دامنه

 

 

به نام خدا. سلام من به شما «جناب دارتوکِن». گلایه ات به هیچ وجه من الوجوه پذیرفته نیست. به جای این که من را به کارهای متعدّد فرا بخوانی، خودت به خودت وَرز بده و حرکتی کن و بنگار. اما بعد، کمی توضیح از سوی دامنه دربارۀ هزار و یک شب با برداشت هایی که از این کتاب جالب دارم:

 

1- شهریار تصمیم می گیرد همسرش شهرزاد را بکُشد. حتی بنا می گذارد همۀ زنان را بکُشد. چون خبر رسیده بود کار ناشایستی کرده اند. نوبت به کشتن شهرزاد که می رسد، شهرزاد شروع می کند برای شوهرش _پادشاه_ قصه گفتن. آنقدر قصه می گوید که به هزار و یک شب می رسد یعنی سه سال. شهریار از اِعجاب سخن شهرزاد به حیرت و شیدایی می رسد، دست از کُشتنش می شُوید و باز هم عاشق همسرش شهرزاد می شود. شهرزاد با قدرت کلام و قصه حریم زنان را از تهمت ها و بدگمانی ها و بدفهمی ها نجات داد و این یعنی به قول دکتر جلال ستّاری «سخن درمانی».
 
 
 
هزار و یک شب. عکاس دامنه از روی جلد کتاب

 
2- چند داستان کتاب هزار و یک شب هنوز یادم مانده است. یکی از داستان ها قصۀ غمبار بطّه و طاووس است. در این قصه، طاووس با مادۀ خود، به جزیره ای پناه می برد. بطّه _بطّه یعنی اُردک_ هم به آنها ملحق می شود. طاووس می پرسد تو چرا آمدی جزیره، بطّه؟ می گوید من هم از دست ستمِ و بیدادِ آدمیزاد به اینجا فرار کرده ام. بعد برای طاووس شرح می دهد که الاغ و اسب و شتر و غزال و حتی شیر ملک زاده هم از دست بشر، آزار می بینند و صبح تا شب یا زیر فرمان بی رحمانۀ آدمیزادند و یا اسیر تیر و تفنگ و تله و دام و صید آنان.


 
این برداشت آزاد دامنه بود از از گوشه ای از زوایای تودرتوی هزار و یک شب. دامنه بگذرد و فقط بگوید هیچ چیزی، به قدر کتاب، انسان را وَرز نمی دهد و او را از مادّه به ماوراء نمی برَد.
۲۲ آذر ۹۶ ، ۱۱:۲۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |
سه شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۹ ق.ظ دامنه |
برکت و روزی

برکت و روزی

دو داستان کوتاه


1

یکی از صالحان دعا می‌کرد: «پروردگارا، در روزی ام برکت ده». کسی پرسید: چرا نمی‌گویی روزی ام ده؟ گفت: روزی را خداوند برای همگان ضمانت کرده است. اما من برکت را در رزق طلب می‌کنم.



به قول خواجه عبدالله انصاری:

الهی! آفریدی رایگان و روزی دادی رایگان،
بیامرز رایگان که تو خدایی، نه بازرگان.





برکت چیزی است که خدا به هر کس بخواهد می‌دهد، نه به همگان. اگر در مال بیاید، زیادش می‌کند. اگر در فرزند بیاید، صالحش می‌کند. اگر در جسم بیاید، قوی و سالمش می‌کند. و اگر در قلب بیاید، خوشبختش می‌کند.
(منبع)



2


ﺍﻻﻏﯽ در ﭘﻮﺳﺖ ﺷﯿﺮ. ﺍﻻﻏﯽ، ﭘﻮﺳﺖ ﺷﯿﺮﯼ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻫﻤﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺑﺖ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩ... ﻭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﻌﺮﻩ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﮐﺮﺩ. ﺭﻭﺑﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﻣﺪﺗﯽ ﻣﮑﺚ ﮐﺮﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ، ﺩﯾﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﺍﻭ ﻓﺮﻕ ﻣﯽﮐﻨﺪ.



ﺑﻪ ﺍﻻﻍ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ: «ﺍﮔﺮ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺗﺮﺳﺎﻧﺪﯼ ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻟﻮ ﺩﺍﺩﯼ ﺍﺣﻤﻖ!» ﯾﮏ ﺍﺣﻤﻖ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﻇﺎﻫﺮ ﺧﻮﺏ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﯾﺐ ﺩﻫﺪ، اما ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ؛ به هر حال لو می رود... (منبع)
۲۱ آذر ۹۶ ، ۰۹:۵۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
دامنه |

مُرشد چلویی و رجبعلی خیّاط

داستان کوتاه


یکی از فرزندان شیخ رجبعلی خیاط می‌گوید: روزی مرحوم مرشد چلویی معروف خدمت جناب شیخ رسید و از کسادی بازارش گله کرد و گفت: داداش! این چه وضعی است که ما گرفتار آن شدیم؟ دیر زمانی وضع ما خیلی خوب بود روزی سه چهار دیگ چلو میفروختیم و مشتری‌ها فراوان بودند، اما یک‌باره اوضاع زیر و رو شده مشتری‌ها یکی یکی پس رفتند، کارها از سکه افتاده، و اکنون روزی یک دیگ هم مصرف نمی‌شود …؟



                    

مُرشد چلوی. رجبعلی خیاط



شیخ تأملی کرد و فرمود: تقصیر خودت است که مشتری‌ها را رد می‌کنی. مرشد گفت: من کسی را رد نکردم، حتی از بچه‌ها هم پذیرایی میکنم و نصف کباب به آنها می‌دهم. شیخ فرمود: آن سیّد چه کسی بود که سه روز غذای نسیه خورده بود؛ بار آخر او را هُل دادی و از در مغازه بیرون کردی؟!



