قلم قم دامنه دوّم

جان، جهان، ایران، انسان، ادیان، قرآن، عرفان، ایمان

قلم قم دامنه دوّم

جان، جهان، ایران، انسان، ادیان، قرآن، عرفان، ایمان

قلم قم دامنه دوّم

دامنه دوم دارابکلا ابراهیم طالبی دارابی
Qalame Qom Damaneye Dovvom

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

مدرسۀ فکرت 17

پنجشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۷، ۰۶:۳۶ ق.ظ

نوشته های دامنه

 

قسمت 17

مجموعه پیام‌هایم در مدرسۀ فکرت

 

 

دوستان یک خبر. در شب یلدا، در مدرسه‌ی فکرت "شُونیشتِن" برگزار می‌کنیم. کنار کُرسی مادربزر‌گ‌ها و پدربزرگ‌ها (=گَنّاها و گتی‌ها) را به‌یاد آورید و اون شُو، به شُونیشتِن مدرسه‌ی فکرت تشریف بیاورید. تا اولین شب‌یلدای مدرسه‌ی فکرت را هم، باهم برقرار کنیم. درود.

 

@
شما جناب دکتر عارف‌زاده، همآره برای من دوستی آموزانده بوده و هستی. از لطف شما به رسم ادب ممنونم.

 

@
با توجه به این‌که جناب دکتر هم بحث را خاتمه دادند، من هم یک تبصره بیفزایم و تمام:
در این موضوع نامه‌ی امام به رهبری در سال ۶۶، فرق من و دکتر عارف‌زاده در یک نقطه‌ی باریکه: عارف‌زاده متن نامه را تفسیر می‌فرماید. و این حق ایشان است هر متنی را استنباط نماید. اما من فقط در الفاظ متن نامه‌ی امام و ظاهر آن، باقی می‌مانم و دست به تفسیر نمی‌زنم. یعنی خودم شائق نیستم رأی خودم را بیان کنم. مهم این است که آن جمله که به امام نسبت داده شد که در این نامه گفته ولی فقیه می‌تواند نماز را تعطیل کند، در سراسر متن امام وجود ندارد. با تشکر از حسین جوادی و دکتر. تمام.

 

@
سلام جناب آقا مرتضی شهابی. بحث‌ها و نظراتت را کاملاً دیدم. من منظورم را دقیق گفتم. دست به تفسیر متن نامه نمی‌زنم. به قول مرحوم منوچهر نوذری در مسابقه‌ی هفته: آنچه در فیلم گفته را بگو! درود.


معارفه

طی مدت اخیر، توفیق حاصل شده‌بود دو دوست گرانقدر قدیمی‌ام جنابان عیسی رمضانی (مرحوم محمد) و محمد بابویه (مرحوم شیخ‌قربان) را به مدرسه‌ی فکرت دعوت کنم. اما معرفی‌شان به دلیل حجم کارهای پشت صحنه‌ام، کمی با تأخیر مواجه شد.

 

جناب عیسی رمضانی معلم فاضل و بااخلاقی‌اند که همه ایشان را می‌شناسید. اهل تحقیق‌اند و دستی در پژوهش دارند. ایشان پدرخانم جناب سید ادریس صباغ عضو مدرسه‌ی فکرت‌ اند.

 

جناب محمد بابویه هم معرّف حضورتان هستند، ایشان از دوستان خیلی نزدیک من هستند. در قم ساکن‌اند. تحصل‌کرده‌ی حوزه علمیه‌ی قم‌اند و از شاغلین و دست‌اندرکاران بخش شورای مدیریت حوزه.

من، قلم و قدم این دو مرد فاضل و محترم را به مدرسه‌ی فکرت گرامی می‌دارم.

راستی! جناب آق سید محمد وکیل اینک حتماً خوشحال‌اند که چندبار از من خواسته‌اند، معرفی‌شان کنم.

 

@
سلام جناب عیسی آهنگر دبیر محترم
من نیز از تشویق‌ها، تذکرات، انتقادها و نوشته‌های شما ممنونم. اختلاف دیدگاه، اساس طبع بشری‌ست، مهم همدیگر را تحمل‌کردن است. و شما بردباری‌تان خوب است. درود به روح مادرتان.

 

@
دکتر عارف‌زاده بی‌نهایت سپاس که اولین پاسخ را به بحث ۷۵ روانه کردی. من با پدر شما آشنام و مقام پدرشهید بودن‌شان بر ما حقوقی می‌آفریند. مادرتان نیز مادرشهید هستند و از خصلت‌های مهربانی‌اش از نزدیک باخبرم. خدا حفظ‌شان بدارد. پس به هوش و ذکاوت "خاش‌مارسُو" بُوردی.

 

@
جناب مسعود ممنونم
پاسخ قشنگی دادی. هم عموتقی پدرت و هم مادر گرانقدرت را به نیکی می‌شناسم. شاید بیش از چهل‌بار منزلتان آمدم مشهد مقدس. سلام برسان.

درود به معرفتت که از مادر و پدر چه با ادب و احترام یاد کردی.

 

@
واقعاً واژگان دارابکلا زورش از زبان رایج کشوری بیشتره. کَتل‌کینگه!


سلام صدرالدین
آن‌قدر با مرحوم پدرت آمیخته‌ بوده‌ام که همیشه او را مانند پدرم دوستش می‌داشتم. به زبان مهربانه‌ی مرحوم مادرم می‌گویم: "شخ‌احمدعمو" روحت شاد آقای عزیز محل ما.

ممنونم در بحث مدیر شرکت فرمودی. خدا مادرت را محافظت فرماید.

 

دوستان ساعت یک بامداد نزدیک شد
یواش‌یواش (=لَس لَس) برید برای نخ دندان و مسواک
دیوار مدرسه هم سیم‌خاردار بَزه هَسّه!



جناب عارف آهنگر. سلام. مقاله‌ی زیبای  سرکار خانم نگار گودرزی، تسهیلگر مدرسه‌ی طبیعت را خواندم. کاربردی و آموزنده بود. از ساختن این ترکیب : "سرشت پرورانندگی" زنان توسط این نویسنده‌ی محترم بسیار خوشم آمد. ابداع جالبی بود. درود.
 

Ebrahim Tohid:
@
جناب عارف!

درودی دیگر اقدام تحسین‌برانگیزت در تأسیس مدرسه‌ی طبیعت، چنان بااهمیت است که بسیار شوق‌انگیز خواهدبود، دیداری از آن مکان داشته‌باشم. درود بر همگی همکارانت.

 

سلامم بر قربانی‌ام
هیجان‌وار نگاشتی. ممنونم. پس اختلال را از خلال نخ تور ماهی یاد گرفتی! عجب!

ما دارابکلایی‌ها اما به چکمه می‌گیم: بُد.

@
درود می فرستم به دوست فاضلم و به زبان صمیمی‌ام جناب آقا شیخ محمد بابویه. فروتنی شما برابرنهادِ مرحوم پدرت شیخ‌قربان است؛ ذاکر اهل‌بیت (ع). درود.

@
سلام آقا مهدی ملایی
آقا خیلی خندیدم. چه عالی هم می‌نویسی!
پس سوخته هم خوردی!
اِنشوکال. اَنگله تَش و بقیه‌ی واژگان محلی، متن تو را جذاب کرد. شیفته‌ی کلمات ناب دارابکلایی‌ام که آبدارند و جون‌دار.
(راستی بگم و واژگان اوسایی، که خواهر فلاح هم از اوسا در مدرسه‌ی فکرت حاضر است)

خدا پدرت را رحمت کناد و مادرت را در سلامت بدارد.

