قلم قم دامنه دوّم

جان، جهان، ایران، انسان، ادیان، قرآن، عرفان، ایمان

قلم قم دامنه دوّم

جان، جهان، ایران، انسان، ادیان، قرآن، عرفان، ایمان

قلم قم دامنه دوّم

دامنه دوم دارابکلا ابراهیم طالبی دارابی
Qalame Qom Damaneye Dovvom

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

آنچه بر من گذشت 52

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۳۶ ق.ظ

زندگینامۀ من


قسمت 52. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در قسمت 51 گفته بودم که پس از نمازجماعت، آمدم سردرگاه مسجد، ابتداء یکی از آن چندنفر [شامل آقایان ... و ... و ... و ... و ... و ... و ... که خود می دانند کی اند و فعلاً اسمی از آنان نمی برم] را دیدم. جلو رفتم و پس از سلام و علیک، برگۀ احضاریۀ دادستانی آن نهاد را تحویلش دادم... مثل زردچوبه زرد شد و تِته پِته افتاد و با ترس و لرز از من پرسید کی داد؟ گفتم همه چی توش نوشته شده. به بقیه هم یکی یکی در آن خلوت شب دادم. حتی یکی از آنها هنوز من هیچی نگفتم فوری قسم خورد والله به حضرت عباس من برات گزارش ندادم و من نزدم. بگذرم.



دامنه و رفقا.1363.اعزام به جبهه. عکاس: سیدعلی اصغر



صبح روز بعد، من و پدرم و آنها (که یکی شان ترسید و نیامد) نزد دادستانی حاضر شدیم. آن زمان _اواخر پاییز سال 1362_ مقرّ این دادستانی پشت میدان امام ساری در جنب خیابان دولت بود. از آنچه در آنجا گذشت، می گذرم و فقط بگویم کارشان به اِنکار و ندامت و اظهار دوست داشتنِ من کشید و همگی با دروغ و سرِهم بندی اظهاراتی کردند که من به شخصیت شان پی بردم که ... . که البته به نفع شان تمام نشد. کارشان با نقیض بافی ها زارتر می شد. با رنگ پریدگی چهره شان، مرا صمیمانه بغل کردند که نشان دهند گویی مثلاً کاری علیۀ من نکردند و با من جورند. بازم بگذرم و جزئیات و نام را فعلاً نگویم.



آنچه علیۀ من نوشته بودند و یا در تحقیقات محلی بافته و ساخته بودند، همه و همه توسط دادستانی آن نهاد، باطل اعلام شد و به آنها توپیده شد و به نوعی توبیخ شده بودند و من فراخوانده شدم به ادامه بخشی گزینش پرونده ام. پدرم آن روز به آنها با خشم و ناراحتی و گلایه عمیق گفت هرگز از شما نمی گذرم که با آبروی ما و پسرم بازی کردید!



من برای این که از اثباتِ حقّانیتم دست برندارم، پروندۀ گزینشی ام را هرگز مختومه نکردم و به پذیرش رفتم و گفتم من تا آخرین نفس و تا هر کجا کشیده بشه، پشت پرونده ام محکم و سِمج می مانم تا به این ارگان ورود کنم و ثابت کنم آنچه علیۀ من می گویند همه از سرِ غرض ورزی و کینه و جناح بازی راستی و حسودی ست.



به نظرم گزارش دهندگان محلی هم بعد از مدتی که آب از آسیاب افتاد، با تحریک کردن عده ای دیگر _که کمی از آنها قدَرتر بودند و مثلاً مشهورتر و جاافتاده تر!_ آنها را نیز وارد ماجرا کردند و بر گزارشگران علیۀ من افزودند. این، با یقینی که بعدها بر من حاصل شد، به دست آمد. انگار، من شده بودم مهمترین هدفِ کاری شان که باید تا نفوذ دارند، بکار اندازند تا نگذارند من به آنجا ورود کنم که اگر بر فرض شان، من ورود کنم خواب از چشمان شان گرفته می شد و آسمان سوراخ می شد! و شد.



سه ماه بعد در حالی که رفیق های من سید علی اصغر، حسن آهنگر، احمد بابویه حسن صادقی در جبهه بودند، روزی با روانشاد یوسف از پشت خونۀ حسن شهابی (به قول ما حسن عمو که عموزادۀ مادرم است) نزدیک دروازۀ حاج آقا آفاقی داشتیم به مزار می رفتیم، یک موتورسوار نظامی با یک نفر مسلّح دیگر، جلوی ما را گرفتند و برگه ای به من دادند و گفتند شما باید خود را به فلان جا معرفی کنی. من گفتم: من برای اشتغال عضویت در فلان نهاد ثبت نام هستم. گفت: این به ما مربوط نیست شما باید با این برگه خود را به فلان جا حتماً معرفی کنید. یوسف بسیار آتشی شد و داد و بیداد آمد و آنها کوتاه آمدند و بی ادامه دادن مشاجره رفتند. یوسف در جریان کار من نبود که بر من آن روزها چه می گذرد؛ یعنی من به غیر از پدرم، هیچ کس از نزدیکان و رفیقانم را در جریان کارم نگذاشته بودم. نمی دانم آن موتورسوار و مسلح را چی کسی و با چه شیطنتی، تهییج کرد و فرستاد توی کوچه ها تعقیب من. بگذرم. ولی بعد کشف کردم موضوع از چه قرار است.


دارابکلا از زاویۀ بَبِرخاسه.17فروردین1396.عکاس:جناب یک دوست


صبح روز بعد خودم را بی معطّلی به قسمت پذیرش آن نهاد رساندم و اتفاقی که برایم ایجاد کردند را برای شان توضیح دادم. آری؛ کسانی که خود را مالِکُ الرّقاب!! محل (یعنی صاحب‌ اختیار مردم!!) می دانستند، وارد عمل شده بودند که مثلاً پروندۀ مرا به زعم خود آلوده تر از قبل نمودند.



من، بلافاصله در همان انتهای سال 1362 در کنار آن پروندۀ اشتغال که کش و تاب زیادی پیدا کرده بود، با هدف اغتنام فرصت و خنثی سازی توطئه های شان، به سپاه مازندران واقع در مهمانسرای میدان امام ساری، رفتم و تقاضای پاسداروظیفه شدن در سپاه را کردم. آن سال ها به کسانی که در سپاه خدمتِ سربازی می کردند، پاسداروظیفه می گفتند. این قضیه را در قسمت 53 شرح می کنم که با من چه کردند. «آنچه بر من گذشت» اینجا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی