سفرنامۀشیخ مالک


به قلم حجت الاسلام مالک رجبی دارابی: سفرنامۀ تبلیغی. قسمت نهم. بسم الله الرحمن الرحیم. سلام علیکم. این قسمت در ماه مبارک رمضان در بجنورد (خراسان شمالی) در روستای نِیِستانه (دی ماه سال ۱۳۷۷ه ش برابر با ۱۴۱۹ه ق) اتفاق افتاد.

 

 

قبل از باز گو کردن این سفرنامه از برادران خوب و نظریه پردازان در دامنه و غیره جناب آقای ابراهیم طالبی نویسنده ی ماهر، و مهندس عبدی مجدداً تشکر می کنم. و از جناب مهندس عبدی چند کلامی بگویم:
 

 

شیخ مالک.  تیر 1397. نماز جماعت. امام زاده جعفر دارابکلا

 

 

بنده از همان زمان که دنیا آمدم تا به الان که ۴۴ سال سن دارم  جناب مهندس عبدی را زیارت نکردم. اصلا نمی دانستم ایشان کجائیست و نمی دانم ایشان در چه کاری اشتغال دارند. و فی الحال الحاضر نمی دانم ایشان کجاست و منزلشان کجاست. منظورم این نیست که بخواهم خانه ایشان شام یا ناهار یا صبحانه بروم. این کار از نظر قانونی و شرعی درست نیست. منظورم اینست که از ایشان اطلاعات کافی و وافی ندارم. و از اینکه ایشان را نمی شناختم ضرر هم کردم ...

 

 

اما نوشته هایشان فهماننده شخصیت و درایت و پختگی ایشان دارد . کلمات و جملات زیبا و دلنشین بکار می برد. گویا ایشان اکثر دارابکلائی ها را از من، بهتر می شناسد. اما بنده را شاید در دامنه شناخته باشد؛ دلیلش اینکه برخورد و حضور فیزیکی با هم نداشتیم.

 

 

با توجه به این اوصاف این جانب را در چندین مرحله، مورد تشویق و ترغیب قرار دادند. بنده دنبال تشویق و ترغیب نیستم و منتظر نیستم کسی از من تعریف کند. من و امثال من نباید بگوئیم از ما تعریف کنید. این کار خوبی نیست بلکه حرکت ضایع است. اما این برادر بزرگوار جناب مهندس عبدی، خودش خودجوش با تشویق جالبشان به این جانب قوت دادند و قدرت دیگری در ما به وجود آوردند. خدای متعال، حافظ و ناصرشان باشد.
 

 

اما بجنورد؛ گریوان و نیِستانه:
 

 

سفر جالبی بود. رسماً تمام شبها را منبر می رفتم. نماز جماعت ظهر و شب مرتب بر قرار بود. خیلی خوب جمع می شدند.. احکام همیشه می گفتم ولی موضوع صحبت هایم چه بود؟ نمی دانم.
 

 

 

در مدرسه، کلاس قرآن شبها بعد از سخنرانی بر قرار می شد. میزبانم پیرمرد و پیرزنی بودند که خیلی مؤدّب بودند. پیرزن، افطاری و سحری خیلی خوشمزه درست می کرد.

 

 

در عین حال، هم خودش و هم آقایش مقیَّد به عبادات بودند، مخصوصا، آقایش خیلی به نماز اهمیت می داد. مخصوصاً می آمد داخل مسجد همه نشسته بودند برای اینکه پذیرایی بشوند و دعا خوانده شود بعد بنده منبر بروم یک نفر از مستمعین دائمی بعضی موقع پیش من

 

 

 

می نشست گوش گوشکی و به صورت نجوی و آهسته بمن می گفت. این آقا(میزبانم) در مسجد به نماز زیاد می ایستاد می گفت این ریاکار است. فامیلی میزبانم روحانی بود. ولی اسمش را نمی دانم.

 

 

 

اهالی محل هم ما را دعوت می کردند. ولی چون بنده در ابتداء خودداری می کردم، می گفتم خیلی ممنون. دلیلش این بود که خجالت می کشیدم. چون در خانه ی میزبان خودمانی شده بودم. و مثل پدر و مادر بلکه بالاتر با من رفتار می کردند.

 

دوست نداشتم جای دیگر افطار و سحری بروم. یکی از اهالی که یک شب مرا دعوت کرد هم افطاری و هم سحری بمن گفت. هرکس تو را دعوت می کنند در این محل دعوتشان را پذیرا باش اگر دعوتشان را قبول نکنی مردم ناراحت می شوند. (سخاوت مردم روستا)

 

 

گفتم چشم از این به بعد قبول میکنم. و با خودم گفتم بنده مالِ عموم مردم هستم. باید دعوتیها را قبول کنم و همین امر باعث شد تا از نزدیک به زندگی مردم و دار و ندارشان اطلاع پیدا می کردم

.

 

بعضی زندگی خوبی داشتند، بعضی متوسط و بعضی ضعیف. بعضی داغ جوان دیدند. بعضی خانمها شوهرشان را از دست داده بودند و بعضی اختلاف خانوادگی داشتند و... مشکلات دیگر. در ضمن زبانشان هم فارسی و ترکی بود.

 

 

با چنین شرائط و وضعیاتی که داشتند . بنده را چون روحانی محل بودم معتقد بودند اگر در خانه های آنها قرار بگیرم و قدم بگذارم رحمت خداوند و برکاتش بر آنها نازل می شود و

بقیه و پاسخ دامنه در ادامه

 

مشکلاتشان بطور کلی برطرف می شود و خیلی خوشحال می شدند و این اعتقادشان بود و فرزندانشان هم چه دختر و چه پسر خیلی خوشحال می شدند بعضی از آنها که دلیر بودند.
 

 

 

می گفتند حاج آقا بیشتر دعوت ما را قبول کن که شما باعث می شوی ما غذاهای لذیذتر و خوشمزه تر می خوریم؛ مثل گوشت برّه و جوجه های سفارشی... و داستان دیگر. و ما هم فهمیدیم اگر در خانه هایشان حضور پیدا کنیم از نظر تبلیغی و تبلیغ چهره به چهره مؤثر خواهد بود...

 

آنکس که بداند و بخواهد که بداند
خود را به بلندای سعادت برساند
آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند
با کوزه ی آب است ولی تشنه بماند
آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به مقصد برساند
آنکس که نداند و بخواهد که بداند
جان و تن خود را ز جهالت برهاند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
آنکس که نداند و نخواهد که بداند
حیف است چنین جانوری زنده بماند

#ملااحمدنراقی

 

 

نمونه: دو جوان دختر و پسر که با هم ازدواج کرده بودند و دوران نامزدی را سپری کرده بودند بین شان اختلاف شدید افتاده بود. و این جریان را با من در میان گذاشتند تا پا در میانی کنم و به هر دو خانواده سفارش کنم تا زندگی آنها به صفا و صمیمت تبدیل شود. و بنده هم تلاش کردم مشکلات شان حل شود تا آخر ماه رمضان سعی کردم تا اینها خوب شوند.

 

 

عید فطر شد. من برگشتم به مشهد. دیگر نمی دانم کارشان به کجا کشیده؟ آیا خوب شدند؟ یا نه؟ یادم نمی آید.

 

 

 

مخفی نماند از مشهد تا بجنورد ۴ ساعت بود و تا محل تبلیغم ۴ ساعت و نیم بود. پیام این سفرنامه را در قسمت دهم سفرنامه تقدیم می کنم.


 

پاسخ دامنه

 

به نام خدا. سلام جناب شیخ مالک. من اولین خوانندۀ متن های شما هستم. هم لذت می برم و هم از این که بی آلایش و مردمگرایانه مشی می کنی و می نویسی خرسندم. و هیچ وقت شما نزد مردم، خدای را شکر، تکبّر و دبدبده و کبکبه نداری. به قول قرآن کریم «هوناً» و فروتن هستید. (وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرْضِ هَوْناً.. بندگان واقعى خداى رحمان کسانى اند که روى زمین با خشوع گام برمى دارند...)  63 فرقان

 

 

 

از بابت رفیق متفکرم جناب مهندس عبدی هم از شما ممنونم که نشان سلامت نفس و اخلاق پسندیدهٔ شماست. به یقین عرصۀ دامنه، دل های خیلی را به هم پیوند بخشیده است. دامنه خوان را به دامنه نویسان. و آنها را به اینان. سپاس خدای را فراوان.