مرشد سراسیمه از نزد شیخ بیرون آمد و شتابان در پی آن سیّد راه افتاد، او را یافت و از او پوزش خواست، و پس از آن تابلویی بر در مغازه‌اش نصب کرد و روی آن نوشت:

نسیه داده می‌شود،

حتی به شما

وَجه دستی به اندازه وُسعمان پرداخت می‌شود

(منبع)


دامنه:

مُرشد چلویی را آذر 1395 در فراز ایران اینجا معرفی کرده بودم

۱۷ آذر ۹۶ ، ۱۰:۲۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

بساط ریا



از مهندس محمد عبدی سنه کوهی. قسمت 204. بساط ریا. مقدس اردبیلی رفت حمام، دید حمامی دارد در خلوت خود میگوید: خدایا شکرت که شاه نشدیم، خدایا شکرت که وزیر نشدیم، خدایا شکرت که مقدس اردبیلی نشدیم!



مقدس اردبیلی پرسید: آقا خب شاه و وزیر ظلم میکنند، شکر کردی که در آن جایگاه نبودی، چرا گفتی خدایا شکرت که مقدس اردبیلی نشدی؟ گفت: او هم بالاخره اخلاص ندارد! شما شنیدی میگویند مقدس اردبیلی، نیمه شب دلو انداخت آب از چاه بکشه دید طلا بالا آمد، دوباره انداخت دید طلا بالا آمد، به خدا گفت: خدایا من فقط یک مقدار آب میخواهم برای نماز شب، کمک کن!


عکس مقدس اردبیلی


مقدس گفت: بله شنیدم ... حمامی گفت: اونجا، نصفه شب، کسی بوده با مقدس؟ مقدس گفت: نه ظاهرا نبوده ... حمامی گفت: پس... چطور همه خبر دار شدند؟ پس معلوم میشود خالص خالص نیست!! و مقدس میگوید یک دفعه به خودم آمدم و فهمیدم یعنی چه این روایت که «ریا در مردم، پنهان تر است از جُنبیدن و حرکت مورچه بر روی سنگ سیاه در شب تاریک ...» (برگرفته از: سایت واعظون)

۱۳ آذر ۹۶ ، ۱۰:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

داستان کوتاه قسمت 27


سلامی که بوی نفت می داد
 

 

یکی از بزرگان می گفت: ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می بُرد و به او عمو نفتی می گفتند.  یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟ گفتم: بله!  گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است!

 

من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟ گفت:  قبل از اینکه خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می گرفتی، حالم را می پرسیدی. همه اهل محل همینطور بودند. هرکس خانه اش گازکشی می شود، دیگر سلام علیک او تغییر می کند.

 

بیچاره الاغ، حیوانِ کاری خدا. اسیر دست بشره

 

از اون لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت می داد. عوض اینکه بوی انسانیت و اخلاقیات بدهد.  سی سال او را با اخلاق خوب تحویل گرفتم. خیال می کردم اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه را گازکشی کردم ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم. (منبع)

 

سه جایی که باید برویم. ثروتمندی از پنجره اتاقش به بیرون نگاه کرد و مردی را دید که در سطل زباله‌اش دنبال چیزی می‌گردد. گفت: خدا رو شکر فقیر نیستم. مرد فقیر اطرافش را نگاه کرد و فردی را با رفتار خشونت آمیز در خیابان دید و گفت: خدا رو شکر خشِن نیستم. آن خشن در خیابان آمبولانسی دید که بیماری را حمل می‌کرد گفت: خدا رو شکر بیمار نیستم. مریضی در بیمارستان دید که جنازه‌ای را به سردخانه می‌برند. گفت: خدا رو شکر زنده‌ام.

 

فقط یک مُرده نمی‌تواند از خدا تشکر کند. چرا امروز از خدا تشکر نمی‌کنیم که یک روز دیگر به ما فرصت زندگی داده است؟ پس؛ برای اینکه زندگی را بهتر بفهمیم باید به سه مکان برویم: 1. بیمارستان 2. زندان 3. قبرستان. (منبع)

۱۰ آذر ۹۶ ، ۰۹:۳۲ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

ﺍﺯ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻫﻢ ﮐﻤﺘﺮم

دو داستانِ کوتاه عرفانی و اخلاقی
1- ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺷﺨﺼﯽ ﺍﺵ ﺑﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺫﺍﻥ ﻇﻬﺮ ﺗﻮﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺟﺎﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﻬﺮ، ﺭﻭﯼ ﺗﭙﻪ ﺍﯼ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﻫﻢ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﭼﺮﺍ. ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺭﺳﺎﻧﺪ. ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﻮﺟﺐ ﺷﺪﻩ ﺗﺎ ﻧﻤﺎﺯﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺩﺍ ﮐﻨﯽ.


ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻧﻢ ﻧﯽ می ﺰﻧﻢ ﺁﻧﻬﺎ ﮔﺮﺩِ ﻣﻦ ﺟﻤﻊ می شوند. ﺣﺎﻝ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺪﺍی بزرگ مرا صدا می زند ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺳﻤﺘﺶ ﻧﺮﻭﻢ ﺍﺯ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻫﻢ ﮐﻤﺘﺮم.» (منبع)




2- «روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادتگاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سُست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟! خدایا عذرم را بپذیر و آبرویم را مَبر.


مرد عابد تا آن جوان را دید، گفت: خدایا مرا در قیامت با این جوان گناهکار محشور نکن. خداوند به پیامبرش وحی فرمود به این عابد بگو: ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمی کنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانی اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینی، اهل دوزخ!»  (منبع: محمد غزالی، کیمیای سعادت، ج. 1.) (منبع)

۰۶ آذر ۹۶ ، ۰۹:۰۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |
جمعه, ۳ آذر ۱۳۹۶، ۰۸:۴۸ ق.ظ دامنه |
سگ دزدگیر

سگ دزدگیر

داستان کوتاه

 

زمانی که نصرت‌الدوله وزیر بود، لایحه‌ای تقدیم مجلس کرد که به موجب آن، دولت ایران یکصد سگ از انگلستان خریداری و وارد کند. او شرحی درباره خصوصیات این سگ‌ها بیان کرد و گفت: این سگ‌ها شناسنامه دارند، پدر و مادر آنها معلوم است، نژادشان مشخص است و از جمله خصوصیات دیگر آنها این است که به محض دیدنِ دُزد، او را می‌گیرند.

 

 

آیت الله شهید سیدحسن مدرّس

عالِم دینی ساده زیست،

سیاستمدار آگاه و شجاع

قهرمان آزاداندیشی و خردورزی

توسط دیکتاتور مُستبدِّ کینه توز

رضاخان میرپنج

پس از سالها تبعید در کاشمر،

به شهادت رسید

 

مدرس طبق معمول، دست روی میز زد و گفت: مخالفم.  وزیر دارایی گفت: آقا! ما هر چه لایحه می‌آوریم، شما مخالفید، دلیل مخالفت شما چیست؟ مدرس جواب داد: مخالفت من به نفع شماست، مگر شما نگفتید، این سگ‌ها به محض دیدن دزد، او را می‌گیرند؟ خوب آقای وزیر! به محض ورودشان، اول شما را می‌گیرند. پس مخالفت من به نفع شماست. نمایندگان با صدای بلند خندیدند و لایحه مسکوت ماند. (منبع)

۰۳ آذر ۹۶ ، ۰۸:۴۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

آداب پول خواستن

داستان کوتاه

روزى عثمان در کنار مسجد نشسته بود. مرد فقیرى از او کمک مالى خواست. عثمان 5 درهم به وى داد. مرد فقیر گفت: مرا نزد کسى راهنمایى کن که کمک بیشترى به من بکند. عثمان به طرف حضرت حسن مجتبى و حسین بن على (ع) و عبدالله جعفر، که در گوشه‏‌اى از مسجد نشسته بودند، اشاره کرد و گفت: نزد این چند نفر جوان که در آنجا نشسته‌‏اند برو و از آنها کمک بخواه.



وى پیش آنها رفت و اظهار مطلب کرد. حضرت مجتبى (ع) فرمود: از دیگران کمک مالى خواستن، تنها در سه مورد رواست:

دیه‏‌ اى به گردن انسان باشد و از پرداخت آن به کلى عاجز شود،
یا بدهى کمرشکن داشته باشد و از عهد پرداخت آن بر نیاید،
و یا فقیر و درمانده شود و دستش به جایى نرسد.

آیا کدام یک از اینها براى تو پیش آمده است؟


گفت: اتفاقا گرفتارى من یکى از همین سه چیز است. حضرت مجتبى (ع) 50 دینار به وى داد. به پیروى از آن حضرت، حسین بن على (ع) 49 دینار و عبدالله بن جعفر 48 دینار به وى دادند.

فقیر موقع بازگشت، از کنار عثمان گذشت.

عثمان گفت: چه کردى؟ جواب داد: از تو پول خواستم تو هم دادى، ولى هیچ نپُرسیدى پول را براى چه منظورى مى‏‌خواهم؟ اما وقتى پیش آن سه نفر رفتم یکى از آنها (حسن بن على) در مورد مصرف پول از من سؤال کرد و من جواب دادم و آنگاه هر کدام این مقدار به من عطا کردند. عثمان گفت: «این خاندان، کانون علم و حکمت و سرچشمه نیکى و فضیلتند، نظیر آنها را کى توان یافت؟» (منبع)
۲۲ آبان ۹۶ ، ۱۹:۲۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |
شنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۵۶ ق.ظ دامنه |
بهشت فروشی مسیحیت

بهشت فروشی مسیحیت

مسائل دینی


به قلم حجت الاسلام والمسلمین محمدجواد غلامی دارابی. به نام خداوند هستی بخش. در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت مقدار زیادی پول قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند.  فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به ذهنش رسید…


به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت: قیمت جهنم چقدر است؟ کشیش تعجب کرد و ... گفت: جهنم؟! مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت: 3 سکه. مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید. کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم.


مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است و هیچ کس را به آن راه نمی دهم. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم.

این شخص "مارتین لوتر" بود که با این حرکت، توانست مردم را از گمراهی رها سازد. در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی‌ است و تنها یک گناه و آن جهل است.
محمد جواد غلامی دارابی. تهران، دانشگاه هنر.


متن دوم: تسلیت

به نام خدا "کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذو الجلال و الاکرام" جناب حاج حسین رمضانی (رنگین کمان) ضایعه درگذشت خواهر مهربان و مومنتان را از صمیم قلب تسلیت عرض می کنم، امیدوارم خداوند متعال روح پاکش را با سرورش فاطمه زهرا (س) محشور نماید و به بازماندگان صبر جزیل عنایت فرماید.»

پاسخ دامنه

به نام خدا. سلام جناب آقای شیخ محمدجواد غلامی. 1- ممنونم از این که با تسلیت گفتن به جناب رنگین کمان و بازماندگان مایۀ آرامش آنان می شوی و همدری شما برادرانِ روحانی محل، برای مصیبت دیدگان تسلّایی روحیه بخش است.


2- از داستان جالب لوتر بهره بردم که با دقت و هنر نویسندگی آن را نوشتی. اضافه کنم مارتین لوتر (1483- 1546) معتقد بود فقط لطف خداوند موجب بخشایش گناهان می شود. او با انحرافات کلیسا درافتاد و پروتستان را پدید آورد که برخلاف کاتولیک ها به پاپ عقیده ندارند. لوتر از پایه گذاران رنسانس (=نوزایی) است.
۲۰ آبان ۹۶ ، ۱۰:۵۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

ترازوی مرد فقیر

داستان کوتاه


مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮐﺮﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ، ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ. ﻣﺮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﯾﺪ.



ﺭﻭﺯﻯ ﻣﺮﺩ ﺑﻘّﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺷﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﻨﺪ . ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﺮﺩ، ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺮ ﮐﺮﻩ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ. ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ: ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﻧﻤﻰ ﺧﺮﻡ، ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺘﻰ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﻭﺯﻥ ﺁﻥ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺍﺳت.



ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ و ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﺎ ﺗﺮﺍﺯﻭﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺮﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭﺯﻧﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ ﺩﺍﺩﯾﻢ.  ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ: ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﻰ ﮔﯿﺮﯾم!» (منبع)



نکتۀ دامنه


به نام خدا. خواستم برای ترازو و کره گاوی عکسی جستجو کنم و نکته ای به داستان کوتاه امروز بیفزایم به عکس بالا برخوردم: حمل گاو با موتور. دیگه کاملا منگ شدم این «منگو»ی بیچاره را این گونه دیدم. در ایران خصوصاً تهران هم جور حملِ بار داشتیم  ولی این یکی بدجوری زجردهنده است پاک، ماندم چی بنویسم.

۱۸ آبان ۹۶ ، ۱۰:۱۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

گریه و خندهٔ ملائکه



خنده و گریۀ ملائک. پیامبر اکرم (ص) از جبرئیل پرسیدند «آیا ملائکه، گریه و خنده دارند؟ فرمود: آری؟ به سه کس از روی تعجّب می خندند و بر سه کس از روی ترحم و دلسوزی می گریند.
اول: از کسی که سراسر روز را به سخنان چرند و پرند و (یا کارهای) بیهوده می گذارند، و چون شب شود نماز عشاء خوانده و باز به بیهودگی خود ادامه می دهد،



ملائکه می خندند و می گویند: ای بی خبر، از صبح تا شب سیر نشدی، حالا سیر می شوی؟





دوم: از دهقانی که بیل و کلنگ خود را برداشته و به بهانه تعمیر و اصلاح زمین خود، دیوار مشترک بین خود و شریکش [به زبان دارابکلایی ها سامون دزّی!!] را می ساید تا به سهم خود بیافزاید،



ملائکه می خندند و می گویند: آن زمین به آن پهناور تو را سیر نکرد این مختصر تو را سیر می کند؟



سوم: از زنی که خودش را از نامَحرم در زمانی که زنده بود نمی پوشانید، بعد از مرگش وقتی که او را در قبر می گذارند بدنش را می پوشانند تا کسی حجم و اندامش را نبیند.



ملائکه می خندند و می گویند: وقتی که مورد میل و رغبت بود او را نپوشانیدید، حالا... او را می پوشانید؟»  از کتاب مواعظ العددیه. ص 144،145.  [منبع]
۱۷ آبان ۹۶ ، ۰۹:۱۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

مردِ کور

داستان کوتاه


روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می‌شد: من کور هستم لطفاً کمک کنید.


روزنامه‌نگار خلّاقی از کنار او می‌گذشت. نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون این‌که از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلانِ دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.



عصر آن روز روزنامه‌نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پُر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم‌های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟


روزنامه‌نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته‌ی شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.


مرد کور هیچ‌وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می‌شد: امروز بهار است، ولی من نمی‌توانم آن را ببینم! (منبع)

۰۹ آبان ۹۶ ، ۰۹:۳۲ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |
يكشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۳۳ ب.ظ دامنه |
رئیس جدید و سرخپوست ها

رئیس جدید و سرخپوست ها

داستان کوتاه

 

اعضای قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: آیا زمستان سختی در پیش است؟ رییس جوان قبیله جواب می ده برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید. بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟

 

پاسخ: اینطور به نظر میاد، پس رییس به مردان قبیله دستور میده بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟ پاسخ: صد در صد.

 

 

رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟ پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!

 

رییس: «از کجا می دونید؟ پاسخ: چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن! (منبع)

۰۷ آبان ۹۶ ، ۱۲:۳۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

رانندۀ ناموس پرست

داستان کوتاه


متن نقلی:


نشسته بودم جلوی تاکسی...

یه دختر و پسر عقب نشسته بودن

که یه دفعه دختره جیغ کشید:

دستتو بکش بی نزاکت...



رانندۀ ناموس پرست هم کوبید رو ترمز

پسره رو از ماشین کشید پایینو

یه دل سیر با زنجیر و آچار جک زدش خونین

انداختش گوشه پیاده رو...


سوار ماشین که شد دختره گفت:

خوب کاری کردی...


آشغال دستشو تا ته کرده بود

تو دماغش

(منبع)


۰۱ آبان ۹۶ ، ۱۱:۱۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

شاهینی که پرواز نمی کرد!

داستان کوتاهx

پادشاهی دو شاهین داشت. دید یکی پرواز نمی کرد. کنجکاو شد. دستور داد کاری کنند شاهین پرواز کند. اما پزشکان دربار هیچکدام نتوانستند. روز بعد پادشاه دستور داد به همه مردم اعلام کنند که هر کس شاهین را به پرواز درآورد، پاداش خوبی خواهد داشت.

 


روز بعد پادشاه دید _شاهینی که پرواز نمی کرد_ با چالاکی در باغ درحال پرواز است. دستور داد معجزه‌گر شاهین را نزدش بیاورند. درباریان، کشاورزی متواضع را نزدش آوردند، گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد.

 
پادشاه پرسید: چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟ کشاورز گفت: کار ساده‌ای بود، فقط شاخه‌ای را که شاهین روی آن نشسته بود بُریدم. شاهین فهمید بال دارد، پرواز کرد. [خلاصه نویسی دامنه از این منبع]
۲۹ مهر ۹۶ ، ۰۷:۴۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

پنج حکایت کوتاه

داستان کوتاه

 

به قلم حجت الاسلام مالک رجبی دارابی. بسمه تعالی. پنج حکایت کوتاه اما تأثیرگذار:

 

۱ : عارفی که ۳۰ سال مرتب ذکر می گفت استغفر الله. مریدی به او گفت: چرا این همه استغفار می کنی، ما که از تو گناهی ندیدیم. جواب داد: سی سال استغفار من به خاطر یک الحمدلله نابجاست!

 

 

روزی خبر آوردند بازار بصره آتش گرفته، پرسیدم: حجره من چه؟ گفتند: مال شما نسوخته… گفتم: الحمدلله… معنیش این بود که مال من نسوزد مال مردم به درک! آن الحمدلله از سر خودخواهی بود نه خداخواهی چه قدر از این الحمدلله ها گفتیم و فکر کردیم شاکریم؟

 

 

٢- از کاسبی پرسیدند: چگونه دراین کوچه پرت و بی عابرکسب روزی میکنی؟! گفت: آن خدایی که فرشته مرگش مرا در هر سوراخی که باشم پیدامیکند چگونه فرشته روزیش مرا گم می کند.

 

 

 

٣- پسری بااخلاق و نیک سیرت اما فقیر به خواستگاری دختری میرود، پدردختر گفت: تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد، پس من به تو دخترنمیدهم! پسری پولدار اما بدکردار به خواستگاری همان دختر میرود، پدر دختر با ازدواج موافقت میکند و در مورد اخلاق پسرمیگوید: ان شاءالله خدا او را هدایت میکند! دخترگفت: پدرجان مگر خدایی که هدایت میکند با خدایی که روزی میدهد فرق دارد؟!

 

 

۴- از حاتم پرسیدند: بخشنده تر از خود دیده ای؟ گفت: آری مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود، یکی را شب برایم ذبح کرد. از طعم جگرش تعریف کردم، صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد. گفتند: توچه کردی؟ گفت: پانصد گوسفند به او هدیه دادم. گفتند: پس تو بخشنده تری؟ گفت: نه! چون او هرچه داشت به من داد اما من اندکی از آنچه داشتم به او دادم.

 

 

۵ - عارفی را گفتند: خداوند را چگونه میبینی؟ گفت: آنگونه که همیشه می تواند مُچم را بگیرد اما دستم را می گیرد۰

 

پژوهشگاه تقریب مذاهب قم. ۱۳ / ۶ / ۹۶

برابر با ۱۳ ذی الحجه ۱۴۳۸ ه ق.

