غزلی از رهبری

 

در شِکوه از خویشتن

 

می‌کند آشفته‌ام، همهمه‌ی خویشتن
کاش بُرون می‌شدم از همه‌ی خویشتن

 

می‌کشد از هر طرف، چون پَر کاهی مرا
وسوسه‌ی این و آن، دَمدمه‌ی خویشتن

 

پنجه درافکنده‌ام، در دل خونین خویش
گرگ‌وَش افتاده‌ام در رَمه‌ی خویشتن

 

باده‌ی نابم گهی، زهر هلاهل گهی
خود به فغانم از این، مَلقمه‌ی خویشتن

 

طفلم و بنهاده سر، بر سر دامان عشق
تا کُنَدم بیخود از زمزمه‌ی خویشتن

 

مست و خرابم امین! بی‌خبر از بود و هست
از که ستانم؟ بگو! مَظلمه‌ی خویشتن

(منبع)

 

(دامنه: امین، تخلُّص شعری رهبری ست)

 

نُسخۀ خطّی غزل رهبری