دل دو رفیق

 

به قلم سیدعلی اصغر شفیعی دارابی: سلام. قسمت ۷۳ زندگی نامه ات (اینجا) را خواندم. مانند شمارگان گذشته زیبا وروان بود. خوش روان نویسی جریان را همراه میکنه با ذهن که رونده است برای مخاطب.

 

 

موضوع را تعیین میکنی. با فهرست ساختن، ساختارسازی می نمایی و زمان را که با ثبت در دفتر وذهن بی حرکت کردی دوباره با تحریریه نوین، جان می بخشی ودوباره زمان را نو می سازی.

 

 

دانشگاه تهران را که درجه اولین دانشگاه بین دانشگاهاست را با ابعاد فیزیکی ومعنوی، خیلی زیبا ترسیم نمودی؛ که از نقشه وGlS قابل درک تر است.

 

 

جنبش دانشگاهی درقالب گرایش های سنتی ومدرن پر انگیزگی تمایل به مردمی بودن دانشجویان را نشانگر است. قابل توجه تر از همه مواردی که ذکر فرمودی نقش دکترسروش وایجاد جنبش روشنفکری دینی برجسته تر است. حداقل برای من مهم است.

 

 

مسیر خیلی دشواری را پست سرگذاشتی. دچار گرفتاری هایی که یک روستایی همواره برای رشد باید بکشد، شدی.  مقام پدری بابای مهربانتان که مجسم درد کشیده ظلم روزگار بود ودرک میکرد به کجا می روی وحمایت وپشتیبانی اش قابل تحسین است.

 

 

تو مرد دریافت خبرهای ایران وجان بودی. هرگاه به داراب کلا می آمدی پر از تحلیل وفروتنی علمی بودی. منظورم غذای سیاسی ومعنوی ما را فراهم میکردی. تواضع اخلاقی تان به شما اجازه نداده که بفرمایید برای چپ داراب کلا خوراک علمی وسیاسی تهیه وانتقال می دادم.

 

 

 

از کسانی بودم که از کسب دانش وتلاشت برای ارتقاء، جانانه تشویق وترغیب معنوی می نمودم. توانایی فوق انسانی ترا و برادرانت را واقف بودم. افق کوشش تان را می دیدم. بنابرین جامعه باید بیشتر از داشته های تان بهره ببرد. فرمول منطقی من است. همیشه براین باورم که برای آگاهی وافزایش شناخت دیگران، باید از بعضی از باورهای شخصی گذشت؛ که گرایش های مذهبی و افرادی مانند شما مسئولیت بیشتری دارید. آرزو دارم با آن همه سختی وتراکم دشواری ها وهجرت پی درپی، الان آروم وآرامش داشته باشید.

 

 

پاسخ دامنه

 

عکسی که تو _سیدعلی اصغر_ در 1384 ازمن انداختی تیرنگردی

 

به نام خدا. سلام. وقتی هنوز قدم نیم متر نرسیده بود، تو را در حیاط عمه ام یافتم. از همان زمان حرارت تو مرا گرفت. و هنوز هم به گرمای صمیمیت تو خودم را از سرمای سوزان بیرون می برم. پس؛ من هم از اعماق قلبم، کف زنان می بالم که در روستای مان دارابکلا با سیدعلی اصغری رفیقم که درد مرا، درک می کند. و درد او را، درک می کنم. چرا؟

 

چون که؛ تو را دارای این نُه مُمیزۀ ویژه می شناسم:

 

1- آمیخته به ایمانی هستی که نه عقل گریزه، نه عقل ستیز و نه بسته شده به صرفِ عقلی که مُنکر شرع است و نافی کرامات و معنویات. 2- آکنده از شور در زمان حماسه ای و شعور در عصر مبادله. 3- آماده برای هم تفریح هستی و هم تفرُّج. اولی طبیعت دارد و دومی معنویت. 4-  آشنا با روزگاری. هم باطل را می شناسی و هم حق را می پویی. 5- آرمانخواه ناپشیمانی و تجدیدنظر هم اگر بکنی از مبانی عبور نمی کنی. 6- آزادیخواهی ولی نه به سبک لیبرال و رها بلکه به ضمیمۀ تعهد و غیرت و مرزبندی. 7- آسانگیری در بخشش و گذشت ها. 8- آگاهی در هر وقت و هنگامه ای که بر این زمانه موجی افکنده شود و فتنه ای باب شود. 9- عاشقی، عاشق درست پیشه؛ که این خصلت تو با حرف «آ» و «آه» آغاز نمی شود با «عین» شروع می شود که عین هم چشمۀ است که جمع اش عیون است و هم چشم است که مانند قلب تو، پاک و مهربان و خوش خون است. پس تو، به قول دکتر سروش جمعِ شفقّت و مغفرتی. که آیین ما جمع همین «دو تا»ست. یکی مهر به خلق و دیگری امید به خالق.

 

 

 

و من که قاطع و امیدمندانه گفتی: «همیشه براین باورم که برای آگاهی وافزایش شناخت دیگران، باید از بعضی از باورهای شخصی گذشت» می گویم. می گذرم. و همین ساعت، گذشتم. بسم الله.