 

جواب دامنه

 

به نام خدا. سلام من هم به شما جناب شیخ مالک. بله، خدا رحمت کند مرحوم شیرمحمد را. حکایت های پنجگانه ات را حین تنظیم پست خواندم. در مورد حکایت 1 : واقعاً اسلام دین خاتم است. بُن بستی برای انسان گناهکار نیست. با توبه و انابه راه خدا را بازمی یابد. در مورد حکایت 2 : فرشته های خدا، توکّل و تحرّک، هر دو را باهم می بینند. در مورد حکایت 5 : هم بگویم ترابُطِ «مُچ و دست» خیلی جالب بود. آری، فقط نمی دانم چرا دیکتاتورهای جورواجور عالَم، این گونه حکایت های عالی را نمی خوانند تا به جای مُچ مخالفین خود، دست شان را بابت نعمت انتقاد و ارزش نُصح و نقد بگیرند. حتماً به امور اَهمّ اهتمام دارند و فرصت نمی کنند! بگذرم. ممنونم.
۱۳ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۲۸ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

تغییر چشم انداز

داستان کوتاه

در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.


وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند. وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.


وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد که تمام خانه را با سبز، رنگ آمیزی کنند؛ همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض کنند. پس از مدتی رنگ ماشین، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهند و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.


بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود، متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد، از او می پرسد: آیا چشم دردت تسکین یافته؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید: بله، اما این گرانترین مداوایی بود که تا کنون داشته ام.


مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید: بالعکس، این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود. برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری. (منبع)
۰۹ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۰۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

دختر چپ چشم دهقان

داستان کوتاه


دهقان پیر، با ناله می‌گفت: ارباب! آخر درد من یکی دو تا نیست، با وجود این همه بدبختی، نمی‌دانم دیگر خدا چرا با من لَج کرده و چشم تنها دخترم را «چپ» آفریده است؟! دخترم همه چیز را دو تا می‌بیند!


کشاورزان گیلانی در حال برداشت شالی


ارباب پرخاش کرد و گفت: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهر مار می‌کنی! مگر کور هستی، نمی‌بینی که چشم دختر من هم «چپ» است؟!


دهقان گفت: چرا ارباب اما دختر شما همه‌ی این خوشبختی‌ها را دوتا می‌بیند ولی دختر من این همه بدبختی را ... (منبع)

۰۷ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۱۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

فضل خداوند


داستان حضرت موسی





از مهندس محمد عبدی. داستان_راستان: روزی حضرت موسی (علیه السلام) در کوه طور، به هنگام مناجات عرض کرد: ای پروردگار جهانیان! جواب آمد: لبیک! سپس عرض کرد: ای پروردگار اطاعت کنندگان! جواب آمد:‌ لبیک! سپس عرض کرد:‌ ای پروردگار گناه کاران! موسی علیه السلام شنید: لبیک، لبیک، لبیک!

داستان های حضرت موسی علیه السلام


داستان های حضرت موسی علیه السلام
منبع عکس  مؤسسۀ جهانی سبطین



حضرت گفت: خدایا به بهترین اسمی صدایت زدم، یکبار جواب دادی؛ اما تا گفتم: ای خدای گناهکاران، سه مرتبه جواب دادی؟ خداوند فرمود: ای موسی! عارفان به معرفت خود و نیکوکاران به کار خود و مطیعان به اطاعت خود اعتماد دارند؛ اما گناهکاران جز به فضل من پناهی ندارند. اگر من هم آنها را از درگاه خود ناامبد گردانم به درگاه چه کسی پناهنده شوند. (منبع: قصص التّوابین، ص 198)


پاسخ دامنه


سلام جناب حاج محمد عبدی. داستان عارفانه ای نقل کردی. درک می کنم عمق و زیبایی و اثرگذاری این داستان را. چون خودم از دستۀ گناهکاران هستم. لذا فضل و رحمت واسعۀ خدای مهربان را بسیار دوست می دارم. از شما بابت این پست ارزنده ممنونم. آثار و برکات پندها و قضایای حکیمانه در داستان های انبیای الهی (ع) در جان ها نفوذ می کند. بی دلیل نیست قرآن به شکل ظریف و دقیق از قصص (=قصه ها) برای هدایت انسان ها استفاده کرده است. خداحافظ.
۰۵ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۲۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
دامنه |

دیوار دل

داستان کوتاه

1

در یکی از روستـاهای ایتالیـا، پسر بچه شـروری بود که دیگران را با سخنـان زشتش خیلی ناراحت می کرد. روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخها را به دیوار انبار بکوب.


روز اول، پسرک بیست میخ به دیوار کوبید. پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد. یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی از میخها را از دیوار بیرون بیاورد.



روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت: بابا، امروز تمام میخها را از دیوار بیرون آوردم!


دیوار سنگی


پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند، پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت: آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی٬ اما به سوراخهای دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست.


وقتی تو عصبانی می شوی و با حرفهایت دیگران را می رنجانی، آن حرفها هم چنین آثاری بر انسانها می گذارند. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری، اما هـزاران بـار عذرخواهـی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند. (منبع)


2


داستان کوتاه: ﺍﻻﻏﯽ، ﭘﻮﺳﺖ ﺷﯿﺮﯼ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻫﻤﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺑﺖ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩ... ﻭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﻌﺮﻩ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﮐﺮﺩ. ﺭﻭﺑﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﻣﺪﺗﯽ ﻣﮑﺚ ﮐﺮﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ، ﺩﯾﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﺍﻭ ﻓﺮﻕ ﻣﯽﮐﻨﺪ.



