داستان کوتاه

 

به قلم حجت الاسلام مالک رجبی دارابی. بسمه تعالی. پنج حکایت کوتاه اما تأثیرگذار:

 

۱ : عارفی که ۳۰ سال مرتب ذکر می گفت استغفر الله. مریدی به او گفت: چرا این همه استغفار می کنی، ما که از تو گناهی ندیدیم. جواب داد: سی سال استغفار من به خاطر یک الحمدلله نابجاست!

 

 

روزی خبر آوردند بازار بصره آتش گرفته، پرسیدم: حجره من چه؟ گفتند: مال شما نسوخته… گفتم: الحمدلله… معنیش این بود که مال من نسوزد مال مردم به درک! آن الحمدلله از سر خودخواهی بود نه خداخواهی چه قدر از این الحمدلله ها گفتیم و فکر کردیم شاکریم؟

 

 

٢- از کاسبی پرسیدند: چگونه دراین کوچه پرت و بی عابرکسب روزی میکنی؟! گفت: آن خدایی که فرشته مرگش مرا در هر سوراخی که باشم پیدامیکند چگونه فرشته روزیش مرا گم می کند.

 

 

 

٣- پسری بااخلاق و نیک سیرت اما فقیر به خواستگاری دختری میرود، پدردختر گفت: تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد، پس من به تو دخترنمیدهم! پسری پولدار اما بدکردار به خواستگاری همان دختر میرود، پدر دختر با ازدواج موافقت میکند و در مورد اخلاق پسرمیگوید: ان شاءالله خدا او را هدایت میکند! دخترگفت: پدرجان مگر خدایی که هدایت میکند با خدایی که روزی میدهد فرق دارد؟!

 

 

۴- از حاتم پرسیدند: بخشنده تر از خود دیده ای؟ گفت: آری مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود، یکی را شب برایم ذبح کرد. از طعم جگرش تعریف کردم، صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد. گفتند: توچه کردی؟ گفت: پانصد گوسفند به او هدیه دادم. گفتند: پس تو بخشنده تری؟ گفت: نه! چون او هرچه داشت به من داد اما من اندکی از آنچه داشتم به او دادم.

 

 

۵ - عارفی را گفتند: خداوند را چگونه میبینی؟ گفت: آنگونه که همیشه می تواند مُچم را بگیرد اما دستم را می گیرد۰

 

پژوهشگاه تقریب مذاهب قم. ۱۳ / ۶ / ۹۶

برابر با ۱۳ ذی الحجه ۱۴۳۸ ه ق.

 

جواب دامنه

 

به نام خدا. سلام من هم به شما جناب شیخ مالک. بله، خدا رحمت کند مرحوم شیرمحمد را. حکایت های پنجگانه ات را حین تنظیم پست خواندم. در مورد حکایت 1 : واقعاً اسلام دین خاتم است. بُن بستی برای انسان گناهکار نیست. با توبه و انابه راه خدا را بازمی یابد. در مورد حکایت 2 : فرشته های خدا، توکّل و تحرّک، هر دو را باهم می بینند. در مورد حکایت 5 : هم بگویم ترابُطِ «مُچ و دست» خیلی جالب بود. آری، فقط نمی دانم چرا دیکتاتورهای جورواجور عالَم، این گونه حکایت های عالی را نمی خوانند تا به جای مُچ مخالفین خود، دست شان را بابت نعمت انتقاد و ارزش نُصح و نقد بگیرند. حتماً به امور اَهمّ اهتمام دارند و فرصت نمی کنند! بگذرم. ممنونم.