طعم نداری و بی چیزی

پست 6711. مهندس محمد عبدی سنه کوهی: سلام بر برادرم کبلاقا ابراهیم عزیز. خط خط نوشته ات و جمله جمله خاطره ات را (این پست: اینجا) با گوشت و پوستم لمس کردم و خودم را در آن شرایط دیدم. چرا همدردی ام با شما به علت تشابهت بسیار دوران نداری و نداشتی مان بوده و هست. رشته تحصیلی ات خدای را شکر وصل به آن مرکز علمی ات کرد.

 


ازین نظر رحمت واسعه الهی نصیبت شد ولی خودم سالهاست این شرایط را تحمل و تحمل نموده ام و مثل شما خم به ابرو نیاورده ام و در این عقیده که نباید هرگز ناامید شد و باران رحمت الهی را با تلاش و کوشش شاهد بود هم عقیده و همیشه همراهیم .

 


درود بر شما و بر صبر شما و هزاران درود خدایی بر همسر مکرمه شما که در این وادی قطعا از شما صبورتر بود و من آن خواهرم را چون حضرت زینب سلام الله جبل الصبر می دانم و اجر زینبی از درگاه خداوند مسئلت می نمایم. قطعا فرزندانی که در دامان چنین مادر و پدری پرورش یافته اند قدر لحظه لحظه زندگی شان را خواهند دانست و برای اعتلا خود و جامعه کوشاترین خواهند بود نه کسانی که طعم نداری و بی چیزی را هرگز در تصور هم لمس نکرده و نمی کنند و رفاه زده اند .

 


جنابعالی و من خود را در میحطی و شرایطی از فقر و نداری با پوست و گوشتمان لمس کردیم که اکنون برای جمله جمله نوشته اندیشه مان ارزش و معنا قائلیم و دیگران انگشت تحیُّر بر دهن بی دلیل نیست نه خودستایی بلکه حقیقت محض است و از زحمت و مرارت آن دوران سخت که آبدیده شده ایم .

 


خدای را شاکریم که امروز این خاطرات هر چند برای برخی ها افسانه به نظر می آید اما برای مشترکین چنین آلامی قابل درک و لمس و قطعا برای جوانانی چراغ راه هدایت به سوی نور رستگاری و البته زندگی ساز. هزاران درود و سلام خدا بر شما و والدین شما باد. موفقیت مستدام.

 

پاسخ دامنه

به نام خدا. سلام من هم به برادرم، رفیقم و همدردم محمد عبدی. من هم تک تک کلماتت را خواندم. می دانستم تا مغز استخوانت، این دردِ «نداری» رسوخ می کند! چون من و تو در مجاورت یک سرزمین و در خانه ای همگون هم؛ که فقر و نداری ها در آن موج می زد، بزرگ شده ایم و تحصیل را تا انتها پیش برده ایم. افتخار می کنیم که «فقرچشیده» ایم و راه را گُم نکرده ایم. به قول شما «طعم نداری و بی چیزی» را در خود دیده ایم. ممنونم عبدی.

 

 

از کلام روحیه بخش شما مهندس، دلشاد شدم و از همه والاتر، از یادکردت از مرحومان والدینم _که جان جانان من بودند_ تمام خستگی هایم از تنم رفت. وقتی این قسمت زندگی ام را می نوشتم اشکناک بودم، ولی امروز وقتی این متن سراسر همدردی، پُراحساس و «هم سرنوشتی» ات را خوانده ام، واقعاً مقداری اشک ریختم دست خودم نبود، من این جوری ام. با کمال امتنان رفیق. روح ابوی و اخوی ات شادمان باد. خدا نگه دار.