ﺑﻪ ﺍﻻﻍ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ: «ﺍﮔﺮ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺗﺮﺳﺎﻧﺪﯼ ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻟﻮ ﺩﺍﺩﯼ ﺍﺣﻤﻖ!» ﯾﮏ ﺍﺣﻤﻖ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﻇﺎﻫﺮ ﺧﻮﺏ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﯾﺐ ﺩﻫﺪ، اما ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ؛ به هر حال لو می رود... (منبع)
۰۴ شهریور ۹۶ ، ۰۷:۵۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

دو راهکار

اشعۀ ایکس و پنکه


روزی از سوی یک مشتری٬ شکایتی به یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت رسید. او اظهار داشت که هنگام خرید یک بسته صابون متوجه شده بود که آن قوطی خالی است.


بلافاصله با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی و دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید. مهندسین نیز دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند: مونیتورینگ خط بسته بندی با اشعه ایکس.


بزودی سیستم مذکور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین،‌ دستگاه تولید اشعه ایکس و مانیتورهایی با رزولیشن بالا نصب شده و خط مذبور تجهیز گردید. سپس دو نفر اپراتور نیز جهت کنترل دائمی پشت آن دستگاهها به کار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند.


درست همزمان با این ماجرا، مشکلی مشابه نیز در یکی از کارگاه های کوچک تولیدی پیش آمده بود اما آنجا یک کارمند معمولی و غیر متخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و کم خرجتر حل کرد: تعبیه یک دستگاه پنکه در مسیر خط بسته بندی تا قوطی خالی را باد ببرد! (منبع)
۲۶ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۱۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

خواستگارچی


استدلال خواستگارچی


سلام


مردی به خواستگاری می ره.  ازش می پرسن شما شغل ثابت هم داری؟ جواب می ده برخی از امام جمعه ها بعد از 37سال هنوز موقّت اند. حالا شما از من برای وصلت با دخترتان شغل ثابت! میخواین؟



حکایت ها حاکی ست که بابا مامان عروس تا حالا اینجوری قانع نشده بودند. نه فقط زن دادند بهش... بلکه برلیانس H330 تمام اتوماتیک چینی هم براش خریدند. بگذرم.

 

۰۸ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

کوزۀ ترَک خورده

داستان کوتاه


در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست... چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد. یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترَک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.


اَهرم بارکش چوبی قدیمی


مرد، دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طور کامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترَک خورده شرمنده بود که فقط می تواند نصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترَک ها حاصل سال ها کار است.


کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند: «از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای... فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای.»


مرد خندید و گفت: «وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن.» موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده... سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند. مرد گفت: «می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترَک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.


این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترَک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟ (منبع)

۳۱ تیر ۹۶ ، ۰۸:۱۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

کژدُم

داستان کوتاه


شخصی ژاپنی داشت دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد... ناگاه کژدُمی دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است. دلش سوخت. کنجکاو شد که چه بلایی بر سرش آمده است. میخ و موقعیت کژدُم را بررسی کرد. تعجب کرد که میخ 4 سال قبل هنگام ساختن خانه اش به دُمش کوبیده شد اما کژدُم تا کنون در این حصر زنده مانده است.


رویارویی و ستیزه دوحشره بر یک ساقه. (منبع)


حیرت کرد و به کژدُم زوم کرد و متمرکز شد تا سردربیاورد چه شد؟ همینطور حیران نگاه می کرد، ناگهان کژدُم دیگری را دید که با غذایی در دهانش می آید...   شدیداً منقلب شد... پیش خود گفت چهار سال مراقبت این گونه شیدانه از همسرش؟؟ این دیگر چه شوق و وفاداریی هست!؟


سپس فریاد زد: لعنت بر خیانت. زنده باد وفای کژدُم و انسانیت و شرف. (برداشت آزاد و خلاصه نویسی قلم قم از یک داستان در عصر ایران)
۳۱ تیر ۹۶ ، ۰۸:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

وزن دعای پاک و خالص

داستان کوتاه


«زنی با لباسهای کهنه و مُندرس وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و شش بچه‌شان بی غذا مانده‌اند صاحب مغازه با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند در حالی که اصرار می‌کرد گفت: آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را می‌آورم. مغازه دار گفت نسیه نمی‌دهد.


مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می‌شنید به مغازه دار گفت: ببین این خانم چه می‌خواهد؟ خرید این خانم با من. خواربار فروش گفت: لازم نیست خودم می‌دهم لیست خریدت کو؟ زن گفت: اینجاست.



عکس از پارسینه

مغازه دار با طعنه گفت : لیست ‌ات را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر! زن با خجالت یک لحظه مکث کرد از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت. خواربارفروش باورش نمی‌شد. مشتری از سر رضایت خندید.


مغازه‌دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه‌ها برابر شدند. در این وقت، خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است. کاغذ لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود «ای خدای عزیزم تو از نیاز من باخبری خودت آن را برآورده کن.»