@
جناب جوادی و آقای گویا
می‌شه تَلی‌مَسّک را برام تعریف کنین!؟ (۸۸ تا تعجب)

@
جای تشکر ویژه دارد بابت این تأیید. حجم کارم دیروز زیاد بود، نتونستم قدردانی کنم دکتر. بلی؛ چنین است.

من با ایشان و حمیدرضا طالبی باقر مداح (عضومدرسه‌ی فکرت) باهم مرتبطیم و خبر دارم.

 

@
سلام آقا سید محمد وکیل گرامی
مرحوم پدرت از معتمدین بود. مادرت هم که از عموزادگان گرامی من است. روح پدرت شاد. گِرد مادرتان بگردین که مثل او مهربان، کم‌اند. درود، خیلی دوستانه و بُغض‌ در گلو نگاشتی. مرحبا.

@
ممنوم جناب محمد
من با لفظ خالصانه‌ام شما را شیخ محمد می‌دانم. چه بپذیری و چه نپذیری. آقا یونس تو قهرمان ووشو چطورند؟

@
عموی من هم بود.
داستان داریم با او.
من و سیدعلی اصغر و یوسف و رسول و رفقا خصوصاً سیدعسکری شفیعی!
روح‌اش شاد
شب‌ شام‌غریبان سال ۱۳۸۸ بالای بالینش بودیم تا جان به جان‌آفرین دادند.

@
سلام سیدعلی‌اصغر
چقدر دراماتیک نوشتی. تحسین می‌کنم که پدرومادر همسرتان را به عنوان پدرومادر دوم‌تان یاد کردید. عالی نوشتی. آموزنده و  "زیر نور کلاس" واقعی بود. درود.

@
سلام جناب عبدالرحیم آفاقی
سپاس فراوان که به پرسش مدیر ارج گذاشتی و عالی نوشتی. پدرتان پس در چهار جهت اصلی کشور یک فرزند اعزام کرد! جالب بود این وصف. درود بر او.
هیچ خانه و خانواده‌ای در دارابکلا نیست که "شخ‌احمدآفاقی" آنجا منبری نرفته باشه. درود بر عمو مردمی خدابیامرزم.

@
سلام جناب تقی آهنگر
لطف کردی. بله، آشنا و مأنویسم با آن منزل. شاید هزار جلسه منزل‌تان. با نون و نمک و حلوا و شام و سخاوت... سلامم را برسان هم به پدر و هم به مادر.

@
سلام جناب آقای حسین شیخ‌زاده خوش‌آمدید به مدرسه‌ی فکرت.

فعلا تا ۴۸ بحث ۷۵ در پیشخوان مدرسه سنجاق است که در بالای گوشی اعضا درج است. در این موضوع اگر خواستید، انشای نظر فرمایید. درود.


وظیفه‌ام جناب اقا محمد بابویه. خاطره هم بگو از مادرت و پدرت. بحث ۷۵ همین است تا ۴۸ ساعت.

توضیح عکس بالا: مرحوم حجت‌الاسلام والمسلمین حاج شیخ احمد آفاقی. چهره‌ی ماندگار دارابکلا. و از حامیان مردم و روحانی ساده‌زیست و زحمت‌کش و محبوب محل و منطقه و انسانی وارسته و پرمطالعه.

@
سلام دکتر اسماعیل عارف زاده
"کاچّیله" را با "کتِل کاتینگه" حسابی بالانس کردی!
هیچ‌ لغتی به پای لغت‌های لُغُزی دارابکلا، اوسا و مُرسم نمی‌رسه. کلام را وزن می‌دهد. درود به روحیه‌ی خوبت دکتر.

 

بحث ۷۵
خاطره از مرحوم مادرم
نام: زهرا آفاقی (۱۳۹۴_ ۱۳۰۸) فرزند شیخ‌باقر
دارابکلا. سال ۱۳۵۵. من ۱۳ساله.


قضیه: دوستم بسته‌ای سیگار اُشنو ویژه خریده‌بود. از پدرش می‌ترسید. به‌من گفت امشب اینو برام نگه دار، فردا ازت می‌گیرم. گرفتم. گذاشتمش جیب شلوارم؛ به‌قول دارابکلایی‌ها "سرشلوار"م. رفتم خونه. شلوار را لَس‌لَس لوله کردم و گذاشتم در شکاف لِخ‌لِخی کمود و دیوار.
ساعتی نگذشت که دیدم چند "گالمیس" پشتم فرو آمده. تِه سیگار کَشنی!؟ تِه وِل بَهیی!؟...
مادرم همان یک‌بار مرا شیش تا میس زد. ولی همون بار هم فوری شروع کرد به خاش و ناز... روح‌ات شاد مادر. یک اُف به ما نمی‌گفت. مجسّمه‌ی عشق منه مادر. تندیس‌اش هر روز، سان و رژه و زمزمه‌ی من.

خاطره از مرحوم پدرم
نام: شیخ‌علی‌اکبر طالبی (۱۳۸۵_ ۱۳۰۷) فرزند آخوند مُلاعلی
قم. سال ۱۳۶۵. من ۲۳ساله.


قضیه: با پیکان دولوکس آوردمش قم. برا دیدن اخوانم شیخ‌وحدت و شیخ باقر. رفتیم حرم. داخل حرم ازدحام بود. کمی از هم فاصله گرفتیم. دیدم یک نفر از پدرم دارد مسأله‌ای می‌پُرسد. ایستادم از دور نگاهش می‌کردم. از حرکات و سکنَات پدرم فهمیدم جواب آن مرد را با سروهم‌بندی داره می‌ده که بتواند از موج مردم رهایی پیدا کنه. خلاص که شدیم ازش پرسیدم:


مَرده ازت چی پرسید بابا؟ گفت: هِچّی! وسط بَکش بَکش ازم با لهجه‌ی یزدی پُرسِنه چرا برخی آخوندا سیو عمامه دارند و برخی سفید؟ گفتم چی جواب دادی؟ گفت: جواب نخاسّه! فوری سؤال شرعی هاکارده و منم گفتم: "نِه! صلوات بَفرِس کَلِک رِه بَکِن."


گفتم پرسش شرعی‌اش مگه چی بود؟ گفت: چِدومبه؛ هَمهَمه‌ بیهه نِفَمِسّمه چیشی گونه. و گفت: نَدمبه چرا همش این زُوّار مرا گیر می‌ندازند برا سؤال... روح‌ات شاد پدر. رفیق من بود پدر. هنوز هم از چشمم اشک می‌گیره پدر.
 

جناب حجت‌الاسلام شیخ جواد آفاقی‌اند. فرزند مرحوم حاج شیخ احمد آفاقی رضوان الله تعالی (عموزاده‌ی مادرم). من با کسب رضایت از ایشان، دعوت‌شان را اعلام عمومی می‌کنم. اخوان ایشان جنابان صدرالدین. عبدالرحیم. عبدالکریم هم در مدرسه‌ی فکرت حاضرند. درود می فرستم به جناب حاج آقا جواد.
شیخ جواد آفاقی:
سلام علیکم.جناب آقای ابراهیم طا لبی ا زلطف جنابعالی متشکرم ازاینکه بارهاچه در گذشته وهم اکنون بارها ازپدر عزیزم مرحوم حاج اقا افاقی به نیکی یادکردید کمال. تقدیروتشکر رادارم  در مدرسه فکرت در حدبضاعت وفرصت حاضر خواهم بودخداوندپدربزرگوار شما مرحوم حاج ا قاطالبی ووالده عزیزشما دختر عمو رارحمت نماید.انشالله موفق باشید


Ebrahim Tohid:
@
سلام جناب حاج آقا جواد
مادرم به شما و مرحوم آقات عشق می‌ورزید. بر ما وصیت کرد حتی یک لحظه محبت خاندان آفاقی را فراموش نکنیم. ما چه بر حسب وصیت و چه بر حسب ارادت و محبت درونی‌مان به عمو و همه‌ی شما عشق می‌ورزیم. حتی عرض ادب پیش مادرتان می‌روم. چهار آبجی شما عین آبحی‌های من‌اند.
درود. خوشحالم راضی هستید به حضورتان در مدرسه‌ی فکرت.
چشم. هر وقت و زمان درسی در مدرسه بذارین، با اشتهاء آن را لقمه‌ی لقمان می‌کنیم.


سلام علی آقا غزلی.
 خدایا کجا پیدا می‌شه جمله‌ایی به این بزرگی که در حد ده‌تا کتاب  و رُمان‌های جان اشتاین بک است: مادر علی آقا که سادات است به روایت فرزند بامعرفتش: "...صبح عمل داشت. ولی چهار صبح پاشد ناهار درست کرد که اون روز بی ناهار نباشیم."


خدایا شاکرم که در مدرسه در سن بالای ۵۵ سالگی‌ام دارم از یک جوان یاد می‌گیرم و با جمله‌اش برای مادرمان مویه می‌کنیم. و نیز همزمان با شریک‌دَوسّن وِه به پای پدرش آقا مرتضی غزلی همزمان نشاط دست‌مان دهد.
 

آق‌شیخ عسکر رمضانی سلام. اون بالاتر برای این عکس پرتغال همه را دعوت کردید بخوریم و اسراف نکنیم و فرمودی نوش‌جان مدیر. این‌که فقط "شُورشوری دِل رِه بَشوری" هَسِّه‌ که!
باغ‌سر بَوِر...


یاد یوسف رزاقی ما به‌خیر علی آقا
در فاو و اُم القصر خط دشمن را با خمپاره ۱۲۰ به آتش می‌کشید.... ممنونم

 

سلام جانانه به یکی از بهترین دوستم جناب عیسی رمضانی. مرد خَلیق، خندان، دانا و مهربان. از مهربانی‌ات ممنونم. تا یادم می‌آید از عیسی این معلم دوست‌داشتنی و رفیق و فامیل گرامی‌ام جز خیر چیزی به خود ندیدم. آمدنت برای من، یک درخشش دارد. چون باور دارم مرد باورها و اندیشه‌هایی. ممنونم عیسای دوست داشتنی و فکور.
روح پدرتان مرحوم حاج محمد غریق رحمت.

@
ممنونم جناب آقا عیسی آهنگر. بلی؛ مرحوم پدرم برای ساختن حموم عمومی سنه‌کوه با ژیان قاسم محسنی می‌رفت اونجا. خاطرات زیاده. فضای مدرسه اقتضای ذکر ندارد.

 


ممنونم جناب آقا عیسی رمضانی
بلی؛ یادمه شاگرد حرف‌شنو و درس‌خوان مکتب‌خانه‌ی مرحوم پدرم بودی. ظهرها هم تمام شاگردها می‌رفتیم دره‌دله وضو می‌گرفتیم و به حکم پدرم نفری یک سنگ هم می‌آوردیم که کال‌دیوار خونه‌مون سنگ‌چین بشه. یادش به‌خیر.

راستی آقاعیسی برخی دوستان مدیر را به کنایه و ایماء و اشاره و افاقه می‌گویند: مکتبخانه است اینجا! چون خودشون رو در اندازه‌ی هاروارد و آکسفورد و شانزه‌لیزه می‌دانند!

 

@
خدایا کجا پیدا می‌شه جمله‌ایی به این بزرگی که در حد ده‌تا کتاب  و رُمان‌های جان اشتاین بک است: مادر علی آقا که سادات است به روایت فرزند بامعرفتش: "...صبح عمل داشت. ولی چهار صبح پاشد ناهار درست کرد که اون روز بی ناهار نباشیم." خدایا شاکرم که در مدرسه در سن بالای ۵۵ سالگی‌ام دارم از یک جوان یاد می‌گیرم و با جمله‌اش برای مادرمان مویه می‌کنیم.
و نیز همزمان با شریک‌دَوسّن وِه به پای پدرش آقا مرتضی غزلی همزمان نشاط دست‌مان دهد و به این‌همه زبلی‌اش بخندیم. خدایا من خوشحالم در این مدرسه و کنار همه‌ام.

@
تو گرچه برادر هم‌خون من نیستی ولی خیلی پیش مادرم و پدرم عزیز بودی عین من بودی نزدشون... من و تو زیر سقف خونه‌ی مادری و پدری‌ام بارها با فقیرانه‌ترین غذا ساختیم... عضو خانه‌مَحرم منی... تو آن ورق روی منی، و آن سوی روح هم....

@
اگه هم می‌نوشتم سوربُن می‌ترسیدم برن چمازتپه سوربِن، کنار ماکرون (جاده دریا) نه اون امانوئل ماکرون...
شانزه‌لیزه هم اگه زیاده همین نرگیس‌آمِن و لیزتپه‌سر هم نزدیکه!
عالی آمدی عارف‌زاده...


سلام سید میثم

اگر دارابکلا ساکن بودم، تا الان یک مرکز مطالعاتی راه‌اندازی کرده‌بودم و تو را با این قلم پیشرفته‌ات، سرویراستار مرکزم می‌کردم. البته یک‌دوره دستور زبان فارسی هم برای اعضای مرکز می‌گفتم. مرحبا آقا میثم به این عشق‌ات به پدر رفیق‌ات و مادر گرانقدرت. ما آن‌بیت زیاد نفس عمیق کشیده‌ایم و اکسیژن‌های پاکی در ریه‌ام فرو برده‌ام. برقرار باشیید همگی. به سیدجواد هم بگو عموابراهیم بازم منتظر قلم‌های قشنگش در مدرسه‌ی فکرت هست.

@


علی آقا غلامی نژاد سلام

وقتی موضوع، مادر و پدر _این دو مقام عای‌مقام باشد_ باید هم قلم‌های اعضای این مدرسه‌، بر صفحه‌ی پرفروغ کلاسِ فکرت، به رقص و چَکّه‌سِماع! درآید. عالی وصف‌حال کرده‌ای علی.

برای پدرت _جعفرمؤذّن_ همان بس که صبح تا ظهر شمربن‌ذی‌الجوشن می‌شود! و با شیش و شِلپَت همه را شلّاق‌وار می‌زند و تارومار می‌کند؛ ولی وقتی خیمه‌ها را به‌آتش می‌کشند زیر کلاه‌جوشن‌اش اشک هم می‌ریزد و طاقت نمی‌آورد و لباس یزیدی‌اش را از تن می‌راند و وارد عزا می‌شود و برای دسته‌های سینه‌زن و زنجیرزن عاشورای دارابکلا جوشی بسیار هیجان‌انگیزی می‌گیرد. و من بارها‌وبارها در آن لحظه‌ی سکوت و فریاد، بُغضم ترکید درآن وسط حیاط پرخاطره‌ی تکیه و مسجد.  درود. درود.


سلام جناب حجت‌الاسلام شیخ‌مالک. در نجف و کربلا ما را از دعاهای خیر محروم نکن. ممنونم از راه‌دور هم احساس تکلیف کردی، یادی از مادر خدابیامرزت نموده‌ای. درود. التماس دعا آقا.


کادوی کم درد

به نام خدا. سلام. کیف مدرسه‌اش  را پرتاب کرد. به سمت قُلّکش رفت. هرچه پول بود توی جیبش انداخت و راهی بازارروز شد.

شوقانه گفت: آقا کمربند داری؟ برا تولد پدرم می‌خوام. مغازه‌دار گفت: عجب! وَچه‌جان! چه کمربندی؟ چرمی؟ لاستیکی؟ چینی؟ ایتالیایی؟

شاگردمدرسه به اعماق خاطراتش فرو می‌رود و می‌گوید: هرچی باشه آقا؛ فقط دردش خیلی‌کم باشه!

نمی‌دانم هنوزم هستن چنین پدرایی که با کمربند، کمر بچه را خون‌و‌خون‌دار می‌کردند!؟ بگذرم...

۱۸ آذر ۱۳۹۷.
ابراهیم طالبی دارابی (دامنه)

 

جمع‌بندی بحث ۷۵

۱. دریافتم عشق به والدین در اعضای مدرسه‌ی فکرت موج می‌زند. بی‌دلیل نبود خدای رحمان در قرآن، احسان به آنان را کنار توحید نشانْد.

۲. دریافتم که چه بانوان مکرّم و چه آقایان محترم، چه‌عالی دلداده‌ی مادر و پدرشان هستند؛ حتی بیش‌تر از شوهر و همسر.

۳. دریافتم وقتی موضوع سنجاق‌شده از طعم عشق باشد، قلم‌ها تا کجاها در حُبّ به والدین به جوهر مرکّب آغشته می‌شوند.

۴. دریافتم در این مدرسه‌ی فکرت، علاوه بر فکر، صدای ذکرِخیر پدر و مادر، تا فلک‌الافلاک هم می‌رود.

۵. دریافتم اعضای فرهیخته و فرزانه‌ی مدرسه، قوّه‌ی عاقله و عاطفه را دوشادوش هم محکم نگه‌داشته‌اند و به قول دارابکلایی‌ها "خاشکِه‌چو" نیستند.

۶. دریافتم اگر این دوستان و همکلاسی‌هایی مدرسه‌ی فکرت، در عشق به مادر و پدر (=همون لفظ زیبای نِنا و بَوا) وارد یک مسابقه‌ی خاطره‌نویسی شوند، شاید از برندگان نخست دلدادگی‌ها شوند.

۷. و فهمیدم فهمیدم مادرانی که هنوز حیات دارند، کانون طواف بچه‌هایشان هستند و پدرانی که همچنان نفس می‌کشند مرکز امید فرزندانشان. و والدین آنانی که به دیار هستی واقعی عروج کردند، تا چه میزان نورتاب شعاع زندگی‌شان باقی مانده‌اند.

به زبان محلی می‌گویم: خَله معرفت و محبت دارنی، بر گَت تا خُود درود.

پایان
دوستدارتان: ابراهیم

بحث ۷۶ : این پرسش جناب دکتر اسماعیل عارف زاده است که برای بحث‌و‌نظر، در پیشخوان مدرسه سنجاق می‌شود:

"سوال . فرض کنید در یک قایق در حال غرق  هستید بهمراه  پدر و مادر و همسر و دختر  و پسر و برادر و خواهر  و نوه  و دوست صمیمی خودتان.  کسی شنا بلد نیست وفقط یک  جلیقه نجات داریدو تصمیم باشماست. آنرا برای چه کسی  انتخاب میکنید؟

میتوانید فقط  همان یکنفر جواب اصلی را بفرمایید  و یا  بترتیب اولویت از  نفر اول  تا  آخر."

 

بحث ۷۶
از دکتر عارف‌زاده تشکر دارم که این پرسش روانشناختی را طرح کردند که شاید بخواهند اعضای مدرسه‌ی فکرت را محک بزنند. خُب ما هم "مِقار" (=اقرار) می‌آییم:
من به این پرسش از دو مَنظر می‌نگرم: منظر روان‌شناختی و عاطفه‌ایی و منظر شرعی.
۱. من معتقدم این پرسش _منهای مقصود جناب دکتر_ ممکن است پاسخ شرعی هم داشته‌باشد. پس اگر شرع در این سؤال پیچیده و بُغرنج، چیزی بگوید _که من فعلاً پاسخش را بلد نیستم_ باید برای ایمان‌ورزان مُطاع (=اطاعت‌پذیر) باشد. از ورود به این منظر، پرهیز می‌کنم زیرا گمان هم ندارم حتی ذهن دکتر عارف‌زاده به این اشارتم خطوری کرده‌باشد.
۲. من با این وضع‌حال فعلی‌ام که دارای نوه‌ام و بین من و نوه رابطه‌ی دروندادی خاصی برقرار است، جلیقه‌ی نجات را:
اول می‌دهم به نوه‌ام.
دوم می‌دم به پدرومادرم (دِچِمبلی بپوشند نه تیناری تیناری)
سوم می‌دم به پسر سومم
چهارم می‌دم به پسر دومم
پنجم می‌دم به پسر اولم
ششم می‌دم به دوستم.

 

دلایل:
نوه: چون به‌هرحال نونهال است از دنیا تمتُّعی هنوز نگرفته پس بر همه مقدّم است.
والدین: چون بعد از توحید، مقام‌شان بی‌نهایت اُولی‌ است. دِچمبلی بپوشند هم از این نظر، که نمی‌توانم میان‌شان دست به تبعیض بزنم، یعنی دل راه نمی‌ده.
پسر سوم: چون‌که به‌هرحال هنوز داماد نشده.
پسر دوم: چون‌که به‌هرحال دوسال از پسر اول کمتر از دنیا بهره گرفته.
پسر سوم: چون به‌هرحال از نظر عقل و عاطفه از دوست  _که در آخر صف جلیقه قرارش داده‌ام_ بر من حقوق‌مندتر است.
دوست: چون دیگه جلیقه‌مِلیقه فایده‌ای نداره، او غرق شد و رفته زیر اُووه!
آخری البته کشکولی بوده.


Ebrahim Tohid:
شانزه‌لیزه
شاب‌ بزن لیزه!
خیلی عالی گفتی
خنده‌ها مرا در بر می‌گیره با این طنّازی‌هایت
درود

 

دکتر اسماعیل عارف زاده:
سلام. علت اینکارم  امتیاز بالایی است که شما دارید و آنقدر پری  و غنای فرهنگی دارید که زبان و کنایات  ناب مادری و محلی را بمیزان  و جای مناسب بکار میبرید. صفتی که به زعم افراد کم محتوی  عجیب باشد. یک هدفم شکستن این ذهنیت است که زبان محلی با کلاس نیست
مردی از یک حکیم پرسید: چگونه عیب های خودم را بشناسم؟
حکیم گفت : کافیست یک عیب زنت را به او بگویی و خواهی دید که تمام عیبهای  خودت پدر و مادر و بستگان و همسایگان و دوستان و حتی آشنایان در کشورهای خارجی را به تو خواهد گفت!واقعا حیکم دانایی بود.
زیزِم مدیر را زد
رفته‌بودم حیاط خرمالویی بخورم، زیزم مرا زد. فوری محل نیشش را دهن گرفتم، خون را مکیدم. خودش را هم گیر انداختم. فوری خودم و زیزم را به درمانگاه‌مان رسوندم. چون یک زیزم عادی نبود؛ از "وِرگ‌ماز" هم بزرگ‌تر، غول‌پیکرتر و مَخوف‌تر بود.
هاتفِ الهام‌بخش، آمده به درون مدیر که عیب‌های مدیر نه‌فقط کم نشده، بلکه بیشتر و بیشتر هم شده. زیزم به‌همین دلیل مدیر را زده! (۸۸تا تعجّب) خدایا اصلاح! و به قول رستمِ سریال مختار، قاتل خالو: "خدایا تَوبه!"
راستی! قم که از این زنبورها نداشت! نکنه اعزامی بود! آن‌وقت دکتر عارف‌زاده هی می‌گه حیوانات هیچ آزاری ندارند و رَخِف‌شان شوید! ای آقا! گیر نمی‌نداختمش نوه‌ام را اگر می‌زد، درجا خونش را منعقد می‌ساخت.
راستی‌آزماییِ زیزم زدنِ مدیر در عکس زیر:

 

سلام دوستان
یک توضیح فنّی برای برخی دوستان که ممکن است از این فن در تلگرام باخبر نباشند و یا زورشان می‌آید رعایت کنند:
هرگاه در مدرسه‌ی فکرت، پستی در جواب یک عضو می‌نویسی، باید ریپلای (=درجواب) بنویسی. برای این کار مراحل زیر را انجام دهید:
اول پست موردنظر را انتخاب کن،
دوم رویش فشار بده،
سوم آن بالای صفحه‌ی گوشی فلش سمت چپ را ضربه بزن.
چهارم این علامت @ (اَت‌سان) را درج کن.
پنجم متن خود را بنویس ارسال کن.
چون این‌کار موجب می‌شود پیام شما خطاب به چه کسی‌ست. و نیز آن عضو به محض ورود به مدرسه با آن @ می‌فهمید جواب مخصوص به خود دریافت کرده‌است.
باپوزش

 


R. Ranjbar:
سلام عزیزم یه گروه آقای طالبی داره به نام مدرسه فکرت ...قوانینش هم جالبه و بحث آزاد میزارن اگه میخوای عضو بشی باید یه رزومه کوچولو از خودت بدی  که مدیر گروه میفرسته داخل گروه و عضو بشی...گروه جالبی هست پیشنهاد می کنم وارد گروه بشی.

سلام دوستان
یک
توضیح فنّی برای برخی دوستان که ممکن است از این فن در تلگرام باخبر نباشند و یا زورشان می‌آید رعایت کنند:
هرگاه در مدرسه‌ی فکرت، پستی در جواب یک عضو می‌نویسی، باید ریپلای (=درجواب) بنویسی. برای این کار مراحل زیر را انجام دهید:
اول پست موردنظر را انتخاب کن،
دوم رویش فشار بده،
سوم آن بالای صفحه‌ی گوشی فلش سمت چپ را ضربه بزن.
چهارم این علامت @ (اَت‌سان) را درج کن.
پنجم متن خود را بنویس ارسال کن.
چون این‌کار موجب می‌شود پیام شما خطاب به چه کسی‌ست. و نیز آن عضو به محض ورود به مدرسه با آن @ می‌فهمید جواب مخصوص به خود دریافت کرده‌است.
باپوزش

 

Ebrahim Tohid:
@
ممنونم جناب آقا عیسی رمضانی که نیش را به نوش تفسیر کردی. خبر دلگرم‌کننده‌ای بود. درود.

@
آفرین به هوش شما دکتر
من مدهوش بودم.
اصلاح کردم.
ممنونم.

@
آقا مرتضی شهابی
نه، آتُلیه نه.من خودم گذاشتم روی ظرف شکلاتم از روش عکس انداختم
مهم این بود زیزم به مدیر فهماند که خیلی عیب دارم و باید خودم را اصلاح کنم.
ممنونم از مزاح قشنگت
تو مرتضی در کنار بزرگانی چون: شیخ‌احمدعمو آفاقی عزیز، شیخ‌حسین‌شهابی مهربان و حاج‌محمودعموی بزرگ، رشد کردی. درود.

@
ها؟ فامیل سرکار خانم مریم دارابکلایی
زیزم مدیر را زد ذوق می‌کنی!؟
با بابای دکترت بگو راه‌حلی پیدا کنه!

 

@
 

اگر شما را هم زیزم می‌زد! آن هنگامه‌ی ادبیانه و اخلاق‌گرایانه‌ای که در چکامه‌‌ی منثورت در وصف پدرت، بپاکرده‌ای، غوغاتر می‌نگاشتی؛ که چند عضو خودت خواندی که اذعان داشته‌اند برای متن شما گریستند. در این مدرسه‌ی فکرت، مدیر، نه شیش! دارد و نه شِلپَت!، فقط و فقط آرائه‌ی ادبی دارد و عرضه‌ی اندیشه و ابراز ارادت. سپاس از محبت.
امید است همه را زیزم بزند! تا بدانند علاوه بر وَرم، که چه دردی و چه فهمی به آدم می‌افزاید!


معرفی عضوی دیگر از اعضای مدرسه‌ی فکرت
به نام خدا. با لطف حضرت پروردگار عضوی دیگر بر این مدرسه افزودم. ایشان دوست خوب و فرهیخته‌ی مان است. فوق لیسانس مهندسی برق با گرایش الکترونیک دارد. شاغل در آموزش و پرورش مشهد است. اهل تحقیقات و نوشتار و فردی فاضل و باسواد. بیشتر نگویم وی جناب آقا محسن چلوئی دارابی‌ست که مشهد ساکن اند. فرزند گرامی امام جماعت دارابکلا جناب حجت‌الاسلام والمسلمین. حاج‌ شیخ مرتضی.


من ورود این دوست بافرهنگ و پُرمغز را گرامی می‌دارم. باشد تا با تبادل اندیشه و مدارا نسبت به هم، چالش‌های فکری و بحث‌های نظری و کاربردی را در این مدرسه به منصه‌ی ظهور (=آراستگی) برسانیم.
قلم و قدمت پُرمیمون جناب آقا محسن. به‌یقین آفاقی‌ها و بابویه‌ها امشب بیشتر ذوق می‌کنند چون پسرخاله‌ای دیگر افزوده شد.

 


توضیح عکس بالا: مهندس گرامی جناب محسن چلوئی دارابی. فرزند جناب حاج شیخ مرتضی امام‌جماعت مسجدجامع دارابکلا. نوه‌ی دختری مرحوم حاج شیخ قربان بابویه. درود.

 

@
ممنونم جناب آقا شیخ محمد بابویه
بلی، دائی هستی و باید هم ذوق‌زده‌ بشی. همین نیم‌ساعت پیش با مهندس محسن بودم، کاری براش پیش آمد، آخرشبی می‌آد.

از لطف شما محمدآقا و همه‌ی اعضای بزرگوار و خوش‌قلب ممنونم. اَدای تکلیف می‌کنم.

امیدوارم تحمل‌پذیری را سرلوحه‌ی کارمان کنیم.

 

معرفی عضوی دیگر از اعضای مدرسه‌ی فکرت

به نام خدا.  دوست خوش‌اخلاق و فرهیخته‌ی‌ دیگرم را به مدرسه‌ی فکرت فراخواندم. کارشناش ارشد معماری اند.علاقمند به طراحی و ساختمان و طراحی گرافیکی و فردی مسلط بر نرم افزارهای سه بعدی ساختمان و نرم افزارهای گرافیکی. اهل دل‌اند و معرفت. فاضل و مهربان.

