زندگینامۀ من

 

پست 6434

 

قسمت 67. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. حالا تیرماه 1367 است. من در جبهۀ مریوانم. جنگ به نقطۀ اوجش رسیده. 29 تیر 1366 شورای امنیت سازمان ملل قطعنامۀ آتش بس 598 را تصویب کرده بود که امام آن را نپذیرفت.

 

 

اما سرانجام یک سال بعد به دلایل و علل مختلف _که هنوز زوایای آن سرّی باقی مانده است_  در 27 تیر 1367 آتش بس را با صدور یک بیانیۀ مفصل قبول کردند که در اَفّوای برخی «جام زهر» نام گرفت.

 

 

ما متن بیانیۀ بسیارمهم امام را از بلندگوی تبلیغاتِ قلّه ای در مسیر چناره_مریوان شنیدیم که از اخبار 14 رادیو ایران پخش شده بود. اشک می ریختیم و واقعاً گریه می کردیم؛ بلند، بلند. بگذرم.

 

شهر مریوان

 

من با آن که ثانیه به ثانیه به فکر تولد اولین فرزندم _عارف_ بودم، به همراه همسنگرانم از جمله آقای بهرام اکبری لالیمی _داماد مرحوم آقا دارابکلایی_ آقای جعفر ضابطی قرتیکلایی، از این قلّه به آن قلّه و از این عملیات ایذایی، به آن خط نگه داری و مأموریت های آنی به آنی می رفتیم که سخت ترین دورۀ زندگی ام بود؛ سخت ترین، خطیرترین و مشکل ترین. چیزی شبیه محاصرۀ شِعب ابی طالب که با گفتنش هم مو بر تنم سیخ می شود.

 

 

دریچۀ زریوار مریوان که ما، هم روی آن قله روبرو بودیم و هم قلّۀ انجیران، که در پشت این دریاچه، در سمت راست تصویر واقع است

 

من در یک محور عملیاتی با بهرام اکبری با جنازه ایی در نوک قلّۀ محور انجیران مریوان برخوردیم که بی حد وحشت آفرین بود. رفتم روی جنازه. گشتم که ببینم کیست. اسنادی همراهش بود. برداشتم و دیدم یک تبعۀ عربستان سعودی است که برای کمک به صدام به جنگ با ایران آمده و این گونه کشته و از سوی عراقی ها رها شده بود.

 

 

بعد اسنادش را به حفاظت اطلاعات تحویل دادم. در دامنه نیز عکسش را سال های پیش منتشر کرده بودم.

 

 

خاطرات خشن آن روز تا مدت ها مرا به خود مشغول می نمود، که دم به دم از سوی جنگنده های بمب افکن عراق _ساخت روس و اروپا و آمریکا_ بمباران می شدیم و لای سنگ و صخره ها پناه می گرفتیم و بی آب و علف و الوف شب را روز و روز را شب می کردیم. خاطرات زیاد است و نقلش زمان می برد و حوصلۀ خواننده را سر.

 

 

حالا روز 4 مرداد 1367 است، که از قلّۀ جنگی برگشتیم سطح شهر مریوان. با جعفر ضابطی  کمی گشت زدیم. به دفتر مخابرات برخوردیم که نوبتی بود. نوبت زدیم یک زنگی به دارابکلا بزنم، ببنیم عارف من متولد شده یا نه.

 

 

پس از یک ساعت، نوبت من شد. زنگ زدم به دفتر مخابرات دارابکلا. آن سال محمد گرجی _همسایۀ ما_ متصدی دفتر تلفن محل بود. خونه ها هنوز هیچ کسی تلفن نداشت. تا زنگ زدم و پرسیدم، محمد با خنده و صدای بلند خبر داد: آق ابراهیم پسرت به دنیا آمده. (عکس زیر دستنوشته من است در همان سال ها که زندگی ام را ماه به ماه می نوشتم)

 

 

(متن زندگینامۀ دامنه مربوط به همان روز. دستنویس سال 1369)

 

اگر بگویم در آن مخمصۀ جنگ و به هم ریختن اوضاع جبهه ها و هجوم بی امان و مجدّد لشکریان صدام به همۀ محورهای جنگی _از جنوب تا غرب و شمال غرب_ این خنده و صدا و خبرِ خوش محمد گرجی _که در دفتر تلفن دارابکلا هم فریادش پیچیده بود_ از تاریخی ترین و لذت بخش ترین خبر راه دور زندگی ام بوده، گزاف نگفته ام.

 

 

به هر حال اولین فرزندم در غیاب من، در چهارم مرداد 1367،  در کلینیک مرحوم دکتر حسن زاده در خیابان امیر مازندرانی ساری به دنیا آمد که پدرم و برادرانم شیخ وحدت و شیخ باقر آن روز زحمت بردن به بیمارستان و رسیدگی به وضع و حال همسر و فرزندم را با نهایت توجه، بر عهده داشتند و همیشه هم برای این زحمت از آنان ممنونم و به خویشان خوب، مدیون. تا بعد... (آنچه بر من گذشت)