مغازه ‌دار با بُهت جنس ها را به زن داد و همانجا ساکت و متحیّر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت. مشتری یک اسکناس با ارزش به مغازه ‌دار داد و گفت: فقط خداست که می‌‌داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است.» (منبع)

۳۰ تیر ۹۶ ، ۱۵:۴۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

مش مُراد و شیر

داستان کوتاه

داستان کوتاه
: یکی ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺩِﻩ ﺑﻪ اسم مش مُراد به ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺷﺐ ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ، ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ ﺭﺳﯿﺪ، ﻣﺮﺩ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ.




ﭘﺲ ﺍﺯ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﺩﻩ، ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﺵ ﺍﺯ ﺑﺎﻻﯼ ﺑﺎﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﺁﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻡ، ﻣﺶ مراد ﯾﮏ ﺷﯿﺮ ﺷﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ! ﻣﺶ مراد با ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﺳﻢ ﺷﯿﺮ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﻭ ﻏﺶ ﮐﺮﺩ.


ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺷﺪﻩ ﺷﯿﺮ ﺑﻮﺩﻩ. ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺳﮓ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﻣﺶ ﺗﯿﻤﻮﺭ ﺍﺳﺖ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻭﻝ، ﻏﺶ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺯﯾﺎﺩ ﺧﻮﺭﺍﮎ ﺷﯿﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ. (منبع)

۳۰ تیر ۹۶ ، ۱۰:۵۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

کادوی کم درد

داستان کوتاه


کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قُلّک کوچکی که روی تاقچه بود رفت. همۀ خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد. پولهای خُرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد.



وارد مغازه شد. با ذوق گفت: ببخشید آقا یه کمربند می خواستم. آخه فردا تولد پدرمه. مغازه دار میگه: به به! مبارک باشه! چه جوری باشه؟ چرم یا معمولی؟ مشکی یا قهوه ای؟ ... پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت. سپس گفت: فرقی نداره. فقط... فقط دردش کم باشه! (منبع)

۳۰ تیر ۹۶ ، ۰۹:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

پند سقراط

 دامنۀ داستان
 
روزی سقراط، مردی را دید که خیلی ناراحت است. علت را پرسید، پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی گذشت. من از طرز رفتارش رنجیدم.
 
 
سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت : خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است. سقراط پرسید: اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟
 
 
مرد گفت: مسلّم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم که از بیماربودن کسی دلخور نمی شود. سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟ مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفَقت. و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
 
 
سقراط گفت: همۀ این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی، آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است، روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد، هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش، نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است، دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند. (منبع) 
۲۹ تیر ۹۶ ، ۱۱:۱۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

دکتر حسابی

داستان کوتاه



یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت: شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم. می خواهم در روستایمان معلم شوم.



دکتر حسابی



دکتر جواب داد: تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا، نخواهد موشک هوا کند.(منبع)


۲۸ تیر ۹۶ ، ۱۰:۵۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |

فقیهی که زنش کُتک می خورد

داستان کوتاه


مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطاء از بزرگ‏ترین فقیهان عالَم تشیّع بوده است، در حدّى که علماى بزرگ شیعه از قول او نقل کرده ‏اند که فرموده بود: اگر تمام کتاب‏هاى فقهى شیعه را در رودخانه بریزند و به دریا برود و شیعه دیگر یک ورق فقه دستش نباشد، من از اول تا آخر فقه شیعه را در سینه ‏ام دارم، همه را بیرون مى‏ دهم تا دوباره بنویسند. مرجع هم شده بود.





اهل علم و اصحاب سرّش فهمیدند که همسرش در خانه بداخلاقى مى ‏کند، ولى خیلى هم خبر از داستان نداشتند. این قدر در مقام جست‏ و جو برآمدند تا به این نتیجه رسیدند که این مرد بزرگ الهى، این فقیه عالى ‏قدر گاهى که به داخل خانه مى ‏رود، همسرش حسابى او را کُتک مى ‏زند.



یک روز چهار پنج نفر جمع شدند و خدمتش آمدند گفتند: آقا ما داستانى شنیده ‏ایم از خودتان باید بپرسیم، آیا همسر شما گاهى شما را مى ‏زند؟!  فرمود : بله، عرب است، قدرتمند هم هست، قوى البُنیه هم هست، گاهى که عصبانى مى ‏شود، حسابى مرا مى ‏زند. من هم زورم به او نمى‏ رسد.



گفتند: او را طلاق بدهید. گفت: نمى ‏دهم. گفتند: اجازه بدهید ما زن‏هایمان را بفرستیم، ادبش کنند. گفت: این کار را هم اجازه نمى ‏دهم. گفتند: چرا؟



گفت: این زن در این خانه براى من از اعظم نعمت‏هاى خداست، چون وقتى بیرون مى‏ آیم و در صحن امیرالمومنین مى ‏ایستم و تمام صحن، پشت سر من نماز مى‏ خوانند، مردم در برابر من تعظیم مى‏ کنند؛ گاهى در برابر این مقاماتى که خدا به من داده، یک ذرّه هوا مرا برمى ‏دارد، همان وقت مى ‏آیم در خانه کُتک مى‏ خورم، هوایم بیرون مى ‏رود! این چوب الهى است، این باید باشد. (منبع: کتاب نفس؛ شیخ حسین انصاریان، ص 328)

۲۸ تیر ۹۶ ، ۰۹:۱۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنه |