زندگینامۀ من

قسمت 65. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. اولین مأموریتم را در دودانگه ساری پس از هشت ماه فعالیت رضایتبخش و اثرگذار _هم بر خودِ من و هم بر شاغلین ساختمان امام سجاد _علیه السّلام_ و هم بر مردم مهماندوست منطقه_ با خوشی و خوبی به پایان بردم و به ساری بازگشتم.


هر هفته، شنبه ها، با ذوق و روحیه از میدان امام ساری با مینی بوس های پُرازدحام خطّ دودانگه به محمدآباد می رفتم و چهارشنبه ها با شوقی مضاعف، به دارابکلا نزد والدین و همسرم بازمی گشتم و سه روز را با آنها و نیز میان رفقا می گذراندم.


آن زمان یعنی سال 1366
بخش دودانگه به ساری دو مسیر داشت؛ یکی از راه شهر پل سفید _که عکسش را چندروز پیش در راه رفتن به مشهد انداختم_ و دیگری راه پُرپیچ و خمِ سدّ سلیمان تنگه به تلاوک، که گاهی از آن مسیر آمد و شد می کردیم.


هر دو راه در آن زمان خاکی و پرخطر ولی دیدنی و خوش منظره بود. اغلب، این مسیر سه ساعت به طول می انجامید تا به مقصد برسم. همیشه هم، این زمان را مغتنم می شمردم و داخل ماشین مطالعه می کردم؛ یا مجله، یا کتاب، یا روزنامه و یا بولتن های داخلی. بگذرم.

 
 

پل سفید. مسیر دودانگه فریم. اردیبهشت 1397. عکاس: دامنه


چندچیز در دودانگه بر من بسیارگوارا بود و هنوز هم وقتی به مرورِ آن خاطره ها در ذهن و خیالم می پردازم، دلشاد می شوم و تبسُم بر لب می مانم و حسرت لذت ها و لحظه ها را می خورم:


1- مژدۀ همسرم به من که اولین فرزندمان _عارف_ در راه است؛ که داستان هیجان انگیزش را خواهم گفت؛ چون وقتی عارف در مرداد 1367 به دنیا می آمد، من و دوست فاضلم جناب بهرام اکبری لالیمی _داماد مرحوم آقا دارابکلایی_ در جبهۀ کردستان و در عملیات ایذایی و سرنوشت ساز انجیران بودیم.




2- دهها سخنرانی ام در میان مردم زحمتکش دودانگه در روستاهای زیبای آنجا؛ که هرگاه به آن خاطره ها می اندیشم، سرشار از انرژی مثبت می شوم و به قول عامیانه شارژ می گردم.


 
 
حسن صادقی. سیدعلی اصغر. دامنه. سیدعسکری
 
دامنه. قم. سال 1366 پل حجتیه

 
3- تدریس تاریخ اسلام، قرآن و مباحث اعتقادی میان شاغلین و حاضرین ساختمان امام سجاد _علیه السّلام_ که موجب استقبال قرار می گرفت و تشویق می شدم.


یادم است آن ایام که من به نهاد ورود کرده بودم، حجّ خونین مکه اتفاق افتاده بود و حُجاج ایرانی به دست آل سعود به خاک و خون کشیده شده بودند و فضای کشور آکنده از نفرت و خشم علیۀ خاندان فاسد عربستان سعودی شده بود و امام خمینی _رهبرکبیر انقلاب اسلامی_ در یک موضع گیری بسیارانقلابی و صریح گفته بودند جنایت آل سعود با آب زمزم هم پاک نمی شود. نیز گفته بودند اگر ما از اسرائیل بگذریم از آل سعود نمی توانیم بگذریم. یادآور شوم در آن حج، آقای حجت الاسلام مهدی کروبی سرپرست حجّاج ایرانی بود که به نظرم گویی تندروی می نمود و حساب شده پیش نمی رفت!



من هم در دودانگه، ماه محرم الحرام آن سال را برای خود تبدیل کرده بودم به تحلیل واقعه عاشورا و قضیۀ جنایات آل سعود و بحران های پیچیدۀ خاورمیانه که ترسیم روز عاشورا بر روی تخته سیاه آنجا بسیار میان مستمعین جاذبه آفریده بود. یادم مانده در همان ترسیم و نمودارسازی ها با گچ و تخته، مصیبت و روضه هم خوانده بودم. بگذرم.



 

دامنه 23 سالگی. 1366. ایام آغاز اشتغال در نهاد

 

4- و مهمترین خبر آن ایام برمن این بوده که روزی رئیس نهاد ما در ساری مرا به حضورش فراخوانده و من هم به دیدارش رفتم و ایشان قاطع و با رضایت و حالت بسیارخندان به من اطلاع داد: «ابراهیم خودتو مهیا کن بری کیاسر. مسئول آنجا بشی» از ذوق نمی دانستم چه جوابی بدهم.


حالا سال 1366 که هشت ماه آن را _یعنی از 31 مرداد تا آخر اسفند_ من شاغل در نهاد شدم، به خوشی تمام و به سال 1367 منتهی شد و نوروز 1367 فرا رسید و این خبر و بهتر است بگویم حکمی که جناب «... . ...» بر من داده، موج شادی در درونم
آفریده بود؛ که بعد از هشت ماه حضور رسمی در نهاد، می خواهم مسئول نهاد کیاسر شوم که بخشی از نهاد ساری بود. تا بعد...
«آنچه بر من گذشت»