بیشتر نگویم وی جناب مهندس آقا سید عبدالرضا موسوی دارابی‌ست که در ساری ساکن اند. فرزند گرامی روحانی خلیق و وارسته جناب حجت‌الاسلام والمسلمین حاج‌ سیدعلی موسوی. به عبارتی داماد جناب علی مقتدایی (اُسّامحمدآقا مقتدایی) هستند.

من ورود این دوست بافضل خودم را با تمام خرسندی گرامی می‌دارم.

موسوی‌ها حالا در مدرسه‌ی فکرت اکثریت یافتند!

 

@
سلام جناب آشیخ محمد بابویه
بلی؛ مرحوم مادر جناب سیدعبدالرضا موسوی، دخترخاله‌ی شماست. جنابان حاج نقی طالبی و نبی طالبی دائی ایشان.  خوشحالم از این روند محمد. خدا روح مادرشان را غریق رحمت کناد.

@


اطلاعیه‌ی عمومی:

لازم به توضیح است، پرسشگر ۷۳ (موضوع جنبش زنان اروپا و حقوق زن) که نخواسته‌بود نامش فاش شود، از بانوان محترم مدرسه نبودند، بلکه یکی از اعضای مردان این مدرسه بودند. بنابراین آن حدس جناب شیخ‌مالک که گفته بود طراح سؤال از خانم‌های این مدرسه‌است، کلاً نادرست بود.

امید است از حدس و گمانه‌زنی‌ها پرهیز کنیم. تمام.

 

@
آقا سید موسی حسینی سلام

خودت هم رفتی سر مزار طفلان مسلم؟ ممنونم که گفتی. البته من هنوز متوجه نشدم که عکس چه مکانی‌ست؟ جناب عبدی که به نمایش گذاشتند، بفرمایند تصویر کجاست؟


یک نکته‌ی عمومی:

اغلب مشاهده می‌شود، "طفلان مُسلم" را دوطفلان می‌نویسند. خواستم در این فرصت پیش‌آمده رسانده‌باشم "دوطفلان"، نادرست است. خود واژه‌ی عربی طفلان که تثنیه (=دونفر) است، یعنی دو تا طفل. پس؛ گذاشتن واژه‌ی "دو" بر سر "طفلان" از نظر نگارش زبان فارسی نادرست است. البته پوزش از محضر اساتید بابت این توضیح واضحات.

 

@
آقا مهدی ملائی
سلام. قلم طنز قویی داری. پرورشش بده که هنر اعجاب‌انگیزی‌ست. لذت می‌برم از نوشته‌های بموقع‌ات. آفرین. معلومه سوخته و سوته همه اثر کرده!

 

بحث ۷۷ : این پرسش جناب سیدعلی‌اصغر است که برای بحث‌و‌نظر، در پیشخوان مدرسه سنجاق می‌شود:

"سلام مدیر مدرسه لطفا سوالات را وارد مبحث بفرمایید. چرا سیاست با دین نسبت دارد ؟ و آنانی که بر این باورند که دین از سیاست جداست ،  چرا باید بین دین و سیاست جدایی باشد واگر دو اندیشه تبدیل به قدرت (حکومت) شود کدوم موفق ترند؟ لطفا عوامل و مختصات موفقیت را براساس رویکرد تجربی  بنویسید."

 


ستون روزانه‌ی دامنه
دوغ و مصرع مفقود
به نام خدا. سلام. این را که می‌خواهم بگویم به‌حتم همه شنیده‌اید ولی شاید مصرع نخستش را ندیده و یا نادیده گرفته‌باشید:
هرکسی در بهانه‌ای تیزهوش باشد
کس نگوید که دوغ من تُرش باشد
بگذرم؛ خواستم گفته‌باشم که مُشک (=مادّه‌ی خوش‌بوی ناف آهو) آن است که خود ببوید، نه آنکه عطّار (=فروشنده‌ی عطریجات) بگوید. بهترین مُشک هم، مُشک خُتَن است. خُتن جایی از دیار
 سین جیانگ (سنجان ) چین است.
۱۹ آذر ۱۳۹۷.
ابراهیم طالبی دارابی (دامنه)

 

Ebrahim Tohid:
ستون روزانه‌ی دامنه

دوغ و مصرع مفقود
به نام خدا. سلام. این را که می‌خواهم بگویم به‌حتم همه شنیده‌اید ولی شاید مصرع نخستش را ندیده و یا نادیده گرفته‌باشید:
هرکسی در بهانه‌ای تیزهوش باشد
کس نگوید که دوغ من تُرش باشد

بگذرم؛ نکته‌ای هم بیفزایم: مُشک آن است که خود ببوید، نه آنکه عطّار (=فروشنده‌ی عطریجات) بگوید.

مُشک مادّه‌ی خوش‌بوی ناف آهویی به اسم مُشک است که معروفیت جهانی دارد. بهترین مُشک هم، مُشک خُتَن است. خُتن جایی‌ست از دیار سین جیانگ (سنجان) چین.

۱۹ آذر ۱۳۹۷.
ابراهیم طالبی دارابی (دامنه)

@
سلام جناب جوادی‌نسب
این رِند ۲۲ شما را هم خواندم حسین. این روزها پاریس علیه‌ی اَشرافیت مدرن ایستاد؛ ولی اعلامیه‌ی حقوق بشر! جلودار دولتِ حاکم در سرکوبِ وحشیانه‌ی مردمِ معترض فرانسه نشده‌است!

غربِ گرفتار، در شعار هم، شعار می‌دهد.

@
سلام جناب مهندس عبدی

من بر حسب احساس وظیفه، برای درست‌نویسی توضیحات نگارشی دادم که جناب سید موسی حسینی هم بزرگواری کرد در پست دومش طفلان نوشت، نه دوطفلان. حال جناب‌عالی اگر خواستی همان غلط مشهور رایج را به‌کار ببری، مختاری.

امابعد: یک نکته هم بگویم در این قضیه که خالی از لطف و ظرافت نیست:

دارابکلا که سیل ویرانگر دهه‌ی هفتاد آمده‌بود، قرار شده‌بود به سیل‌زدگان وام بلاعوض دهند. بلاعوض هم که می‌دانید یعنی وام بدون بازپرداخت.

برخی‌ از دارابکلایی‌ها که خواندن و نوشتن نمی‌دانستند اسم این وام را از روی شوق و ذوق و ولع می‌گفتند: وام بی بلاعوض. که این بندگان خدا نمی‌دانستند منفی در منفی می‌شود مثبت! حالا تو عبدی برای سنه‌کوه حدیث مفصل نخوان لطفاً!

راستی! از این پس به دستور جناب جوادی‌نسب نیز در دنباله‌چه‌ی واژگان، علامت تنوین هم نباید بگذاریم که لطفاً را هم باید نوشت: به‌لطف! تا ایشون بیخ گوش‌مان را پیچ ندن!

 

سلام جناب حجت‌الاسلام غلامی

بسیار منسجم نوشتی. نتیجه‌گیری مُتقن و قابل‌قبولی تدوین کرده‌ای و این جمله‌ات کار را تمام کرد که به‌خوبی نوشتید: "بنابر این اگر تغنی با حرامی همراه نباشد، حرمتی نخواهد داشت."


یک نکته‌ی طنزی هم بگویم جناب غلامی:

گفتی تغنّی... باید بگویم: این روزگار کسی غنا و پرت‌وپلا هم گوش کند، همش یاد بدبختی‌‌ها، وام و بدهی‌ها، بهره و رباها و چاله‌چوله‌های هزارهزار شکافش می‌افتد، نه اختلاط و لوطی‌گری و لهویات و لغویات!

جدی‌تر آن‌که البته سخن شما فوق‌العاده زیبا و رسا نگارش شده‌است و حکم شرع بر خوانند‌گان روشن و هویدا شده‌است.

@


نا. عیسی! خو جِه گِج بیهی اون شُو!
اَگینا به‌قول آق‌سَی‌لَصغر پلنگ‌واری پرّش گیتی دَر شیهی! مثلِ شُوپَرپری!
کشکولی!

 

@
بازم می‌گم این عفلقی‌ها و بعثی‌ها چرا داشتند تو را نشانه می‌گرفتند، گلوله را نزدند سمت حافظه‌ات.
اِما تِه دست بلا دَکتمی!
دکتر عارف‌زاده جوابت را جالب داد: بی‌بلامانع!
ماه قمر را عالی رد شدی
مثل سنگ حجرالاسوَد!
حجر خودش سنگ است، ولی نمدونم بالامحله‌ها خصوصاً ساکنین پیچ عِبسعلی گلچین می‌گن: سنگ حجرالاسود!

@


ویژگی‌هاشون که مَدیحه‌سُراها! زیاد داره جناب جوادی، بذار من گرفتاری‌هاشونو بگم. تو هم کمی از بدی‌هاشونو بگو.

جناب دکتر عارف‌زاده چندین‌بار با صداقت و شفافیت ایرادهای غرب را گفت. تو هم بگو که بالانس بشه. فقط به بورکینافوسو و زولاندنو نپیچ!

Ebrahim Tohid:
سلام هم‌کلاسی‌های فکرت

امروز توفیق شد یکی از فرهیختگان مُرسم را به مدرسه‌ی فکرت فرا بخوانم. یعنی جناب مهندس حسین لاری که وی را بیشتر به "شُکر لاری" می‌شناسند؛ فرزند جناب رستم مرسمی. برادر جناب حسنعلی لاری (همسنگر و رفیق‌مان). به عبارتی خواهر‌زاده‌ی مهندس سیدعلی اندیک و سید محمد اندیک. و پسرخاله‌ی جنابان محمد رحیمی و میثم (کریم) رحیمی که در مدرسه‌ی فکرت حضور دارند.

ایشان هم‌اکنون مشغول تحصیل مقطع دکتری عمران هستند. یک رزمنده‌ای که بیش از 36ماه در جبهه‌ها حضور داشتند. در یک‌دوره کاندیدای ساری هم شده‌بودند.

من قدم و قلم جناب دکتر حسین لاری را به اینجا گرامی می‌دارم. درود.

@


این خواهر رنجبر ما هم عجب قلم نوک‌تیزی دارد! بُرّنده و کوبنده! چه طنزی هم به جوهرش آغشته! خوبه! خوبه!  چه اتحادی! چه ایلافی! مگه اینجه قوم و قبیله‌ی قُریش هَسّه که رَجِز بخوانی: لِإِیلَافِ قُرَیْشٍ.إِیلَافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَالصَّیْفِ؟

ما که می‌دانیم شِما فامیل‌ها همدیگه پِشت رِه بِنه نمی‌گذارین.

ولی حسین، فقط مال شِما نیست! او بر قلب‌ها حکومت می‌کند! فقط نَم چِه وِه گاه‌گاهی بر شُش‌ها حکومت می‌کند و حرف‌هایی رَج می‌کند که آدم رِه نفِس‌تنگی پیش یانّه! اون‌هم در حد احتقان و اختناق! که با هیچ‌ شربتی گَلی صاف نَوونه!

پس؛ شِما نفرمایید! نِه ما.

@
سید موسی جای عبدی اذان‌گو را پُر کرد!

@
بلکُم از راه راست!

@


دلشادم از این حسّ‌وحال تو حسین. همین‌که بر گونه‌ی سرخ تو خنده بیفکنم، کلی کاره. واژگان مادری را دوست دارم بسیار هم شدید. و باور دارم لغات دارابکلا بسیار رساننده و پُرمحتوا و حتی انرژی‌زاست. دارّ رِه اووه در یانّه.

راستی هیچ‌کس به بحث ۷۷ ورود نکرد. مدیر هم که گفتند زود نظر ندهد. اِسا اگه پرسش ۸۸ بود، اینجه اُووه سِل سَر کارده!

Ebrahim Tohid:


بحث ۷۷

پاسخ من به پرسش جناب سید علی اصغر در هشت بند ارائه می‌شود:

۱. آمیختگی دین و سیاست فرمان خداوند است. در سراسر قرآن این پیوند در آیات فراوان، نمودار و پنهان گشته است.

۲. در جامعه‌ی مسلمین، اسلام در تار و پود مردم قرار دارد؛ از نحوه‌ی آب آشامیدن تا شیوه‌ی زندگی و تدبیر و دفاع و تجهیز شدن.

 

۳. اسلام بر شکل حکومت خاصی، نشانه نرفته‌است. از نظر علامه طباطبایی این تابع مقتضیات هر زمانه است.

۴. ترکیب جمهوریت و اسلامیت یک نظریه پیشرفته است نه پسرفته. اولی حاکمیت سیاسی مردم را اثبات می‌کند و دومی مقصود و غایت و جهت جامعه را. این التقاء و کنارهم بودن (مردم+دین) امری تازه نیست. در فراخنای تاریخ ریشه دارد.

۵. این‌که کسانی در دایره‌ی حکومت دینی، دست به ارتزاق، انحصار و استبداد بزنند، به دین ربط ندارد، به قرائت دینی همان افراد مربوط می‌شود که می‌خواهند بر گُرده‌ی مردم سوار باشند، نه بر آنان خدمت کنند و برای مملکت تمدن بیافرینند.

۶. جدایی دین از سیاست از نظر من یعنی فرستادنِ تمام رسالت انبیاء و امامت همه‌ی امامان و مشقّت تمامی مجاهدان راه خدا، به طاقچه و قبر و مُرده و فاتحه.

۷. قائلین به تفکیک دین از سیاست، اغلب همان کسانی‌اند که روزی روحانیت ساکت در برابر شاه را به عنوان روحانیتی درباری و غیرمبارز محکوم می‌کرند. اما اینک همآنان از روحانیت می‌خواهند، ساکت، صامت و جدا از مبارزه و سیاست شود.

۸. از نظر من، همان‌طور که تز اسلام منهای روحانیت تزی انگلیسی‌ست، تز اسلام منهای سیاست و سیاست منهای اسلام، نیز تزی مشکوک، نوعی ارتجاع و پَس‌روی‌ خطرناک است.

ابراهیم طالبی دارابی (دامنه)

Ebrahim Tohid:
@
سلام جناب مهندس حسین لاری

موجب خوشحالی‌ست، باری‌دیگر مانند سال‌های دورتر کنارهم قرار گرفته‌ایم، این‌بار متکثّرتر و گونه‌گون‌تر و با حضور همه‌ی افکار و سلایق از دارابکلا، اُوسا و مُرسم.

از آن دوست پرتوان خیلی‌ممنونم که هم اینک نیز پروژه های مهم عمرانی، راهسازی، سدسازی و نیز شبکه های انتقال آب و فاضلاب را در سطوح کشوری نظارت و مشاورت می‌کنی. و با تمام انرژی در کل ایران در رفت‌وآمدی. و همین حالا هم خبر دارم که از اتوبان اصفهان شیراز داری عبور می‌کنی. دیدی می‌دانم کجاها و کجاها می‌ری؟

درود جناب لاری. خداقوت. مواظب راه و خطرات مسافرت‌ها باش.

به نام خدا. از دوستم جناب عارف آهنگر می‌خواهم برای این "گت‌چلّه‌شو" با آن قلم شیوا و جذّاب خود، متنی در روزهای پَسین داشته‌باشند. تا یک "شُونیشت" شورانگیز در مدرسه‌ی فکرت شکل بگیرد. تشکر.

@
جناب حجت‌الاسلام شیخ جواد آفاقی
سلامٌ‌علیکم
بر حسب وظیفه، حضورتان در بحث مدرسه‌ی فکرت را مغتنم و محترم می‌شمارم، و از آن روحانی با فضل و اخلاق ممنونم.

@
جناب سید عبدالرضا موسوی
از حضورتان ممنونم. موجب افتخار است، محیط مدرسه پر است از انسان‌های اهل فکر و مدارا و اندیشه و بحث. همین مهم است. درود آقا.

@
سلام آقا حمید عباسیان
خوشحالم که پس از چند روز که بشدت مشغول امور معیشت بودی، امشب در بحث ۷۷ آقاسید شرکت کردی.

داداش حمید ازت می‌خواهم فرصت بیشتری برای نوشتن در مدرسه بذاری، می‌دانم که گفتی تمام مباحث مدرسه را همیشه می‌خوانی، ولی حضور نوشتاری‌ات بسیار مهم است. ممنونم.

Ebrahim Tohid:
ستون روزانه‌ی دامنه

گشتاپو و اِس‌اِس‌ها
به نام خدا. سلام. اس‌اس‌های هیتلر دیگر منتظر دستور! نبودند، بلکه با نشان‌دادن این‌که فهمیده‌اند موضوع از‌چه قرار است! باید از خود ابتکار نشان می‌دادند. (یادداشت‌هایم از کتاب «تاریخ داخائو» نوشتۀ پل بِربن. ترجمۀ جمشید ترابی. ص 77)

نکته هم بگویم:  ۱. S S کوتاه شده‌ی «Staffel _Schutz» یگان شبه نظامی حزب نازی آلمان هیتلری بود که از درونِ گروه نگهبان‌های شخصیِ هیتلر، سازمان یافته‌بود؛ تشکیلاتی خشن، سرکوبگر و هراس‌افکن.

۲. گشتاپو نیز نام مخفّفِ پلیس مخفی یگان اس‌اس (S S) بود که در سال 1936 با رخنه در دستگاه پلیس مخفی کشور، قدرت مَخوفی به هم زده‌بود.

هم‌اینک نیز سازمان‌های تروریستی جهان، از همین‌نوع تاکتیکهای وحشت‌افزا پیروی می‌کنند.

۲۰ آذر ۱۳۹۷.
ابراهیم طالبی دارابی (دامنه)

@
سلام آقا سید ابراهیم موسوی
خوب زاویه‌یاب هستی! گِرای قشنگی بود!

@
آقا صدرالدین سلام
اتفاقاً من از نوشته‌های مستدل و پخته‌ات، لذت می‌برم.

@
گرامی خواهرم خانم سجادی علیکِ سلام
بسیار ممنونم از لطف شما فامیل ارجمندم. شما بزرگواری خواهر.

@
سلام جناب عارف
خیلی‌خیلی ممنونم. اطمینان داشتم که می‌پذیری. خداقوت می‌گویم به جناب‌عالی پیشاپیش، برای اون شونیشتِ خوشِ فکرت.

 

بحث ۷۸ : این پرسش جناب مهدی ملایی است که برای بحث‌و‌نظر، به‌مدت ۴۸ ساعت در پیشخوان مدرسه سنجاق می‌شود:

"سلام. می خواستم پیشنهاد کنم دوستانی که از قبل انقلاب و دوران انقلاب خاطراتی دارن در صورت صلاحدید تعریف کنن تا همه استفاده ببرن، چون در ظاهر دوستان خاطرات ناگفته زیادی دارن، با تشکر"


یادآوری مهم مدیر: حتی کسانی که آن زمان متولد نشده‌بودند هم می‌توانند این پرسش را بر حسب شنیده‌های موثق از پدرومادرشان و یا نزدیکان‌شان، بیان کنند. ترجیج آن است که خاطره‌ی انقلاب، مربوط به خود فضای انقلابی روستای دارابکلا باشد.

 

@
گرچه پرسشگر متفکر ۷۷ جناب سیدعلی اصغر از شما جناب شیخ محمد بابویه، تشکر خواهند نمود، ولی به عنوان مدیر مدرسه و خواننده و یاد‌گیرنده، لازم دانستم از مشارکت بسیارخوب و عالمانه‌ات در بحث‌ها تشکر کنم. همچنین از همه‌ی اعضا. شما با این‌که اخیراً وارد مدرسه شدی ولی خوب درخشیدی. سپاس.
روح شیخ‌قربان بابویه شاد.

@

Ebrahim Tohid:
@
سلام جناب قربانی
اول آن‌که که طنّازی کردی!
دوم این‌که یادآوری مدیر را به گردن پرسشگر انداختی!
سوم این‌که قید "ترجیح" را دور زدی! وقتی گفتم ترجیح آن است که دارابکلا باشد، یعنی خاطره بقیه‌ی جاهای ایران هم آزاد است.
چهارم این‌که شما پس، از فریدون‌کنار بگو و عبدی هم از سنه‌کوه و مشهدی‌ها از مشهد و هرکس از هرجایی که هست!

ولی، اما، زیرا؛

رُجحان با فضای انقلاب‌زده‌ی روستای دارابکلاست. حسودی هم به کشکولی بگم: موقوف!

 


پاسخم به سلام جناب حجت‌الاسلام غلامی:
این پاسخ جناب‌عالی به این پرسشی که اساس ایدئولوژی شما روحانیان حامی نظام ولایت‌فقیه است، به‌نظرم قابل قبول نیست. این پاسخ شما به جناب سیدعلی‌اصغر یعنی این‌که شما با این‌که آن‌همه سال در حوزه‌ی علمیه‌ی قم درس خوانده‌ای، به چنین موضوع مهم دینی برنخورده‌ای!

 

جناب شیخ‌ غلامی از نظر من برای روحانیونی درس‌ خارج‌فقه‌خوان مثل شما، این اندیشه باید روشن شده‌باشد. من  تاجای‌که می‌دانم حوزه‌ی علمیه قم این موضوع دین و سیاست را به طلابش آموخت. حالا شما جواب ندادی، حرفی دیگر است. پوزش از صراحت. پایان.

 

نکته‌های شبانه‌ی دامنه
۱. گرایش انگلیسی‌ها به قصّه‌های پَری‌وار، ازنظرمن، نشان از خُویِ محافظه‌کارانه و سُنّت‌زدگی آنهاست. ۲. این‌که فرانسوی‌ها آینده را هدف گرفته‌اند، ناشی از خُلقِ مدرن‌زدگی‌شان است. ۳. و از این‌که ایرانیان حماسه‌دوست‌ شده‌اند، حکایت از غیرت و تمدُّن‌سازبودنِ ماست.
 

... آذر ۱۳۹۷

ابراهیم طالبی دارابی (دامنه)

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۰۱
دامنه |

مدرسه فکرت

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی